لای لای دئدیم یاتاسن(لای لای گفتم بخوابی)   

پنجره ها بسته بودند.و چراغ ها خاموش.انگار توی شهر کسی نبود.انگار همه از ترسشون توی لونه شون خزیده بودند.اما اون بیدار بود.مدتی بود که او به اون شهر اومده بود.با آنکه تازه وارد و غریب بود.اما،یه جورائی انگار این مردم را  می شناخت.آخه قبل از اومدن یک سالی در باره فرهنگ و آداب و رسوم اون مردم تحقیق کرده بود.سعی کرده بود که با گوش کردن به موسیقی سنتی اونا و خوندن  تاریخ  او  ن شهر و خوندن ضرب المثل ها و ترانه های اونا،مردم اون شهر  رو بشناسه.حتی با اینکه تازه اومده بود،اما سعی می کرد که با لهجه اون مردم با اونا صحبت بکنه.می دونست که مردم اونجا آدمای منظمی هستند.گاهی هم زیادی منظمن.و برای همین اون می خواست از طریق همین نظم توی دنیای درونشون وارد بشه و توی دل اونا  نوری بتابونه.و توی صحرای خیالشون،باغ عشق بکاره.گیتارش رو با عشق برداشت و اونو نوازش کرد.و اونو  در آغوشش گرفت.و با انگشتانش سیمهای اونو نوازش کرد.و به آرامی و با یه آهنگ آسمانی ،شروع به خوندن کرد.

لای لای 

لای لای

لای لای  دئدیم یاتاسن (لای لای گفتم بخوابی)

غم غوصانو آتا سن(غم و غصه را بزاری)

 

 

شیرین یوخو ایچینده(توی یه خواب شیرین)

ایتیردیگین تاپا سن(گم شُدتو بیابی)

............

لای لای 

لای لای

لای لای دئییم یاتاسن (لای لای  بگم بخوابی)

نوردان کلید تاپاسن(از نور کلید بیابی)

عشق قاپوسون آچا سن(در ِ عشق را بگشائی)

اولدوزلارا باخاسن (ستاره ها را بپائی)

لای لای 

لای لای....

و چراغ خانه روبرو روشن شدو پنجره باز شد....

 

لینک
۱۳۸٩/٩/٢ - parviz mohammadi