به دنبال تو می گردم   

کیش

جزیره ای دلنشین و پاکیزه

دریا و عطر دریا

و صدای موج ها

و قهه قهه مرغکان دریائی

کیش قالی ها شگفت که به دست هنرمندان گم نام خلق شده اند

و هر کدام شاهکاری

 

 

اینجا کیش است

آرام و دلنواز

 

و دریا پاک و زلال

و هوس ماهی شدن و راهی شدن...

 

هزاران نغمه

هزاران نیاز

هزاران راز عشق در این قالی نهان است

این هنرمندان را باید ارج نهاد.

برای سمینار فرش دعوت شده بودم.عزیزان در مرکز ملی فرش زحمت کشیده بودند.

من در سخن رانی خویش گفتم.،که تنها با قالی ایران می توان در میان جمع همه خانواده های جهان حضور صمیمانه یافت.

قالی ایرانی هیچ نمی پرسد که تو که هستی و چه دینی داری و از کدام سرزمینی.

قالی ایران زبان همه انسانها را می فهمد.

قالی ایران را باید با عشق و صداقت و شناخت عرضه نمود.

سخنان من ،متفاوت بود.

و من ایمان دارم که با هنر قالی ایرانی می توانیم خوشنودی و حس قشنگ عشق الهی را به میان مردم جهان ببریم.

پس از سخن رانی من،بسیاری به سویم آمدند و و خرسند از اینکه که کسی یافت شده است که به گونه ای دیگر به قالی و تجارت قالی نگاه می کند.

و چند روزی در کیش بودم

با نقوش قالی سفر می کردم

به شگفتی هنر مردم ایران افتخار می کردم

می توانیم با هنر ایرانی دنیا را به سوی خویش فرا بخوانیم.

تابلو فرش کوچ عشایر که آن از نمایشگاه خردم

براستی هیچ ملتی همچو مردم ایران اینگونه نمی تواند شگفتی

 

بیافریند

یک تابلو فرشی دیگر

خانواده ای در کنار آتش

 

این تابلو را هم از نمایشگاه کیش خریدم


و این تابلو فرش چقدر زیبا بافته شده است

این تابلو را هم خریدم


 

راهی شدم تا به تو برسم

راهی شدم تا به خودم برسم

راهی شدم  تا راهی تازه بیابم

راهی تازه ....

 

می رفتم به دیار خراسان

تجارت و زیارت

هنگام سپیده وقتی قطار برای نماز صبح ایستاد.نیشابور بود. من به نماز ایستادم.

عطر اندیشه و احساسات خیام مرا مست کرد.

من با عطار نیشابوری برای یافتن سیمرغ به بی نهایت ها سفرکردم.

آخ سفر...

آخ رهائی...

آخ به تو رسیدن

و...

و شقایق ها مرا دوباره به عاشق شدن فرا می خواندند

آه شقایق ها!

 

همه چیز از من می گریخت

و من در آن سوتر ها تو  را می دیدم

 

در کنار امام رضا به  بی کران معرفت آن خدای عشق سجده نمودم.

از مشهد بر می گردم


و...

راهی اردبیل می شوم.

یا شیخ صفی الدین اردبیلی!

مددی!

صنعتگری در بازار اردبیل هنوز  به زدودن آلودگیها می پردازد.

 

و باید رفت به سوی دشت های بی در و پیکر

باید رفت..


در دشت مغان تاختیم.

و پارس آباد...

با نقوش گلیم ها به قصه های دل اسنانها گوش فرا دادن.و هزاران سال با آنها سفر کردن.

و باز بار سفر بستن.

رفتن و رفتن.

به شوق به یار رسیدن!!

عنبر لو

شهر کوچکی در مرز آذر بایجان.

از بیرون پنجره به داخل یه اتاق نگاه می کنم.

سبزه در داخل خانه رونیده است.

بوی عطر دلبری می آید.بوی عطر یکرنگی ها

دیگر پنجره ای بسته نیست.

دلها از پنجره به باغهای عشق الهی سفر کرده اند.

من آنها را احساس می کنم.

 

دوباره به سوی تهران بر میگردیم.

و آز آنجا راهی اصفهان می شویم.


 

شب از راه می رسد.ما با شب هم سفر می گردیم.


اینجا اصفهان است.شهر هنر مندان گم نام.

 

و پرواز باید کرد...

به فرا تر ها باید رفت...

 

معبدی در یکی از بازار های دهلی.

 

و اینجا هندوستان و دهلی نو است.

در این شهر عارفان ایرانی بسیاری خفته اند.

هندوستان ،کشوری  با مردمانی مهربان.با فرهنگی هزاران ساله. با اعتقادات گوناگون.

 

یک بنای قدیمی در بازار قدیمی دهلی.

مردمانی ساده و خندان. فقیر اما ،در دل خویش گنج آرامش دارند.

 

در راه  به سوی یکی از روستاهای هندوستان

 

مردم با کمترین امکانات زندگی می کنند.

بی آلایش و خون گرم. با حیوانات خویش زندگی می کنند.

 

گاو ها ارزش خاصی برای هندی ها دارند.

 

بچه ها با شادمانی به سوی من آمدند.و به من پیشنهاد بازی محلی خودشان را دادند.

با آنها بازی کردم.

من هم یک روستائی هستم مثل آنها.

 

چه خوب است یکرنگ شدن.

دو اسب سوار که با اسب خود بار می برند.

بازار قدیمی دهلی.

 

یک صبح در یکی از بازار های قدیمی دهلی

بازار

یکی از خیابانهای دهلی.

سفر ده روز من به دهلی ،اندیشه بود.

و دل به خدا سپردن

و به او رسیدن

و امروز یکشنبه در سارایو ،در گالری هستم

و من..

..

 

با خودم می اندیشم،

در این سفر ها شاید تو را بیابم.و تو راه خوشبختی را به من نشان خواهی داد.

تو....

 




لینک
۱۳۸۸/۳/۱٠ - parviz mohammadi