پشت پنجره در غروب غربت   

نشسته ام پشت پنجره در این دیار غربت

خیابان ها را و ادم ها را نگاه می کنم

گویی چشم به راه امدن عزیزی هستم

عزیزی که دستانش پر از لطف و محبته

و نگاهش برای من شعر صداقته

اما می دونم که نمی یاد کسی به دیدار غریب

تفلکی من دلمو می دم فریب


تو خیالم با همه عزیزانم همصحبت می شم


حس می کنم اونا نشستند پیشم


گاهی مثل یک پرنده در قفس


می خونم از غم غربت


می گم نمی شه دیگه از غم غربت برست


خودمو تو ی زندونه شیشه ای می بینم


می گم خدا کی میشه تو وطن باشم

هر جا خواستم من برم

بکشم راحت نفس


می گم ای خدا بال وپرم بده


تا که پرواز کنم


می گم ای خدا به من دلی بده


تا من فاصله ها رو بشکنم


دو باره با ریشه هام وصل بشم


تا دو باره من بشم


لینک
۱۳۸٥/٢/٤ - parviz mohammadi