یک مادر و یک بانوی نمونه از قروه درجزین   

این عکس را تابستان 1387 در خانه مادر خانمم در تهران گرفته ام.

زمستان سال 1320 بود.قروه درجزین سرد و همه جا را برف سنگین پوشانده بود.ایران در استانه تحول بود.و قروه هم جان و روحی تازه می گرفت.

غروب بود و صدای دوشیدن گاو ها و گوسفندان و صدای گاو ها و گوسفندان ونیز  زنان و مردان و بچه ها  در فضای قروه پیچیده بود.و بوی هیزم و بوی تپاله ای که می سوخت و برای تنور و کرسی امده می شد،فضای سرد قروه درجزین را گرم کرده بود.

هنوز برخی از دکانهای قروه باز بودند.و چراغ نفتی کوچکی  برخی از دکانها را روشن کرده بود.

برخی از پیشه وران که از روستا های دور برای خرید و یا فروش اجناس خود به قروه آمده بودند،به خاطر دوری راه و برف،ناچار شده بودند که در قروه شب را بمانند.

در یک خانه بزرگ و اشرافی چراغ توری روشنی دلنشین و دلفریبی داشت.روشنی پنجره های این خانه که در وسط باغ بزرگی قرار داشت،حکایت از رضایت و سعادت ساکنان این خانه را می نمود.

از برخی از خانه ها صدای سوت و صدای بش و ترانه ترکی به گوش می رسید. و یا اینکه یکی داشت به گاو و گوسفندش فحش می داد.

بانوی خانه،چارقد  بلند  ومشکی با گلهای سرخ رنگ درشت  بر سر داشت.باپیراهن و یا پاچین بلند گلدار و شلوار ی گشاد  حریر  با گلهای ریز که دم پایش کش انداخته شده بود.

در اتاق زیرین در کنار اجاق با لای  سر  دیگ های غذا بود. و دو زن دیگر با چارقد های سفید و شلوار مشکی به او کمک می کردند.و گوش به فرمان خانم خانه بودند.

خانم خانه به یکی از خدمتکاران گفت که پس این دختر چه کار می کند؟

زن خدمت کار با ادب و نزاکت جواب داد،خانم دارد کتاب می خواند.

خانم خانه با عصبانیت از آشپزخانه به بالا رفت.

و با تندی دخترش را صدا کرد،

فرخ لقا!!

فرخ لقا!!

تو دیگه آخه چهارده سالت شده،باید کار کنی.مردم به من چی میگن؟!

دختر ش کار نمی کنه و کتاب می خونه!

آخه نمی گی که آبرومون تو قروه میره؟!

دختر باادب بلندشد و کتاب را زمین گذاشت،و گفت مادر من کارهامو همه رو انجام دادم.

گفت باشه.بیا پیش من.

آخه این کتاب ها چیه داری  که همش می خونی؟

فرخ لقا جواب داد.،کتابهای دادشمه.

کتابای دا دا شت آخه به چه دردت می خورند؟

تو باید بری خونه شوهر.

باید غذا درست کردن و خونه داری و دوخت و بافت یاد بگیری.

برو خودتو آماده کن،امشب مهمون داریم.

فرخ لقا گفت،خوب مادر جان ما همیشه مهمون داریم.

مادرش گفت ،نه امشب مهمونیه خاصیه.

برو لباس خوب بپوش.

تو رو خواستگاری کردن.

امشب هم قراره برات کله قند و شیرینی و هدیه بیارن.!

فرخ لقا که هنوز چهارده سالش هم نشده بود ،نفهمید چه بگوید.

 

و زبانش بند آمد. او طوری تربیت شده بود که به جزء با ادب و احترام با پدر و مادرش سخن نمی گفت.

و هیچ موقف هم صدایش را بلند نکرده بود.

از خجالت و ترس نمی دانست چکار کند؟!

چیزی نگفت.

دلش می تپید و رنگش زرد شده بود.

شرمگین و لرزان و با دلهره رفت پایین توی آشپزخانه.

و با خجالت از خدمتکار که به او صاحاب باجو می گفت،پرسید،

کی میاد امشب خونه ما؟

صاحاب نگاه با محبت و با تبسمی به فرخلقا انداخت و با کمی ترس گفت،پدر و مادر غلامعلی میان.

فرخ لقا دلش بیشتر به تپش افتاد.

و پاهایش گوئی یارای ایستادن نداشتند.

و گوئی یک باره همه خاموش و تیره و تار شد،و باز یکباره همه جا روشن و نورانی شد.

او با غلام همکلاس بود.با هم در یک کلاس درس می خواندند.

جوان خوبی بود.و ته دلش هم به او علاقه داشت.

بدینسان فرخ لقا عروس شد

پدر فرخ لقا مشهدی علی جعفری نام داشت.از تجار مشهور و از مردان دانا و اندیشه ورز قروه و حتی همدان بود.

مشهد علی جزو اولین پدرانی بود که دخترش را به مدرسه فرستاد.

و فرخ لقا در مدرسه هوش و ذکاوت بسیاری از خود نشان داد.فرخ لقا حافظه عجیبی داشت.

اشعار و متون ادبی را بسیار زیبا می خواند و آنها را با یک بار خواندن از بر می کرد.

دو برادرش پس از خواندن  کلاس چهارم ابتدائی به همدان رفته بودند و در آنجا درس می خواندند. و بعدها هر دو پزشک شدند.مرحوم دکترحاج حسین جعفری براستی یکی از انسانهای نیک منش و یکی از پزشکان نیک بودند.

و نیز برادرش دکتر حاج محمود جعفری از پزشکان خیر خواه و درستکار بودند.

تازه به قروه درجزین مدرسه آمده بود. و تا کلاس چهارم بیشتر کلاسی وجود نداشت.

فرخ لقا خیلی دوست داشت که درس بخواند. برای همین کتابهای برادرانش را در هر فرصتی می خواند. و کتابهای پدرش را.

اما در قروه آن زمان دختر باید تا سیزده چهارده سالگی ازدواج می کرد.

برای همین فرخ لقا هم زود عروس شد.

برای او هفت شبانه روز عروسی گرفتند.

از شهر و روستاهای اطراف دعوت شدند.

و بدینگونه بود که دختر بزرگ مشهدی علی و مه لقا ،که یکی از خانواده های سر شناس و معتبر قروه و منطقه بودند، ازدواج کرد.

و پس از یک سال

 دیگر فرخ لقا یک زن و یک مادر شده بود.

زنی مقاوم و با شرافت و با تدبیر و با ایمان.و مادری وظیفه مند و متعهد و دلسوز.

این بانوی خوبفهنوز هم حافظه عجیبی دارد.بسیاری از شماره تلفن ها و تاریخ تولد ها را به یاد دارد. براستی که او ستودنیست.

خداوند متعال نگهدارش باد.

خدا ی را شکر که او مادر بزرگ همسر من است.و من بسیار از او  آموخته و می آموزم

.

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٥ - parviz mohammadi

   می توان در همه جا پنجره ای به سوی باغ خدا باز نمود   

 

صبح پنج شنبه 23 آبان 1387

می گفتند دنیا را بحران اقتصادی فرا گرفته است

            در امریکا برای اولین بار یک سیاه پوست رئیس جمهور شده بود

و من .....

در بالکن خانه نشسته بودم

 و می اندیشیدم

آخر چه خواهد شد؟!

چون همیشه در اعماق اندیشه هایم،

یک حسی به من می گفت ،

                           دنیا به سوی خوبیها خواهد رفت

و دیگر کسی بنام خدا

      کسی را نخواهد کشت

      دیگر کسی بنام وطن

                   دیگری را بی وطن نخواهد خواند

               تنها بنام  خدا دوستی ها شکوفه خواهند داد

               و همه جا وطن تو

             و همه جا وطن من خواهد شد

                با خودم می گفتم

 که جهان بیدار خواهد گشت

            و عشق الهی  به تمامی انسانها بال پرواز خواهد داد

               و همه

            تا بی نهایت دلدادگی به  سوی آن  سرچشمه مهربانی ها

 

                          اوج خواهند گرفت

    و با ز به روبرویم خیره می گشتم،

جنگل و پائیز

و رقص نرم شاخه های درختان

        با وزش باد ملایم پائیزی

و نوای پرنده گان

 و پرواز کبوتران چاهی

 و پارس سگها

و همه همه و باز دنیائی اندیشه و خیال

باید حرکت کرد و باید عشق ورزید با آن سرچشمه عشق

 باید با شراب عشق الهی مست و هوشیار گشت

 

 

و نگاهی به گل های شمع دانی

           که همسرم بر گلدانهای نرده بالکن کاشته است    

می توان گلها را درک کرد

می توان مثل گلها  به جهانیان حس قشنگ بهشت خدائی را داد

      می توان همراه بلبلان عاشق

              برای گل های باغ های دل انسانها خواند

می توان در همه جا

                با خدا بود

و در همه جا پنجره ای به سوی خدا باز نمود.

 

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٥ - parviz mohammadi

   همیشه می توانیم عاشق هم باشیم   

همیشه می توانیم عاشق هم باشیم

            اگر

            همیشه در دل خدا را صدا کنیم

               اگر دل هایمان را از خود پرستی ها رها کنیم

از کودکیهای مان

تا فرادست های آرزو هایمان با همدیگر پرواز کنیم

نغمه دل همدیگر را با دل خویش ساز کنیم

 

 دروزاه باغ خیال  مان  را برای همدیگر

              باز کنیم

من ایمان به تو دارم

ایمان به پاکی تو

ایمان به گوهر الهی که در وجود تو است

دستانت برکت انسانیت است

 و نگاهت صمیمیت جویباران فداکاریها

من همچو کوهی برای خستگی های تو ام

 

 به من همیشه می توانی تکیه کنی

          با دستانم که در چشمه ساران عشق

                                      به هنگام تولد مادرم آنها را شسته است

                 و پدرم مردانگی و شکست ناپذیری را

                     و شرافت را

                 در دستانم جاری ساخته است، ،

 

                     همه غصه هایت را می شویم

و دستانم با دستان تو

                             خلاق می شوند

                          آری

ای شاه پری قصه های من

ای بانوی پاکیها

ای همره  یکرنگ  اندیشه های من

 

 

دستانم با تو خلاق می شوند

        تمام بن بست های زندگی

                  با تو فراخ می شوند

                      با  تو راه ها باز می شوند

                  رویاهایم باغ می شوند

با تو انجماد سرد و تلخ بی اعتمادی

             گرم و داغ می شوند

آری

            همیشه می توان عاشق بود

ای همره همیشگی قصه های من

              بر من تکیه کن

بیا

             بیا ...

                    با هم به اوج های معنویت

                  تا بلندای یکی شدن

 

              تا سوی خدا

 

          سفر کنیم

بیا با هم  زندگی عاشقانه را

                               پر بار و پر ثمر کنیم

                           بیا با هم سفر کنیم.

بیا باور بداریم که عشق می تواند همیشگی باشد

اگر فداکاری و یکرنگی ریشه ای باشد

بیا عشق را باور کنیم

غصه ها های زندگی را با خنده به سر کنیم

                  بیا عشق را باور کنیم

بیا

 

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٥ - parviz mohammadi

   زبان فارسی در بوسنی و هرزگوین   

دیروز خانم سنکا با شاگردانش  میهمان ما بود.20 سال قبل زمانی که من دانشجو بودم.در ضمن تحصیل معلم گویش زبان فارسی در دانشکده فلسفه هم بودم. با دوستان بوسنیائی

به زیارت حافط شیرازی و مولانا و باباطاهر و عطار نیشابوری و عمر خیام و..می رفتیم. در ان زمان از بونسیائی ها تنها یک استاد بنام دکتر بشیر جاکا بودند که زبان فارسی را می دانستند و تدریس می کردند.

به یاری خداوند متعال اکنون بسیاری از جوانها در ایران و در اینجا دکترای زبان و ادبیات فارس گرفته اند.

بسیار کتابها از فارسی به بوسنیائی ترجمه شده است و می شود. و زبان فارسی که زبان شعر است ،دو باره دارد جایگاه قشنگی در بوسنی و هرزگوین می یابد.

سالها قبل استاد بزرگوار آقای دکتر حسن مشتاق که در دانشگاه همدان تدریس می نمایند،به عنوان استاد زبان فارسی دو سالی در سارایو بوده اند. در ان زمان او چند جوان را شیفته و عاشق زبان فارسی نمودند.

یکی از جوانان عاشق زبان فارسی ،اکنون استاد زبان فارسی و رئیس گروه زبان فارسی دانشکده فلسفه می باشند.

دکتر نامیر از انسانها ی نیک و عالم  و از دوستان قدیمی بنده.که چند کتاب  مهم از فارسی به بوسنیائی ترجمه کرده اند.

او عاشق زبان فارسی است.و اکنون به یاری پرور دگار ترجمه شاهکار بزرگ جهان یعنی شاهنامه را آغاز کرده است.و به قول خودش می خواهد انشالله  آن در طی چندین سال به پایان برساند.

و دوستان دیگری از بوسنیائی ها هستند که در ایران دکترای زبان فارسی گرفته اند.

آنها با خویش عشق به حافظ و مولانا و فردوسی و..به اینجا آورده اند. اغلب با هم می نشینیم . و از بزرگان ادب فارسی سخن می رانیم..

خانم سنکا هم یکی از این عاشقان زبان فارسی است.

انسانی با محبت و یکرنگ و صمیمی.تا کنون چندین کتاب از قصه های فارسی را به بوسنیئی ترجمه کرده اند.

دیروز او با شاگردانش میهمان ما بود.

بچه های بو سنیائی به فارسی خود را معرفی کردند و از عشق و علاقه خویش گفتند.

آهنگ های ایرانی انها گوش می دهند. در موبایلشان آهنگهای بنیامین و.. هست.

با هم خواندیم. دف و نی نواختیم.

با هم به دیدار حافظ و سعدی و فردوسی و..رفتیم.

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٠ - parviz mohammadi

   آرزوهای سه کودک در سال 1995   

جبار سِدیچ دانشجوی دندانپزشی و شاعر 21 ساله بوسنیائی

کتاب شعری بنام ... آیینه نقره ای.

دیروز جوانی آرام و با ادب به دیار من آمد.با کمی شرم و با نجابت خاص که کمتر در میان جوانهای اروپائی معمول است،خودش را معرفی کرد.

گفت من  جبار سِدیچ هستم.دانشجوی دندانپزشکی و فرزند امام جماعت مسجد شهرسانسکی موست.

او گفت رافید فروشنده گالری ما مرا به او معرفی کرده است.گفت رافید موذن مسجد پدرش بوده است.

کتابی را از کیفش درآورده و با احترام و تواضع به من داد.گفت اگر زحمت نیست نوشته های مرا بخوانید و نظر بدهید.

ادامه داد،چند روز دیگر قرار است مراسم معرف ی این کتاب در مرکز فرهنگی برگزار شود.و از من خواست که در صورت امکان در افتتاحیه مراسم شرکت کنم و در آنجا سخنرانی کنم. و نیز نی بنوازم.

کتاب را با اشتیاق  گرفتم.و باز کردم.کلکات و جمله ها پر معنی و تاثیر گذار بودند. به او تبریک گفتم.

اشعار کتاب او در مورد جنایت عظیمی بود که صربها در بو سنی و در شهر سربرنیتسا یعنی شهر معدن نقره،مرتکب شده بودند.

براستی که اشعارش دوباره اندیشه هایم را به آتش کشید.

چه بر سر این مردم خوب  و بی سلاح بوسنی آورده اند.هزاران نفر زن و کودک و نوجوان و پیر مرد را به طور فجیع کشته اند.خانه های بسیاری را به آتش کشیده اند.

بسیاری از خانواده را بی پدر و مادر کرده اند.و به بسیاری از زنان و دختران تجاوز نموده اند.

شاید در 100 سال اخیر جنایتی به این دهشتناکی که در بو سنی و بر علیه مسلمانان روا داشته شده است،به هیچ ملتی روا نداشته شده است.

حقیقتا نمی توان باور کرد.

اما چه باید کرد که جهان در این باره سکوت کرده است.و غرب گویا به خاطر این همه جنایت به صربها پاداش داده است.هنوز هم صربها با سربلندی بر مسلمانان ستم روا می دارند. هنوز هم قیافه حق به جانب گرفته و خود را انسانهای مدرن و اروپائی می شمارند.

به راستی چه باید کرد؟!

اشعار این جوان که در هنگام تجاوز و کشتار و ویرانگری صربها تنها پنج سال سن داشته است،مرا منقلب نموده.

چه می توانستم بکنم.؟

جزئ تاسف و آه و سکوت.

خدایا چرا جنایتکاران اینگونه پاداش می گیرند؟!

...

ترجمه یکی از اشعار این جوان بوسنیائی...

سال 1995 آرزوی سه کودک

کودکی در گوشه ای از این جهان

          هنگامی که پدرش می خواهد تا برایش اسباب بازی بخرد،

                پدر فرزندخویش در آغوش گرفته و می گوید،

                             هر چه بخواهی فرزندم عزیزم برای تو می خرم.

کودک دیگر در شهر بوژیم

از پدر م  خواستم تا برایم اسباب بازی بخرد.

 پدرم گفت،

وقتی جنگ پایان بیابد،

          همه چیز خواهد بود.

کودکی در سربرنیتسا

            در آغوش خویش  گرفته عروسکی بدون سر  را

             و از ته دل خدا را می خواند،

                  ای خدای من !!

پدرم را به من برگردان!

پدرم را به من برگردان!

آری براستی اگر بخش کوچکی از این جنایات را مسلمانان بر علیه صربها اعمال می نمودند،آیا جهان و بخصوص غرب اینگونه خاموش می شد؟!!

یقینا هزاران کتاب و مقاله در طی سالها می نوشتند.

کنفرانسها و سمینار ها بر گزار می کردند.

فیلمها و خیرها  می ساختند.

در صورتی که قلب هر مادری و دختری و پیر زنی مسلمانی در اینجا هزاران کتاب درد است.

و جهان خاموش....

 

 

 

 

لینک
۱۳۸٧/۸/۱۸ - parviz mohammadi

   قالی و گلیم ایرانی و قصه های هزار و یک شب   

نغمه های عاشقانه را می توان  در باغ های قالی های ایرانی شنید. و قصه زندگی و و عشق و حسرت و قصه های مهاجرت ها و فراز و نشیب های هزاران ساله انسانها را  از قالی ها شنید.

و کتاب دل انسانهای ساده و بی ریا را که به دنبا ل صمیمت و دوستی وبوده اند را می توان در لابلای نقوش قالی ها خواند.

شکر آن پروزدگار مهربان را که ما را در دیار ادبیات و هنر خلق نمود .سپاس بیکران آنخداوندی را که هنر مند مطلق ،هنر مندی که ریشه های ما را در دیار خلاقیت ها نشاند.

اغلب دانشجویان هنر همراه با استادانشان  به گالری ما می آیند.

سمت راست/خانمی که در مورد موسیقی در قالیهای ایراین تحقیق می کند.در کنار او جوانی که دانشجوی طراحی است.او هم در زمینه موسیقی در قالی ایرانی کار می کند.

روبرو آقای نیکولای اسمائیل،روزنامه نگار و نقاش اهل اتریش.که سالهاست سفر می کند و برخی از نقاشیهایش الهام گرفته از نقوش قالیها و گلیمهای ایرانی می باشد.

سمت چپ/آقای نیکولای که زمانی یکی از برترین گیتاریست های اروپا بوده است.و اکنون سیتار می نوازد.و سالهاست به تزکیه و مراقبه مشغول است.

و بسیاری از اوقات با سیتار او و ساز های دیگر دوستان ما همنوازی می کنیم.

 

وسط/استاد طراحی در آکادمی هنر و تعدادی از دانشجوهایش.اساتید و دانشجوهای طراحی از نقوش جاجیم ها و خورجین های عشایر ایرانی ،الهام می گیرند.

 

نمائی از سالن شماره 5 ،(سالن طرح عشق)

نگاهی دیگر به سالن طرح عشق

 

طرح افسانه و رویا

بخشی از سالن شماره 2

سالن (شعر در قالی)

 

بخشی دیگر ازفضای بیرونی

سمت راست دکتر اسحاق،استاد هنر های شرقی.وسط نیکولای .سمت چپ آقای نهاد فوق لیسانس ادبیات فارسی از تهران.محقق بوسنیائی در مورد ادبیات و هنر ایرانی.و آقای دکتر سدات ،محقق عرفان در هنر ایرانی.

سمت راست/خانم الما سوولویچ.استادبر جسته فلسفه هنر و مجسمه سازی.عاشق ایران و شیعه و هنر ایرانی.

او اولین زنی که محراب خانقاهی را در بوسنی در طی چند شبانه روز بدون خواب ساخته.و هنگام حک نام الله بر بالای محراب به او الهام شده است که نام محمد و علی را هم بنویس.!!

او اصلا عربی و یا فارسی نمی داند.!1

در کنار آلما برادر ش است.او گارگردان تاتر  در نوروژ می باشد.و عاشق هنرو ادبیات و فرهنگ ایرانی.می گوید بیشتر دوستانش در نوروژ ایرانی هستند.آرزو دارد که در تهران یکی از نمایشنامه هایش را به صحنه بیاورد.

لینک
۱۳۸٧/۸/۱٧ - parviz mohammadi

   رنگ عشق در قالیها و بافته های ایرانی   

 

آن زمانها ،از کوچه های قروه درجزین نوای آواز دختران و بانوانی  به گوش می رسید که گوئی همراه با زدن دفه بر تار و  دار قالی آواز می خواندند و تا تعزیه می خواندند.

در هر خانه ای که  می رفتیم دار قالی بر پا بود .همانند تابلوئی از نقاشی که ذره ذره  با عشق خالقش جان می گرفت و معنی می یافت.

بعضی از خانمها مشهور بودند به اینکه قالی خوب می بافند.و قالی ها گوئی روح داشتند .

ما در یک خانه بزرگ با اتاقها و انبار های تو در تو زندگی می کردیم.

 ما چندین خانواده  بودیم  که در آن  خانه بزرگ با باغ بزرگ که از میان آن نهر آبی جاری بود. صمیمی  و سبک بال  زندگی می کردیم. وعمه هایم و مادر بزرگم اغلب قالی می بافتند.

چله کشی و آماده سازی دار قالی خود مراسم ویژه ای  داشت و برای ما بچه ها شیرین بود.

و نقش ها و رنگ ها هر کدام باغی بودند.

وقتی که بر آسمان رنگین کمان پیدا می گذشت ،می گفتند که حضرت فاطمه زهرا  س دارد قالی می بافد.و چقدر با شکوه و رویائی بود!!

زیارت حضرت زهرا س در آسمانها و با او به بهشت رفتن ها.  و در عالم خیال بر قالی حضرت سلیمان نشستن ها و پرواز کردن ها و همه وهمه  برای ما دلنشین بود.

بسیاری از دختران را با هنر قالی بافیشان محک می زدند.و دخترانی که خوب قالی می بافتند  مقبولیت و نام نیک داشتند. و زودتر برای آنها خواستگار پیدا می شد.

و مادر هائی که برای خواستگاری  دختری می رفتند ،به قالی بافته شده توسط دختر نطری کارشناسانه می انداختند.

بدینگونه بود که ما با قالی بزرگمی دشدیم.و نقوش و رنگ قالی ها در رشد خیال و ذهن ما تاثیر می گذاشت. و رنگ ها و طرحهای قالی روح ما را غنی از درک طبیعت و انسان می نمود.

هنگام تحصیل در یوگسلاوی سابق ،اولین دانشجوی خارجی بودم که ضمن تحصیل شرکت و گالری فرش و گلیم ایرانی ایجاد نمودم.

یک گالری کوچکی با یارای خداوند متعال  ایجاد نمودم.پدرم با اشتیاق تعدادی از قشنگ ترین فر شهایش را به من داد.

پدرم اضافه بر این تاجر پوست بود ،تاجر فرش و ..هم بود.همان زمانها بعد ظهر ها گالری کوچک ما تبدیل شد به مرکز هنرمندان و دانشجو های و اساتید عاشق هنر ایرانی.

اکنون به یاری حق تعالی ،گالری ما به صورت موزه ای از هنر های قالی و گلیم و بافته های دیگر ایرانی گشته است.و اغلب استید و هنر مندان و دانشجوهای هنر در گالری ما جمع می گردند.

بخشی از فضای بیرونی گالری

نمائی دیگر از فضای بیرونی

و با نگاهی دیگر به بیرون گالری

لینک
۱۳۸٧/۸/۱٦ - parviz mohammadi

   تو که شعر و عشق و انسانیتی   

تو نشکستی

 

ای دختر شعر و عشق و انسانیت

                         نشانی از نشات و نازی

 

 

 نشانی از سر چشمه های نور و باران و شکوفه هائی

 

                  می بینمت که از بندهای بهت رهائی

 

 وقتی می خوانی مرا

 

                      زندگی دلنشین و شیرین می شود

 

                   عشق همیشگی و دیرین می شود

تو می گوئی

                      عشق را نیست نهایت

 

وقتی که خدا هست

و دل ها برای او و برای همدیگر می تپند،

 دیگر کینه ها را چه حاجت

                وه که تو چه خوبی!!

 

                                و تو با  نگاهت ، هر دم ستاره های خیالم را

 

                                                       می  افروزی

                                همچو چشمه نوری

                                همچو دریای شعر و سُروری

 

با تو در کوچه های کودکی

                           به سوی فرداهای عشق می روم

 

               جوانی را با تو  می خروشم

                                    زمانه را با تو به رقص در می آورم

 

                    با تو خلاق می شوم

                   با تو عاشق ترین عشاق می شوم

                   باز با هزاران شور و ناز

 

    به فردا های دیگر با تو سفر می کنم

 

 با تو برای بدست آوردن گوهر معنویت خطر می کنم

                    با تو بر جریان زندگی اثر می کنم

                       با تو معنی تازه ای می یابم

                    برای رسیدن به اوج های سعادت با تو

 

                                    و یافتن تازه

                            همه دشواری ها را بر می تابم

                              از تو به تو می تابم

با تو تفسیر عشق نابم

                           با تو ....

 

 

لینک
۱۳۸٧/۸/۱٦ - parviz mohammadi

   سفر در مِه به قصه های قروه درجزین   

روز های تلخ و گاه شیرینی در قروه درجزین داشتیم.فرهنگ قروه،فرهنگ خاصی بود.ترکیبی از فرهنگ کشاورزی و پیشه وری و تجازت و دوره گردی.با توجه به اینکه قروه درجزین یکی از مراکز مهم تجاری در منطقه درگزین بود.و مردم از روستاهای دور و نزدیک حتی از روستاهای کردستان و ساوه ،برای مبادله کالاهایشان به قروه می امدند و نیز عشایر شاهسون  از مناطق مختلف کالاهایشان را به قروه می آوردند، این تبادلات و ارتباطات باعث بوجود آمدن فرهنگ خاصی در قروه گشته بود.

به گونه ای که فرهنگ مردم قروه غنی و پویا بود.مردم قروه خود نیز برای داد و ستد حتی با یک سبد کوچک گاه سوار بر الاغ و یا با دوچرخه و یا پیاده به روستاهای دور و نزدیک می رفتند.

و این سفر کردن ها ،باعث یافتن شناخت بیشتر و بهتر از مردم و فرهنگهای مختلف می گشت.

روح همکاری  وهمیاری در میان مردم قروه درجزین بالا بود.ریش سفیدان و معتمدین با درایت به حل اختلافات می پرداختند.و بسیایر از آنها بانی امور خیر و انساندوستانه می شدند.

بازار قروه انسانهای بر جسته ای را در خویش داشت.بازاریانی که اندیشه ورز و مومن و با خدا بودند. بازاریانی که دلسوز و منصف بودند.و قانع.

بسیاری از بازاریها کشاورز هم بودند.و در میان بازاریها شاعرانی و عالمانی داشتیم.

خبری از اعتیاد و فساد نبود.

مهمترین دغدغه خانواده ها این بود که فرزندشان قمار باز نشود.

غروب ها از صحرا و از پنجره ها صدای قهقه خنده ها و صدای ترانه های ترکی می آمد. و کشاورزان گاه سوار بر  الاغ خویش آواز خوانان با جوالی پر از علف و یا شبدر و ویونجه به خانه خویش بر می گشتند.

تقریبا همه همدگیر را می شناختند.حتی گوسفندان و گاو ها و الاغهای همدیگر را می شناختند.به همدیگر سلام می دادند و خدا قوت می گفتند.

و شب ها دور هم جمع شدن بود.تابستانها انگور و هندوانه خوردن و زمستانها کشمش شاهدانه و هویچ و چغندر پخته خوردن در کنار کرسی و قصه و شعر و چیستان و ترانه.

تعزیه نقش بسیار مهمی در زندگی و تربیت بچه های قروه درجزین داشت.تعزیه یک تاتر زنده بود که مردم هر سال چندین روز با اشتیاق برای تماشای آن می رفتند.در تعزیه گریه می کردند و مردانگی و جسارت و فداکاری را می آموختند.

و قصه ها تاثیر بسزائی در تربیت فرزندان داشتند.بچه در نقض قهرمانان قصه می رفتند و سعی می کردن که مثل آنها باشند.

دختر ها سعی می کردن که مثل آن شاه پری قصه ها هر روز در آیینه آب چهر ه خویش را ببینند و زلفهای خود را شانه بزنند.و هر روز چشم انظار بودند که اگر تمیز باشند ،فرشته از آسمانها خواهد امد و تاج شاه بانوئی را به آنها هدیه خواهد داد.

دختران به هنگام یافت شدن رنگین کمان در آسمان حضترت فاطمه زهرا  س را می دیدند.و صلوات می فرستادند.

حضرت فاطمه زهرا با الیاف خورشید قالی می بافت.و او الگوئی و استادی بود برای دختران.

دختران سعی می کردند که مثل دختر قصه ها باشند و هیچ کس را زشت نشمارند. و پیرزنان را احترام بگذارند.چرا که درواز خوشبختی را خداوند به روی آن دختری باز می کرد که به پیر زنان احترام بگذارد.

و پسران می خواستند   مثل مولا علی باشند.نترس و مهربان و باسواد. مثل شاه اسمائیل قهرمان قصه ها باشند و به دیگران کمک کنند.و مثل یک مرد باشند.مال کسی را نخورند.و دروغ نگویند.

قصه های زیادی گفته می شد.

و نیز روایتهای گوناگون.

آن موقع ها صحبت از غول بیابانی بود.می گفتند که فلانی در هنگام آبیاری غول بیابانی دیده.چنان با حرارت تعریف می کردند که بچه ها غول بیابانی را به وضوح در برابر خویش تجسم می نمودند.

اغلب غول بیابانی هم کم عقل می شدند.و علاقه زیادی به کُشتی گیری داشتندو از شما برای کشتی گیری دعوت می کردند. و اگر تو قالب می شدی او مطیع و فرمانبردار تو می شد.

آن موقع ها مردم از جن تعریف می کردند.و ما شبها هر جا می رفتیم پشت سر خویش را نگاه کرده و بسم الله می گفتیم.

می گفتند که جن ها می آیند به بعضی ها کمک می کنند .برای بافتن قالی  یا برای پیدا کردن گنج.

گاهی هم جن ها در حمام که خزانه بود ،عروسی می گرفتند.

بعضی موقعها جن ها از افرادی که خوششان می آمد برای عروسیشان دعوت می کردند.

عروسی جن ها در قنات ها بر گزار می شد.دیگ های پلو و سیخ  های کباب و ساز و دهل در قصر جن ها اماده پذیرائی از میهمان آدمیزاد ه بودند.

می گفتند که پدر ِپدر بزرگ ما که نامش امام قلی بوده از بس صدایش خوب بوده است که پادشاه جن ها او را هر شب به قصر خویش دعوت می کرده است.

 

در قروه ما پیامبری داشتیم.

پیامبر قربانعلی مردی آرام و متینی بود. بسیار نکته ها و اشعار و قصه ها و حکایت ها می دانست.

می توانست روز های قصه بگوید و شعر بخواند.

پیامبر قربانعلی کشاورز ساده بود و با ایمان.همیشه در مسجد در جلو درب می نشست.

در هر مجلسی هم در پائین مجلس ساکت و آرام می نشست.

کلاه ساده نخی سیاه رنگ بر سر می نهاد و شلوار گشاد و ضخیم سیاه رنگ بر تن و پیر هن گشاد و بلند. و روی آن لباده بلند می پوشید و با شال کمرش را می بست.

او گوئی هزار سال عمر کرده بود و گوئی با قهرمانان قصه زندگی کرده بود و با شاهان همنشین گشته بود.

به آرامی قصه هایش را می گفت.

و ما را به گذشته های درو و به درون تاریخ و حکمت و انسانیت می برد.

در میان قصه های قروه ،در زیر تپه ها و خرابه ها کلید شهر با عظمت درگزین پنهان شده بود.و طلسمی در منطقه ما پنهان شده بود که هر کس آن را می یافت می توانست قدرت عجیبی بیابد.

با آن طلسم می توانست همه خرابه ها آباد کند و همه فقرا را از بد بختی نجات بدهد.

و اینگونه بود که من از کودکی در میان بیشه زارهای قروه درجزین و در میان خرابه ها به دنبال گذشته خویش و به دنبال کلید خوشبختی و به دنبال کتاب راز گذشتگان خویش می گشتم.

و اکنون دو باره من بار سفر بسته ام.

یک سپده در 17 آذر 1372 با یک کوله پشتی و یک نقشه و دفتر یاداشت و با لباس سربازی و پوتین بر پا،از پدرم خدا حافظی کردم و راهی یافتن کلید قصه های قروه درجزین گشتم.

پدر با شرفم،کمی با ناباوری مرا تا کوچه بدرقه نمود.

او مهربان و جدی بود.و بسیار متعهد در برابر فرزندانش.در دلش نگران من بود. در نگاهش این را می خواندم.نگران فرزندی که همیشه به دنبال چیز هائی می رفت که یافت نمی شدند.و به قول خود گاه شر مگین می گشت که در برابر سوال دیگران در مورد این فرزندش به مردم چه پاسخی بدهد.

گفت ،

اوغلوم گئت بیر علم دالو جک که آرواد اوشاغوی آج قالماسو!

اوغلوم،1

آلله هویو تانو و هر یولدان شرافت تاپ!

پسرم خدایت را بشناس و از هر راهی شرافت بیاب.

پسرم ،به دنبال علمی برو که زن و فرزندانت گرسنه نمانند.

 

و من راهی گشتم. شاید سربلندی گذشته خویش و اجدادم را بیابم و شاید از درون قصه ها کلید خوشبختی را برای انسانها بیابم.

من راهی شدم.

17 آذر ماه 1372 قروه درجزین،راه میلاجرد

 

لینک
۱۳۸٧/۸/۱٤ - parviz mohammadi

   معجزه قالی قم و عشق یک آمریکائی و ...   

می گفت همیشه راهی هست که ما را به اهدافمان برساند.

می گفت ،همیشه و در همه حال می توان خوشبخت را بدست آورد.

آری این سخن یک افسر آمریکایئ بود که عاشق هنر قالی ایرانی بود.

.مردی خندان و صمیمی.پریشب دیر وقت با چند محافظ به گالری ما آمد.می گفت که چند ساعت پیش به سارایو رسیده است.

برخورد او به گونه ای بود که انگار سالهاست مرا می شناسد. از دوستش برای من سلام آورده بود. خیلی خوشحال شدم.احساس کردم که یکی از دوستان گم شده خویش را دوباره یافته ام.

 

می گفت که یکی از همکاران نظامیش در آمریکا به او سفارش کرده که به دیدن  من و بهدگالری ما بیاید. وقتی مشخصات دوستش را گفت شناختمش. سالها قبل او   یکی از افسران  نیروی صلح بود که، در سارایو  خدمت می کرد .اغلب روزهای تعطیلش را در گالری ما چندین ساعت با ما سپری می کرد.

مردی که یک نظامی فیلسوف بود که عشق به هنر و تمدن ایرانی داشت. و شیفته قالی های ایرانی بود.

حالا کارل پس از شش سال از طرف او برای من سلام آورده بود.

تا دیر وقت او عاشقانه در میان باغهای قالیهای ایرانی و در میان نغمه های اسمانی بافته ای ایرانی سیر می کرد.محافظینش از این همه اطلاعات او در مورذد قالی ایرانی و عشق او به قالی ایرانی تعجب می کردند.

او می گفت می تواند ساعتها  در گالری ما بماند و از نقوش و رنگ و ترکیب قالیها  و ازفضای گالری روحش لذت ببرد.

قرار شد که دوباره فردا آن شب بیاید.دیشب آمد.این بار بدون محافظ آمده بود. با یکی از دوستانش.چهار ساعت با هم در گالریها گشتیم.

او مجذوب قالی ابریشم قم شد.نمی توانست از آن دل بکند. این قالی امضای بافنده خالقی را دارد.از اقای محمد بیگی خریده ایم.آقای بیگی خود وبرادر زاده اش آقای علی بیگی از انسانهای نیکی هستند که خدایرا شکر که هنوز عاشقانه در زمینه قالی قم فعالیت می نمایند.

کارل

کارل آن صمیمی مرد آمریکائی ،فرش های ایرانی را خوب می شناخت.و آنها را عاشقانه لمس می کرد.

می گفت که در خانه اشس قالیهای ایرانی زیادی دارد. و می گفت با قالی ایرانی او زندگی می کند و تمامی خستگی هایش و دلگیریهایش را نقوش قالیهای ایرانی از خیالش می شویند.

آری هنر قالی ایرانی می تواند  دوستی و صمیمیت بین ما و جهانیان ایجاد نماید.

او از خدا می خواهد که سببی سازد تا این قایل به خانه او برود.!؟

 

 

آنانکه با ایمان و عشق الهی  و ایمان به معنویت و دوستی ملت ها ،اثر هنری خلق می نمایند، خداوند متعال همواره مدد کارشان باشد. و ما نیز قدر دانشان باشیم .

لینک
۱۳۸٧/۸/۱٢ - parviz mohammadi