عشقت را ابراز کن   

عید قربان ،عطر و بوی خاصی داشت.معصومه آن سال دل توی دلش نبود. دلش می تپید و انگار تمامی خوشبختی ها عالم را می خواستند در عید قربان به او بدهند.قرار بود پسر خاله اش برای مرخصی بیاید.

احمد پسر  خاله معصومه یک سالی بود که رفته بود استخدام نیروی هوائی شده بود.و هروقت می آمد با لباس آبی نیروی هوائی می آمد و کلاه بر سر می گذاشت.

معصومه وقتی احمد را می دید،سرخ می شد و قلبش به تندی می تپید.

زیر چشمی احمد را تماشا می کرد و گرمی  وجودش را در خانه خودشان خیلی دوست داشت.

احمد به نظرش مردترین مردها بود.چهره استخوانی و و دماغی کمی کشیده و و چشمانی سیاه و درخشان و قدی کشیده.احمد آرام حرف میز د.حالا از زمانی که رفته بود نیروی هوائی سرش را پائین می انداخت.

احمد در روستای پشتجین به دنیا آمده بود. و مادرش وقتی که 14 سالش بوده با پسر محمد بی عروسی کرده بود.و از قروه رفته بود.با اینکه قروه تا روستای پوشتوگون(پشتجین)شاید پنج کیلومتر فاصله نداشت.

اما هوریه مادر احمد همیشه احساس می کرد که غریب است.شوهرش حسین بی از خانواده بیگ های ساقب بود که تنها نامشان مانده بود. مقداری زمین داشتند و کاو و گوسفند.

 نام شوهر هوریه حسین بی  بود .او مرد متدین و با ایمانی بود.و کشاورز خوبی بود. بسیار با سلیقه بود. خوب گوسفند پروار می کرد و تابستانها هم بستان کاری داشت.

جوان که بود،اسبی داشت و بالابان می نواخت.بعد ها دیگر اسبشان را فروختند.اما حسین بی بالابانش را هیچ فراموش نکرد.هر چند پدرش و حتی همسرش بارها حسنی بی  را سر زنش می کردند و با او دعوا می کردند. که این سبک سری ها دیگر به تو نیامده.تو دیگر 35 سالت شده است.پسرت می خواهد فردا داماد بشود.و تو سنی ازت گذشته این مطربی ها به تو نیامده. و آبروی ما را و آینده بچه هایت را داری خراب می کنی.

اما حسین بی   با تبسمی این نکوهش ها را سر سری می گرفت و با آنها توجه نمی کرد.

چند بار پدر حسین بی  به هوریه عروسش تشر زد که تو چه زنی هستی که اجاز می دهی شوهرت در خانه بالابان داشته باشد.

یک بار ،هوریه بالابان شوهرش را انداخت توی تنور.دیگر نمی توانست این وضعیت را تحمل کند.

حسین بی  در صحرا بود. و داشت آبیاری می کرد.یک دفعه احساس  کرد صدای بالابان دارد می آید.

صدای بالابان در فضای صحرای قروه پیچیده بود. انگار مردی به شدت داشت گریه می کرد.  و بعد همراه با آن مرد ،انگار هزاران مرد و زن با هم گریه می کردند.

 

حسین بی  با عجله به خانه آمد.

با شتاب رفت به سوی تنور گفت بالانم!!

بالابانم!

هوریه دست پاچه شده بود .کنار تنور خشکش زده بود.

یک باره داد زد مرد!

حسین !!

تنور داره می سوزه!!

حسین  گوئی چیزی نمی شنید جزئ صدای گریه بالابان را

حسین  گفت زن،!

بالابان داره می سوزه نمی شنوی؟!

حسین  دست کرد و از درون آتش بالابان را آورد بیرون.

بالابان نسوخته بود؟!

حسین  بالابان را با دستش نوازش کرد.

و در کنارتنور بالابان را بر لب نهاد و نواخت...

و زنش متعجب و شگفت زده.

از آن پس دیگر زنش به حرف مردم گوش نمی کرد.

هوریه به نوای بالابان حسین گوش می کرد.

احمد هم گاهی بالابان می زد. بچه که بود از پوست ترکه درخت سوگود توتک و یا نوئی بالابان درست می کرد و می نواخت.

در روستای پشت جین تا کلاس پنجم بیشتر مدرسه وجود نداشت و بچه ها در سر ما و گر ما بیشتر پیاده تا قروه می امدند.

بیشتر بچه های پشت جین درس خوان و زرنگ و با ادب بودند.احمد وقتی که هوا خیلی سرد می شد و برف زیاد می بارید. در قروه در خانه خاله اش می ماند.

معصومه هم دو ست داشت همیهش هوا سرد بشود تا احمد در خانه آنها بماند.

معصومه در سهایش را از احمد می پرسید.احمد درسهایش خیلی خوب بود.احمد با اینکه لباسهایش اغلب کهنه بودند. اما تمیز می پوشید. با آنکه راه ها همیشه گِلی بودند.اما احمد همیشه تمیز به نظر می رسید.

احمد کلاس 9 را که تمام کرد ،پدرش موقعیتی نداشت که احمد را بفرستد به همدان در دبیرستان درس بخواند.

احمد  از کودکی دوست داشت نظامی باشد.برای همین احمد هم مثل اکثر دانش آموزان رفت به نیروی هوائی.و در نیروی هوایئ هم جزئ بهترین ها بود.در ورزش و علم و هنر.

احمد از زمانی که یادش می آمد،عید قربان همیشه با پدر و مادرش به قروه می آمدند.

پدرش یک گوسفند از پشتجین می آورد و همه با هم در قروه قربانی می کردند.

یک روز قبل از عید قربان ،مادر معصومه بلیک را که یک خم سفالی لعابدار است و در ان ماست و یا ترشی نگه می دارند را آماده می کرد.

بین زنان و بچه ها و دختر ها جنبش و جوشی راه می افتاد.

زنان با هم به مشورت و رایزنی می پرداختند. که چگونه مراسم مونجوق ریزان را انجام دهند.

منجوق ریزان در خانواده معصومه به صورت سنت بود.مادر بزرگ معصومه وقتی که زنده بود با وسواسیت خاصی این مراسم را اجرا می کرد.

حالا چند سالیست که او از دنیا رفته است و مادر معصومه مراسم مونجویق ریزان را بر گزار می کند.

خیلی از زنان همسایه  در خانه  معصومه جمع می شوند.و هر کسی نشانش را می آورد و به بانوی خانه نشان می دهد و بعد نیت می کند و منجوق و یا انگشتر و یا دکمه خودش را به درون خم سفالی می اندازد.دورن خم سفالی آب می یزند.

و قتی همه نشان خود را در خم ریختند آنرا بر تیرک سقف خانه در بیرون آویزان می کنند تاشب فرشته ها بهآن نظر بیاندازند.

و روز عید قربان بعد از مراسم قربانی کردن ،همه دور هم می نشینند و یک دختر کم سن و سال انتخاب می شود و در وسط حلقه زنان می نشیند و  برسر دختر را با دوواخ(ور کش پارچه ای قرمز رنگ) که بر روی عروش می کشند،می اندازند.

و خم سفالی را در کنارش قرار می دهند.

و زنی که از همه داناتر و مورد احترامتر است،پس از خواندن دعا و با نام خدا ،اولین دوبیتی را به تر کی می خواند،

بو باغدا مارال گزر

اَل آیاقین داش اَزر

من یا را نئیله  میشم

یار مندن ایراق گزر

دخترک دستش را درون خم کرده و یک نشان در می آورد.و صاحب این نشان وقتی مشخص شد ،آن دوبیتی را تفسیر می کنند.و مثلا می گویند یکی از تو رنجیده است و یا اینکه مثلا به مرادت خواهی رسید.

البته عید قربان در خانه معصومه شور و شوق دیگری داشت.

چون  حسین بی شوهر خاله معصومه بالابان می نواخت.ککلیک با جو هم دوبیتی ها را با نوای بالابان می خواند.و گاهی هم پدر معصومه می خواند.

معصومه یک مونجوق سبز رنگ کوچکی را که اندازه یک نخود  بود و مادر بزرگش به او داده بود را به خم انداخته بود.

و هر لحظه دلش بیشتر می تپید.

چند وقت بود که به دور از چشم دیگزان دستمال سفیدی را گل دوزی می کرد.و توی اون دستمال آرزو هایش و عشقش را به تصوی می کشید.آن دستامل برایش معنی خاصی داشت.

رباب باجو زن همسایه که خیلی زحمت کش و خیلی هم شوخ بود،شروع کرد به خواندن

بایاتی(دوبیتی)

بولاغ باشو توز اولار

دسته دسته قیز اولار

اییل دستمالوی گوتور

من گوتورسم سوز اولار

و دخترک ستش را کرد و یک نشان دیگر بیرون اورد.

این نشان معصومه بود.فاطما سلطان باجو همسایه دیگر معصومه ،با خنده و شوخی این بایاتی را تفسیر کرد.

گفت انشالله در بین خیلی از دختر ها تو برای عروش شدن انتخاب می شوی.

معصومه از خوشحالی نمی دانست چه کار کند.سرخ شد و چیزی نگفت. همه جمع بودند

هر کسی دو بیتی می خواند و دخترک دستش را در خم کرده و منجوقی را در می آورد.

نشان خیلی ها در آمد.

ولی نشان احمد هنوز بیرون نیامده بود.احمد در کناری نشسته بود. و معصومه زیر چشمی گاهی او را تماشا می کرد.دلش یک جوری می شد.و انگار همه کس و همه چیز بهشتی و مقدس و قشنگ شده بودند. همه چیز و همه کس مهربان به نظرش می رسیدند.

مادر احمد یک باتی خواند،

خرمنده یاتان اوغلان

کوینگی کتان اوغلان

آداخلوی آپار دو لا

خیالدا باتان اوغلان

و دخترک دستش را در میان خم برد و نشانی را بیرون آورد.یک دکمه فلزی زرد رنگ.متعلق به احمد بود.

احمد دلش لرزید.و فاطمه سلطان عمه معصومه آن را با شوخی و خنده تفسیر کرد.

گفت احمد زود باش آستین بالا بزن وگرنه دلبرت را می برند.

همه خندیدند.اما هم دل معصومه  فرو ریخت و هم دل احمد.

فردا احمد باید به تهران می رفت.معصومه چندین بار رفت به طرف صندوق و دستام را بیرون آورد.قلبش به تپش می افتاد و انگار می خواست قلبش از شدت تپش بیرون بیاید.

دو باره و با تردید و لرز به سوی اتاقی که همه جمع بودندمی آمد.به بهانه ای می رفت به طرف خاله اش.

و باز بر می گشت و دستامل را در صندوق می گذاشت.

از زمانی که احمد به نیروی هوائی رفته بود.

معصومه هم بزرگ شده بود. هر دو از هم خجالت می شیدند و با هم نمی توانستند حرف بزنند.

اصلا اگر هم می توانستند،دور بر ایها این اجازه را به انها نمی دادند.فقط یک سلام بود و بعد سر به زیر انداختن. و تپش قلب ها.

و نگاه های دزدکی همراه با ترس و شرم.

صبح احمد زود بلند شده بود و بزرگتر ها بلند شده بودند.

اتوبوس قروه داشت بوق می زد.

احمد لباس آبی نیروی هوائی را به تن کرده بود. و کلاهش رابر گذاشته بود.

و معصومه که تمام شب را بیدار بود .اما از خجالت نمی توانست حرفی بزند،

احمد رفت..

.

معصومه هر روز در خیالش برای احمد نامه می نوشت.

 معصومه هر روز دستمال را بیرون می آورد و لمس می کرد. و در خیالش برای احمد نامه می نوشت.

خیلی دلش تنگ می شد.اما به کسی چیزی نمی توانست بگوید.موقع کار و موقع قالی بافتن،دو بیتی ترکی می خواند.

و خیلی دوست داشت که مادرش بگوید بیا برویم خانه خاله ات در پشتجین.با اینکه گاهی صدای سگ خانه احمد را تشخیص می داد که شب در پشتجین پارس می کرد و گاهی صدای بالابان غلامعباس پدر احمد از دور بگوش می رسید.

چقدر این صدای بالابان را معصومه دوست داشت.

بعد از چند ماهی  پسر عموی معصومه ،از پدر معصومه ، ا و را خواستگاری کرد.او در ژاندار مری استخدام بود. و چهار سال از معصومه بزرگتر بود.

روی حرف پدر نمی شد حرف زد.

معصومه عروس شد.و احمد هم برای عروسی آمد.

کاش  یک جوری احمد  توانسته بود حرف دلش را به معصومه میزد.کاش قبل از اینکه دیر  می شد،احمد آرزو هائی را که برای ساختن زندگی با معصومه در سر پرورانده بود را ،توانسته بود چند سال پیش به معصومه بگوید.

کاش معصومه هم برای احمد نامه نوشته بود . و کاش آن دستمال را عید قربان به احمد داده بود.!!

شب عروسی،احمد به میهمانها می رسید.و سعی می کرد مراسم را با شکوه برگزار کند.

پدر احمد بالابان می زد و و گاهی هم با بالابان و دهل جوانها و مردها می رقصیدند و چُببی می رقصیدند.

احمد هم با جوانها می رقصید.خیلی خوب می رقصید. مردانه می رقصید.و چُببو باشی بود.

فامیل و دوستان از احمد خواستند که با بالابان پدرش بخواند. و احمد که در درونش آتشی بود شروع  به خواندن کرد

عاشق اودور  ،معشوقون  یاندو ر مویا

ُاُزو یانا ،اَلوُو ا  یان دور مویا

............

لینک
۱۳۸٧/٩/۱۸ - parviz mohammadi

   او به دنبال گنجینهء عشق است   

امروز مثل همیشه بسیار باداب و با نزاکت به گالری آمد.رفتارش همیشه طوری است که خیلی مواظب است که مزاحم هیچ کس نشود.

آرام و باا حترام پرسید،وقت داری می خوام یک کار جدید به تو نشون بدم و می خوام نظر تو رو بدونم.؟

نیکولای بود.

آن مرد پاک سرشت و فرشته گونه ی اتریشی.

نیکولای اسمائیل ، که حالا دیگه یکی از دوستان بسیار صیمیمی من شده است.

با او حدود 9 سال پیش آشنا شدم.آن موقع یک روز نامه نگار بود.ساعتها با او در بازار قدیمی سارایو می نشستیم و در باره راه دوستی انسانها و ادیان و راه خوشبختی بشر گفتگو می کردیم.

و اغلب دیگر دوستان هم به ملحق می شدند.و  و قتی که از هر چه سیاست و جنگ و اشوب و..خسته می شدیم.با شعر حافظ و یا مولانا با دف و نی در وسط بازار شوری به پا می کردیم.

او عاشق سارایو و مردم بوسنی است.

او می گوید که اینجا دمی آرام می گیرد.

سالهاست نقاشی می کند.اما هیچ وقت نقاشیهایش را جدی نگرفته بود.من وقتی اولین بار نقاشی های او را دیدم ،خیلی از آنها خوشم آمد.و او را تشویق می کردم که نقاشیهایش را به نمایش بگذارد.

ولی او همیشه با شرم و تواضع می گفت که نه نقاشیهای من به درد نمایشگاه نمی خورند.

من برخی از نقاشیهای او را که واقعا ارزش بالائی داشتند می خریدم. و او قیمت کمی  و ناچیزی را می گرفت.

و من آنها را به دوستان و هنر شناسان هدیه می دادم و در باره نیکولای برای آنها صحبت می کردم.

و بالاخره نیکولای مصمم به ایجاد نمایشگاه شد.و نقاشیهایش را در سالن یک کلیسا به نمایش گذاشت.

خیلی خوب استقبال شد.

امروز وقتی نقاشیهای جدیدش را آورد.

من به فارسی به او گفتم ،

ای نیکولای!

در نقاشیهایت اکنون یک حرکت تازه و یک حس رهائی

                            یک دلگرمی

                          یک عشق

                        یک امید دیده می شود

                     و دروازه های بازی که ما را به با غهای مهربانی دعوت می کنند

                  و اسبی که هنوز هم از پا ننشسته است

                       و کلبه ای گه در بیابان بیهودگی ها،

                                                 در آن سفره امید پهن است

                                       و کوزه ای از شراب عشق الهی

                                                                 در آن

به نیکولای گفتم،

دیگر نقاشیهایت تصویر زندان نیستند

نیکولای تو تازه متولد شده ای

 نیکولای تولدتت مبارک

 وقتی این را گفتم او با تعجب به من نگاه کرد و گفت امروز تولد من است.!!

و رفت.و با دوشاخه گل آمد.

یکی برای دخترم و یکی برای همسرم.!

گفتم برادر تولد تو است،من باید برای تو گل بخرم!

نیکولای پاسخ داد،من دوست دارم در تولدم به دیگران هدیه بدهم.!!

نیکولای خودش را برای سفر به ترکیه و به ایرران و افغانستان آماده می سازد.

می گوید ،گنجینه عشق و انسانیت در سرزمین شماست؟!

 نیکولای می گوید،  ای برادر،من ایمان به آن سرچشمه مهربانی و به آن خداوند عشق دارم.

نیکولای می گوید،گاه می بینم که  دریک فضای رویائی هستم.و آنجا همه با هم دوستند و همه جا شکوفه های الهی عطر افشانی می کنند.

نیکولای می گوید ،

من ایمان به لطف خداوندی دارم.

و می خواهم برم ،

بروم،بروم

بروم آنجا که بتوانم عشق الهی را نقاشی کنم.و دیگر هر گز احساس تنهائی نکنم.

آنجا...

می پرسم آنجا کجاست؟!

آیا فکر می کنی که بتوانی آنجا را پیدا کنی؟!

 

لینک
۱۳۸٧/٩/۱٦ - parviz mohammadi

   بیر گُو گَر چین اولایدوم   

بیر گوگر چین اولایدوم

قانادلاریم آچایدوم

 من گویلرده اوچاریدوم

سیزین داما قونایدوم

        سنه شیرین باخایدوم

 

.....

       جمعه گونو 15/9/1387

 

لینک
۱۳۸٧/٩/۱٦ - parviz mohammadi

   ای کبوتر من .....   

صبح پنج شنبه سارایو را مِه گرفته بود.

و من از مسیر همشگی ام به سوی گالری می رفتم.باش چارشی ،مرکز بازار قدیمی سارایو و بناهای تاریخی  در کنار رودخانه و  کوه های سبز.

زنی میان سال داشت به کبوتران چاهی دانه می داد. و با خودش زمزمه می کرد.

پرسیدم چی می خوانی،

با تبسم و با صمیمت گفت برای کبوتر ها دارم می خونم.

پرسیدم میشه یه بار دیگه بخونید؟

نگاهی به من انداخت و با مهربانی گفت بله براتون می خونم.

پرسید،کجائی هستی؟

گفتم ایرانیم.

نگاهش پر از شوق و دوستی شد.

گفت شما برادرای ما هستید.خدا شما رو حفظ کنه.!

و شروع کرد به خوندن،..

...

ای کبوتر

ای کبوتر ِ من

به هوای دانه در دام نیافتی!!

برای یک حرف دروغین قشنگ!

 خام نشی و از بام نیافتی!!

ای کبوتر من،

برو بالا اونجا که نیستند آدما!

برو بالا

اونجا که همیشه سبزه

و گل های سرخ شکوفه کردند اونجا

           برو بالا

که به تو نرسه دست آدما!

...خیلی صدای قشنگی داشت،احساس کردم اصلا گویا در این دنیا نیست.احساس کردم که یه جای خیلی قشنگییه .یه جائی که دور وبرش همه عزیزانش هستند.و او عزیزش را در آغوش گرفته است.

عزیزانش رو دشمن ازش گرفته بودند.

صربها عزیزانش را ازش گرفته بودند.

 

لینک
۱۳۸٧/٩/۱٤ - parviz mohammadi

   او شاید راه خدائی را می شناسد.   

 

جوانی بود با موهای بلند و تبسمی بر لب.

گیتاری در دست داشت.و می نواخت.گوئی سرما هیچ اثری در او نمی کند. و رهگذران چندان اعتنائی به او نداشتند.

پولی در کلاهش انداختم و به او آفرین گفتم.

او را به گالری دعوت کردم.

به من گفت،

سالهاست که دور جهان را می گردد. و به دنبال خوشبختی می گردد.

پرسیدم آیا خوشبختی را یافته ای؟!

 

تبسمی کرد و گفت ،سازت را بر دست بگیر و با من راهی شو!!

 

با خودت و با انسانها و با طبیعت و با فصل ها و آفتاب و باران و سرما دوست شو و با خدا دوست شو.

به من گفت بیا با هم بگردیم.!!؟

چند روز پیش که از خواب بر خاستم باغ سیب جلو خانه گوئی گل پنبه داده بود.همه جا سپید گشته بود.

 

باز بر فها آب شدند.

 

تصویری که صبح پنج شنبه7 آذر از بالکن خانه گرفتم

و تصویری دیگر از درون خانه،سپیده و روشنی به خانه ما می آمد.با نوای قشنگ اذان

تا صبح بیدار بودم.

و دو کتابی را که همسر با خود آورده بود را می خواندم.این دو کتاب را دختر عمه های خوب  و پویای همسرم هدیه داده بودند.

کتابی که خانم دکتر بتول علی نیا  استاد دانشگاه  و نویسنده ،به بنده هدیه داده  است،نامش تفسیر یعقوب چرخی می باشد.تفسیر جالبی از قرآن کریم.

ویراستاری بخش عربی این کتاب ارزشمند را خانم دکتر بتول علی نیا انجام داده اند.با این کتاب به زمانهای دور سفر می کردم و سعی می کردم تفسیر جهان و انسان وز ندگی را بیابم.

کتاب دیگر نامش چرخ زندگی بود .که خانم عشرت علی نیا استاد آرامش درون و یوگا آن را هدیه داده بودند.

نویسنده این کتاب خانم الیزابتکویر_راس می باشد. و مترجم آن خانم فرناز فرود می باشند.

این کتاب در باره مرگ و آن سوی مرگ است.این دو کتاب به هم ربطی ندارند.

اولی تفسیری دیگر گونه از قرآن کریم مربوط به حدود 700 سال پیش و دیگری در باره مرگ و انسان و زندگی پس از مرگ بود.

اما جالب این بود که عنوان هر دو کتاب چرخ داشت.

با خودم اندیشیدم که چرا هر دو کتاب در عنوان خود چرخ را دارند؟!

یاد شعر حضرت حافظ افتادم،

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روز ی گلستان غم مخمور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

و ین سر شوریده باز آید به سامان غم مخمور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوش خوان غم مخور

دور(چرخ)گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخمور

دلم پر از شوق یار شد.زندگی را پر از معجزه الهی یافتم.به نیایش و نماز ایستادم.

خروس سحری می خواند و وصدای اذان در جنگل می پیچید. و من احساس کردم که در عالمی رویائی با تمامی ستارگان رقص کنان به دور سرشمه نور می چرخم.

و احساس کردم که جهان دارد تازه می شود.

گفتم خدایا !

جهان را به سوی خوبی ها هدایت کن.!

و دلها را و اندیشه ها را تازه گردان.

تصویری از بخشی از بازار قدیمی سارایو که هر روز در آنجا روزگار می گذرانم.این تصوی را را یکشنبه10 آذر ساعتحدود 10 صبح گرفته ام.

 

لینک
۱۳۸٧/٩/۱۳ - parviz mohammadi

   نوای نی   

سالها قبل ،وقتی در دلم هزاران نغمه طنین داشت.و لی حنجره ام یارای  زبانه کشیدن و زبانم  یارای خواندن نداشت و گوئی لال بودم.و هزاران گله و شکایت در وجودم بود.

نوائی مرا به سوی خویش خواند.دیدم نوجوانی نی می نوازد.محو نوای نی اش گشتم.

نمی دانم چقدر زمان سپری گشت.نمی دانم با نوای نی اش تا کجاها پرواز کزدم.و چه ناله های پنهانی دلم را با نوای نی او دمساز کردم.با نوای نی اش از نو شکفتم و شوریده و عاشق گشتم.و زبان باز کردم و با او خواندم.

بی اختیار خواندم.

گوئی من در بیابانی تشنه و تنها پس از سالها گشتن ،از دور نشانه های یار را می دیدم.

گوئی عطر چشمه های جاری قلب تشنه مرا به سوی خویش فرا می خواندند.

گوئی من پس از سالها تنهایئ و بی کسی و دربدری  در برهوت بی کسی ها به باغ های پر از چشمه ساران و بلبلان و گلان می رسیدم.

از آن نوجوان خواهش کردم که نواختن نی را به من بیاموزد.

تبسمی کرد و گفت ،

من از یکی از روستاهای مازندرانم.

هفت سالم بود که دوستم یک روز نوای نی را از رادیو شنیدیم.هر دو مبهوت گشتیم.

تصمیم گرفتیم نی بسازیم.

در نی زارها گشتیم و نی ای را از نیستان جدا کردیم. و بر آن چند سوراخ ایجاد کردیم.

هر روز بر آن می دمیدیم اما صدائی از آن بیرون نمی آمد.

یک روز مادرم گفت در جنگل در بالای یک بلندی سخت،هر سال دو قلمه نی می رویند.

اگر شما هر روز دلتان را و دستنتان را از آلودگیها بشوئید و کار نیک انجام دهید و نام خدا را از دل و جان بخوانید،در آخر تابستان می توانید به بالای آن بلندی بروید و ان دو قلمه نی را از ریشه جدا سازید و با سرچشمه وجودتان هم ریشه سازید.

و آنگاه اگر بر آن بدمید ..

و اگر دلتان و دستانتان پاک و منزه نباشند،اگر دست به آن دو قلمه نی بزنید،آن دو خاکستر خواهند شد.!!

اما باور کردیم.

هر روز کار کردیم و درس خواندیم و به مادرو پدر و به دوستان کمک کردیم. و آخر تابستان از جنگلها گذشتیم.و به بالای آن بلندی به سختی خود را بالا کشیدیم.

اما دو قلمه نی را نیافتیم.

غمگین به خانه برگشتیم.

به مادرگفتیم که تو به ما دروغ گفتی،!

ما آنجا رفتیم،!

مادر م تبسم کرد و گفت اکنون دیگر شما بر هر نی ای بدمید ،آن نی به صدا در خواهد آمد.

و رفت از صندوق خویش از میان یک پارچه نی ای را بیرون آورد و به من داد،و گفت با نفست الله را بخوان.و من چنین کردم.

نی به صدا در امد.

مادرم گریست.

این نی ئ مر حوم پدرم است که از او به یادگار مانده است.

هیچ کس پس از مرگ او ،نتوانست نوای نی را در آورد.

.....

قصه این نوجوان مرا تکان داد.شاید یک افسانه بود و شاید یک خیال. نی را به من داد،گفت بنواز!!

نتوانستم.

روزها و گاه شبها تا سحر بران دمیدم.اما نوائی از آن برون نیامد.

یک غروب برفی سر به جنگل نهادم.

نی او را با خودم بردم.

همه جا برف بود. و سرما.

و من نی را بر دست گرفتم وخدا را صدا کردم. و بر نی دمیدم.

و سکوت و سرمای جنگل شکست.و من شعله ور شدم.

دیگر هز گز آن لحظه تکرار نشد.

و من  نی ئ آن نوجوان را سالها بعد به یک دختر ی که به دنبال گم شده خویش می گشت و هزاران نغمه پنهان در دلش بود ، اما  لال بود  ،دادم.

و اکنون سالهاست با نی همراهم.

اما نی ام با من چندان همراه نیست.

چند شب پیش در یکی از کانالهای تلویزیونی بوسنی به طور زنده در باره نی و تاریخچه ان در ایران و بوسنی برنا مه ای داشتم.

در آنجا از دل های عاشق و از مولانا و آن نوجوان مازندرانی و ان دختر غریب نی نواز  و ..سخن گفتم.

و نواختم.

اما نوای دلم با نی دمساز نشد.

 

,
لینک
۱۳۸٧/٩/۱٢ - parviz mohammadi