ادامه عاشق جوان   

..........پسرک در دستش چیزی مثل ساز داشت.حاضرین در مجلس هنوز غرق در امواج شگفت ساز و سخن عاشق حیدر بودند.و گویی در فضایی از اخلاص و یکرنگی و عشق الهی در پرواز بودند.مردم گویی پسرک را نمی دیدند. پسرک سلام کرد و از میان جمعیت به سوی عاشق حیدر رفت در برابرش تعظیم نمود و ادی احترام.جماعت او را باتعجب نگاه می کردند .او را می شناختند او فرهاد پسر حاج صالح بود. حاج صالح مرد درستکارو با ابرویی بود و سرش توی کار خودش بود و در این نو مراسم ها شرکت نمی کرد و بچه هایش را نمی گذاشت در این جور مراسمها شرکت کنند .فرهاد پسر سر به زیرو خجالتی بود و چهارده سال بیشتر نداشت اغلب در خانه و یا در مغازه پدرش و یا در مدرسه بود.

عاشق حیدر نگاه با افتخاری به پسرک کرد و گفت چه ساز قشنگی داری .مردم نگاه متعجبانه ای به عاشق حیدرو پسرک و تکه چوبی که در دست پسرک بود کردند .ان تکه چوب شباهتی به ساز نداشت.پسرک گفت استاد اجاره می خواهم سازم را بنوازم وبخوانم .استاد گفت البته پسرم.مردم با تعجب و تمسخر به پسرک و ساز ش نگاه می کردند.اما پسرک گویی تنها استادش را میدید و چهره ا ش گلگون شده بود. استاد پرسید چه می خواهی بخوانی ؟پسرک جواب داد شعر عاشق ناصر دیوانه را مجلس پر از ولوله و غوغا شد .مردم قاه قاه می خندیدند .ناصر دیوانه را می شناختند پسر کربلایی اکبر بود برزگر فقیری بود.و .............
لینک
۱۳۸٥/۱/٢۳ - parviz mohammadi