تاریخ راه ها و حمل و نقل شهرستان رزن و قروه درجزین   

 ولایت درگزین  که اکنون روستایی از آن باقی مانده است  بنام درگزین و یا درجزین که

جزء شهرستان رزن  ودر حدود 5 کیلومتری ان قرار دارد .رزن در حدود 75 کیلومتری

شمال شرقی همدان قرار دارد ،در گذشته   یعنی تا حدود 370 سال پیش وسعت

 بسیار بیشتری داشته و  در مسیر راه های ارتباطی شرق و غرب و جنوب وشمال قرار

داشته است .و یکی از شاخه های راه ابریشم از آن می گذشته است.

 

به طوری که اولیا چلبی  نتاریخ نگار و سیاح بزرگ و مشهور امپراطوری عثمانی می

نویسد ابیور د  و اسد آباد و نیز آوج جزء ولایت درگزین بوده اند.

 

اولیا چلبی در سال 1066 ه .ق یعنی حدود 370 سال پیش  به منطقه درگزین امده

است. می نویسد از همدان هفت ساعت به سوی قبله راه رفته به شهر اُووا

رسیدیم.

شهر اُووا در خاک درگزین واقع شده است و  سه هزار خانوار دارد.دارای بازار و چند

مسجد و کاروانسرا و یا مسافرخانه می باشد.

همو در جای دیگر می نویسد ، از کرمانشاه نه (9) ساعت به سوی شرق رفتیم و به

گردنه درگزین رسیدیم.

چلبی از سختی و خطرناک بودن این گردنه با شگفتی یاد کرده و می نویسد که در دو

طرف این گردنه کوهها ی بلند و صخره های عظیم واقع شده اند.و بر این  کوه ها  لانه

عقاب و شاهین وجود دارد.می گوید غارها و زاغه هایی در این کوهها وجود دارند که

شباهت به زاغه ها و غار های وان دارند.

 

 

 

 نقشه بالا مربوط به بخشی از راه های ارتباطی درگزین  با مناطق مختلف  در دوره

صفوی می باشد. آنگونه که از این نقشه بر می آید می توان گفت که

 

در گزین در زمان صفوی با چین و تفلیس یا گرجستان   هندوستان و خلیج فارس و

دریای خزر و اروپا  در ارتباط بوده است

 

در منابع قدیم آمده است که راه قدیم کاروانرو معروف به راه اصفهان که بخشی از یکی

از شاخه های راه ابریشم بوده است،از درجزین و از دامنه ارتفاعات کوه های خرقان می

گذشته است.  که برخی از   اروپاییان از جمله برادران شاردن در سال ۱۵۹۸  میلادی

و نیز در سال ۱۶۰۹ میلادی هاینریش فن پوزر  و در سال  ۱۸۸۲ میلادی پولاک اتریشی

 از کوه ها و دامنه  کوه های خرقان و درگزین (درجزین ) گذشته  و بررسی هایی در این

منطقه انجام داده اند. و قبل از آنها مارکو پولو  هم از این مسیر گذشته است.   هنوز

هم در بالای روستای شوند که یکی از روستای های بسیار زیبا و دارای مردمانی نیک

سیرت می باشد و نیز یکی از علمای بزرگ و معلمان اخلاق در صد سال گذشته مرحوم

حسینقلی شوندی از این روستا می شد، راهی وجود دارد که به ان اصفهان یولو    (یعنی راه اصفهان )می گویند.

 

 مرحوم محمد تقی مصطفوی در سال  ۱۳۳۲  راه رزن به درجزین را اینگونه توصیف می

نماید.از رزن به درگزین خاکی   بوده  و ابتدا کمی سراشیبی است از میان کشت زارها

و از روی نهر های  وآب فراوان با پیچ وخم های زیاد و دست انداز های گوناگون و سرازیر

و سربالایی های چندی می گذرد . در چندین قسمت ردیف درختان منظم و کهن در دو

طف جاده نشانه از ذوق و همت مالکین سابق دهات و املاک آن حدود را می نمایاند.

 

به طوری که معمرین تعریف می کردند در گذشته نه چندان دور  در دو طرف راه های 

بسیاری از روستاهای درجزین درختان مختلف کاشته شده بوده است و افرادی گمارده

شده بودند که همیشه مسئول رسیدن به این درختان باشند .که من یادم هست راه

فارسجین به رزن و درجزین و راه قروه به سایان در دو طرف دارای درختان قطور بودند.

 

 

 به نوشته بر خی از منابع در سال 1331  تنها    درتابستان امکان رفت و امد با اتومبیل

از طریق امیریه به قروه وجود داشته است  و در بقیه فصول سال امکان رفت آمد با

اتومبیل  به قروه وجود نداشته است. زمانی که راه شوسه همدان به تهران ایجاد می

شود٬

در منطقه درجزین امیریه به عنوان ایستگاه بین راهی در می اید.به طوری مرحوم نصر

الله خان کهاردی در شعر هایش در حدود ۱۳۱۲ ه ش به قهوه خانه های امیریه و گذر

اتومیبل از جاده شوسه اشاره می نماید

  همانگونه در بالا آورده شد٬تا سال ۱۳۳۲ راه رزن به درگزین و قروه خاکی بوده است.

 

من یادم می آید که در حدود  سالهای ۱۳۴۳گاهی  که پدرم  از رزن به قروه  ماشین

پیدا نمی کرد ٬ پیاده می آمد .چون  در آن زمان ماشین بسیار کم بود.

 

مردم از روستاهای دور و نزدیک پیاده  با الاغ و یا اسب یا شتر به قروه می آمدند.شتر

ها بیشتر در میدان قلعه که به صورت  کاروانسرا  دارای  اتاق های متعدد بود٬اتراق می

کردند.از روستاهای ساوه عشایر با شتر هایشان می امدند برای خرید و فروش.یادم

می آید در حدود سال های ۱۳۴۵ پیر مردی با لباس نظامی مربوط به دوره قاجار  از

یکی از روستاهای دور پیاده به قروه می آمد.او را با لقب سلطان صدا می کردند آنطور

که می گفتند  شاه قاجار به او لقب سلطانی داده بوده  است.

 

  مردم می گفتند که سنش بیش از ۱۲۰ است!او می گفت که پیاده تا هرات رفته و در

جنگ هرات شرکت داشته است.جنگ هرات حدودا در سال  ه.ق ۱۲۷۳ اتفاق افتاده بود

یعنی در سال ۱۳۴۵ ه.ش. حدود ۱۱۷ سال از جنگ هرات می گذشته است.اگر فرض

کنیم که سلطان در ۲۵ سالگی لقب سلطانی را گرفته باشد٬یعنی در زمانی که من او

را دیدم ٬او حدود ۱۴۰ سال سن داشته است؟!

یا اینکه عده ای با اسب به قروه می آمدند.برای همین در قروه چند نفر نعلبند بودند.که

هم آهنگر بودند و هم نعل بند.آنها داس و چاقو و  نعل وغیره درست می کردند.در عین

حال الاغ ها و اسب ها را هم نعل می زدند.

با توجه به  اینکه  در گذشته درگزین  مرکزیت داشته و  شهری بزرگ بوده و  وسعت

زیادی داشته است و شاید قروه هم یکی از محلات شهر درگزین محسوب می شده

است٬بیشتر مردم قروه بنا به سابقه تاریخی خود به عمر چاروه داری و کاروانداری و

پیشه وری ادامه می دادند.

هنوز عده ای با داشتن چندین الاغ به روستاهای اطراف حتی به شهر های دور دست

مثل رشت می رفتند. از رشت نفت و برنج می آوردند

تا سال حدود ۱۳۵۱ زنها برای مسافرت به روستاهای اطراف از الاغ استفاده می

کردند.مثلا برای ملاقات خویشاوندان خود در روستاهای اطراف چندین زن جمع شده بر

روی الاغ ها پتو می انداختند و یک نفر مرد هم کاروان مسافرین را هدایت می کرد.

 

پیدایش دوچرخه در قروه درجزین

ظهور دوچرخه در جهان و متعاقب آن در قروه درجزین را می توان انقلاب در عرصه حمل و نقل قلمداد نمود.

در سال های ۱۳۵۵ مرحوم مشهد میرزا علی حضرتی که در ان زمان بیشتر از نود سال

سن داشت.تعریف می کرد می گفت که در زمانی که دوچرخه تازه وارد قروه شده بود و

او دوچرخه ای داشته و با آن به کسب و کار به روستاهای اطراف می رفته است.مردم

روستای های مختلف دور او را می گرفتند و با تعجب به دوچرخه او نگاه می کردند.به

دوچرخه می گفتند دمیر آت یعنی اسب آهنی!

حتی از قول ایشان شنیده بودم که وقتی برای اولین بار  با دوچرخه وارد یک روستا

شده بود٬ارباب روستا به او مقداری گندم داده بود که چند بار با دوچرخه اش در میدان

روستا دور بزند  تا مردم روستا این موجود عجیب یعنی اسب آهنی وحرکت آن را تماشا

کنند!

تا سال ۱۳۵۲ بسیاری از دانش آموزان روستاهای اطراف با دوچرخه و یا پیاده به قروه

می آمدند.فاصله جانوگرین و یا سوزن و یا کاج و یا از پشتجین تا قروه را که فاصله

بعضی از آنها تا قروه  ۶ کیلومتر می رسید ٬طی می کردند.

 برخی ازمردم قروه یک صندوق یا سبد بر پشت دوچرخه می بستند و توی آن صندوق

سوزن و صابون و النگو و شانه پلاستیکی قرار داده با سرمایه اندک به روستاهای دور

سفر می کردند.آنها با دو چرخه و با یک سبد سرمایه به داد و ستد در روستاهیا دور  و

نزدیک سفر می کردند.

در قروه یک حرفه صنعتی دیگری ایجاد شده بود بنام دوچرخه سازی.

 

در زمان من محمد آقا و علی آقا و عطا خان قراگوزلو وچند نفر دیگر دوچرخه ساز

بودند.وضع مالی آنها هم تا حدودی خوب بود.چون دوچرخه سازی یک صنعتی و یا حرفه

ای بود که از دست هر کسی بر نمی آمد.بعد ها کم کم موتور گازی و موتور دنده ای

پیدا شد.دوچرخه ساز ها شدند موتور ساز.

 

 

 

اولین ماشین در قروه درجزین توسط مرحوم مشهر علی جعفری یکی از تجار معتبر و

شریف و دانای قروه درجزین در سال حدود 1325 به قروه آورد شد.راننده آن یک ارمنی

بوده است.ماشین شورلت که صندلی های ان چوبی بوده و به صورت هندلی روشن

می شده است.

مرحوم صفرعلی غفرانی که او نیز مردی دانا و درستکار ی بود  رانند گی را از راننده

ارمنی یاد می گیرد.بعد داماد بزرگ مشهر علی غلام اسدی از صفرعلی راننده گی را

یاد می گیرد و همچنین حسن شوهر خواهر صفرعلی نیز نزد سفر علی رانند گی را یاد

می گیرد.

در آن زمان راننده کامیون و اتوبوس بودن مثل این بود که خلبان هواپیما باشی.و راننده

گان منزلت بسیاری در نزد مردم داشتند.

مرحوم صفرعلی غفرانی به صورت مادر زادی یکی از پاهایش می لنگید.اما راننده

بسیار خوبی بود.تمیز و مرتب و بسیار متعهد و دانا.در طول شاید 50 سال و حتی

بیشتر که راننده گی می کرد هر گز تصادف نکرد.مرحوم صفرعلی انسان با سوادی بود

و تاریخ منطقه را نیک می دانست.

غفرانی مشهور هستند که از طایفه خلج می باشند.به قول یک مححق آلمانی خلج ها

یکی از قدیم ترین اقوام ترک زبان هستند که زبان خلجی را به عنوان مادر زبان ترکی

معرفی می نماید.مرکز اصلی آنها در دستگرد ساوه بوده است.

خلج ها به عنوان مردمانی که ادبیات شفاهی قوی دارند و بیسار اهل شعر و ادب

هستند ،مشهورند.آنها اشعار ترکی و موسیقی ترکی و عاشیق های ترکی و ساز

بدست را بسیار دوست دارند .

خلج ها نکته دان و انسانهای زیرک و و با تدبیری هستند که در  علم حساب واقتصاد

هم خوب هستند.

آنگونه به استحضار  یکی از اولین راننده گان در قروه درجزین مرحوم غلامعلی اسدی

بودند.که یکی از راننده گان سر شناس مسیر تهران همدان بود.بعد مرحوم حسینعلی

علی نیا برادر دیگر غلامعی  که مسیر قروه و همدان کار می کردند.از اولین راننده گان

قروه می توانیم به آقای اکبر علی نیا برادر دیگر غلامعی اشاره نماییم که او نیز حدود

50 سال راننده بوده اند.ایشان انسان درستکار و متعهدی بوده و هستند .ایشان کامیون

دار بودند و مسیر قروه تهران کار می کردند.

محل آنها در میدان گمرگ گاراژ اشرفی بود.که قروه ای کالاهایشان را به آنجا می

فرستادند و از آنجا هر هفته یک بار یکی از کامیونداران قروه کالاها را به قروه حمل می

نمودند.

مرحوم محمد حسین جعفری داماد دیگر مشهر علی جعفری در آن گاراژ قهوه خانه

داشتند و قهوه خانه ایشان محل تجمع قروه ایها بوده است.ایشان نیز مردی درستکار و

مردم داری بوده اند.

 

 

 

 

 

لینک
۱۳٩۱/٩/۱٥ - parviz mohammadi

   تاریخ تریاک و اعتیاد در قروه درجزین   

جوانی با موهای فر و قدی کشیده و صورتی استخوانی و چشمانی بزرگ و مشکی ٬ ماشین وانت  بارش را  که پر از هندوانه بود٬ در میدان روستای سامان ٬یکی از روستاهای بخش نوبران ساوه ُ پارک کرده بود.این روستا از دیر باز جزو ولایت درگزین بوده است. با اینکه سالها بود که سامان از منطقه درگزین و بخش رزن جدا شده بود  و به بخش غرق آباد ساوه ملحق شده بود  اما  هنوزهم  مردم سامان برای خرید و فروش به قروه درجزین  امد ورفت می کردند.

از قدیم معروف  بود که زنان منطقه یاتان و سامان که به آنجا منطقه بایات (بیات ) نشین می گفتند ٬پا به پای مردان کار می کنند و از حضور در جمع مردان  ابایی ندارند.بیات ها مردمانی  زرنگ و باهوش و فرز بودند.علاقه عجیبی به موسیقی ترکی و موسیقی عاشق های ترکی و شعر ترکی داشتند.

زمستانها برخی از مردم وپیشه وران خورده پا  به روستاهای مختلف می رفتند و در آنجا انباری را اجاره می کردند و به خرید و فروش می پرداختند.٬ مثلا پارچه و سوزن و نخ و صابون و غیره به انجا ها می بردند و با مردم روستاها داد و ستد کالا به کالا انجام می دادند .مثلا صابون می داند گندم و یا تخم مرغ می گرفتند.از قدیم چند نفر از قروه ای ها از جمله در این روستاها دکانی یا انباری اجاره نموده و به کسب و کار مشغول می شدند.

روستای سامان یکی از روستاهای قشنگ منطقه بود .مردمی شاد و مردانی فعال و زنانی زیبا و قابل و آزاده ای داشت.

داود در کنار ماشینش ایستاده بود و سیگاری در دستش بود و  پک های محکمی به سیگارش می زد و به صورت حرفه ای دودش را از دهانش بیرون  می داد.

و هر آزگاهی با صدای بلند  آواز سر می داد٬!

شیرین قارپوز واروم !گلین آپارون!

هندونه شیرین دارم بیایین ببرین!!

جوون غریبه بود.دخترا ن  اهل سامان و زنها از لای دروازه و یا از پشت پنجره این پسر جوان را تماشا می کردند.

برخی از دختر ها هم جرات کرده  و به نزدیک وانت آن جوان هندوانه فروش   آمده بودند تا به بهانه خرید هندوانه٬این جوان خوش قد و بالا را دید بزنند.بالاخره غروب شد و آن جوان غریبه بسیاری از هندوانه هایش را فروخت و با وانتش از روستای سامان دور شد.

چشمهای دختران به دنبال او خیره ماند.

در روستا در بیشتر  جمع  دختر ها  حرف این جوان غریبه هندوانه فروش بود.نگار دختر حاجی غفار که ۱۵ سالش بود .یک دل نه ٬صد دل عاشق این جوان ناشناس شده بود.

در باره این جوان پرس و جو کرد.و بالاخره توانست اطلاعاتی و رد و نشانی از این جوان هندوانه فروش بگیرد.

اهل قروه درجزین بود.نامش  داود بود و از یک خانواده نجیب .

نگار همش منتظر بود که دوباره وانت باری بیاید با بار هندوانه و صدای آن جوان دوباره در روستای سامان ببیچد.او تصمیم گرفته بود که نامه ای بنویسد و قوتی هندوانه فروش قروه ای دوباره به سامان امد٬ نامه اش را بدست او برساند.

اما دیگر از آن جوان خبری نشد که نشد!

 نگار  در درونش یک حس عجیبی  بود.  گویی شعله ای او را فرا گرفته بود.تصمیم گرفته بود که خودش  به تنهایی به قروه برود.اما این ممکن نبود.با هزاران التماس و خواهش  نگار خاله اش را راضی  کرد که با هم بروند برای خرید لباس به بازار قروه درجزین.به قروه که رسیدند ٬نگار اصلا دل تو دلش نبود.قلبش به شدت می تپید.تمام جاهای قروه درجزین انگار پر از گرمای وجود  داود بودند. انگار  نگار همه مردم قروه درجرین را دوست می داشت.احساس می کرد که مردم قروه درجزین با او دیر آشنا بوده و او را دوست دارند.خدا خدا می کرد که فریدون راببیند.

از خاله اش خواهش کرد که سراغ فریدون را از مغازه دار های قروه بگیرد.خانه فریدون را نشان دادند.خانه  داود  در بازار در پشت مغازه کفاشی پدرش بود.  در حالی که هیجان و ترس و شرم  و نیز  فکر دیدن داود   ٬نگار   را در بر گرفته بودند٬و شدیدا دست و دل نگار می لرزید. اما با این حال با بی تابی   نگار  درب خانه داود  را زد. آن خانه برای نگار در آن لحظه پر از جذبه و پر از نیروی عشق بود.هم شرم داشت و خجالت می کشید و هم گویی مست شده بود  و چیزی و کسی را به غیر از داود  نمی دید. نیروی عجیبی در خود می دید.با تمام نیرویش برای بدست آوردن داود  مبارزه می کرد.نگار به خانواده  داود گفت که آمده است که عروس آنها و کلفت آنها بشود.!!خانواده فریدون باورشان نمی شد.در شرایط بسیار حساسی قرار گرفته بودند.

خانواده نجیب  داود  دخترک را نصیحت کردند.

دخترم !داود  به درد تو نمی خورد!

داود  متعاد به تریاک است!

ببین دخترم !الان هم  داود  چند روز است معلوم نیست اصلا کجا رفته است.به  داود نمی توانی تکیه کنی.ما بیشتر از تو بچه مون رو دوست داریم.برای یک پدر و مادر خیلی سخته که بر علیه پسر شون اینجوری صحبت بکنند.اما دخترم وجدانمان به ما اجازه نمی دهد که اجازه دهیم که تو با دست خودت ٬خودت را بدبخت کنی.

نگار انگار هیچ چیز به غیر از داود  برایش اهمیت نداشت.التماس کرد!گفت قول می دم که  من پسر شما را نگذارم راه کج برود . قول می دم  که زندگی او را عوض می کنم. شما را به امام رضای غریب قسمتان می دهم ٬!

بیایید به خواستگاری من !

بیایید به خواستگاری من!شما را به فاطمه زهرا قسمتان می دم دل منو نشکنید!

پدر و مادر  داود  به خواستگاری نگار رفتند.غیر مستقیم به پدر و مادر نگار فهماندند که  داود معتاد ه و به درد زندگی نمی خوره.

برای همین خانواده نگار مخالفت کردند.اما نگار گریه کرد و گفت اگه منو به داود  ندید ٬خودمو می کشم!؟

نگار دختر پاکیزه و خوش نییتی بود.خیلی صاف و ساده .با یک عالمه عشق و امید آمد ه بود به خانه  داود .حرف های مردم و نکوهش های خانواده دو طرف را به جان خریده بود.

در آغاززندگی جدیدش خود را خوشبخت ترین دختر روی زمین می پنداشت.در کار ِخانه به مادر شوهرش کمک می کرد .با فریدون حرف می زد. او  ا ولین دختری بود که در آن منطقه با شوهرش سوار وانت شده به روستاهای اطراف می رفت و در فروش میوه به شوهرش کمک می کرد.

سال 1361 بود یک شب من در خانه دوستم آقای مهدوی بودم که خانه انها در  بازار قدیمی قروه بود.او به من گفت که زن داود چند روز پیش آمده بوده و با شرمندگی و خجالت چند عدد نان می خواسته است و می گفته که چند روز است که هیچ چیز نخورده است.

بعد ها شنیدم که  داود دوستانش را به خانه می اورد و با هم مواد مخدر شاید هرویین مصرف می کنند. یعنی دیگر وضع داود خطرناک شده بود.از تریاک به هرویین رفته بود! یک سال بعد داود  آن جوان باهوش وزرنگ و قدبلند و خوش سیما ،در هنگام تعقیب و گریز با ماموران کشته می شود.

و مدتی بعد زن داود هم در تهران هنگامی که داشته   مواد مخدر  حمل می کرده ٬ مورد تعقیب ماموران قرار گرفته و  هنگام فرار کشته می شود. 

هر سال در قروه درگزین داود ها و نگار ها پر پر می شوند.

من سالها خودم را در رابطه با اعتیاد مردم گناهکار می انگاشتم.چرا که من از جمله کسانی بودم که در قروه درجزین  در انقلاب بر دیوار ها شعار نوشته  ام و شعار داده  ام .ایران الهی خواهد شد!! برای مردم فرداهای الهی و زندگی آسمانی و متعالی ترسیم  نموده ام. برای همین  اعتیاد و  بدبختی مردم بعد از انقلاب را از گناهان خود می شمردم.

سالها به دنبال راهی برای رهایی جوانها از اعتیاد بودم.در خیالم مدام از خداوند می خواستم که جوانان را  از بند اعتیاد بر هاند. از خداوند می خواستم که راهی را پیش پای من بگذارد تا من بتوانم جوانان قروه را  که  در دام اعتیاد گرفتار شده بودند و  هر کدام از آنها می توانستند قهرمانی باشند٬نجات دهم.

یادم می آید که قبل از انقلاب در قروه می گفتند که عباس گرتی شده است.گرت به هرویین می گفتند .من خیلی ناراحت بودم.اغلب به راه حلی برای نجات عباس از اعتیاد می اندیشیدم.با اینکه من دوازده سیزده سال بیشتر نداشتم .اما نگران بودم.بیچار عباس که یلی بود و می توانست بخشی از جامعه را به سوی خلاقیت و پاکیزه گی ببرد٬ در چنگ اعتیاد  دست و پا زد و عاقبت از دنیا رفت.بسیاری از جوانان قروه که ویژه گی های بارزی داشتند و تنها با یک کم توجه و دلسوزی می توانستند افتخاری برای ما باشند ٬در آتش اعتیاد سوخته و خاکستر شده اند.تعدادشان  دیگر از دستم در رفته است.ندانم کاری ها و بی توجه ی ها ما را فردا خداوند متعال کیفر خواهد داد.بسیاری از خانواده ها اسیر ابلیس اعتیاد گشته اند.دختران  و پسران و مادران و پدران و کودکان بسیاری در منطقه اسیر دیو اعتیاد هستند.

 

قبل از انقلاب در سال ۱۳۵۲ وقتی برای تحصیل به همدان رفتم.که در حدود چهارده سال سن داشتم ٬   در حدی که می توانسم به مبارزه با قاچاق چیان مواد مخدر و با خال باز هایی  که روستاییان را گول می زدند می پرداختم .اغلب با دوستان با قاچاقچی ها دعوا می کردیم.آنها ما را بچه خطاب کرده و ما را تهدید می کردند.یک بار هم راهم به کلانتری افتاد و پاسبان را مورد خطاب قرار دادم و گفتم که سلامت جامعه بدست شماست!چرا با قاچاق چی ها همکاری می کنید.!!

 رئیس کلانتری ٬ از سخنان  من یکه خورد ه  و دستور داد که یک مامو ر با من آمد و رفتیم  چند نفر از  خال باز ها  و قاچاقچی ها را که در خیابان بساط را  ه انداخته بودند ٬گرفتیم.

از اینکه می دیدم در همدان عده ای معتاد هستند بسیار ناراحت می شدم.روز ها فکرم مشغول این مسئله می شد.فکر می کردم با شعر و با صحبت کردن بتوانم معتادان را به زندگی عادی باز گردانم.به دنبال راهی بودم که از طریق آن بتوان فضای  الهی  و معنوی در جامعه ایجاد نمود. 

برای همین من همیشه دوست داشتم تغییری در جامعه روی دهد.طرفدار دگرگونی مسالمت آمیز بودم. برای همین به انقلاب پیوستم.انقلاب شد.فردای روزی که حکومت تغییر کرد.من در قروه درجزین در کوچه ها به راه افتادم.نفس کشیدم.احساس کردم که فرشته ها دارند در قروه درجزین راه می روند.احساس کردم روشنایی عشق الهی بر دلها تابیده.

با خودم گفتم ٬اکنون زمان دوستیها و زمان زدودن پلیدیها و ظلم و ستم ها از جامعه است.با خودم گفتم همه قشر ها با هم دوست خواهند شد.ایران مرکز دوستی ملت ها و مرکز اندیشمندان و هنرمندان خواهد گشت.و اعتیاد  از جامعه رخت بر خواهد بست.

اوایل پاییز  سال ۱۳۵۸ بود چند ماهی از انقلاب گذشته بود.همه جا دگرگونی ایجاد شده بود.خیلی ها از شهر به ده برگشته بودند.خیلی از کار ها خوابیده بود.تا قبل از انقلاب اغلب جوانهای ان منطقه برای کارهای ساختمانی به تهران می رفتند.حتی برخی از دانش اموزان هم چند ماه تابستان را برای کار به تهران می رفتند.چند نفر در قروه پیمانکار بودند و جوانها را برای کار به تهران می بردند.قروه درجزین شلوغ شده بود.هنوز خیلی ها باور نداشتند که همه چیز عوض شده است و دیگر هیچ چیز مثل گذشته نخواهد شد.در میان مردم بحث های سیاسی وجود داشت .

بهار سال ۱۳۵۸ گفتند که کشت تریاک آزاد شده است!؟

خیلی از کشاورزان تریاک کاشتند . پدر من هم  که زمین نسبتا  زیادی در قروه داشت و  توسط دونفر   از برزگران به صورت اشتراکی  کاشته می شد٬بخشی از زمین هایمان را به کشت تریاک اختصاص داده  بود  . ما در جریان کاشت تریاک در زمین هایمان خبر نداشتیم .هنگام برداشت محصول بود که  من و برادرم  متوجه شده و با پدرمان  دعوا کردیم و گفتیم که باید این محصول را نابود کنی.!

نگذاشتیم که تریاک به خانه ما بیاید.و پدرم تریاک را از خانه بیرون برد.

در اکثر خانه  ها تریاک پیدا می شد.در عروسی ها و شب نشینی ها جوانها و حتی میان سالها بدون هیچ ابایی تریاک می کشیدند.بعد از ظهر ها جوانها در بیشه زار ها و در کلبه های کشاورزی و در باغ ها جمع شده و تریاک می کشیدند.

کشیدن تریاک دیگر قباهت و زشتی نداشت.خیلی از نوجوانها ی کم سن و سال در جیب شان تریاک داشتند و برای اینکه خودشان را و مردانگی خودشان را نشان بدهند ٬در جمع با افتخار تریاک خود را نشان می دادند؟!

در اسناد و مدارک تا قبل از سال ۱۳۰۱ من به کاشت تریاک در قروه و یا درگزین بر نخورده ام.

مرحوم نصرالله خان فانی شاعر کهاردی( که در تاریخ ۱۲۷۱ ه.ش.در روستای کهارد در نزدیک شهرستان کنونی رزن قرار دارد به دنیا آمد. و در ۴۶ سالگی ۱۳۱۷ ه.ش از دنیا رفت) در چند شعر هم به فارسی و به ترکی از تریاکی بودن خود انتقاد می نماید.

در شعر  ِ  ما جوانان درگزین خانیم  می نویسد:

چونکه نوبت رسد به فور مراد

گرز در دست مرد میدانیم

وقت ما بسکه تنگ است

لول را نصف چسبانیم

گاه در چرت همچو خرگوشیم

گاه در خواب همچو دوشانیم

رحم بر جان خویش نکنیم

نامسلمانتر از نا مسلمانیم

دشمن جان و مال خویشیم

بوالعجب  مردمان نادانیم...

 و در یک شعر ترکی بسیار زیبا به وصف حال یک معتاد و تریاکی و یا شاید وصف حال خود پرداخته  و می گوید:

وافور داغوتدی او هامی عیش و نشاتیم

                                      بو بند و بساطیم

وافور تمام ائتدی منیم عمر و حیا تم

                                     چاتدور دی مماتم

وافور داغوتدی او هامی نوکر و آتُم

                                    دوندر دی صفاتم

اول خلق خوش و نیکی گفتاره نجه اولدی

                                 بوش قالدی کنارم

مالیم توکنوب گئتدی ضیاع ایله عقارم

                                 انصار ایله یارم

......

  سندی  در اختیار دارم که مربوط به سال ۱۳۰۱ ه.ش.می باشد و ان را خانم فاطمه طاهری  همسر محترمه عموی برزگوارم آقای محمد اسفندیاری به من داده اند.

در این سند نوشته شده است مشهدی اسد الله فرزند مشهدی امامقلی(جد ما) زمین کشاورزی خود را با مراد فرزند استاد نصرالله  ( پدر قربانعلی معروف  به دادا قربان)به شراکت گذاشته است.که در بهار تریاک بکارند و یا اینکه در پاییز  بکارند.

مشهدی اسد الله (مرحوم حاج اسد) عموی پدر من و دایی مادر من می باشند که فرزند ایشان آقای حاج رضا اسدی یکی از تجار معتبر و درستکار و مومن قروه درجزین می باشند.

در سالهای ۱۳۴۲و یا ۴۳ تا سال ۱۳۵۲ بیشتر از چند نفر در قروه تریاکی نبودند.انها هم بالاتر شصت سال سن داشتند.

مرد آرام و قد بلندی که در قروه تریاک می فروخت  ٬ از نظر مالی وضع خوبی نداشت .گاهی زنان برای تسکین درد بچه به آنها تریاک می دادند.و چند نفری هم در قروه با تریاک  خواسته بودند که خود کشی کنند.!!

کسی به طرف تریاک نمی رفت.بزرگترین خطری که بچه ها را تهدید می کرد قمار بازی بود.!اعتیادی در کار نبود.!

به راستی چرا جوانان ما که می بایستی با عشق الهی سرمست و شوریده و سرفراز می گشتند٬به دام اعتیاد می افتند؟

براستی چه کسی مقصر است؟

براستی آنانکه که هدایت جامعه را به عهده گرفته اند٬احساس گناه و شرمندگی نمی کنند؟

من یقین دارم که از میان همین افرادی که اسیر اعتیاد شده اند٬روزی افرادی بر خواهند خاست و اسیران دیو اعتیاد را رهایی خواهند بخشید.

چرا که در ریشه های مردم منطقه ما ٬عشق الهی وجود دارد.عشق الهی روزی از اعماق وجود جوانان منطقه قروه درگزین و رزن سر بر خواهد آورد و خواهد جوشید و همه زنچیر های ابلیس اعتیاد را محو خواهد ساخت.

نور خدا دلها را روشنی خواهد بخشید

قروه درجزین مرکز چشمه های عشق الهی خواهد گشت

 

 من این را به عینه می بینم.نور خدا بر ما خواهد تابید.

لینک
۱۳٩۱/٩/۱٤ - parviz mohammadi

   منده قوروا قوشویام   

 

 منده قوروالو قوشام

 

سلام واروم سیزلره

اوغلانلارا قیزلره

اورگیمدن دیلیمدن

دیل بیلن دیل سیزلره

عشق چراغو یانورو

ایشیق دوشوب ایزلره

شعر سُفراسو آچوخدو

بویور دئیین بیزلره

منده قوروا قوشویام

گلیم قوناق سیزلره

قوروالویام عاشیقم

لاله یه نرگیزلره

شعر شرابون گَتیرین

قوروالو پرویزلره

لینک
۱۳٩۱/٩/۱٠ - parviz mohammadi

   تاریخ تعزیه در قروه درگزین   

خدا یا به حق شهید کربلا امام حسین ع ما را در حق  رهنمون ساز.

با درود و سلام به روح استاد بزرگوارم مرحوم علی کمالی  که سالها زحمت کشیدندو آثار برخی از مرثیه سرایان منطقه مقدس در گزین را جمع آوری نمودند.سلام و احترام به روح بزرگانی چون مرحوم حاج رضا طاهری که مردی نیک و درستکار و شاعر اهل بیت و خود تعزیه خوان و تعزیه کردان بوده واجداد  ایشان هم تعزیه می خواندند.و نیز احترام به روح بزرگان تعزیه همچون میرزا علی اوسط نظام آبادی و شمر علی اکبر شرفی ومیرزا حسن چراغ ساز و بسیاری که من نامشان را از خاطر برده ام.

از خداوند متعال  خواهان موفقیت کسانی هستم   که برای تعالی  فرهنگ نمایشی و مذهبی منطقه می کوشند   همچون   آقای امیر قمری که برا ی اولین بار مستندی در باره تعزیه در قروه ساخته اند٬

 

مطالعه و تحقیق اینجانب در رابطه با تعزیه و ادبیات الهی و دینی منطقه به قبل از انقلاب باز  می گردد.  گاه گاهی یاداشت هایی در رابطه با تعزیه قبل از انقلاب  بر دفاترم  می نوشتم . نیزهمچون همه بچه های قروه درگزین  از کودکی  با تعزیه بزرگ شده بودم و در مکتب خانه ٬ آثار ترکی همچون قمری و یا دخیل  را  به مدت ۵ سال شنیده بودم .

در نقش های مختلف در میدان کربلا بازی کرده بودم .گاه من و همسایه مان عنایت محبی  دو نفری در جندین نقش بازی کرده بودیم. و از زنان و مردان  قروه در هنگام کار و قالی بافی تعزیه شنیده بودم. و...

اما پس از انقلاب  با مطالعه بیشتر آثار شعرای ترک زبان اعتقاد و علاقه من به  آثار مذهبی  شاعران ترکی سرای منطقه و همچنین به زبان و ادبیات ترکی که زبان مادری من بود ٬بیشتر شد و سعی کردم خواندن و نوشتن به زبان مادری خودم را  بهتر بیاموزم. در طی آموختن و خواندن زبان مادری خویش در یافتم که در زبان مادری و ترکی من کلید های معرفتی هزاران ساله ای نهفته هستند  که می توانند ره گشای زندگی من و خانواده ام و نسل های بعدی باشند و این آثار ارزشمند شامل  ادبیات شفاهی  همچون دوبیتی ها و چیستانها  و ضرب الامثل ها و.. تعزیه و نوحه ها  و مرثیه ها و..بودند.   و در گشت و گذر هایم در  دنیای اعتقادی و فرهنگی مردم  قروه   دریافتم  که متاسفانه   گنجینه های معنوی  که بیشتر  در قالب اشعار مذهبی  بودند  و  هستند و یادگار های  اجدادمان ٬ در حال  از بین  رفتن  می باشند

.در کنار   مطالعه  آثار بزرگان ادبیات فارسی که به ان عشق می ورزم و به آن افتخار می نمایم٬به مطالعه  بیشتر آثار شاعران ترکی سرای پرداختم.در طی این مسیر  دل انگیز که گویی گم شده های خویش را در آن می یافتم٬با دریایی از آثار شفاهی بکر و زیبایی ادبیات مذهبی و مرثیه ای و تعزیه ای روبر و می گشتم. در این  مسیر برای من مسلم  می گشت که مهمترین بخش ادبیات ترکی ما به صورت اشعار مذهبی و الهی  می باشند.پس بر آن شدم   که تا آنجا که می توانم  به ثبت وضبط آثار تعزیه ای و مذهبی و مرثیه ای و..بپردازم.

 

 

  بنا به آنچه که گفته شد٬ مطالعه و تحقیق اینجانب  در باره تاریخ تعزیه در ایران  ومنطقه در گزین   تا سالهای انقلاب بسیار  محدود بود.

تا اینکه  رحمت الهی شامل حال بنده شد و بنده در سال ۱۳۶۲ در ضمن تحقیقاتم در باره ادبیات ترکی در منطقه درگزین و همدان ٬ کتاب  قدیمی بنام لغت نامه احمد رومی (نعمت الهی )که  فارسی به ترکی بود  را در کتابخانه بوعلی همدان یافتم. یافتن این لغت نامه ارزشمند باعث شد که جناب آقای دکتر هیئت  محقق و نویسنده  و ترک شناس بزرگ و صاحب مجله وارلیق  ٬ بنده را به آقای کمالی معرفی نمایند .

بدینسان اولین بار  به  خدمت استاد بزرگوارم جنا ب آقای علی کمالی بند امیری ساوه ای رسیدم.آشنایی بنده با ایشان مسیر زندگی ام را پر شور تر  و شاید بتوان گفت دگرگون ساخت.او با ایمان و خستگی ناپذیر  در گرد آوری آثار شاعران ترکی سرای منطقه مرکز و غرب ایران زحمت می کشید.

خداوند متعال را شاکرم که او را در مسیر بنده قرار داد تا قطره ای از دانسته هایش را بنوشم و حتی اکنون که نیستند از او الهام بگیرم. همانگونه که از معلم های  خویش آقای حسن رابطی و نیز آقای مصطفی رحماندوست    و از مرحوم پدر بزرگم حسن قنبری  الهام می گیرم.

ایشان  در آن زمان آثار برخی از شاعران منطقه درگزین را همچنین آثار شاعران ترک و ترکی سرای مناطق همدان و ساوه و قم و اراک و  زنجان وقشقایی و..گرد آوری نموده .و برخی از آنها  را نیز  در مجله پر بار وارلیق که به ترکی و فارسی منتشر می شد ٬معرفی نموده بودند. 

در همان سالها  از ایشان تقاضا نمودم که بنده را برای کار بر روی تعزیه منطقه درگزین راهنمایی و پشتیبانی نمایند.و ایشان کلید هایی را برای وارد شدن به دنیای  تعزیه و نوحه در اختیار من قرار دادند.

با توجه به اینکه بنده پس از چندی برای تحصیل راهی سرزمینی دیگر گشتم. عملا نتوانستم  در خدمت آقای کمالی به تحقیق  در باره تعزیه و  گرد آوری آثار ترکی سرایان منطقه بپردازم. اما ایشان  عالمانه با صرف سرمایه و وقت و عشق بسیار به گرد آوری آثار ادبیات  تعزیه ای منطقه درگزین و مناطق ساوه و قم و اراک پر داختند.در طول این سالها توسط نامه و گاه حضوری از محضرشان بهره می بردم.

مرحوم علی کمالی مجموعه بسیار ارزشمندی از ادبیات تعزیه ی منطقه درگزین را فراهم  ساخته بودند.ایشان تعزیه را خوب می شناختند و  همیشه  بنده از ایشان نکته ای ارزشمند از تعزیه می شنیدم و گاهی آقای  علی کمالی با صدای دلنشینش  تعزیه ای می خواند.

ایشان در سالهای ۱۳۶۴  که بنده دیگر در ایران نبودم ٬با برخی از تعزیه خوان های محلی از جمله مرحوم علی اوسط نظام آبادی  ارتباط داشتند.و بنده در کتابخانه غنی   آقای کمالی مجمو عه های ارزشمندی از دستنوشته های اشعار تعزیه که به ترکی به انها بیتیک می گویند٬ مشاهده نموده ام.

رحمت خداوند نثار روح علی کمالی  و  نثار روح آنانی باد که برای تعالی فرهنگ ما کوشیده اند.

سخن از تعزیه است.

تعزیه  را می توان یکی از    مهمترین  و تاثیر گذار ترین      عنصر  در  فرهنگ قروه درگزین و منطقه مقدس درگزین  دانست.چرا که تعزیه  یکی از  ملموس ترین جریان فرهنگی بود که اعضای جامعه از تولد تا پایان زندگی با آن در ارتباط بودند.

تعزیه تاثیر به سزایی در جامعه شناسی   و روانشناسی و شکل گیری شخصیتی و تربیتی  قروه درگزین داشت.

همانگونه که در نوشته های قبلی نیز اشاره نموده ام٬یکی از بازی ها ما بچه ها تعزیه بود.

ما در نقش  های مختلف بازی می کردیم.گاه خود را در نقش امام حسین ع و گاه علی اکبر و گاه حر و..می یافتیم.اشعار تعزیه را و گفتگوی  شعر گونه شخصیتهای تعزیه را و آهنگ ها و یا دستگاه های موسیقیایی تعزیه را یاد می گرفتیم.

مسلما شخصیت کودکی که با تعزیه بزرگ می شود٬  دیگرگونه شکل می گیرد وقتی    که او  از هنگام تولد می بیند که پدر و مادر و همه اعضای خانواده و جامعه با علاقه و اعتقاد  به دیدن واقعه ای می روند و همه در میدان روستا جمع می شوند و اشعار گاه حماسی و گاه سوزناک می شنوند و خود را در میدان کربلا و در کار و زار می بینند

و این کودک بارها و بارها خود را نه تنها حاضر در واقعه کربلا ٬ بلکه یکی از عناصر و اعصای آن واقعه می بیندبدین سان شخصیت کودک با فلسفه و نگرش خاص شکل می گیرد.٬

ما با باز سازی فضای کربلا  با وسایل بسیار ابتدایی لباسی به سان لباس کربلاییان  فراهم ساخته و بر تن می کردیم.تاجی بر سر می نهادیم .از سیم مفتول شمشیری می ساختیم و از کارتن و یا تخنه سپری بر دست دیگر گر فته و چابک و فرز

سوار بر اسب که همانا ترکه چوبی بود ٬گشته در صحرای کربلا می تاختیم.جنگاوری می آموختیم.گذشت و مردانگی و فداکاری می اموختیم.عشق می آموختیم.

زنان در بالای دار قالی و یا به هنگام کار تعزیه می خواندند.

بازاریان بر جسته که   برخی  شاعر  و اهل ادب بودند در باره واقعه کربلا شعر می سرودند و خود در هنگام تعزیه ٬لباس تعزیه بر تن کرده و تعزیه می خواندند.

همانگونه که در نوشته های قبلی آورده ام٬ پدر مرحومم حاج فتحعلی محمدی  می فرمودند که اهالی در گزین پرده های  بزرگ نقاشی از واقعه کربلا داشتند و از دیاری به دیار دیگر سفر کرده و بر اساس تصاویر نقاشی شده بر پرده ٬ واقعه کربلا را شرح داده و تعزیه می خوانده اند.

از قدیم مردم منطقه درگزین را مردمان منطقه همجوار و حتی مناطقی دور دست تر همچو آذربایگان و فارس ٬تعزیه خوان می نامیدند. و این صفت تعزیه خوانی را برخی به نوعی نشان عوامفریبی می دانستند.

در نوشته قبلی خاطره ای که اخیرا جناب آقای حاج علی بلندی برای بنده تعریف نمودند٬آورده ام.آقای علی بلندی اهل روستای نییر می باشند. که مردی نیک ومتدین بوده و یکی از تجار قدیمی بازار تهران  می باشند .ایشان ضمن اینکه خاطرات ارزشمندی از گذشته و بافت علمی و مذهبی  روستای نییر تعریف می کردند  که یکی از خاطره های ارزشمند مربوط به تعزیه خوانان روستی نییر  و گستردگی فعالیت آنها بود .

ایشان می فرمایند که میرزا احمد شبیه خوان نییری که شاعر و تعزیه خوان و در عین حال صنعت گر می باشند٬تعریف می کرده گویا از قول پدرشان که آنها برای تعزیه خوانی حتی به روستاهای جمهوری آذربایجان می رفته اند.یک سال در روستای آذربایجان یعنی روسیه آن زمان ٬یک مرد صاحب منسب نظامی قوی هیکل می آید جلو تعزیه آنها را می گیرد.و با عتاب می گوید این چه بساطی است که راه می اندازید و مردم را به گریه وا می دارید!؟

اصلا این تعزیه یعنی چه؟

جمع کنید!

او می گوید تعزیه خوان نییری  می گوید ما در باره واقعه کربلا و شهادت امام حسین می خوانیم.

و شروع می کند به خواندن و شرح ماجرای کربلا!

مرد صاحب منسب نظامی چنان به شور می آید که بلند شده و شمشیرش را از غلاف در آورده و می گوید اگر من در کربلا بودم برای امام حسین می جنگیدم.این را می گوید و نقش زمین می شود.!

اولیا چلبی  که در محرم سال ۱۰۶۶ هجری قمری یعنی حدود ۳۷۰ سال  جندین روز در شهر زیبای درگزین اقامت داشته  است .ضمن توصیف  شهر در گزین که در آن  زمان بازار جه های متعدد و سنگ فرش شده و زیبا داشته و دارای پنج مدرسه  که می توان گفت مدارس آن زمان همچون دانشگاه های این زمان بوده اند٬ بوده است.و اینکه او می گوید مردم درگزین همه شیعی مذهب می باشند.ولی حاکم آنجا به حضرت علی  ع قسم می خورد و می گوید که سنی می  باشد.؟!

اولیا چلبی ضمن توصیف زیبایی شهر درگزین٬ می گوید مردم آنجا اهل علم و دانا و در علم ریاضی و نجوم وارد هستند. هیچ فقیری در آنجا یافت نمی شود. او می گوید که شهر درگزین دارای قهوه خانه های تمیز و حمام ها و سلمانی های مرتبی است. چلبی مردم درگزین را شیعی مذهب می نامد و می گوید قلعه درگزین ۳۰۰۰ سه هزار سرباز دارد و ۱۰۰۰ نفر از قلعه محافظت می نمایند.

اولیا چلبی می نویسد  که در روز عاشورا  صحرای درگزین پر از چادر های رنگارنگ شده بود و ایلات و طوایف از جاهای مختلف آمده بودند.

ودر توصیف مراسم عاشورا می نویسد که بر یک کرسی  یا تخت  با شکوه و با عظمت که صدف کاری شده بود و چند تا پله از زمین بالاتر بود.به صورت خیمه گاهی  مجلل بوده و با پارچه های رنگارنگ تزیین شده بود.شیخی با هیبت عجیبی وارد می شود و شروع می کند در باره واقعه کربلا خواندن. و  همزمان با خواندن او صحنه های کربلا  به نمایش گذاشته می شود.وقتی که به صحنه بریدن سر مبارک امام حسین ع سلام می رسد٬یک باره از پشت پرده مردی سبز پوش وارد می شود که سرش از گردنش جدا شده و خون جاری است!!

مردم با تعزیه شیخ و با دیدن سر بریده امام حسین و دیدن اهل بیت و یاران امام ٬فریاد و فغان و گریه سر می دهند.

این شیخ از اشعار فضولی بغدادی که واقعه کربلا را به ترکی ضرح داده است ٬ می خواند.(فضولی یکی از شاعران اهل بغداد است که اشعار بسیار ارزشمندی به زبان ترکی و فارسی و عربی دارد)

عده ای هماهنگ و همنوا با تعزیه یا علی  و یا حسین می گویند و چشمانشان به یک کاسه خون مبدل می شود.

مردم با دیدن سر بریده امام حسین ع و حالات اهل بیت فریادبر می آوردند

آه حسین !!

شاه حسین !!

 

اولیا چلبی در ادامه می گوید .

که در صحرای شهر ذرگزین صدها چادر رنگارنگ بر پا شده بود.دللاکان و یا سلمانی ها که تعدادشان حدود  ۷۰۰ نفر بوده است با مومی بر دست و فتیله نخی روش؟! بر سر هزاران حاضرین شرکت کننده داغ می زدند.!یا بر سنیه و بازوی آنهاتیغ می کشیدند!!

او می گوید صحرای درگزین از خون عزاداران به دشت خونین مبدل گشت.

پس از پایان عزاداری   در  هزاران ظرف غذای  لذیذ  مخصوص  که عاشورا   نام دارد و انواع غذا های  لذیذ  دیگر   نظیر  پلو و خوشاب و زرده آوردند.تمام حاضرین خوردند و پس از نماز ظهر مردم به شهر درکزین برگشتند.

با توجه به آنچه از توصیف اولیا چلبی آورده شد ٬  به نظر می آید  که از زمان اولیا    تا  حدود سال ۱۳۵۵مراسم باشکوه تعزیه خوانی در قروه ادامه داشت.هر چند که شاید شکل و قالب تعزیه تغییر نموده بود.اما عظمت مراسم هنوز هم ادامه داشت.

آنچه که بنده بخاطر دارم  تا سالهای ۱۳۵۳ هنوز هم در قروه درگرین  و روستاهای اطراف تعزیه همچنان با شکوه و عظمت برگزار می شد.و مردم وبزرگان به آن اهمیت بسیار می دادند.در روز عاشورا کشاورزان آب ها را به زمین های کشاورزی می بردند.

یعنی اینکه در این روز زمین های کشاورزی خود را آبیاری نمی کردند و آن را حرام می دانستند.

ده روز تعزیه خوانی در قروه بر قرار بود.تا تاسوعا تعزیه در مسجد بزرگ قروه بر گزار می شد.

علم ها در آن زمان از چوب بود.افتخار هر روستایی ویا مسجدی به داشتن علم بلند تر بود.علم ها با پارچه های سیاه و یا سبز آزین می گشتند.مرحوم میرزا خیرالله احمدی یکی از دانایان قروه می فرمودند که یکی از بزرگان می گفته اند که عاشورایی را بخاطر دارند که هفتاد جوان علم را به امام زاده درگزین می بردند.گویا در آن زمان روستاها در روز عاشورا علم هایشان را به امام زاده درگزین می بردند.

یادم هست که در وسط مسحد قدیمی قروه یک درخت بسیار قطوری بود آن درخت برای مردم قروه مقدس بود.جوانها برای تماشای تعزیه به بالای ان درخت می رفتند.

از وسط مسجد جوی آبی می گذشت.مسجد بزرگ و خشتی بود.توی مسجد نیم بالکن بود و زنان در آنجا حضور می یافتند.در حیاط مسجد که تعزیه برگزار می شد٬رواق ها و یا خان هایی وجود داشتند که مردم در آنها می نشستند و به تماشای تعزیه می پرداختند.

جلو مسجد را هاممارا می گفتند.در آنجا هم یک چارطاقی بود که مردم در آنجا شمع روشن می کردند.روستاییان از جاهای مختلف بیمارهایشان را می اوردند و در آنجا قلت می دادند .حمامی هم در آنجا بود که می گفتند که یک شاهزاده خانم به هنگام رفتن به مکه آنجا را ساخته است.

تعزیه روز عاشورا با جلال و شکوه و عظمت بسیار در قالا قاباغو و یا قالاباغو برگزار می شد.

آنجا به صورت یک میدان کوچکی مثل میدان نقش جهان اصفهان بود.دارای خان های متعدد یا رواق ها   یی بود که مردم در آنجا ها می نشستند دارای دوطبقه بود. ومردم از شب قبل و یا صبح زود جا می گرفتند.

از جلو  مسجد شتر های کجاوه دار که در آن اهل بیت امام حسین آورده می شد ٬ به سوی میدان حرکت می کردند.اسب ها تزیین شده .با سواران همراه دسته ها ی مختلف.

دسته سقایان که بجه های کوجک بودند.صبح زود از خانه یکی از قروه ای ها کشکولی بر دست و لونگی بر کمر ُنوحه خوانان وارد میدان می شدند.

سقای دشت کربلا!

عمو جان العطش!

خیمه ای با شکوه و جلال بر وسط میدان بر قرار می شد.امام حسین سوار بر اسب با لباس سبز وارد میدان می شد.

در زمان من مرحوم علی اوسط نظام آبادی نقش امام حسین را بازی می کرد.او چهره سبزه و با چشمانی سیاه و مهربانی داشت.یکی از پسرانش علی اکبر می شد.

مشهدی اکبر شرفی که مغازه دار بود و در اصل اهل روستای سایان  بود ٬نقش شمر را بازی می کرد.مردی بسیار با آبرویی بود.صدای می داشت و یک چشمش هم کمی کج بود.او لقبش همان شیمیر اکبر مانده بود

مرحوم حاج رضا طاهری نقش منفی بازی می کرد.مرحوم حاج رضا یکی از معتبرین بازار ایان قروه بود.منضف و درستکار و اهل شعر و ادب.اصولا در بازار قروه درگزین٬ بازاریان اهل شعر و ادب  بسیار بودند.بعد از ظهر ها کشاورزان و حتی پیشه وران و بزرگران روستاهای دیگر که برای داد و ستد به قروه درگزین می آمدند در دکانها جمع می شدند و شاهنامه و یا کتب های دیگر می خواندند.

کربلایی قدرت که کشاورز و بُستانکار بود و خطی خوبی داشت و مردی زیرک و در عین حال در نمایش و تاتر بسیار توانا بود . او در زمستان شاگرد شوفر مرحوم حسینعلی علی نیا بود  لباس سرخ بر تن می کرد و سوار بر اسب می شد . نیز نقش منفی بازی می کرد

مرحوم علی آقا شعبانی طبل می نواخت.و سید حسن شیپور می زد.حمدالله ضرابی نی می نواخت. ویک نفر دیگر سنج می نواخت.

سنج زن که گویا علی اکبر بود ٬ با نواختن سنج و خواندن شعری ٬   لشکر اجنه را برای امداد می طلبید.

اجنه لباس سیاه بر تن و کلاه دوکی شکل بر سر و چماقی بر دست داشتند.

اعضای دشت کربلا سوار بر اسب با لیاسهای رنگارنگ وارد میدان می شدند و می تاختند.

گاه چنان می جنگیدند که شمشیر ها می شکست و یا سپر ها فرو می رفت.!

شیری نعره زنان از بیشه زار می آمد تا به امام حسین یاری برساند.لباس شیر را مرحوم حسینعلی علی نیا که یکی از اولین رانندگان اتوبوس در قروه بود ٬ بسیار ماهرانه درست کرده بود.

در پایان تعزیه عاشور ا ٬  جوانها هجوم می آوردند تا تکه ای از لباس خونین امام حسین را   از تن او به تبرک بر کنند.من هم یک بار توانستم تکه ای  از پیزهن مبارک را بدست بیاورم.مدتها در بازویم بود و با آن احساس قدرت می کردم.و فکر می کردم که دیگر امتحاناتم خوب خواهندشد.و شبها گاه برای اینکه خودم را امتحان کنم به جاهای تاریک می رفتم.و نمی ترسیدم!!

با مقایسه تعزیه در زمان ما با تعزیه ای که اولیا چلبی در درگزین به تصویر می کشد٬  می توان گفت برخی از عناصر ۳۶۰  سال پیش  مراسم عاشورا هنوز هم تا زمان ما در منطقه وجود داشته است.

 یادم می آید که قمه زنان با یک آهنگ و رقص خاصی با صدای گیرا و یا آهنگ سنگین بدینسان می خواندند.

هانسی گروهون بیله مولاسو وار؟!

شیعه لرین حضرت عباسو وار!

وا ه حسین!

شاه حسین!

این همان جمله ای است که اولیا  می نویسد که مردم در گزین شاه حسین و واه حسین  می گفتند .

یکی از سینه زنی های محلی در قروه درگزین به صورت جالبی برگزار می شد.گروهی که معمولا مردان مسن بودند و پوستین بر تن و کلاه نمدی برسر و شلوار گشاد مشکی بز بر تن داشتند٬ دست راست خود را بر شانه نفر سمت راستی قرار  داده یک دایره تشکیل  می دادند.ین نفر در وسط قرا ر می گرفت.با آهنگ خاص با رقص پا به جلو وعقب می رفتند و با دست چپ بر سینه می زدند.

و هر آزگاهی در میانه این سینه زنی نوجه خوانی با صدای زیر و بسیار دل انگیز با نوای شاید بیات ترک دست بر گوشش نهاده می خواند.

قربان اولوم ...یا حسین!و بعد از شعر خوانی کوتاه او ٬

همه می گفتند یا حسین!

با مقایسه تصویری که اولیا چلبی در حدود ۳۶۰ سال پیش از مراسم عاشورا به دست می دهد ٬با مراسمی که در سالهای تا ۱۳۵۵  در قروه ما شاهد آنها بودیم.می توانیم به برخی مشترکاتی که هنور هم پس از سالها  به حیات خود ادامه می دهند ٬اشاره نماییم.

 

 

 مثلا تحت و یا کجاوه ای که اولیا  چلبی  توصیف می کند . در زمان ما در قروه وجود داشت .هرچند صدف کاری نبود .ولی با عظمت و محکم بود و با چند پله از زمین فاصله داشت.

نذری هایی که در زمان ما در قروه می دادند بیشتر حلیم بود.و مثل زمان اولیا چندین نوع نبود.

حلیم در زمان   ما یکی از اصلی ترین نذری ها بود.

بچه ها در مکتب خانه برای هوالفتاح العلیم  شعری ساخته بودند و در ادامه اش می گفتند٬

تندیره قویم حلیم

میرزا عمی اجزه ور گئدیم.

 

بیر قاشوق ایچیم و گلیم!

بیشتر خانواده در روز عاشورا حلیم نذری می دادند.بعضی ها هم در روز قتل حضرت عباس ع و یا چهلم.

بعضی ها در روز عاشورا فطیر می آوردند در میدان تعزیه پخش می کردند. برخی از طایفه ها چهل می گرفتند.یعنی چهل روز پس از عاشورا از برخی لذت ها دست می کشیدند و روز چهلم نذری می دادند.

مسلما فرهنگ چند صد ساله تعزیه خوانی و تعزیه دانی و تعزیه گردانی در قروه درگزین٬ بر شخصیت و منش و اخلاق ما تاثیر گذاشته است.که این مسئله می تواند از دیدگاه روانشناسی و جامعه شناسی  مورد ارزیابی و تحقیق قرار گیرد

 

مرحوم نصرالله خان فانی  (شاعر اهل روستای کهارد   حدود ۱۳۲۰ از دنیا رفته )در شعری که درگزین و روستاهای آن را توصیف می نماید٬ در یک بیت آن چنین می گوید:

عزاداری که در این ملک بینی نیست مانندش

زمین و آسمان گرید ز لحن تعزیت خوانش

 

چه اهل درگزین هر کو بشد بر تعزیت خوانی


نه عیبش باشد این فخر است با حال و باقرانش

گروهی خرقه پوشانند در عمان و رازین اش

که کوس فقر فخری می زنند اصحاب عرفانش

مرحوم نصرالله خان اصلانی کهاردی متخلص به فانی ٬اشعار بسیار زیبا و قویی برای واقعه کربلا و امام حسین ع سروده اند که تعزیه خوانها و نوحه خوانها از اشعار او در تعزیه و عزادارای می خواندند.که بنده در نوشته های قبلی ام به معرفی این شاعر ارزشمند ٬ پرداخته ام.

 

 

یکی از شاعران مرثیه سرا ی درگزین که به راستی اشعار بسیار قوی ترکی و فارسی دارند ٬سید احمد درگزینی متخلص به کوثر می باشند.

ملا احمد درگزینی که خود مجتهدی بر جسته بوده اند .در حدود ۹۰ سال پیش از دنیا رفته اند.

 

ای سپهدار بلا  بو تن عریا ایلن

بی خبر یاتماگینان زخم فراوان ایلن

آچ گوزون بیر نظر ائت ای باجین اُلسون قارداش

گورز آچیب چشمه زمزم بدنین قان ایلن

 

دور بیزی شام غریبانه روان اتمه ک ایچین

قسمت خیل یتیمان و اسیران ایلن

گلشن کربلا اولدو سنه سر منزل

منه منزل اولوب شامده ویران ایلن

......

در شعری دیگر  ملا احمد درگزین می نویسد:

ای مصدرا جلالیوه عالم هامی مشتق

ماشا و ماکان سنن خالق بر حق

ای محیی اموات و معیت همه احیا

و ای جاری ادن عالم دریا لره زورق

......

الهی به حق شهیدا ن کربلا ٬دل و اندیشه ما را از عشق خویش لبریز ساز.تا ما که از دیار مقدس درگزین هستیم٬با عشق تو جاری  باشیم.

سارایو.چهارشنبه ساعت ۶ صبح 28.11.2012

 

لینک
۱۳٩۱/٩/۸ - parviz mohammadi

   زندگی در مه   

 

مه گرفته همه جا رو

می شنوم صدای یا ر رو

می خونه یارم به ترکی

صداش شیدام می کنه

شادی پیدام میکنه

آخ  چه دل انگیز می خونه!!

مثل ِ فرشته می مونه

از پنجره بیرون رو تماشا می کنم

حس عجیبی  پیدا می کنم

 

هنوزم روی شاخه های عریان

توی باغ

       سیب های سرخ می خندن

 

        احساس قشنگی رو  هدیه می دن

همه جا رو مه گرفته

اما انگار زندگی  هنوزم پر شوره

فردا تاریک نیست

روشن و پر نوره

 

اون  ورا٬پنجره ها زیر لحاف نرم مه   ،خوش  خوابیدن

مردم سارایو انگار

امیدوار  آرمیدن

بام های  سفالی  خونه ها

      تو جنگلا دست به ابرا  ساییدن

صدای قار قار  ِ کلاغا

انگار ی خبری میارن واسه ما

خبر ی خوش از عزیزا

 

سگ ها ،  گاه  گاه ٬عو عو می کنن

                          پارس می کنن

اینا همه به من می گن

پاشو ای دوست!

پاشو!

از همه غم و غصه ها تو رها شو!

پاشو ببین !

همه چیز نغمه عشق ساز می کنن

گلای توی گلدون توی خونه

             

   واسه ما ناز می کنن  

                                         

توی خونه همسرم به ترکی می خونه

عشق تازه تو دلم   می کنه لونه

عشق تازه تو دلم می کنه لونه

وقتی همسرم می خونه

وقتی همسرم می خونه

 

             گلای قالی ما می شکفن دونه دونه

دخترم بیدار میشه از خواب

خوشگل و ناب

خدا باهاش بشه یار

دلش آباد

 همیشه شاد

      سبز و پر بار.

 

مه گرفته همه جا رو

انگاری زندگی می خواد

یه امید تازه بزاد

 با خودم من می گم،

زندگی رو دوست دارم

زندگی رو دوست دارم!

به فر دا ها   امیدوارم

 

همه جا رو مه گرفته

 عاشقم، با شعرم باغ می سازم

دوباره به دلبرم دل می بازم

 

مه گرفته همه جارو

 دلبرم   ترکی می خونه

مثه فرشته می مونه

آخ که دلم می خواد همیشه عاشق بمونه

همیشه عاشق بمونه!

 

 

          

لینک
۱۳٩۱/٩/٦ - parviz mohammadi

   یه صبح پاییز   

یه صبح پاییز

عطر گل خیس

بوی باغ سیب

هوای جالیز

از خواب پا شدی مثل فرشته

انگار نگاهت،یه باغ عشقه

                      یا از بهشته

یه عالمه ناز

 نگاهت  پر راز

بر لبت لبخند

شدم دوباره در عشق ِ تو بند

مرغ جانم را تو با یه لبخند

رهاندی از بند

شدم پر آواز من نی هفت بند

یه صبح پاییز

تو نازی عزیز

عاشقت پرویز

از عشقت لبریز

 

لینک
۱۳٩۱/٩/٤ - parviz mohammadi

   حالا سنی سویرم   

سنین آدونو   دویاندا  ٬اِشیدنده

اورگیم  دویقولاندو ٬تتَردی

گوزل بیر دویقو٬ اسرار لی بیر احساس

سنین آدون منه وردی

آخ! نه گوزلدی سِو مک

آخ نه گوزلدی سنین کیمی  سوگیلیمی گورمک

بیر دونیا حوسله باخودم سنه

 

سنه باخاندا!

بیر گوزل احساس بولاغی کیمین ٬ جوشدوم ٬ آخدوم

من آُزومو وارلو   و یار لو 

سنین عشق ایله اوزومو باش اوجا

 

                   وقارلو گوردوم

اوزومو داغلار کیمی عشقیمده استقامتلی 

سنه با خدوم

سنه باخدوم

                سنی دیندیم و سنی دیندیردیم

               سنی اوپدوم   سنه گویندن اولدوز لاری اَندیردیم

سنی ایناندوم

سنی قاندوم

بیر گونش کیمین ایشیقلندیم  ٬یاندوم

من سنه حالا عاشقم

من سنین عشقینه حالا لایقم

سنی اونوتمام سنی یادومدان چاخارتمام!

سنی یادومدان چاخارتمام

سنی آتمام

سنین عشقین یادلارا ساتمام

من سنین عشق ایله آننام تاپدوم

من سنین  عشقینی  گویلرده قاپدوم

حالا سنی سویرم

حالا سنی سویرم!

لینک
۱۳٩۱/٩/۳ - parviz mohammadi