عشق و دیگر هیچ   

رو به جنگل و به باغ سیب ایستادم.پرنده گان به آرامی نجوا می کردند.و گاه نوای طنین دار مرغ  شب این ملودی آرام را تاثیر گذار تر می نمود.و صدای پارس سگ ها، به سنفونی شب دلگرمی می بخشید.و شاخه های پر برگ باغ بزرگ سیب و جنگل روبرویم،به آرامی می رقصیدند.و صدای جاری آب ،همه این سنفونی شب را ،جاری و پایدار می ساخت.

و آنگاه من نفسی عمیق کشیدم.و نگاهم را را به آسمان انداختم.ستاره لبخند می زدند.و من خدا را خواندم.

آه ، خدا!

و برای روح مردی دانشمند و اندیشه ورز،دعا کردم.کسی که خیلی ها او را همدم خویش در اعماق آرزو ها و اندیشه هایشان  می دانستند.و افتخار خانواده ما بود.دکتر غفار متدین،استاد نیک شیمی.باجناق برادرم ،بار سفر بسته بود.

اما من باورم نمی شد.

اندیشه و تخیلاتم همه او شده بودند.

و تصویر نیک و عالمانه و صمیمی او در بلندای خیالم جلوه گری می نمود.

باز نفسی عمیق کشیدم.

نگاهم به آسمان دوخته شد،ستاره ها ،آه ستاره ها!!

و من احساس کردم در میان ستاره ها ،آنجا که جسمی  و تنی نیست. و ما و منی نیست.

آنجا که دردی نیست.

آنجا،چهره ای عالمانه و فارغ از همه درد ها ،لبخند می زند.

او را می دیدم که در میان روشنائی ملایمی در دور دست ها ،دست نیافتی  گشته بود.

استاد دکتر غفار متدین را  در آنسوی ها در فرادستهای ی که ستاره گان سو سو می زدند ،می دیدم.

من هیچ مرگ را باور ندارم و نداشته ام.

و به او سلام دادم و احترام نمودم.

و به پدرم اندیشیدم.

و او را دعا کردم.

نمی دانم چقدر از نیمه شب گذشته بود.و چند ساعت ،من خیره به جنگل و و به اسمان مانده بودم.

صدای ول وله ی پرنده گان بر پا شده بود. و من احساس سرما می کردم.

و هوا کم کم داشت روشن می گشت.

حالت خاصی داشتم.

به داخل خانه بر گشتم.و سر به بالش نهادم.

و رها گشتم.

رها

رها

پدرم را دیدم.

آراسته و سالم و تبسمی بر لب.

احساس کردم که خوشنود  و راضی است.

اما من اطرافم همه کتاب بود و دفتر و قلم و انواع ساز ها در اتاق پراکنده بود.

با دستپاچگی خواستم ساز ها را بر دارم.

او گفت. لازم نیست آنها را بر داری.

گفتم ببخشید!

نمی دانستم که شما می آیید!

گفت،یکی از ساز هایت را بر دار و بزن.!

و من نی ام بر داشتم.

نگاهی به نی ام انداخت و گفت بر رو ی ِ نی ات چه نوشته ای ؟

گفتم ،نام خدا و عشق را!

تبسمی کرد و گفت .

اوغلوم بس سن نه وقت عقیللی اولا جایای؟!

و من هم با صدای بلند خندیدم.

و گفتم جوابم را با نی ام می دهم.

وقتی نی را نواختم .چهره اش نورانی تر شد.و خوشنودتر به نظر رسید.

گفت ،اوغلوم!

آم ما،قَلَمیی الدن قویما!

اما پسرم قلمت را بر زمین نگذار....

پدر شریفم  حاج فتحعلی محمدی و مادر گرامیم. و دوخواهر مهربانم،پریوش ومهوش و من  در سال 1354مشهد مقدس

 

لینک
۱۳۸٩/۳/۳۱ - parviz mohammadi