خدا را شکر که او را یافته ام   

صبح به نماز ایستادم. 

صدای اذان در میان جنگل پیچده بود. و خروس ها می خواندند. و جنگی و رودخانه و پرنده گان با هم نیایش می کردند.

خدا را شکر کردم.

به خاطر همه چیز.

سالها بود همچو بلبلی به دنبال درد آشنائی بودم. کسی که درک بالائی دارد. و کسی با او در دور های دور ،همچو کودکان پاک و بی آلایش قصه هایمان را با تقسیم

ردیم. 

 

به خاطر همه چیز. بخاطر یافتن دوستی که سالها با او سخن گفته ام.

به خاطر این احساس قشنگ دوست داشتن. و یکرنگ بودن. 

دمی را در بالکن خانه به کوهستانهای پوشیده از درخت و به پنجره هائی که گاهی در میان درختان سوسو می زدند نگاه کردم.

خنکای صبح تنم را می لرزاند.

سپیده با پرندگان بودن را خوش می داشتم.

و بانگ خروس مرا به روستایم می برد.

خانه قدیمی ما در قروه در جزین.بچه های بسیار و خانه اربابی با اتاقها و انباریهای  تو در تو .و باغچه و باغ. و بوته های گل سرخ و بوته های گل های زرد.

و آفتاب و جاری شدن زلال آب از میان حیاط خانه.

هر شب خواب بناهای قدیمی و خانه قدیمی مان را در قروه درجزین می بینم. وهر شب  در زلال آبها مروارید صید می کنم.

هر شب در خرابه ها آثارقدیمی می یابم.

هر شب نغمه ای دلنشین از پدر بزرگم می شنوم.

و صبحها با خیال عطر آگین از قصه های دور بر می خیزم. و نیایش می کنم.

و با ترانه فرزندانم را بیدار می کنم. و غرغر آنها ،که بابا!!  هنوز زوده. بزار بخوابیم.

 هر صبح به درختان سیب نگاه می کنم.شاید دیشب سردشان شده است.نکند امسال شکوفه

 

ندهند؟

 و شب که می آیم می بینم که شکوفه سر برون آورده اند. و ستاره ها سو سو می زنند.

 

 

بازار سارایو و مردم و مسافرین از سرزمینهای گوناگون. 

دیروز بعد از ظهر این تصویر را گرفتم. با خودم گفتم خدا را شکر.

خدا را شکر.

که من در اینجایم. در یک سرزمینی با مردمی  مهربان.طبیعت  دلنشین. و تاریخ.و من در بازار قدیمی سارایو ماوا گرفته ام.

خدا را شکر

 

به جاری شدن آب نگاه می کنم.خدایا وجود مرا از تیره گیها بشوی. و مرا در مسیر حق جاری ساز.

روحم را صیقل ده.

مرا پاک و منزهم ساز.تا لایق تو و  او باشم.

 تا شکرت گزارم 

لینک
۱۳۸٧/۱/۳٠ - parviz mohammadi

   خورجین و تار   

یک خانواده اهل موسیقی فرانسوی. پدر گیتاریست است و مادر پیانو می نوازد. یکی از دختر هایشان کلارنت و دیگری ویلون.

آنها برای اجرای کنسرت برای بچه های بی سرپرست دعوت شده بودند. و نیز قرار است که تابستانها در فستیوال شبهای سارایو هم در چندین شهر بوسنی برنامه اجرا کنند. 

تقریبا از ساعت 2 بعد از ظهر تا 10 شب را  در گالری ما و در میان هنر های ایرانی سپری کردند. زن شیفته بافته های عشایری بود.

می گفت من در این بافته ها و در میان نقوش و رنگهای آنها اسرار عشق و حسرت هزاران ساله انسانها را می بینم.

یک خورجین ساده اما در عین حال پر راز و رمز که در خراسان بافته شده بود،توجه او را به خود جلب نموده بود.

باورش نمی شد که انسانها برای خورجینی که رو ی الاغ قرار می گرفته است و برای حمل بار از آن استفاده می شده است،اینقدر وقت صرف نموده و عشق و احساسات خویش را  در این خورجین ببفاند.

او می گفت،

این بافته ها نشان می دهد که مردم ایران خدا دادی هنر مند و عارفند.و هر تکه ای از این بافته ها می توانند به عنوان اثر منحصر بفرد هنری در جهان مطرح شوند.

او می گفت که هر کدام از این طرحها و رنگها سنفونی هستند که روح آدمی را به دنیای پاک و صادقانه معنویت دنیای گذشته و تمدن با شکوه ایران می برد.

از موسیقی ایرانی سخن گفتند.

مرد گیتار پسرم را بر دست گرفت و نواخت.حیرت انگیز بود.

در مورد تاریچه سازها و موسیقی در ایران و شرق صحبت کردیم. من در باره نظر یکی از باستانشاسان غربی در مورد اولین هم نوازی در جهان گفتم.

بر اساس یک مُهری که در شوش یافت شده است و در روی آن تصویر 5 نفر حک شده است که یکی دست راستش را گذاشته بر گوشش و دارد می خواند و دیگری سازی مثل نی  می نوازد.

نفر سوم سازی مثل دف در دست دارد. و نفر چهارم سازی مثل تار . براساس این مُهر این باستانشاس معتقد است که اولین همنوازی درجهان 5500 سال پیش در ایران صورت گرفته است.

و نیز در باره گیتار گفتم که در حدود 700 سال پیش دوتارزنی به نام زریاب خراسانی  به آندلس و یا اسپانیای کنونی رفته و اولین مدرسه موسیقی را در آنجا ایجاد نمود.و دوتار خاسانی تکمیل شد وب ه صورت گیتار در آمد. و بعد ها گیتار از اسپانیا به آمریکای لاتین رفت و..

من تار خودم را به  آنها نشان دادم. از شکل تار خیلی خوششان آمد.

می گفتند که شکل تار به خودی  خود یک هنر است.

با هم نواختیم.

از استاد سعید نفیسی گفتم.

که فرموده است،اصوات موسیقی پله کانی هستند که روح آدمی را به سوی بهشت می برند .

 

 به رستی آیا ما ایرانیها می توانیم با ایمان و فرهنگ و تاریخ و موسیقی خویش ،خویش را و جهان را به سوی حق تعالی و به سوی دوستی و خوبیها فرا بخوانیم.؟

سالها با تار همسرم نواختم.

بر روی ساز همسرم شعری نوشته شده بود.

به این مضمون،ای تار من،ای مونس و غمخوار من

                     شادی بده بر یار من

      و روی تار تاریخ 1362 نوشته شده بود.

می گفتند که صاحب این تار  سر به کوهستان البرز می گذاشته است و با سیمرغ همنوا می شده است.

 

لینک
۱۳۸٧/۱/۳٠ - parviz mohammadi

   جنگ و عشق و گیتار   

خیلی عجیبه.

میدونی آدم گاهی باورش نمی شه.

خیلی وقتی منو بعد از سالها می بنند باورشون نمی شه.

با تعجب می پرسند ،تو  واقعا همون عمر هستی؟!!

همون عمری که موهای بلندی داشت.

همون عمری که گوشواره در گوش می کرد.

به سبک سامورائی ها راه می رفت.

همون عمری که دوست دخترش 10 سال ازش بزرگتر بود. ؟1

همون عمری که می خواست در 15 سالگی ازدواج کنه؟!

همون عمری که اولین بار دعا ها را با گیتار  می خواند؟

عمر 13 سالش بود که در برابر چشمانش ، و در برابر چشمان خواهر و مادرش و در حیاط خونه شون،خمپاره دشمن باغچه خونه شونو و پدرشونو  تکه و پاره کرد.

پدرش که با یک تفنگ کهنه با دشمن می جنگید و آن روز آمده بود که به خانواده اش سر بزند.

و خمپاره دشمن تکه و پاره اش کرد.

عمر نمی تونست باور کنه که پدرش  دیگر بر نخواهد گشت.

مدتی عمر  سر گشته بود. می خواست اسلحه بدست بگیره و به جنگ اونهائی بره که پدرشو ازش گرفته بودند.

اما خیلی کوچک بود.

اما عمر دیگه عوض شده بود.

زیر تیر باران دشمن در زیر زمین مدرسه باید درس می خواندند.گاهی هم دانش آموزی جانش را در راه مدرسه از دست می داد.

عمر موهایش را بلند کرده بود.

و گشواره انداخته بود.

و گیتار کهنه فامیلشان را گرفته و با آن هر شب وروز تمرین می کرد.

دو ماه نگذشته بود که او یک گروه موسیقی تشکیل داد.

و در رادیو برنامه اجرا کرد.

سرود های مذهبی و دعا ها را با گیتار می نواخت.

با گیتارش می رفت مسجد.

و نماز می خواند.

خیلی ها نکوهشش می کردند.اما شیخ و امام مسجد می گفت کسی حق نداره به عمر حرفی بزنه.

یواش یواش عمر در حلقه ذکر در تکیه هم با گیتارش حاضر می شد.

گاهی تا صبح در تکیه می ماند و به ذکر  و دعا و عبادت می پرداخت.

گاهی هم در زیر زمین ها برای مردم و بچه ها می خواند و گیتار می نواخت.

عمر با اجازه امام مسجد زود اذواج کرد.

هنوز موهای سرش بلند بود و آنها را به رسم سامورائی ها می بافت. و او در کاراته هم قهرمانی شده بود.

حالا عمر  یک شاعر و یک نوازنده و یک کاراته باز و یک قلم زن است.

عاشق .

پاک دلباخته.

گاهی شب را تا صبح در زیر زمین خانه شان  قلم می زند.

و بعد اثری شگرف خلق می کند.

همرش پرستار است. و دو دختر او هر دو قهرمان در کاراته.

تصویر سمت راست مربوط به عمر است. او عاشق عمر خیام هم هست. و در باره او بسیار می داند.

و ان دیگری عبدالقادر است.یک تکنسین دندانسازی از ترکیه.

او هم عاشق است.

با سازش آتش به پا می کند.

 

لینک
۱۳۸٧/۱/٢۸ - parviz mohammadi

   با غوغای سارایو   

ا  ین تصویر را از بالکن خانه در سارایو گرفته ام.روز جمعه دومین فروردین سال 1387.

روز عید صبح هوا آفتابی بود. ولی شب برف آمد. فردای آن باران. و باز آفتاب و باز باران و باز برف.

این دگرگونی هوا تا دو هفته پیش ادامه داشت.اکنون چند روزی است که هوا آفتابی است.اما شبها باران می بارد. 

 

 

 

 

 

با این همه تغییر سریع در آب و هوای سارایو،مردم سارایو مهربان و خون گرم هستند. همیشه لبخند برلب.همیشه شاد.

با اینکه بر این مردم در طول 150 سال اخیر ستم های بسیاری روا داشته شده است.

اما باز مردم سارایو اهل بخشش و اهل دوستی و یاوری هستند.

 و ای تصویر هم مربوط به روز شنبه 24 فروزدین است. باز هم از بالکن خانه گرفته شده است.

 

و این هم تصویری است که دیروز گرفته ام . از منطقه قدیمی سارایو.گالریهای ما در همین منطقه قرار دارد.

ومن هر روز به کبوتران در اینجا سلام می دهم.

 

و روزهای من با دگرگونی ها طبیعت ،و اندیشه های گوناگون و با هنر ایرانی و عشق به خانواده و انسانها و ارتباط با انسانهای گونانگون می گذرد. 

 

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٦ - parviz mohammadi

   عاشق دوره گرد   

پریشب حال عجیبی داشتم.می خواستم از این همه غوغا بگریزم.

می خواستم بروم در میان جنگلها تنها با نغمه پرنده گان باشم و با پچ پچ درختان.همنوا گردم.

شب در جنگل برای من الهام بخش است.

گاه چنین می کنم. گاهی شب  ها با جنگل همنشین می شوم.

و آن شب من بی قرار بودم. گاه به ترکی می خواندم،..

 

چاقورورام گل هارالاردا قالموسان؟!

منی ترک ائتمه

..... 

دلم می تپید.

حال غریبی داشتم.

گم شده خویش را یافته بودم.دوستی که سالها قبل در غربتی دور ،با هم رها و سبک بال به سوی ستاره ها پر می کشیدیم.

صمیمی و صادق.

او همچو فرشته ای بود.و بسیار نغمه ها در دل داشت.

و غزلهای بسیار در نگاهش پیدا بود.

در آنسوی جهان مادی.

آنجا که تن نیست.آ آنجا که گناه نیست .آنجا که تپیدن های دلها ،معنی بودن است.

آنجا که ما یکی می شدیم.

اما افسوس...

که فصل جدائی فرا رسید. و من سالها در غربت در خیالم با او سخنها گفتم.

آری پریشب.از میان نقش ها و رنگ ها بیرون زدم.

 

باران زده و خیابانهای سنگ فرش بازار قدیمی سارایو را شسته بود.

مرد جوانی فلوت می نواخت.

چند پسر بچه کولی در کنار او بودند.کولی ها در وجودشان موسیقی موج می زند.

او را به گالری دعوت کردم.

نامش مارتین بود.

ده سال است که سفر می کند.

نقاشی می کند.و با نقره زیور الات می سازد و می فروشد.و خرج سفرش را از آن در میاورد.

می گوید،تا 25 سالگی اهل ورزش بوده است.و به طور حرفه ای در باشگاهی در اسلواکی فوتبال بازی می کرده است.

می گوید که وقتی که کودک بودم، همکلاسی داشتم که دختر همکار پدرم هم بود. ما با هم بزرگ شدیم.

خیلی به هم شبیه بودیم. می خواستیم بزرگ که شدیم برویم دنبال هنر و فیلم سازی و موسیقی.

همه به ما می گفتند که شما مثل خواهر و برادرید.

و برای همین سالها من با این در کنارش بودم. بهش نگفتم که دوستت دارم.

فکر می کردم که این گناه است.

فکر می کردم که شاید اگر از او خواستگاری کنم ، خوشبختی را از او خواهم گرفت.برای همین بر خلاف دلم،برای او که اسمش ماریا بود، یکی از دوستان خوبم را معرفی کردم.

اونها با هم بعد از سالها عروسی کردند.

من هر روز در دلم شعله ها  فروزان بود.اما می خندیدم.به خوشبختی او فکر می کردم.

 

در عروسی او من ساز زدم و رقصیدم.

اما بغض تمام وجودم را گرفته بود.من داشتم او را از دست می دادم.

همون شب،راهی شدم.

یک فلوت. قلم و کاغذ و ابزار ساختن زیور آلات.

حالا ده ساله که می نوازم.برای او می نوازم. 

 

پدرش یک معلم بوده است.و مادرش آشپز یک شرکت دولتی.خواهر و برادرش هر دو موزیسین هستند.

و پدر ش هم نوازنده است.

اما در مدرسه موسیقی معلم موسیقی به مارتین گفته بود کهتو استدعد نقاشی نداری.

چون که مارتین در روزهای اول مدرسه موسیقی می خواسته آهنگی که خودش ساخته بود را بنوازد.

و برای همین از مدرسه موسیقی او را بیرون کرده بودند.

حالا مارتین چندین ساز را به خوبی می نوازد.

می گوید که سالها قبل در ایران بوده است.یک ماهی در ایران زندگی کرده است. از مردم ایران خیلی خوشش آمده بود.

می گفت مردم ایران موسیقی را دوست دارند و به هنرمند احترام می گذارند.

بریا ما فلوت نواخت.مرا گاه به رقص وا داشت و گاه به گریه.

پسر هم آنجا بود.سه نفری با هم نواختیم.

عجیب بود.

فلوت یک دوره گرد. گیتار یک نوجوان ایرانی.و دف من.آنهم در سارایو.

 

 صدای فلوتش مرا به سوی خویش کشاند.و من احساس کردم که این نغمه دلی کسی است که سالهاست در دلش مانده است و نمی تواند آنرا در فضای جانها جاری سازد.

 

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٥ - parviz mohammadi

   قصه ی یه قصه گو   

 یکی بود یکی نبو

توی یک کشور کوچیک ولی با مردمانی دریا دل وبزرگ،

کشوری که در میان کوه های پوشیده از انبوه جنگلها ،پنهان شده بود.

کشوری که پر از رودخانه های بزرگ بود.کشوری که  تو ی هر شهر و روست، هر غروب همه همسایه با هم جمع می شدند و قهوه ای می خوردند و با هم دسته جمعی ترانه و آواز می خوندند.

مردمی که  به راستی شاد بودند.

حدود چهل سال پیش، 

توی یک روستای قشنگ،میون یک خانواده شاد و شرحال.دختری بدنیا اومد. که اسمشو گذاشتند سنکا.سنکا یعنی سایه.

دختر زرنگی بود.با هم زود دوست می شد. همیشه خنده به لب داشت.به مادرش کمک می کرد.توی صحرا هم به باباش کمک می کرد.

با دخترا بازی می کرد و با پسرا هم تو پ بازی می کرد.فرزند بزرگ خونواده بود.باباش دوست داشت که اون مثل یک پسر براش کار کنه. و مادرش هم دوست داشت مثل یک خانم توی خونه به مادرش کمک کنه.

واسه همین،سنکا از بچه گی با کار بزرگ شد.سنکا خیلی شوخ طبع بود. همیشه می خندید.انگار هیچ چیز را جدی نمی گرفت.

خیلی فکر می کردند که سنکا،از غم و قصه رهاست.اما نه،سنکا خیلی حساس بود. با اینکه هیکل درشتی داشت.اما ،دلش مثل یک برگ گل نازک بود. به همه محبت می کردگوئی از محبت سیر نمی شد.

توی جنگل ها می رفت بالای بلند ترین درختها.حتی پسر ها نمی تونستند مثل اون از درخت بالا برند.پدرش یادش داده بود.که نترس باشه.

سنکا نترس بود.اما از آزردن دیگران می ترسید.نمی خواست که کسی را آرزده خاطر بکنه.

مادر پدرش همیشه براش قصه می گفت.قصه ی سرزمینی که در آن مردمش باشعر توی کویر گل می کارند.

برای سنکا کویر و خشکی معنی نداشت.و اصلا نمی توانست تصور کند که حتی یک جائی می تونه وجود داشته باشه که به اندازه خونه اونها هم هیچ علفی در اونجا سبز نشه.

اون از وقتی که چشمشو باز کرده بود،درخت و جنگل ورودخانه و باران دیده بود.هیچ جائی را خالی و خشک ندیده بود.

اما او در خواب می دید که در یک جای عجیبی قرار دارد.

جائی که هموار بود و خشک.اما نغمه ای عجیبی  از آنجا به گوش می رسید. گوئی در آنسوی تر گوئی تک در ختی تنها با نسیم ملایمی می رقصید.

و گوئی کسی در زیر درخت نشسته است و سازی را می نوازد.

سنکا در خواب به سوی آن تک درخت می رفت،

سنکا تشنه بود.

هرگز او تشنگی را تجربه نکرده بود.تشنه گی عجیبی.و تنهائی و بی کران بیابان.و حس عجیب در درونش.

اما هر چه می دوید ،گوئی آن صدا نزدیک تر و نزدیک تر می شد .اما از طرفی گوئی درخت هم از او فرار می کرد.

گاه می دید که با آن درخت رسیده است.مرد جوانی دارد ساز می زند.و جویبار کوچکی آنجا جاری است.

آه آب!!

 

آه درخت !!

آه سایه!!

آه یک دوست!؟

و یک نغمه

نوائی عجیبی بود.گوئی آن نوا از  عمق وجود او بود. نوائی که همیشه دلش می خواست آن را بشنود.

اما هر گر آن را نشنیده بود.

و تشنه گی ..

و دلگرمی.

مرد جوان نوای دل او را می نواخت.

و در جائی دیگر خویش را در روستائی می دید. که زنان باغهای آرزوهایشان را در قالی ها می بافند.

می دید که یک قطره آب در آنجا ،معنی زندگی دارد. و می دید که انسانها نان ونمک را می شناسند.و به شعر سخن می گویند.

می دید که وقتی قطره بارانی می بارد ،مردم دست به نیاش بر می دارند. می دید که هر گوشه ای معرفت است و همدلی.

به راستی آنجا کجا بود؟

آیا چنین جائی اصلا وجود دارد؟

سنکا یا همان سایه با این رویا ها و خواب ها داشت بزرگ می شد.

و آنگاه قدم در دانشکده فلسفه گذاشت.و زبان  عربی و فارسی را برگزید.

برای او ایجاد ارتباط با این دو زبان و فرهنگ بسیار مشکل می نمود. اما در عمق وجودش یک چیزی او را به سوی ایران و زبان فارسی می کشید.

هیچ چیز از آن زبان نمی دانست.

اما وقتی معلم  به فارسی می خواند ،او آن  را همچو نغمه ای می شنید که سالها در رویاهایش  شبیه ان را شنیده بود.

برای او هر جمله ای و هر کلمه و ترکیبی یک ملودی  رویائی بود و  اندیشه و تخیل او را به سوی دنیای معنویت می برد.

من اولین معلم گویش فارسی او در دانشکده بودم.

در آن زمان من خودم هم دانشجوی شرق شناسی  در دانشکده فلسفه بودم و هم به عنوان معلم گویش و خواندن زبان فارسی بودم.

با حافظ و فردوسی و مولانا و با فرهنگ غنی ایرانی،خیال دوستان را بال و پر می دادم و خویش نیز با آنها به سوی  قشنگ ترین باغهای دوستی پرواز می کردم.

جنگ شد.

ما همدیگر را گم کردیم.

و من پس از هشت سال دو باره بر گشتم.

 

یک روز مرد قوی هیکلی با ریش انبوه با من به فارسی سخن گفت.گفت که زبان فارسی را از ایرانیان عاشق یاد گرفته است.

و نیز همسرش هم زبان فارسی را می داند.

آری،همسر این مرد سنکا بود.

به خانه شان رفتم.سنکا چه شیرین  فارسی سخن می گفت. 

دست نوشته هایش را آورد.

داستانهائی که فارسی به بوسنیائی ترجمه کرده بود.

چقدر قشنگ  و چه دلنشین قصه های فارسی را به بوسنیائی ترجمه کرده بود.

باورم نمی شد.

او تشویق به ادامه کار کردم.

با مدیر وقت تلویزیون ایران در بوسنی آقای گل زردی صحبت کردم و قرار شد که یک روز با اکیپ فیلم برداری به دیدار سنکا و همسرش برویم.

تشویقشان کردم که از ایرانیان دوری نجویند.

 

پنج سال پیش در مراسم معرفی اولین کتابش شرکت داشتم.

در باره سنکا سخن گفتم .

در باره تاریخ داستان پردازی و نوشتن در ایران و بین النهرین سخن گفتم.

از فردوسی و شاهنامه.و از عاشقان ساز بدست و از قصه گویان.

از دوران کودکی ام گفتم.از پیامبر قربانعلی که بسیار قصه می دانست. و از قصه هائی که مادر بزرگ و پدر بزرگانمان و عمه هایمان برای ما می گفتند.

از مدرسه مان سخن گفتم.

در مدرسه ای که بچه در زنگهای تفریح قصه می گفتند.

 

سنکا شاد وش نگول و خوشبخت است.

در رادیو وتلویزیون قصه  می خواند. با همه شوخی می کند.

روان و یکرنگ است.

مرا هر وقت می بیند می گوید ای معلم من ،حالت چطوره؟

ای معلمی که منو بیچاره کردی!!

او عاشق فرهنگ ایرانی است.

سنکا چند روز پیش تعریف می کرد می گفت فکتاب جدیدش را برده بود به مدرسه ای تا به بچه ها معرفی کند.

از طرف مدرسه او دعوت کرده بودند.

نام کتابش  عطر گل سرخ بود.

بچه ها وقتی وارد کتابخانه شده بودند.همه با هم با خوشحالی  گفته بودند،..

 

به به چه بوی خوبی میاد !!

مثل بوی گل سرخ.

آنهانمی دانستند که نویسنده یا آمده است  در باره کتابش که نامش  عطر گل سرخ است ،حرف بزند.

ولی سنکا کتاب عطر گل سرخش را معرفی نکرد.

سنکا به قصه های باغ های خیال بچه ها گوش کرد.

امروز به من می گفت،

پرویز!!

از من دعوت کرده اند تا در کتابخانه مدرسه کار کنم.

خیلی خوشحال بود.

همش می خندید.

می گفت فکر کن.!

این یک معجزه است. 

 

 

لینک
۱۳۸٧/۱/٢۳ - parviz mohammadi

   باغ خزانه .کوچه قلی زاده از سال 1335 تا سال 1386   

سال 1355 با امید های بسیار  عموی گرامیم و بردار با مروتم و من در محله باغ خزانه قلعه مرغی ساکن شدیم.

مدرسه ما در چهار راه پهلوی آن زمان یعنی چهار راه ولی عصر امروز قرار داشت.یک مدرسه ملی بود و دانش آموزان را با امتحان ورودی می پذیرفتند.

اکثر دانش آموزان از طبقه ثروتمند بودند.

گاهی صبح ها در اتوبوس جا نمی شد و خیابانها هم بسیار شلوغ می شدند و ما پیاده مسافت بسیار زیادی را تا مدرسه طی می کردیم.

درس می خواندیم.

برادرم مثل همیشه سر پرستی ما را به عهده داشت.

تهران گاهی برای من خیل دلگیر می شد.

دلم می خواست  سر به بیابان و صحرا بگذارم و بخوانم.!

اما همه جا ساختمانهای بلند بود و اتوموبیل بود.بچه های کوچه اهل درس و مشق نبودند. و کم کم با آنها دوست شدم.

فرهنگ خاصی داشتند .برای من درک فرهنگ انها دشوار می بود. سعی می کردم با خواندن شعر و سرودن شعر برای هر کدام از آنها ،آنها را به سوی کتاب و درس فرا بخوانم.

گیتارم را بر دست می گرفتم و قصه ای برای هر کدامشان به شعر می خواندم.

آنها را قهرمان قصه ها می کردم.

خیلی ساده بودم .خیلی ساده.

فحش بلد نبودم.

ودر آن محل فحش دادن مثل نقل و نبات خوردن بود.

و من مجبور می شدم فحش ها را بنویسم و از بر کنم.تا بتوانم از خودم دفاع نمایم.!!

گاهی بچه که می دانستند که من خیلی حساس و یک روستائی غیرتی هستم.برای هر بیت شعری که برای آنها می خواندم ،می گوزیدند!!؟

و از اینکه من سرخ می شدم و عرق می ریختم و چیزی نمی توانستم بگویم، قش قش می خندیدند!1

آری ،

من با بچه های آن محل دوست صمیمی شدم.

هر روز برایشان شعر خواندم و آهنگ نواختم.

در آن کوچه والیبال بازی می کردیم. و گاه در بالای پشت بام کتاب در دست دختر های همسایه را دید می زدیم.

در خیابان قلعه مرغی در نزدیک خانه ما،کتاب فروشی بود که نامش بختیار بختیار ی بود.

مردی مومن و درستکار.

شاعری وارسته.

ان موقع ها حدود 55 سال سن داشت.

اغلب می رفتم در کتاب فروشی او می نسشتم.و به شعر هایش گوش فرا می دادم.

در آن باغ دود آلود خزانه.

در آن کوچه های باریک وبا بناهای سیمانی،دلم می گرفت.

می خواستم با صدای بلند بخوانم.

دلم برای  وزش یک نسیم تنگ می شد.

نیاز مند طوفانی بودم ، 

دلم برای چهچه یک بلبل می تپید.

ان موقعها ،بختیار با شعر هایش  برای من باغی هر روز می ساخت و من به درون باغ شعر های بختیار می رفتم و از همه دیوار ها و بن بست ها رها می شدم.

 غروبها و شبها تا دیر وقت  در پشت بام می نشستم و می نوشتم.

با نوشتن پر می گرفتم.

هر چند که بچه های کوچه برای هر بیت شعر من می گوزیدند.اما باز من سعی می کردم شعر تازه ای برایشان بنویسم.

سعی می کردم قصه تازه ای برای هر کدام از آنها بنویسم و با سازم به سان عاشقهای ساز بدست ،قصه دلشان را بخوانم.

حالا سالها از آن دوران گذشته است.

ولی آن کوچه  در باغ خزانه که زمانی باغی بزرگ و دلفریبی بوده است ،در میان بناهای ردیف هم هنوز زنده است.و شاید  در پشت پنجره ای دختری در دفترش باغی از عشق به تصویر می کشد . و شاید جوانی با نغمه سازش بلبلان عاشق را به کوچه قلی زاده واقع در باغ خزانه فرا می خواند.؟

دوماه پیش به دیار فرزندان مرحوم شاعر وارسته آقای بختیاری رفتم.

یکی از فرزندان او نابغه ای است در نقاشی و فیلم و طراحی.حمید بختیاری ،یادی از گذشته های دور.یادی از پدرش.

با هم به کوچه قدیمی ما رفتیم.

کوچه از بچه ها  و از غوغای آن زمانها خالی بود.

من بخشی از اندیهش و احساساتم و دلم را در این کوچه جا گذاشته بودم.

با خودم می اندیشیدم،

اگر در سال 1335 به جای این محل و این کوچه به محله دیگر  می رفتیم ،اکنون من چگونه بودم؟

 

تهران .قلعه مرغی.باغ خزانه.کوچه قلی زاده(شهید محسن خراسانی)

بهمن 1386 و من 33 سال پیش اولین بار قدم در این کوچه گذاشته بودم.

محسن خراسانی بچه بسیار با ادبی بود.

برای او کتاب می خواندم و در درسهایش به او کمک می کردم.خیلی کوچه بود.خیلی با فرهنگ بود.

خیلی کوچک بود که رفت و شهید شد.

روحش شاد. 

لینک
۱۳۸٧/۱/۱۱ - parviz mohammadi

   رابطه جوانان آمریکائی با هنر ایرانی   

روز پنج شنبه 8فروردین دو باره آن دو جوان آمریکائی آمدند به گالری ما.مثل اینکه سالهاست همدیگر را می شناسیم.

پدر و مادر این دو جوان در سارایو دیپلمات هستند.مادرش یک بانوی 55 ساله با موهای فید است.سفید مثل برف.

می گوید موهایش مادر زادی سفید بوده و از این بابات همیشه احساس رضایت می کرده است. و باور داشته که قلبش هم مثل موهایش باید سفید باشد.

حدود دوسالی است که خانم و آقای آمریکائی را می شناسم.خیلی مهربانند و خیلی به هنر ایرانی عشق می ورزند.با آنها در باره فرهنگ غنی ایرانی و شعر و ادبیات ایرانی خیلی صحبت می کنیم.

اغلب روزهای آخر  هفته چندین ساعت از روز تعطیل خودشان را در گالری ما می گذرانند. 

انگار دیگر با هم هم روستائی شده ایم.

خیلی ها از کشور های مختلف از طریق گالری ما  و از طریق هنر های ایرانی ارتباط قلبی با فرهنگ ایرانی یافته اند و همیشه به ما سر می زنند. و یا دوستان و اقوام خویش را برای بازدی از هنر ها ی ایرانی به گالری ما می آورند. 

برای همین چند روز این بانوی سفید موی آمریکائی که بسیار هم با ادب و انساندوست است همراه با شوهرش و دختر و دو پسرش به گالری ما امدند.

بچه هایشان اولین بار بود که به سارایو آمده بودند.

آنها با عشق از سارایو سخن می گفتند.

و محو نقوش قالی ها و گلیم ها و دیگر صنایع دستی ایرانی شده بودند.

و با احترام و احساس پاک قالی ها و گلیم ها را لمس می کردند. در نگاهشان گوئی هزاران ستاره می درخشید.

حالا آنها تقریبا هر روز به ما سر می زنند.

و با عذر خواهی از اینکه وقت ما را  می گیرند و  از ما اجازه می خواهند که ساعتی با هنر های ایرانی باشند.

با هم از آداب و رسوم ایرانی و میهمان دوستی و اعتقادات خوب مردم ایران در رابطه با نان و نمک خوردن  و غیر ه  حرفها می زنیم.

و در رابطه با میهمان سخن می گوئیم.

 آری در این نقطه از جهان که قلب اروپاست،مردمانی از هر گوشه جهان با هنر هایمتعالی ایرانی دوست می شوند. و برای همیشه در نگاهشان و فکرشان شکوفه های قشنگ معرفت ایرانی می مانند.

باید ما خویش را و ادبیات و هنر های قالی بافی و گلیم و قلم زنی و قلمکاری و خاتم کاری و مینیاتور و مینا کاری و..باور داشته باشیم.

با قالی ایرانی به میان خانواده های مردم جهان برویم و به آنها صمیمت و عشق الهی هدیه

 

 

 

بدهیم

.

و اینگونه است که آدمی به ایرانی بودن خویش افتخار می کند. وباشد که فرزندان ماهم با الهام از فرهنگ و هنر ایرانی و با الهام از ادبیات الهی انسانهای پر توان و والائی باشند. 

 

و گاهی از هر گوشه ای عاشقی می آید.

به نوای دف و نی و گیتار  و ساز ترکی ،عشق را تفسیر تازه ای می کنیم.

یکی از تریکیه و دیگری از آلمان و آن دیگری از بوسنی.یکی دکتر و دیگری دانشجو و آن دیگر مهندس ...

با ید خویش را باور بداریم. 

لینک
۱۳۸٧/۱/۱٠ - parviz mohammadi

       

آره نوروز 

دخترم از خوشحالی خیلی زود از خوب بر خاسته بود. و با تبسم به من گفت بابا عیده!

شب به مادرش در چیدن هفت سین کمک کرده بود.

آره نوروز ما یکی از قشنگ ترین عید های جهانه.

نوروز ما دوستی و عشق برای همه هدیه میاره.

دخترم به دوستاش و به معلماش از چند روز پیش خبر داده بود.

ما ایرانیها می تونیم با فرهنگ قشنگ خودمون و با هنر مون به تمامی انسانها دوستی هدیه بدیم.

سال قشنگی آغاز می شد.

برای اولین بار دانشکده فلسفه سارایو به کمک سفارت و مرکز فرهنگی ایران و با زحمات خانمهای ایرانی  ،مراسم نوروز را بسیار زیبار در دانشکده فلسفه سارایو به تصویر کشیده بودند.

و روز عید هم در مرکز فرهنگی ایران در مرکز سارایو ،مراسم قشنگی اجرا شد.

صبح زود من بیدار شده بودم.

دایره بدست می خوندم.عمو نوروز اومده!!

سال یه روز اومده!

 

از خدا خواستیم که سال پر از صلح و دوستی به جهان هدیه بده.و از خدا خواستیم که درک ما را به همدیگر بیشتر کنه.

 

و این روز ها ،باغ جلو خانه ما ،یه روز برفی می شه.وروز دیگه آفتاب میاد و برفها رو آب می کنه و پرنده و بلبل ها غوغا به پا می کنند. و باز روز دیکه بارون و روز بعدش برف!!

 

 

 

 

 

لینک
۱۳۸٧/۱/۸ - parviz mohammadi