نیلوفرها در باتلاق می رویند   

بر می گردم و به روستایم نگاه می کنم

همه چیز گویی در میان نفس شیطان

خفه می گردد


همه چیز در میان باتلاق اعتیاد می گندد


از خویش می پرسم..


اَیا گاه رفتن و رخت بستن از این دیار فرا رسیده است

اَیا عنکوبت خواری و خفت بر جانم تارهایش را تنیده است


چرا دیگر سازم نغمه سر نمی دهد

چرا دیگر طنین اَوازم حتی به گوش دلم نمی رسد


خدایا روستایم چرا اینگونه می میرد

چرا اینجا دلم اینگونه می گیرد


خدایا عزیزانم در اینجا سخت می گندند

ببین از فرت بدبختی تلخ می خندند


الهی .ای خدا بر حق مولا


بکن پر زعشق خود جانهاو دلها

که دلهامان همه الله گویند

که جانهامان همه الله جویند


خدایا رحمتت را زقروه کم مگردان

خدایا قروه ای را ز کویت بر نگردان


خدایا قرو ه ای را به راه خود فرا خوان

خدایا قروه ای را ز نیکویان بگردان



اگر قروه به سان باتلاقیست

دل یک قروه ای مانند باغیست


هنوز عشق حسین در جان و دلهاست


درون باغ دل بس نیلو فرهاست


و .. ندا می اَید از اعماق جانم

من اهل قروه ام .اینجاست مکانم








لینک
۱۳۸٥/٥/٧ - parviz mohammadi