اسرار شرابخانه از قروه درگزین تا روستای شوند   

 سالها پیش مردم منطقه درگزین یک روز که از خوب بر خاستند دیدند از بالای کوه شوند نوری عظیم بر همه جا تابیده است.کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.!

در قروه درگزین می گفتند که قاسم مطلبی خوابی دیده است که بر بالای کوه روستای شوند  ، قبر  بانوی مقدسی وجود دارد.

من بعد ها بر ان شدم که از زبان خود آقای قاسم مطلبی ماجرا را بشنوم.برای همین آقای بهزاد احدی پسر خاله بزرگوارم زخمت کشیده و ارتباط مرا با آقای قاسم بر قرار ساختند. و من از زبان خود ایشان بخشی از ماجرا امام زاده بر بالای کوه روستای شوند را شنید.و از چند نفر دیگر هم قبلا مجرا را شنیده بودم.

بهار سال 1391 قسمت الهی بر این شد که با ماشین آقای علی صفایی گل پسر دوم خواهر بزرگم ناهید و به همراه خواهر کوچکم لیلا راهی روستای شوند بشویم.

در حدو د سال1362 با جناب آقای اضغر مرادی که در آن زمان در شوند معلم بودند به شوند رفتیم تا در باره خرقه مولا علی ع و نیز شاعری بنام نجار شوندی تحقیق نماییم.

در سال 1377 طرحی را دادم به فرمانداری رزن برای ساختن فیلم مستند در باره شوند و خرقه مولا علی ع و زاد گاه عارف نامی حسینقلی شوندی.متاسفانه طرح اینجانب توسط یکی از دوستان دزدیده شد ومن از ادامه کار منصرف شدم.

با اینحال در طول این سالها مرغ خیالم به سوی شوند و روستا ها درگزین پرواز بوده است.

 سر چشمه قنات روستای شوند زاد گاه حسینقلی شوند ر.ع.یکی از معلمان بزرگ اخلاق

.....................................................................

اسرار شرابخانه از قروه درگزین تاروستای شوند

قاسم خود را  در بیابانی خشک و داغ و سوزان تنها و سر گردان و تشنه و گرسنه  می دید .

 به هر سوی که نگاه می کرد    برهوت وبیابان خدا بود   ،خشک و بی علف. هیچ موجودی و پرنده و چرنده ای  نبود!

و هیچ صدایی  شنیده نمی شد.وترس و وحشت و تشنگی و گرسنگی  داشتند   قاسم را از پا در می آوردند. 

هیچ کس نبود که به دادش برسد.!

هیچ کس!

گلویش به سختی خشک شده بود.و دیگر باورش شده بود که زندگی اش به پایان رسیده است.

همسرش و بچه هایش در نظرش آمدند. با خودش  فکر کرد چهره همسر مهربانم را دیگر هر گز نخواهد دید!

در خیالش خدا را و بعد همسرش را صدا کرد.

خدایا!!

طاهره!!

یکباره در فضای خیالش نعمه ای را سر داد.

آلله هو چاقوران چاره سیز قالماز

عشق یوللاری منی نفسدن سالماز

آلله هون عشقینی سوسوز لوق آلماز

                                    قوروالو قاسومام  حقه قصدیم وار

                                   حق یولونا گئدن مطلبین تاپار

عاشقین بیر اولار باطن ظاهری

آروادوم یولداشدو  منه  طاهری

طاهر عشقین یاقچو اولار آخِری

                                                   آلله  سنه تاپوشوررام آروادم اوشاغلاروم

                                                   سنین حکمتینه چوخ   ایمان   واروم

                                                

 

 

آنکس که خدا را صدا کنه ،بی چاره نمی مونه

راه های عشق منو از نفس نمی اندازه

عشق خدا  رو  ، تشنگی نمی گیره

                                                 قاسم قروه ای هستم،قصد ِ من حقه  

                                                    کسی که  راه حق میره به آرزوش  می رسه 

عاشق ظاهر وباطنش یکی میشه

همسرم همراه منه از طایفه طاهره

عشق طاهر همیش آخرش به خیر می شه

                                                    خدایا به تو می سپارم زن و فرزندانم را

                                                         ایمان دارم به حکمتت ای خدا

 

 قاسم  یک باره دید که تپه ای و یا کوهی در  دو سه کیلومتری او  ظاهر   و بر بالای تپه یک روشنایی و نوری ملایم دیده شد.

 

خواهرم لیلا که از کودکی با شعر و اندیشه بزرگ شده است.شاید او به دنبال نشان شاه پریان در روستای شوند است.

قاسم      می دید که  در میان مِه زلال  و نور ملایم بر بالای کوه  بانو و زنی زیبا مثل فرشته ها   ایستاده است.در دست آن  بانو و یا  فرشته ،جامی بلورینی بود به رنگ آبی روشن .قاسم شدیدا احساس تشنگی می کرد.گلویش را به سختی قورت داد.دهانش و گلویش خشک شده بود.قاسم احساس کرد که کسی او را صدا می زند!

باور نکرد!شاه پریان بود که صدا می کرد٬قاسم! قاسم !

قاسم  با خود گفت شاید خواب می بینم!

دو باره  دقت و نگاه کرد . به نظرش آمد که آن فر شته و یا شاه پریان شبیه زنش است. صدا زد طاهره !

طاهره !!

زن ! تواینجا چکار می کنی!

 

 

صدای دلنواز زن در فضا پیچید. قاسوم گَل بورا!

قاسم بیا اینجا!

علی صفایی فرزند خواهرم ناهید.سمت چپ خواهر بزرگ ناهید.سمت راست خواهرم لیلا.ما به دنبال سرچشمه سعادت بودیم

قاسم به سوی او می دوید.اما هر چه می دوید گویی نمی توانست به آن  تپه و یا کوه برسد.یک باره روستای زیبا یی در دامنه کوه پدیدار شد. روستا برایش آشنا بود. به سوی روستا  حرکت کرد.چشمه زلالی    در پایین روستا  دیده می شد و در   بالای سر چشمه امام زاده قشنگی وجود داشت.یادش آمد  که آنجا روستای شوند است.همیشه روستای شوند را دوست داشت.نه تنها قاسم بلکه اکثر مردم منطقه درگزین روستای شوند را دوست داشتند.بخاطر مردمان خوبش.بخاطر باغ های سیب و گلابی اش بخاطر در ختان پر سایه و با عظمت و کهن گردوی اش و بخاطر مقدس بودنش.

امام زاده روستای شوند.که متاسفانه معماری قدیمی ان از بین رفته است

قاسم در سرچشمه آبی نخورد .عاشقانه به سوی قله کوه حرکت کرد.تمام توانش   را بکار  برد تا به قله برسد.

وقتی به قله  رسید ، آنجا هیچ چیز و هیچ کس نبود دیگر  توان و نایی در قاسم نمانده بود و یک باره قاسم   نقش برزمین شد..

همه چیز پایان یافت.

همه جا تاریک و خاموش شد.

قاسم انگار یک باره به اعماق تاریکی ها  سقوط کرده و فرو رفت.هیچ کس دیگر صدایش را نخواهد شنید.

این پایان زندگی بود!

خود را همچو ذره ای بسیار ناچیزی می دید که  در اعماق هزاران هزار  متر تاریکی فرو رفته بود.

در همان حال صدای دلنشینی را  شنید.

صدای همسرش طاهره بود

با خودش گفت من دیگر مرده ام.این هم صدایی است از دنیای مردگان.

دوباره  طاهره او را صدا کرد!

قاسوم اویان !!

قاسم بیدار شو.!بیدار شو!

وقتی بیدار شد ،خود را در حالت عجیبی یافت .نمی دانست که در کجاست؟!یک باره 

قاسم خود را در بالای آن کوه  دید. چشم اندازش روستای زیبای شوند بود.و در بالای کوه تختی از سنگ عقیقی  بود که بر روی آن شعر هایی به ترکی نوشته شده بود  و زنی همچو شاه پریان بر روی تخت نشسته بود. در کنار تخت گل های سرخ محمدی  عظر افشانی می کردند.  شاه پریان با نرمی و با تبسم دلنشین از تخت بر خاست .قاسم  در بالای سرش بانو ی زیبایی  را که نگاهش پر از مهر و محبت بود و لباس بسیار زیبایی بر تن داشت ، دید.

زیبایی زن خیره کننده بود و جذبه عجیبی داشت.

یک لحظه به نظرش امد که او زنش طاهره است.

گفت طاهره!؟

چقدر زیبا شده ای!

نمی توانست باور کند !  آیا این همسرش طاهره بود و یا همان پری قصه ها  و همان فرشته و یا شاه بانو بود.جام بلورین بر دست و خنده ای دلنشین بر لب.!

 

 آن بانو نزدیکتر آمد و جام را بر لب قاسم گذاشت گفت بنوش !

قاسم گفت این چیست؟

شاه پریان جواب داد این شراب است!

قاسم گفت درست است که من  شراب می فروشم ولی خودم  شراب نمی خورم.!

شاه پریان گفت این شراب عشق الهی است!بنوش!

قاسم گفت یعنی چه؟!

گفت از این پس به انسانها شراب عشق الهی بده  تا بنوشند.! 

 

قاسم پرسید شما که هستید؟

بانو تبسمی کرد و جوابی نداد.

قاسم وقتی از آن جام نوشید٬ چنان گوارا بود که مزه و گوارایی آن را نمی توانست با هیچ مزه ای مقایسه نماید. قاسم حال و هو ا و حالتی بسیار دلنشین  پیدا کرده بود ٬ شگفت ترین و قشنگ ترین حالت ها!انگار تمامی بند ها و زنجیر های پنهانی که از کودکی دل و روح او  را در بند کشیده بودند ،همه وهمه گسسته شدند.انگار از اعماق وجود قاسم و از دوران تولدش همه تارهای پنهانی که وجودش را در هم پیچیده بودند ،همه از بین رفتند.ا  او اکنون  همه چیز و همه کس را دوست می داشت.سبک بال و رها 

نگاهی تحسین آمیز به شاه پریان انداخت و نگاهی به اطراف.

دید که آیینه  قدیمی و نسبتا بزرگی  که در طاقچه خانه داشتند در یک طاقچه مانندی بر صخره ای کنار شاه پریان قرار دارد و تصویر شاه پریان در آن آیینه افتاده است.کمی که دقت کرد  دید که تصویر همسرش طاهره است  که بر آیینه افتاده است! 

در خواب پرسید تو طاهره هستی ؟!

طاهره اینجا چکار می کنی؟!

این لباس و این تاج زیبا را از کجا آورده ای؟!

 

از خواب بر خاست.حال عجیبی  به قاسم دست داده بود.

هنوز سپیده نزده بود.قاسم حالت بسیاری خوبی یافته بود. زنش بالای سرش بود  .به قاسم نگاه کرد  گفت باز  هم خواب می دیدی ؟!

٬ قاسم انگار چین های صورتش همه از بین رفته بودند.در چشمانش یک روشنایی و یک شوق و رضایتمندی خاصی دیده می شد.قاسم سبک بال و خوشنود به نظر می آمد.

قاسم  بر خاست و رفت و وضوع گرفت و آمد به نماز ایستاد.این یکی از قشنگ ترین نماز های عمرش بود  که در آن صبح به جا می آورد.معمولا عادتش بود که همیشه صبح زود نمازش را به جا می آورد و صبحانه می خورد و به گاو وگوسفند ها می رسید و می رفت در اتاقی که به عنوان استودیو درست کرده بود ودر انجا نوار های مختلف را ضبط می کرد.و بعد ساعت حدود هفت صبح می رفت  به بازار و جلو مغازه را آب و جاروب می کرد و مغازه را باز می کرد.و نوار موسیقی می گذاشت. نوار عاشق هایی که ترکی می خواندند.و مویسقی ترکی حال و هوای بازار قروه را عوض می کرد.

 

زن قاسم تعجب می کرد نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. نمی توانست چشم از قاسم بر دارد.قاسم مهربان شده بود.

زنش   سفره  را   باز کرد .نان تازه   و شیره و پنیر  آورد و  در استکان چایی ریخت و قاسم را صدا کرد. قاسوم !

گل سوفرا باشونا!

 

قاسم آمد در کنار سفره نشست  استکان چای را بر داشت و  آرام آرام نوشید . با یک حالت خاصی به طاهره همسرش نگاه  کرد.  استکان چایی را  با احساس در دستش نگه داشته بود در حالی که چشمانش برق می زد و چایی را در دهانش مزمزه می کرد نگاهی به طاهره انداخت و نگاهی به استکان چایی و نگاهی به آییه خانه شان، گفت طاهره چایی ات امروز خیلی خوش طعم شده است. از همسرش تشکر کرد .خوابش را برای زنش تعریف کرد. زنش  خندید و گفت   من  گنه اُلموشدوم پری لر شاهو!

پس من  باز شده بودم شاه پریان؟!

 

  طاهره با تبسم گفت انشالله که خیره!

زن قاسم  خنده رو و  خوش تینت و خوش نییت بود.کم حرف و آرام بود.  طاهره از طایفه طاهری ها بود .طاهری ها در وجودشان یک ویژه گی عرفانی داشتند.طایفه طاهری ها اهل تعزیه و شعر و اهل عرفان بودند.بیشتر طاهری انسانهای خلاق و معنویت گرا بودند. زن قاسم هم ویژه گی  های خاصی داشت. همیشه با درایت و مهربان بود.

طاهره علاقه زیادی به بش ها و ترانه های ترکی داشت.اغلب از قاسم می خواست که برایش بخواند.یکی از پسر های طاهره خیلی قشنگ می خواند و ساز می زد.

 

 آن روز  در بازار قروه هرکس قاسم را می دید با قاسم گرم احوال پرسی می کرد. مثل اینکه قاسم برای همه صمیمی و دلنشین شده بود .

روزگار در قروه درگزین گاه به خوشی و گاه به تلخی می گذشت.انگار در قروه سر نوشت انسانها به  نوعی به هم گره خورده  بود.اما در همه حال قروه در درونش یک حرکت فکر ی و حرکت معنوی وجود داشت. اکنون مدتی بود  که انگار دکان قاسم سر چشمه  ای شده است برای تشنه گان.فضای قروه شور انگیز و صمیمی شده بود.و مردم گوئی شادتر و سبک بار تر شده بودند.

مدتی بود که  حسن بابو که شاعر بود و مردی متفکر  همراه با میرزا خیر الله و مُشکات و میرزا عباس که روحانی بود به دکان قاسم رفت و آمد می کردند.

رفت و آمد این افراد به دکان موسیقی و عرق فروشی قاسم مطلبی که شناخته شده بودند٬ برای  مردم  بسیار عجیب بود.

بعضی  ها می گفتند که  حسن بابو  که شاعر و متفکر و میرزا خیرالله که پیر مرد ی دانا و بزرگری اهل حکمت و علم بود و مومن و اهل ایمان همراه با مشکات که عارف و عالمی بر جسته بود همراه با میراز عباس که روحانی  زحمت کشی بود که کشاورزی می کرد ،می روند پیش قاسم شراب می نوشند.!

یک روز عصر  چند نفر از مشتری های  قدیمی و همیشگی قاسم که  معمولا هر هفته چند روز  به دکان قاسم می آمدند و عرق می خوردند ،آمدند به دکان قاسم.

قاسم را که دیدند یک حالت شادمانی و حالت صمیمی بودن به انها دست داد!نگاهشان به دست قاسم بود که قاسم عرق و یا شرابی برای آنها بریزد.

قاسم یک نوار از عاشق مسیح الله گذاشت.عاشق مسیح الله خواننده محلی اهل روستای کرفس بود که به ترکی بسیار زیبا می خواند.

مسیح الله از تیلیم خان می خواند.تیلیم یک شاعر و عاشقی بوده است که حدود 200 سال پیش در روستای مرغی در حدود 40 کیلومتری جنوب شرق  زنگی می کرده است.شعر های ترکی تیلیم پر از حکمت و معرفت و عشق است.

قبل از اینکه قاسم شراب در پیمانه مشتری ها بریزد٬ برای مشتری ها چایی ریخت.!

مشتری ها تعجب کردند.!

 با این حال مشتری ها  چیزی نگفتند و چایی را خوردند. سر صحبت باز شد و مشتری ها گرم صحبت شدند .صدای دلنواز عاشق در دکان  کوچک قاسم  ودر بازار قروه پیچیده بود.تا دیر وقت مشتری ها نشستند. گاهی صدای خنده ها ی بلند مشتریان از دکان قاسم بگوش می رسید. در بازار  قروه کم کم  داشتند مغازه  ها  می بستند. 

مراد علی یکی از مشتریان دائمی قاسم بود.مرادعلی مرد خوبی بود.ولی وقتی مست می کرد ناسزاگویان  و تلو تلو خوران  به خانه می رفت.در خانه زنی داشت که بسیار مومن و با تدبیر بود.زنش سعی می کرد او را آرام نماید.  آن شب مرادعلی حالت خوبی پیدا کرده بود .با مردم کوچه و بازار سلام و علیک می کرد.دیگر تلو تلو نمی خورد و دیگر کسی را فحش نمی داد.

 مراد علی  به آرامی و شاد مانی ترانه ترکی می خواند و ترانه خوان به خانه رسید.  برای زنش و بچه هاش شیرینی خریده بود.زنش با دیدن  بسته شیرنی  و حالت مرادعلی تعجب کرد.چون اغلب شب ها   مراد علی تقریبا مست به خانه می آمد.

مراد علی دست زنش را بوسید.بچه ها با دیدن این صحنه ٬تعجب کردند.از زنش و بچه ها عذر خواهی کرد.مراد علی خنید !گفت می دانم که همه شما دارید تعجیب می کنید.شاید با خودتان می گویید باز من مست هستم!؟

بله این بار من مست ِ مستم.از مستی به هوشیاری رسیده ام.

مرادعلی حتی برای اینکه   بچه هایش را بخنداند    ٬  بلند شد و رقصید و دور زنش چرخید!یکی از بچه هایش  که نمی دانست خوشحال باشد و یا ناراحت! و  یا اینکه گریه کند  و  یا که  بخندد.!؟

با خنده گفت    بابا  ٬من هم می خوام مثل تو مست کنم!؟

مادرش گفت زبونت رو گاز بگیر!

مراد علی با خنده گفت عیب نداره بزار بگه.

باشه فردا با هم میریم پیش قاسم مطلبی!

زنش ناراحت شد و با تندی و عصبانیت گفت٬ چی می گی مرد؟!

خودت بس نیستی !می خوای بچه رو هم بد بخت کنی!

مرادعلی دید که زنش ناراحت شد.گفت حالا بشینید تا براتون قصه قاسم مطلبی رو تعریف کنم.بعد حتی تو هم خواستی می برمت به دکان قاسم مطلبی!

زنش گفت نکنه زده به سرت مرد!؟

می خوای زنت رو ببری به بازار مست کنی؟!

زنش با نگرانی و با ناباوری تماشگر  صحنه ای شده  بود که بچه ها دور پدرشان را گرفته اند و با او می گویند و می خندند و گاه بلند شده می رقصند!

نگاهی به بچه هایش می کرد.باورش نمی شد.این مرادعلی است!؟

یک روز غروب مردم و بازاریان قروه  برای اولین بار واقعه عجیبی را مشاهده کردند!

مرادعلی همراه با زن و بچه اش از بازار قدیم زنان گذشته و به دکان قاسم مطلبی رفتند!

نگاه های متعجبانه و ناباورانه و عکس العمل های نکوهش گرانه و گاه نفرت انگیز به مرادعلی و خانواده اش  ادامه داشت.هر کس چیزی می گفت.بعضی از بازاریان قروه  دکان خود را رها کرده و در دکان همسایه چند نفری جمع می شدند و این اتفاق را تجزیه و تحلیل می کردند.

هیچ کس نمی توانست بفهمد که چه اتفاقی در قروه درگزین دارد می افتد!

پس از حدود یک ساعت که در نظر ااهالی بازار قروه ٬چندین ساعت به طول کشیده بود.مرادعلی همراه با زن و فرزندانش خندان و شاد در آمدند و از آنجا به مسجد بازار رفتند!

 

مرادعلی را از آن پس مردم قروه شوخ طبع و شاد وشنگول دیدند.مرادعلی در اغلب امور خیریه شرکت می کرد.و شب ها از خانه مراد علی صدای بش ترکی و خنده به گوش می رسید.

کم کم طوری شده که دیگر کسی از قاسم عرق و شراب نمی خواست.می آمدند در دکان قاسم چایی و شیرینی می خوردند و به موسیقی ترکی گوش می کردند.

 

قاسم باز هم اغلب شب ها خواب می دید.باز هم  اغلب از خواب یک باره می پرید.

آن صبح که بر خاست پس از نماز  با  زنش طبق معمول بر سر سفره نشستند.

یک دفعه نور ملایمی  از آیینه تابید،طاهره زن قاسم به آیینه نگاه کرد!

تعجب کرد!

قاسم صلوات فرستاد.بچه ها بیدار شدند.حالت خوبی در خانه قاسم حاکم بود.انگار روز عید است.انگار قرار است همه هدیه ای بگیرند!                              

قاسم به زنش گفت جوراب پشمی و پوستین و کلاه منو بیار !

باید برم!

زنش با تعجب پرسید،قاسم توی این سرما و برف کجا می خواهی بروی؟!

لا اقل صبر کن تا هوا بهتر بشه بعد برو!

قاسم گفت ٬ خودت می دونی که  چندین بار اون منو صدا کرده که برم.

خوبه که خودت دیدی چه اتفاقی افتاد؟!

اگه ندیده بودی تو هم مثل خیلی های دیگه به من می گفتی که شاید من جنی و دیوانه شده ام.

دیدی تو آیینه چه کسی ظاهر شد!

والله نمی دونم! تو منو هم خیالاتی کردی!

زن قاسم نمی خواست اون تصویری را که صبح بر آیینه خانه دید٬ بود را باور کنه.مگه میشه؟!

تصویر  شاه پریان در آیینه !

تصویر زن زیبایی را    بر آیینه دیده بود . تصویری که واقعی و زنده  به نظر می آمد .زنی شبیه طاهره بود . آری شبیه خود طاهره !   فقط لباسش و موهایش با طاهره تفاوت داشت.  چشمانی درشت و صورتی کمی کشیده و با گونه های  که کمی بر امده بودند با موهای بلند مشکی که به طور دلنشین و رویایی  پیچ  و تاب داشت  و تا پایین تر از کمر او ریخته بود.یک پارچه نازک سبز رنگ بر سرش انداخته بود و روی ان تاج کوچکی از طلا  با نگین ها یسبز و قرمز  گذاشته بود .لباسش بلند بود از مخمل سبز تیره   با کمر بلند طلایی  بر کمر و تبسمی بر لب داشت.

زن قاسم نمی خواست چیزی را که با چشم خودش دیده بود  ، باور کند.می گفت شاید قاسم منو  هم گیج کرده .شاید قاسم واقعا منو هم مثل خودش خیالاتی کرده!

شاید یک نفر جادو جنبلی در خانه ما انداخته است؟!

چند ماه بود که در خانه آنها اتفاقات عجیبی رخ می داد.ولی زن قاسم نمی خواست کسی از این مسایل خبر دار بشه.نگران فرزندانش ونگران قاسم و خودش بود.خیلی دعا می کرد.صدقه می داد.حتی یک بار قربانی  بردند امام زاده چنگیر.

    از طرفی هم ٬چند ماه بود که قاسم عوض شده بود.خیلی مهربان شده بود.قاسم مدتی بود که دیگر مشروب فروشی را گذاشته بود کنار .او یک  دکان  کوچکی داشت در بازار قروه و اولین کسی بود که مشروب آورد ه بو دو می فروخت.گاهی جوانها یک بطر ی آبجو می خوردند و دربازار قروه درگزین  عربده می کشیدند. و چند نفری هم بودند که یواشکی می آمدند و در دکان کوچک قاسم  می نشستند و عرق می خوردند. البته خود قاسم عرق نمی خورد و  همانطور که گفتم انسان بی آزار ی بود .در ضمن فصل تابستان بستنی فروشی می کرد.خودش بستنی درست می کرد.آنموقع ها در  زمستان  در قروه درگزین برف بسیاری  می بارید به طوری  بعضی از کوچه های قروه پر از برف می شدندو وقتی مردم از روی برفها می رفتند انگار از روی بام خانه ها راه می روند  و نیز اغلب روز ها راه ها بسته می شد ند. قاسم برف های فشرده را که در چاه قنات های که خشک شده بودند و دره ها یی که افتاب به انها کمتر می تابیدبا خاک می پوشانید و فصل گرما از آنها برای بستنی استفاده می کرد.

در ضمن قاسم مطلبی ٬اولین صفحه موسیقی فروش در قروه بود.بعدها نوار عاشق های محلی را و نوار تعزیه می فروخت.  قاسم و  دو سه نفری از خانواده هایثروتمند قروه ای ،در هنگام تعزیه ضبط صوت بر دست می گرفتند و در کنار تعزیه خوانها راه می رفتند  و تعزیه را ضبط می کردند. اغلب از کوچه های قروه که می گذشتی٬از پنجره ها صدای تعزیه و یا  نوای عاشق های محلی به گوش می رسید که به ترکی می خواندند .  در ضمن   قاسم مطلبی  خودش یک استودیو داشت .قصه ها و بش ها  ترکی را ضبط می کرد.

یک انگشتش را در درگیری با یک دزد  از دست داده بود.

سالها قبل زمانی که کمتر کسی رادیو داشت٬و بعضی  ها که رادیو داشتند آن را بالا ی سرشان گذاشته و می خوابیدند.دزد ها به سراغ رادیو می امدند.یک شب تابستان که قاسم در بالای بام خانه اش خوابیده بوده است.متوجه می شود که دزد ی رادیو اش را از بالای سرش بر  می دارد!

بلند می شود و به دنبال دزد می دود .دزد  که صورتش را پوشانده بود است ٬ در حالی که می دویده است می گوید قاسم گلمه ورررام!!

قاسم نیا می زنم!!

وقتی قاسم به دزد می رسد و می خواهد او را بگیرد٬دزد با قمه اش می زند و انگشت قاسم قطع می شود!

زن قاسم همسرش را دوست داشت.قاسم اصولا با خانواده اش مهربان بود. برای همین زن قاسم نمی خواست خانواده اش خدای ناکرده از هم بپاشد.

هرچی فکر می کرد عقلش به جایی نمی رسید.دو سه بار یواشکی با خواهرش درد دل کرده بود.

به خواهرش گفت بود که قاسم مدتییه که حرفهای عجیب و غریبی می زنه.خوابهای عجیبی می بینه.  حتی با احتیاط به خواهرش گفته بود که  اون هم با چشم خودش بعضی از چیز ها را دیده است.خواهرش گفته بود ٬

ووی قارا گلمی یه ی !!اصطلاحی که زنان به هنگام تعجب به ترکی به کار می برند.

مثل وای سیا نیایی!وای خدا مرگم نده!

که برو پیش سید  حسین دعا بنویسه.

ولی زن قاسم نرفته بود.چون می ترسید که همه جا بپیچه که قاسم جنی شده است!برای همین سعی می کرد به اندازه عقل و فهم و برداشت خودش از حرفهای قاسم   درمقابل  چیز هایی که چند ماهی بوددر  دور و برش اتفاق می افتاد ٬عکس العمل منطقی از خودش نشان بده.

توی فکر فرو رفته بود و ساکت بود.نمی دانست چه بگوید.

قاسم دوباره به آیینه و بعد به همسرش نگاه کرد و گفت٬ 

می ترسم اگه این بار هم حرفش رو گوش ندم.خدای ناکرده اتفاقی بیافته؟!

قاسم گفت می رم  فتح الله را صدا کنم با  تراکتور اون بریم.زنش قران آورد و قاسم را از زیر قران گذراند. برایش دعا کرد.

فتح الله همسایه قاسم مطلبی در محله گلباغی قروه درگزین زندگی می کرد .فتح الله پسر شیر یدالله بود که تراکتور داشت.قاسم پوستین بر تن کرد و کلاه پشمی بر سرش گذاشت و رفت دروازه  فتح الله را زد.

 

زمستان سال 1351  و یا 1352 بود.مثل اغلب زمستانهای ان سالها هوا بسیار سرد بود.برف زیادی آمده بود.به قول مردم قروه قوشلار آقاچلاردا بوز لوردولا.یعنی گنجشک ها بر بالای درختان یخ می بستند.

فتح الله وقتی قاسم مطلبی را دید تعجب  کرد.با خودش فکر کرد که شاید زن و یا بچه اش طوری شده اند.پرسید ٬قونشو خیر اولا! همسایه خیر باشه!

قاسم گفت٬فتح الله این پول را بگیر !!  تراکتور ت را روشن کن بریم!

فتح الله  هنوز گیج بود.دوباره پرسید،قاسم  چی شده ؟

کجا بریم؟

قاسم گفت بریم روستای شوند!

فتح  الله با تعجب  و ناباوری بیشتر پرسید ٬شوند؟!

فتح الله نگاهی همراه با تبسم و خنده و ناباورانه ای به قاسم  انداخت و  نتوانست چیزی بگوید.پولی را که قاسم در دست فتح الله گذاشته بود.اصلا فراموش کرده بود و مشتش را محکم گرفته بود.قاسم گفت ٬فتح الله!ا او ن پول پانصد تومانه.!

فتح الله انگار که تازه به هوش آمده بودُ   مشتش را باز کرد یک پانصدتو مانی در دستش دید؟! پانصد تو مانی در آ ن زمان خیلی پول زیادی بود.تعجب فتح الله باز هم بیشتر شد .نمی توانست اتفاقات را در ذهنش حلاجی نماید.

مدتی طول کشید تا قاسم فتح الله را راضی بکنه.از برادر فتح الله ٬قاسم یک گوسفند گرفت و آمد آیینه را از ظاقچه بر داشت توی یک پتو پیچید  و با فتح الله راه افتادند.هوا بسیار سرد بود و برف همه جا را پوشانده بود.

اما قاسم در حال و هوای دیگری بود.در بین راه قضیه را به فتح الله پسر شیر یدالله بیشتر تعریف کرد.

به فتح الله توضیح داد که چندین ماه است که خواب یک بانوی بسیار زیبا را می بیند که در بالای کوه روستای شوند  می ایستد و قاسم را صدا می زند و می گوید که من قبرم اینجاست .بیا اینجا یک قربانی بکش و نشانی بر قبر من بگذار!

قاسم مطلبی ادامه داده و گفت که حتی چند بار چهره این خانم و شاه بانو  و پری در آیینه خانه مان ظاهر شده است.اولا زنم باور نمی کرد.تا اینکه او هم تصویر شاه بانو را در آیینه دید!

فتح الله  در حالی که داشت تراکتور را می راند ٬کم کم وارد فضای گفته های قاسم می شد.حالا دیگر فتح الله هم اشتیاق زیادی داشت که برو د به زیارت شاه بانو

حلا دیگر فتح الله هم سرما و برف را فراموش کرده بود.و تمام ذهنش را چهره بانو گرفته بود.

فتح الله با خودش فکر می کرد چرا شوند.!؟

چرا این بانو قاسم را صدا می زند؟!

 قاسمی که عرق فروش بوده  !

قاسمی که نوار موسیقی می فروشد ؟!

فتح الله به خاطر آورد که از قدیم می گفتند که در شوند اولاد جابر از انصار پیامبر زندگی می کنند.فامیل های انصاری   هنوز در روستای شوند زندگی می کردند. و می دانست که یک زیارت گاهی هم در روستای شوند وجود دارد و نیز می دانست که خرقه مولا علی ع در شوند نگه داری می شود.سالها قبل فتح الله در روز ۲۱ ماه رمضان که رسم بود مردم به زیارت گاه های اطراف می رفتند ٬فتح الله با دوستانش پیاده به زیارت امامزاده شوند و به زیارت خرقه مولا علی رفته بود.

فتح الله هم مثل خیلی های دیگر به شوند علاقه داشت.به مردمان پاک شوند .به لهجه خاصی که مردم شوند داشتند.و اینکه زنان زیبایی شوندی همیشه برای فتح الله ارزشمند بودند.

 

 

روستای شوند؟

 

در دامنه کوهای خراقان و در حدود ۱۲ کیلومتری شمال قروه قرار داشت.از قدیم مشهور بود به اینکه  شوند مردمانی پاک تینت و  اهل علمی دارد.باغهای سیب و گلابی  روستای مشهور بود.فصل سیب و گلابی برز گران  ِشوندی در صندوقهای چوبی سیب و گلابی بر روی الاغ گذاشته و برای فروش به قروه می آوردند.با لهجه شیرین  و با آواز در کوجه ها صدا می زدند.شوند آلماسی!

شوند آلماسی!گل آپار!

سیب شوند!بیا ببر!

 از قدیم سنگ جخماق را در قروه درگزین که برای تیز کردن داس و چاقو و غیره به کار می رفت٬بنام شوند داشو می گفتند.یعنی سنگ ِ شوند.و بهترین سنگ چخماق را از شوند می آوردند.

نگاهی  از بالای قنات روستای شوند

بعضی ها می گفتند که شوند  به معنی (شاه بند )است .یعنی سد و یا بند شاه.چرا که معمرین می گفتند که یکی از شاهان در نزدیکی روستا ی  شوند بندی و یا سدی ایجاد کرده بوده است  و از آن زمان در کنار این بند روستایی شکل می گیرد و نامش می شود شاه بند و در اثر مرور زبان ساده و خلاصه شده می شود٬ روستای شوند.

دختران شوند به زیبایی مشهور بودند.شوند مردمی داشت متدین و با ایمان.از قدیم لطیفه ای در بین مردم قروه در باره شوندی ها گفته  می شد.که شوندی ها علاقه زیادی به داشتن امامزاده داشته اند.بخصوص به امام زاده درگزین.که با شکوه و عظمت و مقدس ترین امام زاده در منطقه بود٬داشتند.

پیر صالح در روستای شوند

یک بارمردم شوند می روند که امام زاده درگزین را بدزدند .دور آن طناب می بندند و هر چه سعی می کنند نمی توانند.آفتاب کم کم به پشت امام زاده می آید و سایه امام زاده می افتد به طرف روستای شوند.عده ای که داشتند طناب امامزاده را می کشیدند ٬فریاد می زنند و  می گویند ٬چِکین !۱ چِکین !! میلی دولاندو شونده سارو!!

بکشین !بکشین !میلش به سوی شوند گشت!

از قدیم می گفتند که خرقه حضرت علی ع  در  روستای شوند نگه داری می شود.تا این اواخر خرقه مولا علی ع در  شوند بود و این نشان دهنده این مهم است که روستای شوند از دیر باز جایگاه مقدسی بوده است.می گویند حتی شاه اسماییل وقتی که در جنگ چالدران  ا ز ترکان عثمانی شکست خورد  بود٬ با چند نفر از یارانش به درگزین می آید و چند روز در درگزین  می ماند و می گویند تکه ای از خرقه مبارک مولا علی ع را  به تبرک بر پیشانی  می بندد که بر آن نوشته شده بود ، القصاص!

سوالی که در این رابطه خیلی ها می کردند این بود که ٬چرا روستای شوند برای قرار دادن خرقه مقدس مولا علی ع انتخاب شده است؟!

از چه زمانی خرقه حضرت علی ع در شوند بوده است.؟

وجود خرقه می تواند نشانه این واقعیت باشد که شوند یکی از زیارتگاه های عرفا و شیعیان  بوده است.همچنین این سوال پیش می آید که چرا و چه کسی این خرقه را  به شوند آورده است؟

شاید تربیت حسینقلی شوندی یکی از عرفا و علمایی مشهور که به معلم اخلاق ثانی  نامیده می شود ٬به خاطر وجود علما و عرفا یی بوده باشد که در شوند وجود داشته اند و  نیز  خرقه مبارک مولا علی تاثیر معنوی بر تربیت و رشد اینگونه علما و عرفای نامی همچو حسیقلی شوندی داشته است.

از طرفی شوند در کنار راه ابریشم قرار داشته است.هنوز هم راهی را که از کنار شوند کذشته به سوی ساوه و قم می رود ٬اصفهان یولو٬یا راه اصفهان می نامند.

راه زیر زمینی از درگزین تا شوند

 

  از قدیم  می گفتند  که از مرکز درگزین تا روستای شوند راه زیر زمینی وجود داشته است. به طوری که برخی می گفتند که در قناتی که از درگزین به شوند می رود اتاقهای بزرگ و گچ کاری شده و سفید وجود دارد.

مرحوم نصرالله خان فانی شاعر  کهاردی در اشعارش   می  گوید  که شوند و عین آباد محل ییلاقی پادشاهان هخامنشی بوده اند

قاسم صدای خوبی داشت٬در بین راه به ترکی شروع کرد به خواندن.

گتیرین قلمی اورکدن یازوم

آلله هون لُطفونا واردو نیازوم

قور والو عاشیقم  الیمده سازوم

                        اوخورم سیزلره مولام علی دن

                     مطلبیم آلموشام علی ولی دن

شوند داغلاروندا چاقورار  ملک

مولام عشقی ایلر یاما نو  اَلَک

یار اولوبدو منیم ایله بو فلک

                     عشق یولوندا قارلار منه  یار اولوب 

                  یامان حالوم حق یولوندا بار اولوب

صدای قاسم   بر صدای تراکتور مستولی یافته بود.و فتح الله دیگر سختی راه و سرما را نمی شناخت.فتح الله گرم از شوق سفر به سوی شاه پریان بود و گرم از احساس مقدس و گرم از  شعر و صدای قاسم.

حالا فتح االه قاسم را مرد راه و قهرمان گونه می دید. کم کم داشتند به روستای شوند نزدیک می شدند.قاسم صلوات فرستاد!!

بر محمد و آل محمد صلوات!

اول به مدینه دوم به نجف

شیر خدا را صلوات

هر کیم گئدر بو یولو تاپار درجات!!

حسن و حسین نور خدا را صلوات

روستای شوند در زمستان هم زیبا و دلنواز و مهربان و صمیمی به نظر می آمد.به صدای تراکتور عده ای از مردم از خانه خود آمدند بیرون.

تراکتور را در کنار امام زاده ی گه بر بالای قناتی ساخته شده بود نگه داشتند.به گوسفند کمی آب دادند.و فتح الله گفت که دیگر از اینجا به بعد تراکتور نمی تواند برود.خانه های گلی بر بالای تپه ماهور ها در میان سفیدی برف ها جلوه ای جذاب داشتند.گرمی دل های صاحبان خانه ها ی روستای شوند را قاسم و فتح الله حس می کردند.بوی نان تازه و بوی تنور های روشن در فضای روستای شوند پیچیده بود.

فتح الله و قاسم به سر قنات رفتند و آبی به سر و صورت خود زندند و وضوعی گرفتند.و داخل زیارتگاه شدند و زیارت کرده و نمازی خواندند.

مردم شوند از دیدن تراکتور و دو غربیه در روستای خود تعجب کذردند.ریش سفید ها ی روستای شوند جمع شدند.قاسم گفت قربانی اورده است .باید ببرد به جایی که در خواب دیده و در آنجا قربانی کند.

عده ای از پیر مردها و جوانان روستای شوند با قاسم و فتح الله راه افتادند.پس از طی راهی در میانه دامنه   کوه ها ٬  مردان  شوندی به سوی شرق  به حرکت خود ادامه دادند و به قاسم هم اشاره کردند که باید  به سمت  روستای عین آباد  یعنی  به سمت شرق برویم.اما قاسم به سوی غرب به حرکت خود ادامه داد!و گفت باید برویم به این طرف!

پیر مردها که خود به منطقه بسیار وارد بودند.گفتند که از قدیم  ما می دانیم  که در سمت شرق نزدیک  روستای عین آباد یک جای مقدسی وجود دارد.ما فقط  آنجا را می شناسیم.

آن سمتی که می روی هیچ چیزی  و نشانی در آن سمت نیست!

اما قاسم که انگار چندین بار این مسیر را آمده باشد ٬ به آنها گفت که نه٬! باید به سوی غرب برویم.!

به ناچار پیر مردان و جوانان روستای شوند به دنبال قاسم راه افتادند هر چند  پشت سر قاسم پچ پچ می کردند و با تمسخر می گفتند که شاید خوابنما شده است!

قاسم احساس می کرد که دارد به یک فضای معنوی که جذبه و کشش خاصی داشت نزدیک می شود.فتح الله با آنکه وزنش سنگین بود اما با چابکی  و با اشتیاق پشت سر قاسم در حرکت بود.مردم شوند که کمی عقب تر از قاسم در حرکت بودند ،احساس می کردند که وارد فضای خاصی می شوند.!

بله همان جا یی  بود که بار ها وبارها قاسم در خواب دیده بود.به چند قدمی  قله که رسیدند انگار بعضی از افراد گروه را که همراه قاسم بودند یک نیرویی به عقب می راند.انگار سنگین شده بودند.یکی از پیر مردان شوندی با صدای بلند گفت یا الله !

یا الله!!

یا الله!

خدایا مدد کن ما را !

بر جمال محمد و آل محمد صلوات.!

گویی یک باره همه همراهان سبک و بی وزن شده بودند و داشتند پرواز می کردند.

به قله رسیدند.قاسم به دور و بر ش نگاه کرد.

بر صخره یک طاقچه مانندی دید .همان طاقچه ای که بار ها در خوابش دیده بود.آیینه را که طاقچه خانه شان آورده بود به آن گذاشت.یک باره نوری از آیینه به همه تابید!!

 برای لحظه ای در میان نور تصویر   شاه پریان پدیدار گشت.در میان بهت و شگفتی همه صلوات فرستادند.

در آنجا قربانی نمودند.

قاسم بیل را برداشت و شروع کرد به کندن آنجا.همراهان همه تعجب کرده بودند.راستی این مرد قروه ای به دنبال چه می گردد؟

همراهان که جدیت قاسم را دیدند ،بیل را از دست قاسم گرفته و کمک کردند و به کندن.زمین صفت بود.سنگ لاخ که گویی قرنهاست به طور طبیعی سنگ ریزه ها و قلوه سنگ فشرده شده وب ه صورت یک تکه محکم در آمده اند.پس از کندن حدود دو سه متر.سنگ قبری پیدا شد!

سنگ قبر عقیقی بود.بها حروف نا خوانایی چیز هایی روی آن نوشته شده بود.

همه صلوات فرستادند.

قاسم پرچم سبز رنگی را که با خود آورده بود بر بالای قبر کاشت.

سالها کسانی که از گردن آوج  گذشته به سوی رزن و بعد به قروه می رفتند ،نوری را بر بالای کوهی در سمت شمال شرقی مشاهده می نمودند.

قاسم مطلبی هنوز زنده است.

سالها پیش یکی از پسرانش را در چهل چشمه و یا هفت چشمه میله ییرد و یا میلاجرد قروه دیدم.شاید حدود 17 سال پیش بود.او برای ما دایره زد و به ترکی خواند.

من بهار سال 1391 همراه با خواهر بزرگم ناهید و پسر او علی صفایی و خواهر کوچکم لیلا به شوند رفتیم.

پیر مردی که سوار بر الاغ بود دیدیم.از او نامش را پرسیدم.

گفت پیر ِ صالح.!

عجب اسمی.پس هنوز در شوند پیران و مرشدان صالح وجود دارند.!!

                  

                   

                  

                             

 

                         

لینک
۱۳٩۱/۸/٢٤ - parviz mohammadi

   قصه های خانه نایب حیدر در قروه درگزین   

 

آمدن فرشته ها به خانه ما

 

نگاهی از درب اتاق نشیمن آباجی به بالکن

آن شب قرار بود فر شته ها دوباره به خانه ما بیایند. ما بچه ها سر از پا نمی شناختیم.

غروب ان روز زن ها ی فامیل و همسایه ها جمع شده بودند. در خانه آباجی .آبا جی مادر نا تنی پدر مان بود.اما ما او را مثل مادر بزرگ واقعی مان دوستش داشتیم.چرا که  با او به دنیا آمده و بزرگ شده بودیم. او مهربان و زحمتکش و در کاشت گل و باغچه و در پختن غذاهای سنتی سلیقه خاصی داشت  . انواع نانها را می پخت.نان با سیب زمینی ، نان با یونجه  ،و...  حالا زنها و بچه ها و دختر و پسرها  در یکی از اتاقهای آباجی  جمع شده بودیم. اتاقی  که گنجه ها ی  چوبی و سبز رنگی داشت.و اغلب بر سقف تیر  های چوبی  اش ،خوشه های انگور نیمه خشک آویزان بودند.سقف خانه مثل یک باغ رویایی بود. و دار قالی بزرگ در پایین اتاق  تا سقف خانه بر پا بود.گلوله های رنگارن خامه های پشمی از بالای دار قالی آویزان بودند.و مثل ستاره هایی بودند که در بالای دار قالی هنگام بافتن قالی و دفه زدن بر قالی می رقصیدند. و قالی همچو باغی از آرزو ها بود که کم کم جان می گرفت.آن اتاق با معنی بود.دو لنگه درب  سبز رنگ چوبی با شیشه های  با قاب های کوچک شیشه ای رو به بالکن دل باز و بزرگ و رو به باغچه ها باز می شدند. در خانه مادر بزرگ من.همه جا عطر بهشت را داشت .همه شاد بودند.

بالکن خانه آباجی و حوری دایزه و لهیا دایزه و اکنون فرزند حوری دایزه که پسر خاله پدرم می باشد و هم بازی و هم سن و سال من ،در بخشی از این خانه قدمی خانه ساخته و زندگی شادمانه ای دارد.این مرغ و جوجه ها مال عنایت  می باشند.هنوز هم فرشته به این خانه می آیند

فرشته ها و ملایک قرار است بیایند خانه ما.!؟

ما بچه  ها ،دختر ها و پسر ها  چندین روز بود که خود را برای چنین روز ی آماده می کردیم.

گاهی فرشته هایی را می دیدیم که از آسمان به سوی ما می آمدند.ما می توانستیم فرشته ها را لمس کنیم.با انها درد و دل کنیم.

لهیا دایزه با چشمانی سیاه و درخشان و مهربانش که از انها هوشیاری و صمیمیت نمایان بود ، در مرکز توجه زنان و جمع قرار داشت.لهیا دایزه زنی بود با صورت گرد و سبزه و همیشه لبخندی بر لب داشت.می گفتند خیلی  داناست و همیشه با متانت و تدبیر مشکلات دیگران را حل می کرد.

 

همه نشسته بودند.یک ظرف سفالی نسبتا بزرگ که به ان بَلیک می گفتیم.ظرفی که دهانش کمی گشاد تر از کوزه  بود و با لعابی به رنگ سیز روشن و  تا نیمه پر از آب شده بود.

آن را با بسم الله آوردند.زنان دعایی خواندند.آن را جلو لهیا دایزه گذاشتند.

 

همه ما بی تابی می کردیم.هر کسی از ما نشانی در دستمان بود. یکی یک دکمه دیگری یک سنگ قیمتی که به آن مونجوق می گفتیم  و کس دیگر انگشتر ی و...اما هیچ کس نباید می دانست که در دست ما چه نشانی  وجود دارد.یک به یک باید وارد اتاق می شدیم ونشان خود را به لهیا دایزه نشان می دادیم و دعا خوانده و بسم الله گفته آن را داخل ان کوزه پر آب می انداختیم.

وقتی همه نشانها را درون ظرف انداخته شد،

درب کوزه سفالی را بستند و با دعا و بسم الله بیرون بردند و بر تیر چوبی بام خانه آویزان نمودند.

تا شب فرشته ها و ملایکه بیایند و بر نشانهای ما  بدمند.

شب عید قربان مثل شب عید نوروز نمی توانستیم از شادی وهیجان بخوابیم.

صبح عید قربان.ما پر از شادی و هیجان.مردهای خانواده جمع هستند.یک گوسفند را  برای قربانی در حیاط آماده کرده اند.

آبی به گوسفند می دهند و دعایی می خوانند و آیینه ای جلو گوسفند می گیرند.می گفتند  صواب است که آیینه جلو گوسفند قربانی بگیرند.

پس از مراسم قربانی.ما بی تابانه منتظر این می شدیم که زنها جمع شوند.و ما را صدا کنند.لهیا دایزه که همه او را به دانایی و دانستن معنی اشعار قبول داشتند به ریاست مجلس بر گزیده شده بود.

حالا همه زنها به صورت دایره نشسته بودند.و کوزه را با صلوات  می آورند و در وسط مجلس قرار می دهند.

یکی از دختر ها پایین تر از سیزده سال باید انتخاب بشود و نشان ها را از درون کوزه در بیاورد.

منصوره انتخاب می شود.

منصوره با موهای حنایی و  صورتی سفید و گل انداخته و کمی گرد  و با چشمانی  قهوره ای روشن ودرخشان و همیشه خندان با پیرهن گلدار  می آید در وسط مجلس می نشیند.یک پارچه نازک قرمز رنگ که عروس ها روی خود به هنگام رفتن به خانه شوهر می کشیدند و به ترکی به آن دواخ می گویند، بر سرش می کشند.

حالا همه ساکت هستند.

همه دلشان بیشتراز قبل می تپید!

آیا اولین نشانی که از داخل کوزه در خواهد  امد متعلق به چه کسی خواهد بود؟!آیا من به مطلب و آرزوی خود امسال خواهم رسید؟

چه اتفاق خوبی امسال برای من خواهد افتاد؟

باغ عزیز خان.زمانی  دور ، دیوار  بلند گلی باغ اسرار آمیز عزیز خان را از ما جدا می ساخت.گاهی ما از دیوار بالا می رفتیم.برای چیدن گل سرخی و یا سیبی و آلبالویی.آن باغ ،برای ما پر از خاطره بود.

این ها سوالاتی بودند که از ذهن همه ما می گذشتند.

همه به لهیا دایزه نگاه می کنند.همه تبسمی بر لب دارند.

لهیا دایزه شروع می کند یک دوبیتی ترکی می خواند.

عزیزیم وطن یاخچی

کوینگی کتان یاخچی

غربت بیر جنت اولسا

گنه ده وطن یاخچی

عزیزم وطن خوبه

پیرهن ِ کتان خوبه

غربت  بهشت هم باشه

باز هم وطن خوبه

منصوره دست کرد از توی کوزه یک نشان بیرون آورد.

نشان مال  چه کسی بود؟

تعبیر این دوبیتی چه بود؟

لهیا دایزه با تبسم و حالتی که غم در ان بود به نشان نگاه کرد.این نشان را می شناخت.چون خودش انداخته بود.

این نشان را برای پسرش قربانعلی انداخته بود.قربانعلی تازه رفته بود تهران.در انجا استخدام نیروی هوایی شده بود.آن موقع ها تهران انگار در دور دست ها قرار داشت.فاصله ها بسیار طولانی بود.حتی کسانی که از قروه به یک روستایی در چند کیلومتری  آن می رفتند احساس غربت و دوری می کردند. چه برسد به تهران.

چند قطره اشک بر گونه سبز لهیا دایزه چکید همراه با تبسم.با گوشه چارقدش اشکهایش را پاک کرد و برای اینکه دیگران ناراحت نشوند گفت خدایا  هامو غریبلری  وطنلرینه چاتدور.

خدا همه غریب ها را به وطنشان برسان.!

آباجی هم که   مثل همه تحت تاثیر قرار گرفته بود .گفت حتما قربانعلی دلش می خواسته در عید قربان و روز مونجوق ریزان در قروه باشه. خدا هر جا که هست سلامتش نگه داره.

این بار حوری دایزه شروع کردن به خواندن دو بیتی.حوری دایزه خاله پدرم بود . با لهیا دایزه جاری هم بودند. شور ها حوری دایزه هم که به او جعفر خالا اوغلو می گفتیم ،پسر خاله پدر بزرگم  یعنی پدر  پدرم حشمت الله ٬بود. و شوهر لهیا هم حسینعلی خالا اوغلو بود.آنها  در روستایی بنام دَه دیوان در حدود 40 کیلو متری جنوب قروه قرار داشت،زمین و ملک و دکان داشتند.معمولا تابستانها همه گی می رفتند به روستای دَه دیوان.اواخر تابستان که بر می گشتند چندین بار الاغ پنبه و گندم و جو و غیره می اوردند.در آن زمان در ان منطقه پنبه کاری رونق داشت.

حوری دایزه دوبیتی را اینگونه خواند..

 

قیزیل گولو دَرَل له

مخمل اوسته سَرَل له

خوشحالونا اوقیزین

ایسته گینه ورل له

گل سرخ رو می چینن

روی مخمل می چینن

خوش به حال  آن دختری

که اونو به دلخواهش می دن

دوبیتی قشنگی بود.خیلی از دختر ها توی دلشون خدا خدا می کردن که نشان آنها از توی کوزه در بیاد.

دست منصورره رفت توی کوزه،و از طوری قرمز رنگ دست کوچکش را بیرون آورد و نشان را به جمع نشان داد.

همه منتظر بودند که ببینند که لهیا دایزه چه می گوید.ناهید با خجالت قبل از اینکه لهیا دایزه چیزی بگوید ،با شور و اشتیاق گفت ،او منیمنی!

اون مال منه!

همه تعجب کردند.ناهید خواهر بزرگ من بود.دختری مهربان و بسیار زرنگ و با هوش.

همه دخترها با افتخار به او نگاه می کردند.منتظر بودند تا لهیا دایزه خحرف ناهید را تایید کند و بگوید که بله این نشان مال ِ ناهید است.

لهیا دایزه نگاه با افتخاری به ناهید انداخت گفت قیزیم ناهید الله مرادون وریبدی و سن آرو یا چاتارای!

دخترم ناهید،خداوند مرادت را داده است تو به آرزویت خواهی رسید.

مراسم مونجوق ریزان با شور و اشتیاق و گاه با خنده و گاه با گریه ادامه داشت.یکی یکی نشان از کوزه در می آمدند.

 

رُباب باجو همسایه دیوار به دیوار ما که زنی شوخ طبع و بسیار زحمت کشی بود،دوبیتی خواند.

خرمنده یاتان اوغلان

کوینگی کتان اوغلان

آداخلوی آپاردولا 

بیخبر یاتان اوغلا

ای پسر که خفته ای در خرمن

ای پسر پیرهن کتان بر تن

ای که غافل مانده ای

نامزدت را به دیگری دادن!!

دست منصوره رفت توی گوزه.!

پسر ها دلشون بیشتر به تپش افتاد!

هر کدام از پسر ها خدا خدا می کردند که   نشانی را که منصوره برای این دو بیتی در  می آورد ٬ نشان  او نباشد!.

دست منصوره از زیر تو ر بیرون امد.!

پسر ها به دختر ها و به همدیگر نگاه کردند!

من سرخ شدم.!

لهیا دایزه به من نگاه کرد. با نگاهش به من دلداری می داد!  طوری که عیب نداره .!ناراحت نباش!

همه به من نگاه کردند.

انتظار داشتند که من بگویم که آن نشان مال من است.!

اما هر کاری کردم نتوانستم بگویم ان نشان مال من است.چون معنی این دو بیتی واضح و آشکار بود.من نمی خواستم که یارم را ببرند!

نمی خواستم که بی خبر بمانم و دلبر مرا به کس دیگری بدهند!

زنها به شوخی گفتند که پرویز گوز قولاغ اول که یاروی آپاراجک له!

پرویز هوشیار باش که دلبرت را خواهند برد!

من خیلی ناراحت شدم

چیزی نگفتم  یواشکی و زیر چشمی به منصوره  که توری قرمز  و نازکی بر سرش کشیده بود  نگاه کردم. . ا حساس کردم منصوره هم  مثل من گُر گرفته و سرخ شده و دلش لرزید.

چیزی نتوانستم بگویم.از مجلس آمدم بیرون.من دوازده سال بیشتر نداشتم. همه به من خندیدند.

رفتم وسازم را بر داشتم و رفتم به بیشه زار های پشت خانه. بعد از یک ساعت دیدم مادرم امد دنیال من .گفت سن چوخ اهوله ی!؟قاقای بیله اولدورَر سنی!

تو خیلی ساده ای !پدرت بفهمه تو رو می کشه.

شب که شد خدا خدا می کردم که فرشته ها بیایند و بگویند که طالع من اشتباه شده است.و یک دوبیتی قشنگ برای من بیاورند.

تا دیر وقت خوابم نمی برد.وقتی خوابیدم.دیدم که من در بالکن خانه تنها نشسته ام  و ساز بر دست دارم.و یک مرد سبز پوشی از بام خانه به پایین پرید و به من گفت که تو به مرادت می رسی.!

از خواب پریدم.

 

 

مادرم را بیدار کردم !

 

 

 

 

 

  

گفتم فرشته آمده بود !

و  فرشته  به من گفت که دوبیتی من اشتباه شده!

و من به مرادم خواهم.و دلبر منو به کسی دیگری نخواهند داد!

 

.مادرم که خواب آلود بود اول متوجه منظور من نشد. بعد نگاهی همراه با تبسم و تعجب  به من انداخت  و گفت٬  واقعا که بابات حق داره که به تو می گه خوش به حالت که عقل نداری! فرشته کجا بود؟!

توهنوز یه الف بچه ای.می خوای زن بگیری.!؟

................................................................ 

جن و پری در خانه ما

توی اون خونه قدیمی وبزرگ اربابی که به ان خانه نایب حیدر می گفتند.ما بچه ها ، دنیای پر راز و رمزی داشتیم. هر روز ما ماجرایی و مثل قصه بود. ما با پرنده گان و با گلها و با کبوتران حرف می زدیم. ما شبها به آسمان می رفتیم تا  گل ستاره بچینیم.

خانه قدیمی ما گاه جایگاه فرشته ها و ملکه ها  بود.

 و اجنه بود.

بله اجنه!

خیلی واضح ما بچه ها صدای اجنه و یا جن ها را  می شنیدیم.!

حتی عنایت پسر حوری دایزه یا خاله پدرم که با من هم سن و سال بود ،با انگشتش جن ها را به ما نشان می داد!

ببینید!

اونو هاشن ،کوچولو کوچولو اند،گوشتی اند و سرشان تاس است.!ببینید صورتشان گرد و سرخ است.!از نیم متر کمتر قدشونه!

دختر ها و پسر ها وز نهای خانه بزرگ و اربابی نایب حیدر در تراس بزرگ خانه که سر تاسر اتاقهای گوناگون با پنجره ها و دربهای چوبی با شیشه های کوچک به  آن و بعد رو به باغچه بزرگ باز می شدند، جمع شده بودند.گاه قیل و قال به راه می انداختند.گاه همه ساکت می شدند.به طوری که براحتی صدای تپش تند قلب ها را می توانستیم بشنویم.

داشت جن گیر می آمد.!

می گفتند خانه ما پر از جن شده است!

 می گفتند در خانه جن ها با یکی دوست شده اند.

آن موقع به ما می گفتند که نباید بدون بسم الله آب داغ را بر  زمین و روی  تل خاکستر بریزید.و در تاریکی باید بگویید بسم الله.

بزرگان ما تعریف می کردند و می گفتند که جد ما که نامش امامقی بوده است ،چنان صدایش دلنشین و خوش بوده که اجنه شب ها می آمدند و او را صدا می کردند و به عروسیشان می بردند.حتی مادرم تعریف می کرد و می گفت وقتی پدرم یعنی پدر مادرم با مادر بزرگمان دعوایش می شد .می گفت که پدر ت همان بوده که برای اجنه ترانه می خوانده است!!

ما هم در تاریکی مرتب پشت سرمان را نگاه می کردیم و مرتب بسم الله می گفتیم.

آن خانه پر از اتاقهای تو در تو بود.پر از انبار های تاریک و دالانهای تاریک . در ان خانه بزرگ ما چهار خانواده حدود 25  دختر و پسر بودیم.بچه ها ی فامیل  و همسایه ها هم به ما اضافه می شدند .

در آن خانه ،سیلو های گلی  که به آنها کندو می گفتیم به تعداد زیاد در انبارهای مختلف وجود داشت که توی انها گندم و غیره نگهداری می شد.

بنا بر این یک کم که هوا تاریک می شد ،مابچه ها  فکر می کردیم که در انبارها ی تو در تو و کندو خانه ها و دالانها انواع اقسام  جن و پری قایم شده اند!

آن موقع برق نبود.و در خانه چراغ گیر سوز و یا چراغ توری روشن می کردیم.و شب های قروه ترکیبی از سکوت و صدای گاو ها و گوسفندان  و صدای آواز کشاورزان و صدای سوت نواختن جوانان عاشق در هم می آمیخت.و سو سوی ستاره ها با سو سو چرغهای گیر سوز دل آدمی را رونی می بخشیدند.

همه جا اسرار آمیز بود.

قصه ها پر از آل و پری و غول بیابانی و دیو بودند.

گاه ما در میان قصه ها با دیو ها می جنگیدیم.

گاه سوار بر اسب همچو شاه اسمائل با سازی بر دست از دیاری به  دیاری می تاختیم.

گاه با جن و پری دوست می شدیم.

حوری دایزه،خاله پدرم .زنی بود خیلی زرنگ و شوخ طبع.می گفتند پادشاه اجنه در هیبت پادشاه هندوستان به دیدنش می آید. می گفتند که اجنه در بافتن قالی به او  کمک می کنند.چون هوری دایزه صبحها  که از خواب بر می خواست می دید که بخشی از قالی اش را بافته اند.!

حوری دایزه برادری داشت بنام پیامبر قربانعلی .مردی آرام و متدین.پیاممبر قرابنعلی مورد احترام خاص و عام بود.

او صدای دلنشینی داشت.و قصه ها و شرب المثل ها و چیستانها  و حکایت ها  و اشعار و ترانه بسیاری را می دانست.

او را لقب پیامبرش داده بودند چون که مردی با معرفت و دانا و بی ازار بود.پیامبر قربانعلی دایی پدرم هم بود.

ما خیلی دوست داشتیم که او هر شب بیاید به خانه ما.چون قصه های شیرینی می گفت. و همه فامیل جمع می شدیم.

حالا داشت جن گیر می امد تا جن را از خانه ما بیرون بکند.!!

و ما بچه ها سر از پا نمی شناختیم.هم می ترسیدیم و هم کنجکاو بودیم که جن را ببینیم.

جن گیر آمد ، مردی لاغر و عبایی بر دوش.ما احساس می کردیم که اطراف این جن گیر شبح هایی کوچولو و توپول قیل و قال کنان در حرکتند.

راه را برای جن گیر باز کردیم. جن گیر وارداتاق  شد .ما را به اتاق راه ندادند.پشت درب اتاق نفس ها را درسینه حبس کرده بودیم و از ترس و هیجان می لرزیدیم.سعی می کردیم صدای جن ها را بشنویم.

هر کس تصورات  خاصی در باره آنچه که پشت درب های بسته  در حال وقوع بود ،داشت.یکی یواشکی می گفت جن از شکم میاد بیرون.یکی می گفت جناز دهان میاد بیرون!یکی می گفت خود این جن گیر شاید جن باشه!؟

از آن پس کمی خیالمان راحت شده بود. اما باز گاهی هر سایه ای را جن می پنداشتیم!!

 

 

 

اینگونه بود که  روز های ما در ان خانه هر روز با یک ماجرایی تازه  معنی پیدا  می کرد

گاه دختر ها  و پسر ها از دیوار باغچه عزیز خان بالا رفته و گل های سرخ و یا گیلاس و آلبالو می چیدند. 

گاه دختر ها از گل ماسکی درست کرده و بر صورت می گذاشتند و چادری بر سر می نهادند و به شکل آل در می امدند و به در خانه همسایه می رفتند.

گاه دور تنور جمع می شدیم و نان تازه می خوردیم. هر چند وقت یک بار از حیاط آب قنات می گذشت که به ان نظر علی سویو (آب نظر علی )یا خور خور سویو می گفتیم.

جاری شدن آب از حیاط خانه دنیای دیگری بود.حال و هوا عوش می شد.آب بازی و آب تنی کردن و همدیگر را خیس کردن.

آباجی مادر بزرگمان ،با درایت و دانا بود.مادر آباجی که ربابه نام داشت با لهجه شیرنی ترکی حرف میزد.او بسیار تمیز بود.

یکی از خیاط های مشهور قروه بود.با دست لباسهای زنانه می دوخت،جلو پیراهن های زنانه را گل دوزی می کرد . سبد می بافت  و ترانه و اشعار به فارسی و با لهجه شیرین می خواند. می گفتند که  تات رباب  یعنی رباب فارسی ،نجوم و ستاره شناسی هم می داند و از روی قرار گرفتن ستاره  ها در  آسمان می تواند بعضی از اتفاقات را و حتی طالع آدم ها را پیش بینی  نماید.

 در کنار عمه  فاطمه بسیار مهربان و هنرمند م .خواهر بزرگم ناهید و دختر عمه فاطمه .بهار سال 1391 قروه درگزین 

عمه فاطمه ام به او کشیده بود.بسیار با سلیقه بود.عروسک های قشنگی درست می کرد.با گلی که برای  ساختن تنور به کار می رفت مجسمه های گوناگونی می ساخت. با گل  تنور  ماسک و یا صورتک می ساخت .صورتک های  جالب و با نمک . آن صورتک را گاه بر صورتش می گرفت و چادر سرش می کرد و  نمایش می داد.

بدین سان در ان خانه بزرگ و اربابی که پر از اتاقها و انبار های گوناگون بود.و چندین خانواده در ان با بچه های زیاد زندگی می کردیم.هر روز دروازه قصه ای تازه به رویمان باز می شد.

ما از هر گوشه اش گنجینه ای می یافتیم.

لینک
۱۳٩۱/۸/٢٠ - parviz mohammadi

   گذری بر تاریخ نمایش وتاتر در قروه درجزین و نقش آقای حسن رابطی در آن   

مادر عارفه جناب آقای حسن رابطی

 

درگزین از دیر باز  مشهور  است  به این که مردمانش تعزیه خوان هستند.حتی بعضی  از مردم مناطق همجوار درگزین ،این صفت درگزینی ها را به تمسخر می گرفتند.با لحنی درگزینی  ها را خطاب می نمودند که یعنی تعزیه خوانی به نوعی عوامفریبی و یا دورویی می باشد.

اولیا چلبی مورخ دربار عثمانی که حدود 360 سال پیش شهر درگزین را زیارت نموده و مدتی نیز در ان اقامت نموده،می گوید که در گزین را  شهری یافتم که مردم آنجا در ریاضی و نجوم تبحر داشته و شیعی هستند.او ضمن توصیف این شهر می گوید بازار هایش سنگ فرش و آباد  می باشند. و اضافه می کند که در گزین دارای چهار مدرسه و یا به عبارتی چهار دانشگاه می باشد. او می گوید در درگزین فقیری یافت نمی شود چرا که مردم در گزین اهل کار و تلاش هستند و همه چیز را خود تولید می نمایند.

اولیا چلبی  روز عاشورا را در درگزین به توصیف می کشد و می نویسد در روز عاشورا  صد ها چادر در صحرا بر افراشته و دیگ های بزرگ بار گذاشته اند.و انبوه سوگواران پیاده و یا سوار بر اسب با نوحه خوانی ها چنان به وجد آمده و با قمه تیز بر سر و روی خویش می زدند و  اولیا آنرا باور نکردنی توصیف  می نماید

پدر مرحومم تعریف می کرد و می گفت در گزینی ها با داشتن یک پرده بزرگ نقاشی شده از واقعه کربلا به روستا ها و شهر های  دور و نزدیک می رفتند و پرده خوانی می نمودند.

جناب آقای حاج علی بلندی  ،داماد مرحوم مشهدی علی جعفری یکی از تجار خوشنام قروه درگزین که اهل روستای نییر  می باشندو سالهاست ساکن تهران و  در بازار تهران به کسب و کار مشغولند ،از قول میرزا احمد تعزیه خوان نییری که شاعر نیکی هم هستند ،تعریف می کردند که جد آنها برای تعزیه خوانی حتی تا  آذربایجان شوروی و یا جمهوری آذربایجان   کنونی می رفتند.

ایشان می فرمودند که میرزا احمد می گفت که در یکی از روستاهای آذربایجان که  آنهاهر ساله می رفتند برای خواندن تعزیه.یک سال یک صاحب منصب نظامی آمد و جلو تعزیه ما را گرفت.و گفت که این چه بساطی است که هر سال اینجا راه می اندازید؟!

اصلا تعزیه یعنی چه؟

تعزیه خوان نییری می گوید که من به او توضیح دادم که این تعزیه در رابطه با امام حسین و شهادت او و 72 تن از یارانش می باشد.و شروع کردم به خواندن تعزیه.

می گوید این صاحب منصب چنان به وجد امد  که بلند شد و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و گفت من اگر در کربلا بودم برای امام حسین می جنگیدم.و این را گفت یک باره بر زمین افتاد .!

او از شدت غضب و ناراحتی از دنیا رفت!

تعزیه خوانی یک فرهنگ در منطقه درگزین بوده و هست.زن و مرد با تعزیه بزرگ می شدند.زنها اغلب به هنگام بافتن قالی بر پشت دار قالی تعزیه می خواندند. آنها به تنهایی در چندین نقش بازی می کردند و با شعر و آهنگ و بالحن خاصی  نقش های  مختلف را بازی می کردند.

من یادم هست که عمه ام صدیقه دختر حشمت الله ،اغلب بر بالای دار قالی با صدای بلند تعزیه می خواند.ومحکم  و هماهنگ با دفه بر  تارهای دار قالی می کوبید. گویی ضرباهنگهای دفه اش با آهنگ تعزیه  هماهنگ می شد و لحن  تعزیه خوانی همراه باضربات  دفه بر تار دار قالی عظمت و تاثیر گدار بودن تعزیه دو چندان می نمود

خانم مهلقا  دختر مرحوم محمد ابراهیم معصومی وهمسر مرحوم شریک محمد و خواهر داماد ارجمند ما،بسیار زیبا تعزیه می خواند.حتی ایشان لطف اکرده اند و چند سال پیش یک نوار تعزیه  خوانده وضبط کرده به من هدیه داده اند.واقعا شگفت انگیز و تاثیر گذار خوانده اند!

اشعار بسیاری را حفظ هستند و الحان و دستگاه های موسیقیایی را در اجرای نقش مختلف بسیار نیک به کار می برند

یکی از بازیهای ما بچه ها  تعزیه خوانی بود.به طوری که در محله های مختلف بچه ها جمع می شدند و هر کس در نقشی بازی می کرد.ما به عنوان کودکانی که تعزیه می خواندیم اشعارزیادی و نیز الحانی که ان اشعار بر اسا س آنها خوانده می شد را حفظ بودیم.

یکی در نقش امام حسین .یکی در نقش علی اکبر .یکی در نقش شمر و غیره. بدین صورت بچه ها از کودکی به نوعی با تاتر مذهبی بزرگ می شدند. اغلب بچه ها یاد می گرفتند که در نقش های مختلف بازی نمایند.

تعزیه در منطقه درگزین بسیار با شکوه و هم برگزار می شد.مردم یک سال خود را برای شرکت در تعزیه اماده می سختند.

از بازاریان مشهور از جمله مرحوم حاج رضا طاهری که بسیار تجار معتبر و با انصاف و درستکار ی بودند.در عاشورا  تعزیه می خواند ند.بسیاری از تعزیه خوانها هم شاعر بودند و هم تعزیه می خواندند و اغلب آنهاتاجر بودند.

پس باید گفت که تاتر و نمایش به نوعی با فرهنگ ما مردمان و کودکان وبزرگان درگزین عجین بود.

روز عاشورا امام حسین سوار بر اسب در میدان می تاخت.و میدانعاشورا  چنان واقعی به تصویرکشیده می شد که گاه بر اثر ضربه زدن بر سپر ها  سپر ها می شکست.و یا شمشیر ها می شکستند.

یادم هست که میرزا عباس که یک روحانی درستکار و زحمت کشی بود.قدی بلند داشت و کمی هم بور بود. و صدای رسا و بلند ی  داشت. او نقش حضرت عباس را  بازی می کرد.مادری داشت  که به او صوفی کبرا می گفتند چون اغلب اوقاتش در کاریز  و در کنار آب می گذشت و مدام در حال آب کشیدن دستهایش بود..یک بار در میدان جنگ عاشورا ،وقتی که حضرت عباس داشت با شمر می جنگید.صوفی کبرا دوید وجلو اسب شمر را گرفت و گفت فلان فلان شده! چرا می خواهی حضرت عباس را بکشی؟!

مثلا سید حسن نامی بود در قروه خدا رحمتش کند. که شیپور نواز هم بود.او در روز عاشورا لباس شیر بر تن می کرد با صدای بلند علی  علی گویان از توی بیشه زاری که نزدیک میدان تعزیه بود می امد تا به امام حسین کمک کند.مرحوم حسین علی  علی نیا که یکی از رانندگان قدیمی بودند.چنان با مهارت سر و لباس  شیر درست کرده بود که ما بچه ها با دیدن شیر حسن  فکر می کردیم که واقعا شیر از جنگل آمده تا به امام حسین کمک نماید.

تاتر و نمایش در بین  دختر ها هم از کودکی به نوعی رواج  داشت.

چون دختر ها با گل و یا چوب و پار چه عروسک درست می کردند.و با عروسک ها حرف می زدند. و یا دختر ها با هم خاله بازی می کردند.که در این بازی دخترها نقش  های مختلف از جمله نقش بزرگتر ها را بازی می کردند.

در سالهای شاید 1345 اولین بار نمایش فیلم در قروه درگزین انجام شد.ماشینی به صورت یک کامیونت سر پوشیده امده بود.پشت ان یک آپارت فیلم بود و در میدان قلعه(قالا قاباغو) که همانجا هم تعزیه برگزار می شد،یک پرده بر دیوار خانه در بلندی کشیده بودند و تصویر بر روی پرده می افتاد.یادم هست که فیلم راجع به مالاریا بود.

 

در سال 1351 شاید اولین بار آقای حسن رابطی یک تاتر را در مدرسه اجرا کردند.از بچه های مدرسه کمک گرفتند.ولی کار بسیار منحصر به فرد ایشان این بود که در این نمایش از مرحوم سید حسن که معمولا با کمک دیگران گذران عمر می کرد و کاری نداشت،به عنوان هنر پیشه استفاده کرده بود.

سید حسن چنان خوب نقش ارباب را بازی می کرد که همه  را به خنده و تعجب  وا داشته بود.ابتکار و شیرین کاری هایش ستودنی بود.

این تاتر در راهرو مدرسه انجام شد. بازاریان و معتمدین محلی و مقامات  دولتی هم در ان شرکت کرده بودند.

باید بگویم که در قروه درجزین چند نفر بودند که به طور طبیعی وقتی دور هم جمع می شدند نقش های مختلف بازی می کردند.و چنان با مهارت نقش بازی می کردند که حتی  خیلی ها که انها را می شناختند  هم باورشان می شد.گاه مردم را می خنداندند و گاه به گریه وا می  داشتند.

از جمله مرحوم حسین خرقانی که به او ساز چالان حسین آقا می گفتند که هم ساز می زد و هم بستان کاری  و کشاورز ی می کرد ،کسی بود که رفتارش همه تاتر و نمایش گونه بود.او وقتی با کربلای قدرت با هم همراه می شدند جمعی را به خود مشغول می ساختند.

آقای حسن رابطی  در دوران نوجوانی

 

آقای حسن رابطی توانسته بود با همه قشر ها ارتباط ایجاد نماید و  توانسته بودخیلی ها را  به سوی مدرسه بکشاند و به کسانی که از دیدگاه بسیاری از مردم کم ارزش بودند ارزش قایل شده و نگاه مردم را به این اشخاص دگرگون سازد.

 

 

لینک
۱۳٩۱/۸/۱٥ - parviz mohammadi

   حسن رابطی معلمی که انقلاب فکری در ما ایجاد نمود   

 

خیلی از ماها طرح کاد را بخاطر داریم.طرح کار و دانش. اکنون  مدارس کار و دانش و نیز  رشته دانشگاهی کار و دانش ادامه همان طرح کاد می باشد.

جالب است بدانید ارایه دهنده این طرح جناب آقای حسن رابطی معلم سالهای 1350 51 و 52 در قروه در جزین می باشند.

ایشان در اصل پدرشان قروه ای بودند .نامشان براتعلی بود ه است که در زمان جنگ جهانی اول پس از یاد گیری چهار عمل  اصلی از حسن قنبری (حسن بابو)به همدان رفته و در انجا استخدام می شود.

مرحوم براتعلی بنا به طینت پاک و ذات خدا جویانه اش  دل به عشق خداوندی می سپارد و ردای فقر و نیاز رحمت الهی بر تن می نماید . که بعد ها همسر گرامی اش نیز در مسیر عشق الهی با براتعلی همگام می گردد. در نتیجه فرزندان این زوج نیز راه پدر و مادر خویش را می پیمایند.دل به خداوند متعال سپردن.شریعت را پاس داشتن.و از گناهان دوری نمودن.به خلق خدا خدمت نمودن.و از مولا علی مدد جستن.و در همه شرایط فرایضدینی را به جا آوردن.

آری حسن رابطی در زمانی که آقای اکرمی وزیر اموزش و پرورش بودند ،با الهام از مثنوی معنوی طرح کاد را به جناب وزیر پیشنهاد می دهند. با این هدف که دانش آموزان  علم با عمل بیامیزند و برای خود و برای جامعه مفید باشند و در ضمن تحصیل خلاقیت و کارآفرینی در آنها ایجاد گردد

آقای رابطی اکنون در یکی از شهرهای شما ایران هنوز هم به اختراع و تدریس ادامه می دهد.با اینکه باز نشسته شده است.اما او با عشقی که به خداوند متعال دارد،توانمند و پرشور و چون همیشه صادق و منزه و خلاق هستند.در اینجا جناب آقای رابطی سوار بر دوچرخه اختراعی خود می باشند.بهار سال 1391

سال 1351 بود .تازه در قبرستان قدیمی قروه یک موتور خانه ساخته بودند.غروب که می شد موتور برق ها روشن می شدند. صدای گُر گُر و نره خری موتور برق ها فضای صد ها ساله قروه را تغییر داده بود.یکی از تفریح گاه های جوانهای قروه شده بود اطراف موتور خانه.صدای گُر گُر و بلند موتور برق که در تمام فضای قروه می پیچید،برای مردم دلنشین بود.خیلی از خانه  ها هنوز برق نداشتند.دو نفر برق کار از همدان آمده بودند.یکی از آنها آقا رضا نام داشت که در قروه مانده گارشد و اداره و راه اندازی و تعمیر موتور های برق را به عهده گرفت. بعد که آب لوله کشی از منبع آب هم به خانه ها آمد، آقا رضا لوله کش هم شد.او مرد مومن و شریفی بود.پیمانکاری موتور های برق را مرحوم حاج یوسف رحمانی یکی از مردان نیک قروه به عهده گرفت. به طوری که خواندن کنتور های برق و نوشتن  قبوض برق را پسر ها حاج یوسف بنام اصغر و اکبر به عهده داشتند.

اغلب بی خبر  ویک باره برق ها خاموش می شد. مردم شعر ساخته بودند.اوستا تقی هاردا قالدو !؟ اَت پایوسو جامدا قالدو

هنوز خیلی از مردم چراغ نفتی که به آن گیر سوز چراغ می گفتند روشن می کردند.ثروتمندان چراغ توری روشن می کردند.در طویله ها موشو چراغ روشن می کردند.

برق کاری یک صنعت و حرفه ای بود که به غیر از سه چهار نفر کسی در ان وارد نبود.

در این شرایط بود که آقای حسن رابطی معلمی که  مقدس و منزه و بسیار خلاق و مهربان بود،مارا تشویق به یاد گیری برق کاری و ساخت رادیو و تعمیر رادیو و تلویزیون می کرد

.

پس از چهل و دوسال به زیارت استاد خویش شتافتم

او به ما می گفت بچه ها! هز جر در کوچه و خیابان سیم و پیچ و مهره دیدید بر دارید.یک جعبه ابزار برای خود درست کنید.

خیلی از بچه ها عاشق رشته های فنی شدند و بعد ها در دانشگاه ها در رشته های برق ویافیزیک و یا فیزیک اتمی و..ادامه تحصیل دادند.

من هم از همان یازده سالگی  به کار های فنی علاقمند شدم . و یک کار گاه کوچکی در خانه برای خود درست کردم.سیم کشی برق را و ساختن تابلو برق بسیار ابتدایی را یاد گرفتم. اغلب اوقات بیکاریم را  به ساختن وسایل برقی می پرداختم. البته ناگفته نماند اکثر وسایل برقی جدیدی را کی هب خانه ما آورده می شد باز می کردم و گاهی هم خراب می کردم . و باز هم صد البته که همیشه سر خراب کردن و یا باز کردن وسایل برقی پدرم با من دعوا می کرد.فکر می کردم که استاد برق شده ام.و با خودم می گفتم خوب پرویز !

حالا تو دیگر برای خودت یک استاد کار برق شده ای و می توانی بروی در تهران کار کنی و پول دار بشوی. و درس  را هم بخوانی.

پس یک روز به خواهر کوچکم پریوش که همیشه ایده هایم را با او در میان می گذاشتم گفتم که می خواهم بروم تهران. گفتم که تابستان است .و من می توانم در طی سه ماه  تعطیلی در تهران برق کاری کنم و کلی پول در بیاورم.! خواهرم قللکش را شکست و چهل تومان پول خود را به من داد.

جناب آقای رابطی به درس پسرش گوش فرا می دهد.و نوه او که یک دنیا پاکی است و بسیار با هوش مهربان  عاشقانه درس پدر را گوش می دهد.

چهل تومان آن موقع پول زیادی بود.یک کارگز روزی پنج تومان می گرفت و کرایه یک نفر از  رزن تا تهران هفت تومان بود.

یک چمدان بزرگ بر داشتم.توی آن چند عدد لواش یک عدد پتو و وسایل برق مقداری سیم گذاشتم.چمدان خیلی سنگیت شده بود به طوری که آن را به زور بر می داشتم.ان موقع ماشین از قروه به رزن خیلی کم بود.مرحوم اصغر ارفع معروف به اصغر لوققو توروو یک وانت داشت.شوار پشت وانت او شدم و رفتم به رزن.

و از آنجا سوار یک اتوبوس بین راهی که از همدان راهی تهران بود شدم.

شاگرد راننده مرا در کنار یک پدر و دختر نشاند.من چمدانم را هم با خودم بردم تو و زیر پایم گذاشتم.جایم تنگ بود. و حالم خراب شد و ابلا آوردم به طوری که ناچار شدم لباسهایم را از ساک در بیاورم و استفراغ خودم را پاک کنم.

فضای خنده داری شده بود.

از طرفی از دختری که ذر کنار من نشسته بود هم  به شدت خجالت می کشیدم.

با اینکه حالم خراب بود و نگران بودم و در مسیری نا پیدا و گنگ گام  بر می داشتم.اما در مسیر طولانی و گیج کننده رزن تا تهران، در خیالم شعر می نوشتم و قصه ها و داستانها خلق می نمودم.

با وجود ترس و یاس ها من امیدوار بودم که موفق خواهم شد.

من با اینکه  کمتر از دوازده سال سن داشتم ،ما به خودم مسلط بودم و محکم و استوار بودم.

با یانکه هدف من از سفر به اثبات رساندن توانایی های خود در زمینه برق بود و نیز اینکه در این سفر می خواستم کتابی هم بنویسمریا،یکی از دلایل سفرم این بود که در ضمن کار کردن و پول دار شدن،ادامه تحصیل بدهم و آرزویم این بود که شهناز تهرانی هنر پیشه فیلم های صمد  را ببینم.شاید هم به نوعی عاشق شهناز تهرانی شده بودم.!

در مسیر راه با خودم فکر می کردم که حتما به هر کس بگویم من برق کارم فورا به من کار خواهند داد.!!

رسیدیم تهران

میدان توپ خانه.

جایی را بلدنبودم به غیر از سه راه آذری که اغلب قروه ای در انجا سکونت داشتند و یکی از اقوام پدرم در سه راه آذری خانه داشت.پس از چند ساعت پرسه زدن در خیابانهای اطراف توخانه،دیدم کسی اصلا به من محل نمی گذارد.کسی اصلا  از من نمی پرسد که چکاره هستی.!؟

با خودم فکر کردم که بروم به سه راه آذری خانه فامیل پدرم.

حتی نمی دانستم که چگونه باید سوار تاکسی بشوم.از طرفی شنیده بودم که تهران خطر ناک است.

پس در پشت یک تاکسی نشستم.و یک قلم تراش ویا چاقوی کوچک داشتم.آن را یواشکی باز کردم و در آستینم قایم کردم .

به سه راه آذری رسیدیم.حال باید پول راننده تاکسی رابدهم.

پولها همه خورد بودند. و آنها را در یک کیسه ریخته بودم . و در ته چمدانم جا داده بودم.بالاخره پس از چند دقیقه معطلی و ریختن تمام وسایل چمدان در خیابان ،کیسه پول را پیدا کردم و پول راننده را دادم

با خودم گفتم که خوب است در راه آذری قدم بزنم .شاید اینجا کسی احتیاج به برق کار داشته باشد.اما پس مدتها پرسه زدن با ساک سنگین ،دیدم که هیچ خبری نیست.هوا داشت کم کم تاریک می شد.

می دانستم که دختر خاله مادرم که دختر عمه پدرم هم می شد در شهرک ولیعهد زندگی می کنند.آنها پسری داشتند که تقریبا با من هم سن و سال بود و هرسال تابستان می امدند قروه و با هم هم بازی بودیم.او در باره شهرک ولیعصر برای من تعریف کرده بود.

با سواری های بنز رفتم به شهرک ولیعهد.دیگر هوا داشت تاریک می شد. و من بدون داشتن آدرسی داشتم در کوچه های شهرک می گشتم.که پسر عمه را دیدم.

بالاخره پس از چند روز امدند دنبال من ومن بازگشتم به قروه.

اما من برق کاری را و علاقه به کا ر فنی و علاقه به ابزار آلات فنی را از یاد نبردم. چند نفر از همکلاسیها و دوستان من هم به دنبال برق و الکترونیک رفتند.

آقای حسن قنبری که تعمیر کار رادیو و تلویزیون شدند.آقای علی ضرابی که بسیار خلاق می باشند و از شاگردان خیلی نزدیک آقای رابطی بودند، یخچال ساز شدند.و چند نفر دیگر برقکار شدند.

 و من هم به نوعی در کنار تحصیل برقکاری را هم ادامه دادم.در سربازی من برقکار پادگان شدم. و هنوز هم هر وقت ابزاری بدست می گیرم.یاد معلم نیک خودمان که مردی وارسته و مومن و منزه بود،یعنی آقای حسن رابطی می افتم و او را دعا می کنم

از او یاد گرفته ام. در شرایط سخت ،دو رکعت نماز بخوانم و به خدا توکل نمایم. و از او یاد گر فته ام که برای هر مشکلی یک راهی می توان یافت.

تنها کافیست توکل به خدا کنی و  ذ هنت را ازتیره گی ها  برهانی و دل به خدا بسپاری و بیاندیشی و تجزیه و تحلیل نمایی،حتما راهی برای حل مسئله خواهی یافت

 همیشه راه تاز ه ای خواهی یافت.

،

لینک
۱۳٩۱/۸/۱٤ - parviz mohammadi