از همدان تا شهر قصه ها   

از همدان تا به شهر قصه ها سفر کردم


در تپه های هکمتانه به دنبال گذشته های خویش گشتم

ان زمان من چهارده ساله بودم که از روستایم

به همدان شهر تاریخ و شهر ارزو ها امده بودم



به رسم فردین در فیلم های ایرانی

سینه سپر کردیم

با یاران و عیاران در سر قلعه هکمتانه


در ان خانه های ویرانه


به خاطر زنان خود فروشی که اسیر تبهکاران شده بودند

کتک خوردم

صبح ها ورزش کردم و با اب چاه موهایم را شستم


و با چراغ نفتی موهایم را خشک کردم



دکمه ها یم را باز کرده

و در خیابانهای همدان مثل بهروز وثوقی راه رفتم


و برای پاک شدن از گناهان هر روز به زیارت بابا طاهر رفتم


و در کنار بابا .دو بیتی های او را می خواندم

و گریه می کردم

و شبها در تراس ان خانه قدیمی


می نشستم و به اسمان خیره می شدم


و خدا خدا می کردم


دوران تلخ و شیرینی بود


ان دوران

برای روستایم و برای دوستانم و عزیزانم دل تنگ می شدم


و روز ها را می شمردم


کی مدرسه تعطیل خواهند شد؟

و من دو باره به روستایم بر خواهم گشت


با موتور پدرم در صحراها خواهم تاخت


نسیم بهاری بر سر و رویم خواهد وزید

و با موتور از سرچشمه خواهم گزشت


و زیر چشمی دختران کوزه بر دست را

نگاه خواهم کرد


دو باره دستانم بوی شبدر و بونجه خواهند داد


دو باره من سازم را بر دست خواهم گرفت


دو باره خواهم خواند


دو باره در کلبه مان در بستان


شب اتش به پا خواهم ساخت


و تا صبح بیدار خواهم ماند


اری .............


اکنون پس از سالها به شهر همدان باز گشته ام


دیگر از خانه های ویران در سر قلعه خبری نیست


و اکنون من باستانشناس شده ام


تپه هکمتانه را می کاوم


لایه به لایه به گذشته ها سفر می کنم


هر تکه سفالی برای من کتاب قصه ای است


انگار دیروز بود که من و شعبان میرزایی ان دوست نابغه ام


با یاران عیارمان


کتک می خوردیم


و خودمان را مثل بهروز وثوقی می شمردیم


انگار همین دیروز بود


با حسین همدانی دستمال بر گردن انداخته بودیم


و ادای لاتها را در می اوردیم


و ادای پهلوانها را


با حسین همدانی انشائ ها ی خوب می نوشتیم


و توی خیا بانهای شلوغ


و مدرسه دخترانه کتاب به دستمان می گرفتیم


با برادرم و با دوستان سینما می رفتیم


حالا من باز گشته ام

به شهر همدان که زمانی برای من شهر دلتنگیها بود


حالا خوب حسش می کنم


یاد حسین می افتم

یاد انشائی که نوشته بود

در باره سگش نوشته بود


و من در مورد عروسک شکسته


معلم به حسین بیست داد و من شدم هفده


حسین اون روز زده بود رو دست من


امده ام به همدان


بعد از حفاری . غروب می خواهم بروم به زیارت بابا طاهر


سالهاست که زیارتش نکردهام


می خواهم بروم انجا و از بابا بخوانم و برای دل خودم بخوانم


و برای دوستانم که عیار بودند

و ساده بودند و با وقار


می خواهم برای خاطر دل شعبان میرزایی و حسین بخوانم


می خواهم انجا زار و زار گریه کنم


اونها عشقاشونو توی این کوچه ها توی این خیابونا جا گذاشته اند


می خواهم باغ عشقشونو با دعا و گر یه ها ابیاری کنم


کنار بابا طاهر جاشونو خالی کنم


با اونا برم توی قصه های دور


عیارانو یاری کنم
لینک
۱۳۸٥/٢/٩ - parviz mohammadi