از سردرود رزن (از بابا نظر و دمق ) تا شورین همدان   

 

قلعه دمق

 

در اینجا بخشی از نوشته های میرزا محمد منجم وهنده ای سردرودی رزنی  می آورم. در باره قراگوزلوها از شامات( سوریه) در زمان تیمور  و آنگاه در زمان قاجار کوچ بخشی از آنها از منطقه سردرود و رزن و درگزین به اطراف همدان و ساختن شهر شورین

در سال 941 هجری قمری سلطان سلیمان از بغداد بیرون آمده و بار دیگر در قریه دمه درگزین به قشون عثمانی بر خورد کردند.(تاریخ روابط خارجی ایران در عهد شماه اسماعیل صفحه 156

در سنه 803 هجری قمری  امیر تیمور گورکانی سفر دمشق و مصر اختیار نموده بودند.در آن زمان فرمان دادند که جماعت مغول را از حدود شام که اراضی بیگانه است ،کوچ اداه به ایران بیایند و در ایران به ترکستان که وطن اصلی ایشان است،ساکن شوند.حسب الامر آن جماعت بار بسته به حدود ایران زمین آمدند و بیشتر آنها راه ترکستان را در پیش گرفتند و گروهی از خواص مردم قاجار   در آذربایجان و حدود گنجه و ایروان رحل اقامت افکندند.هم در آن که  وقت امیر تیمور توقف در شامات داشت ،معروض داشتند که دوازده تیره و قبیله و ایماق در این بلدان ساکنند که به رشادت و شجاعت و سخاوت  مشهورند و یک قلم این دوازده تیره را قراگوزلو می نامند.

ولی تیره به تیره به لقب دیگرند.فرمودند از روی تحقیق درست بنگارند.بدین تفصیل نوشتند:

1-عاشقلو محمدحسین خانیها که مفصلا در این تذکره عرض خواهد شد.که همیشه بر مهم این دوازده ایماق حکمران و رئیس بوده و هستند.

 

2-حاجیلو ،مصطفی قلی خانیها و درجزینی ها

3-دال قرالو بیک وئردی  خانیها

4-قلیچ لو ها فارس جینی ها

5-خدابنده لو

6-ازبیک لو

7-ساریجه لو خرقانیها

8-توحید لو  زره چاهیها

9-جلال جه لو پیش خوریها

10-آل جربالو دیداریها

11-کچی لر (بلاعقبند)

12-ماماش لو

ندما و وزرای تیمور ی عرض نمودند ،خوبست مقرر فرمایید این دوزاده ایماق از این بلدان کوچ داده و به ایران بروند و در آنجا به حفظ و حراست هر ولایتی که سزاوار دانند ،مامور فرمایند.که براستی ودرستی از عهده بر می آیند. این عرض برای شاه تیمور مبارک و پسنده آمده فرمان جهان مطاع  صادر گردید که این ایل جلیل قراگوزلو در رکاب ظفر انتساب به ایران آمده ساکن گردند.و همیشه اوقالت خویش را در رکاب هر یک از سلاطین به جانبازی به سر برده و همیشه معززا و محترما بنوازشات شاهانه ایام گذرانیده اند.

به جهت توقف چونکه هوای همدان معتدل و دارای مزارع و مراتع نیک بوده و از ولایت دیگر بهتر دانستند و در بیرون شهر که به سردرود و درجزین  که قدیم ولایت همدان در آنجا بوده است.

هر گاه در سند و حجتی و یاکتابی از قدیم  اسم درجزین مشاهده بفرمایند ،غرض از شهر همدان بوده.نه این شهر همدان که الان در دامان الوند  که مربوط او اروند است.به جهت اینکه اروند ابن نوح در قله آن کوه مدفون است

الحاصل در این صفحات صاحب آب و ملک گردیدند.متشخص ترین این دوازده ایماق مشهور به عاشقلو بودند و این یازده تیره تبعه به عاشقلو بودند.بحدیکه اگر حکم می دادندجماعت عاشقلو بر سایر طوایف که باید زنهای خود را طلاق بدهید،قادر بر ندادن طلاق نبودند.

عاشقلو ها  قریه بابانظر و دمق را خریدند.زیرا که بهتر از قراء دیگر بودند.معروف و مشهور است که هفت بابا به معنی  هفت آبا  باشد.اینان در خدمت اقطاب خدمت نموده و بدرجه کمال رسیده بودند.محور دائره عرفان خلاصه دور زمان جناب بایزید بسطامی و جنید بغدادی  به آنها  لقب بابایی داده بودند.

این بابانظر را از بناهای ام می دانند و اسمی باباهای این است در همدان که بقعات آنها الان بر پاست.

1-بابانظر

2-بابا خنجر

3-باباشیدالله

4-باباگورگور

5-باباکوهی

6-باباطاهر

7-بابا گاوسوار

به جهت تیمن و تبرک رحل اقامت در بابانظر انداختتند.بناهای مانند  حمام و مسجد ها و نهادند.همچینی پیشه هایی مانند دباغی و صباغی و غیره در آنجا ایجاد نمودند.اباید های آن بلوک به طوری شد که کسیرا به شهر همدان حاجتی نبود و هیچوقت خود را از خدمت پادشاهان دور نداشتند.

احمد خان،محمد حسین خهان را با دویست نفر نوکر پادار و شجاع و دلیر ابنی اعمام خود برگزیده به سرکردگی محمدحسین خان پسر ارشد خود در تحت خهدمت مرحوم فتحعلی شاه که آنوقت  ملقب به باباخان سر دار بود،عازم و روانه شیراز شدند.بجهت سر حد داری و حفظ بیضه اسلام و اخذ مالیات و به انجام رسانیدن خدمات شاهانه و جان سپاری در مقدم مبارک پادشاهی نظر به این استعداد منصب حکومت خارج از شهر که حدود او در دفاتر ثبت و مر قوم است در این ورقهع نیز گفته می شود:

حد جنوبی اسد آباد

حد شمالی نوبران  که راهدار خانه تهران است

حد شرقی جنب ساوج بلاغ قم

حد غربی ابتدای خاک سنندج که بابا گوگو است

این حکومت بلوکات همدان همیشه از حکومت همدان موضوع بوده و نظر به خدمات آبا و اجداد مختص به عاشقلو بوده

بنای شهر شورین از طرف قراگوزلو های سردرود رزن و یا درگزین قدیم  (  بیشتر از  روستاهای بابانظر و دمق)

در زمانی که محمد حسین خان در شیراز در سرخدمت بود،مقررشد به مصطفی قلی خان که کوچ و بنه خودشانرا از دمق و بابا نظر حمل به شورین نموده و بنای قلعه و مسجد و حمام بگذارند.

شاه وِرَن که از کثرت استعمال شورین شده است.آبادی نداشته از ظلم و تعدی سلاطین قدیم خراب شده بود.سه چهار خانواده مسیحی که بی پا بی قوه مانده بودند و در میان قراچادر زندگی می نمودند.از قراریکه به نظر رسیده و درنوشته جات  ثبت شده است،در همین جایی استخر شورین است ،انها اتراق داشته اند.

مصطفی قلی خان بنا به سفارشات پی در پی و احکامات شاه شهید در رفاهیت رعیت و آبادانی ولایت کوشیده و در اندک زمانی قلعه و باره شورین به اتمام رسید.

این مصطفی قلیخان پدر طاهرخان و یوسف خان است که آبشینه و طولانه و ینگیجه و ینگی آباد در جنب بهار را محمد حسین خان برای آنها خریدند و محل توقف آنها شده و بعد مشغول به عمارت عالیه و کندن باغ و راندن قناتهای متعدد شدند .

 

شورین در مدت کوتاهی به یک شهر اباد و پر رونق مبدل گشت.بزرگان در آنجا باغها و کاخها بنا نهادند. به طوری که  شورین محل اقامت دو تا از شاهزاده خانمهای قاجار گشت.


 

 

لینک
۱۳٩٥/۱/۳۱ - parviz mohammadi

   سیمرغ در سارایو   

خانم آرامی بود.با موهای مشکی.در موزه هنر های مدرن اسلوونیا کار می کرد.سبک بال و صمیمی بود.فاروق جوان شوریده و عاشق و اندیشمند بوسنیایی که تازه درسش را در شهر مشهد تمام کرده بود و با هزاران عشق و امید و مست از شراب عمر خیام  آمده بود به سرزمین  خویش به بوسنی.

آری بوسنی  و هرزگوین کشور کوچک اما با انسانهایی که دل دریایی دارندوباتبسم و با ترانه و آواز و رقص خویش ابلیسان روزگار را به هراس وا می دارند.

آری بوسنی و هرزگوین محل تلاقی فلسفه یونان و روم و اندیشه میترائیسم و مسیحیت و بوگومیل ها و اسلام و تصوف.مسلمانانی که آموختن  را وظیفه  دینی خویش می دانستند.مسلمانانی که می گویند ما مرحمت داریم و می بخشیم.یکی از قدیم ترین تفسیر ها بر مثنوی معنوی جلاالدین بلخی  را یک بوسنیایی که اهل روستای سودیچ بوده است نوشته است.هم او تفسیری نوشته است بر دیوان حافظ شیرازی و گلستان و بوستان.

بوسنی و هرزگوین با قلب انساندوستانه و الهی اش ،مورد ظلم و جور همسایه های  خود قرار گرفته است.بوسنی  زخمی است اما می خندد.بوسنی و قلب بوسنایی را نمی توان از بین برد.چرا که عشق هزاران ساله در اعماق دل بوسنایی ها ریشه دوانده است. و عشق نمی میمیرد هرگز.

فاروق پدرش نماینده مجلس بوده است.کسی که تمام زندگی اش را برای مردم صرف کرده است.در جنگ اسیر می شود.صربهای نا جوانمورد او را اسیر می کنند.خیلی از عزیزانش را در برابر چشمانش می کشند.او موفق می شود که  فرار کند.مردی که به طور باور نکردنی درست کار و نوع دوست است.

خانواده پر جمعیت فاروق به سختی زندگی را می گذرانند.اما سر بلند هستند.آنها  همیشه خنده بر لب دارند  و از زندگی خود راضی هستند.با اینکه بسیاری از عزیزانشان را دشمنها از بین برده اند  و اموالشان همه از بین رفته است و مستاجر هستند و پدرشان در آمد بسیار اندکی دارد،با همه اینها  آنها می درخشند.درخشش آنها دشمنان را  رسوا می کند.

فاروق جوان در دانشگاه علوم اسلامی امام رضا ع در مشهد درس خوانده است.با فلسفه اسلامی خوب  می داند.فلسفه غرب را هم خوانده است.نقد گرایانه به دین و بشریت نگاه می کند.ذهنی بسیار پویا دارد.او شوری وصف ناشدنی برای  کمک به انسانها و به هم نوعان خود دارد و شوری وصف ناشدنی برای یاد گرفتن و یاد گیری دارد.

فاروق آن جوان بوسنیایی که بسیار درستکار و انساندوست است،در ایران از شراب خیام نوشیده است و مست شده است.

فاروق عاشق ایران است. در عین حال منتقد سخت گیری ها حکومت ایران نسبت به مسایل خصوصی انسانها می باشد.او یک بوسنیایی آزاده است.نمی تواند نقش بازی کند.فاروق رهای رهاست.به همه عشق می ورزد.دوست دارد به همه کمک کند.

فاروق  آن بانوی اسلوونیایی را از طریق نقوش قالی ها و رنگ ها به گذشته های دور  و به میان فرهنگ و تمدن ایران می برد.فاروق گوشه به گوشه دنیای  رنگارنگ عاشقان و شاعران ایرانی را به  بانوی اسلوونیایی نشان می دهد.احساس رهایی را در اشعار مولانا به او می چشاند.

 و بعد فاروق آن بانوی اسلوونیایی را به نیشابور می برد و به زیارت خیام نیشابوری و پیمانه از شراب خیام به او می نوشاند.هر دو مست می شوند.آنگاه از عطار نیشابوری می گوید.بر یک قالی نقش سیمرغ به طور شگفت انگیزی بافته شده است.

تماشای  آن قالی روح آدمی را از همه تیره گی ها رها می سازد.آدمی احساس می کند که همچو سیمرغ دارای بالهایی از الیاف خورشید است  و احساس می کند که می تواند پرواز کند به باغ های ستاره گان.

فاروق از سیمرغ می گوید.

آن بانوی اسلوونیای  انگار مست شده است و انگار از این جهان مادی  دور شده و همراه با هزاران عاشق دست در دست هم در باغ های ستارگان در پرواز است.

آن بانو در حالی که مست و رها به نظر می آید.در فضای تاریخی و دنج گالری اصفهان می نشیند.فاروق برای او چای ایرانی می برد.ابتدا او با تردید به چای نگاه می کند.تا به حال چایی نخورده است.فاروق توضیح می دهد که اینجا چایی را ما در اینجا برای میهمانها درست می کنیم.ترکیبی ازچای سیاه ایرانی و گلاب و زعفران و در کنار ان خرمای ایرانی.او ابتدا با احتیاط یک ذره از چای را می نوشد.بعد  چای  را مزمزه می کند.چهره اش می درخشد.به نشانه رضایت به فاروق نگاه می کند.

آری فاروق یک جوان  مسلمان بوسنیایی بوسنیایی است. با قلبی بزرگ به وسعت انسانیت .وقتی که او هنوز ده سالش را به پایان نرسانده بود ،تجاوز ناجوانمردانه دشمنان که تا دیروز از نان و نمک مسلمانان می خوردند،بر علیه آنها شروع می شود.آنها ناچار می شوند فرار کنند.در یک روستای در خانه یک پیر مرد روستایی یم مانند.او مجبور می شود هر روز کار کند تا نگذارد مادر و خواهر و برادران خرد سالش از گرسنگی بمیرند.

آری فاروق فرزندی بوسنی و هرزگوین است.همانجایی کهحدود 500 سال پیش یکوان روستایی بنام احمد سودی بوسنوی چنان شوق و ذوق و عشق به یاد گیری داشت که توانست نزد شیخ مصلح الدین لاری در دیاربکر  ترکیه زبان فارسی و مثنوی  را بیاموزد.احمد سودی بوسنوی یکی از قدیم ترین تفسیر ها را بر دیوان حافظ نوشته است و نیز تفسیری نوشته است بر گلستان و بوستان سعدی.

بوسنی و هرزگوین همانجایی است که تا حدود 90 سال پیش حتی زنها در روستاها در مکتب خانه چهار زبان را می اموختند.ترکی و عربی و فارسی و زبان خود را .

حالا در بوسنی  احمدی دیگر یافت شده است.احمد آناندا درویش جوانی که در سال 1990 پس از چند سال تحصیل فلسفه در دانشکده فلسفه سارایو،به یونان می رود .به مرکز فلسفه غربی  و پس از دو سه تحصیل عزم هندوستان می کند.

در هندوستان دوران دشوار و طاقت فرسای تزکیه نفس و مراقبه را می گذراند.روز ها و شب ها در مکانی خاموش  تنهای تنها به مراقبه می پردازد.پس از 4 سال  استادش او را به لندن می فرستد تا به انسانها برای یافتن سعادت یاری برساند و انسانها را به باور داشتن عشق و دوستی تشویق نماید.

احمد که نام اصلی او بویان و یک مسیحی بوسنایی است در لندن از طریق موسیی عرفانی ایرانی علاقمند به عرفان می شود.بعد با خانمش که او هم درویش است به بوسنی بر می گردد.

احمد سالها در جلسات درس  شیخ ذاکر یکی از دراویش نیک  شراکت می جوید.چندین کتاب ترجمه می کند و می نویسد.یکی از آن کتابها کتاب منطق الطیر عطار نیشابوری می باشد.

آن روز  فاروق از طریق نقوش قالی  آن بانوی اسلوونیایی را به دیار خیام و عطار برده بود.از طریق نقش یک قالی که در آن نقش سیمرغ به طرز شگفتی بافته شده بود،آن بانو را با سیمرغ همدم ساخته بود.

فاروق کتاب  عطار نیشابوری را که احمد /آناندا به من هدیه داده بود،به ان بانوی سبک بال اسلوونیایی داد تا آنرا نگاه کند.

آن بانو آن کتاب را با خودش برد.چون از شراب خیام مست شده بود .پس از چند روز به من نامه نوشت که ببخشید من کتاب شما را با خودم به اسلوونیا آورده ام.آنرا برایتان خواهم فرستاد.

من جواب نوشتم که لازم نیست باز پس بفرستید.آن کتاب دوست داشت با شما همراه باشد.

اشنایی ما آغاز شد.

او بعدها راهی هندوستان شد.چندین  سال در آنجا ماند و دوران تمرکز درون را گذراند و به درجه استادی رسید.با یک استاد تزکیه نفس  ازدواج کرد و راهی استرالیا شد.

اکنون پس از حدد 15 سال بر گشته است. با احمد آناندا و همسرش آشنا شده و دیدار کرده و احمد کتاب یوسف و زلیخای عبدالرحمان جامی که خود ترجمه کرده است به او داده است.

این بانوی اسلوونیایی نامش نیوس است.می گوید که در سارایو دوباره تولدی تازه یافته است.

می گوید احمد آناندا و همسرش سیمرغ هستند.

لینک
۱۳٩٥/۱/٢٩ - parviz mohammadi

   سیر تحول غذا و آشپزی در قروه درجزین   

خرداد سال 1361 است.من و فرزندان خواهر بزرگم محمد و علی صفایی گل در  صحرای میل ایرد آستو داریم باغ انگور را بیل می زنیم.هواعالی است و بیل زدن بر زمین لذتی عجیب دارد.در کنار یکی از بانه های باغ از کلوخ اجاقی درست کرده ایم و چایی درست کرده ایم.همچنین چند عدد سیب زمینی در زیر خاکستر گذاشه ایم تا بپزد.بوی هیزم و چایی و  سیب زمینی پخته  در صحرا پیچده است.این بو  حتی آدم سیر را هم  گرسنه می کند  و روح و جسم تو را وا می دارد که بروی و بنشینی و یک استکان چای دودی  با  همسایه هایت لقمه ای  نان تازه با  سیب زمینی  کباب شده با پنیر محلی بخوری.نانی  که توران همسر حاج فتحعلی می پزد  به خوش طعمی مشهور است.غذا های توران قنبری  به خوش طعمی در قروه مشهور است.سر سفره حاج فتحعلی نسشتن و نان نمک حاج فتحلی و توران را خوردن  آرزوی هر کسی است.بخصوص که حاج فتحعلی در قروه و روستاهای اطراف مشهور به این است که دستان با خیر و برکتی دارد.

طبق رسم کشاورزان،همسایه ها  را برای خوردن چایی و نان و سیب زمینی دعوت می کنم.گل محمد پسر شیر محمد ،حدود 80 سال سن دارد ،با روی خندان با بیلی بر دوش در حالی که شلوار بز مشکی اش را تا بالای زانو بالا زده است ،صمیمیانه می آید و در کنار آتش می نشیند. بعد فضلی  می آید .باقدی بلند و کلاه نمی دی بر سر. بالاخان هم می آید.بالاخان قوطی سیگارش را از جیبش در می آورد و یک ورق از دفترچه سیگارش  را می کند و  آن ورق کوچک را کمی تا کرده  و وسط آن توتون می ریزد و با کیف  شرو ع  می کند به پیچاندن برگ سیگارش.

اولین سال است که من  با فرزندان خواهرم داریم باغ انگور را شخم می زنیم.هر سال پدرم چندین نفر را به همکاری دعوت می کرد و در عرض یک روز مثلا ده نفر بیل زن،باغ را شخم می زدند.

اما امسال من و فرزندان خواهرم داریم باغ را شخم می زنیم.این برای کشاورزان  و همسایه ها کمی تعجب آور است.چون اصولا من اهل کار کردن و بیل زدن نبودم.برادر بزرگم اهل کار در صحرا و در بازار نزد پدرم بود .اما من از کار همیشه در می رفتم.

برای آنها چایی می ریزم.سیب زمینی ها را از زیر خاکستر بیرون می آوریم.عطر آنها بیشتر در فضا می پیچد.بعد نان پنچه کش  تازه  را که مادرم روز قبل پخته  است  را در وسط سفره قرار می دهم. بوی نان پنچه کش هم با بوی چایی و بوی سیب زمینی پخته و  بوی پنیری که مادرم از شیر گاو خودمان درست کرده همراه با خاگینه ای  که  از تخم مرغ محلی با روغن حیوانی  پخته  است آدم را مست می کند.

گل محمد مرد نیکی است آنها از طایفه ی دانایان و تاریخ دانان قروه هستند و معروف هستند که  دارای  آنها حافظ قوی  می باشند.گل محمد در حالی که با لذت  لقمه ای با  نان پنچه کش و سیب زمینی و خاگینه درست می کند،می گوید خدا رحمت کند پدر بزرگت حشمت را.خیلی آدم درستکار و رشیدی بود.

گل محمد ادامه می دهد و می گوید ،من در عروسی پدر بزرگت حشمت حدود چهارده سال سن داشتم در عروسی حشمت آشپز بود.

 من رفتم به خانه پدر بزرگت به دنبال پدرم. چون با پدرم کار داشتم.پدرم به عنوان آشپز سر دیگ ها بود.چندین دیگ بزرگ بار گذاشته شده بود. بوی شور با (آبگوشت )ونان  تازه در فضای حیاط پیچیده بود.

پدرم برای من یک کاسه آبگوشت ریخت و توی سینی مسی که به  آن مجمعی می گفتیم گذاشت و چند تا نان لواش گذاشت و زیر آن لواش یک بشقاب گوشت گذاشت و داد به من و گفت بر در گوشه باغ بنشین و بخور.اب از باغچه پدر بزرگت جاری بود  و هوای بهاری بود. باغچه شان پر از درخت زرد آلو و وبوته های گل سرخ بود.

نشستم و آبگوشت را خوردم و گوشت آن را هم خوردم. هنوز بعد از حدود 64 سال هنوز هم مزه آن آبگوشت در دهنم مانده است.

بعد از بالاخان  خواهش کردیم که برای ما به ترکی بخواند.بالان صدای خیلی خوبی داشت.صدای بالا خان ن و بوی هیزم و بوی چایی و بوی علف ها و شکوفه و بوی نان و سیب زمینی  کبابی در  فضا پیچیده بود.چنان احساس شعف و شادی  به ما دست  داده بود کهتوصیفش دشوار است.

بله.در عروسی ها آبگوشت می دادند

دیگ های بزرگ را بر روی اجاقهایی که با خشت درست می کردند بار می گذاشتند. در حدود 1345 چند آشپز در قروه در عروسیها غذا درست می کردند.یکی از آنها آشپز اکبر بود که وقتی ارباب قروه  محمدی علی خان برای اقامت کوتاه به باغ و قلعه اش می آمد و با خود میهمان می آورد،آشپز اکبر برای آنها آشپزی می کرد.

چند روز قبل از عروسی اسامی میهمانها را بر روی یک کاغذ می نوشتند وب ه یک نفر می دادند تا او آنها را دعوت نماید.

میهمانها که می آمدند برای هر دو نفر در یک سینی بزرگ یا مجمعی  یک کاسه مسی یا سفالی بود که توی آن آبگوشت می ریختند.یک کاسه کوچک سفالی که توی آن ماست می ریختند و یک پارچ مسی که توی آن دوغ می ریختند و چندین عدد نان در سینی  گذاشته و به هر دو نفر یک سینی می دادند.

در یک بشقاب کوچک هم کمی گوشت می گذاشتند و در زیر نان می گذاشتند.البته برای کسانی که میهمانان عزیز بودند دو تا بشقاب کوچک گوشت در زیر نان پنهان کرده و به او می دادند.

ابگوشت باید رویش چربی بود.اگر بدون چربی می دادند ،میهمانها ناراحت می شدند.می گفتند رفتیم عروسی فلانی ،ابگوشتش چربی نداشت.وقتی که کاسه های آبگوشت را  می داند،دو باره یک نفر ظرف پر از چربی و با یک ملاقه در دست در وسط می گشت و از میهمانها می پرسید ،ایا اوسته لمه می خواهید؟.اوسته لمه چربی دمه گوفند پخته شده بود که به صورت خیلی غلیظ در با ابگوشت حل شده بود و معمولا روی آبگوشت مجددا می ریختند

در زمستان به جای دوغ معمولا شربت شیره انگو ر به میهمانها می دادند. در شبی که میهمانها به خانه داماد می رفتند تا پول بدهند.که به آن آیاق آشما می گفتند،معمولا اضافه بر ابگوشت جیگر و دل قلوه که   با پیاز و سیب زمینی  پخته می شد ،  هم می دادند  که به آن حسینی می گفتند.

آبگوشت (شور با ) غذای اصلی مردم قروه  درجزین بود.نوع دیگری از آبگوشت ترش شوربا بود.که توی آن آلو و رشته  و تخم مرغ می ریختند

کوتمه

کوتمه یک نوع غذای سنتی قروه درجزین بود که از رشته خالص پخته می شد.شاید هم ماکارونی  بر گرفته از کوتمه و یا رشته خالص ما باشد.رشته را آب کش می کردند و به دم پخت می نمودند.رسم بر این بود که کوتمه را همه فامیل درو هم جمع بشوند و از یک ظرف غذا بخورند.رشته خالص پخته شده را در یک سینی بزرگ  که به آن مجمعی می گفتند می ریختند.و همه دور آن جمع می شدند و از آن ظرف می خوردند.

خورشت کوتمه معمولا گوشت نداشت. از آلو خشک و لوبیا و پیازو..درست می شد.وقتی رشته پخته را توی سنی می ریختند ،خورشت آنا هم روی رشته می ریختند.

انواع خورشت 

 

در زمان ما دو سه نوع خورشت بیشتر نبود.قورمه سبزی که خیلی ها آنرا هنوز خوب نمی توانستند بپزند.چون مدت زیادی از  رواج یافتن قورمه سبزی در قروه درجزین نگذشته بود.

خورشت قیمه هم یکی از خورشت های معمول در قروه درجزین بود.

خورشت بادمجان  بیشتر با رشته پلو درست می شد.

همین سه خورشت در قروه معمول بود.

رشته پلو

رشته پلو مادرم مشهور بود.با روغن حیوانی.نیازی به خورشت نداشت .اینقدر خوش طعم بود که آدم سیر نمی د.تاجران پوست که از همدان می آمدند برای خرید پوست از پدرم ،اغلب شب را هم در خانه ما میهمان می شدند. مادرم  رشته پلو را در دیگ بزرگ بر روی اجاق بار می گذاشت.بوی آن در کوچه می پیچید.

در حدود 45 سال پیش در قروه درجزین، برنج بسیار کم مصرف می شد.بعضی خانواده ها تنها در عید نوروز برنج می خوردند.معمولا برنج را با رشته  مخلوط می کردند.یعنی بیشتر رشته بود تا برنج.

خورشت در آن زمان دو نوع بود.قورمه سبزی و قیمه.

با آنکه اغلب خانواده در خانه چندین عدد مرغ و خروس نگه داری می کردند،ولی تخم آنها را می فروختند و مایحتاج دیگر خود را می خریدند.تخم مرغ می دادند و مثلا سوزن می خریدند.که ابته تخم مرغ را بیشتر زنان برای خرید از دوره گرد ها استفاده می کردند.برای همین تخم مرغ هم کمتر خورده می شد.


 

انواع آش

آش ترش.آش کشک.آش دوغ.و...

برای درست کردن انواع آش سبزی های خود رو را در فصل بهار و تابستان می چیدند .بخشی از آن ها را برای زمستان خشک می کردند و بخشی دیگر را به صورت تازه برای پختن آش استفاده می نمودند.از سبزی های خود رویی مثل گلین بار ماقو و یا قز یاقو و گندانه استفاده می کردند.

از یونجه تازه هم برای آش استفاده می کردند.

یونجه و پیاز

یونجه تازه را همراه با پیاز سرخ می کردند و گاهی هم تخم مرغ بر آن اضافه می نمودند.

 


انواع نانها

نان لواش.نان پنچه گش.لابات پنچه کش.نان با گندانه.نان که با سیب زمینی با هم مخلوط شده و در تنور پخته میشود.نان فطیر.اگیردک

در عروسی ها و در عید فطیر که  در آن خمیر نان  با شیر و شیره انگور  ( شکر)و تخم مرغ  مخلوط شده و به صورت گرد و صخیم در تنور پخته می شود.

اگیردک.این نوع نان هم خمیر با تخم مرغ و شیر و شیره انگور  (شکر)مخلوط می شود و بر روی روغن  در ماهتابه سرخ می شود.

یاقلو چورک(نان روغنی) این نان در مراسم عروسی و در اجتماع زنان به میمهانان داده می شود.لواش معمولی که روی آن روغن حیوانی و شیره انگور مالیده می شود

حلوا

حلوا با آرد و روغن حیوانی و شیره انگور درست می شد.مادر توران قنبری می گوید که در روز عید نوروز حلوا درست می کردیم و به قبرستان می بردیم و به فقرا پخش می کردیم.مادرم  می گوید مردم اعتقاد داشتند که باید بوی حلوا قوی  و مطبوع باشد که  به مشام مرده گان خوش بیاید و آنها راضی باشند.او ادامه می دهد حلوا را در داخل نان لواش قرار می دادیم و به تعداد 12 و یا 15 عدد به سر قبر می بردیم

انواع ترشی

در قدیم بیش از چند نوع ترشی وجود نداشت.ترشی خیار چنبر بود که ان  را تکه تکه کرده با سرکه و زرد چوبه   درست می کردند.

ترشی انگور .ترشی بادمجان.ترشی خربزه.

ترشی مخلوط یا هفته بیجار حدودا 50 سال پیش به قروه در جزین آمده است.

تاریخ رواج خیار شور در قروه درجزین

بنا به گفته مرحومه خانم فرخ لقا جعفری ، اولین بار مادر ایشان  یعنی خانم مهلقا همسر مشهد علی جعفری  خیار شور درست کردن  را از همدانی  ها آموخت.احتمالا  در حدود سال های  1313 اولین بار خیار شور به قروه درجزین راه یافته باشد.  مهلقا خانم دختر بزر گ مرحوم مشهد علی جعفری که یکی از تاجران مهم فرش در منطقه بودند،برخی از غذا ها را  از همدانی ها آموخته و در قروه رواج دادند.من یادم هست که در حدود سال 1346 اولین بار مادرم خیار شور درست کردند. آن هم  به کمک خانم مریم غفرانی  همسر تقی صفایی گل  که جاری  خواهرم ناهید بودند.پدرم از همدان انواع سبزی لازم و خیار  را خریده و آورده بودند.چندین نفر از خانمهای فامیل و همسایه ها جمع شده بودند.ظرف های بزرگ حلبی روغن را که حدود پنجاه لیتر ظرفیت داشتند ،آماده کرده بودند.خیار و سبزی را که ریختند،میرزا حسن چراغ ساز درب آنها را لحیم کردند.بدینوسیله اولین بار ما خیار شور را خوردیم

تاریخ رواج استانبولی و سالاد

برنج استانبولی در حدود سالهای 1348 در قروه رواج یافت.تا آن زمان معمولا به این صورت کنونی استانبولی درست نمی شد.بلکه در برخی از خانواده ها آبگوشت را با نخود و غیره اول می پختند و بعد آن با برنج می پختند.

سالاد خیار و گوجه فرهنگی هم در سالهای 1350 حدودا رواج یافت


قلیان آستو

به صبحانه در قروه درجزین ما قلیا آستو یعنی زیر قلیان می گفتیم.شاید بخاطر انکه قبل از کشیدن قلیان باید صبح ها چیزی خورده می شده است.به قول قدیمی ها در گذشته صبحانه بیشتر مردم قروه آش می خورده اند.

در زمان ما در سالهای 1340 تا 1350،صبحانه نان و پنیر و شیر و خامه و یا نان سیب زمینی خورده می شد.باز به قول قدیمی ها وقتی چایی به قروه امده بود اولین بار،مردم چایی در کوزه و یا قابلمه و در تنور می پخته اند.

مادرم تعریف می کند و می گوید که وقتی که او 7و یا 8 ساله بوده است در روستای سایان زنان در میهمانی در فنجانهای کوچک قهوه می خورده اند.

چغندر و هویج پخته

 

چغندر و هویج را در  واخر تابستان بر داشت می کردند. در گوشه یک انبار سر پوشیده در یک چاله ای به عمق حدود 70 سانتیمتر  و عرض حدود  یک و نیم متر  یک لایه خاک رس و یک ردیف چقندر و یا هویج می چیدند و دوباره روی هویج و چغندر را یک لایه خاک رُس می پوشاندند. به همین ترتیب ادامه می داند و تمام هویج و چغندر در آن چاله  و در زیر خاک رُس قرار می گرفت.در زمستان شب ها هویج  بر ای مهمانها به صورت خام و یا پخته می آوردند.هویج و یا چغندر را در یک دیگ قرار می دادند و آنرا در تنور قرار می دادند و می پخت.

شیره انگور

شیر انگور یکی از مهمترین خوراک های مردم قروه درجزین بود.اکثر  قریب به تفاق خانواده های قروه درجزین دارای باغ انگور بودند.باغ های انگور  قروه درجزین در سه منطقه واقع شده بودند.منطقه بلاغ اوتو و منطقه میل اییرد و یا میلاجرد و یا منطقه میل اییرد آستو.

داشتن باغ انگور برای خانواده ها بسیار حائز اهمیت بود.هر چند که نگه داری آن دشوار بود. اما همه با عشق و علاقه خاص به باغ انگور خود می رسیدند.در اواسط خرداد ماه باغ های انگور را بیل می زدند.برای بیل زدن باغ انگور هم مراسم خاصی وجود داشت.مثلا  ما برای بیل زدن باغ انگور خود ،حدود 10 و یا 12 نفر از کشاورزان را دعوت می نمودیم.آنها صبح زود برای خوردن صبحانه به خانه ما می آمدند .به مناسبت شخم زدن باغ انگور عده ای از خویاوندان را هم برای صبحانه دعوت می نمودیم.مادر نان پنچه کش که یک نوع نان گرد و ضخیم و بسیار خوشمزه بود ، می پخت.برای صبانه تخم مرغ با روغن حیوانی و پنیر به میهمانها داده می شد.

یک میان غذا هم  به آنها در صحرا داده می شد.وقتی هم شخم زدن باغ انگور تمام می شد،دوباره کشاورزان به خانه ما می آمدند و نهار را همراه با میهمانان دیگر صرف می نمودند.نهار اغلب آبگوشت بود.گاهی مواقع رشته پلو هم به میهمانها داده می شد.

جشن انگور

حدودا 10 روز مانده به پایان تابستان نگهبان باغ ها که در زمان من مرحوم جانعلی بود.در کوچه ها جار می زد که مثلا روز جمعه این هفته روز  چیدن و پهن کردن انگور می باشد.همه مردم در یک روز به باغ های انگور  می رفتند و انگور ها را می چیدند و در دامنه یکی از بانه های باغ انگور  که صاف  و نرم شده بود،پهن می کردند تا خشک شود و به صورت کشمش در آید.در این روز مردم در باغ غذا می گذاشتند و همه مردم قروه در باغ های خود غذا می خوردند.

در آخر تابستان یک روز همه می رفتند  و انگور های خشک شده را که به صورت کشمش در امده بود به خانه می آوردند.بخشی از انگور سیاه و انگور خاصی که تا دیر وقت می توانست دوام بیاورد و به /ان سیخمه یعنی فشردنی می گفتیم   برای درست کردن شیره انگور می چشیدند و بوسیله صندوقهایی به خانه حمل می نمودند.در خانه یک حوضچه در بالای یک سکویی درست شده بود که به آن شیره خانه می گفتند.انگور ها را در ان می ریختند و با پا آن را له می کردند.اب انگور را در دیگ بزرگ می جوشاندند و شیره انگور درست می کردند.

از این شیره انگور که مانند عسل شیرین می شد برای درست کردن حلوا و غذا های دیگر استفاده می نمودند .همچنین از شیره انگور شربت درست می کردند واکثر مردم در صبحانه  شیره انگور  با کره محلی  می خوردند .
شاهدانه

 اگثر غریب به اتفاق کشاورزان شاهدانه می کاشتند.شاهدانه یکی از تنقلات مردم قروه درجزین بود.وقتی میهمان می آمد شاهدانه بو داده شده با نک را برای میهمانها می آوردند. در عید نوروز هم شاهدانه بو داده یکی از اصلی ترین تنقلات بر سر سفره بود

نمک

نمک به صورت سنگ از اطراف آبگرم اورده می شد.با سدتار یا آسیاب دستی خورد می شد و در غذا استفاده می شد.بلور های سنگ نمک را که به آن یالاما دوز یعنی نمک لیس زدنی می گفتند برای خوردن خیار استفاده می کردند.

 

انواع ظروفی که استفاده می شد

بیشتر ظروف از مس بودند.کاسه ها و بشقاب ها و دیگ های مسی.در عین حال ظروف سفالی هم زیاد استفاده میشد.قاشق هم چوبی بود و هم مسی.

در حدود سالهای 1345 ظروف رویی کم کم جای ظروف مسی را گرفتند.دوره گزد ها می آمدند و ظرف رویی می داند و ظروف مسی را به عنوان قراضه می خریدند.بعد ها ظروف ملامین آمد.

ظروف چینی کم بود برای همین وقتی مثلا  قوری چینی  و یا بشقاب می شکست آنرا می دادند به چینی بند زن بند می زد و می چسبانید.

اجاق ها

در اغلب خانه ها در بیشتر اتاق ها در داخل دیوار اجاقی وجود داشت که آن بوسیله هیزم و یا فضولات خشک شده گاو  یا گوسفند  گرم می شدند.بخاطر نبود چوب و هیزم ،فضولات گاه به صورت بیضی در ابعاد حدود 45 در 25 با ضخامت حدود 8 سانتیمتر با دست شکل داده می شد و در بالای پشت بام و یا کنار دیوار ها بر زمین به صورت ردیف مانند پهن می شد.وقتی که خشک شد آنها را در انبار قرار می دادند و زمستان ها  برای گرم کردن تنور و نیز در فصل های دیگر برای پخت نان و غذا از آنها استفاده میشد.

برخی از اجاقها که از گل درست می شدند به صورت سیار و قابل حمل بودند.

لینک
۱۳٩٥/۱/٢۳ - parviz mohammadi

   تاریخچه بازار و داد و ستد در قروه درجزین   

بوی مطبوع و صمیمی دود اسپند در بازار قروه درجزین پیچده است.

صدای دلنشین درویشی  که اشعار عرفانی می خواند،  فضای بازار قروه درجزین را پر از اطمینان و صمیمیت و امنیت کرده است. 

صدای شعر خوانی درویش با صدای چکش آهنگران و صدای اره نجاران و صدای چرخ خیاطی خیاطان در هم می آمیزد.

صدای شیهه اسبی که نعلبند  دارد بر آن نعل  می زند به این سنفونی  رنگ و بوی خاصی می بخشد.و  صدای  چانه زدن بازاریان با مشتری ها نیز بر  این سنفونی  افزوده میشود.

کاروان شترها  باطنطنه از بازار قروه درجزین عبور می کنند تا در کاروانسرایی که در جنوب شرقی قروه قرار دارد،  اتراق نمایند. آنها با خود فرش و پنبه و لبنیات آورده اند تا با کالاهای مورد نیاز خود  معامله نمایند. بر روی  شتر ها که  با صدای زنگوله  ها  در حرکت هستند ،زنان با لباس های رنگارنگ و گشاد  ،نشسته اند  .زنانی که زیور آلاتی که از  سکه های  مختلف درست شده است،بر دور سرشان بسته اند  و نیز  سنگ های قیمتی رنگارنگ برگردنشان آویزان کرده اند.و زلفانشان را از دو طرف سربندشان به صورت زیبا برون انداخته اند.

صدای زنگوله کاروانها آدمی را به شوق بر می انگیزد.

بازار قروه  پر از راز می شود

بازار قروه پر بار است

بازار قروه تو را صدا می زند و می گو ید، به سوی من باز آ

بازار قروه از ناله و زاری بیزار است

بازار قروه درجزین با برکت  و باز آر است

دلال رضا چند قالیچه زیبا ودلفریب بر دوش انداخته و خندان در بازار را ه می رود.

چند خانم و آقا با چند دختر جوان از روستایی امده اند تا جهازیه بخرند

جلو مغازه حاج رضا طاهری مردم به نوبت نشسته اند. حاج رضا طاهری نیک مردی از تبار عالمان است . او  در عین حال شاعر و هنرمند و تعزیه خوان  هم هست. او کسی  است که همراه با اکبر قنبری شاعر و نقاش و محقق ، با کوشش و پی گیری توانستند  تا کلاس نهم را به قروه آوردند.چرا که از سال 1313 که در قروه درجزین مدرسه ایجاد شده بود،ابتدا تا کلاس چهارم و بعد  هم فقط تا کلاس ششم ابتدائی  امکان تحصیل وجود داشت.

حاج رضا به انصاف و درستکاری مشهور است. او یکی از فروشنده گان مطرح  پارچه  و قند و چایی و صابون  و زرد چوبه و.. . است . توپ های پارچه های رنگارنگ در قفسه های مغازه اش  روح را نوازش می دهد.

شاید بازار قروه قسمتی از بازار با شکوه شهر درگزین باشد که اولیا چلبی سفرنامه نویس امپراطوری عثمانی در تاریخ 1066 هجری قمری یعنی حدود 371 سال پیش آنرا توصیف نموده است.

او می نویسد که شهر درگزین دارای 7000 هزار خانه می باشد و  بازار سنگ فرش و تمیزی دارد که 600 مغازه در آن وجود دارد

حدود 110 سال پیش هم مرحوم نصرالله خان اصلانی کهاردی  متخلص بخ فانی که شاعر ی بر جسته از منطقه رزن و یا درگزین سابق  یم باشند ،در اشعارش برخی از بازاری های قروه درجزین را ستوده است.

قروه درجزین در سال 1331

قروه درجزین  در سال 1331 قصبه ای بوده است که دارای 3260 نفر جمعیت بوده است.محصولات آن غلات ،انگور،حبوبات،صیفی ،لبنیات .شعل مردم زراعت و گله داری .صنایع دستی آن قالی بافی  و..

راه ماشین رو نداشته  است و تنها در تابستان از طریق امیریه و نییر  امکان رفتن با اتومبیل به قروه درجزین  وجود داشته است.

 در سال 1331قروه درجزین دارای دبستان دخترانه و پسرانه و صندوق پست و درمانگاه بوده و تنها تا 6 ابتدایی مدرسه وجود داشته است. بازار قروه دارای  حدود 60 باب دکان  بوده است.منطقه درگزین متعاقب آن قروه درجزین در مسیر راه های ارتباطی  فرهنگ ها و تمدن های مختلف بوده است.نیز در طول تاریخ  به خاطر شرایط ویزه طبیعی و جغرافیایی و سیاسی مورد توجه بوده است.

با توجه به اینکه قروه درجزین در مسیر یکی از شاخه های راه ابریشم قرار داشت،این امر باعث می شد که قروه  درجزین اهمیتی خاص در تجارت منطقه ای داشته باشد.کاروانسرای نسبتا بزرگی در ضلع جنوب شرقی و در کنار قلعه  وجود داشت که کاروانها با شتر در آنجا اتراق می کردند و کالاهایشان را ار زه می داشتند

عده ای با الاغ  و یا چارپایانی مثل قاطر و شتر و اسب به شمال ایران مانند رشت و بندر انزلی  می رفتند  و از آنجا نفت و یا برنج. عده ای کالاهایشان را تا بغداد  نیزمی  بردند . برای همین برخی از خانواده در قروه درجزین چاروه دار بودند.با چندین الاغ و قاطر به شهرهای دور و نزدیک کالاهای مختلف حمل می نمودند.

در بازار قروه شغل های گوناگونی وجود داشت.

اهنگران ،

اغلب آهنگران با هم فامیل بودند.آنها به ساختن داس و بیل و چاقو و میخ طویله و نعل اسب و غیرمی پرداختند.

خیاطان.

چندین خیاط در قروه درجزین وجود داشتند.فرزندان حاج حاجعلی و آقای باقر مولایی و قنبری ها و حاجعلی خیاط و سید حبیب و برادرش و.. .از روستاهای اطراف هم می آمدند و سفارش دوخت لباس به خیاط ها می دادند.

نقشه کش های قالی

یکی از شغل های خاص در قروه درجزین نقشه کشی قالی بود.مرحوم اکبر قنبری  فرزند شیخ نجف قنبری که در اصل اهل سایان بودند،یکی از قدیم ترین نقشه کش ها بودند.او انسان اهل مطالعه و اندیشه ورز بودند.از کودکی به شعر علاقه داشتند .اما پدرش شیخ نجف که مردی بسار درستکار و با آبرو بودند،مایل نبودند که پسرشان شاعر بشوند.شیخ نجف برادر بزرگ حسن بابو بودند.و به برادرش حسن بابو خیلی شدید علاقه داشتند.با اینکه حسن بابو از نظر عقیده به طور کلی با برادرش  فرق داشت. شاید هم برای همین شیخ نجف می ترسید که پسرش اکبر مثل برادرش حسن بابو برود دنبال فلسفه  و شعراز کار و زندگی اش باز بماند.

به هرحال اکبر قنبری شاعری بسیار توانا شدند .ولی متاسفانه اکثر اشعارش از بین رفتند.او  ضمن نقشه کشی به تابلو نویسی هم می پرداختند.پسر کوچک شیخ نجف آقای احمد قنبری هم نقشه کشی می کردند.در ضمن آنها صندوق عروسی هم می ساختند.

یکی دیگر از نقشه کشان قالی ،آقای امینی بودند فرزند حاجی مارانی که از مردان بسیار نیک و اصیل می باشند.

کفاش ها.

در قروه درجزین چندین کفاش وجود داشت. انواع کفش از چرم می دوختند.از کفاشان سالهای 1345  می توان از مرحوم محمد احدی و فرزندانش و  حاج عزت و نصرت قمری مجد  و فرزندانشان نام برد. با توجه به اینکه اغلب شغل ها و صنایع در قروه درجزین موروثی بود.چندین برادر و برادر زاده و پسر خاله و پسر عمو در یک شغل بودند

پوستین دوزی

چندین نفر از صنعت گران بودند که کارشان عمل آوردن پست خام و دوختن پوستین بود.این صنعت و شغل هم موروثی بود.پوستین که یک گت بلند بدون آستین از پوست گوسفند بود،مورد استفاده زنان و مردان بود.اکثر مردم قروه درجزین و روستاهای اطراف پوستین بر تن می کردند.حتی کودکان نیز پوستین بر تن می کردند.زنان هم جلیقه هایی از پوست بر تن می کردند.

پارچه بافی

بنا به قول آقای سرهنگ  محمد اسماعیل معصومی شایان که دماد ما نیز می باشند،پدر ایشان مرحوم بافند پارچه بوده است.پارچه ای که آنها می بافته اند بِز نام داشته است که نوعی پارچه ضخیم از کتان می باشد.

 

لحاف دوزان.

مرحوم آقامعلی احمدی و برادرانش و پسر عمه های آقامعلی   و محمد علی غفرانی در قروه درجزین لحاف دوزی می کردند.

سلمانی ها.

دوسه نفر بودند که در قروه سلمانی داشتند و یا سیار بودند.آنها به کشیدن دندان هم مبادرت می ورزیدند.همچینی سلمانی ها ختنه را هم انجام می دادند.دستمزد سلمانی از طرف کشاورزان سالیانه  و به صورت گندم پرداخت می شد

حمام .

در قروه درجزین دو تا حمام بود.صبح ها زنها می رفتند به حمام و بعد از ظهرها مردها.زنها به عنوان دستمزد برای هر نفر یک عدد لواش پرداخت یم کردند و برای بچه ها نیم عدد نان لواش پرداخت می نمودند. بسیاری از کشاورزان  برای مرد ها دستمزد حمام را سالیانه و به صورت گندم پرداخت می نمودند.یعنی تا سال 1345 هنوز هم برخی از دادو ستد ها به صورت مبادله کالا با کالا بود

قصابی ها.

چندین قصابی در قروه درجزین وجود داشتند.بسیاری از مردم خرید گوشت را با له له می خریدند.یعنی یک تکه چوب داشتند که هر بار که به قصابی می رفتند و گوشت می گرفتند بر اساس مقدار گوشت،قصاب با چاقوی خود یک علامت بر آن چوب که له له می نامیدند،حک می کرد.آخر هر ماه و یا هر چند ماه که له له پر می شد،خریدار باید پول و یا کالای دیگر به جای گوشت به قصاب پرداخت می نمود.

حلبی سازها و  چراغ ساز ها.

چراغ ساز ها و حلبی ساز ها  صنعتگر بودند.چراغ سازی یک نوع صنعت بود  و لحیم گری هم یک نوع صنعت بود.برخی از چراغ ساز ها بعد از معول شدن دوچرخه ،رو به دوچرخه سازی آوردند و شدند دوچرخه ساز.بعد هم که موتور های گازی  ظهور نمودند و برخی از دوچرخه ساز ها موتور ساز شدند.همه این صنعت گران  انسانهای دانا و با هوشی بودند و خود را با پییشرفت صنعت سازگار می نمودند.

ساعت سازان.

ساعت سازی یک حرفه ویژه  و دقیق و ظریفی بود.یکی از ساعت سازان مشهور مرحوم میرزا جعفر امینی بودند .ایشان یکی از عالمان و متدینین و خیر خواهان قروه بودند که اجداد او چندین نسل همه عالم بودند.ایشان اولین کسی هستند که بلند گو بر به قروه آوردند. مرحوم میرزا جعفر بر بام خانه خود بلند گو نصب نموده  و اذان  می دادند و در ماه مبارک رمضان مناجات می خواندند . شاید بتوان گفت مرحوم میرزا جعفر به نوعی اولین  پایگاه رادیو همگانی را به صورت خصوصی در قروه پایه  گذاری نمودند. یکی دیگر از ساعت سازان مرحوم قربان وردی احمدی بودند.ایشان با اینکه لال بودند .ولی بسیار با هوش و ساعت ساز بسیار خوبی بودند.

اولین کارخانه قند در قروه درجزین

اولین کارخانه قند در حدود سال 1344 توسط گروهی از بازاریان ایجاد شد.کارخانه قند در بخش جنوبی کاروانسرای  جلو قلعه خان ایجاد شد.شکر خام به  این کارخانه می آمد و در قالب را ریخته می شد و کله قند درست می شد.حسابداری این کارخانه را توسط مرحوم میرزا صادق غفرانی که یکی از مومنان و پاکان و با سودان قروه بود انجام می شد.

 

 

رادیو ساز.ا

 

اولین رادیو ساز در قروه درجزین آقای احمد خان کریمی بودند که بعد  هم با آمدن تلویزیون به کار تعمیر تلویزیون پرداختند و نیز برادر ایشان آقای ابراهیم کریمی.یکی از قدیمترین تعمیر کاران رادیو و تلویزیون بعد از آقایان کریمی ،جناب آقای جسن قنبری می باشند  که ایان همکلاسی خوب من بودند.از یک خانواده مومن.پدر آقای حسن قنبری مرحوم حاج تقی قنبری از تجار محترم قروه درجزین بودند.مرحوم حاج تقی نوحه خوان خیلی خوبی بودند.آقای حسن قنبری  از شاگران جناب آقای حسن رابطی بودند.حسن رابطی معلمی عارف و شوریده و مبتکر و مخترع و انسان والا مقامی بودند که تاثیر مهمی  در ایجاد علاقه در دانش اموزان نسبت به امور فنی نهادند.چون خود آقای رابطی رادیو ساز هم بودند.اضافه بر اینکه اختراعات زیادی داشتند.

یخچال سازی

آقای علی ضرابی فرزند حاج حمدالله ضرابی ،اولین کسی هستند که رسما تعمیرات یخچال را در قروه اغاز نمودند.او  یکی از شاگردان خلاق و مبتکر آقای حسن رابطی بودند.آقای حسن رابطی  از معلمان عارف و مخترع و انسان والایی بودند که بر دانش اموزان خود باوری و خدا باوری هدیه داند. او به شاگران خود آموخت که می توانند از پیچ و مهره و اهن پار هایی که در کوچه و خیابان ریخته می شود،وسایلی را ساخت.آقای علی ضرابی  با توجه به اصالت و داشتن ریشه های خاص از طرف پدر و مادر ،و داشتن روح کنجگاو و پویاگر از 12 سالگی شروع به ساخت و اختراع بعضی از دستگاه های برقی نمودند.

دباغ ها.

عده ای بودند که در قروه پوست خام گوسفند ها را  که از ققروه و روستاهای اطراف می آوردند ،جمع نموده و نمک می زندند و روده ها پاک می کردند و آنرا به تهران و یا همدان  صادر می کردند.از جمله پدر مرحوم من حاج فتحعلی  محمدی یکی از دباغ ها مشهور قروه درجزین بودند.از مناطق مختلف از جمله از آوج و آبگرم و از غرق آباد و قارلیق و روستاهای دور و نزدیک مردم پوست گوسفند و بز و گاو ها را می آوردند و در قروه می فروختند.

صادرات تخم مرغ محلی از قروه درجزین به تهران و همدان و به جنوب ایران.

پدر من یکی از بزرگترین صادرکننده گان تخم مرغ محلی از قروه درجزین بودند.به طوری که هر دو سه هفته یک بار یک کامیون تخم مرغ از قروه به جاهای دیگر صادر میشد.در آن زمان  تخم مرغ  به عنوان پول حساب می شد.یعنی بیشتر زنها برای خرید مایحتاج خود تخم مرغ پرداخت می کردند.پیشه وران در قروه با الاغ و یا با دو چرخه به روستاهای دور و نزدیک می رفتند وئ با خود صابون و سوزن و سنجاق و غیره می بردند و به جی آن از روستائیان تخم مرغ می گرفتند و /ان تخم مرغ ها را به پدرم می دادند.تخم مرغ در صندوق های چوبی با کاه بسته بندی می شد.در هر صندوق پانصد تخم مرغ را جا می دادند.

زالو فروشی.

مردی بود که در یک مشک زالو می ریخت و در کوچه وبازار می رفت و زالو میفروخت.زنان زالو می خریدند و برای معالجه به سر و یا پشت گردن بچه های می انداختند برا ی برخی از بیماری ها.

نانوایی.

در قروه دو تا نانوایی وجود داشت.یکی سنگک و دیگری لواش

فر ش فروشی.

بیشتر تاجر هایی که مثلا پارچه می فروختند ،به خرید فرش هم مبادرت می ورزیدند.چرا که بیشتر زنان روستاها و بیشتر زنان قروه درجزین فرش می بافتند.

پدر من اضافه بر اینکه در کار صادرات پوست و تخم مرغ بود.هر یک هفته یک بار ،یک کامیونت قالی از قروه به همدان صادر می کرد. از طرفی پدر من از سبزه وار و مشهد  پشم و خامه می اوردند و به صورت عمده به دکان دار ها می فروختند. همچنین نخود را از بروجرد  می آوردند و به صورت عمده می فروختند.

نجاری

در زمان من چندین نجار در قروه درجزین بودند.یکی از آنها مرحوم شاه علی بود از روستای رازی.نجار ها  بیشتر کارشان ساخت شانه (شنه)ابزاری بود که به صورت پنجه دست  که طول  نوک شانه ها تا 40 سانتیمتر و یا بیشتر بودند. از چوب عقاقی ساخته می شد .ترکه های چوب را کمی خم می کردند و نوک آنها را تیز می نمودند و به صورت پنجه دست درست می نمودند و با دسته به بلندی دسته بیل به آن وصل می نمودند که این ابزار برای خرمن و برای جمع کردن یونجه و علوفه به کار می رفت.همچنین درب و پنجره می ساختند.سعی می کردند که از میخ استفاده نکنند.چون میخ خیلی کم بود.

 

بازاریان قروه درجزین اتحاد داشتند و انسانهای درستی بودند.برای کارهای خیر همیشه پیشقدم می شدند.هنگام جشن ها با همیاری هم بازار قروه را تزیین می نمودند.

بازار قروه به صورت یک مرکز ارتباطات  فرهنگی بود و نیز  به عنوان یک مرکز یاد گیری  بود.چرا که بازاریان اهل سواد و اهل اندیشه بودند.و بخاطر ارتباط دیرینه با مراکز مختلف  بازاریان سعی می کردند که برای پیشرفت علمی و فرهنگی و اجتماعی قروه درجزین کوشش نمایند.

هنوز هم بازار قروه درجزین به عنوان یک مرکز تجاری و علمی و فرهنگی  و اجتماعی فعالیت می کند.

از بازاریان قدیمی و بسیار شریف قروه  و انسان بزرگوار حاج رضا اسدی کمال پسر عموی  پدرم و پسر دایی مادرم باید نام ببرم که بسیار درستکار و متعد می باشند.ایشان اولین عمده فروش روغن نباتی   و ینز پودر برف می باشند.

 نسل کنونی بازاریان شریف قروه درجزین هنوز هم همچو اجداد خویش و پیشینیان خویش ضمن  مشغول بودن به کسب و کار به تعالی خویش و منطقه نیز می اندیشند.

هنوز هم برخی از دکانها مکان گرد هم آیی بازاریام متهد و اهل فکر و خلاق  می باشد .آنها گردم هم می آیند و برای شکوفایی منطقه طرح ها  و ایده های خود را ارایه می دهند.

حاج حمدالله  ضرابی و حاج محمد احمدی بی سر و صدا به کار های خیر و کمک به دیگران مشغولند.

نسل جوان در بازار قروه پویا می باشد.نمونه یکی از عالمان جوان و متعهد قروه درجزین که هم در بازر فعال  می باشند و هم در حوزه علم و اموزش ،اقای امیر قمری مجد می باشند که از نوجوانی  در عرصه مختلف  علمی و اجتماعی و فرهنگی تلاش می نمایند.

 

همچنین جناب اقای میرزا جواد امینی فرزند مرحوم حاج میرزا جعفر امینی می باشند که از نسل جدید بازاریان قروه هستند که انسانی اهل اندیشه و علم و ادب می باشند و برای شگوفایی علمی و صنعتی و اجتماعی  و اقتصادی  قروه کوشش می نمایند .پدر ایشان مرحوم حاج میرزا جعفر  که عالمی نیک بودند  و هنرمند و صنعتگری درستکار  که برای تعالی قروه درجزین زحمت بسیار کشیدند.با اینکه ایشان چندین سال است که در کرج ساکن هستند ،اما باز بخش مهمی از اندیشه  اش را و اوقاتش را برای تعالی منطقه صرف می نمایند

نیز  لازم می دانم از  حاج اکبر اکله ای و برادران گرامی ایشان نام ببرم که  تاجران درستکار ی هستند و بسیار برای تعالی قروه درجزین زحمت کشیده و می کشند.پدرم مرحوم حاج فتحعلی محمدی حدود چهل سال با مرحوم حاج رمضانعلی اکله ای شریک بودند.حاج رمضانعلی نیز از نیکان و خییران بازار قروه بودند.

 

در بازار قروه اسطوره اهل اندیشه و علمی همچو اقای مهدی شعبانی فعالیت دارند.او که فارغ التحصیل دانشکده افسری می باشند و در چندین رشته ورزشی  در زمان دانشجویی قهرمان بودند.بخش مهمی از وقت خود را صرف رواج کتاب خوانی و زدودن منطقه از آلودگیها نموده اند.ایشان تاثیر بسزایی در رواج اندیشه ورزی و سالم زیستی و تعالی گری در منطقه می باشند.آقای مهدی شعبانی دکان کوچک پدر بزرگوار و درستکار خویش را به یک دانشگاه بزرگ معنویت و انسانگرایی و علم گرایی و اندیشه ورزی تبدیل ساختند.

ایمان دارم  که دختران و پسران قروه درجزین با الهام از گذشته خویش برای تعالی خود و منطقه خواهند کوشید و می کوشند و در هر کجا که باشند هر کدام در عرصه ای خواهند درخشید.

 

 

لینک
۱۳٩٥/۱/٢۱ - parviz mohammadi

   برای همسرم افسانه رضایی   

نرو نرو باز بیا

با خنده و ناز بیا

نازت رو من می خرم

اخه من خیلی خرم

خرکی عاشقت شدم

عاشق و شایقت شدم

ترکم و مرد عشقم

آخه عشقه سرشتم

واسه ات یه قصر می سازم

هی به تو دل می بازم

عاشق شدم خرکی

نازی و با نمکی

نازت رو من می کشم

 من ترکم و بی غشم

ترکم و خیلی رُکم

در عشق نمی شم روکم

ترکم و دلاورم

من یارت و یاورم

دختر سیاه تو بیا

والله چقدر خوبیا

می گی تو از نییری

سبزه ای و جیگری

من می گم از قروه ای

همدلی و قلوه ای

از قروه ای خوشگلی

والله خوش آب و گلی

خاطر خواتم باهاتم

من نوکر باباتم

به پات گل می ریزم

قروه اییم پرویزم

لینک
۱۳٩٥/۱/۱۸ - parviz mohammadi

   قارقا گلیب قار ایستیری (کلاغ آمده برف می خواد)   

قارقا گلیب قار ایستیری

قوروالو قیز یار ایستیری

قوروایا قار یاقورو

هم یونگولو آغورو

داملاردا قار قالاندو

بو قار یایا قالاندو

قازان دیبی یالاندو

دئمه سووخ یالاندو

قار یاقورو چوخ آغور

قوشنولارو سن چاغور

تندیری سیز قیزدیرین

هم دینین هم دیندیرین

پاجالارو باسدورون

تندیر ه آش آسدورون

قاپو پاجان باقلایون

اللری سیز یاقلایون

تندیری اَلوولایون

غوصا نو قووالایون

اَلوو چیلوو دان ییی اولو

اورک لر عشق ایله دولو

کورسوده سیز ایله شین

دئیین گولون گپله شین

اوتورون آشدان  ایچین

گلینه پالتار بیچین

بیز آز تندیری دئشین

قوود چدنه یِین

ییر اوخویون بش دئیین

قیزلر اوینار داشقامچو

گَتیرله آغشام سو

تاپماجالار سوروشون

خیناوانوسووشون

تاپماجانو سیز تاپون

تزه چورکدن قاپون

اویان داش بویان داش

منه باخان خرره باش

تاپماجا شیرین اولار

یمیش له جیبین دولار

قارقوروایا چوخ یاقوب

آنا اینه گی ساقوب

یوی گیو قار توتوب

شاهو بیر نهنگ اوتوب

شاه اسماعیل گله جک

بیزه اولدوز درجک

چوگور واردو الینده

چوخ سوز واردو دیلینده

بویور کورسو باشونا

تاج رو قوروا باشونا

قوروا عشق شاه اولسو

معرفت مباح اولسون

شاه اسماعیل چال اوخو

آیار ماز بیزی یوخو

اوخو اوزوندن بیزه

اوگود ور اوغلان قیزه

خوش گلمیشی قوروایا

حق عشقینی قورمایا

 

 

لینک
۱۳٩٥/۱/۱٧ - parviz mohammadi

   نه گوزلدی بیزیم نییر(چقدر زیباست نییر ما)   

تقدیم به همه مردم نیک و خوب روستای نییر.و تقدیم به روح پدر خانمم مرحوم قدرت الله رضایی که مردی اسطوره سان بود برای من.

ارته چاقو سحر سحر

خوروس بانلار داوار مه لر

هر ییر دن عشق سسی گَلَر

                   بلبل اوخور گوله دئیر

                   نه گوزلدی بیزیم نییر

ارته سرین نسیم اسر

جانلارا ایلر او اثر

غملری ریشه دن کسر

                      ییل پیچیللر ییره دیر

                     نه گوزلدی بیزیم نییر

ارته عاشق باغا گیرر

یارونا دسته گول قیرر

غصه نی جانوندان سیلر

                            نه گوزل سن یارا دئیر

                           نه گوزلدی بیزیم نییر

نییرلی عشق یولون بیلر

عشق نامازون عشق له قیلر

عشق یولوندا جانون قییر

                                 نییر لی اوخور و ییرلر

                                نه گوزلدی بیزیم نییر

لینک
۱۳٩٥/۱/۱٧ - parviz mohammadi

   اویان اویان توتگیم(بیدار شو بیدار ای توتک من)   

اویان اویان توتگیم

چوخ یانورو اورگیم

اویان سنی من چالوم

یاماندو منیم حالوم

توتگیم اویان اویان

کیمدی یارونداندویان

یارومدان هچ دویمادوم

یارویالقوز قویمادوم

لینک
۱۳٩٥/۱/۱۳ - parviz mohammadi

   بابام یولو(کفش دوزک)   

بابام یولو

اورگیم عشقایله دولو

من بیلمیرم ساقو سولو

منیم تویوم هایاندان

ایماندان یا سایاندان

بابام یولو

دونون خاللو

سوزون باللو

منیم یاروم هارالودو

نیه منده آرالودو

بابام یولو

گونلون بوللو

سوزون دوغرو

منیم یاروم هاردادو

منیم باشوم داردادو

لینک
۱۳٩٥/۱/۱٢ - parviz mohammadi

   گون چیخدی لاله چیخدی(در آمد آفتاب و لاله در آمد)   

گون چیخدی لاله چیخدی

قونشو قیزی دامه چیخدی

گوللو کوینه گی سیخدی

گولدو غم لری ییخدی

گونده کوینه گی سردی

اوغلان اونا گول دردی

گوله گوله باخورو

گول ساچونا تاخورو

باغچا دان سو آخورو

آنا لاوا یاخورو

گون چیخدی لاله چیخدی

قونشو قیزی دامه چیخدی

اوشاق فطیری تیخدی

آغلامادو کیریخدی

نوموتالار ایلیخدی

گنه آتا جینیخدی

 

در قدیم وقتی آفتاب در می آمد ،بچه ها این شعر را می خواندند.

افتاب در آمد،لاله در آمد

عبدالعظیم بر بام در آمد

پاره فطیر در دستش

....خر در کمرش

گون چیخدی لاله چیخدی

عبدالعظیم داما چیخدی

پارا فطیر الینده

اششک...بلینده

من از این شعر الهام گرفته ام و بر اساس مصرع اول ادامه شعر را نوشته ام.

آفتاب در آمد،لاله در آمد

دختر همسایه بر بام آمد

پیرهن گلدار را چلوند

خندید و غصه را بر زمین زد

پیرهنش را در آفتاب  پهن کرد

پسر برای او گل چید

با لبخد نگاه می کند

گل را بر زلفانش می زند

در باغچه آب جاری است

مادر دارد گِل سفید بر دیوار می مالد

.....

 

لینک
۱۳٩٥/۱/۱٠ - parviz mohammadi

   رهزنی در رزن(قصه ای در باره شهرستان رزن )   

چندین  شبانه روز بود که  در تعقیب و گریز راهزنها بودند. با اینکه او هفده سال سن بیشتر نداشت ،ولی او سر پرستی یک دسته بیست نفریچنگاور  را به عهده داشت که برای یافتن چند راهزن به مناطق کوهستانی رفته بودند .انها در تعقیب راهزنان  در نهایت به منطقه   صعب العبور رسیده بودند  و در آنجا رد پای راهزنان را گم کرده بودند.همچنین همه افراد بر این عقیده بودند که  این  منطقه بسیار خطرناک است. در بین صخره ها غار های مخوفی وجود دارند که امکان دارد که سر کرده راهزنان و بسیاری از راهزنان در آنجا کمین کرده باشند . و با توجه به موقعیت  خاص آنجا نمی توانستند با بیست نفر  با سرکرده و احتمالا نفرات زیاد راهزنان مبارزه کنند.همچنین هر آن بیم آن می رفت که از میان صخره ها بر آنها تیری پرتاب شود و یا سنگ عظیم را از بالای صخره بر سر آنها بریزند.پس همه افراد تصمیم گرفتند که بر گردند.

اما آن جوان  تصمیم گرفت که هر طور که شده راهزنان را بیابد و آن کتاب مهم و انگشتر ویا مهر  بسیار مهم و ارزشمند  را از آنها بگیرد.چرا که آنها متعلق به اجداد او بودند .آن کتاب و آن انگشتر قرنها بود که نسل به نسل در میان خانواده آنها نگهداری میشد.به طوری که اگر نتوانند آنها را از راه زنان بگیرند ،یک سر شکستگی و حقارت برای آنها محسوب خواهد شد و دیگر نخواهند توانست در منطقه سر بلند نمایند.اعتقاد بر این بود که بدون آن کتاب و آن انگشتر دودمان قدیمی  ویران خواهد شد.

او در راه یک جوان چوپان را دید و لبا س خودش را به آن چوپان داد و لباس چوپانی را بر تن کرد.

راهزنان در نزدیکی روستای آنها به کاروان موبد  وسمق  حمله کرده بودند و ضمن بردن همه اموال آنها یک کتاب بسیار مهم که بر روی پوست آهو نوشته شده بود و چندین قرن  بود که نسل اندر نسل در دست اجداد آنها  با ظرافت و دقت خاص حفظ شده بود

چون هر سال موبد وسمق  با نگهبانان ویژه و با آداب و رسوم خاص کتاب مقدس را همراه با یک انگشتر یا مهُر به تخت سلیمان می بردند.تمام بزرگان به آنجا می آمدند و ان کتاب در آنجا خوانده می شد و انگشتر که به صورت مهر بود ،هر سال بر زیر یک قرار نامه زده می شد.

برای همین دزدیدن شدن کتاب فوق العاده مهم و آن مهر سرنوشت ساز همه چیز را می توانست زیر و رو کند و حتی باعث جنگ و درگیری بین حاکمان منطقه بشود.

این مسئله باآبروی خانواده قدیمی و مهم دو روستای چنگیران  و وسمق در ارتباط داشت.به نظر می رسید که یک نفر می خواسته است که اعتبار چندصد ساله این خانواده و این دو روستارا از بین ببرد.

تا کنون سابقه ای نداشته است که کسی و یا کسانی به خود اجازه بدهند و به کاروان بزرگ دو  قلعه چنگیران و وسمق دستبرد بزند.چرا که حاکمان آن دو قلعه همیشه از مقدسان و دنایان بودند.

روستای وسمق در دامنه غربی کوه مقدس قرار داشت.این کوه از دیر باز و در طول تاریخ برای مردم منطقه مقدس بوده است.

بر بالای کوه قلعه کوچکی و محکمی قرار داشت و نیز آتشگاهی بسیار زیبا که همیشه آتش بر بالای آن روشن بود.حاکمان وسمق و چنگیز از نسل پاکان  و موبدان بودند و نگهبان آتش و آتشگاه مقدس بودند.

آنها یکتا پرستانی بودند که با گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک بزرگ می شدند

بخصوص که پدر بزرگ این جوان که نسل اندر نسل از دانشمندان و پاکان این منطقه بودند.آنها از اجداد خود علوم مختلف را و تاریخ منطقه را می آموختند و ظیفه آنها این بود که با رعایت  امانتداری و دقت اتفاقات منطقه را حفظ نمایند و به صورت خط رمزی بر پوست آهو بنویسند و یا آنها را بر قطعه های مکعب و یا دایره شکل گلی بنوسند و بعد آنها را در کوره بپزند.همچنین آنها لازم بود سینه به سینه اشعار و ملودی ها را حفظ نمایند .

همچنین از طرف مادری آنها چنگیران می نامیدند.چرا که حکمت  و تاریخ و علمو را به صورت اشعاری کوتاه همراه با نغمه های خاص سینه به سینه یاد  می گرفتند و به دیگران انتقال می دادند.

 

انگار سالها از خویشان و دوستان و از خانه و خانواده اش دور شده بود.گاهی فکر می کرد که دیگر هیچوقت نخواهد توانست عزیزان خود را ببیند. 

اکنون چهارده روز از آغاز ماموریت مهم و سرنوشت سازش می گذشت.این ماموریت برای او حکم اثبات توانایی و اثبات لیاقت داشتن جانشینی پدرش را داشت.ابروی خودش و خانواده اش و روستایش به نتیجه این ماموریت بستگی داشت.

پانزده روز پیش در یک شب تابستان آن 

صدای خنده و قهقه دختران  در فضای  بیشه زار و صحرا پیچیده بود. .دختران در سرچشمه رودخانه ای که در  کنار یک روستای کوچک و بسیار قشنگ قرار داشت ،  نشسته بودند و برخی لباس می شستند و برخی  ظرفها  را با خاک اره و یا ماسه نرم می شستند. عده ای هم کمی بالاتر و  نزدیک به دهانه سر چشمه کوزه هایشان را پر  از آب می کردند.

سرچشمه رودخانه محل تجمع و خوش و بش دختران بود.

 رودخانه پر آب و با عظمت به نظر می رسید و اب رودخانه قوی و با قدرت و زلال روان و جاری بود.

یک دفعه یکی از دختر ها  گفت   بچه ها اون  جوانک بیچاره را ببینید !!دختر ها  نگاهشان را بر گرداندند  و جوانی را دیدند  با چهره خاکی و  با لباس چوپانی  و خاک آلود  اما با وقار خاص بر روی اسب نشسته است.

 

 

 دختر ها با تمسخر و خنده گفتند بیچاره داره از حال می ره.مثل اینکه راهزنها به او حمله کردند!

دختر ها با مسخره و خنده ادامه دادند ،ببینید دخترا! این چوپونه با این سر و وضعش قیافه ی شاهزاده ها رو به خودش گرفته!

یکی از دختر ها  با خنده بلند گفت،خیلی بهش میاد که بگیم چوپان شاه!نگاش کنین تورو خدا! با اینکه از حال داره میره و سرتاپاش هم همش وصله است،با این حال چه ادایی داره!

پسر جوان این روستا را می شناخت.

در ذهن خود نام روستا را تکرار می کرد  رزن!!

وقتی این اسم را در خیالش تکرار می کرد یک حس عجیبی وجودش را فرا می گرفت!

رزن

رزن

رزن ؟ارژنگ ؟ ارجان؟ ارزن؟ در ذهنش نام رزن را ارژنگ می خواند.با آنکه خسته و گرسنه و تشنه بود و رمقی برایش نمانده بود.اما با اینحال  با تکرار نام رزن ذهنش به گذشته های دور می رفت.تصویر روپیایی  از رزن در ذهنش مجسم می گشت.انگار به نوعی خودش را به این نام وابسته می دید.

نمی دانست چرا با تکرار نام رزن قلبش  به تپش می افتاد و حسرت و گاه دلگرمی و امید تمام وجودش را در  بر می گرفت.

 

پدر بزرگش قصه های قشنگی در باره این روستا برای او  تعریف کرده بود.پدر بزرگش در باره این روستا برای او تعریف کرده بود که آنجا  یکی از کاخ ها و یا قلعه های  ارژنگ نام پهلوان تورانی بوده است که با یکی از دختران شاه ایرانی ازدواج کرده بوده است.پدر بزرگش به  او  گفته بود که  بر اثر مرور زمان نام ارزنگ به ارزن و یا هرزن و یا  رژن تبدیل شده است.نیز او می دانست که مردم این روستای زیبا در بافتن پارچه های ابریشمی مهارت خاص دارند.

پسر جوان می دانست که هنوز  نواده گان آن پهلوان در این قلعه زندگی می کنند.همچنین می دانست که یکی از نواده گان ارژنگ پهلوان  که اهنگری مشهوری است در  ارزن و یا رزن و یا ارژنگ زندگی می کند.با اینکه قرنها گذشته بود،ولی برخی از شاهزادگان و بزرگان نسل اندر نسل در منطقه مانده بودند..در ضمن او می دانست که ابریشم و پارچه های این روستا مشهور است و یکی از طراحان مشهور  پارچه و قالی در این روستا زندگی می کند که خود او از نواده گان  شاه هان قدیم می باشد.

پسر جوان اطلاعات خوبی از پدر بزرگش در باره اسامی روستا و ریشه طوایف و اقوام منطقه کسب نموده بود.پدر بزرگ او در هر فرصتی برای او در باره تاریخ منطقه و نیز در باره بزرگان و نام آورذان منطقه صحبت می کرد. پسر جوان برای همین این قلعه برایش آشنا بود.می دانست که در حدود یک فرسنگی شرق این قلعه قبر گیو پهلوان قرار دارد.

هنوز عده ای  در دره سر سبزی که به آن گیو دره می گفتند عده ای به زیارت می رفتند.در کنار یک بنای سنگی یک آتشگاه کوچکی بود و مردم درآنجا شمع روشن می کردند

آری این قلععه و یا روستای زیبای رزن که در توی آن پندین کاخ زیبا  و باغهای دلگشا وجود داشت،دل این جوان خسته را به سوی خویش فرا می خواند

اضافه بر خسته گی و تشنه گی و گرسنه گی  و بی خوابی ،درد سخت تری هم با نزدیک شدن به آن روستا  به درد های او اضافه شده بود.به سختی دلش می تپید.دلهره عجیبی وجودش را فرا گرفته بود.نمی دانست که این حالت برای چه به او دست داده است.تا کنون هیچ وقت دچار چنین حالت عجیبی نشده بود.گاه انگار آتشی تمام وجودش را در بر می گیرد.عرق می کرد و گاه سردی تمام وجودش را در بر می گرفت.

 انگار در همان نزدیکی ها یک منبع انرژی خاصی او را محصور و مجذوب می کرد.اما با تمام توان خویش خودش را مسلط و استوار می خواست نشان دهد.

یک نیروی عجیبی انگار به او می گفت که سر چشمه را نگاه کند.اما او مقاومت می کرد.باید صلابت و استحکام خود را حفظ می کرد.

دختری  حدود 16ساله با چهره سبزه و نیمه گرد که تبسم ملایمی بر لب داشت،در کناری نشسته بود و داشت بر روی دستمال ابریشم گلدوزی می کرد و و یک زن  که گویا خدمتکار بود با احترام در چند قدمی آن دختر نشسته بود و دوسه  تا  دختر هم سن و سال  آن دختر هم  در کنار ش با احترام نشسته بودند و محو گلدوزی  آن دختر سبزه  رو بودند.  چند کودک پسر و دختر 5و یا 6 ساله هم داشتند  با هم  کمی دور تر  در کنار   آب بازی می کردند و یک زن میان سال هم مواظب بچه ها بود.

 همه  دختر ها رویشان را بر گردانده بودند و به آن چوپان جوان نگاه می کردند ،و هر کسی  حرفی می پروند و بعد همه به آن چوپان می خندیدند.

 تنها  همان دو سه  دختر که دور آن دختر گلدوز را گرفته بودند ، حواسشان به سر و صدای دخترا ن دیگر نبود  و  آنها محو رنگ ها  و طرح هایی شده بودند که آن دختر داشت گلدوزی می کرد.آنها تا به حال هیچگاه چنین  ترکیب رنگ  در گلدوزی ندیده بودند .

دو سه دختر ی که دور  دختر گلدوز   را گرفته بودند ،حیرت زده شده بودند . انگار گلهای دختر بر روی دستمال  عطر افشانی می کردند و رنگ  بوی خاصی د اشتند.و نخ های رنگی را چنان با هم ترکیب می کرد که حاصل آن رنگ های شگفتی و جادویی می شدند. گل ها و پرند گانی  که آن دختر بر روی دستمال می دوخت  انگار زنده بودند و انگار یک آواز شگفتی سر می داند.انگار در لابلای این بوته گلها  راز عشقی نهفته بود.  تماشای  گلهای آن دختر دلهای دختران را با تپش وا می داشت.

انگار دلبر و عشق گم شده خود را در لابلای بوته های آن می دیدند.دختر ها ی دیگر به آن پسر چوپان می خندیدند  و متلک می گفتند.  اما  آن دختر  به نظر ساکت و ارام   اما در درونش یک غوغا و یک جوشش و شوقی وصف نشدنی  وجود داشت. خودش هم نمی دانست که چه شده است.

یکبار ه  حس کرد یک   نیروی عجیب و جادویی تمام وجودش را  در برگرفت . او  بدون آنکه خودش بخواهدنقش گلی را  که داشت می دوخت شکل و رنگ خاصی پیدا می کرد.انگار  یک نیرویی قوی و نا شناخته   او را   وا می داشت که طرحی را گلدوزی کند که هر گز ندیده بود.یک لحظه جذبه عجیبی وجودش را فرا گرفت.خودش را یک لحظه گم کرد.

در همان لحظه سوزن بر انگشت دختر  فرو رفت. پسر جوان یکباره انگار انگشتش سوخت و بی اختیار انگشتش را کشید و اسبش شیهه کشید. یکی از دختر ها که خیره گلدوزی  آن دختر سبزه روی شده بود،با اه ملایمی گفت ،از انگشتتون خون داره میاد!!

خدمتکار ها دستپاچه شده و  با شتاب به سوی دختر  رفتند و پرسیدند چی شد؟  دختر سبزه که تازه متوجه  شده بود از انگشتش خود داره میاد.  جواب  داد، هیچی سوزن رفت دستم.تا خدمتکار ها بخواهند دستش را ببینند،او تبسمی کرد و گفت چیزی نیست.انگشتش را در دهانش فرو برد و احساس کرد که سوزش انگشتش از بین رفت.

 

 دختر ها هنوز داشتند آن چوپان را  با حقارت تماشا می کردند .یکی دیگر از دختر ان با خنده گفت که این چوپان بد بخت  چی  می تونسته داشته باشه که راهزنها بهش حمله کنند ؟  اگر  راهزنها به او حمله کرده بودند  که اسبش رو هم می گرفتند.

یکی  دیگر از دختر   ها گفت ببنید تیر کمان و شمشیر ش   نشون می ده که بهش حمله نشده است.

پسر جوان اضافه بر خسته گی و تشنه گی و بی خوابی ،حالا دچار یک حالت عجیبی هم شده بو دکه خودش نمی دانست .به شدت قلبش می تپید.

جوان حرف دختر ها را می شنید اما برایش مهم نبود که آنها چی می گویند.او تنها به نگه داشتن تعادل خود بر روی اسب می اندیشید و اینکه هر چه زودتر خودش را به آب برساند.و اینکه مبادا تغییر حالت او را دختر ها حس کنند.چون خودش هم نمی داسنت که او را چه شده است.

 

 

چوپان جوان و اسبش انگار آخرین توان خود را به کار می بردند تا بتوانند به آب برسند.  با آنکه آن جوان  از تشنگی داشت  از حال می رفت ،با این حال  نمی خواست از سرچشمه  و از نزدیک دختر ها و زنها آب بخورد. برای همین به هردشواری و جان کندنی   بود  خود را به پایین رودخانه رساند تا دور از چشم مردم باشد.  در کنار آب از اسب پیاده شد. اسب و آن جوان چوپان   آنقدر آب نوشیدند  که نمی توانستند از جایشان بلند شوند. بیشه زار بود و صدای پرنده گان از هر سو به گوش می رسید. با آنکه جوان  لباس کشاورز ها و یا چوپانهای روستایی را بر تن داشت ،اما برومند  و اصیل و با هوش  به نظر می رسید و در چهره جوان اضافه بر  خستگی و  اضطراب و نگرانی مشهود بود.با خودش می اندیشید که با چه رویی به خانه بگردد و به پدرش چه جوابی بدهد. پلک هایش  بسته می شدند و دیگر نمی توانست بر خستگی خود قالب آید.اسبش هم در کنار آب دراز کشیده بود انگار او نیز  یارای راه رفتن نداشت.

احساس خستگی عجیبی می کرد.از طرفی هم خیلی نگران بود.مدام با خودش می گفت جواب پدرم را چه بدهم؟

صدای پرنده گان در فضای بیشه زار پیچیده بود و صدای آب  همراه   صدای صحبت و خنده های دختران که از دور  به گوش می رسید با نغمه پرنده گان انگار یک سنفونی اطمینان و آرام بخش در فضا به وجود آورده بود و همچنین عطر سبزه ها و گلها روح  مرد  جوان  را نوازش می دادند.

مرد جوان اما ناآرام بود .فضای اطراف را باز بر انداز کرد و سعی کرد جایی را پیدا کند که امنکان حمله از اطرف وجود نداشته باشد و اطراف خود را با  شاخه های درختان پوشاند تا در صورت آمدن کسی بر خورد پا به شاخه باعث شود که او بیدار شود.خودش را برای یک استراحت کوتاه مدت آماده کرده بود و با اینکه بسیار خسته بود ،اما باز نمی توانست قرار بگیرد.پلک هایش سنگین می شدند و خود به خود چشمهایش بسته می شدند.از دور صدای خنده  و صحبت دختر  ها و زنها به گوش می رسید.سرچشمه رودخانه در کنار روستا بود.مرد جوان انگار حواسش به اطراف هم بود و انگار کمی هم هراسان بود که مبادا کسی به او حمله کند.برای همین هر آز گاهی با دست راستش  دسته شمشیرش لمس می کرد.

خستگی گویا کم کم بر همه نگرانی ها  او غلبه می نمود.دیگر گویا یارای مقاومت در برابر خستگی را نداشت.یک بار دیگر پیرامون خود را از نظر گذراند.با دقت به صداهای اطراف گوش فرا داد.جزء صدای زنان و دختران  که بسیار ضعیف و از فاصله ای دور به گوش می رسید  و صدای پرنده گان و صدای آب ،صدای مشکوک دیگری به گوش نمی رسید.نگاهی به اسبش انداخت.اسبش نیز بی رمق و خسته به نظر می رسید.

چشمهایش بسته شد.انگار از همه غوغاها و نگرانی ها دور شد و وارد یک فضای مطمئن شد.

چند دقیقه از خوابش نگذشته بود که صدای جیغ و فریاد و گریه او را از خواب بیدار کرد.سراسیمه بیدار شد و دست به شمشیرش برد و آنرا از غلاف بیرون آورد و تیز بینانه و مثل یک مرد جنگی و ورزیده پیرامون را از نظر گذرانده و  بعد با شتاب  به سوی صدا دوید.

دید که زنها و دخترها دنبال یک کودکی در اب می دوند.کودک در حال غرق شدن است و اب دارد او را می برد.فورا به آب پرید و کودک را از آب گرفت.پسر بچه  چهار پنج ساله وحشتزده به نظر می رسید و نفس نفس می زد.دختر جلو دوید و پسرک از مرد جوان گزفته وپسرک را در آغوشش فشرده  و سخت گریه کرد.داداش کوچک من !مگه نگفتم از کنار من دور نشو؟!ااگر برای تو اتفاقی می فتاد پدر و مادر منو می کشتند.!

بعد آن دختر در حالی که اشک می ریخت با کمی شرم و خجالت از  از مرد جوان تشکر کرد.مرد جوان با متانت و نجابت و با احترام پاسخ داد که وظیفه اش بوده و کاری نکرده است.

لحن گفتار آن جوان چوپان تحسین و تعجب دختران را بر انگیخت.صدایش آهنگ گیرایی داشت و کلمات را با اصول و درست و ادیبانه ادا می کرد.این نوع گفتار جوان چوپان هر شنونده ای را وا می داشت که لحن بر خورد با این چوپان را تغییر داده و با احترام با این جوان چوپان برخورد نماید.علی رغم لباس مندرس و  خاک آلود و نیز سر و صورت غبار آلود  ،در چهره او  اصالت در رفتار  او وقار و بزرگ منشی پیدا بود و  یک چیزی در گفتارش و رفتارش و چهره اش وجود داشت که دیگران را به خود جلب می نمود  .

پسر کوچک  با نگاهش از مرد جوان تشکر کرد.دختر یک باره متوجه شد که از دست چوپان جوان خون می آید. خیلی ترسید.گفت وای خدای من داره از دست شما خون  میاد !.چوپان با بی اهمیتی به دستش نگاه کرد و گفت طوری نیست زود بند میاد.اما دختر و اطرافیان نگران شدند.دختر دستمال گردنش را باز کرد و داد به چوپان و گفت دستتان را ببندید.چوپان جوان  وقتی به دستمال نگاه کرد  ،محو زیبایی دستمال شد.دستمال ابریشم با نقش و نگار های زیبا.با تبسم  گفت این دستمال خیلی زیباست.نمی توانم  با آن زخمم  را  ببندیم.ولی  آن دختر سبزه رو دختر و دیگر دختر ها اصرار کردند و مرد چوپان دستمال را گرفت  و بر دستش محکم بست. حس عجیبی به پسر دست داد. یک حس قشنگی  از دستمال   به وجودش منتقل شد.نگاه پسر به نگاه دختر افتاد  .هر دو لحظه ای میخکوب شدند.انگار هر دو طلسم شده بودند.یک لحظه انگار تمام جهان ایستاد.دختر ها و زنها ، که حالا بعد از نگرانی و آشوب و گریه آرام گرفته بودند و ناظر صحنه بودند، متوجه حالت آن دو شدند و به هم نگاه کردند و تبسمی کردند.

 

مرد جوان به خودش آمد در حالی  که لباسهایش خیس بود ند  و بدنش می لرزید  .اما احساس می کرد که دارد در آتش  می سوزد .و  تمام وجودش داغ شده بود سعی کرد خودش را استوار و محکم نشان دهد و سعی کرد وانمود کند که هیچ اتفاقی نیافتده است.مثل یک سرباز فرز و محکم به سوی اسبش را رفت.

اماانگار چیزی بر  وجودش سنگینی می کرد و در درونش آشوبی به پا بود.دختر ها پچ پچ می کردند و گاهی بر می گشتند به آن  جوان  چوپان نگاه می کردند و می خندیدند.

دختر ها کم کم داشتند دور می شدند و صدا  ی دختر ها ضعیف تر و ضعیف تر می شد.

چوپان جوان از خورجینش یک چیزی در اورد که خوب در پوست گوسفند آنرا پیچیده بود.آنرا با احتیاط وبا عشق بیرون آورد .یک چنگ کوچک بود.تمام غوغای درونش در  دستانش و در انگشتانش گویی جمع شده بودند. گویی هیچ چیز نمی توانست آتش درون و غوغای درون او را به غیر نواختن و خواندن  ،نشان دهد .با عشق به ساز چنگش نگریست و با انگشتانش شروع  به لمس سیمهای چنگ نمود و یک باره نوای شگفتی بر صدای پرنده گان و  سر وصدای دختران که در حال دور شدن بودند،مستولی یافت.

 

یکباره انگار همه چیز از حرکت ایستادند.دختر ها میخکوب شدند!!

مدتی دختر ها محو این صدا که سوزناک می خواند و سازی که صدای او را همراهی می کرد،شدند.یعنی این صدای همان چوپان است؟

هرگز چنین صدای شگفت انگیزی نشنیده بودند.

و صدای ساز که صدای چوپان را همراهی می کرد ،ا شگفت بود و روح انسان را  منتاثر می ساخت.انگار صدای چوپان و ساز ش بر عمق وجود دختر ها نفوذ می کرد و شعله های پنهان دختران را از درونشان بیرون می کشید.

حس عجیبی به دختر ها دست داده بود.انگار از زمین و زمان کنده شده بودند. برخی از آنها می خواستند بر گردند.انگار یک نیرویی آنها را به سوی صدا می کشید.

به هر زحمتی بود دختر ها خود را جمع و جور کردند و با بی میلی به سوی خانه به حرکت افتادند.هیچ کس چیزی نمی گفت.

دختر جوان  حالت عجیبی یافته بود.نگرانی و ترس  و شوق نجات  برادر وباز  ترس از  شماتت پدر و مادر و نگاه آن چوپان و صدای آن چوپان و تپش قلبش همه و همه  آن دختر را در بر گرفته بودند .تاکنون در عمرش دچار چنین  حالتی نشده بود.انگار در یک طلسمی افتاده بود.انگار  در هذیان تلخ و شیرین فرو رفته بوداز یک سو  فکر می کرد که پدر و مادرش چگونه با او برخورد خواهند کرد.از  سوی دیگر ،تصویر آن  چوپان جوان  مدام در جلو چشمش بود و صدای او در وجودش طنین داشت.

مادر گویا قلبش خبر داده بود و گویا صدای جیغ و داد و فریاد را شنیده بود.برای همین  از خانه بیرون امده و به دنبال پسر و دخترش آمده بود.در بین راه دخترش را دید که برادرش را در آغوش گرفته و سراسیمه به سوی خانه  می آید و  خدمتکار ها  مضطرب آن دختر را همراهی می کردند و همچنین چندین دختر هم با قدم های تند و  نگران دخترش را همراهی می کنند. پسر  وقتی مادرش را دید با خنده مادرش را صدا کرد و از بغل خواهرش پرید پایین و به سوی مادرش دوید.

مامان افتاده بودم توی آب.مادر پسرش را در آغوش کشید و با نگرانی  و در حالی که به  دو خدمتکار با خشم  نگاه می کرد  نگاه خشم آلود و پر سش گرانه ای هم به دخترش انداخت  و بعد با ملایمت و نگرانی از پسرش پرسید چرا افتادی توی آب.

یکی از خدمتکار ها با ترس  و با صدای لرزان گفت ،یک لحظه چشممان را  را از ازش برداشتیم ،او افتاد توی آب.

پسرک گفت ماما  مرده منو نجات داد!

مادر  با تعچب پرسید، کدوم مرده؟

یه مرده که اسب قشنگی داشت .ولی بلاسهاش خیلی فقیرانه بود.

دختر ها زیر چشمی به هم نگاه کردند و تبسم کردند .

مادر چیزی نگفت.رفتند به سوی خانه.غروب پدر  آمد به خانه . زن و دختر قلبشان به تندی می زد و می ترسیدند.پسرک به سوی پدرش دوید و گفت بابا افتاده بودم توی آب.

پدر با تعجب و بعد با خشم به مادر و دختر نگاه کرده و پرسید کدوم آب؟ پسر ک گفت توی اون رودخونه بزرگه.

پدر هیکل قوی داشت و مردی محکم و استوار به نظر می رسید. او  را پهلوان ارژن و یا ارژنگ صدایش می کردند. این نام جدش بود که بر او نهاده بودند. گاهی هم او را پور گیو صدایش می کردند.  قبر جد او گیو در چند کیلومتری شرق روستای ارژن واقع شده بود.آنطور با اینکه  مالک بخش مهمی از زمینهای روستای خود بود که از اجدادش به او ارث رسیده بود و در روستاهای دیگر هم ملک داشت و گله  های زیادی داشت که در زمین هایش در منطقه کوهستانی توسط عشایر و روستاییان نگه داری می شدند .اما شغل اصلی و اجدادی اش  آهنگری بود.  اجداد  او در ساخت ابزار آهنی مهارت خاصی داشتند  .این روستای زیبا در کنار رودخانه ،نام خود را از اجداد این پهلوان گرفته بود. روستا را  ارزنگ و یا ارژن  می نامیدند .ارژنی ها  مردمانی  کاری بودند. و کارشان  پرورش ابریشم و بافت پارچه و قالی های ابریشمی بود. ارژن  مرد خیر خواه و خوبی بود. برخلاف ظاهرش در خانه مردی ملایم بود.بیشتر به کارهای مردم رسیدگی می کرد.او آهنگر مشهوری بود و از جاهای دور و نزدیک  برای خریدن داس و شمشیر و غیره به نزد او می امدند.پسرش خیلی دیر به دنیا آمده بود.و تک پسر بود.برای همین پدرش او را خیلی دوست می داشت.دخترش را هم خیلی دوست داشت.دختر ش اکنون دیگر شانزده سالش شده بود.دختری با آبرو و هنر مند.پدر بزرگش مردی با سواد بود و مادرش نزد پدرش سواد یاد گرفته بود و دختر هم نزد پدر بزرگش سواد یاد گرفته بود.آنهااز طرف مادری پرورش دهند ابریشم بودند و پارچه های ابریشمی می بافتند.و نیز قالی ابریشم می بافتند.پدر بزرگش طراح قالی هم بود و برای پارچه ها ی ابریشمی  هم طرح می کشید.

نیم شب مادر به صدای ناله دختر از خواب بر خاست.رفت به اتاق دخترش.دخترش را بیدار کرد.بلند شو دخترم بلند شو!

دختر به سختی چشمانش را باز کرد.مادر دید که دخترش حالش خوب نیست.دست زد بر پیشانی دخترش و  دید که تب شدیدی دارد.مرتب می گفت مادر جان !! دارند بر قلبم چنگ می زنند.

مادر بانگرانی دلداری می داد.می گفت دخترم ترسیدی و بعد هم سرما خوردی.چیزی نیست.

اما دختر در حالت هذیان تکرار می کرد

چنگ!!

مامان چنگ می زنند!!

دخترم کسی تو را چنگ نمی زند.مادر!!قلبم را چنگ می زنند!

مرد جوان بسیار خسته می نمود و در عین حال بسیار نگران و مضطرب از اینکه با دست خالی بر می گشت و نتوانسته بود ماموریت مهمی که پدرش به عنوان شاه  بر عهده او گذاشته بود انجام دهد.از طرفی دلش به شدت می تپید.مدام نگاه آن دختر در برابر چشمانش بود.و صدای دلنشینش در وجودش طنین داشت.آری  دل مرد جوان را ربوده بودند.

احساس عجبیب داشت.تا کنون این گونه احساس را تجربه نکرده بود.در میان آتش می سوخت .اما این سوختن را دوست داشت.

تصمیم گرفت که به کاخ پدرش نرود.می ترسید.این اولین و مهم ترین امتحان پدرش بود.  این ماموریت برای او فوق العاده مهم بود .هم برای خودش و هم برای پدرش و هم برای پدر بزرگش.چرا که شاه همیشه به زنش گوشزد می کرد که نگذار این فرزندت زیاد به خانه پدرت برود.او باید تحت تربیت مربیان رزمی  و معلمان سیاست  باشد.

اما پسر شاه اغلب دور از چشم پدر به دیار پدر بزرگش می رفت و با دایی اشت که هم سن و سال بود بازی می کرد.

 او باید ثابت می کرد که تعلیمات پدر بزرگش او را  قابل در آن امتحان ثابت می کرد که لایق جانشینی پدرش است.همه چشم به راهش بودند.دیر وقت شده بود و هواتاریک شده بود.

زیر نور مهتاب اسبش را به سوی  خانه پدر بزرگش راند.

در دامنه جنوبی کوه  باغی دلنشین بود وچشمه ای در آن جاری بود.صدای شگفت انگیز سازی در فضا طنین انداخته بود.این صدا به او آرامش و دلگرمی می داد.

بله ،پدر بزرگش داشت چنگ می نواخت.چقدر این نوا را دوست می داشت.پدر مادرش از نسل دانایان و ستاره شناسان بودند.که نسل اندر نسل  علم موسیقی وچنگ نوازی را  و علم ستاره شناسی  را از بزرگان خویش می آموختند .این علم و هنر را قرنها  بود که در میان خانواده حفظ کرده بودند.

پدر بزرگش همیشه تعریف می کرد و می گفت که آنها از نواده گان بهرام گور و پادشاه هندوستان هستند.

پیر مرد چنگ گیر می گفت،جدشان  بهرام گور پسر پادشاه هندوستان را که در موسیقی مهارت خاصی داشت  و نیز در علوم معنوی  استاد بود به  همراه  زن و فرزندانش و  چند ین هزار خانواده اهل موسیقی   به ایران آورد.

بهرام  گور دستور داد در نزدیکی کاخ او  برای شاهزاده هندی و خانواده اش یک کاخی بسازند و همچنین  برای استقرار   بخشی از  موسیقی دانهای هندی   و خانواده هایشان  یک شهرک کوچکی بنا نمایند.

بدین ترتیب ،شاهزاده هندی  همراه با همسرش و فرزندانش  و همراه با عده ای از موسیقی دانها ی هندی در نزدیک کاخ تابستانی بهرام گور  که در منطقه ما واقع شده بود ،مستقر شدند.یکی از پسران بهرام گور با دختر شاهزاده هندی ازدواج نمود.

بدین ترتیب ما از طرف پدری  از سلاله بهرام گور و از طرف مادری  از پادشاهان هندی هستیم.

پسر جوان همیشه از حکایت های پدر بزرگش لذت می برد.او در هر فرصتی از کودکی به نزد پدر بزرگش می امد تا از  او چنگ نوازی و علم موسیقی و ستاره شناسی یاد بگیرد. 

اما پدر مرد جوان که شاه منطقه بود ،مایل نبود پسرش زیاد با پدر بزرگش  و خانواده زنش رفت و آمد نماید.

مرد جوان خسته و نگران و سوزان از اسب پیاده شد.دایی  اش که هم سن و سال او  بود به صدای اسب بیرون آمد.پسر خواهرش را دید که دارد از حال می رود و انگار که به او حمله شده  بود.با نگرانی فریاد زد چی شده؟ 

مرد جوان از حال رفت.مادر بزرگ و پدر بزر و خدمتکار ها دویدند  به سوی مرد جوان.او را آوردند به درون خانه.

برای او شربتی آوردند .پدر بزرگش سعی کرد که او را هوشیار نماید.

از مرد جوان پرسید،چی شده ؟

آیا راهزن ها به تو حمله کردند؟

مرد جوان به سختی حرف می زد و گویی هذیان می گفت .جواب داد  بله مرا غارت کرد و برد.!!

پدر بزرگ دوباره پرسید،چند نفر بودند؟

مرد جوان گفت یک نفر!!

دایی مرد جوان و مادر بزرگ و پدر بزرگ و همه حاضرین تعجب کردند.

این آبرو ریزی و شرم بسیار بزرگی بود که یک نفر به شاه آینده این منطقه حمله نماید و او را غارت نماید.

اگر شاه بفهمد شاید از رو ی خشم پسرش را از بین ببرد.

پسر جوان از حال رفت.

پدر بزرگ دست بر پیشانی پسر گذاشت و دید که نوه اش در آتش دارد می سوزد.

مدام در خواب می گوید  تو کی هستی که بر من شبیه خون  زدی و دار و ندارم را غارت کردی!!

به هر تربیتی بود   نوجوان را آرام کردند و او در خواب عمیق فرو رفت.

 

 

 

 

 

 

لینک
۱۳٩٥/۱/٥ - parviz mohammadi