از حیدر بابا به باباطاهر   

نمی دونوم دلوم دیوونه ی کیست

کجا می گردد و در خونه ی کیست

 

 

اول دبیرستان.سال 1352در کنار مقبره بابا طاهر

اوایل پاییز سال 1388 ،فصل شوریده گی ها و شور افرینی هاست.فصل تازه گشتن و بند های غم را گسستن و رستن است.فصل رفتن و رفتن و رفتن است.

فصل رفتن است

فصل رفتن است

و من می روم به سوی دیار خویش

گویی در آن دیار خود را جا گذاشته ام.آری گذشته ام را در آنجا جا گذاشته ام.به دنبال گذشته خویشم.

 در زمانهای دور ،آن هنگام که تازه به دوران نوجوانی پا می نهادم،بوی پاییز و رنگارنگی و آن ،مرا به عالمی خاص فرو می برد.

پاییز فصل عاشق شدن بود،فصل مدرسه و کتاب و شعر.

 

پاییز برای من غربت شیرینی به همراه داشت.و اکنون پس از سالهای بسیار به سوی دیار درگزین می روم.دیاری که در مدت همه این سالها شب ها و روز ها به سوی گذشته های ان و فردا های آن سفر کرده ام.

دیاری که هیچ در این سالها از اندیشه آن دور نگذشته ام.

آه! ای درگزین!

آه ای کوه چانوگرین!

آه ای کوهستانهای قاراقان!

آه ای امام زاده درگزین!

من اندیشه و نگاهم با شما بوده است.

آه ای قروه درگزین!

آه ای یاوران شوریده ام!

آه ای برزگران !

آه ای دلبر گم شده من!

 

یادم می آید که وقتی به دیار خویش نزدیک می گشتم دلم یک جوری می تپید.چقدر شگفت بود.چقدر راز آمیز بود .وطن را و زادگاه و عطر آشنایان را احساس کردن.

اتوبوس از میان کوه ها و جاده های پیچ در پیچ می گذرد.

و من  در خیالم سازی  بدست دارم ، وبر بالای کوهستانها به ترکی می خوانم.

غربت لرده یالقوز قالدوم

خیالومدا ، سنی  یالقوز قویمادوم

اوزاقلارا گئتدیم.

آمما سنده اوزاق اُولمادوم

 

گو ن کیمین من چیخ دیم باتدوم

اَللی یاشوما من چاتدوم

یوللارو عشق ایله آچدوم

                            داغلارو عشق ایله قازدوم

                            یارپاغلارا شعرین یازدوم

                      من هچ سندن دویمادوم

                     گوله گوله عشق اُتوی لا اوینادوم

 

عشق اُتوندان دسته گوللر درمیشم

من عاشقم درگزیندن گلمیشم

من عاشقم درگزیدن گلمیشم

...دلم هوای وطن دارد.دلم می تپد از عشق هنوز.

اما به قروه نمی روم.

دیگر کسی منتظر من نیست در آنجا.

راهی همدان می شوم.می خواهم به خدمت بابا طاهر بروم.می خواهم در کنار مزار او،نی بنوازم و بخوانم.

 

و من در محل های قدیمی و بازار همدان به دنبال خویشم.و به دنبال رد و نشان پدرم و پدربزرگم .آنها به این کاروانسرا ها رفت و آمد می کردند.اینجا کاروانسرای ذوالفقاری هاست در خیابان آکباتان.

هر کدام از این کاروانسراها می توانستند موزه باشند . و محل برگزاری نمایشگاه ها. محل گرد هم ایی هنر مندان و شاعران جوان .

این کاروانسرا ها می توانستند ،محلی باشندبرای شوریده گانی که ا ز کشور های گوناگون برای نوشیدن از سرچشمه های عشق و  معرفت به سوی  سرزمین ما می آمدند.

معماری دلنشین و افتخار آفرین.

اما ..

پیر مردیرا می بینم که در یک حجره نیمه ویرانه نشسته است کتابخانه ای دارد.و سر در کتاب.او تاجر است و شاعر .

این نمونه ها را تنها در ایران می توان دید.

تاجری پیر که سر در کتاب دارد و اهل قلم است.

همین می تواند نشان افتخار افرین فرهنگ غنی مردم این دیار باشد. به او سلام می دهم.و او مرا به پیاله شعر دعوت می نماید.

      او پانزده سالی می شود که به این کاروانسرای آمده است.قبلا در یک جای دیگری مغازه داشته است دیوان شعری دارد.و در کتابخانه اش از بزرگان ادبیات فارسی دیوان های چندی  چیده شده اند.

این مردم را نمی توان در سیاهی ها برد.

این مردم در ویرانه ها هم باغ نغمه های عشق را می کارند.

از تاجر و شاعر و عارف بزرگوار ناشناس خدا حافظی می نمایم.

به سوی بازار کتابفروشی ها می روم.یک کتابفروش را آشنا می یابم.زمانی که من چهارده و پانزده سالم بود.به این بازار سر می زدم.و کتابها را از نظر می گذراندم.و از این مرد خوش اخلاق کتاب می خریدم.سلام می کنم.مرا به خاطر می آورد.36 سال گذشته است.!

اما هنوز خنده بر لب دارد.

اهل کتاب است .و اهل شعر.بی داد گری ها نتوانسته اند او را بشکنند.او نگندیده است.هنوز  از کتافروشی اش عطر عطار نیشابوری  به مشام می رسد. سراغ یکی از کتابفروش ها را که من  می شناختم را از او می گیرم،او می گوید بسیاری به رحمت ایزدی پیوسته اند.

می خندد.

و من یک کتاب ترانه های دشتی جیبی از او می گیرم.

ترانه های دشتی.

می پرسد،هنوز هم می خوانی ؟

می گوید هیچ وقت یادم نمی رود که یک روز اینجا آمدی یک روستائی بودی .روستائی نوجوان.و رباعیات باباطاهر را برداشتی و با صدای بلند در بازار خواندی.!

بله یادم می آید.من و شعبان میرزائی و مهرداد کوکبی بودیم.حدوداد پانزده سال داشتیم.و می خواستیم مثل باباطاهر باشیم.    کاروانسرایی در بازار کتابفروشیها.

در وسط کاروانسرا قهوه خانه ای بود .و تختی در زیر درختی.

سه نفر نشسته بودند.

سمت راستی آقای کاظم آبرومند بود.قبلا راننده اتوبوس بوده است.اما اهل کتاب و شعر .

آقای آبرومند کاظم.در کنار ماشینش 1332 هجری شمسی .که با آن تهران بغداد کار می کرده است.

دوستانش او را بابا کاظم صدا می زنند.هر جمعه آنها در قبر بابا طاهر جمع می گردند و بابا کاظم برای آنها با صدای قشنگش اشعار بابا طاهر را می خواند.

از او خواهش کردم برای بنده دوبیتی هائی از بابا طاهر بخواند. او هم به آرامی خواند.می گفت آخه ااینجا آبرو ریزی میشه.!

پرسیدم چرا ؟!

گفت آخه اینجا مکان کسب و کار مردمه!

به هر حال خواهش مرا اجابت کرد .اما با شرم و حیا و به آرامی خواند.

مو که افسرده حالوم چون ننالوم چون ننالوم

شکسته پر و بالوم چون ننالوم چون ننالوم

همه گویند فلونی ناله کم کن ناله کم کن

ته آیی در خیالوم چون ننالوم .چون ننالوم

آقایی که وسط هستند با کلاه لبه دار.حاج غلامحسین باباخان نام دارند.صاحب چلو کبابی در کنار گاراز خیابان شورید.

همش بر لبش خنده بود.

بابا کظم می گفت .این غلامحسین همه خرابات های دنیا رو گشته .

آن بزرگواری که در سمت چپ نشسته است.حاج آقا انصاری هستند.فرزند.آیت الله انصاری مشهور.او هم اهل شعر و ادب هستند.

اما کارشان خبازی است.!

از من پرسیدند.

گفتم اهل قروه درگزینم.

پرسیدند تو چه داری در چنته ات؟

گفتم من هنوز یاد می گیرم.

نمونه از اشعار ترکی ام را که نشریه سینای هممدان چاپ کرده بود را نشان دادم.گفتم اما اینها به ترکی هستند.

آنها با تبسم گفتند خوب ما ترکی هم بلد هستیم.از من خواستند که بخوانم.

و من اشعار ترکی ام را خواندم.آقای انصاری  از من پرسیدند آیا اشعار ترکی شهریار را بلد هستی؟

گفتم کمی.

و ایشان گفتند خیلی ترکی را دوست دارند.گفتند که پدرش به ترکی می خوانده است.و چند بیت شعر ترکی خواندند. و از من خواستند که اشعار ی از شهریار را بخوانم.

من هم با صدای بلند و به آواز خواندم..

حیدر بابا دونیا یالان دونیادو...

 

و صدای من در فضای کاروانسرا پیچید.

 

 

لینک
۱۳۸٩/٤/۱٥ - parviz mohammadi

   برای پسرم شهریار که هیجده سالش را به پایان رساند   

چهارم  تیرما ه 1389 تو هیجده سالت را تمام کردی.و نیز کالج را هم به پایان رساندی.

پسرم من و مادرت از تو راضی هستیم.

پسرم ،!

مرحله ی تازه ای در زندگی ات آغاز می گردد.عشق به آن عالم مطلق را همیشه در دلت نگه دار. و به دنبال معرفت و علم باش.

از تجربه دیگران استفاده کن.

و به خداوند همیشه نزدیک باش.

تا آنجا که توانسته ایم ،مادرت و من برای درک دنیای درون تو کوشیده ایم.

خودت را درک کن و جهان پیرامون خود را بشناس.

همیشه با آرامش  و با درایت مشکلاتت را حل کن.

همه کار هایت را با یاد خدا آغاز کن و همه کارهایت را با یاد خدا به پایان برسان.

 

 

مهدکودک  بیمارستان شرکت نفت.تهران خیابان حافظ.سال

خرداد 1389 کالج بین المللی سارایو. دو تن از معلمان شهریار مدرک پایان تحصیلات متوسطه را به او می دهند.

 

 

لینک
۱۳۸٩/٤/٩ - parviz mohammadi

   فانی کهاردی 73 سال پیش در قروه درجزین   

باز قمری ها  وبلبلان و قناری ها به قروه باز خواهند گشت.

بچه های قروه با دستان خود باغ های شعر  خواهند کاشت.و پرنده گان به باغ های شعر خواهند آمد.

دو باره در کوچه های قروه جویباران دوستی جاری خواهد گشت.

قروه درگزین،در خود چشمه های پنهان بسیاری دارد. و من از ان چشمه ها نوشیده ام.

 

در قروه درگزین،به دنیا آمده ام.و از آنجا بال پرواز گرفته ام.اکنون پس از سالها باز ،مرغ دلم به سوی ان باغ های عشق پرواز می کند.و از آن سر چشمه ها می نوشد.

من در  قروه درگزین ،در قصر قصه ها   به دنیا آمده ام.

قصری که 73 سال پیش فانی شاعر شوریده کهاردی،با چند شاعر دیگر شبی را در آن به صبح رسانده بود.

بنده شعری را از دیوان شاعر شوریده ،نصرالله خان کهاردی (فانی)  در اینجا می آورم که ایشان در 73 سال پیش در قصر حیدر خان کیانی سروده اند.

بخشی از آن قصر هنوز هم به صورت ویرانه ای وجود دارد.

این قصر اتاقهای متعددی داشت .انبار های گوناگون.اندرونی و بیرونی.و نیز محل بار عام.باغی نسبتا بزرگ که از میان آن جویباری جاری بود.

اتاقها هر کدام نامی داشتند.

مانند،تایا خانم اُوُو.اتاق تایا خانم.

داش ایوان.ایوان سنگی.

موتباخ(آشپزخانه )که از درون آن جوی آبی جاری بود.

 

در قروه  منزل آقای حیدر خان کیانی،به اتفاق آقای تقی خان پروانه مامور اسکان گلباغی درجزین.آقای پروانه پس از بیانات شیرین،این سه بیت را از گفته های خود خواندند.بنده هم ابیاتی در دنبال آن به شرح زیر سرودم.

 

رمضان 1316

 

 

عید است و زند هر نفسی خون به دلم جوش

این بنده نه آنم که کنم عهد فراموش

فرخنده بود هفته و ماه و شب و روز

پیوسته ترا شاهد مقصود در آغوش

جوئی چه نشان از من گمگشته به کویت

پروانه شمع رخ سرهنگ زره پوش

 

اشعار فانی

یارب چه مبارک سحری بود شب دوش

یاران همه هم رنگ و عزیزان همه همدوش

پروانه و فانی و صمیمی و کیانی

چون تار به یک نغمه و چون باده به یک جوش

در منزل آقای کیانی همه مهمان

گه صحبت و گه خنده و گه ناز و گهی نوش

از صحبت پروانه که بر روح غذا بود

از پای به سر چشم و سر اپا همگی گوش

چون وصف رخ بود و سوز دل از عشق

از خود همه بی خود شده از هوش همه بی هوش

پروانه چو یک شمع در خشید در آن جمع

ما حلقه چوپروانه به دورش زده خاموش

(ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز)

تا زنده ام این نکته بود طنطنه گوش

ای راهنمای بشر ای عشق رخ یار

ای بخش خداوند خطا بخش و خطا پوش

ناموس کبیری تو و قاموس سعادت

کپسول حیاتی تو و داروی تن و هوش

پنهانی و پیدا ولی از صورت دلدار

که در شکنی زلفی و گه در خم ابروش

ای نور حقیقت تو بهر دل که بتابی

صلح است و صفا مهر سات و وفا خوش

 

هر چیز کهن گردد و فرسود بعالم

تو تازه تر از تازه ئی ای خون سیاوش

دنبال شد از قطعه پروانه دوبیتی

بر یاد همان شب که نسازیم فراموش

در منزل خان آمده بی شمع و چراغی

این قطعه با تاریکی مطلق شده منقوش

دنیا همه فانی و فراموشی محض است

فانی نکند لذت دوشینه فراموش

 

اوجا اتاق

یکی از اتاقهای قصر حیدر خان کیانی.دارای سقفی پوشیده با ردیف چوبهای نازک تراشیده .سه پنجره دو جداره.با شیشه های کوچک.و یک گنجه و چند طاقچه گچی.زیبا.

اکنون از ان ابهت و شکوه چیزی نماده 

 

بخشی از اتاقهای اندرونی . که هر کدام متعلق به یکی از خانمهای حیدر خان بوده است.

با تشکر از خانم الناز صفائی گل.خواهر زاده خوبم که کارشناس معماری هستند و زحمت گرفتن عکس ها و ارسال انها را به عهده گرفته اند.

امید است که جوانان دختر و پسر قروه بتوانند با  پرداختن به تاریخ گذشته گان و تحقیق در باره  نوع معماری و ساختار اجتماعی و فرهنگی و علمی و هنری ،از میراث گرانبهای گذشتگان حفاظت نمایند.

لازم می دانم از سرور گرامی واستاد فلسفه  جناب آقای نامدار  گاموشلوئی ،به خاطر اینکه دیوان ارزشمند مرحوم فانی را در اختیار بنده گذاشتند ،قدردانی نمایم.

لینک
۱۳۸٩/٤/٢ - parviz mohammadi