به دنبال ققنوس   

سارایو شهر مهربانیهاست.شهر نغمه های دلنشین. شهر تبسم های پاک.در میان بلندیهای پوشیده از درختان بلند سارایو پنجره هایش تو رابه میهمانی دعوت می کنند.و از میان شهر رود بزرگ روح تو را از کدورت ها می شوید.تاریخ است و ارزوهای بلند.و ما در این شهر ماوائ گرفتیم.در بازار قدیمی سارایو که هر روز هزاران مسافر ره پوی از تمامی دنیا در ان قدم می زنند.در یک کاروانسرا که سالهاست بر دیوارهای ان رباعیات حکیم عمر خیام بسیار زیبا بر دیوارهای ان نقش بسته است. باغی از هنر های ایرانی را ساختیم.با هنرمندان جهانگردان سیاستمداران و مسافرین عادی همنشین می شویم.دف و نی حافظ و مولانا.......فاروق جوان بوسنیایی که در ایران فلسفه و عربی و فارسی خوانده 22 سال دارد .اما دریای متلاتم معرفت و عشق است و پرو ان مسیحی جوان که مسلمان شده و همسر فرشته سانش که امریکایی است و پاک و بی ریا مسلمان شده و....هر روز روزگارمان با فلسفه و شعر و عشق و درد و حسرت و دوستی هی می گذرد.یک روز خانم میان سالی با قدی کشیده و صورتی سبزه و چشمانی سبز به جمع ما امد. ایوان هم که زمانی یکی از بزرگترین گیتاریست های اروپا بوده به ما پیوست.ارام و راضی از روزگار .ان خانم اروپایی در جمع ما تا شب نشست. از مولانا و از حافظ خواندیم.پرو و همسر امریکایی اش منطق الطیر عطار نیشابوری را ترجمه کرده بودند.ان خانم مسافر اروپایی شیفته ان شد. و رفت...پس از چند روز او از کشورش تماس گرفت خیلی ناراحت بود و خیلی عذر خواهی می کرد .او کتاب را اشتباهی در کیفش گذاشته و برده بود. من گفتم تو به دنبال ققنوس خوشبختی بودی.و اکنون ققنوس با تو امده است تا به تو سوی حق تعالی پریدن را یاد دهد.

.....و یک روز نامه ای دریافت کردیم .برای من و فاروق بود .ان خانم اروپایی تصویر ققنوس را کشیده بود. و نوشته بود با عطار نیشابوری من ققنوسم را یافته ام.....
لینک
۱۳۸٥/٢/٥ - parviz mohammadi