بیل جادویی   

توی روستا  موضوعی دهان به دهان می گشت.

خیلی ها داشتند در باره یک بیل خاص و معجزه گر صحبت می کردند.

بیلی که پدری برای پسرش سفارش داده بود.این بیل توسط بهترین استاد آهنگر ساخته شده بود.خم نمی شد و کند نمی شد و نمی شکست.خیلی خوش دست بود.طوری ساخته شده بود که فقط صاحبش می توانست با آن شخم بزند.هر کس آن را به دست می گرفت نمی توانست با آن زمین را شخم بزند.

 آری او تنها پسری بود که یبل کوچک و جادویی داشت.

  پسر  حدود 5 و یا 6 سال سن داشت.که یک روز پدرش با یک بیل کوچک جادویی به خانه آمد.پسرک با دیدن آن بیل انگار تمام شادی های دنیا را برای او هدیه آورده اند.

پسرک با خودش می اندیشید که با آن خواهد توانست باغ های قشنگی بکارد و زیمن های سخت را شخم بزند و زمینهای خود و دیگران را آباد نماید.

 

از آن پس پسرک که قدی بلند و چهره منزه و مردانه و نیز پیشانی بلندی داشت،آن بیل را بر می داشت و در باغچه خانه شان به شخم زنی مشغول می شد.سخت ترین زمین ها را شخم می زد.

از کودکی کشاورزان دشت میلاجرد قروه درجزین به زرنگی این پسرک آفرین می گفتند.او را مانند پدر بزرگش حشمت الله می دانستند که به رشادت و درستی مشهور بود.

پدر پسرک عاشق آبادانی بود و دوست داشت زمینهای سخت و خشک را آباد نماید.

در بین بچه ها ی محل و حتی بین بچه های محلات دیگر صحبت  بیل جادویی بود.همه بچه ها آرزو داشتند مثل آن بیل را داشتن باشند.

با آن بیل پسرک همراه عمویش و پدرش به مزرعه می رفت و به آنها کمک می کرد.

لینک
۱۳٩٥/٩/٩ - parviz mohammadi

   رضا نمازی   

تو خود در دل و در زبان داری

هزاران ترانه و اوازی

از پیشینیانت داری در دست سازی

با جمله ای در دل من نغمه دوستی می نوازی

راضی به رضای اویی

با نام خدا خوش  عطر و بویی

 

دلت خدا  خدا می خواند

با سازی در دست

می خوانی نمازی

آنگاه به اوج های شوردیگی دست می یازی

دل به خداوند عشق می بازی

تو را دیگر چه نیاز به نمازی

لینک
۱۳٩٥/٩/٩ - parviz mohammadi