غروب قصه های قروه درگزین   

انگار سالها گذشته بود.خدیجه خیلی دل تنگی می کرد.اما نمی توانست این دل تنگی اش را برای کسی بروز دهد.

چهارده سالش بود که او را به عقد مُراد در آوردند.و اکنون 17 سال بود که او با مراد زندگی می کرد.دوسالی از ازدواجش گذشته بود که صاحب فرزند شدند.اسمش را مادر شوهرش گذاشت گل آفرین.

گل آفرین موهای صاف و مشکی داشت.و چهره اش هم تیره بود.چشمهای مهربانی داشت.و بچه آرامی بود.خدیجه با خانواده شوهرش زندگی می کرد.پدر شوهرش اسدالله ،کشاورز بود.اما پاییز و زمستان به پیشه وری می پرداخت.با دونفر از دوستان قدیمی اش گاهی با الاغ و بعدها با دوچرخه به روستاهای دور و نزدیک می رفتند.

آنها صابون و سوزن و نخ و گاهی هم پارچه و شانه و ..توی یک صندوق چوبی  می چیدند و برای فروش به روستاهای اطراف می بردند.معمولا  در روستاها پول نبود.و معامله به صورت مبادله کالا با کالا بود.

مثلا سوزن می دادند،تخم مرغ می گرفتند.و یا صابون می دادند،گندم می گرفتند.اسدالله مرد خوشرو و درستکاری بود.و بین مردم روستاهای دیگر به یک پیشه ور با انصاف مشهور بود.

گاهی که برف سنگین می بارید و راهها بسته می شدند .اسدلله و دو دوستش مجبور می شدند در   یکی از روستاها بمانند.هر چند که اسدلله در شرایط بسیار سخت هم سعی می کرد به خانه اش برگردد.اصولا اسدلله کمی خجالتی بود. و مواظب بود که مزاحم کسی نشود . و گاهی که دیگر برگشتن به خانه محال می شد،او در خانه دوستانش در روستاهای دیگر می ماند.اما سعی می کرد چیزی نخورد. و هنگام  رفتن  همیشه برای تشکر و قدردانی از صاحب خانه هدیه ای از صندوقق خود در می آورد و به تاقچه خانه میزبان می گذاشت.

همیشه به هنگام سفر ، زهرا سلطان زن اسدلله برای شوهرش توشه راه آماده می کرد.نان پنچه کش و سیب زمینی و پیاز.و کشمش گردو.و خوردن نان تازه همسرش در راه برایش خیلی لذت بخش بود.

و گاهی اسدلله به روستاها که می رفت به بچه هائی که دور او جمع می شدند،هدیه می داد.و بچه او را دوست داشتند.

یک بار در این سفر ها پسرش مراد را با خودش برده بود. مراد هفده  سالش بود و تا کلاس 9 درس خوانده بود .

 مراد در کشاورزی به پدرش و پدر بزرگش کمک می کرد.و در خانه هم بیشتر به گاو و گوسفند ها می رسید.    و گاهی هم نزد شوهر خاله اش آهنگری می کرد. آهنگر خوبی بود. و ابتکار  خوبی در ساختن داس و چاقو داشت.اما در اوقات بیکاری کتاب می خواند. در انتخاب کتاب زیاد دستش باز نبود.کسانی که به همدان می رفتند سفارش می کرد که کتاب برایش بیاورند.

مراد  دو  سالی بود که تقریبا هر روز به محل پست و تلگراف سر می زد.مسئول پست و تلگراف که تنها کارمند و پستچی ادراه پست و تلگراف بود،او را  می شناخت .گاهی از دست او عصبانی می شد.اما مراد دست بر دار نبود.گاهی هم می رفت به سر جاده تا ببیند آیا ماشینی می آید یا نه.چون هر دو سه ماه یک بار برای مراد یک پات بزرگ می آمد.توی آن یکی دو تا کتاب بود.و یک نامه.

نامه از آقای پور نامداریان

 در سال های هشت و نه معلمی داشتند به نام تقی پور نامداریان.معلم متین و آرامی بود. وبیشتر سرش در کتاب بود. او با دانش آموزان برخور د متفاوتی داشت. و بچه ها را علاقمند به کتاب خواندن کرده بود.پور نامداریان شاگردان  خود را تشویق به گرد آوری قصه ها و ضرب المثل ها و چیستانها و.. می کرد.اسدالله خیلی قصه و ضرب المثل می دانست.و در این مورد او مشهور بود.البته پدر اسدلله هم در قصه گوئی  مورد قبول مردم بود.و اغلب در جمع ها پدر اسدلله قصه می گفت.اما اسدلله هم از طرف پدر و هم از طرف مادر ،به خانواده قصه گویان تعلق داشت برای همین در عرصه قصه گوئی از پدرش بهتر بود.

معمولا  تاریخ دانی و قصه گوئی از نسلی به نسل دیگر به ارث می رسید.و خانواده ها سعی می کردن این حرفه را در بین خود حفظ نمایند. و این هنر و توانائی یک امتیاز خوب محسوب می شد.

این مسئله باعث شده بود که آقای پور نامداریان با خانواده مراد بیشتر در ارتباط باشد.

و قصه هایی که پدر و مادر مراد و پدر بزرگ مراد می گفتند ،برای  پور نامداریان بسیار با ارزش بودند.و او آنها را جمع آوری می نمود.

و توجه معلم به قصه های محلی و قصه گویان ابتدا مورد تمسخر برخی قرار گرفته بود. اما وقتی  یک بار آقای پور نامداریان کتابی آورد که عکس مادر و پدر مراد و خود مراد و چند تن از پیر مردان و پیر زنان  و عکس بچه مدرسه در آن بود و نام کتاب هم (غروب قصه های قروه) بود،مردم باور کردند که قصه ها ارزش دارند و قصه گویان همانند معلم هستند.

حالا دو سال بود که از رفتن آقا معلم گذشته بود.

مراد گاهی به دنبال پیر مردهای روستا می افتاد که داشتند با الاغ خود به صحرا می رفتند و به آنها سلام می داد و احترام می کذرد و از انها خواهش می کرد که خاطرات جالب خود را تعریف کنند.

و او تند و تند آنها را یاداشت می کرد.گاهی هم البته مورد تمسخر دیگران قرار می گرفت.حتی بعضی او را پسری کم عقل می شمردند.

اما او توجه به حرف اطرافیان نمی کرد.

برای همین از پدرش خواهش کرده بود که یک بار او را به همراه خود به سفر ببرد.  در این سفر  از چندین روستا گذشتند   به کوه چنگیر رسیدند.این کوه همیشه برای مراد یک معنی مقدس داشت. و در بیست ویکم ماه رمضان اغلب سالها او پیاده برای زیارت امام زاده چنگیر به  اینجا می امد.امام زاده چنگیر در دامنه این کوه قرار داشت. اصولا مراد به امام زاده خیلی علاقه داشت.و بیشتر امامزاده های اطراف را زیارت کرده بود.و آن روز هم مراد  در مسیر راه همراه پدرش به زیارت امامزاده پرداخته بود. و از آنجا راهی روستای کرفس و یا کروفس  شده بودند.   روستای کرفس از دیر باز مشهور بود که اسانهای باهوش و درستکار و عالمی دارد. و مراد خیلی دوست داشت این روستا را ببیند و با بزرگان آن روستا صحبت کند. و دوست داشت که برود به نزد یکی از پیر زنان و مردانی که قصه گو  هستند. 

کم کم از دور روستای کرفس پدیدار می گشت.و مراد حالت خاصی داشت.یک نوع شوق رسیدن به یار. و یا یک حالتی که گوئی گم شده خودش را در اینجا خواهد یافت را داشت.حس یافتن یک زیارت گاه خاص.انگار یک چیز ناشناخته ای را در این جا خواهد یافت.بی قرار بود. و این بی قرای را پدرش هم در او می دید.

قرار بود که در میدان روستای کرفس بساط خود را پهن کنند.همراه انها دو نفر از دوستان پدر هم بودند. مراد از داس ها و چاقو هایی را  که خودش درست کرده بود هم آورده بود تا بفروشد. از این جهت هم یک نوع دلهره  همراه با نوعی شوق در دلش داشت. و همچنین  مراد خجالت می کشید .چون اولین بار بود که می خواست در میدان یک روستا فروشندگی کند.

آیا می تواند داد بزند و بگوید،

گلی آپاروی!!

بیائید ببرید!

اوراخچا وارموز!

داس داریم!

آیا خواهد توانست داس ها و ابزار های دیگری را که ساخته بود ،بفروشد؟

 

در گوشه ای بساط را پهن کردند. 

و مردم بخصوص زنها جمع شدند.

 

مراد خجالت می کشید.عرق کرده بود و سرخ شده بود. و می خواست یک جوری فرار کند.اما نمی توانست.

چند ساعتی که آنجا بود واقعا برایش سخت بود.یکی از دوستان پدرش آمد و انها را به خانه خود دعوت کرد.

مراد نمی خواست برود.به پدرش گفت من اینجا نزد وسایل می مانم .از طرفی هم دلش می خواست در باره این روستا و مردمش بیشتر بداند.

پدرش در باره دوستش برای مراد تعریف کرده بود.که انسان عالمی است .سید وجیه در آنجا یک دکان کوچی داشت در حقیقت یکی از انبار های خانه اش که درب چوبی داشت. و یک درب هم به داخل حیاط خانه.چند عدد صابون در قفسه چوبه و چند توپ پارچه.چند جعبه بیسکویت و چند تخته قالیچه و چند عدد پوست  گوسفند و بز که بوی آنها در مغازه پیچیده بود.

سید وجیه مرد خوش رو و درشت هیکلی بود.اما در رفتارش یک صمیمت و پاکی و درستی دیده  می شد. زود با مراد دوست شد.

کم کم صحبت با مراد و سید گرم گرفت.سید که مرد فهمیده و عالمی بود از معرفت و دانائی مراد شگفت زده شده بود.

مراد دفتری را جلو گذاشته بود و صحبت های سید یا د داشت می کرد.سید اولین بار بود که جوانی را می دید که با دقت به صحبت او گوش می دهد و انها را می نویسد.شاید هم در ابتدا این کار مراد یک نوع سبک سری برای او تلقی شد.اما به تدریک در یافت که مراد حقیقتا عو عاشقانه به دنبال ثبت تجربه ها و قصه و تاریخ شفاهی منطقه است.

و چنان گرم صحبت شدند که یک باره پدر مراد گفت که هوا دارد تاریک می شود ما باید برویم.

اما سید اجازه نداد.

مراد هم می خواست برود.چون خجالت می کشید که برای صاحب خانه مزاحمت بوجود بیاورد.اما سید اصرار کرد. و انها را نگه داشت.

در گرماگرم صحبت ها مراد احساس می کرد یه انرزی در این خانه هست.احساس می کرد که یک نفر دارد اورا تماشا می کند.

و یک لحظه که سرش را بلند کرد دید که از گوشه درب اتاق دختری با روسری گلدار او را تماشا می کند.

دست و دلش لرزید.و به سختی توانست خودش را جمع و جور کند. سید یک باره صدا کرد .

خدیجه!

خدیجه!

بیا تو دخترم!

و بدین گونه بود که مراد و خدیجه با هم آشنا شدند و و ازدواج کردند.

خدیجه از همان آغاز زندگی ثابت کرد که دختری دانا و با ایمان وب ا معرفت است.خدیجه بردبار و متعادل و متین بود.ابتدا برایش بسیار دشوار بود که همراه با خانواده همسرش آن هم در یک روستای غریب زندگی کند.اما خیلی زود با محیط جدید آشنا شده و آن را پذیرفت.و جایگاه خود را در قروه و در میان مردم و خانواده شوهر به درستی یافت.

او همسر یک قصه گوی و آهنگر شده بود .همسری که سالها بود کارش قصه نوشتن و ثبت  خاطرات دیگران بود. برخی از کتابهایش به کمک معلم قدیمی اش پور نامداریان به چاپ رسیده بود. حتی از روی بعضی از کتابهای او فیلم ساخته شده بود. 

اما مراد می گفت هنوز در آغاز راه است. و می گفت به زودی یک نفر را    پیدا خواهد کرد که یکی  از شگفت ترین و ارزشمندترین خاطرات خود را برای تعریف خواهد کرد.

مراد می گفت که او کلید مشکلات جهان را از یک روستای خواهد گرفت.

و برای همین راهی سفر به یکی از روستاهی منطقه شده بود. و بر خلاف همیشه که زود به خانه می امد،اکنون چندین روز بود که بر نگشته بود.

خدیجه در کنار سجاده نشسته بود. و دعا می کرد.و دلش با مراد بود.

با خودش می گفت خدایا!

قصه غصه هایم را برای که بگویم من!!؟

 

 

 

 

لینک
۱۳۸٩/۸/٢٢ - parviz mohammadi

   در ساحل خیال (برای دخترم دلارا)   

انگار تمام نگرانی هایش و تمام غصه هایش از وجودش پاک شده بودند.احساس خیلی قشنگی پیدا کرده بود.

برخاست و رفت آبی به صورتش زد و دستش را پیاله کرد و از آب شیر نوشید. انگار چشمه های زلالی در خیالش جاری شدند. و انگار تمام خیالش پر از شکوفه شد. آمد در اتاقش کمی نرمش کرد. و نشست بر روی زمین و چشمانش را بست و چند نفس عمیق کشید.و با ز هم نفس عمیق.

و آنگاه با قشنگ ترین نغمهء وجودش نام خدا را در دلش خواند.

خدا!

خدا!

خود را در بیکرانهای مهربانی ها دید. انگار آنجا همه او را دوست داشتند. انگاراو را می شناختند.و نامش را می خواندند.

احساس می کرد که در یک لحظه می تواند خیلی ها را ملاقات کند و برای همین از گل های باغ خیالش به آنها هدیه می داد.چشمه ساران شادمانی اش را در باغچه های خشک و  تنهای آدمها جاری می ساخت.

او دوازده سال بیشتر نداشت.توی دفترش اغلب عکس یک فرشته را می کشید.و عکس یک قلب را.

دیروز معلم علومشان ،از یکی از بچه های کلاس تعریف کرده بود.و درعین حال،

خانم معلم گفته بود که همه شما ها را من دوست دارم.و همه ی شما برای من عزیز هستید.

معلم علوم  آنها  یک خانم نازک اندام با چهره ای کوچک و استخوانی بود. با گونه های ئی که کمی برآمده اند و همیشه لبخند قشنگی بر لبهای نازش نقش بسته است.و همیشه بادقت به حرفهای شاگردانش گوش می داد.

 

 

 

لینک
۱۳۸٩/۸/٢٠ - parviz mohammadi

   من یارومو اوزله میشم   

هامو یاتوب

آما منیم  یوخوم قاچوب

 

اویاقام من یاتماموشام

عشق سووداسون من باشومدان آتماموشام

اِشیکده یاواش یاواش یاقوش یاقورو

نوودان لاردان سو آخورو

و بیر گوزل نغمه یارانورو

ساعات دوردو،

من گئجه ایله یولداش اولموشام

اولدوزلار ا من قونموشام

گئجه ایله سوداایله منده دولموشام

گئجه ایله سحرلری گوزله میشم

من یارومو اوزله میشم

من یارومو اوزله میشم

لینک
۱۳۸٩/۸/۱۸ - parviz mohammadi

   یه نفر میاد که من منتظز دیدنشم   

حال عجیبی داشتم.بعد از اون اتفاق که ظهر افتاده بود،من دیگه تو عالم دیگه ای بودم.رفتم کنار دریا،نسیم دریا و امواج دریا گوئی با من همراه بودند.

 

می خواستم با صدای بلند بخوونم.می خواستم دل به دریا بزنم.می خواستم به اوج ها

 

بپرم

 

 

باورم نمی شد که خودش باشد.!آخه سالها بود ندیده بودمش.سالها خوابش رو دیده بودم.آخرین بار که دیدمش 32 سال پیش بود.سال انقلاب بود.ماها عوض شده بودیم.به دنبال فرداهای قشنگ بودیم.زمستان بود و تب و تاب انقلاب.من پوستین بر تن داشتم.و کلاه پشمی ترکمنی بر سرم بود.تو یکی از کوچه  های تنک خیابون قلعه مرغی  تهران  دیدمش.دلم لرزید.دلم می خواست یه جوری سیر ِ  سیر نگاهش کنم.اما خجالت کشیدم.سرم رو انداختم پایین.چیزی نگفتم.پاهام گوئی یارای رفتن نداشتن.یک سال بود که از کوچه ما رفته بودند.اون سالها ما بیشتر وقتها بالای پشت بام بودیم.اغلب کتاب دستمون بود.سرم به کتاب بود.اما چشم  دلم  همش اونو نگاه می کرد

 

با دوستا جمع می شدیم بالای پشت بوم به هوای درس خوندن ،دخترای همسایه رو دید می زدیم.می تازه گیتار گرفته بودم.و سعی می کردم ادای فریدون فروغی رو در بیارم.و گاهی با صدای بلند می خوندم ،

یه نفر میاد که من منتظر دیدنشم

یه نفر میاد که من تشنه بوسیدنشم

گاهی هم شعر می نوشتم با صدای بلند می خوندم.و گیتارم رو به صدا در می آوردم.زیاد هم یلد نبودم گیتار بزنم.و با اون گیتار خیلی هم قیافه می گرفتم.

اون موقع ها بچه از من می خوستن که برای دوست دخترشون نامه بنویسم.و من کارم نوشتن نامه عاشقانه بود .و خونددن قصه عشق دوستا. و ساختن قصه عشق بچه ها.اما خودم ...

بعد یه دفعه از کوچه ما رفتند.

اغلب  در پشت بام تا دیر وقت می موندم.تا بلکه چراغ اتاقش روشن بشه.

چراغ اتاقش روشن شد.اما دیگه اون نبود.

من با دوستا غروبا بالای پشت بوم.می خوندیم.بچه ها سربه سرم می گذاشتند.

و شعری که به ترکی من می خوندم  رو ، حالا بچه با خنده برای من می خوندن.

 

پنجره نی باغلام یاروم

من گئدیرم آغلاما یاروم

پنجره نبند ای یارمن

من می روم گریه نکن ای یار من

 

بعد شعرهایم رنگ و بوی انقلاب گرفتند.غبار آلود شدند.

حالا 32 سال بعد. اونو در غربت می دیدم.در استانبول دربازار قدیمی در دکان موسیقی یکی  از دوستانم داشتم ساز ضربی می زدم و می خواندم.چند خانم و آقا آمدند توی مغازه.من متوجه نبودم.سرم رو که بلند کردم .یه لحظه خودم رو باختم.دلم و دستام لرزید.باز سرم رو پایین انداختم.یکی از آقایون پرسیدند ،آقا شما ایرانی هستید؟

یارای پاسخ گفتن نداشتم.

 

و نمی تونستم نگاهشون بکنم.

 

سرم رو تکون دادم و وانمود کردم که غرق نواختن هستم و غرق خواندن از مولانا..!

آره بعدش هم خودم رو واقعا غرق خوندن نواختن  کردم.و سرم رابالا نکردم.می ترسیدم که همه متوجه تغییر حالت من بشن.

اما  اونو احساس می کردم.

 

.

آره اونو احساس کردم

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٢ - parviz mohammadi

   عاشق   

من عاشیقم  غم غصه نی آتموشام

اوخوموشام،چالموشام اویناموشام

حق شرابون ایچمیشم دوی ما موشام

                                    آبرومو بیر خَما من ساتموشام


                             مست و شیدا ، من آلله ها چاتموشام

 

استانبول.اوروشلوغ گجه لری.سلطان احمد مسجدی

لینک
۱۳۸٩/۸/۸ - parviz mohammadi