برف و آفتاب و باغ   

روز یکشنبه

نرم مثل پنبه

برف می اومد 

برف می اومد

با حدیث و حرف می اومد

انگاری باغچه شکوفه می داد

انگار باغچه عشق داره می زاد

برف های سفید

گرم و پر امید

اومده آفتاب

نرم بی شتاب

لای شاخه ها اون لونه ساخته

انگاری به باغ دلش رو باخته

انگاری به باغ دلش رو باخته

لینک
۱۳٩۱/۱٢/٢۱ - parviz mohammadi

   آهای مادر ِ خو بم!   

مادرم تاج سرم
با وجودش عاشقم
حل میشه با نگاهش مشکلم
مهرش همیشه در دلم
بچه که بودیم
نان تازه رو از دست مادر می ربودیم
بر ترکه چوب اسب می روندیم
واسه ی گلا شعر می سرودیم 

مادر م به ترکی نغمه های ساده می خواند

او خیال و اندیشه ام را بال می داد

او به من می گفت

انسانها را دوست بدار

در دشت های اندیشه ات

برای هر کسی باغی بکار

او به من می گفت ،
گاه آفتابی باش 
گاهی ببار

مادرم می گفت به ترکی،

آخ بالام!

سیزی دونیایا ساتمانام!

او مرا بر روی پاهایش می گذاشت

با نگاهش در دلم هر دم ستاره ای می کاشت

او برای من به ترکی می خواند

لا لا ،لالاسو گلیر

یاتار یوخوسو گلیر

اوزاق یول ،اوزاق منزیل

ایندی قاقا سو گلیر!

یا که از آسمان ماه را به خانه مان دعوت می کرد

با او در زمستانهای قروه

که برف می پوشاند همه جا را

خانه دلهای ما هیچ نمی شد سرد
دلمون با  عشق مادر گرم می شد
سنگ سخت در دستای ما نرم می شد

می زدود با عشق از اندیشه هامان رنج و درد رو

بعد ها که بزرگ شدم

تاری از تنه درخت تراشیدم ماه ها مخفیانه

در انبار تاریک خانه

تا برای مادرم بنوازم

تا برای مادرم از عشق نغمه سازم

دور مادر م می گشتم من با سازی بدست

سبک بال پر شور و مست

من به ترکی برای مادرم می خواندم

ای آنا جان قوی د ولانوم باشووا من

عاشقم من پیلوویا ،آشویا من!!
او هم می گفت به من ،

آلله سنه عقیل ورسی!!

مادری دارم که دنیای صفاست
مهربان و خوش قلب و با وفاست
از کدورت ها رهاست
مادر من گوهر جانست .پر بهاست
مادر ِ من
مادر من
 
لینک
۱۳٩۱/۱٢/٢۱ - parviz mohammadi

   تولد همسرم افسانه رضایی   

هنوز به دنیا نیامده بودی


آنجا که نور بودی

در سرزمین بلور بودی

پر از ترانه و سرور بودی

آنجا که تن نب.د

آنجا که تو ومن نبود

آنجا که تنها عشق بود

عشق

یعنی تمامی امواج و انوار تو

در یک هماهنگی با انوار مهربانیها

با هزاران رنگ اما با یک رنگی

با هم همگون می گشتند

و تو به سر چشمه مهربانی ها می پیوستی

و برای تولدی تازه

آماده می شدی

وقتی که تولد یافتی

نوری زلال از آسمان به زمین تابید
وقتی تولد یافتی

اذان در فضای روستای نییًر پیچید

مادرت که فرشته سان بود به مهربانی خندید

و کبوتران روستای من شادمانه پرواز کردند

و من دلم تپید

مهربانی میهمان هر خانه شد

همه ترانه ها افسانه شد

همه ترانه ها افسانه شد

احساس رهایی کردم

احساس کردم که جاریم همچو رودم

و من اولین شعر دلم را سرودم

با انکه یک پسر کوچک بودم

آن روز ٬آغاز آسمانی بود

آن روز ٬دل افروز بود

بیا تا دو باره با هم تولدی تازه بیابیم

عاشق شویم

نور عشق را بر هم بتابیم

بیا !بیا!

لینک
۱۳٩۱/۱٢/٢۱ - parviz mohammadi