قمر باجو همسایه خوب ما در قروه درجزین   

کوچه ما در قروه درجزین در منتهی شمال شرقی قروه قرار داشت. پنجره اتاق بالایی ما  که سقفش باچوب های نازک و تراشیده به صورت منظم تزینن شده بود.رو به باغچه عموی پدرم که به او عزت عموی می گفتیم و مردی بسیار درستکار و نیکی بود،باز می شد.

 در باغچه چند درخت زرد آلو که اغلب باغچه های قروه  درخت زرد آلو داشتند و چند بوته گل سرخ و کرد های کوچک سبزیجات و یا یونجه روح و جان ما را نوازش می داند.بوی  گل سرخ و بوی یونجه و بوی شکوفه های درخت رزد آلو ما را مست می کردند.

بعد  چشم انداز ما درختان راجی و بید بود و گندمزار ها  و دشت های فراخ و کوه هایی که در دور دست دیده می شدند.

و صدای شور شور آب در با نوای پرنده گان و صدای گاو ها و گوسفندان و صدای همسایه ها در هم می آمیخت.

ما در خانه اربابی و قدیمی زندگی می کردیم.چندین خانواده بودیم.با بچه های قد و نیم قد.اتاق های جور باجور با پنجره ها و درب های چوبی و گاهی تزیین شده.با شیشه های کوچک.هر اتاقی و ایوانی اسمی خاص داشت.انبار های تاریک و طویل و سیلو های گلی بزرگ که برای نگه داشتن گندم درست شده بودند.همه و همه قصه های بسیار در خود داشتند.

همسایه بسیار مهربانی داشتیم.

بنام قمر باجی.بسیار زحمت کش .اما در عین حال بسیار دست و دلباز.بچه های زیادی داشت.بچه های یکرنگ و دوست داشتنی و صادق.زرنگ و اهل کار.شوهرش یحیی نام داشت.مردی قد بلند.که در جلو مغازه پدر بزرگم .وسایل کشاورزی از قبیل تیشه و اره و کلنگ می فروخت.

قمر باجی هر سال تابستان به من یک جوجه خروس می داد.من آن جوجه خروس را بزرگ می کردم.به انها پرواز یاد می دادم.

تابستان رفتم به زیارت قمر باجو.چه صفایی در وجودش بود.من شرمنده شدم که سالها به زیارتش نرفته بودم

 

 

 

آن اب باریک برای ما دنایی بود.تابستانها انجا آب تنی می کردیم.در هر چند وقت یک بار چند روزی آن اب از حیاط ما می گذشت.آن موقع بچه ها غوغا به پا می کردیم.آب در یونجه  زار ها پر می شد.  و بوی یونجه تازه و بوی سیزی های تازه که کردهایشان لبریز از آب شده بود  ما را مست می کرد.

 

 

جوجه خروسی ان سال قمر باجو همسایه بسیار مهربانم به من داده بود .خاص بود.زبر . زرنگ بود. انگار حرف های مرا می فهمید.من اغلب اون رو  روی  دستم با احتیاط نگه می داشتم  و با او به ترکی حرف می زدم.از کف دستم از ارتفاع کم او را رهایش می کردم تا پر واز یاد بگیرد.

آن جوجه خروس زود شروع کرده بود به اواز خواندن.در طی چند ماه به طور عجیبی پرواز می کرد.هیچ کس تا آن  خروسی اینطوری  در روستا ندیده بود.او در ارتفاع پرواز می کرد و متفاوت تر از خروس  های دیگر آواز می خواند.با کبوتران پرواز می کرد.

یک غروب یک کبوتر غریب  بر با م ما نشسته بود.

راهش را گم کرده بود.

دیدن آن کبوتر زیبا آن غروب بر لب بام به من حس عجیبی داد و من فکر کردم شاید او از جایی مثل بهشت و یا از سرزمینی بسیار دور به  خانه ما امده است.شاید این کبوتر برای من پیغامی آورده است.

من خروس را رها کردم.خروس پرید بر بالای بام.به کبورتر نزدیک شد.بعد من با کمال تعجب دیدم که هردو پریدند  و آمدند پایین و به طرف لانه خروس رفتند.

لینک
۱۳٩۳/۸/٢٤ - parviz mohammadi