امیر قمری مجد   

اون موقع ها یعنی خیلی سالها پیش،وقتی که من دوازده سیزده سالم بود،گاهی خیلی احساس بدبختی و تنهائی می کردم.

روستایم قروه درجزین با آن بازارچه های شلوغش . کاروانهای شتر و الاغ و اسب ازروستا ها و شهر های دور نزدیک  بدانجا می امدند.زنان  شاهسون با لباسهای رنگارنگ و بلند و چین چین بکه بر روی جلیقه هایشان انواع سنگ ها و سکه های رنگارنگ دوخته شده بود و هنگام راه رفتن چیرینگ جیرینگ صدا می کردند. و مردان با کلاه های نمدی  و شلوار های مشکی گشاد و پیرهن های راه راه بلند.لهجه ها و صدا های مختلف.

اما من در میان این همه قیل وقال و این همه ترانه و نغمه های گوناگون،و در روستا و در  وطن خویش گاه سخت احساس غریبی و غربت و تنهائی می کردم.

گاه می رفتم در خرابه های قروه و  روستای کاج می گشتم.به دنبال راز گذشته گان بودم.

 

احساس می کردم که کسی مرا به سوی گذشته ها فرا می خواند.

احساس می کردم کلید خوشبختی من و مردم قروه در جزین در زیر یکی از این تپه ها مدفون گشته است.

 

برای همین گاه به درون قنات ها می رفتم و یا تپه ها را می کاویدم.

و ترانه و بش های ترکی برزگران همچو نغمه های بهشتی بودند که گاه سخت دلم را می لرزاندند. و عاشق و شوریده ام می کردند.

 

بر بالای بام می رفتم و کوه چانوگرین را مدتها تماشا می کردم. و در بالای آن قلعه را می دیدم که با پله های پیچ در پیچ می توان به ان قلعه وارد شد.

و گاه سخن کبوتران چاهی را می شنیدم.احساس می کردم که آنها با من دارند سخن می گویند.

و نیز پرواز پرستوهای معصوم را بر بالای سر خانه باباحسن تماشا می کردم.

واشعار پدر بزرگم با جریان زلال کاریز هم مسیر و جاری می شدند.

و من اما گوئی به هیچ یک از اینها تعلق نداشتم.

قلم را دوست داشتم و نوشتن را و شعر را و ساز را.

قروه درجزین پر از قصه های رنگارنگ بود.

اما من در میان قصه ها گم می گشتم.

میگفتند شعر آدم را سبک می کند.

می گفتند ساز آدم را لاابالی می کند.

می خواستم بدانم که قروه درجزین از کجا آمده است.

 

اسامی قنات ها و تپه ها و اسامی روستا برایم بسیار جالب بودند. و من به دنبال تفسیر و تجزیه و تحلیل اسامی روستا ها وغیره بودم.

 

یک روز در صحرا بودم.به اسامی مختلف می اندیشیدم.

با خودم فکر می کردم که راستی خداوند به ترکی چه می شود؟

در همین فکر بودم که با خودم گفتم ...بیر واروموش بیر یوخوموش،تارو دان سُو وِی هچ کس یُوخوموش...

و یک باره انگار گنجی را را یافتم.با خودم گفتم ،بله،!!

بله!!

نام خدا به ترکی تارو می شود.!

اما چرا تارو؟

شادمان آمدم به خانه و به مادرم گفتم مادر!؟

مادر!

پیدایش کردم!

مادرم پرسید چه را پیدا کردی؟!

گفتم خدا را پیدا کردم!

با تبسم و کمی هم با ناباوری پرسید خدا را کجا پیدا کردی ؟!

گفتم خوب در صحرا.!

گفتم  مادر،! خدا تارو دو!!

مادرم گفت خرره باششویا اوغلان،بس سن نه وقت عقیللی اولا جایای؟!!!

اما من خیلی خوش حال بودم.

احساس می کردم کلید دروازه قصه های قروه درجزین را یافته ام.

احساس می کردم که راه بهشت را یافته ام و می توانم با گذشته گان سخن بگویم.

 

من برای آنها ساز می زدم و شعر می خواندم.و هر شب احساس می کردم ستاره از پنجره به خانه ما می آیند. ستاره ها گذشتگان ما بودند.

ستاره ها یار من بودند.

من از قروه دور شدم.اما شبها باز در خرابه های قروه می گردم و هر شب چشمه ای تازه پیدا می کنم. و در زیر تپه ها رودخانه های بزرگ را پیدا می کنم.

و در زیر تپه ها بناها و شهر های قصه ها را پیدا می کنم.

 

یک ماه پیش عاشقانه به سوی قروه درجزین همراه با مادر مهربانم و پسر خواهرم آقای علی احدی،راهی قروه شدم.

حالا قروه فرزندان نیکی دارد.

حالا دیگر در قروه بچه قلم بر دست دارند.

اون روز که باز گشتم به قروه ،خانه خاله ام و پنجره ها مرا شناختند.

و نوجوانی قلم بر دست به دیدنم آمد.

هیبت یک دانشمند جوان را داشت.

باآ داب و با معرفت.

قلمی در دست داشت.راه مولایش علی ع می رفت،به دنبال علم بود.

 

و در دستانش کلید چشمه های سعادت را داشت.

پاک و منزه می نمود.

هم سن و سال فرزند من بود.همش هفده سال سن داشت.اما دانا و شوریده بود.

نامش امیر بود.

فامیلش قمری مجمد.

بیائید او را باور داشته باشیم.

کتابش را که کتاب قصه های گم شده ماست،را ،بخوانیم.

درود خداوند بر همه فرزندان قروه درجزین باد که در راه خوبیها قدم بر می دارند.

 

لینک
۱۳۸٧/٢/۳۱ - parviz mohammadi