بوگنجه   

بیر گوزل قدیمی موسیقی

بیر گوزل گجه

یاقوش یاقوب گوللر و آغاچلار ایسلانوبلا

و بیر سرین نسیم اسیری

یارو گئجه دی

من گوزل نقش لر ایچینده

و چبراغانلوق ایچینده

               اوتور موشام یازورام

هر طرفده ساز لار

هر طرفده کتابلار

بو گئجه گاه ساز ایله همدم اولاجایام

گاه کتابلاردا گزجه یم

بوگئجه ارته یه جک  گوللر ایله

 گاه خیاللار ایله

یولداش اولاجایام

غزل اوستادونون

شیزالو حضرت حافظین شعر لرینی 

اوخویاجایام

غزلر ایچینده یارومو آختاراجایام

بوگئجه اوزوم ،اوزوم اولاجایام

بوگنجه ارته یه جک

اولدوزلار ایله همدم اولاجایام

بو گئجه من ینگی بیر معنی یاشام دان تاپاجایام

بوگنجه ...

 

 

لینک
۱۳٩٠/۳/۱٧ - parviz mohammadi

   عاشق ِکوچک(بالاجاعاشیق)قسمت سوم   

 

 

آلله هو چاقورا هر کس اورکدن

اورگینده آلله هون عشقی یانار

اورک اولار آزاد هر درد و  هر بلادن

جسم و جان آلله هو درک اِدَر قانار

 

                                      عاشیق  ناصیر ! یولون مبارک  لای لای!!

 

هر کس خدا را از دل صدا کنه

عشق خدا در دلش شعله ور میشه

دل میشه آزاد از هر درد و بلائی

جسم و جان خدا رو  حس می کنن          

  ای عاشق کوچک راهت مبارک!لالائی

دائی غلام در حالی که ساز را بر سینه فشرده بود و در بالین ناصر نشسته بود.به آرامی می نواخت و  می خواند.

خانه دائی غلام بر بالای تپه ای که به آن قالا دینگه سی می گفتند قرار داشت.و از بالکن خانه دائی غلام تمام قروه دیده  می شد.و پدر بزرگ ناصر هر صبح و غروب و شب بر بالای بام خانه اذان می گفت.

ناصر گوئی ساهلست به خواب رفته است.گوئی  روز ها راه رفته  و سنگ حمل کرده و چنان خسته است که روز ها نخواهد توانست از خواب بیدار شود.

اما یک تبسم دلنشین بر چهره اش بود.و آرام و سبک بال خوابیده بود.پدر ناصر سراسیمه آمد به خانه و سراغ ناصر را گرفت.

مادر ناصر که هنوز به خودش نیامده بود.در برابر سوال شوهرش که سراغ ناصر را می گرفت،زبانش بنده آمده بود.و تنها با لکنت زبان گفت ناصر ..غلام ..ساز

 

پدر ناصر با عجله به سوی خانه غلام رفت.دید که همه در بالکن جمع هستند.و دروسط ناصر به آرامی خوابیده است.

 

رنگ از رخ پدر ناصر پریده بود و نمی دانست چکار باید بکند.

از دست غلام خواهر زنش و خانواده زنش عصبانی بود.محکم با کشیده زد به صورت غلام!!

اوغوموی باشونا نه گَتیرمیشَی!!؟

بر سر پسرم چه بلائی آورده ای؟

اونو دلی ایله میشَی!

او را دیوانه کرده ای!

ساز را از دست غلام گرفت و شکست ...و پرت کرد از بالا به پائین.

پسرش را بر کول گرفت و برد.

پدر ناصر نمی دانست چکار باید بکند.با خودش می گفت .

یا حسین اغولومو سندن ایستیرم!

یا حسین پسرم رو از تو می خوام!

 

 

 

لینک
۱۳٩٠/۳/۱٥ - parviz mohammadi

   عاشق کوچک(بالاجا عاشیق) 2   

 

 

 

 

یک غروب دل انگیز بود.غروب دل انگیز بهاری در قروه درگزین.انگار حتی بلبلها و پرنده گان و کلاغ ها و پرستو ها که در اطراف کاریز  و بر بالای مسیر آب که پر از درختان بلند سرو تبریزی بود،ولوله کنان پرواز می کردند ،همه ساکت شده بودند. و همه داشتند به یک نغمه عجیب و شور انگیز گوش می کردند.!

و دختران قروه که برای آوردن آب به سرچشمه کاریز و چشمه های دیگر می رفتند و هر غروب در سر پشمه ها غوغا به پا می کردند و صدای خنده های قشنگشان در فضا می پیچید.همه و همه ساکت شده بودند...

برای لحظه ای تمام مردم  قروه محصور نغمه سازی که سوزناک بود و صدائی که طنینی آسمانی داشت ،شده بودند.

دلی ناصر چنان بر سیم ساز می نواخت که تار با ارتعاش  نوای پنهان فرشته گان با نوای قلب عاشقان خاموش ،هم نوا شده بود.و صدای دلی ناصر انگار روح آدم ها رو  به اوج عشق الهی وصل نموده بود و دمی همه مردم قروه درگزین دلهایشان آلله می گفت.

من گئدیرم حق یولو نا نهایت

آلله هون عشقیدی منه کفایت

قروالو عاشقم قالون سلامت

قروالونو اسیر ائتمز جهالت

مولانو چاقوران مرادون آلار

قروالونون اورگینده حق یانار

منه دئیین ،دئیین دلی دیوانه

قروالو دینیندن اُلماز بیگانه

قروالو ناصرم یار علی اوغلو

اورگیمده دریا ،دریا سوز دولو

.....

به راستی گوئی به دریای بیکران عشق الهی وصل شده بود.و با نوای سازش و صدای دلنوازش بردلهای تشنه شراب عشق الهی می ریخت.

برخی از مردها که سیگار دستشان بود، آن را زیر پا اندخته و له کردند.

در برخی از خانه ها عده ای خما ر بودند و عده ای در کنار منقل نشسته بودند. آنها که خمار بودند در دلشان نور خدا و نوای آلله پیچید. و برخاستن و پیمانه ای آب سر کشیدند و به گفتند سلام بر حسین!!

و از بند  ابلیس رها شدند.

مادران و زنان که سالها فرزندشان وی ا همسرانشان در بند اعتیاد بودند و  رنج و بدبختی بسیار کشیده بودند ،با دیدن عزیزان خویش که یک باره آثار گندیده گی از وجودشان محو می گردد،تبسمی نمودند و یا زهرا گفتند.

و آنان که کنار منقل بودند،یا علی گفتند و یک از بالا به جسم گندیده خویش نگاه کردند و باورشان نشد که آین اجساد گندیده انها باشند.!

و درد رنج زن و فرزندان و مادر و پدر خویش را لمس کردند .سوختند.و دوباره گوئی نور حق در وجودشان تابید.

و پاک شدند. 

مادر دلی ناصر در خانه محو نوای ساز و صدا شده بود.

و فریاد زد یا حضرت معصومه!!

بو منیم اوغلوم ناصردی!!

و پدر ناصر که در صحرا  داشت علف می چید،از نوای ساز و طنین صدا  در حالت خاصی فرو رفته بود.

در دلش صلوات می فرستاد!

باروش نمی شد!

این یعنی ناصر پسر من است؟!

نه!

غلام دائی ناصر یک باره به خودش آمد .از چشمانش اشاک جاری بود. نمی دانست کجاست و در چه مکانی و در چه زمانی قرار دارد.

 

انگار سالها گذشته بود.

به خودش امد.

دید ناصر پسر خواهرش ساز بر دست دارد و شوریده و رها می نوازد و می خواند.و صدایش چنان طنین داشت  غلام تمام وجودش آتش شده بود.

اما نگران ناصر شده بود.ناصر بر افروخته بود و چشمانش را بسته بود و اشک از چشمانش جاری بود.

غلام با نگرانی صدا کرد ناصر !

دایو جان داهو بسدی یاندوردون منی!

داهو بسدی دایو جان اوزونده یانور ای!

دائی دیگه بسه! منو سوزوندی!

بسه دیکه دائی جان خودت هم داری می سوزی!

ناصر لحظه ای چشمش را باز کرد وب ه دائی اش نگاه کرد.

و لحظه ای مکث کرد.

و به دانی عمیق نگاه کرد و تبسمی نموده

و ساز را بیشتر به سینه اش فشرد گفت یا علی!!

منیم عاشیق دایو م غلام

مولام علییه من قولام

ایستیرم من عشق له دولام

عاشقلره من دوست اولام

                         قلبیم آلله  آدون چالا

                     دردلری جانلاردان آلا

منی ایله عشق له تانوش

دائم منه عشقدن دانوش

..... این را که خواند یک باره ناصر از حال رفت...

غلام گوئی که حدس زده بود که ممکن است ناصر حالش دگرگون شود.فورا پرید و ناصر را گرفت.و به آرامی پیکر ناصر را روی زمین گذاشت.و رفت اب اورد و سر ناصر را بر روی پاهایش گذاشت و آب داد و گفت یاحسین!!

ناصر تبسمی کرد و سبک بال گفت دایو جان باقوشلا!

من بیر آز ایستیرم یوخلویام!

دائی جان ببخش می خوام کمی بخوابم...

......

 

 

 

 

لینک
۱۳٩٠/۳/۱٤ - parviz mohammadi

   سنی گورورم   

هر ییره با خورام سنی گورورم

سنی چوخ ایستیرم،سنی سوویرم

 

م

 

 

لینک
۱۳٩٠/۳/۱۳ - parviz mohammadi

   عشق از درگزین تا آمریکا   

معلم عشق بود.

پاک سرشت بود

شیخ هِلمینسکی(helminski) با همسرش از آمریکا به سارایو امده بود.او سی و چند سال است که ره عشق می پیماید.مسلمان گشته است.و دلش آلله می گوید.و پیرو محمد ص و مرید مولا علی ع  است .انسانها را به دوستی فرا می خواند.

آرام 

اما در تلاتم

دوست امریکائی من داوید ، او را به سارایو دعوت کرده بود. داوید  همسرش ایرانی بوده و با همسرش اشعار شعرای ایرانی را به انگلیسی ترجمه و چاپ کرده اند.داوید خود شوریده ای است در یا دل.

من ترتیبی دادم که جمع کوچکی در خدمت  استاد هلمینسکی  و همسر سبک بالش باشیم.

او از دل گفت

از بی قراری گفت

از معشوق گفت

برای یار خواند

تار نواخت و همسرش دف.

گفتم از دیار همدانم از درگزینم.

گفت آنجا مقدس است چرا که اولین شیخ من یوسف همدانی بوزنجردی است.

گفتم از بوزنجرد زاد گاه من فاصله خیلی کمی دارد

گفت برای همین عطر یار مستت نموده و  سر گشته شده ای!

گفتم آری !

سر گشته ام!

به معشوق دل بسته ام

گفت این دل بستگی ات پیوسته باد

تا به او بپیوندی!

 

 

لینک
۱۳٩٠/۳/۱٠ - parviz mohammadi

   یاقچو دوستلار   

آ

آقا هادی و مهدی ضرابیایککی یاقچو قارداش. یاقچوسوزلر دانوشان.نچه ایللر مکتبه مدرسه یه برابر گئدیک.

قوروا بولاغ اوتویولو.قیراقوندا1355 فروردین آیو

یاقچو دوستلار

یاقچودوستلار

آلله بیزه باخسو دوستلار

دوست باغوندان

توپراغوندان

حق بولاغو آخسو دوستلار

اوتوراک بوالاغ باشوندا

 جوانلار اللی یاشوندا

آرزولاردان دانوشاک

عیلمه ، عشقه بیز  قاروشاک

عشق و  سو دا ایله باروشاک

حق شرابون بیردن گُومَک

مولا علی بیزه کُمَک

گلن گونلردن اوخویاک

غوصصا دان غم دن قورخ مویاک

یاقچو دوستلار

حق قاپوسون

مولام علی 

اوزوموزه آچسو دوستلار

یاقچو دوستلار

 

یاقچو دوستوم و عمو اوغلوم.علی اسدی کمال سولداکی.اورتادا حسین آقا عمو اوغلوم

مرحوم حاج اسد دین آتامون عمیسینین جنگلی(مدرسه نین یانوندا)

 

ا

چانوگرین داغو.ساغدا کینی تانومورام.اورتادا آقای علی اسدی کمال سولدا من.آیاخداکی آقای احمد اسدی کمال .عمواوغلوم بیرام 1356

 

لینک
۱۳٩٠/۳/۸ - parviz mohammadi

   مست ِ عشق   

 با حالت خاص و با ذوق  وارد گالری شد. انگار  سالهاست به دنبال این فضا می گشته . یک باره  نگاهش به تصویر حضرت مولانا جلال الدین افتاد که به صورت تابلو فرش بافته شده و در گالری قرار د اشت.

با احترام و با عشق به سویش رفت و به آرامی و احترام نشست.و نگاهش کرد.

از من پرسید آیا می تواند با پشت دستش  ان را نوازش کند.

به گفتم البته!

از حالت او تعجب می کردم

خیلی جوان بود!

پرسیدم او را می شناسی؟

نگاهی صمیمی و آشنا همراه با قدردانی به من انداخت و سرش را با شادمانی تکان داد .گفت بله مگر می شود او را نشناسم!

سالهاست با اشعار او به ورای این جهان پرواز می کنم. و سالهاست با اشعار او روحم صیقل می یابد.

پرسیدم ،فارسی بلدی؟

گفت نه اما به انگلیسی و ایتالیائی می خوانم.و استادی دارم که فارسی می داند و چند سال است که نزد او درس مولانا را می آموزم.

پرسیدم ،آیا ایتالیائی هستی؟

پاسخ داد آری

پرسیدم چند سال داری؟ و چه کاره ای؟

گفت 23 سال دارم

صاحب یک شرکت هستم

با هم وارد دنیای فلسفه و عشق و عرفان شدیم

او را بسیار عمیق و دانا و با سواد یافتم.

پرسیدم این همه عمق و پویائی و شوریده گی را آیا از پدرت به ارث برده ای؟ و یا اینکه از طرف مادری شما اهل اندیشه هستید؟

گفت پدرم صاحب شرکت بسیار بزرگی در ایتالیا است .و از طرف مادری هم هیچ کس در این وادی ها نیست.

و ادامه داد من از کودکی با بچه های دیگر فرق داشتم.

یک چیزی را گوئی گم کرده بودم.

و سالها قبل با شنیدن یک آهنگ متحول شدم. و احساس کردم که این آهنگ یک باره تمامی فشار هائی که در طی این سالها بر روحم بود را  زدوده و روحم را رها یافتم.

و در یافتم که کسی دارد از مولانا می خواند.

به دنبالش رفتم.

خیلی گشتم.

استادی را یافتم که پاک بود و صادق .و گوئی دریای متالاتمی بود از عشق الهی.

مسلمان شدم

و گم شده خود را در مولانا یافتم

اکنون .روز گارم با اسلام با صفا شده است.و با مولانا روحم از انجماد ها رها می  گردد

 

 

لینک
۱۳٩٠/۳/٥ - parviz mohammadi

   سکینه دختر حسن بابا و بانیو باغهای بهاری در قروه درجزین   

دخترم دلارا !

 

تو از من می خواهی که برایت قصه بگویم. امروز می خواهم برای تو از خاله ام بگویم.

دخترم چندین شب است که خواب می بینم که در زاد گاهم در کنار چهل چشمه هستم.چشمه  های زلال  و صاف جاری هستند.و آفتاب بر روی آنها تابیده و سنگ های بستر چشمه ها همچو گوهر های رنگارنگ می درخشند.و اطراف چشمه ها انواع  گیاهان معطر  سر سبز قد بر افراشته اند.

می بینم که آنجا ما بچه های فامیل جمع هستیم و بر روی پوست درختان داریم ناشی می کشیم.

می بینم که پدر بزرگم نشسته است و خندان است و خاله ام سکینه در حالی که در کنار دیگ آش نشسته است  بچهها  و زنان با لباسهای محلی کاسه بدست صف کشیده اند تا آش ببرند.واو با یک دستش آش می ریزد و لبخند قشنگی بر لب دارد و با دست دیگرش کتاب گرفته و می خواند.انگار از درون دیگ به جای آش شعر در کاسه مردم می ریزد. همه خوشحالند.

انگار این چشمه ها و باغها ی اطراف متعلق به او هستند.

 

آری دخترم .این روز ها با عزیزانم هستم.

 

دخترم دلارا!

تو خاله هایت را دوست داری.

آنها خیلی مهربان هستند.تو را خیلی دوست دارند.و بسیار زحمت تو را کشیده اند.تو با عزیزانت زندگیت معنی قشنگی یافته و می یابد.احساس اینکه ریشه داری و ریشه های به مهربانیها و محبت و فداکاریها وصل هستند،تو را شکوفا تر می سازد.

برای همین شناختن ریشه ها به تو کمک می کند که خود و پیرامون خود بهتر بشناسی و راه درستی در زندگی به پیش بگیری.

دوست داشتن  دیگران  بخصوص   دوست داشتن  عزیزان و اینکه بدانی عزیزانت نیز تو را دوستت دارند،یکی از قشنگ ترین عواملی است که به روح تو و اندیشه تو بال و پر می بخشد.و تو در این جهان خود در حلقه ای به هم پیوسته از انسانیت و مهربانیها  می بینی.

محبت دائی و  پسر دائی و دختر دائی وعمو و خاله و عمه و دختر خاله ها و پسر خاله ها و دختر عموها و پسر عمو ها  همه و همه از نظر روحی قوی و محکم می سازند.

دلارای من

دختر خوب من!

همانطور که باره و بار ها برای تو گفته ام .من در میان محبت اقوام خویش به دنیا آمده وبزرگ شده ام.

و یکی از کسانی که بخش مهمی از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی من با وجود او محبت ها و صحبت های او  و همنشینی با فرزندان او ،معنی دلنشین تری یافته است،خاله ام می باشد.

آری دخترم ،خاله ام سکینه.

برای من او مثل یک گنجینه از خاطرات و شعر های ترکی بود که هر کدام از آنها کلیدی بودند برای بهتر زیستن.

آری دخترم  من هم خاله ای داشتم.که دنیای من با او فرزندان او و خانه او همیشه دلنشین تر و شاداب تر و با معنی تر می گشت.

.

خاله ام عشق به انسانها داشت بخصوص به همسایه ها. عشق به یاد گیری و او گنجینه ای از شعر بود. و با شعر های ترکی رو ح مرا به سوی باغهای  بهاری پرواز می داد.و روح مرا با گلهای معنویت همنشین می ساخت.

 

خاله ام استثنائی بود.

 

می پرسی چرا استثنائی بود؟

چون او زبان گلها را  می دانست.از کودکی شعر های قشنگی یاد می گرفت و انها را با حالت دلنشین می خواند.

برای این استثنا بود که تا اخر عمرش با کتاب و با شعر همنشین بود

برای این استثنائی بود که تا آخر عمرش  دروازه خانه اش به روی میهمانان باز بود.و دلی دریائی داشت. به درد دل همسایه ها گوش فرا می داد و برایشان همیشه خوبی می خواست.

کوچه  ،با او صفا داشت.

و بخش مهمی از دنیای کودکی و نوجوانی و جوانی من در خانه خاله ام گذشته است.

خاله من دختر زهرا سلطان بود.زهرا سلطان شیر زن بود.زیبا و با تدبیر.و شدیدا متعهد به خانواده اش.زهرا سخت گیر بود.و سعی می کرد  اولین دخترش را خوب تربیت نماید.

خاله من پدرش مردی بود انسان دوست.شاعر و اندیشه ورز .نترس بود و به دنبال عدالت بود.و عاشق کتاب.

مرد عجیبی بود.قوی و فرز و صدای دلنشینی داشت.

اغلب در بالای مهتابی و یا بالکن خانه اش می نشست. خانه ای که در کنار کاریز ساخته بود  و درختان بید و سرو تبریزی قد کشیده بودند و روی بالکن و  مهتابی بزرگ و بلندی که ساخته بود را پوشانده بودند.

اغلب کتاب شعر بر دستش بود و با صدای دلنشین و بلند می خواند.

و پرندگان و قمری ها و پرستو ها گوئی این خانه و ساکنانشان را دوست می داشتند.و گوئی در آسمان و بر بام این خانه احساس نزدیکی و امنیت می کردند.حسن برای پرندگان دانه می ریخت و برای انها شعر می خواند.

آری دخترم.

دلارای من!

ان زمانها در روستای ما مدرسه نبود.اما بچه با شعر و قصه و چیستان و با تعهد و تدبیر بزرگ می شدند.

بچه ها از کودکی خودشان اسباب بازی می ساختند و با هم بازی می کردند.و در عین حال به خانواده کمک می کردند.

بچه ها یاد می گرفتند که اندیشه و احساساتشان را با شعر و ترانه ابراز نمایند.

خاله ی من سکینه.در کنار مادر ش بافتن قالی و رنگ امیزی و شناختن زبان گلها و گیاهان صحرائی را یاد می گرفت.و شاد بود و خندان.به پدرش افتخار می کرد. و خود را در امنیت و در میان خوشبختی ها حس می کرد.

به شعر های پدرش گوش می کرد.

اولین بار   که در قروه  مدرسه ایجاد  ب شد ،خیلی ها حتی با رفتن پسر ها به مدرسه مخالفت می کردند.

اما پدر بزرگ من دست سکینه را گرفته و به مدرسه برد. و  اولین بار   مدرسه جدیدی باز شده بود که چند دختر بودند که با پسر ها در یک کلاس درس می خواندند.

سکینه هوش بالائی داشت.و خیلی با احساس بود.با همه دوستانش خوب بود و دوستان زیادی داشت.

بعضی وقتها خوابهائی که می دید به واقعیت تبدیل می شدند.ودر عین حال به دنبال پیدا کردن راز آفرینش بود.در اعماق خیالاتش حس قشنگی داشت.نوری را حس می کرد که گاه این نور   تمامی وجود او را روشنی می بخشید و سکینه سبک بال و خندان بود.

سعی می کرد اندیشه های پدرش را درک نماید و سعی می کرد که با پدرش همراه باشد.

پدر سکینه به دنبال ساختن زندگی تازه و دلنشین برای همه بود. افکاری که خیلی ها نمی توانستند درک نمایند.

و عاشق پدرش بود.

و آرزو می کرد که یک روز بتواند کتابهای پدرش را بخواند.و آرزو می کرد که بتواند یک روزی کتاب بنویسد.

سکینه مهربان بود و دلسوز.

اون موقعها در قروه درجزین تنها تا کلاس چهارم ابتدائی مدرسه بود. 

سکینه پس از پایان مدرسه کم کم شروع به خواندن کتابهای پدرش کلیات سعدی و اشعار ترکی و مثنوی و رباعیات خیام  و منطق الطیر عطار و قصه های گوناگون ترکی و فارسی.و از طرفی دوبیتی های ترکی و اشعار ترکی که ان زمان بسیاری از زنان و مردان نسل به نسل اموخته بودند ،آموخته بود.برای هر موضوعی شعری می یافت و با تبسمی دلنشین شعر ترکی می خواند.

دخترم.

می دانی که انسان زمانی می تواند در فراز و نشیب روزگار سربلند و موفق باشد که  با دلی پر از مهر و محبت و یا توکل به خدای متعال و با روحیه ای بخشند ه با الهام از ریشه هایش و با یاد گیری از گذشتگانش بتواند آینده ای روشن و انسانی و عالمانه برای خویش و پیرامون خویش به تصویر بکشد.

دخترم!

نازم دلارا!

به تو می نازم دلارا!

تو دلت ساز سعادت دارد 

با تو همسازم دلارا

دخترم.آن روزها ما در جمع عمه ها و عموها و پسر عموها و پسر خاله ها بودیم

این جمع بودن ها و با هم بودن  ها از کودکی به ما اعتماد و اعتبار به خویشتن را هدیه می داد.

همسایه ها و خویشان و مادر بزرگ و پدر بزگ عمو ها و عمه ها و..همه وهمه در شکل گیری شخصیت ما نقض داشتند.

با عمه هایمان در یک خانه بسیار بزرگ با اتاق ها و انبار ها  های تو در تو .که هر کدام راز های بسیاری داشتند.و آن سوی دیوار خانه ما صحرا بود و باغ بود و کوهساران با خیال ما همنشین بودند.

بچه ها بسیاری بودیم که در یک خانه زندگی می کردیم. و بدینسان دنیای کودکی ما  بازی بود و با هم بودن بود و همبستگی بود و احترام و تعهد.

دوران کودکی ما خلاقیت بود و پرواز کردن ها بود.

 

عمه های دانا و مهربان ما از کودکی با قصه ها و ضرب المثل ها روح وما را پرورش می دادند.

عمو ی پدرم و دائی مادرم در همه حال پشتیبان ما بودند و دائی پدرم پیامبر بود که همیشه برای ما قصه های تازه می آورد.

در هر فرصتی ما جمع می شدیم. و عمه ها برای ما قصه می گفتند . زبان گل و خاک را و درختان را می شناختیم. و در زمستانهای سرد و سوزان قروه ما دلگرم بودیم.

و ما  بچه ها به امید آمدن فردا های رنگارنگ و بازی و ساختن یک اسباب بازی  و خواندن یک شعر و کشف ستاره در آسمان  دلگرم بودیم.

و در این میان خاله ما،قصه دیگری بود.

خاله سکینه خانه اش روبروی دکان پدرم بود.

ان زمانها قروه بازار با صفا و پر رونقی داشت.صدای چکش آهنگران و صدای پنبه زدند لحاف دوزان و رفت و امد شترها و اسب ها و الاغ ها و مردمان با لباسهای گوناگون.

بازار قروه را فضای خاصی می بخشیدند.و ما از هر صنعتگری و از هر مسافری چیزی می آموختیم. زندگی ما مکتب خانه بود و مدرسه بود و دکان پدر و صحرا و طبیعت و گلها و گیاهان و قصه ها و شعر ها و گرمی بازی با  دوستان بسیار.

ما در هر فرصتی  می دویدیم به  سوی خانه خاله سکینه.

درب خانه انها همیشه باز بود.

و از صندوق خانه نان بر می داشتیم و یا کشمش و غیره.

ان موقع ها پختن نان زحمت بسیار داشت. و گندم گران بود.و خاله ما بخاطر ما مجبور بود هر چند روز یک بار نان بپزد.

در خانه خاله سکینه شعر بود و بازی بود و کتاب بود.

دخترم !

بدان که شخصیت و اندیشه پدرت  در ان محیط و توسط خاله ها و عمه ها و عمو ها و پدر بزرگ و مادر بزرگ و ملای مکتب خانه و مدرسه و معلمها شکل گرفته است.

دخترم !

از هنگام تولد تو در باره تو نوشته ام و می نویسم.

در باره تو نوشته ام و می نویسم.

در باره ریشه های تو می نویسم و نوشته ام

می دانم که به تاریخ علاقمندی .امیدوارم که بتوانی مسیر درستی را برای زندگی ات انتخاب نمائی.

دخترم دیشب خواب می دیدم که  با هم یعنی من و مادرت و تو و شهریار برادرت در یک باغی می گردیم. در آن باغ  کنار یک بوته بزرگ گل سرخ صندوقی بود.

تو به سوی ان صندوق رفتی و از من اجاز ه خواستی تا ان را باز کنی.

صندوقی بود با نقش و نگار و به نظر می رسید که از نقره ساخته شده باشد. تو نتوانستی ان را باز  کنی.چون قفل بود.

از من خواستی که /انرا باز کنم.

دیدم که روی صندوق نوشته شده است .برای دلارا!

نتونستم باز کنم.

دیدم که از میان قصری که در ان باغ بود.خاله ام خندان بیرون آمد!

به تو گفت دلارا!

دستت را در ان آب بشور !

تو در جویباری زلالی که جاری بود دستت را شستی.

و خاله ام گفت حالا نفس عمیق بکش !

و دلت را با مهربانیها و با عشق خدا بیارا!

و تو چنین کردی

و وقتی دست به سوی قفل صندوق بردی صندوق باز شد.!

یک تاج قشنگ بر روی پارچه ای در ان صندوق بود.

به تاج خیره شدی و تبسم دلنسینی بر لبت نشست.و چشمانت فروغی خاص یافت.

به خاله نگاه کردی

او گفت این تاج برای تو است.

 

 

چون تو به دختر او چند سال پیش کتاب دادی و با مهربانی با او برخورد کردی.

تاج را با شوق و با شگفتی بر داشتی و خاله آمد  تو را بوسید و تاج را بر سر تو گذاشت.

گفت تو دل آرائی1

و بعد گفت پارچه را از روی صندی بر دار.

و زیر مخملی که تاج روی آن قرار داشت چندین کتاب بود.

آری خاله من شهبانوی باغ های شعر و دوستی بود. و او تاج  معرفت را همراه با کتابها یش به تو بخشید

دخترم دلار!

دستانت قشنگ ترین آهنگ ها بنوازند

و دستانت برای خوبی بنویسند

دلت همیشه با نور الهی آراسته باشد

و تو دلها را با خوبیها و نور خدا بیارای

و ریشه هایت را فراموش نکن

 

شاید یک سال پیش در خواب دیدم که یک باغ بزرگی است در قروه پر از درختان بلند و سرسبز و پر از بوته های گل سرخ محمدی و گلهای دیگر.و پرندگان با نغمه های گوناگون می خواندند.در وسط این باغ یک خانه ای بود که در میان بوته های انبوه گلها گوئی پنهان شده بود.

دیدم که خاله ام سکینه قنبری با لباس گلداری با چهره ای شاداب و خندان از قصر بیرون آمد و در جلو قصر چشمه آبی بود و در انجا می خواست چیزی را بشوید.

من آرزو کردم که ای کاش ما هم همچنین باغی داشتیم!

 

چند سال قبل یک روحانی در قم خواب می بیند که در یک راهی دارد می گذرد و یک باغی دل انگیزی را  می بیند که مردی در کنار حوض نشسته است .این روحانی سلام می کند و می پرسد تو که هستی ؟

می گوید به من می گویند حسن بابی!

مرد روحانی می پرسد این باغ مال کیست    و تو اهل کجائی؟

حسن جواب می دهد این باغ را به من داده اند و من اهل قروه درگزین هستم

آن مرد روحانی با پر و جو های بسیار یک انسان محترم را که اهل قروه درگزین بوده و ساکن قم می باشد را پیدا می کند و از او در باره حسن بابی می پرسد و او جواب می دهد بله .این چنینی شخصی در قروه بوده و او عموی همسرم بودند و لی مرحوم شده اند.

یکی از جوانهای قروه سالها قبل  به نقل از طرف مادر بزرگش تعریف می کرد و می گفت او در خواب می یده که در قروه دارند  تابوت می برند.ولی همه خوشحالند  و آواز می خوانند. می پرسد که این تابوت کیست؟

می گویند که حسن بابی!

بعد می بیند که خود حسن بابی جلو تابوتش خندان دارد می رود.!!

دخترم دلارا!

می دانی پدر بزرگ من شعر سروده بود که در ان می گفت به هنگام مرگ من ای دوستان من بر من گریه نکنید!

شاد باشید

چون من به بی نهایتها می روم!

آری دخترم.

سکینه ،خاله من دختر این مرد بود

 

چند سال پیش به خدمتش رفتم.همیشه یکی از دلگرم کننده ترین جاهیی که دوست داشتم بروم خانه خاله ام بود.

خاله خنده بر لب و شادمان

جلو دروازه اش را آب و جاروب کرده بود.و دروازه اش باز بود و سفره اش نیز باز.او همیشه صبح بر می خاست و دروازه خانه اش را باز می کرد.

می گفت مبادا غریبی بیاید و دروزاه بسته باشد؟!

لینک
۱۳٩٠/۳/٢ - parviz mohammadi