یه روزی بر خواهم گشت   

بر گشتم و برای اخرین بار پشت سرم را نگاه کردم

روستایم در میان غروب غبار الود اعتیاد غرق می شد

کبوترهای عباس بر لب بام کز کرده بودند

عباس ان همبازی ساده ام بر اثر تزریق هرویین مرده بود

زن جوان و فرزند کوچکش بی کس شده بودند

همه جا پر از سرنگ و زر ورق بود

همه جا بوی تریاک و هرویین

همه جا خمودگی

دیگر جای ماندن برای من نبود

دفاتر شعرم را برای پخت نان در تنور سوزانده بودم

من زما نی می اندیشیدم

که با شعرم علم حسین را بر خواهم افراشت

و در دلها عشق علی را خواهم کاشت

دیگر چیزی نداشتم

ردای مردانگی را که از پدر با مرامم مانده بود


خاکش کرده بودم


نشان مروت را از بازویم پاکش کرده بودم

و سازم را که روزها و ماهها با شوق

تنه قطور درختی را تراشیده

و از درون ان سازی را برون اورده بودم

را به یک دختر کولی داده بودم


سازم را که همدمم بود.

دیگر هیچ نداشتم

دیگر هیچ

کوله بارم را بسته بودم

از ان همه درد خسته بودم

...بر گشتم و برای اخرین بار پشت سرم را نگاه کردم


همه عزیزانم را گذاشته و می رفتم

..اما در اعماق وجودم فردای روشنی را می دیدم

از فراسوی درد ها من نغمه خدایی می شنیدم

با خودم گفتم .من می روم .اما

یک روز با دستانی پر از شکوفه بر خواهم گشت

سازم را دو باره خواهم نواخت

من بر خواهم گشت

و از رقص مرگ در روستا خسته بودم



لینک
۱۳۸٥/٢/۱ - parviz mohammadi