عشق در قروه درگزین   

 

زنی  حدودا چهل و پنج  ساله با لباس رنگی و روسری ابریشم گلدار بر سر که از سرش می افتاد ،با دلهره و نگرانی وارد اتاق شد و به دخترش نگاه کرد دلش لرزید.در حالی که نگرانی در چهره  اش مشهود بود و داشت درب اتاق  را  می بست  با دلخوری و تلخی گفت  ،

قاپونو باقلادا

در  را ببنددیگه!

و بعد لحن خود را تغییر داده و ادامه داد،

زاهرا جان قیزیم یاواش اوخو!

زهرا جان دخترم یواش بخوان!

 فضای غروب ِ قروه درگزین را،صدای دل انگیز دختری که به ترکی و به آرامی می خواند تغییر داده بود.

با آنکه آن دختر بسیار آرام می خواند و سعی می کرد  که صدایش را  حتی  همسایه ها  نشنوند.با این حال در عمق وجود دختر آتشی شعله ور بود که دختر نا خود آگاه  گوئی می خواست تمامی مردم شعله های آن آتش را ببینند و او می خواست  نغمه خاموش او را همه مردم قروه درگزین و حتی تمام مردم دنیا بشنوند.او می خواست نغمه خاموش دلش را جهانیان به گوش جان بشنوند..آرام و سوزناک و خاموش  می خواند.. 

 همه مردم    قروه درگزین  در آن غروب انگار در فضای دلشان نغمه ای  ناشناخته و اسرار آمیز ی طنین  انداخته بود.مردم نمی دانستند که این نغمه ای که  در درونشان طنین انداخته است ،از کجاست و چیست؟!به گونه ای که انگار دلها به تپش افتاده بود همانند دلشوره ای و حس غریبی .

 

همه به هم می گفتند که بیلمیرم نییَه  بو آغشام اورگیم تُووا دوشوب!

یا می گفتند بیر ذات اورگیمه چنگ چالورو

پنج شش  سالی می شد که زهرا سکوت را شکسته بود و خجالت را به کناری گذاشته بود و شروع کرده بود  به ترانه  خواندن .تا قبل ازآن زهرا گاهی در دل خود  ترانه های فارسی و یا ترکی می خواند.  بعد ها کم  کم  صدایش را که تنها خودش می شنید بلند تر کردو  با عدم اطمینان به صدای خود و با خجالت  با صدای خفه ای و با حالتی که انگار صدا یش را در گلو یا سینه خود حبس کرده  و به صورت خیلی آرام با ترس و لرز  خواندن ترانه را  شروع کرد.

گاهی به یاد مادر بزرگش می افتاد که هنگام بافتندگی و یا هنگام کار کردن به آرامی زمزمه می کرد و صدای دلنشینی داشت.گاهی تعزیه می خواند و گاهی دوبیتی ها ی ترکی.دوبیتی هایی که برای زهرا خیلی صمیمی و دل انگیز می نمودند.

مادر بزرگش تعریف می کرد که در نوجوانی در پشت دار قالی ترانه های ترکی می خوانده است. و در عروسی ها هم دایره به دست می گرفته و در بین زنها و دختر ها می خوانده است.مادر بزرگ زهرا بارها و بارها با خوشنودی و تبسمی بر لب   تعریف کرده بود که چگونه غلام که به او قارا غلام می گفتند ،یک روز که از کنار خانه انها می گذشته است صدای او را می شنود و عاشق صدای او می شود و پدر و مادرش را به خواستگاری می فرستد.

آنها در محله قنبر آباد قروه درگزین زندگی می کردند.مادر بزرگش تعریف می کرد که قنبر آبادی ها خانواده های  اسم و رسم داری بودند.در قدیم اغلب همسایه ها دور هم جمع می شدند و مردها بش ترکی می خواندند و یا یا شب ها قصه می گفتند و یا از قدیم ها تعریف می کردند.

مثلا تعریف می کردند که کلبه مراد وقتی شب در صحرا داشته آبیاری می کرده در نزدیکی کهنه آسیاب  یک  دفعه او یک زنی صدا می کند.سرش را که بلند می کند می بیند که یک زن سفید پوش و بلند قد و لاغری در کنارش ایستاد و دارد او را تماشا می کند.کلبه مردا که نترس و رشید بود ،اول یکه می خورد و لحظه ای زبانش بند می آید.بعد خودش را جمع و جور کرده و می پرسد تو کی هستی؟زن پاسخ می دهد من 

مادر بزرگش تعریف می کرد که جناب محمد آقایی بود که با اینکه کشاورز بود اما،یک شاهنامه قدیمی داشت و اغلب  برای همسایه ها شاهنامه می خواند.جناب محمد آقا اسب سوار خوبی بود و  گاهی بر روی اسب  به ترکی ترانه می خواند .دانا و حکیم بود و مردم به او خیلی احترام می گذاشتند.ا و  کتاب  هایی هم داشت که به ترکی بودند. جناب محمد آقا خیلی اشعار ترکی می دانست و با صوت زیبا آنها را می خواند.

مادر بزرگ می گفت در قدیم اغلب مردها بش ترکی  (یک نوع شعر مخمس  که داستانی را تعریف می کنند)و نیز  ترانه های   ترکی می خواندند.

همچین زنها وقتی دور هم جمع می شدند به ترکی می خواندند.بعضی از زنان  در قروه بودند که برای هر موضوعی شعر می ساختند.و خیلی از اتفاقاتی که می افتاد زنان به صورت شعر در آورده و می خواندند و این باعث می شد به زودی شعری تازه در میان مردم  دهان به دهان رواج  پیداکند.مردها شب ها که برای شب نشینی می رفتند در کوچه ها سوت می زدند و می خواندند. و بعضی از جوانان قروه شب ها نی زنان از کوچه دلبرشان می گذشتند.صدای قهه قهه مردان وز نان در قروه می پیچید.

مادر بزرگش تعریف می کرد که همسرش  یعنی  قارا غلام که پدر بزرگ زهرا باشد ،خیلی صدای خوبی داشت.به طوری که شبها که برای آبیاری به صحرا می رفت وقتی در صحرا می خواند صدایش در قروه شنیده می شد. می گفت پدر بزرگت خیلی ترانه  و قصه و شعر بلد بود و تا اخر عمرش می خواند.

بچه که بود صدایش خیلی نازک بود و موقع حرف زدن انگار دارد جیغ می زند.بچه  ها به او  چک چکی یعنی جیر جیرک می گفتند. گاهی از صدای خودش خجالت می کشید.یک بار اول ابتدائی در مدرسه در زنگ هنر با ترس و خجالت  دست بلند کرده بود تا ترانه ای را بخواند.اما تا شروع به خواندن کرده بود بچه ها به او خندیده بودند و معلم گفته زهرا جان تو بهتر است هیچ وقت نخوانی!

اما زهرا همیشه در دلش می خواند.

مدتی بود   که دیگر زهرا نمی توانست جلو خودش را بگیرد.گاه با صدای نسبتا بلند می خواند.مادرش نگران و مضطرب می شد  که مبادا صدای زهرا را همسایه ها بشنوند.

 از زمانی که شروع به  ترانه خواندن کرده بود  خیلی زود در مدرسه به او لقب بلبل زاهرا  و یا ییرلی قیز یعنی دختر باترانه  داده بودند.البته در مدرسه دوستانش به او  قارا قیز هم  و یا قارا زهرا یعنی دختر سیاه و یا زهرا سیاه هم می گفتند.

زهرا از  کودکی با همه شوخی می کرد و هیچ وقت حرف کسی را به دل نمی گرفت او  را همه دوستش داشتند.

در مدرسه در زنگ تفریح بر روی میز می زد  و می خواند و گاهی هم دختر ها می رقصیدند.چندین بار ناظم مدرسه به انها هشدار داده بود.

همه معلم ها و ناظم مدرسه از تغییر رفتار زهرا تعجب می کردند و سوال می کردند که چطور شده است  که آن زهرای خجالتی شروع به خواندن کرده است!!

در مدرسه دوستانش  سر به سر  او می گذاشتند و برای او شعر می خواندند..

زهرا زاهرا سو

الده دایراسو

وُر گومبوللاسو

قیز لر اویناسو

زهرای  ی زهرا

در دستش دایره

بزن که گوم گوم صدا بده

تا دخترا برقصند!!

غروب قروه درگزین همیشه برای زهرا قشنگ بود.غروب  ها جوانی با صدای ملایم  در خانه همسایه می خواند. زهرا این صدا را خیلی دوست داشت از بچه گی به آن عادت کرده بود و به نوعی این صدا جزئی از صدای دل زهرا شده بود.

هر روز یک ترانه و یا یک آهنگ جدید.گاهی هم  همان ترانه ای که از بچه گی هادی می خواند.این ترانه ساده را زهرا خیلی دوست داشت.از کودکی به آن عادت کرده بود.

دام داما دور داموموز

قوشادو رایوانوموز

سن اوردان چیخ من بوردان

توتسو دونیان آدوموز

بام به بام است بام ِ مون

در کنار هم ایوان ِ مون

تو از اونجا در بیا ،من از اینجا

دنیا رو بگیره نام ِ مون

و یا می خواند..

قاشون قارا گوزون قارا سرمه نی نینیر سن

زهرا احساس می کرد که صدای هادی  در فضای خانه پیچیده

 

صدای  هادی ،!

اما نه نمی تواند هادی باشد

هادی رفته است.!

آری هادی رفته بود و  صدایش اما دایم در فضای دل زهرا طنین داشت.

 

 

سالها زهرا و هادی به ترکی از پس دیوار ها برای هم  می خواندند.

ترانه های ترکی وسیله بیان احساسات و اندیشه ها و حالات هادی و زهرا بودند.

اما سالها بود گوئی نتوانسته بودند سیر به چهره هم نگاه کنند.گویی یک چیزی مانع از آن می شد که آنها با هم رو در رو شده و حرف دلشان را به هم بزنند.

خانواده هر دو می دانستند که آنها همدیگر را دوست دارند.اما آنها را جدی نمی گرفتند.و گاهی هم اصلا به روی خودشون نمی آوردند.

زهرا وقتی بچه بود خیلی زبر و زرنگ بود .با پسر ها بازی می کرد و سر به سر پسر ها می گذاشت.چهره ای سبزه و موهای صاف  و مشکی رنگی داشت وصورتش هم کمی گرد بود و چشمانی مهربان و بادامی درشت  به رنگ  قهوه ای  روشن داشت.انگار در چشمانش همیشه نور  خوشبختی  می درخشید.اما بچه ها با گفتن قارا زاهرا یعنی زهرا سیاه گاه او را می آزردند.اغلب جلو آیینه خودش را می آراست.از سیاه بودن خودش ناراحت می شد.

آرزو می کرد که رنگش سفید شود.کرم و پودر  مادر را به صورتش می زد.اما فایده نداشت.اغلب با مادرش درد و دل می کرد.و می گفت که چرا من باید مثل پدرم سیاه می شدم.؟مادرش می گفت قیزیم قارا دادلو ودوز لو اولار.یعنی دخترم سیا با مزه و با نمک می شود.

مادر بزرگ زهرا می گفت در قدیم هر دختری که سفید بود و چاق بود می گفتند ماشاالله قیز آب باقو دو    عین ِ  کاغاذ و ،  ککلیک کیمین کوکدو.(ماشالله دختر سفیدِ سفید مثلِ کاغذِ و مثل کبک توپوله)

نشانه زیبائی دختران سفید بودند و توپول بودن بود.و دخترانی که غب غب داشتند خیلی طرفدار داشتند.

زهرا از هادی یک سال کوچکتر بود.

 هادی قدی متوسط داشت.از بچه گی آرام و کمی خجالتی بود. چشمانش روشن  ودرشت بود.و صورتش کمی پرگوشت  و رنگ صورتش سفید و کمی به سرخی می زد.

زهرا  و دختر های محل سر به سر هادی می گذاشتند . می گفتند،

هادو !هادو!

سوزومون دادو

هادو !هادو !

یارون هاردادو!؟

هادی! هادی!

مزه سخنم!

هادی!هادی!

یارت کجاست؟!

دختر و پسر های همسایه  زمانی که بچه بودند کفش دوزک را بر روی دستانشان می گذاشتند و می گفتند..

بابام یولو  منیم یاروم هایاندان گَلَر

بابام یولو به ترکی یعنی کفش دوزک،از آن می پرسیدند که یارشان و یا عروسیشان از کدام طرف می آید.به هر طرفی که کفش دوزک پرواز می کرد،می گفتند که دلبرشان و یا همسرشان از ان طرف خواهد آمد.

این بازی برای زهرا و هادی خیلی شیرین بود.اما هیچ وقت کفش دوزک به سوی خانه هادی و یا زهرا پرواز نکرد.

در آن زمان قروه داشت به سرعت زبان  ترکی خودش را از دست می داد.خانواده ها با فرزندانشان به فارسی حرف می زدند.و لهجه خاص فارسی قروه ای به وجود امده بود.تا حدود 30 سال پیش اکثریت قریب به اتفاق مردم قروه به ترکی صحبت می کردند و خانواده ها با بچه هایشان هم به ترکی صحبت می کردند.

 

 بر خلاف خانواده زهرا که پدر و مادر  ش  گاهی با بچه ها به فارسی صحبت می کردند،  پدر و مادر هادی با فرزنددانشان به ترکی صحبت می کردند.

پدر هادی اغلب به ترکی با صدای خوب  می خواند.مادر هادی هم از صدای همسرش خوشش می آمد.

پدر هادی نوار های عاشق های ترکی را گوش می کرد.اما خجالتی بود .و بسیار با آبرو.سعی می کرد که صدایش زیاد بلند نشود.اغلب که به باغ می رفتند آنجا پدر هادی  با صدای دلنشینش می خواند.

پدر هادی از تیلیم و از ورقی و یا میرزا طاهار و..می خواند.سعی می کرد به سبک عاشق حیدر بخواند.بچه که بود آرزو می کرد که در عروسیش ساز و دهل بزنند و نیز عاشق ها مثل  عاشق حیدر را هم دعوت کنند که بخواند.

هادی از پدرش در باره تیلیم می پرسید.پدرش بارها و بارها قصه تیلیم را برای هادی تعریف کرده بود.

پدر بزرگ هادی چاروه دار  و کشاورز بوده است.آنها چندین الاغ داشتند که از قروه به روستا های دور دست ،صابون و سنجاق و پارچه و داس و بیل  توسط آهنگران خوب در قروه   ساخته  می شد می بردند. آنها را در روستاهای دیگر با کالاهای مثل گندم و یا مرغ و تخم مرغ و روغن حیوانی مبادله می کردند.هنوز تا سال 1350 در بیشتر روستاها  دادو ستد به صورت مبادله کالا با کالا بود.

گاهی با الاغ تا شمال ایران یعنی تا رشت و یا بندر انزلی یا پهلوی می رفتند.از آنجا برنج و یا نفت می آوردند.

پدر بزرگ هادی  پیاده  و یا با الاغ به روستاها و شهر های زیادی سفر کرده بود.انسانی با درایت و سخندان  و آرام بود.  همیشه تبسمی بر لب داشت.او بخصوص در روستاهای قاراقان و روستاهایی مثل سنگک ومرغی زیاد رفت و امد می کرد.حتی زمستانهایکی دو ماهی در انجاها اقامت می کرد.انباری در آنجا ها اجاره می کردند و به داد و ستد مشغول می شدند.چون در زمستان سرما ی شدید و برف بسیار باعث می شد که راه ها  مدت ها بسته باشد.

پدر بزرگ هادی در روستای مرغی زادگاه تیلیم ،از مردم عادی  خیلی شعر ها یاد گرفته بود.عاشق خیرالله عاشقی که با سواد بود و دیوان شعری داشت و صدای بسیار شگفتی داشت و اهل روستای زاویه بود ،زمستانها می امد در روستای مرغی می ماند.تا شعر های تیلیم را از زبان زنان و مردان مرغی بشنود و آنها را گردآوری نماید.عاشق خیرالله با پدر بزرگ هادی دوست بوده و اغلب شبها به نزد پدر بزرگ هادی می آمده و با هم به گفتگو می نشستند و شعر می خواندند.

پدرش تعریف می کرد و می گفت که تیلیم اهل روستای مرغی ساوه بوده است.با دستش جنوب شرقی قروه را نشان می داد و می گفت روستای تیلیم به ما خیلی نزدیک است.اگر از راه های روستایی برویم شاید 30 کیلومتر بیشتر نباشد.

می گفت ،می گویند تیلیم در بیست سالگی در اصفهان به مقام اجتهادی می رسد.وقتی به روستایشان بر می گردد.می بیند که معشوقه اش را که نامش مهری بوده است داده اند به شوهر  به یک مقام ارتشی . غم بزرگی و درد عظیمی تیلیم را در بر می گیرد.چند روزی تیلیم هیچ حرف نمی زند.اغلب می رود به صحرا .یک شب در بین روستای مرغی و سنگگ که یکی دو کیلومتر بیشتر از هم فاصله ندارند، در کنار راه و در زیر یک صخره  می نشیند و  اشک از چشمانش سرازیر می گردد و با هق هقی آرام گریه می کند. با خودش زمزمه می کند..

هاردا سن مهری ؟هاردا؟!

و اینقدر گریه می کند که از حال می رود.در عالم رویا می بیند که آقایی سبز پوش بالای سرش آمد و او را بیدار کرده و می گوید پسرم این کاسه را بگیر از دست من بخور  و بلند شو.

تیلیم بیدار می شود سپیده زده بود و احساس می کند که سبک شده است و حالت عجیبی پیدا کرده و به خانه بر می گردد.لباس روحانیت خود را در اورده و لباس عاشق ها را  بر تن کرده و ساز قدیمی  پدر بزرگش را از تاقچه اتاق بر داشته  و از خانواده اش اجازه سفر خواسته و راهی سفر می گردد.

او به دنبال مهری معشوقه اش می رود.در هر روستایی برای مردم می خواند .می گویند او تمام احکام اسلام را به شعر ترکی و با ساز می خوانده است و در اشعارش حکمت و فلسفه و عشق الهی و علم موسیقی و علم نجوم و...گنجانده شده است.

هادی آرزو داشت که یک روز بتواند به روستای تیلیم برود و آنجا را از نزدیک ببیند.اغلب به سوی جنوب شرقی  قروه درگزین می ایستاد و احساس می کرد که صدای تیلیم را می شنود که هنوز هم دارد از مهری می خواند.

هادی خیلی دوست داشت که بتواند ترکی بخواند .اما پدرش هم  که اشعار ترکی را سینه به سینه یاد گرفته و  حفظ کرده بود  به سخیتی نمی توانست ترکی بخواند.از پدر بزرگ   هادی یک کتاب کهنه و پاره شده مانده بود که در آن به عربی و فارسی و ترکی نوشته شده بود.پدرش می گفت که این کتاب متعلق به پدر پدر بزرگش است.

هادی اغلب این کتاب را بر می داشت و سعی می کرد چیزی از ان را بخواند اما نمی توانست.

سال اول ابتدائی به آرامی سپری می شد.خواندن الفبا و بعد از چند ماه نوشتن جملات ساده  و خواندن شعر های ساده.از همان ابتدا هادی در حفظ شعر استعداد خاصی از خود نشان می داد. و سعی می کرد حتی چندبیت شعر بگوید انگار جمله های گنگی در وجودش بودند که می خواستند بر روی ورق ردیف بشوند و جان بگیرند.اما هیچ کلمه و جمله ای را هادی نمی توانست خلق کند. هادی  اغلب حرف و کلمه برای بیان احساس درون خود کم می آورد.در وجود هادی  گوئی شعر ها و جمله هایی وجود داشتند که نمی توانستند  متولد بشوند..هادی دردرسهایش خوب بود و شاگرد آرام و با هوشی بود.و بسیار با ادب بود.شاید تنها شاگردی بود که هنوز به سختی فارسی حرف می زد . به او بعضی از دوستانش تورک هادو می گفتند!؟

یعنی هادی ترکه!

با اینکه خود بچه ها هم ترک بودند ،اما هادی را به نوعی مسخره می کردند.اما هادی چندان به این مسایل اهمیت نمی داد.

چون اکثر بچه  ها، دیگر فارس شده بودند.یک روز کتاب قدیمی را به مدرسه آورد و به معلمشان نشان داد.معلم توانست فارسی و عربی ان را بخواند.اما ترکی را  به سختی بعضی از کلماتش را می توانست بخواند.

هادی در پشت جلد کتابهایش عکس می کشید .عکس پرنده و گل.

یک روز در پشت جلد کتابش نوشت..دام داما دور داموموز!!

خیلی خیلی ذوق زده شده بود.هادی توانسته بود به ترکی بنویسد.!

به زبان مادریش به زبانی که مادرش هنگام به دنیا آمدن و هنگامی که رشد  می یافت لالایی ها برای  او خوانده بود.به زبانی که پدرش برایش ترانه ها خوانده بود.به زبان خودش. به زبان اجدادش به زبانی که هزاران سال معرفت و علم و عشق و تجربه نسل به نسل از طریق آن انتقال یافته بود.

دوست داشت این اثر بزرگ را به کسی نشان بدهد.به یکی از دوستانش در کلاس نشان داد .او هادی را مسخره کرد.

گفت این که چیزی نیست.اصلا چرا می خواهی به ترکی بنویسی؟!

هادی چیزی نگفته بود.

مدرسه ها که تعطیل شد ،مادر زهرا آمد نزد مادر هادی و از او خواست اگر می شود کتاب سال اول ابتدائی هادی را بدهد به زهرا تا او با زهرا کار کند.مادرش هم از هادی اجازه گرفته کتاب های هادی را به زهرا داد.

هادی احساس عجیبی یافته بود.انگار بدون ترس و خجالت حالا دیگر می تواند با زهرا حرف بزند.انگار دیگر می تواند برای زهرا بخواند.احساس این را داشت که دیگر زهرا را گم نخواهد کرد.

زهرا هم با گرفتن کتاب های هادی در دست احساس عجیبی می یافت.دلگرم و خوشنود.

اولین چیزی که توجه زهرا را جلب کرد نقاشی هایی بود که هادی بر روی جلد کتابهایش کشیده بود.بارها وبار ها آنها را تماشا می کرد.

سالها بدین گونه می گذشت.هادی دائیم دلش برای زهرا می تپید.همیشه زیر چشمی بالکن زهرا را نگاه می گرد و یا پنجره اتاقشان را .شب چراغ های روشن خانه زهرا برای هادی دل انگیز و امید بخش بودند.

هادی مثل پدرش غروب ها عادت داشت به آرامی بخواند.چند سالی بدین منوال گذشت.کم کم هادی خواندن و نوشتن ترکی را با تلاش و عشق بسیار آموخت.

احساس رهایی و فرح بخشی می کرد.حالا دیگر گنگ نبود.آن همه احساسهای ناشناخته و کلمات و جملات ناشناخته ای که در کودکی در خیالش شکوفه  می داند  ولی هادی نمی توانست آنها را بر روی صفحه بیاورد،حالا دیگر بر روی اوراق دفتر ها و جلد کتابهای هادی جاری می شدند.و هادی نوشته های ترکی خودش را باغهای آرزو های خودش می دید و هر روز در آنها سیر می کرد و با صدای بلند هر چه می خواست بر  در باغ نوشته های ترکی اش می خواند.

به ترکی و به زبان مادریش وبا ز بان دلش اوج می گرفت تا آنسوی ستاره های عشق پرواز می کرد.

اما متاسفانه تنها هادی بود که در قروه به ترکی می نوشت و حتی معلم های ادبیات که خود از قروه بودند نمی توانستند به زبان مادری خویش بخوانند و بنویسند.

پدرش هم انگار بال و پر گرفته بود.پسرش هادی به ترکی شعر می نوشت و برای پدرش می خواند.

کم کم پدر هادی هم ترکی خواندن را یاد گرفت و اشعار هادی را با صدای دلنشینش می خواند.

سال سوم راهنمائی معلم ادبیات هادی را عاشق حافظ و عاشق مولانا کرد.و حافظ شیرازی مونس هادی شد.و سعی می کرد با آهنگ غزلیات حافظ را بخواند.

یک دیوان کوچک حافظ همیشه در جیب و یا کیفش حمل می کرد.در صحرا با صدای بلند می خواند.و یا اینکه فال می گرفت.به فال حافظ اعتقاد داشت و با حافظ درد دل می کرد.

 

 

هادی و زهرا بزرگ می شدند .

هادی  از زمانی که رفت به مدرسه به نوعی دیگر احساس می کرد که از روبرو شدن با زهرا خجالت می کشد.هر چند از کودکی هادی خجالتی بود و کمتر با دختر ها می جوشید.اما با این حال هادی و زهرا با هم دوست بودند و هم بازی.ولی انگار یک باره یک دیوار نامرئی بین او و زهرا کشیدند.

بیشترین ارتباط هادی و زهرا در طی چندین سال کتابهای هادی بودند.نقاشی ها و شعر های ترکی و یا فارسی هادی که بر جلد کتابهایش نوشته بود.

زهرا در باغهای شعر هادی و در میان قصه های نقاشی های هادی خودش و هادی را می دید و لمس می کرد.در آن باغها می دوید و می پرید و می رقصید و فریاد می زد.

مادر هادی چندان تمایلی به وصلت با خانواده زهرا نداشت.حتی نگران روابط عاطفی هادی با زهرا بود.

همیشه به هادی می گفت علایق  و روابط عاطفی این جوری ، زود گذر هستند و  به این گونه احساسات کودکانه نباید زیاد بها داد.

هادی چیزی نمی گفت.اصولا هادی کم حرف بود و کمتر افکارش را با کسی در میان می گذاشت.دنیای هادی درس بود و شعر ترکی و در این اواخر حافظ و صحرا .گاهی با موتور در صحرا در کوره  راه ها می تاخت و با صدای بلند به ترکی می خواند.

هر جا گل زیبائی می دید ،هر جا منظره دلنشینی می دید  عطر زهرا را  بیشتر احساس می کرد و چهره  زهرا را  آشکار تر می دید. و احساس می کرد  که زهرا هم در آن جا حضور دارد.

سالها پر شور و پر تلاتم سپری می شد.زهرا اغلب در خانه بیشتر نقاشی می کرد و یا ترانه می خواند و می رقصید.حالا دیگر زهرا بزرگ شده بود.هنوز هم در مدرسه در بین همکلاسیهایش به او قارا زهرا و یا زهرا رقاص می گفتند.زهرا قد کشیده بود. در نگاه اول زهرا دختری نازک و ظریف و کم رو و کم حرف به نظر می رسید.اما در کلاس و در خانه با موسیقی و با رقص خود فضا ی محیط را پر شور و حال می کرد.

معلم ها به شوخی می گفتند که زیر چهره مظلوم و آرام زهرا یک آتش پاره قایم شده است.اگر کسی اولین بار زهرا را ببیند با خودش می گوید این دختر بیچاره چقدر مظلوم است.!

هادی در دانشگاه در یک شهر دیگر قبول شد.زهرا دلش به تپش افتاده بود.انگار قروه داشت خالی می شد .انگار همه جا را یک سکوت جانکاه داشت فرا می گرفت.

هادی می رفت.با هزاران عشق و آرزو.

هادی در خیالش زهرا را هم با خود می برد.با خودش فکر می کرد اگر بتواند کاری پیدا کند  و پول جمع کند  و پس از چهار سال به خواستگاری زهرا برود .

سالهای غربت سالهای سختی بود.هادی در درسهایش موفق بود.اما هنوز هم گاهی بی اختیار در کلاس درس  بر روی جلد کتابهایش شعر های ترکی می نوشت و یا نقاشی می کرد.فکر می کرد که شاید باز کتابهایش را زهرا بخواند.

تعطیلات دانشگاه که شروع می شد ،غوغایی در وجودش بوجود می آمد.دل توی دلش نبود.تصمیم می گرفت که به یک نوعی عشقش را به زهرا بیان کند.

گاهی با خودش فکر می کرد که با مادرش در باره زهرا صحبت کند .اما خجالت می کشید و خود به خود سرخ می شد و شرم می کرد.با خودش می گفت ،نه!نه!درست نیست!

پدر و مدرم شاید ناراحت بشوند.

بعداز  دو سال زهرا هم راهی شهری دیگر شد.راهی شهر شیراز تا در انجا تحصیل کند.زهرا هم دلش در هوای هادی بود.حالا زهرا در گروه موسیقی دانشگاه آواز تمرین می کرد  گاه هنگام تمرین با صدای بلند می خواند.صدایش بسیار دلکش بود.

در شیراز با چند دختر ترک قشقایی  آشنا شده بود.چقدر دلنشین بود به زبان مادری و به زبان ترکی در غربت با دوستان صحبت کردن.یک با ر در تعطیلات به همراه همکلاسی دخترش به روستای آنها رفته بود. دوستش چقدر خانواده مهربانی داشت.برادر دوستش هم تازه درسش را تمام کرده بود.با هم آشنا شدند.در باره تاریخ قشقایی  ها و شعرای آنها و عاشق های ساز بدست زهرا می پرسید.

به یاد هادی بود.

همان هادی که او را با زبان و ادبیات ترکی آشنا کرده بود.در حقیقت زبان مادری خود را به او هدیه داده بود.

زهرا تصمیم می گیرد که پایان نامه اش را در باره نقش ادبیات شفاهی ترکی قشقایی در تعلیم وتربیت کودکان  بنویسد.

رشته زهرا علوم تربیتی بود. و عاشق این رشته بود. 

برادر دوست قشقایی اش اهل موسیقی بود.بیشتر قشقایی ها با موسیقی مانوس بودند.او ساز درست می کرد.و ساز قشنگی می نواخت.زهرا به ساز قشقایی که گوش می کرد دلش هوای هادی بیشتر  را می کرد.

برادر دوست  زهرا یک ساز به زهرا هدیه داد.و الفبای ساز زدن را به او آموخت.

حالا دیگر زهرا اغلب در گوشه ای از خوابگاه می رفت و ساز می نواخت و به آرامی می خواند.

 

سال آخر دانشگاه هادی بود.هادی در رشته خود در دانشگاه سر امد بود و مقالات علمی خوبی در مجله دانشگاه می نوشت. در عین حال مطالعات خود را در ادبیات ترکی ادامه می داد.

در موسیقی ترکی هم فعالیت می کرد و  عاشق های ترکی را که ساز بردست آهنگهای شور انگیز می خواندند را ،بسیار دوست می داشت.گاهی خود ر ا در هیبت عاشقی ساز بدست می دید 

نوشته هایش به زبان ترکی محکم و جدی شده بودند.گاهی شعر هایش را برای پدر و مادرش می خواند و آنها از شعر های ترکی هادی لذت می بردند.گاهی هم باورشان نمی شد که این شعر ها نوشته پسرشان هادی باشد.

یک روز مادر زهرا آمد  پیش مادر هادی و سر صحبت را باز کرد .گفت زهرا را برادر همکلاسی اش در شیراز خواستگاری کرده است.نمی دانم چکار کنم.مادر هادی که همیشه نگران این بود که مبادا هادی  از زهرا خواستگاری کند و اصلا  از ابتدا هم مخالف وصلت با خانواده زهرا بود.توی دلش شاد شد و گفت اتفاقا ما هم برای هادی رفتیم خواستگاری .دختر عمویش را در تهران خواستگاری کردیم.آخر الان چند سال است که همدیگر را می خواستند.

مادر زهرا در درونش انگار یکباره آتشی به پا شد اما به روی خودش نیاورد.گفت انشالله خوشبخت بشوند.بالاخره اینها باید ازدواج کنند.

مادر زهرا آمد به زهرا گفت،مادر هادی می گوید که هادی و دختر عمویش قرار است اردواج کنند.می گفت چند سال بود که آنها همدیگر را می خواستند.

زهرا نمی دانست چه بگوید.

زبانش بند آمد و گلویش  خشک شد،

به سختی آب دهانش را قورت داد و خودش را به سختی جمع و جور کرد و تبسمی تلخ نموده و گفت خیلی خوبه!خدا را شکر!انشالله خوشبخت بشوند.

غروب بود ،انگار صدای هادی در فضای خانه پیچیده است.اما این صدا هم شیرین و گوارا بودو هم تلخ و زهر گونه.هم نفرت در درون زهرا شعله ور می شد  وهم عشق.

تعطیلات تابستان تازه شروع شده بود و زهرا ساز بر دست به قروه بر گشته بود.

همسایه ها پچ پچ می کردند.

ابتدا مادر و پدر زهرا با نگرانی و با تعجب به ساز ی که در دست زهرا بود نگاه کردند و حیرت زده شدند.

معمولا پدر زهرا سعی می کرد با دخترش با احترام برخورد کند.مادر را فرستاد و گفت با زهرا صحبت کن .این ساز را از کجا آورده است.

زهرا برای مادرش توضیح داد.

زهرا دیگر نفهمید چه می کند.شروع کرد به خواندن ونواختن .

مادر زهرا سراسیمه شده بود نمی دانست چه باید بکند.

مردم قروه گوئی آتشی در دلشان افتاده بود .هیچ کس نمی دانست که این حالت از کجاست. و نغمه  ای عجیب در فضای دلشان طنین انداخته بود

تا صبح زهرا آرام و قرار نداشت.قرار بود که به همکلاسی خود جواب بدهد. مردد بود چه باید بکند؟

پدر و مادرش اصرار داشتند که جواب مثبت بدهد.چون خیلی وقت بود که خانواده پسر اصرار می کردند .زهرا گیج شده بود.مادرش  مرتب او را دلداری داد.

زهرا سرش را بلند کرد و گفت مادر !بگویید بیایند خواستگاری.من قبول می کنم.

 هادی تابستان باید برای درسش در تهران می ماند.سرش گرم درس و تحقیق بود.اما آن غروب در تهران یک احساس عجیبی به او داده بود. بغض گلویش را گرفته بود.

انگار می خواست برود  بر فراز البرز با صدای بلند بخواند.دلش بد جوری هوای زهرا را کرده بود.

قلم و دفتر را برداشت وشروع به نوشتن کرد.

قارا گوزلو قروالو قیز

اسمر اوزلو  سن دادلو قیز

تورک دیلین شیرین بالدو قیز

تمیز اورکلیم سن عزیز

 اِلچی گلیریک سیزه بیز

هادی با خودش فکر کرد دوماه دیگر به قروه که برگشت با مادرش در باره زهرا حرف خواهد زد و به او خواهد گفت که می خواهد زهرا را عقد کند.چرا که درسهایش تمام شده و در یک مرکز تحقیقات جغرافیائی قرار است شروع به کار کند.

روز ها با تلاتم ها سپری گشتند.هادی سوار بر اتوبوس با دست پر با چند مقاله علمی چاپ شده و نیز با یک دعوت به همکاری  در مرکز مطالعات جغرافیائی راهی دیار خویش می شد.راضی بود.اتوبوس که به قروه نزدیک می شد ،دلش بد جوری  به تپش افتاده بود.

حافظ را باز کرد و برای خود ش فال گرفت.

بنال بلبل اگر با منت سریاریست

که ما دو عاشق زاریم و کار ما زارایست

از فالی که برایش آمده بود تعجب کرد.

یک تصنیف آذری را شروع کرد به زمزمه کردن

عشقین وریب قَنَت منه

سن سیز یوخدور حیات منه

گونده مین یول گورسم گنه

ایستَییرم گورم سنی

لحظه ای در خیالش غرق جمال زهرا شد ه بود.

صدای بوق های ممتد ماشین ها او را به خود آورد.نزدیک میدان رزن  اتوبوس ایستاد تا کاروان عروس بگذرد.

هادی با خودش اندیشید تا چند ماه دیگر کاروان عروسی او و زهرا هم از این جاها با جلال و شکوه خواهد گذشت.

نگاهش را به بیرون انداخت.ماشین عروس رادید.چهره عروس آشنا بود.باورش نمی شد!

عروس خیلی شبیه زهرا بود.!

 

 

لینک
۱۳٩۱/٤/۱٢ - parviz mohammadi

   تعریف عشق   

در دور دست های زمانه،من با او در دُرد خانه های عشق جام سر می کشیدیم .مست می شدیم.و در کوچه های یکرنگی ها آواز می خواندیم و می رقصیدیم.


عاشقی بود و شوریده گی و سر از پا نشناختن.و دل به حق تعالی باختن.گاه در بر هوت خیال با اسب عشق تاختن .خویش را گم کردن و خویش یافتن.

قصه خانم دکتر مُبینا،قصه یه عشق ِ .قصه سوختن و در دلها آتش افروختنه.خانم دکتر مبینا که نام اصلیش کاتارینا می باشد و در اصل مسیحی کاتولیک بوده است.سالها قبل یک حس قشنگ و مرموزی او را به دنیای شرق فرا می خواند.زبان و ادبیات عربی و آنگاه فارسی.شاید او به دنیال عشق گم شده خویش در شرق ناشناخته می گشت.همه چیز برایش تاریک و گنگ می نمود.هیچ چیز از زبان عربی و فارسی نمی دانست.اما در عمق وجودش هنگام تکرار کلمه فارسی گوئی چشمه ای زلالی می جوشید  و کسی می آمد  و او را به اسمی و به زبانی  آهنگین صدا می زد  که گوئی سالها بود این صدا و این زبان را  می شناخته است.و در اوج خیالش ستاره ای سوسو می زد .ستاره ای که ستاره ی گم شده اش بود.

وارد شدن در عرصه زبان فارسی دشوار ،گاه ناممکن می نمود.گاه با هراس قدم در دنیای ناشناخته زبان و ادبیات فارسی می نهاد ،گاه غرق می شد .گاه سرگشته می شد.

اما کم کم پنجره دلش به سوی باغهای حافظ و خیام و مولانا و عطار  و فردوسی گشود شد.

عاشق شد.سخت عاشق شد.شب ها و روز ها گوئی آتشی که هیچ آبی آن را نمی توانست خاموش سازد ،وجودش را فرا می گرفت.از آن سوختن لذت می برد.گاه مست ِ مست می شد.

و گم خویش را در اسلام یافت.

آه اسلام!

او اسلام را دین قشنگی یافت.

برا ی او اسلام دین بخشش و ارزش بود. دین رهایی و وصل شدن به اصل بود.

او مسلمان شد.

آه اسلام برای او دشت های بی و در پیکر تاختن اندیشه و خیال بود و آسمان فراخی برای پرواز آرزوهایش

با خانم دکتر مُبینا  در دوران دور آشنا شدم دوست و همکار شدیم.شعر ها ترجمه کردیم.در درد خانه خیام پیاله پیاله دُرد مرد افکن سر کشیدیم.مست می شدیم و در ملکوت و در سکوت نعره مستانه می زدیم.

اکنون مُبینا ،زبان حافظ و خیام و مولانا سعدی و فردوسی را  می شناسد.

او اکنون در این سرزمین کوچک که دل دریایی و بس بزرگ دارد،از عین القضات و ازباباطاهر و از مولاناو از عطارو.. سخن می گوید.

او اکنون در این سرزمینی که بوسنی و هرزگوینش می خوانند،درس عشق می دهد.

آری درس عشق!

آه عشق!

آه عشق!

لینک
۱۳٩۱/٤/۱٢ - parviz mohammadi