از همدان تا سرزمین ترانه   

سالهای 1352 بود و با سه مفرش که لحاف و تشکمان را در ان مادرمان پیچیده بود و بغچه بزرگ نان لواش که مادر مهربانم پخته بود و با چند دبه پر از ماست و روغن و گوشت قیمه شده من و برادرم و عمویم با یک وانت نیمه شب در پشت وانت با چند تا از بچه های دیگر از قروه درجزین به سوی همدان براه افتادیم.شاد و اواز خوان با هزاران امید و ارزو و حسرت و اه . در یک محله قدیمی همدان در خانه قدیمی که برای وارد شدن به خانه از یک دالان تاریک و کوتاه که خیلی دراز بود .باید می گذشتیم.دروازه قدیمی به رویمان باز می شد.و خانه ای شگفت با پنجره های سراسر بلند با شیشه های رنگارنگ و حوضی در وسط و چاه ابی در گوشه حیاط.14 و15 ساله بودیم.و غریب با انکه از روستایمان تنها 80 کیلو متر فاصله داشتیم اما گویی هزاران فرسنگ از ریشه های خویش و یاران و عزیزان دور شده بودیم.یک چراغ نفتی و یک گلیم که تنها بخشی از اتاق بزرگ و پراز گنجه های چوبی را پوشانده بود.و باید می رفتیم از فشاری در سر محله اب خوردن می اوردیم.خجالت می کشیدیم و دقیقه ها می ایستادیم تا زنها به ما راه بدهند.شهر همدان شهر بازارچه ها و میدان ها و سینماها و شهر دختران زیبا بود.و به رسم فیلم های فردین و ناصر ملک مطیعی و.. من یاران جمعی را درست کردیم تا به زنان خود فروش که در خانه های خراب تپه هکمتانه خود را به دو تومان می فروختند و نیز به روستاییانی که خال بازهای همدانی با نیرنگ تمامی توشه راهشان را گرفتند یاری کنیم. پس هر روز با اب چاه موهای بلند خود را می شستم و با چراغ نفتی خشک می کردم.و باز به رسم فردین ورزش می کردم و سینه را سپر کرده و دکمه ها پیرهن را باز کرده به راه می افتادم.و البته همیشه کتاب همراهمان بود. از خال بازهای همدانی کتک می خوردیم.

و برای اینکه ما دختر باز قلمداد نشیم. کتاب بر دست در خیابان شلوغ مظفریه که خانمها و دختر خانمها به انجا می امدند .قدم می زدیم .و هر چند وقت یک بار در ان شلوغی با دل عاشق و لرزان
کتاب را باز کرده به اصطلاح درس می خواندیم.

و گاهی می رفتیم به مقبره بابا طاهر تا از گناهان پاک بشیم.من در مقبره بابا طاهر می خوندم و گریه می کردم. و شبها در مهتابی می نش ستم و خدا خدا می کردم.و شعر می نوشتم. و روز ها را می شمردم کی عید خواهد شد کا ما به روستایمان برویم. و در روستایمان دو باره سوار بر موتور در صحرا عشقانه بتازم.سازم را دو باره بدست بگیرم و بنوازم.و شبها در صحرا با صدای بلند بش ترکی بخوانم.و چقدر دلم برای مادرم و عزیزانم تنگ می شد.همدان با ان عظمت و بزرگی برای من تنگ و زندان می شد.و یارانی چون شعبان میرزایی یافتم نابغه بود از روستای دستجرد همدان
. او ساده و بی الایش بود .لاغر و کمی کچل.او از ده سالگه تنها در همدان درس می خواند.در همه درسها براستی نابغه بود.

ح
لینک
۱۳۸٥/۱/۳٠ - parviz mohammadi