قصه یک معلم در قروه درگزین   

گفت چشمهایتان را ببندید.!

بعد پرسید، حالا می بینید؟!

می بینید چقدر قشنگه؟

در حالی که بعضی از ما به سختی می توانستیم چشمهایمان را ببندیم،با تمسخر به معلم زیر چشمی نگاه می کردیم.و بعضی از بچه ها قاه قاه می خندیدند.بعضی ها این عمل را احمقانه می پنداشتند.

اسمش حسن رابطی بود. سبیل بلندی داشت.بسیار مهربان بود. خلاقیت های عجیبی داشت.با آمدن او در قروه درجزین بسیاری از دانش آموزان متحول شده بودند.با همه اینها خیلی از رفتار ی آقای رابطی خارج از حیطه درک ما بود. او معیار ها را شکسته بود.

برای همین او را گاهی نمی توانستیم هضم کنیم

 

 و بعضی ازما که جرات خندیدن علنی را نداشتیم ،در دلمون به او می  خندیدیم. با خودمون می گفتیم.این آقا معلم کار هاش عجیبه.مگه میشه با چشمهای بسته چیزی را دید؟!

معلم با لبخند و تبسمی  دلنشین پرسید، کی دوست داره اون چیزی رو که داره می بینه تعریف و توصیف  کنه.ولی نباید هیچ کس چشمهاشو باز کنه.با  ید با چشم بسته تعریف کنید.از هیچ کس صدائی در نیومد.

گفت دوستای من!

دوستای من؟!

اولین معلمی بود که ما را دوست خطاب می کرد.

معلم  دوباره پرسید،هر کس جواب بده من به او نمره بیست می دم.!

یوسف دستش را بالا گرفت.با لهجه و با لکنت زبان گفت آقا اجازه!من کبوتر می بینم.!

بچه ها زدند زیر خنده.

معلم گفت آفرین   ،بیست!

یوسف قُلدُر و شرور مدرسه بود و مبصر کلاس.!

معلم گفت یوسف تو حتما کبوتر داری؟

یوسف با خجالت سرش را به علامت مثبت تکان داد!تا اون موقع معلم ها ما را دهاتی ها سگ باز و یا کفتر باز خطاب می کردند و ما جرات نداشتیم که بگیم کبوتر داریم..اعلب بچه  ها و بزرگتر ها در خانه شان کبوتر داشتند.در مدرسه در باره کبوتر هایشان صحبت می کردند.  گاهی حتی در کلاس درس از پنجره آسمان را و پرواز کبوتر ها  را تماشا می کردند .اغلب بچه ها عصر ها در بالای پشت بام بودند و عاشقانه پرواز کبوتر هایشان را تماشا می کردند.

معلم با لبخند گفت  ،من هم کبوتر دوست دارم.بچه ها خندیدند

حالا دیگه اغلب بچه چشمهایشان را باز کرده بودند.فضای کلاس مثبت و صمیمی  شده بود.

اما یوسف چشمهایش را باز نکرده بود.!

حالت یوسف عوض شده بود. یوسف که همیشه برای ما مثل یه غول بود،حالا مهربان و صمیمی به نظر می امد.

آرام و سبک بال مثل کبوتری که دست آموز باشد.

نمی توانستیم باور کنیم.!

یعنی این همان یوسف است که خدا را بنده نبود و از بچه ها حتی پول زور می گرفت!؟.و معلم ها هم از او می ترسیدند!؟

مثل اینکه اصلا یوسف دلش نمی خواست چشم هایش را باز کند.

 در حالی که چشمهایش بسته بود و تبسمی بر  لب داشت و چهره اش مهربان می نمود شروع کرد به ترکی حرف زدن .بچه ها زدند زیر خنده.معلم گفت بچه  ها ساکت باشید!

بزارید یوسف حرفهاشو یزنه.

یوسف گفت آقا !آقا باخوی !

آقا آقا نگاه کنید!

او گوگرچین بوی نو قارا نو گورورویز !

اون کبوتر ِ گردن مشکی رو می بینید؟!

او  منیم سوزلریم آننار!

اون حرفهای منو می فهمه!

باخوی نَجیر مللق ورو رو!

ببینید چه جوری مللق می زنه!

آقا معلم هم حرفهای یوسف را تایید می کرد.

معلم پرسید ،یوسف می تونی عکس این کبوتر رو بکشی؟

یوسف جواب داد بله.

یوسف در هیچ درسی خوب نبود.وقتی که معلم دیر می امد ،از بعضی از بچه ها که قصه بلد بودند می خواست که قصه تعریف کنند.ما بچه ها از قصه خیلی خوشمان می آمد.یوسف هم خیلی خیلی از قصه خوشش می آمد.

معلم  شروع کرد به ترکی با یوسف صحبت کردن.!

همه ما تعجب کردیم.

خیلی خیلی خوشحال شدیم.

معلم ترکی بلد بود.!

همیشه معلم ها ما را ترک زبان نفهم خطاب می کردند.!

حالا این معلم با ما به ترکی صحبت می کرد.

یواش یواش یوسف چشمهایش را باز کرد.

نگاهی به بچه ها و نگاهی مهربانانه به آقا معلم کرد.

آقا به ترکی دوباره به یوسف گفت،یوسف قارداش ماشالله  سنه!

حالا برو پای تابلو عکس کبوتر گردن مشکی رو بکش!

یوسف رفت و با اشتیاق شروع به کشیدن تصویر کبوتر بر تابلو کرد.

واقعا ما باورمون نمی شد.!

این همون یوسفه که برای ماها مثل غول بیابانی بود.حتی گچ گرفتن بلد نبود.

حالا دارد کبوتر نقاشی می کند.

کبوتر یواش یواش جان می گرفت.زنگ را زدند.اما هیچ کس از جایش تکان نخورد .هیچ کس نمی خواست کلاس تمام بشود.

همه با اشتیاق داشتیم جان گرفتن کبوتر را تماشا می کردیم.

حال و هوای کلاس حال و هوای دیگه ای شده بود.

زنگ تفریح تمام شد.و زنگ کلاس را زدند.معلم باید می رفت و معلم دیگری می امد.

معلم درس علوم  آمد درب کلاس را باز کند دید که همه ساکتند.تعجب کرد.

خوب او آقای حسن رابطی را می شناخت. می دانست که او توانایی خاصی در ارتباط با دانش آموزان دارد.اما وقتی یوسف را پای تابلو دید و چشمش به تصویر کبوتر افتاد.از حیرت فریاد کشید و با لهجه همدانی گفت ،جلل الخالق!! نمی تانم باور کنم.

 معلم های دیگر حتی بعضی از دانش آموزای کلاس های دیگه که  در راهرو بودند و صدای بلند شگفت زدگی معلم را شنیده و آمدند و از درب کلاس با دیدن یوسف و تصویر کبوتر حیرت زده  شدند.

یوسف چهره اش نورانی شده بود.انگار اصلا هیچ کس را  نمی بیند.بچه ها محو تماشای کبوتر و یوسف و آقا رابطی شده بودند .انگار یوسف داشت پرواز می کرد.انگار کبوتر   در آسمان تخته سیاه داشت پرواز می کرد.

انگار معلم داشت پرواز می کرد!

انگار همه بچه ها داشتند پرواز می کردند!!

 

 

لینک
۱۳٩۱/٥/٢٥ - parviz mohammadi

   دیدار دبیرکل سازمان ملل از گالری اصفهان در سارایو   

چند شب پیش دبیر کل سازمان ملل آقای بانکی مون به همراه آقای باقر عزت بگوویچ رایست جمهوری بوسنی از گالری اصفهان در سارایو دیدند نمودند

لینک
۱۳٩۱/٥/٢٠ - parviz mohammadi