فرصتی برای مهربانیها   

زندگی در غربت می تواند دلنشین باشد.

این روز ها عزیزانی از ایران برای ما میهمان آمده اند.خوشنودیم.و بچه هایمان هم شاداب.

شب چهارشنبه سوری همسرم با عشق و علاقه غذاهای ایرائی درست کرده بود.و چند ین

آتشی در حیاط خانه بر پا ساختیم.

نفر از دوستان را هم دعوت کرده بودیم.و خانواده چند نفر از همکلاسیهای بچه هایمان را هم دعوت کرده بودیم.

همه معلمان و همشاگردی های دخترمان می دانستند که ما شب چهارشنبه مراسم خاصی داریم.

یکی از میهمانهای ما سفیر یکی از کشور های اروپائی بود با همسر بسیار خوب ایرانیشان.

آقای سفیر واقعا انسان نیک سیرتی هستند.عاشق ایران و فرهنگ ایرانی هستند. و عاشق همسرشان.

خانم ایشان یک ایرانی اصیل می باشند که علی رغم اینکه از دوران نوجوانی در خارج از ایران تحصیل و زندگی کرده اند.،اما بسیار به فرهنگ ایرانی خود افتخار می کنند.و فرهنگ خویش را به شیوه های مختلف می خواهند به مردم معرفی نمایند.

یکی دیگر از میهمانهای ما جوان ایرانی بود که همسرشان بوسنیائی می باشد.

این جوان در آمریکا به دنیا آمده است.اما بسیار خوب فارسی صحبت می کند.و با اینکه تا کنون اصلا ایران نبوده است،اما دلبستگی خاصی به ایران و فرهنگ و ادبیات ایرانی دارد.

و جالب این است که خانم جوان بوسنیائی اش هم فارسی یاد گرفته است.

این جوان استاد یکی از کالج های بوسنی است.ورزش کار و سالم و با ادب بسیار بالا.

خانواده همکلاسی های فرزندانمان هم بودند.

خیلی از مراسم ما خوششان آمده بود.

غذای ایرانی برایشان خیلی دلپذیر بود.

برای آنها از گذشته های بسیار دور سخن گفتیم.از آداب و رسوممان و فرهنگمان.

از گفتار نیک کردار نیک و پندار نیک مان.

از پذیرش دین اسلام و غنا بخشیدن و گسترش اندیشه های علمی و معنوی و فرهنگی ایرانی اسلامی.

از شاهنامه فردوسی یکی از شگفت ترین کتاب شعر و حماسه جهان.

از دیوان حافظ شیرازی،که قرنهاست که کشور های مختلف مردم با او سبک بال می گردند.

و از سعدی و از دیگر بزرگان سخن ها گفتیم.

با هم خواندیم و نواختیم.و از روی آتش پریدیم.

همسرم برای همه میهمانها یک بسته هم آجیل مشکل گشا هدیه داد.

و نیز برای همه هم شاگریهای دخترم و برای معلم هایش هدیه فرستاد.

باشد که  بچه ها شادمان باشند،

باشد که با الهام از این روز های قشنگ ،بچه ها بیشتر به همدیگر احترام بگذارند و دوستی هاشان مستحکمتر باشد.


لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢٩ - parviz mohammadi

   عشق یالان اولماز   

عشق یالان اولماز

ایللر گئچر گئدر

محبت جاندان گئتمز

          سووگی اورکدن سیلینمز

          عشقین باغو تالان اولماز

           عشق یالان اولماز

انسان عشق ایله ، انسان اولار

عشق انسانو یاندورار

عشق اوتوندا یانمویان

عشقی درک اِتمییَن قانمویان

                 یاشامو  قانماز

عشق اوتوندا یانان

الماس اولار ،  پاروللار

عشق سیز دونیا زندان اولار

                           داراولار

        عشق کهنه لنمز

         باتلاقلاردا،

                 قارانلوقدا قالماز

                 عشق اولماسا

 

                بو دنیادا قالان اولماز

          

            عشق یالان اولماز


عاشق اولمویان

 

اورگی قارانلوق اولار

بولبولون دیلین بیلمز

    گولون نغمه سین

              اِئشیدمز

عاشق اولمویان

اولدوز لار خیالوندا یانماز

گونشی چیخمز

سحرین قاپوسون آچماز

 

 عشق یالان اولماز

دونیا ییخیلسه،

عشق سیز دونیان سالان اولماز


یاشام عشق ایله آننام تاپار

امید بولاغلارو

           عشق ایله آخار

 

              عشق ایله گون چیخر

              عشق ایله گون باتار

عشق بهشت قاپوسون آچار

 

                          عشق یالان اولماز

                       عشق سیز نغمه چالان اولماز

                         عشق یالان اولماز


لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢٥ - parviz mohammadi

   نویسنده گان ناشناس   

در بازار قدیمی سارایو هر روز با انسانهای گوناگونی برخورد می کنیم.

خیلی ها به دیدن گالری ما می آیند.از هنر پیش های مشهور گرفته تا رئیس جمهور ها و وزیران و ماقات و استید کشور های مختلف.

از جهانگردان و هنرمندان کشور های مختلف تا جوانان عاشق و جستجو گر خوشبختی.

زنان و مردان خوب بوسنی که دنیای در دل خویش عشق و ایمان دارند.و گاه عشق و محبت خویش را  به خداوند و وهویت خویش با ما قسمت می کنند.

و گاه درد شان را و ظلمی را که بر آنها رفته است را با ما تقسیم می کنند.

گاه عده ای از ما کمک می خواهند.

خدایا!!

خیلی ها به کمک نیاز دارند.!

چگونه به انها کمک کنیم؟

بچه هائی که به خاطر جنایت صربها با خانواده هایشان آواره شده اند.

و پدر و مادرشان همه چیز شان را از دست داده اند.

بچه ها به مدرسه می روند و بعد از مدرسه گدائی می کنند.

 

تا دوسال پیش پسرکی حدودا 10 ساله هر هفته با احترام و ادب به پیش من می آمد و می گفت که من گذا نیستم و لی به خاطر کمک به پدر و مادرم از شما پول قرض می خواهم.

یک روز برای او قصه یک پسرک ولگرد را تعریف کردم که گدائی می کرد و در خرابه ها می خوابید و همه او را ترد می کردند.

یک روز گذرش به کتابخانه پار ک افتاد و مسئول کتابخانه دلش به او سوخت و اجاز داد او کتابی را گرفته وب خواند.

آن روز آن پسرک ولگرد تا دیر وقت در کتابخانه ماند و کتاب خواند.

و فردا هم همینطور.

وبعد او تصمیم گرفت درسش را ادامه دهد. و در عرض سه ماه توانست،دیپلمش را بگیرد.

او بعد ها شد یک نویسنده بزرگ و مشهور و ثروتمند.

این قصه را که برای آن پسرک تعریف کردم ،بدون آنکه پولی بگیرد ،خدا حافظی کرد و رفت.

هفته دیگر با وقار و با حالت جدی وارد گالری شد.

سلام داد و دستش را به سوی من برای دست دادن دراز کرد.

گفت،من قصه ای نوشته ام،لطفا آن را بخوان و نظرت را بگو.

من خواندم،

قشنگ نوشته بود.

جسارت و جرات و امید و عشق در نوشته اش جاری بود.

او خود را مظلوم نشان نداده بود.

او به پدرش که در خانه مانده و کار نمی کند،عشق می ورزید.

و به مادرش ایمان داشت.

من پس از خواند داشتان او،دستش را به گرمی و با احترام فشردم.

و به او تبریک گفتم.

شما دیگر نویسنده شده اید.

و به او جایزه دادم.

او را به چند نفرمعرفی کردم.

اکنون حدود دوسال است که از او خبری ندارم.

 

هنوز هم منتظرم که این پسر مسلمان و با ادب یک روز با کتابی در دست و با افتخا ر به نزد من بیاید.

و بگوید من این کتاب را نوشته ام.!!

واما،باز دختران و پسران کوچکی برای گرفتن کمک به پیش من می آیند.

گاهی با آنها صحبت می کنم. و برای انها قصه های جالب تعریف می کنم.

داستان آدمهای بزرگ را.

گاهی به آنها مبلغ ناچیزی می دهم و آنها راضی هستند. و خوشحال می روند.

گاهی وقتی می خواهم به انها مبلغی بدهم نمی گیرند.!

می گویند نه لازم نیست!

ما فقط برای عرض سلام آمده ایم.

میرساد کلاس اول راهنمائی است.گاهی با برادر کوچکش و دو تا از دوستانش به دیدن من می آیند.

آنها را اینجا به عنوان کولی و گدا اغلب ترد می کنند و یا سر انها داد می زنند.

اما باز آنها با روی خوش از دیگران تقاضای کمک می کنند.

خیلی وقته من میرساد و دوستانش را تشویق می کنم که بنویسند.

اما دو خط می نویسند و می آورند به من می دهند.

اسمشان را و نام پدر و مادرشان را همین.!

پریروز من جلو یک فروشگاه بودم میرساد آمد وسلام داد.

یک بسته شکلات گرفتم و خواستم به او بدهم قبول نمی کرد.

بالاخره با اصرار من گرفت.

پرسیدم هنوز داستانی ننوشتی؟

سرش را انداخت پائین وبا خجالت گفت نه آقا1

من آمدم به محل کارم.

بعد از نیم ساعت دوباره امد!

و دوبرگه در دستش بود.

این بار یکی از برگه ها را به صورت یک داستان از او خریدم.

گفتم تو  از امروز نویسنده شده ای.

و او خیلی شادشد و تشکر کرد و بسیار با ادبانه خدا حافظی کرد و رفت.



لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢٥ - parviz mohammadi

   یک راهبه مسیحی و عشق گمشده   

 

دیروز غروب یک خانم جوانی آمد با حالتی مثل فرشته ها. نوع لباس و رنگ آن عجیب بود.

مردمسلمان جوانی که با او آمده بود او را یک راهبه مسیحی معرفی نمود.او گفت که این خانم راهبه از خانواده سر شناسی است .

به آرامی و با احترام زیاد صحبت می کند.از من اجازه می خواست که قالیها و گلیمها را لمس کند.

و با هر نگاهی و لمسی ،چشمانش درخش خاصی پیدا می کردند.

انگار در میان نقوش قالیها و گلیم ها پرواز می کرد و انگار عطر  عشق پنهان هزاران ساله انسانها را در لابللای بوته های قالی های او را مست  و شدیا می نمودند.

او گفت من نامم لیلیانا است.گُل لیلیان. من نقاش هستم.و دانشکده هنر را هم در این شهر تمام کرده ام.پدرم مجسمه ساز مشهور ی است.و مادرم نقاش شناخته شده و استاد دانشگاه بود.

مدتها   پیش مادرم را از دست دادم.خیلی تنها شده بودم.انگار دیگر جهان خالی شده بود. و نا امید و مایوس  بودم و برای همین رفتم به سوی دین و کلیسا نشین  و راهبه گشتم .اما باز آرام و قرار ندارم .

یک روز در شهر موستار قدم می زدم.نقوش قالیها و گلیم های یک گالری مرا به سوی خود کشید.

ساعتها در آن گالری ماندم. احساس آرامش  قشنگی به من دست داد.زنی که آنجا کار می کرد عاشق هنر ایرانی بود. و عاشق قالی ایرانی.

و آن زن کتابچه ای را به من داد که در آن در مورد قالی ایرانی و قالی بافان و فرهنگ گذشته مردم ایران نوشته شده بود.

چندین بار آن را خواندم.احساس می کردم ریشه های من ّه آن فرهنگ تعلق دارد.

او از من پرسید این کتابچه را چه کسی نوشته است؟

گفتم که ان را من نوشته ام.

او پرسید واقعا محل تولد شما یعنی قروه ،در زمان گذشته به آن شکلی که در کتابچه به تصویر کشیده ای ،بود؟

گفتم بله.

لیلیانا با  تبسمی خاص و کمی هم افسوس ،گفت خوش به حالتان!!

که در چنان شرایطی به دنیا آمده اید و بزرگ شده اید.

من گفتم که البته در ان زمان هم ما مشکلات بسیار داشتیم.

همه چیز ایده آل نبود. اما ارتباط ما با طبیعت و هنر و انسانها خیلی بهتر بود.

ما با شعر و قصه و نقوش قالی ها و با طبیعت و ترانه های بزرگران بزگ می شدیم.

لیلیانا ادامه داد،

می دانی از آن زمان که به گالری شما در شهر موستار رفتم و با آن خانم فروشنده که خواننده است صحبت کردم و و نقوش قالیها را دیدم  و بعد آن کتابچه را خواندم،..

از آن روز به بعد من احساس می کنم که روحیه ام روز به روز بهتر می شود.

ترکیب رنگها و نقوش قالیها و بافته های دیگر  روحیه ام را خوب می کنند.

حالا من از شهر موستار به سارایو آمده ام تا با شما آشنا بشوم. و گالری شما را از نزدیک ببینم.

لیلیانا،می گفت انگار این نقوش و رنگها مرا به بهشت می برند.

لیلیانا با دوست پسرش که یک مسلمان بود ،آمده بود.

پسر جوان آرنل نام داشت.با لیلیانا به دیدن مادر بزرگ آرنل آمده بودند.

لیلیانا از مادر بزرگ دوست پسرش تعریف می کرد.و جمله ای را از آن نقل می کرد،(در همه حال خوبی کن.)

برایشان شعر خواندم.

بعد لیلیانا هم دف را به دست گرفت و خواند و نواخت و دوست پسرش هم با صدای بلند تنپو می نواخت و می خواند.

لیلیانا نگران بود که مبادا مزاحم من باشند.دائم عذر خواهی می کرد .

اما من می گفتم که اینجا هر کسی بیاید خوش آمده است.

اینجا در میان هنر ایرانی  هر کسی می تواند دلش را به دریا ها و به چشمه های  عشق و عاشقی بسپارد.راهبه به من با شوق نگاه کرد و به بعد نگاهش را به نقش ها و رنگ های یک گلیم قدیمی بیچار .گفت خوش به حال شماها و خوش به حال مردم سرزمین شما که در باغهای عشق به دنیا می آیید و در باغهای عشق بال و پر می گیرید و بزرگ می شوید.!۱گفتم درست است اما مردم سرزمین باغهای عشق  که بلبلان عاشق هستند را هر روز عده ای  بالشان را می سوزانند و بر دلهای بلبلان تیر تحقیر و ترس می زنند. برای اینکه کسانی  بر این باغهای الهی حاکم شده اند  که از هر چه  رنگ ها و نور و روشنایی و از چه هر عشق و از نغمه  است ٬ می ترسند و بیزارند.برای همین آنان هر روز هزاران دل عاشق را به نام خدا به آتش می کشند و آنگاه سر بر سجده می برند و آرامش یافته و خود را به خدا و خودرا به بهشت نزدیک می یابند و شکر خدا را به جا  می آورند .

او متاسف شده و با تبسم گفت اما آنها در حقیقت شیطان را می پرسند  و شاید خود نمی دانند. راهبه ادامه داد  که خوب می دانی که عشق پیروز خواهد شد .بخصوص مردم شما که قرنهاست با نقوش و رنگ های شگفت  عشق را به تصویر می کشند و جهانیان را هم عاشق می نمایند .گفت عشق شما را کسی نمی تواند بکشد.از او تشکر کردم بخاطر  اندیشه  و باور نیکی که نسبت به ما و فرهنگ ما دارد .و هدیه ای به  او دادم .او قبول نمی کرد  و با تعجب می پرسید آخر برای چه؟ راهبه مرا در اغوش گرفت  و دیدم که اشک از چشمانش جاریست .گفتم این هدیه کوچکی از طرف عاشقان روستایی سرزمین من به تو است. او هدیه را بر سینه فشرد و بویید و بوسید.شب برای من پیامی فرستاد یک آیه از قران مجید  و نوشته بود که عشق نمی می میرد !!عشق عشق نمی میرد .





لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢٢ - parviz mohammadi

   تو هیچ عوض نشده ای   

ای مهربان

ای شیرین زبان

در این سالها هیچ تغییر نکردی

هنوز هم در نگاهت،

                  ستاره های عشق می درخشند

هنوز هم دستانت صداقت راهدیه می دهند

 

تو هیچ عوض نشده ای

 

 از کلامت،عطر شکوفه های فردا را  می بویم

                و  در فضای خیال

                 نغمه های مترنم دلت می پیچد

                هنوز دلت برای بشریت می تپد

               در سکون و تاملت

 زندگی را چه قشنگ جاری می سازی

 

                   براستی بودنت

                       هدیه است آسمانی

 

تو هیچ تغییر نکرده ای

        

صبح روز سه شنبه20 اسفند 1387 ساعت 8.

سبد گل را بر نرده بالکن گذاشتم و عکس گرفتم

و برف ،گرمی دلنشینی داشت

و باز پرنده ای به میهمانی سفره صداقت همسرم می آمد              

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢۱ - parviz mohammadi

   من شهریارم   

این عکسو روزیکشنبه وقتی که با پسر م شهریار می رفتیم فوتبال گرفتم.

حالا پسرم ماشالله 17سالشه.موسیقی رپ رو خیلی دوست داره.انشالله بتونه انسان عالمی باشه و نیز با موسیقی رپ بتونه خودشو به تعالی ببره.

آره من شهریارم

رپ خوندن ِ کارم

گاهی با کتاب یارم

گاهی ازش بیزارم

نمی دونم کجاست یارم

فقط خداست یارم

فکر نکن که من بیکارم

رپ می خونم بی عارم

با بدی در پیکارم

با هوشم بیدارم


 داداش من اهل کارم

یه عالمه هنر دارم

من با گیتارم

عشق می کارم

من شهریارم

من شهریارم


لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢٠ - parviz mohammadi

   در هوای سارایو   

روز شنبه آواز خوانان در کنار رودخانه میلادسکا که از وسط سارایو جاری است به سوی منطقه قدیمی سارایو،یعنی باش چاشیا می رفتم.تا چند روز پیش برف همه جا را پوشانده بود.

و سارایو خود  رادر زیز برفها پنهان کرده بود.

گوئی برف وسرما دیر خواهد پائید. و گوئی بهار دیر به سارایو خواهد آمد.

اما یک باره آفتاب و باران

و برفها آب شدند.

و دوباره بلبلان غوغا به پا کردند.

و بوی بهار در همه جا پیچید.


این عکس را شنبه گرفتم.

این رودخانه از وسظ سارایو می گذرد.آن پل،بنام پل پرنس است.جنگ جهانی اول از این پل آغاز شده است.

سارایو روز یکشنبه.مرکز بازار قدیمی،باش چارشیا

از بالای بازار قدیمی سارایو.روز یکشنبه

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٩ - parviz mohammadi

   عمر خیام در سارایو   

اون نامش ریچارد بود.دانشجوی ادبیات دنگلیسی در لندن.استادی داشتند که گاهی ترجمه رباعیات  عمر خیام را برای دانشجوها می خواند.ریچارد شیفته عمر خیام شده بود.و بیشتر اوقاتش را با فکر کردن در مورد عمر خیام و روزگار او می گذراند.

یکی از همکلاسیهای او مریم ایرانی بود.مریم بیشتر توجه اش به ادیبان انگلیسی بود.

ریچارد خیلی دوست داشت که با مریم بیشتر آشنا بشه تا بتونه در مورد عمر خیام و فرهنگ ایرانی اطلاعات کسب کنه.اما مریم گوئی چندان تمایلی به صحبت کردن در مورد ادبیات فارسی و شعرای ایرانی و عمر خیام نداشت.

اما ریچارد در ته دلش مریم را یه جور دیگه می دید.

بالاخره سوال ها ی مکرر ریچارد از مریم،با عث شد که اون دوتا با هم بیشتر دوست بشن.

یه روز ریچارد مریم رو دعوت کرد تا با هم به زیارت قبر جرالد ادوارد فیتز بروند.مریم علاقه ای نداشت به قبرستون بره.

و حتی با خودش فکر می کرد که این ریچارد یه خورده دیونه است.اما در رو در بایستی قرار گرفته و دعوت ریچارد رو قبول کرد.

وقتی که به سر قبر رسیدند،عطر خاصی  که در فضا پیچیده بود، مریم رو مدهوش کرد.

این جرالد چه کسیه؟

از ریچارد پرسید.

هنوز ریچارد شروع به پاسخ دادن نکرده بود ،که مریم توجه اش به گلهای اطراف جرالد شد.

انگار گلها او را می شناختند.

و عطر گلها گوئی او را با مهر و جان مادرش می پیوست.

نگاهش به نوشته روی قبر افتاد.رباعی از عمر خیام بود.

....اینجا قبر جرالد ادوارد فیتز است. او اولین بار اشعار حکیمانه عمر خیام را به انگلیسی ترجمه کرد.

بذر گلهای اطراف قبر او از نیشابور و از کنارقبر عمر خیام بدینجا آورده شده است.

مریم،لحظه ای خودش را گم کرده بود.باورش نمی شد.

مریم تقریبا از عمر خیام چیزی زیادی نمی دونست.

فقط می دونس اون یه شاعر بوده.

ریچارد ...

ریچارد گفت خوش به حالت مریم.تو زبون خیام رو می شناسی.

مریم با خجالت گفت نه،

من نمی تونم اشعار عمر خیام رو به درستی بخونم و بفهمم .اصلا چندان به ادبیات فارسی توجه ای نداشته ام.

و عمر خیام و اشعارش از من خیلی دور بوده اند.

اما ریچارد باور نمی کرد.

مگه میشه؟!!

در کنار قبر جرالد هر دو نشستند.یه لحظه مریم گوئی در عالم رویا فرو رفت.

 

در عالم رویا دید.که با ریچارد پیاده در کویری راه می روند.و از دور شهر ی زیبا با گنبد های منقوش و رنگارنگ دیده می شود. ونسیمی از سوی آن شهر می وزد و عطری بهشتی با خود می آورد.

مریم میدید که ریچارد عود بر دست می نوازد و به فارسی می خواند.

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست در پس پرده گفتگوی من تو

چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

مریم هر چی سعی می کرد نمی تونست این اشعار رو بفهمه. و انگارد ریچارد داشت این اشعار رو برای مریم ترجمه و یا تفسیر می کرد.

 

گاه مریم می دید که تنها و تشنه در بیابان دارد گام بر می دارد. و از دور صدای سازی و نوای پرندگان می آید.

مریم به سوی آن نوا ساز و پرنده گان می رفت.

و می دید که گوئی در آن دورها دریاچه ای هست و مرغکان دریا بر بالای دریا چه در پروازند.

و گاه همه چیز تیره و تار می شد.

انگار یک باره همه چیز دوباره ناپیدا می شد.

....دوباره سخن ریچارد مریم رو به هوش آورد.

ریچارد به مریم گفت،

خیلی دوست دارم یه روزی من وتو بریم به نیشابور.به زیارت عمر خیام.دوست دارم اونجا از شراب عمر خیام مست بشم.

مریم نمی تونست بفهمه که ریچارد چی می گه.

با خودش می گفت این ریچارد  واقعا قاتی کرده.

..... ازرایزن فرهنگی ایران در سارایو، به ما گفته بودند که قرار است شب شعری به مناسبت بزرگداشت عمر خیام در سارایو برگزار بشه.

 

چهاشنبه گذشته بزرگداشتی برای حکیم عمر خیام گرفته شد.

 

در این مراسم خانم دکتر مبینا که سالهاست به اسلام مشرف شده اند و دکترای زبان و ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران گرفته اند،سخنان ارزشمندی را مطرح کردند.

و نیز آقای نصیریان،مدیر مدرسه ایرانی و دبیر ریاضی.از دیدگاه های گوناگون علمی عمر خیام را به حضار معرفی نمودند.ااو سخنانش جسورانه و بی باکانه بود.

و یکی از اساتید خوب بوسنی آقای دکتر نصرت اسحاق اوویچ هم در باره تاثیر علمی و فرهنگی عمر خیام بر جهان غرب و تاثیر فرهنگ و تمدن ایرانی بر عرب ،سخن گفتند.

همچینن آقای محتشم رایزن خوب فرهنگی ایران که جایشان را به آقای دکتر اطمینان رایزن فرهنگی جیدی می دادند،با تواضع و معرفت سخن گفتند.و دکتر اطمینان را به عنوان رایزن فرهنگی جدید به نیکی معرفی نمودند.

و آقای دکتر اطمینان هم با احترام و عالمانه از خیام سخن گفتند.

و قول دادند که برای معرفی بزرگان ادبی و دینی و هنر ی ایران زیمن تلاش نمایند.

ما هم از سه شب قبل ،هر شب چند ساعتی تمرین کرده بودیم.

و قرار شده بود  گروه ما هم برنامه ای داشته باشه.


اعضای گروه ما جوونهای مسلمون بوسنیائی هستند.که حقیقتا هر کدوم از اونها در اندیشه و کردار خیلی خوبند.

چند تا آهنگ فارسی و بوسنیائی با هم تمرین کردیم.

و قرار شد شعری هم از شاعر بوسنیائی بنام موسی کاظم چاتیچ خونده بشه.

یکی از خواننده های ما،جوون 21 ساله ای که دانشجوی دندانپزشکیه.اون هم نوازنده است و هم هنر پیشه و هم مدل.اسمش سالم ِ.صدای گیرا ئی داره.

شعر شاعر بوسنیائی الهام گرفته از عمر خیامه.و من با نی اونو همراهی کردم. و سالم خیلی خیلی خوب اون ودکلمه کرد.

و عضو دیگه گروه ما رافید که قاری قرآنه و موذنه.یک آهنگ قدیمی خوند.از یک شاعربوسنیائیه دیگه شعر با آهنگ خوند. خیلی دلنشین  و با احساس.

و شعر سلطان قلبهای عارف رو هم خوندیم.با موزیک خوب شد.

اما یه چیز عجیبی رخ داد.

رباعی عمر خیام رو که خوندیم ،هم خودمون و هم حاضرین از فضای عادی بیرون اومدیم.

و گوئی نوری از ان سوی پرده ها بر دل ما تابید .

و مایک لحظه با نور عجیبی در هم آمیختیم.

یکی از اعضای گروه ما ،یک صرب مسیحی است که به تازه گی مسلمون شده.

اون گم شده خودشو رو در اسلام پیدا کرده.

او اکنون نامش عبدالقادر است.

 

اون استاد گیتاره.

آروم و متواضع.

و دلگرم به یافتن راه قشنگ معنویت.

پس از پایان برنامه ما گوئی با شراب عمر خیام مست شده بودیم.شراب عشق خداوندی

خدا را بهتر و نزدیک تر حس می کردیم.



یک هفته قبل در حال تمرین.دخترم و پسرم هم در این تمرین حضور دارند.


صحنه ای در اجرای برنامه

وقتی که شعر اسرار ازل را نه تو دانی و نه من را اجرا می کردیم



لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٩ - parviz mohammadi

   ملاقات از پس دیوار ها   

توی اون خونه بزرگ با اتاق های مختلف و تو در تو.

توی اون خونه ای که قصه های زیادی رو از هر گوشه ای از آن خونه  می تونستی  بشنوی.چند خونواده با هم توی  اون خونه بزرگ و دلگشا به خوبی و به خوشی زندگی می کردند.

 

در اون خونه قصه بود و شعر بود و ترانه و رقص .

در اون خونه بزرگترها و بچه ها رنگها را و زبان گلها را می شناختند. و با نقوش و پیچش نقش های قالی و با نوای دفه بر دار قالی آشنا بودند.

مادران شاد بودند و پدران مشغول کار .پدر بزرگ اهل خلاقیت بود.هیچ موقع تسلیم تتنبلی و سکون نمی شد. کاهی شعر می سرود و گاهی نقاشی می کرد و گاهی دستگاهی اختراع می کرد.

مادر بزرگ هر روز صبح بچه ها رو با ترانه و رقص بیدار می کرد. بچه ها با هم اغلب مشغول بازی بودند.

دنیای قشنگی داشتند.انگار اون خونه با خونه های دیگه فرق داشت.

توی اون همه بچه، یکی از  بچه ها از همه شون متفاوت تر بود. دختری بود با صورتی مهربون و گونه هایش کمی برآمده بود و این برامدگی به چهره دختر کوچک زیبائی خاصی بخشیده بود.

چشمهاش یه رنگ خاصی داشتند.گاهی سبز و گاهی قهوه ای.نگاهش مثل آهو بود.

اسمش رو گلناز گذاشته بودند.

گلناز با اینکه با بچه ها بازی می کرد،و خیلی هم پر انرژی و پر تحرک بود.اما اون در درونش انگار با این بچه ها نبود.

می خواست رها باشه.

می خواست توانائیهاشو و برتری هاشو یه جوری نشون بده.با پسرا بازی می کرد.و حتی برای اینکه بتونه از دیوار های بلندی که در برابر  اون به عنوان دختر ، ساخته بودند و می خواستند از پرواز کردن و خلاقیت بازش بدارن،فرار کنه،خودش رو به جای یه پسر جا می زد.

بچه های دیگه خیلی زحمت می کشیدند و درس می خوندند.اما اون تنها با یه نگاه می تونست جواب خیلی از سوالها رو بده.

 

احساستش خیلی خیلی قوی بودند.اون آدما رو خیلی دوست داشت.دلش می خواست به دور و بریهاش عشق و محبت بده.

برای همین اغلب در دنیای قشنگ واسرار آمیز خودش فرو می رفت.انگار اون ور این زندگی معمولی رو میدید.انگار اونور دیوار های  بلند تاریکی ها رو می دید.انگار به هر جا که می خواست می تونست سر بزنه و در هر باغی و آسمونی  اون می تونست پر بزنه.

یه جوری انگار با همه همدم و همراز بود.

اما کسی تلاتمهای دورن اونو و اسرار درون اونو نمی تونست ببینه.

اون می خواست حضر داشته باشه.

اون می خواست وجود داشته باشه

اما نه حضوری که تعریفش دیوار و حقارت و سکون باشه.

 

اون در سکوتش هزران نغمه بود.

اون در سکونش هزران شور و شوق.و هزاران حرکت.

اما آدما نمی تونستند اونو ببینند. اونو می خواستند از آسمونهای خیالش به زمین بکشند و می خواستند پرنده های خیال اونو هر روز بکشند.

ولی گلناز ،باز هم بلند می شد و پرواز می کرد.

و با اسب خیالش تا بی نهایت های محبت و زندگی می تاخت.

اون یکه تاز دشت های عشق و شوریده گی می شد.

دلش می خواست یه سازی داشته باشه و با اون ،احساسات مقدس و قشنگشو به ظهور برسونه.

می خواست با سازش گناز واقعی رو به آدما نشون بده.می خواست با سازش دیوار ها رو بشکنه.

هرشب خواب می دید که داره پرواز می کنه.و می ره به جای خیلی دور.می بینه که اونجا آدما یه جور دیگه اند،

انگار اونجا یه کشور دیگه ای بود.

مردماش با یه زبان دیگه حرف می زدند.

اونجا انگار همه چیز در میان مه قرار داشت.

اما،گلناز زبون اون پسر رو می فهمید.

می تونست زبون دلش رو بفمه.

با هاش حرف می زد.

اون پسر  با احسا گلناز قدرت می گرفت وا وج و پرواز.

و دیوارها شکسته می شدند.

دیوار ها و فاصله نمی توستند مانع اون دو تا بشند.

جسمشون را گرفته بودند.

اما اون دوتا سالها با هم به پروزا در باغهای رویا می رفتند.

اونجا اونها پاک و مبرا از همه گناها بودند.

این خانم با موهای بلند و سپدش از جنس گلنازه.مثل اون دیوار ها رو شکسته.و مثل اون هنوز هم به دنبال پروازه.

 

اون برای انسانیت و عشق نفس می کشه.


این خانم از اونسوی دیوار ها اومده .

برای مسلمونای بوسنی کار می کنه.سالهاست زندگیشو وقف کرده.

65 سال سن داره

اما می خنده و می خونه و میرقصه

اون یه نویسنده سوئدی.

و اون خانم جوون یه نویسنده بوسنیائی .اون یه مسلمونه.در باره جنایت صربها بر علیه مسلمونا می نویسه.

 

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٢ - parviz mohammadi

   به فرزندان ارومیه   

سلام  سلام اورمیه

اورمیه یامان گورمیه

یامان یولو باقلو دو

یوللار باغچا باغلو دو

باغلار دا قوشلار اوچار

حق یولونو عشق آچار

 

حق قاپوسون آچانلار

بیزیم دیلده یازانلار

سلام واروم سیزلره

یاقچو اوغلان قیزلره

آلله  هو سوِ ِ وَنلره

تورک دیلین اُو وَنلره

آلله سیزه یار اولسون

 

اورک لر آباد اولسون


قلم له یول آچانلار

اورک له حقه باخانلار

مولام سیزه یار اولار

اروک لر عشقله دولار

اورک لر آلله دِئیَر

اورمیه خلعت گِئیَر

اورمیه جان اورمیه

خان لارا خان اورمیه

قور والویام پرویزم

حق عشق ایله لبریزم

درگزین اولکه سیندن

اولدوزلار کول گه سیندن

سیزلره بیر دوعام وار

سیزلره آلله باخار

قلمیز دن حق آخار

 

حق چراغون یاندورن

بیزه ایمان قاندورون

اورمیه جان اورمیه

خانلارا خان اورمیه



 



لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٠ - parviz mohammadi

   همسرم و نوای بلبلان   

برف می بارد.برف می بارد بسیار.هوای سارایو،گاه برفی و گاه بارانی و گاه آفتابی است.

گاه پرنده گان آواز بهار را سر می دهند و گاه در زیر بالهایشان خویش را قایم می کنند.

همسرم گوئی زبان پرنده گان را می داند.و پرنده گان هم گوئی او را می شناسند.هر روز صبح پشت پنجره می آیند و همسرم را صدا می زنند.و همسر با دلجوئی و با محبت م مترنم با پرنده گان حرف می زند.

همسر م زبان گلها را هم می شناسد.هر روز آنها را آب می دهد و نوازششان می کند. . گلها با دستان همسرم شاداب و سرحال می شوند.

دیروز صبح می چند عکس گرفتم.

 


در باغ سیب رو بروی خانه ما چندین نوع پرنده وجود دارد.

این پرنده  زیبا و ناز سیاه رنگ با نوک قشنگش آواز سر داده و همسرم را صدا می کند.

 

 

و به نرمی و شادمانی به پشت پنجره می آید.

 

و بلبلی خوش رنگ هم با آواز آمدن خود را اعلام می کند.

 

و من به سخن گفتن همسرم با پرنده گان گوش فرا می دهم.و گل ها در گلدانهایشان در خانه گوئی به زیبائی می خندند.

الهی روح ما را همیشه در باغهای عشق خودت به پرواز وا دار.

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢ - parviz mohammadi

   عاشق و سازش   

گوزلردن قورو یاش آخور

سوسوز گوزلر  گویه باخور

یردن گویدن قوصصا یاقور

                                     سازون چال آلله هو چاقور


                                       سن آلله سن یاقوش یاقدور

سازون چال ایلدیریم چالسو

بوتلار جانلارا یاقسو

بولاغلاردان سِو گی آخسو

 

                                  سوُسوز جانلار سُو گُومسوله

                                بول بوللار بیزه دونسوله

سازون چال هاوالار آچسو

گونش گونول لره ساچسو

گونول لردن سووگی آخسو

 

                                         آلله عشقی چیچک لنسی

                                            علی مولام بیزه گلسی

 

سازون جان وِریر بیزه

قان وِریر او دیلیمزه

قووت وِریر دیزیمیزه

                                                   چال سازون الهام ور بیزه

                                                  گونش پایلا اوغلان قیزه

سازون جان وِریر آداما

سازون آل چیخ اوجا داما

بیزی اینتظار ساخلاما

 

                                             فیکریمیزی گویه اوچورت

 

                                                عشق کتابون بیز اوخوت

 

چال سازون حال لار بار اولسون

مولام بیز لره یار اولسون

بیزیم دیلیمیز وار اولسون

                                             سازون چال گونش پارلاسون

                                           هئچ عاشق یالقوز قالماسون

 

                                               

                                               

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱ - parviz mohammadi