بانوئی که در انقلاب در قروه درجزین رهبرمان بود(با احترام به روح رهای او)   

   بانویی اهل کتاب بود و کتاب او در دلها نوشته شد.به احترام او دوباره این نوشته را می آورم

زمستان سال 1357 است و قروه مملو از جماعت قروه ای است که از شهرهای مختلف به قروه باز گشته اند.  چرا که مدتی است که تمامی مدارس و حتی ادارات در تمامی شهرهای ایران تعطیل شده است.  قروه حال وهوای خاصی دارد.همه جا در همه خانه ها بحث و گفتگو و حتی دعوا وناسزاگوئی در بین اعضای خانواده ها ،در جر یان است. عده ای مخالف شاه هستد و عده ای دیگر موافق شاه. بیشتر مردم قروه محتاطند .آنها می خواهند کار کنند و زندگی کنند.آنها شاه را نجات دهنده ایران می دانند.می گویند این شاه بود که زمین ها را به کشاورزان داد. آنها می گویند ما برده و اسیر اربابان بودیم.ما نمی توانستیم نفس بکشیم.شاه ما را آزاد کرد.آنها حق داشتند.اما ما جوان بودیم . ما به دنیال فرداهای بهتر و به دنبال ایده الهای بزرگتری بودیم.ما از آزادی و از حکومت الهی سخن می راندیم.گروهی از زنان اصلا باورشان نمی شود که کسی بتواند به شاه مملکت ناسزا بگوید.آنا شاه را می پرستیدند. و ایران بدون شاه به هیچوجه در ذهنشان نمی گنجید.    بیشتر مردم قروه ما را مفت خور های بدون تعهد و نمک به حرام می دانستند که از امکاناتی که شاه در اختیار مان گذاشته است،سوئ استفاده می نمائیم.

آنها  می گفتند شاه به شما همه چیز داده و نمک شاه خورده اید و اکنون نمک دان را می شکنید.پدر من مرحوم .با ما خیلی بحث می کرد.او واقعیت ها را بسیار خوب درک می کرد و می دید.آدمی بود هوشمند واهل کتاب و مطالعه.او با ما در بسیاری از موارد موافق بود.اما می گفت که باید همه چیز به آرامی و با درایت و تفکر به پیش برود.او می گفت که باید در کشور نظم و تعهد و علم و عمل و کار و کوشش باشد.او دوران های گذشته را خوب بخاطر می آورد. زمانی او خود طرفدار مصدق بوده است.اما بعد از اینکه شاه در ایران مدرسه های بسیار و دانشگاه و غیره را ایجاد نمود ،او طرفدار شاه شده بود.پدرم مسلمان بود.او می گفت همه ما مسلمانیم.و همه ما خیر مردم را میخواهیم.اما به کاری که آینده اش را نمی توانید پیش بینی کنید ،دست نزنید.گاه با پدرم اینقدر بحث می کردیم که دعوایمان می شد. و من درخانه شعار می دادم. و مادرم هم طرفدار پدرم بود.او می گفت مملکت بدون شاه نمی شود. می گفت که شما گول بیگانه گان را خورده اید.آن  ها می گفتند که آخوند که نمی تواند حکومت کند،،!!بعضی ها ما را کافر می انگاشتند.می گفتند که شاه از طرف خدا آمده است. و ایران همیشه شاه داشته است.

شاه دوستان به مناسبتهای مختلف در قروه ساز و دهل می زدند و جاوید شاه می گفتند.اما در خانه خاله ام بزرگوارم.شرایط فرق می کرد.خاله من زنی بود اهل اندیشه های خوب.او اهل شعر وکتاب بود.ما از کودکی بیشتر اوقاتمان را در خانه خاله مان می گذارندیم.از نان لواش تازه ای که می پخت می خوردیم.و از آش لذیذش هم.چون خانه خاله ام که به او  دایزه می گفتیم،درست روبروی مغازه پدرم بود .و وقت و بی وقت به آنجا می رفتیم.بخصوص که خاله ام پسران زیادی داشت. و همه آنها اهل تفکر بودندو به دنبال دنیای تازه ای می گشتند.و خاله ام هم بسیار خوش برخورد و خوش صحبت بود.در خانه خاله جمع می شدیم.از انقلاب و آینده ایران صحبت می کردیم.وخاله سکینه در حقیقت رهبر ما شده بود.شش پسر خاله من و  چند نفر دیگر از دوستان که سنشان در حدود 15 و 16 و..بود.هر روز در خانه دایزه جمع می شدیم.و اخبار های مختلف را بررسی می کردیم. ردایو بی بی سی ،نقش بسیار مهمی در اطلاع رسانی داشت،،،!!!!

و حتی  در برخی از روستاها در مساجد هم رادیو بی بی سی گوش می کردند.هنوز در قروه هیچ تطاهرتی بر علیه شاه برگزار نشده بود.   تصمیم گرفتیم که در قروه تظاهرایت به راه بیاندازیم.  صیح یک روز جمعه  دراوایل دی ماه .پسر خاله هایم آقایان بیژن احدی که حدود هفده سال سن داشت و آقای بهمن احدی که 16 سال سن داشت و سیروس و بهروز احدی که 12 سال سن داشتند همراه با عموی بزرگوارم آقای محمد اسفندیاری که انسان نیکو صفت و پا ک نیت و اندیشه ورزی بود و 19 سال سن داشت. و نیز همرا با آقای منوچهر فرزند قاسمعلی که در آن زمان 12 سال سن داشت و نیز آقای علی خنجری  16 ساله بودند. از خانه خاله حرکت کردیم.   روز قبل چند متر پارچه سفید تهیه نمودیم  . بر روی پارچه من شعار های مختلفی نوشتم.  ...
ما دین علی خواهیم 

پهلوی نمی خواهیم

بر روی پارچه ای  دیگری  من  یک بیت شعر نوشتم ...

شب تاریک ملت روز گردد

خمینی عاقبت پیروز گردد

و زنده باد آزادی .وو..صبح در سر بازار جمع شدیم.گروهی از جوانان هم بودند.از جمله آقایان اکبر اکله ای و آقایان تمیجی و آقایان شاکری ..هم می ترسیدیم. هم خجالت می کشیدیم و هم  از هیجان می لرزیدیم. از آقای امینی  که هم نقشه کش فرش بودند و هم ابزار فروش ورنگ فروش،یک عدد رنگ فشاری گرفتم.

و کم کم زیاد شدیم. ومن  اولین شعار را دادم..

.سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن.


و همه با هم تکرار کردیم.سکوت قروه شکست.زنان از بالای بامها به ما فحش می دادند. وعده ای با وحشت از خانه آمدند بیرون!! نمی دانستند چه عکس العملی نشان دهند.می ترسیدند.!بهت زده شده بودند.! گروهی به ما نا سزا می گفتند. به خصوص به من که جرات کرده بودم اولین شعار  را با صدای بلند بر علیه شاه .شاهی که برای خیلی ها مقدس و بسیار عزیز بود ،..بدهم.

و عده ای هم ما را تهدید می کردند.رفتیم به خانه مرحوم حاج میرزا یوسف .ایشان امام جمعه قروه درجزین بودند.ایشان در حقیقت برادر شوهر  خاله بنده بودند.مرحوم حاج یوسف فرد عالمی بودند.و  با امام خمینی همدوره بودند. اما ایشان مردی آرام و محتاطی بودند.که البته شاید  یک مرد وارسته  چون او، باید آنگونه  با متانت و با  احتیاط  عمل می نمود .ایشان هم با ما همراه شدند و هر لحظه به جمع ما  جمعیت افزوده می شد.شعار گویان تا حدود دو کیلومتری راه قروه تا  درجزین رفتیم. می خواستیم تا امام زاده درجزین برویم. اما بنا به دلایلی بزرگان از آن منصرف گشتند.در آنجا آقای غلام  مسگر و آسیابان که مردی همیشه عدالت خواه و شاعری بودند.  ، شعری که برای امام خمینی نوشته بودند با آهنگ و ملودی خاص خودشان خواندند.که تنها آخر بیت آن شعرشان را به خاطر دارم..

احسن خمینی 
رهبر خمینی

غلام انسان مومن و عدالت جوی بوده و هست. در زمان شاه یادم هست .که گاه شعری بر علیه کسی می نوشت و در بازار قروه به تنهائی راه می رفت و شعرش را با صدای بلند می خواند.گاهی هم سوار بر دورشکه یکی از دورشکه چی ها می شد . و شعرش را می خواند.غلام با این که در آن زمانحدود 55 سال از عمرش می گذشت.دومین کسی بود که آسیاب برقی به قروه آورد. و خودش در کوچه ها با الاغش را می رفت و داد می زد گندمتان را به من بدهید تا آرد کنم.!

من گندمتان را خوب آرد می کنم. و نمی دزدم.غلام یک اسطوره بود.که من به دور از چشم پدر ومادرم به زیارتش می رفتم و به اشعارش در خانهاو گوش فرا می دادم.

غلام آسیابان سالها روزگارش را در جبهه ها گذارند.خداوند ایشان را سلامتی دهد.

من آن روز بر دیوار ها می نوشتم .. زنده باد  آزادی .برقرار باد جمهوری اسلامی.

تصور درستی از آینده نداشتم.مرگ کسی را نمی خواستم.و فردای بسیار قشنگ و الهی را برای ایران و برای روستایم قروه درجزین به تصویر می کشیدم. تمامی دیوار ها با سرعت می نوشتم.اولین بار بود که مردم قروه با تعجب و ناباوری  وبا ترس می دیدند که کسی دارد بر دیوار ها می نویسد .و تا آن موقع  نمی دانستند که با رنگ  فشاری می شود اینگونه با سرعت نوشت.!

برخی از مردم به پدرم شکایت کردند که چرا جلو پسرت را نمی گیری.در حیقیت به چشم آنها من کار بسیار نابخشودنی می کردم. وبرای همین برخی ها هم مرا تهدید می کردند. اما چون پدرم آدم سر شناسی بود هر گز نتوانستند به من حرفی بزنند . وقتی از کوچه ها می گذشتم.گاهی از لابلای دروازه ای انگشتی مرا نشان میداد.

او شاه را فحش می دهد.!!

آنها مرا نفرین شده و نمک به حرام می پنداشتند.

آری .بر دیوار ها نوشتم پیروزی از آن ماست.چون ما راه خدا را می رویم!!

و تصویر امام خمینی را بر دیوارها   کشیدم. 

در حرکتهای انقلابی که در قروه قبل از بنده و بعد از بنده رخ داده بود.شهید سید حسین حسینی همکلاسی بنده  و از معلمان نیک قروه نقش داشتند. و پدر و برادر ایشان سید علی.و نیز قبل از ما علی پسر حاج نظام قروه کی سالها بود از قروه به قم مهاجرت نموده بودند ،نقش داشته اند.ایشان اولین بار حدود سه ماه قبل از انقلاب  شعار کوچکی بردیوار یکی از مغازه ها نوشته بودند. و در آن زمان ایشان 16 سال بشتر نداشتند.و برخی از موافقین شاه او را کتک زده بودند. وحتی مرحوم شهید سید حسین را هم کتک زده بودند.به هرحال ،انشالله روزی بشود که جوانان با تحقیق و وسعت دید دگرگونیهائی که در مناطق مختلف بوجود آمد را،بررسی و ثبت نمایند. 

آری روز انقلاب سال 1357 ما صبح زود به خانه خاله رفتیم.آن حالات ما و احساس درونیمان  و اندیشه ها و تخیلاتی در وجودمان موج می زد را به دشواری می توانم  توصیف کنم.

انگار فرشته ها در کوچه های قروه مروارید محبت و عشق و امید پاشیده بودند.انگار عطر الهی در همه جای قروه پیچیده بود.خاله ما لبخند مقدسی بر لب داشت.او بود که به ما شجاعت و جسارت و امید  می داد. وماهم به عنوان یک بخش کوچکی از جوانان و مردان و زنان قروه درجزین بودیم که نقشی  را ایفا نمودیم.خدا کند که گناه کار نباشیم. ما نیکی ملت را و نیکی و خیر سرزمینمان را می خواستیم.می خواستیم قروه درجزین و تمامی روستاها و شهرهای ایران وتمامی مردمش از هر دین و مسلک ب هم دوست و برادر باشند. می خواستیم بخشش و مروت و جوانمردی و خدا پرستی و عشق به راه  خوبیها در دلها و در  همه شهر و روستا به بار بنشیند.

و بعد ها من راهم را عوض کردم.نتوانستم در هیچ یک از گروه ها ایده ال خود را بیابم.مدتی سعی کردم که همه گروه ها را به هم وصل کنم. مدتی دیگر فرمول جدید کشف کردم!!

بر اساس فرمول تعادل شیمیائی .من می گفتم جامعه باید نه سرمایه داری و نه سوسیالسیتی باشد.من یک خدا پرستی بودم که نگاهم به دین به گونه ای دیگر بود.

و در نهایت هم نفهمیدم که کدام راه راه درست است.پس سازم را بر دست گرفتم و مطرب شدم. و قلم بر دست گرفتم و شاعر شدم. مرزها را شکستم. و تنها خدا را دیدم. و جهان وطنم شد.و عشق کفنم.
لینک
۱۳۸٩/۱۱/۳ - parviz mohammadi