مروارید سیاه در قروه درجزین   

در قروه درچزین نشانه زیبا بودن زنان و دختران سفید رو بودن  و توپول بودن آنها بود. می گفتند ماشالله دختر فلانی مثل کاغذ سفیده .

برای همین بیشترمادرها آرزو داشتند که بخصوص دختران سفید به دنیا بیاورند. اما این مادر جوان که حدود بیست دو سالش بود و قرار بود  چهارمین فرزند خود را به دنیا  بیاورد،ارزو داشت یک دختر سبزه د اشته باشه.هروقت این آرزویش را با شوهرش در میان می گذاشت،شوهرش به او می خندید.

آن زمانها زنان بسیار کار می کردند.زنان بیشتر با

اب سر د و نداشتن پودر  رختشویی به لباس شستن می پرداختند.لباس شستن یکی از کار های دشوار بود.بخصوص در فصل زمستان. .چرا  که وسایل گرم کردن آب بسیار محدود بود.از طرفی اب لوله کشی هم نبود.بسیاری حتی تلمبه هم درخانه  نداشتند.بلکه بوسیله چرخ چوبی  و با سطل از چاه   ،آب   بالا می کشیدند . همانطور که گفته شد،در آن زمان پودر  رخت شویی  هم نبود.بلکه صابون وجود داشت که  صابون ها هم دست ساز بودند .

البته بسیاری از زنان و دختران لباس ها را و ظروف را به کنار ابهای قنات ها که از وسط روستا و یا از کنار روستا می گذشتند می بردند و می شستند.

برای همین این بانوی جوان هم مثل اغلب مادران  به شستن لباس  ها و رسیدن به گاو و گوسفندان مشغول می شد.  نیز با امکانات  محدودی که وجود داشت به پختن غذا بر روی چراغ نفتی و یا اجاق می پرداخت.

برای بچه هایش لباس می دوخت و یا جوراب  و پیرهن پشمی می بافت.

دوران بارداری چهارمین فرزندش با همه سختی ها زیبا بود.او احساس خوبی داشت.همیشه دور و برش پر بود از همسایه ها و دختر دایی هایش و نیز همسران پسر دایی هایش که با  هم سن و سال بودند.

چند روزی بود که همسرش در مسافرت بود.اغلب همسرش به همدان می رفت.آن زمان  از روستاهای اطراف تخم مرغ های محلی  را  به قروه درجزین می آوردند. همه ی این تخم مرغ ها در مغازه این مرد جوان و پدرش جمع می شد و آنها را در پانصد تا پانصد تا در صندوق های چوبی همراه با کاه بسته بندی می کردند و هر چند روز یک بار تخم مرغ ها را  با کامیون به همدان و یا به تهران می فرستادند.انها هم بزرگترین تاجر پوست بودند و هم بزرگترین صادر کننده تخم مرغ محلی از قروه درجزین به تهران و همدان بودند.از طرفی  دیگر از تهران قند و یا چایی و  و صابون ودیگر مواد مصرفی را وارد می ساختند.از جنوب ایران خرما وارد می کردند.از لرستان نخود.

برای همین چند شب بود که همسرش در مسافرت بود.شبها دایی اش که همسایه روبروی آنها بودند می آمد و در خانه آنها می ماند.

آن شب خیلی دلش برای همسرش تنگ شده بود.رفت سر صندوق لباس ها و لباس های شوهرش را مرتب کرد.دستمالی را که شوهرش اولین بار برای او آورده بود را از صندوق در آورد و لمسش کرد.یادش آمد که وقتی که همسرش 17 سالش بود با دستمال پر آمد به خانه آنها.آن زمان تازه با هم نامزد شده بودند.توی دستمال یک قطعه پارچه بسیار زیبای ابریشم بود.یک عدد صابون بود و یک عدد عطر و توئی کیسه کوچکی که از ابریشم بافته شده بود.یک گردنبند بیار زیبای مروارید.گردنبند را بر گردنش انداخت.رفت جلو آیینه .در وسط ایینه عکس شوهرش بود.دلش خیلی برای شوهرش تنگ شده بود.

خوابش نمی برد.دلهره داشت و نگران بود.تا پاسی از شب خوابش نبرد . آنقدر بیدارماند که تا وقت آماده کردن خمیر نان  فرا رسید .چون تقریبا  هفته ای یک بار او در نیمه شب خمیر را برای پخت نان آماده می کرد.دم دم های صبح خمیر ور می آمد و آماده پخت می شد. برای همین رفت در اتاق کناری و لانجین را  که یک ظرف بزرک سفالی با لعاب ابی بود ،آورد و ارد و آب ریخیت توی آن .و برای فردا خمیر نان را آماده کرد.یکی دوساعتی  برای طلوع افتاب نمانده بود که خوابش برد.

 در خواب دید که با همسرش در دشت های  سر سبز راه می روند.یک باره باران باریدن گرفت. اما در آن سو تر آفتاب بود. هر دو خندیدند و گفتند چقدر بارش باران قشنگه.و چقدر جالباست یک طرف باران می بارد و طرف دیگر آفتاب است.   آنها  به یک کلبه کوچک چوپانی پناه بردند. بعد یک باره باران قطع شد و آفتاب تابیدن گرفت و رنگین کمان زیبایی در آسمان پیدا شد. از پس رنگین کمان یک بانوی نورانی  بسیار زیبا بیرون آمد.زن جوان او را صدا کرد یا فاطمه زهرا .!

مردم قروه درجزین اعتقاد داشتند که رنگین  کمان قالی است که حضرت فاطمه زهرا س آن را می بافد تا پاکان از روی آن به بهشت بروند.

 

آن بانوی مقدس  پایین آمد و  دستمال زیبایی را به مادر جوان داد .وقتی که دستمال را باز کرد  یک مروارید سیاه و درشت  درون آن دستمال دید. نور و روشنایی خاصی فضا را گرفت و یک جوری احساس کرد که روشنایی تمام وجودش را هم فرا گرفت.

آن بانوی  مقدس گفت تو زن خوبی هستی و مادر نمونه ای هستی.این هدیه را از آسمان برای تو آورده ام.

مادر جوان چهره اش از خوشحالی برق زد و دلش یک جوری تپید.گفت این گوهر سیاه است .این گوهر را هیچ کس ندارد.آن فرشته ادامه داد ،این گوهر  همیشه دل شما را روشن خواهد کرد .یک باره از خواب برخاست.دلش می تپید.احساس کرد که شوهرش در آنجا حضور دارد و گرمی وجود شوهرش را حس می کرد.

اصلا انگار در یک عالم دیگری بود.خیلی دلش تنگ شده بود برای شوهرش.

 صبح زن دایی اش امد تا در پختن نان به او کمک کند.زن دایی او که یک زن بسیار مهربان و دانا و زحمتکشی بود ،در بسیاری از کار ها به او کمک می کرد.خوابش را به زن دایی اش تعریف کرد.زن دایی او که از روستای قدیمی رازین بود.خیلی زن سخن دان و نکته سنجی بود.ضر ب المثل  ها و شعر های بسیاری می دانست.چون روستای رازین از قدیم محل عرفا و شعرا بود و رازین را شیراز کوچک صدا می کردند.مردم آنجا در حکمت و معرفت و عرفان پیشینه دیرینه داشتند.آنها در عین حال کوزه گر هم بودند.

زن دایی اش صلوات فرستاد و حضرت فاطمه زهرا  س  صدا کرد.با خوشحالی گفت خوابت خیلی خوبه.

زن دایی ادامه داد خداوند به تو یک دختر خواهد داد که در وجودش گوهری خواهد داشت که به تو و به اطرافیانش روشنایی خواهد بخشید.

زن جوان خیلی خوشحال شد.حالت مقدسی یافته  بود و فرزندش را در شکم خود حس می کرد و به آن عشق می ورزید.

همسر  زن جوان در مسافرت بود و در همدان در خیابان اکباتان در مسافرخانه مرکزی خوابیده بود.با شریکش محمد  درچزینی که هر دو در کار خرید و فروش پوست گوسفند بودند  از نوجوانی با هم دوست و همکار بودند.چون پدرانشان هم در این کار بودند و گاهی با هم شریک می شدند..در خواب دید که  با دایی اش که او را پیامبر قربانعلی می نامیدند،در یک باغی می گردند.پیامبر قربانعلی با صدای زیبایش داشت شعر ترکی می خواند.یک پرنده ای خوش رنگ و بسیار زیبایی آمد نشست بر دوش آن مرد جوان.پیامبر قربانعلی خنده با معنی کرد و گفت خوش به حالت !بعد که خوب به پرنده نگاه کرد دید که بر گردن پرنده یک دانه مروارید سیاه رنگ بسیار زیبا آویزان است.اینقدر  آن مروارید زیبا بود که برق آن تمام وجودش را روشن کرد.

از خواب بر خاست و نشست.خواب عجیبی دیده بود.حالت قشنگی پیدا کرده بود. یاد همسرش افتاد.یک باره احساس کرد که نزد همسرش است .

 بانوی جوان حالت خاصی داشت و با یک شوقی با زن دایی اش نان می پخت.بوی نان تازه فضای خانه و باغچه و کوچه را گرفته بود.

صبح مادر آن زن به شوهرش گفت برو به دخترمان سر بزن.پدر آن زن جوان دخرش را خیلی دوست داشت.وقت و بی وقت به دیدارش می رفت.

  پدر این بانوی جوان  شاعر بود و مردی نترس و عدالت خواه و روشنفکر که در آن زمان یکی از اولین کسانی  بود که دخترانش را به مدرسه فرستاده بود. در آن زمان  تازه مدرسه ایجاد شده بود.حتی بسیاری از    پدر ان و مادران  از فرستادن پسران   خود نیز  به مدرسه اجتناب می کردند. چه برسد به دختر ها .اما پدر او  اندیشه ای باز داشت و معتقد بود که باید به دختران میدا ن داد و به داشتن دختر  افتخار کرد  و معتقد بود که دختران تواناییهای خاصی دارند. برای همین او اغلب دختر خود را    همراه خود به مسافرت های تجاری می برد و با دوستان و همکاران و همفکران خود آشنا می ساخت.  همراه بردن دختر به سفرهای تجاری در آن زمان خیلی عجیب بود.اما پدر او می خواست دخترش جهان دیده باشد. این مادر چوان با صدای خوش پدرش بزرگ شده بود و با شعر های ترکی و فارسی که پدرش مانوس شده بود. مادرش هم از طایفه شناختهش ده بود. مادرش چهره گرد و زیبایی داشت.بسیار باشرف و متعهد به خانواده اش بود. شوهر این مادر جوان  پسر دایی او بود.

مردی تلاشگر و بسیار متعهد.همسرش را بسیار دوست می داشت. همان طور که گفته شد ، این بانوی جوان بیست دو سالش بود که داشت چهارمین فرزند خود را بدنیا می آورد.دختر دایی هایش یعنی خواهر های شوهرش  که بسیار مهربان بودند و  همیشه مثل فرشته  دورش می گشتند. او خواهر های شوهرش یعنی دختر دایی هایش را خیلی دوست داشت. از طرفی خانه دایی دیگرش در چند قدمی خانه آنها  بود و پنجره یکی از اتاقهایشان رو به باغچه دایی اش  باز می شد.زن دایی این مادر جوان در بسیاری از کارها به او کمک می کرد.

این زن جوان با همه همسایه ها رابط ه خیلی خوبی داشتبا زنان همسایه هر غروب شیرهای گاوهایشان را تقسیم می کرد.به این صورت که چند همساید با هم قرا می گذاشتند که هر هفته شیر ها هایشان را ببرند برای یکی از اعضاء. به این نوع همکاری به ترکی واراداش می گفتند.یعنی در  اموال و دارایی  شریک شدن.

اغلب غروب ها  زنان همسایه  که بیشترشان فامیل نزدیک بودند ،جمع می شدند و  نان تازه و پنیر تازه و چایی می خوردند.اوایل بهاریونجه تازه با سرکه می خورند. یا شبدر. اواسط بهار یمنیک و سیزیهای  خوردنی  وحشی می خورند .تابستانها  قالبیر بر سر خندان و شاداب به باغ های انگور می رفتند و انگور می آوردند .  و غروب ها با هم اتراق می کردند و انواع انگور را با نان تازه و پنیر تازه می خوردند . گاهی هم آب و دوغ  خیار   می خورند.

مادر جوان با حس امنیت و با مهربانی عزیزانش که دورش را هر روز می گرفتند ،دوران بارداری خود را می گذراند.او زنی تمیز و مرتب و بسیار متعهد به تمیز و پاکیزه نگه داشتن فرزندان خود بود.

 

 آنها خانه خیلی بزرگی در قروه درجزین داشتند.اتاق های جور با جور با درب های پوبی و قاب های شیشه ای کوچک.هرا تاق نام خاصی داشت.انگار اتاق ها روح داشتند.یکی از اتاق ها اوجا اتاق نام داشت.به ترکی یعنی اتاق بلند.این اتاق بسیار دلباز بود.پنجره هایش رو به باعچه های پر گل  و پر درخت و  به سوی دشت های بی در و پیکر باز می شد و  پنجره ها همانند چشمانی به سوی کوهساران در دور دست ها  نگاه می کردند.آن خانه دو طرف داشت.یک طرف ردیف اتاق ها با درب های  خندان رو به بالکن دراز و بعد رو به باغچه بزرگ باز می شد.هز از گاهی از باغچه آب زلالی جاری می شد.غوغایی به پا می شد.بپه های قدم و نیم قد با هم بازی می کردند.از گل مجسمه درست می کردند.دختران از پار چه  های کهنه و چوب عروسک درست می کردند.پسران سنگ های سخت را نرم نرمک به صورت یک تیله در آوردند و یا از چوب نیز درست می کردند.

در طرف دیگر پنجره اتاق بلند روح بچه ها را به سوی دشت های بی در و پیکر و به سوی آسمانها پرواز می داد.در طرف دیگر خیال ها و رویا های  شگفت بود.

چندین خانواده در این خانه بزرگ و دلباز  زندگی می کردند.آنها با هم خویشاوند بودند.اغلب دور هم بودند. بیشتر اوقات بگو و بخند  بود و قصه بود.    دوشیدن گاو ها و گوسفندان و قالی بافتتن و ...هر روز برای آنها بهانه بود که زندگی را به گونه ای دیگر ببینند.

همان غروب مادر جوان فرزندش را به دنیا آورد.شوهرش هم از مسافرت آمد.مادر جوان یک دختر سبزه به دنیا آورد.با موهای پر پشت و مجعد و سیاه رنگ.چشمانی درشت و سیاه.

آن دختر سبزه  رو با محبت های مادر و پدر و مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمه ها و عمو و اطرافیان بزرگ  می شد.در آن خانه بزرگ با باغچه بزرگ و اتاقهای جور با جور  که بچه های قد و نیم قد زیادی در آن زندگی می کردند و همه با هم خویشاوند بودند ، آن دختر سبزه و با نمک بشاش و خندان و با هوش و ذکاوت بزرگ می شد.

دختر سبزه کم کم بزرگ می شد.با عشق و شادی .اغلب خواهر بزرگش و بردارش و عمه هایش دور و برش را می گرفتند.و بالاخره شروع به راه رفتن و حرف زدن کرد.و وقتی  شش و هفت ساله شد دیگر به مادرش کمک می کرد.

دختر سبزه رو را همه دوست داشتند.با نمک حرف می زد.به مادرش کمک می کرد.همیشه در نقاشی هایش تصویر یک دختر شاد را می کشید.از چوب و پارچه های کهنه عروسک درست می کرد.

برادری داشت که از خودش دو سال بزرگتر بود و همیشه به ایده های برادرش اهمیت می داد.گاهی با هم تصمیمی می گرفتند که نویسنده بشوند.برادرش برای عروسک های او خانه درست می کرد.خانه ای با بالکن دلباز و اتاقهای دلنواز با پنجره هایی که رو به باغ های امید و دشت صداقت و یکرنگی و معرفت باز می شدند.

با اینکه خیلی با احساس بود و روحیه ای هنرمندانه داشت.اما در عین حال با اراده و قوی بود.از کسی کینه به دل نمی گرفت.

در سیزده سالگی عروسی کرد.

شوهرش از خانواده خیلی خوبی بود.خانواده شوهرش در بلند ترین نقطه قروه درجزین خانه داشتند.انها به شرافت و درستی مشهور بودند.

بعد رفت به شهری دور.با همسرش همراه شد.دنیای همسرش را شناخت.به خانواده همسرش نزدیک گشت.یار و یاور همسرش شد.عشق عجیبی به همسرش داشت.خانواده همسرش را بسیار دوست می داشت.برای تک تک انها می اندیشید و برای انها رهنما  و همدم بود.

به خاطر داشتن تعهد بالا و احساس مسئولیت در برابر عزیزانش.مدتی دچار مشکل شد.

فکر می کرد که باید به همه کمک کند.این مسئله او را گاه چنان غمکین می کرد که احساس می کرد که دیگر یارای  بر خاستن ندارد.

اما باز با تکیه بر ایمان به خدا و با تکیه بر تربیت درستش و با یاری و همراهی و درک بالای همسرش بر می خاست .

سالها پیش مشکلی برای یکی از عزیزانشبوجود آمد.او برای حل مشکل تمام توانیی اش را گذاشت.اما به نظر می رسید که در حل مشکل عزیزش چنادن کاری از  پیش نمی تواند ببرد.این مسئله او را بسیار غمگین نمود

روز به روز او ضعیف تر می شد.انگاردیگر نای و توان بر خاستن نداشت.

یک روز همسرش  به او جمله ای گفت.همان جمله او را دوباره به دنیا آورد.

خواست بر خیزد .اما نمی توانست.

احساس می کرد که دیگر پایان عمرش است.

همسرش دستش را گرفت.

آبی به او داد.

گرمی همسرش و نگاه محبت امیز همسرش بهاو توانی افزون داد.

خدا را یاد کرد و بر خاست.

به کمک همسرش هر روز ورزش کرد و دوید.

در هر فرصتی شروع  به دویدن می نمود

روز به روز شادب تر و پر شور تر می شد.دیگر هیچ مشکلی نمی توانست او را به تسلیم وا بدارد.

او به زودی توانست شادابی و امید و محبت و عشق را به خانواده خود باز گرداند.

کم کم آوازه او در منطقه از تهران پیچید. مادر جوانی قهرمان دُوو شده است.!

اراده و توانایی و یژه گی ها ی  او مورد تحسین زنان و مادران و دختران قرا ر می گرفت.

او مربی شد.

بدون هیچ چشم داشتی بیشتر وقتش را گذاشت   وهنوز هم وقتش را می گذارد تا  مادران را از کنج عزلت و سکون و تسلیم به سوی ورزش و طبیعت و کوهنوردی  و به سوی عشق ورزیدن به خویش و به خانواده و به همسر بکشاند.

بدینسان آن دختر سبزه قروه ای  یک قهرمان شد وبه یک معلم معنویت و معلم اخلاق و معلم تربیت روح و جسم مبدل شد.

لینک
۱۳٩٥/٤/٢٩ - parviz mohammadi