بتول علی نیا و دو شاعره.یکی پروین و دیگری نازک   





غروب قروه درگزین (درجزین) غرور آمیز است. و طلوعی دل انگیز را نوید می دهد. حدود  56 سال پیش در روستای نییر  در یک خانواده اشرافی و معظم  دختری  با چشمانی آبی وز لال به رنگ دریاها و به رنگ آسما ن به دنیا آمد.

اسم قشنگی برای او انتخاب کردند. مارال.از همان آغاز تولدش در نگاه و حرکات مارال

متانت و نجابت و شرافت هویدا بود. نام  مادر مارال وجیه بود. اسم قشنگی بود که واقعا هم این اسم برازنده این بانوی متدین و با ایمان و با وقار بود.حاجیه وجیه خانم همسرش حاجی نظر نام داشت. حاجی نظر از مالکین نییر بود. و مردی معتبر و درستکار.

ریشه آنها از منطقه سردرود درگزین اولیا از روستای غاز یاتان بود. آنها بلند قد و بافراست بودند.

آنها زمین داشتند و گاو و گوسفند بسیار. و اسب.و در خانه انها مراسم دینی برگزار می شد.اصولا در روستای نییر  علما و بزرگان خوبی وجود داشتند.از جمله فیاضی ها و علی بلندیها و .. و وجود این علما و بزرگان تاثیر مثبتی در تربیت فرزندان نییر داشت.

مارال از کودکی به مکتب خانه رفت و در خواندن و نوشتن و در قراعت قرآن کریم از خود استعداد بسیار خوبی نشان می داد.

او از کودکی  رفتار و منشی همچو شاهزاده خانمها داشت. دوست داشت در کارهای خانه به مادرش کمک کند. هر چند در ان زمان آنها چندین خدمتکار و پیشکار داشتند،ماما مارال  دوست داشت خودش کار ها انجام دهد. و حتی وقتی که خیلی کوچک بود در باره کار های ومسایل خانواده نظر می داد و دیگران را به درایت و تحمل و تدبیر اندیشی فرا می خواند.

در ان زمان راه اصلی  قروه درجزین به همدان از  روستای نییر و کهارد و امیریه می گذشت. و در نتیجه اتباطات قروه و نییر زیاد بود.

مارال در چهارده سالی عروس شد.  عروس کوچکی که دل دریائی داشت. و ان هم عروس یک خانواده سرشناس در قروه درجزین.هر چند قروه تا نییر چند کیلومتر بیشتر فاصله نداشت .اما برای مارال آن عروس کوچک انگار از نییر تا قروه هزاران کیلومتر فاصله بود.

اما  مارال خم به ابرو نیاورد. او عروس خانواده اسد شد.اسد  به رشادت مشهور بود .و اصل آنها از ببیک آباد بود.منطقه ای که یکی از خانقاهای و مرکز مهم دینی و معرفتی قرنها در انجا وجود داشته  است. و ببیک آبا خود در مسیر گذر کاورانها از شرق به غرب بود. وحمل تلاقی فرهنگ ها و اندیشه ها. و در نتیجه مردمان انجا ویژگی های خاصی خویش را داشتند.آرام بودند.  و در عین حال دیدگاهشان به مسایل باز بود. مارال همسر پسر دوم  اسد شده بود.

حسین علی فرزند دوم اسد جوانی بود بسیار با احساس. اهل ذوق و هنر .عشق و علاقه خاصی به امام حسین  ع داشت. و این عشق و علاقه و ارادت  را هر سال در عاشورا به نوعی به ظهور می رساند.حسین علی نکته دان و دانا بود. دستی در نقاشی و مجسمه سازی داشت.و بسیار شوخ طبع بود . هرچند که در نگاه اول او به نظر مردی خشن می نمود .اما دلی پاک  داشت.بسیار مهربان بود.  به فزرندانش بسیار عشق می ورزید. اولین پدری بود که در قروه درجزین دست فرزندانش را می گرفت و آنها را به بازار می آورد.

چون اصولا در ان موقع برای مرد ها عیب بود که  دست فرزندشان را گرفته و به بازار بیایند. حتی او دخترانش هم به بازار می آورد.

مرحوم حسینعلی یکی از اولین رانندگان اتوبوس در قروه درجزین بود.من به خاطر دارم که با اتوبوس او یک روز به همدان می رفتیم . و شب را مجبور بودیم که در همدان بمانیم. اتوبوس آن موقع با هندل روشن می شد. راننده اتوبوس در ان موقع حکم خلبان هواپیما را داشت. و احترام و منزلت خاصی داشت.

مارال .بچه هایش را با دین و ایمان و با نزاکت تربیت می کرد. همیشه سعی و تلاشش این بود که محیط خانه و روح و دل فرزندان را از بحرانها و ناهنجاریها  دور نگه دارد. و مارال با درایت و ایمان و متانتی که داشت ،ایمان و اتکا به خداوند و اتکا به توانائی های خداوندی را در دل و اندیشه فرزندانش قوت می بخشید.

بیشتر اوقات که دلش می گرفت و زمانه این بانوی متین و نجیب را می آزرد،مارال قرآن کریم را در دست می گرفت و با صوت آن را می خواند.وقتی که قرآن می خواند گوئی تمامی سختی ها و دشواریها از دل نازک او شسته می شدند. و گوئی نور الهی تمامی وجود این بانوی جوان را فرا می گرفت. و فرزندانش دور او جمع می شدند .

براستی که این بانوی بزرگوار توانست فرزندان نیکی را به جامعه هدیه دهد. هر عاشورا ،مرحوم حسین علی تعزیه خوانان و عزاداران  احسان می داد.او اعتقاد عمیقی به امام حسین ع داشت. و عشق و علاقه او باعث شده بود که مرحوم حسین علی  برای شیری که در روز عاشورا از جنگل می آمد تا امام حسین ع  یاری رساند،سر و لباسی درست کند که از نظر هنری واقعا عالی بود.

بدین سان بود که فرزندان حسین علی و مارال   هیاهو ها و در ازدهام را با ایمان مادر و درایت مادر و عشق و محبت پدر به انها،  به ارامش و اعتدال تبدیل می ساختند. و با توکل به خداوند آرام و معتدل به ساختن فردای خویش  می پرداختند. ایمان و عشق پدر و مادر  به آنها قدرتی داده بود تا   در برابر طوفانها ی روز گار نشکنند و خلاق و درستکار باشند. وشخصیتی نیک بیابند.

خانم دکتر بتول علی نیا، فرزند چهارم حسین علی و مارال بود.پدرش هر روز دست او و خواهرش را می گرفت و به بازار می آورد. آنها خود باور و با ایمان بار امده بودند. و همین باعث  می گشت که خلاق و با اراده باشند.

اکنون خانم دکتر بتول علی نیا استاد دانشگاه می باشند.هنوز هم از تدبیر و مهربانیهای مادرش بهره می جوید. ایشان کتابی نوشته اند جالب و ارزشمند.

در این کتاب او به مقایسه پروین اعتصامی  و شاعره عراق اصل نازک. خواندن این کتاب را به علاقمندان به ادبیات عرب و فارسی توصیه می کنم.

در ضمن مقالاتی دارند در رابطه با تاثیر اندیشه و فرهنگ اسلامی بر آثا نویسندگان بزرگی چون ماکسیم گورکی و غیره...

بانوانی چون حاجیه خانم مارال و دختر بزرگوارشان خانم دکتر بتول علی نیا  و بانوان  خلاق و با ایمان و تلاشگر ی که از قروه درجزین بر خاسته اند ،می توانند برای یا بسیاری از مادران و بانوان الگو باشند.

با ایمان به خداوند و با ایمان به توانائی های خویش می توان به مرحله خوب علم و ایمان و معرفت رسید.

مادران می توانند همچو حاجیه خانم مارال ،سختی ها و تلاتمها را با عشق و با ایمان به محبت و ارامش و حرکت به سوی خلاقیت ،تبدیل نمایند.

مادران سرچشمه سعادت هستند. مادرانی که پروین اعتصامی ها را و مارال ها را و بتول علی نیا ها را پرورش داده اند. و مادران قروه و دختران قروه درجزین و منطقه درجزین هر کدام در جای خود  یک اسطوره هستند.چرا که ویژه گی های منطقه و شرایط فرهنگی و تاریخی و اقتصادی  و تربیتی  از دختران قروه درجزین و منطقه درگزین ،انسانهای با درایت و نجابت ساخته است.

امید است که دختران منقه ما هر کدام در عرصه ای اسطوره ونمونه باشند.



لینک
۱۳۸٦/٩/۱ - parviz mohammadi

   دوستی سرزمین بوسنی و هرزگوین و ایران   




تصویری از بارش باران در شب گذشته در سارایو.ساعت 8 شب چهارشنبه.



دیروز  چهارشنبه  صبح هوا آفتابی بود . و بعد از ظهر  باران نسبتا تندی شروع به باریدن کرد.    و تمام بعد از ظهر  و تا دیر  وقت همش بارون می اومد.چهارشنبه روز خوبی بود. سفیر جدید ایران  همه ایرانیان مقیم را و نیز برخی از  افراد بوسنیائی  که  دوستداران ایران  هستند  را  دعوت نموده بود. و مادر سفارت  ایران جمع شده بودیم.سفیر جدید آقای دکتر حسینی فرد آدم جالب و فعالیه.بلاخره بعد از سالها ،با حمایت سفیر جدید گروهی از دوستان بوسنیائی و ایرانی در سفارت دعوت شده بودیم تا انجمن دوستی بوسنی و ایران را تشکیل بدیم.

من سالها قبل طرح تشکلیل انجمن دوستی ایران و بوسنی را به آقای آریا زند مدیر رادیو بوسنی دادم.و بعد ها هم به دنبال کسانی بودم که عشق و علاقه به بو سنی و ایران داشتند و می خواستند برای دو کشور و برای گسترش مناسبات دوستی و تجاری و فرهنگی دو ملت کارکنند. صحبتها همیشه وجود داشت و علاقمندیها برای تشکیل انجمن .اما هیچ کس عملا وارد میدان نمی شد.

اصولا مردم بوسنی و هرزگوین علاقه خالصانه و صمیمی به ما ایرانیها و حکومت ایران دارند. و در همه حال از ما حمایت می کنند.

پیوند فرهنگی و دلی و  دینی ما با مردم بوسنی شاید بر می گردد به صدها سال پیش.

الان حدود 600 سال است که مثنوی خوانی در بوسنی به طور سنتی ادامه دارد.و ادبیات  فارسی و شعرای ما در بین مردم جایگاه خاصی داشته  و دارد.

و مهمتر از همه کمک مردم و حکومت و دلاوران ایرانی که گمنام مانده اند،


با عث شد که بوسنی به صورت کنونی بماند. و گرنه اگر جانبازی و کمک ایرانیان نبود،بوسنی شاید دیگر وجود نداشت.این را همه مردم خوبِ بوسنی میدانند.از اساتید دانشگاه و سیاستمداران  و روشنفکران گرفته تا روحانیان و هنر مندان و مردم عادی.،همه و همه سپاسگزار و قدر شناس ایران هستند.

به هر حال دیشب برخی بزرگواران بوسنیائی که واقعا به ایران عشق می ورزند در جلسه حضور داشتند. و سنگ بنای ایجاد انجمن دوستی بوسنی و ایران توسط آقای دکتر حسینی فرد  سفیر نیک ایران در  سارایو گذاشته شد.

ما ایرانیها در هر کجا که هستیم باید به ایجاد دو ستی ملتها کمک کنیم.و به ایجاد روابط فرهنگی و علمی بین ملتها. و بدینوسیله خواهیم توانست در ایجاد یک رابطه خوب فرهنگی و علمی وتجاری بین ایران وسایر ملتها ،نقش به سزائی داشته باشیم.

چرا که اصولا ایرانیانی که در کشور های مختلف جهان حضور مثبت و درست دارند،به مراتب بیش از ارگانهای دولتی می توانند در ایجاد روابط خوب نقش بازی نمایند.

الحمدالله ایرانیان در همه جا می درخشند.و امید است که همه ما چه انانی که در داخل ایرانند و چه آنانکه در خارجند ،با درایت و متانت و با ایمان به خالق مهربان و با ایمان به فرهنگ کهن خویش بتوانیم فرهنگ و هنر  و ادبایت ایرانی را  به جهانیان بشناسانیم و بتوانیم قلوب مردم جهان را با عشق و دوستی  ایرانی تسخیر نمائیم.


به هر حال دیشب خوشنود و راضی از این حرکت مهم سفیر ایران بودم.و امیدوار به حرکت های خوب برای هر دو ملت. ساعت 8 شب بود و از سفارت بیرون آمدم. باران به شدت می بارید.من به بناهای تاریخ و رودخانه میلادسکای ساراو که از میان شهر می گذشت نگاه می کردم.

مردم این کشور کوچک دلی بزرگ دارند.به دنبال ظلم و ستم نیستند.

حتی به نوعی می خواهند جنایتکاران را که بدترین جنایت های قرن اخیر را  بر انان روا داشته اند را هم ببخشند. و یا بخشیده اند.

باید به این مردم یاری کرد.

نه با پول و نه با ارسال کمک های بشر دوستانه.بلکه با احترام گذاشتن به آنها و ارج نهادن روح بزرگشان. و اینکه انها را تنها نگذاریم.


ما مردم ایران در قلوب ملت بوسنی جای داریم.این جایگاه ارزشمند را ،گروهی جوانمرد که جانشان به راهشان بود برای ما ایجاد نموده اند. ان را باید حفظ





 نمود.


و این هم تصویری از صبح امروز سارایو.پنج شنیه.ساعت 10 صبح.دلم می خواست ساز بر دست گرفته و با صدای بلند بخوانم.


لینک
۱۳۸٦/۸/٢٥ - parviz mohammadi

   اسمائیل   







نامش نیکولای است.از دوستان بسیار خوب و نزدیک من. اهل کشور اتریش است.او در دِیر و یا صومعه بزرگ شده است.و در چند رشته تحصیل نموده .اکنون چندین سال است که بخش مهمی از اندیشه و افکار ش متوجه بوسنی است.

مردی است آرام و با ادب و با نزاکت.مواظب است که مزاحم کسی نشود. و کسی را دلگیر نسازد. هفت سال قبل با هم آشنا شدیم . آشنائی من و او باعث شد که او شیفته ایران و فرهنگ و هنر ایرانی بشود.

پس از  اینکه مدتی از آشنائی من و او گذشته بود.نیکولای گم شد.و از او دیگر خبری نداشتم. غروبها جایش در جمع ما در بازار با صفا و پر از شور و غوغای سارایو ،خالی بود.

آن روز ها او روزنامه نگاری هم می کرد. و برای همین ما غروب ها با هم می نشستیم  با دوستانی چون احمد آناندا و لیلا همسر احمد و فاروق ..گاهی از سیاست و گاهی از جنگ و صلح و گاه از فلسفه و گاه از هنر  سخن می راندیم.

احمد آناندا جوانی بود بسیار پاک گه سالها قبل در مسیر سیر و سلوک ،سالها در هندوستان و بعد در اروپا دوره های مختلف معنوی و تزکیه نفس را گذرانده بود. و در نهایت مسلمان گشته بود.آن هم چه مسلمان قشنگی .نمازش ترک نمی شد. و همه رفتارش درستی و عشق و ایمان به خداوند بود.همسر ش لیلا هم که یک بانوی آمریکائی بود،مسلمان گشته بود. همیشه نورانی بود.آرام و متواضع . من می دیدم که او حتی با مورچه ها هم حرف می زند.

آری آنها به دنبال یافتن راه دوستی و انسانیت و بخشش و مروت بودند. و می گفتند که سارایو جائی است که ادمی را به خویش جذب می نماید. و درسارایو انسان احساس غربت نمی کند.

نیکولای گم شده بود. و جمع ما بدون حصور آرام و متکفرانه او و بدون تبسمهای مودبانه او  ،سپری می گشت.

یک غروب دیدم که مردی با شور و حال به سوی من می اید و به زبان فارسی به من سلام می دهد.

او را نشناختم.

با تعجب و با حیرت نگاهش کردم.

باورم نمی شد.!

او نیکولای بود.؟

اما چگونه او فارسی صحبت می کند؟

آری نیکولای عشق در دورنش شعله ور گشته و او را راهی ایران سرزمین حافظ و مولانا و امام غزالی و فردوسی و باباطاهر ..کرده بود.و چندین ماه در ایران مانده بود .و زبان فارسی را یاد گرفته بود.

مدتی در محضر حافظ شیرازی مانده بود.

به خدمت امام رضا ع و به محضر فردوسی و امام غزالی رفته بود.

اکنون نیکولای نامش اسمائیل است.به قول خودش او دلش همیشه در هوای سارایو پر می زند.و دِیر و صومعه برایش زندان غیر قابل تحمل شده است.می گوید که در آنجا کسی نیست که با او از آنسوی دیوارها و و از فرای سوی آسمانها سخن گفت.

او می گوید اما سارایو .جای دُرد کشان است.

دیروز آمده بود.

با دوشاخه گل برای همسرم و دخترم.

او آمده بود با کوله باری از نقاشیهایش.

او آمده بود با تبسم پاکش و سکوت همراه با رضایت درونیش.

با جمع ما جمع شد.با نوئی از آمریکا آمد .فلسفه زیباشناسی و هنر خوانده .همسر رنیس بانک جهانی  است.سبک بال و بی  ریا.

با نیکولای یا اسمائیل آشنا می شود.

و نیکولای یکی از نقاشیهایش را به او هدیه می دهد. این نقاشی تصویر دو بوته جقه ای است که در کنار هم قرار گرفته اند و خورشید را در میانشان به آغوش کشیده اند.

و پیام لطف و مهربانی  ایرانیان را به جهان یم خواهد نشان بدهد.

این بانو ی محترم ،بسیار خوشنود می شود. و می  گوید این تصویر را در بهترین مکان خانه مان قرار خواهم داد که هر روز از آن الهام خوشبختی بگیرم.

آری.

این بانوی نیک. یکی از نقاشیهای دیگر نیکولای را نگاه می کند.و می گوید به نظر من این نشان دهند تلاش و میل روح انسان به تعالی است.

می گوید این نقاشی این را به ما می خواهد بگوید که...

که اگر هزار بار سوختی و فرو ریختی و خاکستر گشتی.دوبار با عشق می توانی بر خیزی و به بی نهایت ها سوق یابی.

اسمائیل تنهاست.

در این برهوت آشفتگیها

در این کویر تشنه گی ها.

دوستان دیگر نویسندگان و هنرمندان و گاه افراد ی از کشورهای دیگر به ما می پیوستند . و همیشه در نهایت همه این قیل و قالها هر کدام سازی بدست می گرفتیم و در بازار شلوغ سارایو  می نواختیم و می خواندیم. از حافظ و از مولانا می خواندیم.و یا ترانه محلی بوسنیائی و یا نوای الهیه.


لینک
۱۳۸٦/۸/٢٤ - parviz mohammadi

   ای جهانیان! حال جهان را از دوربین رضا برجی بپرسید !   





رضا که بچه بود. مدتها به شکوفه های یک درخت خیره می شد. و به پرواز یک کبوتر.

و گاه چشمانش را نیمه باز نگه می داشت تا به درون نور آفتاب نفوذ کند و راز آفتاب را کشف کند. بچه شوخی بود. و گاهی هم نا آرام.زیبائی ها را خیلی دوست داشت.احساس مقدس مرد بودن در او بسیار بود.و گاهی این احساس را در خودش پنهان می کرد.

گاهی شبها بر بام خانه می رفت و ستاره ها را تماشا می کرد. و دختر همسایه را .تصور یارش را در خیالش می کشید.و تصویر ستاره ها را.

صدای قشنگی داشت.و گاهی می زد زیر ترانه و اواز.گاهی هم با صدای یک ملوی ساده به رقص در می آمد.گوئی که او را خداوند برای کشف زبان بی زبانان و برای به تصویر کشیدن درد و عشق پنهان جهان خلق کرده بود.

مادر بزرگش گاه به زبان ترکی شیرین به مادر رضا می گفت،

قیزیم،!

قورخورام سنین بو اوغلون آخورو مطرب اولا!!

می ترسم که آخرش این پسر تو مطرب بشه.

آری رضای برجی می خواست به دردن درد و عشق و شورش و غوغای انسانهای عاشق و ره پوی راه یابد.و می خواست ترانه های  و آواز های و آه ها و فریا  های و زمزمه های مانده در گلوی  ره پویان عاشق را به تصویر بکشد.

خداوند او را برای این مسند مهم خلق نموده بود شاید؟

رضا برجی می خواست مطربی باشد که نقش گم شده گمشدگان عاشق را بازی کند.کار هر کسی نبود.
این نقش را بازی کردن کار هر کسی نبود.

باید زبان شقایق ها را می دانست

باید زبان بریده بلابلان را می دانست

باید زبان حال ققنوس های با ل بسته و تیر  خورده را می خواند.

باید برای آنان که جانشان به راهشان بود! می رقصید.

باید مرثیه سرا ئی می کرد

باید ترانه خوانی می کرد

باید رضا ی برجی بر بلند ترین برج عشق فریاد بر می آورد.

رضا برجی  باید تصویر سوخته دوئستت دارم هزاران عاشق را  به تصویر می کشید.

رضا برجی باید همچو سیمرغ هر روز هزران بار می مرد و زنده می گشت

رضا برجی   می بایستی ،نگهبان برجهای قلعه عشق های پنهان می گشت.

دوربینش ،نزدیک ترین تصویر عشق های پنهان ره پویان عاشق را به تصویر می کشید.

دوربینش به دور ترین و بالاترین حس پیوستن می رفت.

رضا برجی زخمه های زخم خوردگان جبهه های جنگ را بر دوربین جانش ثبت  می کرد.او هر روز شهید می شد.و و کلمه عاشقتم ،نیمه تمام بر  در دهانش می ماند.

رضا برجی ،دوربین دلش هر روز سوختن بالهای بلبلان عاشق را ضبط می نمود.

و هزاران نغمه در گلو مانده را دوربین جانش فریاد می زد.

رضا برجی از نسل عاشقانی بود که برای ترانه سرائی عاشقان خاموش  پا به عرصه نهاده بود.

او از نسل آوینی بود.

آهای ای جهانیان!

آهای ای آنان که خویش را بشر می دانید!

این رضا برجی است.در دلش تصویر هزاران عاشق پرپر شده.

او تصویر گر است. تصویر گر دلهای عاشقی که ترانه عاشقانه شان در گلویشان مانده است.


این رضا برجی است که با اینکه خود خنجر  ها خورده است.

خنجر هائی که بر شقایق های باغ های عشقش زنده اند.اما!هنوز هم به دنبال به تصویر کشیدن زخمه ها دل مادرانی است که در قلب اروپا ، و در برابر چشمان اروپا ،مقدس ترین شرافت آنها را ویران ساختند.

رضا برجیست.تنها

تنها می خواهد به جهانیان ظلمی که بر مردم  مسلمان بوسنی و هرزگوین رفت را فریاد بزند.

دیروز رضا برجی آمده بود.در نگاهش تصویر هزاران هزار تصویر آرزوهای سوخته را می دیدم. در لرزش کلامش فریاد هزاران کودک و دختر و پسری که مظلومانه در قلب اروپا بدست  گروهی که خود را متمدن می شمارند، به خاک خون کشیده شده بودند.تنها رضا برجی مانده است

در اینجا تنها رضا برجی است که  از ظلمی که بر مسلمانان بوسنی رفته است، هنوز هم زبانه های آتش را به تصویر می کشد.

آری .

رضا برجی می گوید .همین دیروز شاهد یافته شدن قبر کشتار های دسته جمعی مسلمانان بدست صربها بودم.می گوید پیز زنی که همسرش و چند پسرش را صربها کشته بودند.با من برای پیداکردن جسد جوانترین پسرش آمده بود. آری.جوانترین پسر او هم در این  قبر دسته جمعی بود.مادر پیر !!

رضا برجی در حالی که در نگاهش شعله ها درد بود و در کلامش فریاد ها،

می گفت من حتی این گونه صحنه ها را در جنگ ایران ندیده ام.

بر مسلمانان بوسنی چه رفته است؟!

و جهان اما خاموش است.

رضا برجی

رضا برجی!

چه کسی با تو خواهد ماند؟

چه کسی با تو همراه خواهد شد؟

چه کسی با تو به دنبال احقاق حق این مسلمانان مظلوم بوسنی خواهد ،مد.؟

با رضا برجی سالها قبل در خانه عکاسان مصاحبه داشتم. مردی آرام می نمود.اما در دوربین نگاهش هزاران شعله میدیدم. در ان سالها برنامه مستتندی را طراحی کرده بودم که در آن با روزنامه نگاران و فیلم بردارانی که در بوسنی بوده اند ،از نگاه انان مسئله مسلمانان بوسنی را کاوش می نمودم.

و در همان برنامه با دوست فرزانه و شوریده ام آقای ابراهیم اصغر زاده هم مصاحبه داشتم.

ابراهیم که مردی بود که همیشه در دلم و در اندیشه ام او را همچو برادر ارج خواهم نهاد.

دیروز رضا برجی .مرا به آتش کشید. ای کاش جهانیان به سخن دل رضا برجی گوش فرا می دادند.

ای کاش.







لینک
۱۳۸٦/۸/٢٠ - parviz mohammadi

   به مهندس جوانی از قروه درجزین به امیر کاظمی مستقیم   

نه.

نمی بینم که تو  دل به تاریکی ها  سپرده باشی

نمی بینم که باغ های آرزو هایت خزان شده باشند

              نمی بینم که تو افسرده   باشی

تو فروزانی و شعله وری

                   آری

                آری

تو می سوزی

اما بسان ستاره ای

            سوسو می زنی

               دل عاشقانت را می بری

تو دم  فرو نبسته ای

زانوی غم بغل نگرفته ای 

          و
کسی که می اموزد و خلق می کند

 کسی که هر روز پنجره از عشق به سوی مردمش می گشادی

 او تسلیم نمی شود

               و پژمرده نمی گردد.


تو ننشسته ای

     نه  نگو !


 نگو که خسته ای

نگو که همچو بلبلی

              که در  قفس تنها ئی ها  نشسته ای

        
راه ها و دروازه های  بودن   را می توان باز کرد

در عمق تاریکی ها می توان

 آسمان آبی عشق را با عشق گشود

                            با نام خدا

                           و با عشق خدا

                            و در تاریکی ها می توان پرواز کرد

ای امیر

در ره عشق همیشه باش دلیر

شکوفا شو  در همه حال

         و سر بلند باش

غم زمانه را به دل نگیر

در تلخی ها تو هر گز نشو اسیر 

 بنگر که تو هستی

 تو از میان آن طایفه بزرگ بر خاسته ای

 با همه تلخی ها و شیرینی هایش

 با همه قیل و قال هایش

              و با آرمش ها و توفانهایش

و پدرت همیشه در تلاش و کار

        زبان زمین را خوب می شناخت

زمینهای امام زاده قاسم

     با دستان پدر تو بار می دادند

   صدای تراکتور پدرت که دل در کار و تلاش داشت

              هنوز در فضای دشت های قروه و رکین و امام زاده پیچیده


دلی از او هرگز نرنجیده

آرام و ساکت

گرم کارش بود

و دلش افلاکی بود

هر چند که خودش همیشه خاکی بود
 

   و مادر

آرام و نجیب

مادرت امیدش به خدا بود و به شما

امیرش تو بودی

       و امیرش هنوز هم تو  هستی

قلمت روان با روح و جان است

و  در تو پویائی بسیار است

          قروه درجزین تو را  پرورانده است

          با همه پستی ها و نیکی هایش

         اکنون تو امیری

           هنگام  خلاقیت و عاشقی است

          هنگام  سرودن و خواندن است

        دختران و پسران قروه درجزین به تو می بالند

      و آنانکه که اهل اندیشه و ایمانند

          قدر تو را می دانند.

           ای امیر کاظمی

با شعر و ترانه هایت

با اندیشه و علمت

            با عشق و ایمانت

برای عالمانه زیستن

                  امیری باش

در ره مولایمان پهلوانی باش و دلیری باش

ای امیر کاظمی

ای امیر کاظمی!!!!

         
                  


لینک
۱۳۸٦/۸/۱٩ - parviz mohammadi

   با من به زیارت امام زاده اظهر درگزین(درجزین)بیا   



وقتی که دلت می گیرد و می خواهی به یک جائی بروی که در آنجا آرامش بیابی.آنجائی که حس کنی به خدا نزدیکی.آنجا که حس کنی که یک نیروی الهی تو را محافظت می کند. و تو می توانی به آرزوهایت برسی.

با من بیا .

با من برویم به دیار مقدس درگزین. دیاری که مقدس است. در کتابی نوشته شده است که،دیار درگزین به خاطر وجود مبارک هفت عارف نامی ،مقدس و پر برکت و محافظت شده از بلایا و درد ها بوده است.

آری اینجا دیار مقدس درگزین است.دیاری که مردمانش دل در گرو عشق الهی دارند .دیاری که راز های بسیار در درون خویش نهفته دارد. و هنوز هم شوریده گانی  بسیار از این دیار بر می خیزیند.

نگاه کن می بنینی؟

از میان دود و غبار و تاریکی ، دوباره چشمه های عشق و معرفت از دیار درگزین سر بر می آورند.

نگاه کن !

آنجا دیار عشق است.درگزین است.می گویند باباطاهر از این دیار بوده است. می گویند هفت عارف نامی  در این دیار خفته اند.  و به برکت روح این عارفان ،منطقه درگزین  همیشه پر شکوه و جلال  خواهد ماند. می گویند مردمان اینجا پاک سرشت و پاک نهاد بوده اند.

پس ای دوست ،خوشنود باش که از این دیار عشق و ایمان و عرفانی. خوشنود باش که ریشه در علم و معنویت و معرفت داری. و در تو هزران سال عشق و پویش و خلاقیت نهفته است.

بیا با من به زیارت امام زاده هایدرگزین برویم. بیا با من در این دیار به نماز بایستیم. و دل به خداوند متعال بسپاریم.

بیا دو باره شکوه و جلال درگزین را در اندیشه ها و در دل و دستانمان خلق نمائیم. چرا که پدر ان و مادران ما از این دیارند. و ما نیز از این دیار رشد یافته ایم.در این دیار مقدس درگزین ریشه داریم. ریشه های ما در معرفت و عشق الهی ریشه دوانیده اند. ما نمی گندیم. ما شاخه های خیالمان و اندیشه مان به اوج های عشق الهی دست یازیده اند.

بیا ای دوستً!!!!

بیا با من به درگزین برویم.

پنج دانشگاه در درگزین

از هزار سال پیش در منطقه درگزین مدرسه و به قولی دانشکده و یا  مرکز  علمی وجود داشته است.و به قول سفرنامه نویش مشهور  امپراطوری ترک،اولیا چلبی،درگزین در حدود 350 سال پیش پنج مدرسه داشته است. مدارس آن زمان حکم دانشگاه داشته  اند .که در ان  مدارس علوم مختلف از جمله ریاضیات هندسه و طب و پزشکی و نجوم و ستاره شناسی و فلسفه ومنطق و فقه و اصول و حدیث و ادبیات فارسی و عربی و ترکی و زبانهای دیگر تدریس می شده است.

اولیا چلبی در باره درگزین می نویسد که  شهر  درگزین   هفت هزار خانه  دارد. اگر هر خانه دارای پنج  نفر عضو داشته باشد،در حدود 350 سال پیش  شهر درگزین 35000 نفر جمعیت داشته است.

برای همین است که ما می بینیم ،پادشاهان در دوره های مختلف توجه خاصی به درگزین داشته اند.

_مردم درگزین عالم و در ریاضیات و نجوم وارد بودند.

اولیا چلبی می نویسد که مردم درگزین در علم ستاره شناسی و ریاضیات  توانائی  دارند.او می نویسد که این شهر بازار های سنگ فرش شده متعدد دارد. 600 باب دکان دارد. و می گوید که درگزین هیچ فقیری ندارد .چرا که مردم انجا همه صاحب کار و صاحب زمین زراعیند.

دیار وزیر خیز درگزین

می گویند درگزین یعنی دارا گزین. شهری که داریوش  کبیر ان را پسندیده است.و به قولی محل اقامت شاهزادگان بوده است.

جایگاه علم و دین و اندیشه و تربیت در درگزین به گونه ای بوده است که مردمانش با تدبیر و با فراست و متعادل و باسیاست بوده اند.برای همین از منطقه درگزین وزیران بسیاری بر خاسته اند.

حتی در زمان پهلوی هم چندین  نفر به وزارت رسیدند که ریشه هایشان در منطقه درگزین بود.

بهاء الملک در سال 1304 وزارت عالیه ونیز وزارت دادگستری از قراگوزلو ها .او در ادبیات و ترجمه هم دستی داشت. و اثر مونتسکیو را به فارسی ترجمه نموده است.

_ ضیاء الملک .د و نوبت به وزارت کشاورزی منصوب شد.در تاریخ 1330 ه ش
_یحیی خان اعتمادالدوله قراگوزلو  از رجال مشهور طایفه قرا گوزلو که در سال 1308 ه.ش. به وزارت فرهنگ منصوب شد.

او پنج سال وزیر فرهنگ ب.د. در زمان ایشان برای اولین بار 400 نفر از جوانان را به اروپا برای تحصیل فرستاده شدند.

او فردی تحصیل کرده و به زبان های فرانسه و روسی و عربی و فارسی و ترکی  وارد بود.

ناصرالملک قراگوزلو. او تحصیلاتش را در یکی از مشهورترین دانشگاه های انگلیس یعنی در آکسفور به درجه ممتاز به پایان رساند و از دربار انگلستان نشان  لیاقت دریافت نمود. و در سال 1325 به  نخست وزیری رسید.

_ امیر نظام قراگوزلو. وزیر دفاع و دارائی

و نیر زاهدی ها که در زمان محمد رضا شاه نخست وزیر  شدند.از منطقه سردرود درگزین بودند.


در زمان سلجوقی ها و پیش از ان و نیز در زمان های دیگر هم وزرای مشهوری از منطقه درگزین بر خاسته اند.

از جمله می توان به  وزرای زیل اشاره نمود..

_جلال الدین فرزند قوام الدین ابوالقاسم درگزینی  در سال 548 ه.ق.  وزیر ابوشجاع محمدابن محمود بن ملشاه بود.

جلال ادلین مردی کریم الطبع و سخا پیشه بود و در شعر و ادب هم دست داشت. و همچنین در زمره عالمان و فضلا به شمار می رفت.

_شمس الدین ابونجیب هم در همان زمان ها از درگزین مدتی وزیر بود. شمس الدین خواهر زاده قوام الدین ابوالقاسم بن حسن درگزینی بود.نخستین بار در اوخر سلطنت  ابوالفتح مسعود ابن محمد ابن ملکشاه به وزارت رسید. 547ه.ق


_ قوام الدین درگزینی

او در ابتدای کار به عهد محمد شاه ابن ملکشاه شغل نیابت را داشت.ولی پس از چندی بر اثر بذل و بخشش و ابراز کفایت و لیاقت در زمان محمود بن محمد ملکشاه به وزارت رسید.

و در زمان سلطان سنجر نیز بدین منصب باقی ماند و در ان روزگار حکم وی چون فرمان قضا نافذ بود و بزرگان و امراء مملکت پهناور سلجوقی سر بر خط فرمانش نهاده بودند.


قوام الدین مردی با سخاوت و عالی همت و فاضلی بود.تهور و تبحری به کمال داشت و در شعر و ترسل قوی دست بود.

با این  همه بسیار تند خو  و سخت گیر بود و در خون ریختن بی پروا بود.


آری از این دیار مقدس درگزین هنوز هم علما و فرزانه گانی بسیار ی بر می خیزند. و انسانهای نیک و مردمان دانا و با ایمان.

چه انکه کشاورز است و چه انکه تجارت می کند و چه انکه حرفه ای دارد و چه انکه معلم است و یا دانش آموز و یا دختر و پسر  . همه مردم این دیار به نوعی ریشه در قرنها عشق و معرفت الهی دارند.

و ما تنها کافیست که به درون خویش بنگریم و به خود و به اجداد خود رجوع نمائیم و خویش و خدای خویش را باور داشته باشیم . آنگاه دوباره خواهیم درخشید. دوباره غبار تلخی ها و تاریک ها از دیار مقدس درگرین زدوده خوهد شد. و ما هر کجا که باشیم اندیشه و دلمان به سوی تعالی و معرفت الهی خواهد بود.


















این قسمتی از صندوق مبارک امام زاده اظهر درگزین است. اصل این صندوق در سال


1056 هجری قمری در زمان سلطنت شاه عباس دوم ساخته شده است.یعنی حدود 372 سال پیش زمانی که کاخ تاریخی چهل ستون اصفهان ساخته شد.

در حدود1305 هجری قمری برابر با 1263 هجری شمسی یعنی  123 سال پیش بخشی از این صندوق به سرقت رفت!

 و در سال 1348 هجری قمری  یعنی 80 سال پیش تو سط استادان محلی باز سازی شد.

در  ذیل کتبه ای که در آن سال تعمیر شده چنین آمده است...
پس از مسروق شدن کتیبه این صندوق مبارک که یادگار از زمان سلطنت شاه عباس ثانی صفوی بود.این بنده حقیر مشهدی حسین ابن مرحوم کربلائی علی اکبر استاد علی شیر نظام آبادی این دو صفحه لوح را در شهر رمضان المبارک سنه 1348 هجری قمری
(1306 هجری شمسی)

مشهدی حسین نظام آبادی حکاک و نجار این ضریح بوده اند.و خطاط آن میرزا محمد باقر بن حسن مهدوی عمانی نوشته شده است.در آن زمان متولی امام زاده حضرت میرزا عبدالحمید درجزینی بوده است.













هنوز هم زیباست.هنوز هم معنویت در خویش دارد. زمانی در شهر با شکوه درگزین از این بناها بسیار بوده است. زمانی این بنا  را  رواقها و سراهای گوناگون و شبستانها  در بر گرفته بودند. و هزاران نفر زائر  می توانستند در انها جای بگیرند و بدون پرداخت مبلغی از سفره امام زاده اظهر سیر بر خیزند.

همانگونه که اولیا چلبی می نویسد در عاشورا   در شهر درگزین    سفره های عظیمی گسترده می شد  و در سینی ها و مجمع ها و در کاسه ها  و جامهای رنگارنگ غذاهای مختلف به عنوان نظری به مردم داده می شد. تنها سه هزار سپاه والی درگزین در این مراسم شرکت می نموده اند.  و چادر های رنگارنگ در صحرای درگزین بر پا می شده است.


این بنا یکی از بناهای مقدس بوده است.که مردم حتی از منطق دیگر هم برای گرفتن حاجات خویش از درگاه خداوند متعال بدینجا می آمده اند.

این بنا از خارج به صورت برجی است که 19 ترک مقرس دارد.و نوک یک ترک تا نوک ترک دیگر 2و22 متر می باشد.و عمق مورب هر ترک بالغ بر 86 سانتیمتر است.ارتفاع کلیه بنا به طور تخمینی 20 متر می باشد.که قریب 8 متر آن ارتفاع برج و بقیه ارتفاع گردنی و قسمت مخروطی نو تیز گنبد می باشد.

این بنا در نوع خود یکی از آثار منحصر به فرد عهد مغول به شمار می رود.



آری با من به دیار مقدس درگزین بیا.

نگاه کن.با دیت و با چشم دلت و با چشم اندیشه ات  تماشا کن.ما فرزندان درگزین با این بناهای مقدس بزرگ شده ایم.پیاده به زیارت این امام زاده ها رفته ایم. نیت ها و آرزوها کردیه ایم.

روح ما و اندیشه ما با حکایت ها و شعر ها و روایتها و نغمه های بسیار رشد یا فته اند. و روح و اندیشه ما با این بناها اوج گرفته است.

معماری،و شگل خانه ها و دروازها و پنجره ها و تاقها و سقف ها و طاقچه ها و رفه ها و..همه وهمه در خویش علم و عشق و معرفت و آرزوهای اجداد ما را در خویش نهفته داشته اند و دارند.

بیا با من به زیارت امام زاده اظهر و به زیارت امام زاده های دیگر درگزین برویم.
بیا در این دیار علم بیاموزیم و بیا در چشمه هایش جان و تن خویش را از خستگی ها و آلودگیها و تلخی ها بشوئیم .بیا با تمام وجودمان خدا را فریاد بزنیم و محمدص و علی  ع و حسین ع را فریاد بزنیم.

بیا با من به دیار درگزین

بیا با هم با عاشقان ساز بدستش اشعار عاشقانه بخوانیم .

بیا عاشق شویم و از عشق  بناهای ماندگار بسازیم.

بیا.

به درگزین بیا

با تشکر و قدردانی فراوان و احترام به خانم الناز صفائی گل کارشناس شوریده و اهل تحقیق معماری،که این تصاویر را برای بنده زحمت کشیده و فرستادند.انشالله با یاری خداوند متعال جوانهای این منطقههر کدام در ابعاد مختلف علم و هنر و صنعت و کسب و تجارت و ..به درجه والائی برسند.
لینک
۱۳۸٦/۸/۱٤ - parviz mohammadi

   چرا پرواز کبوتران را دوست داریم؟   


غروب جمعه است.سارایو باز چهره ای و حالتی دلنشین تر یافته است.ساعت 12 ظهر امروز مثل هر روز از مرکز بازار قدیمی سارایو می گذشتم.هر روز بار ها و بار ها پرواز کبوتران را تماشا می کنم.اما هر بار باز پرواز کبوتران و جمع کبوتران چاهی روح و جانم را حسی تازه می بخشد.

دوست دارم بایستم و با کبوتران سخن بگویم .دوست دارم تماشایشان کنم. دو ست دارم با انها همنشین گردم.



این تصویر را ساعت 12 امروز  گرفتم.


از خودم می پرسم ،براستی چرا ما پرواز کبوتران را دوست می داریم؟

و تصویر پائین  را هم غروب چهار شنبه یعنی پریروز  گرفته ام.10 دقیقه که پیاده از بازار سارایو دور می شوم ،همه چیز دگر گونه می گردد.





لینک
۱۳۸٦/۸/۱۱ - parviz mohammadi

   نگاهی به تاریخ طب و پزشکی در قروه درجزین   



بچه که بودیم ،هر گز یک جا بند نمی شدیم.

مدام با سنگ بازی می کردیم و یا با گل و یا چوب دستمان بود. و یا یک تیغه بدون دسته و کهنه چاقو که به ان تییه می گفتیم.، همیشه در دستامن بود و یا در جیبمان و با ان تیغه کهنه و بدون دسته چاقو ما خیلی چیز ها می ساختیم.

از جمله چوب های سخت و قطور را می تراشیدیم و از آن قرقره می ساختیم.و نخ دور آن می پیچیدیم و با سرعت و محکم بر زمین می زدیم و قرقره دور خود زوزه کنان می چرخید و ان را گاه بر دست می گرفتیم و به طوری مدتها در دستمان به چرخش ادامه می داد.

قرقره بازی یکی از بازی های معمول ما بچه های قروه بود. چرخش قرقره چوبی و صدای زو زو ی ان خیلی برای ما بچه ها معنی داشت.و یا وقتی که قرقره در حال چرخش را بدست می گفتیم و قرقره همچنان در دست ما می چرخید و و گاهی چنان تند می چرخید که ما می گفتیم ،قرقره در دست ما خفته است.

و یا با تیغه چاقو برای خود (هممج )می تراشیدیم.هممج یک نوع نیزه چوبی بود که بر زمین می زدیم و با ان بازی می کردیم. این نوع بازی هم یکی از بازی های همگانی بچه های قروه بود. که پرتاب نیزه و نشانه گیری را همراه با بازی به بچه ها یاد می داد.

همه بازی ها فلسفه خود را داشتند.

برخی از بچه آن تیغه بدون دسته و کهنه را با نخ به شلوارشان و یا به پیرهنشان می بستند.چرا که تیغه برای بچه و بزرگتر ها که اغلب در کار و تلاش بودند ،بسیار مهم بود.


اغلب این تیغه های کهنه و بدون دسته برای بچه ها مسئله ساز می شدند .اولا بسیاری از خانواده ها دوست نداشاتد فرزندشان تیغه چاقو در جیب داشته باشند و دو اینکه در مدرسه هر آز گاهی مسئولین به کلاسها می آمدند و از دانش آموزان می خواستند که هر چه در جیبهایشان دارند بیرون بریزند.

در جیب بچه ها ، قاب های رنگی استخوانی که مربوط به تکه استخوان مفاصل گوسفند و یا بز بود. از آنها برای قمار بازی استفاده می شد.

نیز در جیب بچه های لقمه های بزرگ نان همراه با کوبیده آبگوشت و یا کشمش و گردو و یا سنجد وهمچنین تیر کمان یا فلاخن آیینه گرد و کوچک وانواع دکمه ها که از انها برای قمار بازی استفاده می شد.



بنا بر این ما بچه ها در قروه درجزین مدام در تماس و در ارتباط نزدیک با سنگ و گل و حیوانات و چوب و غیره بودیم و این مسئله به طبع باعث می شد که اغلب دست و پای ما زخم بشود. از بامی به با می دیگر می پریدیم و یا از روی قنات ها می پریدیم و یا از درخت ها بالا می رفتیم . و برای همین اغلب دست و پای ما زخمی می شد.و خودمان به درمان بریده گیها و زخماها و خراشهای دست پایمان و بدنمان می پر داختیم. به نوعی از بچگی یاد می گرفتیم که خودمان پزشک و طبیب خودمان باشیم.


اغلب بچه ها با هم جنگ می کردند.کشتی گرفتن و جنگ کردن گوئی در خون ما بود.بچه ها دو دسته می شدند و به همدیگر حمله می کردند و بی مهابا همدیگر را کتک می زدند و از همدیگر به زور بیعت می گرفتند؟!!

و اینگونه بود که ما اغلب با دست پای خونین به خانه می آمدیم.البه اگر خون ریزی انگشت دستمان و یا پایمان شدید می شد یا به روی زخم ادرار می کردیم و یا خاک می ریختیم؟!!!!

آری ،بدینسان ما پزشک و طبیب خود می شدیم و دوا و دارو را هم از خودمان تولید می کردیم و یا از زمین می گرفتیم.؟!

یادم هست که بچه که بودم با زن عموی پدرم مرحومه صدیقه سلطان که همسر عزت عمو بود که خیلی خیلی زحمت ما را کشیده است،رفته بودیم به باغ انگور و من رفتم توی جوی آ بی که از کنار باغ جاری می گشت.پایم بوسیله تکه شیشه ای که در آن جوی اب بود ،بریده شد. فورا زن عمویم قسمتی از چادرش را آتش زد و خاکستر آن را بر روی بریدگی گذاشت.و خون بند آمد.

البته گاهی ردمانهای عجیب و غریبی صورت می گرفت که با عث بدتر شدن بیماری و یا زخم می گشت. و گاهی من وقتها که به گذشته بر می گردم و نحوه مداوای برخی از بیماریها را توسط مردم بررسی می کنمفواقعا تعجب می کنم که چگونه با همه ان درمانهای غلط و گاه خطر ناک ،اکثر غریب به اتفاق مردم سالم و سر حال بودند و بدون نیاز به طبیب طول عمرشان هم بالا بود.

بنده در سال 1353 به همراه همکلاسی ارجمندم آقای سیف الله امامی فرزند مرحوم حاج نصرت شکسته بند. به تحقیق در مورد طب سنتی در قروه درجزین پرداختم . با او در دشته های شهر همدان به جمع آوری برخی از گیاهان داروئی می پرداختیم. و نیز در این زمینه اطلاعاتی از مادر بزرگم مرحومه خدیجه سلطان و نیز از خاله گرامیم خانم سکینه قنبری اطلاعاتی را گرد آوری نمودم.

اصولا زنان در قروه درجزین خاصیت گیاهان را خوب می شناختند و می توان گفت که همه زنان به نوعی برای درمان برخی از ناراحتی های فرزندانشان به تشخیص خودشان از گیاهان داروئی استفاده می کردند.

اما گاهی هم دست به دامن دعا نویس هم می شدند. بخصوص وقتی که کسی دچار نوعی بیماری توهم می گشت ،مردم اعتقاد داشتند که آن شخص اجنه ها را آزرده است و باید با دعا خوب شود. و یا مثلا اگر کسی دستش زگیل در می اورد روی دست را دعا می نوشتند. و یا با خواندن یک دعائی به ازای هر زگیل یک دانه پشگل گوسفند را از ناودان بام خانه به پائین می انداختند.

البته یکی از درد های پنهان جوانها درد عاشقی بود. که برای درمان آن متوسل به دعا نویس ها می گشتند. و گاهی باید دعای نوشته شده را در اب انداخته و می خوردند و بدین وسیله محبت طرف دیگر را به طرف خود جلب می نمودند.

وقتی کسی از مسئله و واقعه ای می ترسید و یا شوکه می شد به او آب طلا می دادند .
نبات هم یکی از دواها و دارو های معول بود.بریا بسیاری از دل درد ها نبات داغ تجویز می شد.


قروه درجزین ترکیب فرهنگی و اجتماعی و اقتصای و طبیعی خاصی داشت.

مردمانش هم برزگر بودند و هم تاجر بودند و هم شاعر و فلسفه دان. و نیز همه در باره بیماری هم اظهار نظر می کردند. نمی دانستیم برق چیست. و آب لوله کشی نداشتیم.و در برخی از خانه ها رادیو بود.از روستاهی دور حتی از شهرهای اطراف برای مبادله تجاری به قروه درجزین می امدند.

برای همین مردم قروه در علوم مختلف آگاهی های نسبی داشتند.

حدودا در سال 1313 شمسی به قروه بهداری آمده است.بهداری قدیمی قروه در روبروی شهردای کنونی قروه قرار داشت.ان موقع گویا اولین دکتری که به قروه امده بوده است ،دکتر پسران نام داشته است.

قبل از آمدن بهداری به قروه درجزین ،پزشکی بوده است بنام هارون که از یهودی های قروه بوده است.می گویند که پزشک توانائی بوده . البته ایشان پزشکی سنتی را می دانسته اند. یکی از شاگردان ایشان مرحوم فرج الله مهدی پور بودند که ایشان هم یهودی الاصل بوده که اسلام پذیرفته بودند.مردم به توانائی او در طب و مداوای بیماران اعتماد داشتند.
بنده بخاطر دارم که ایشان با علی میرزای غفرانی داروخانه ای داشتند و بیماران از روستاهای مختلف می امدند و فرج در همان داروخانه صحبت های بیمار را می شنید و یا او را معاینه می کرد و به انها دارو می داد.

مادر با شرف و بزرگوارم حاجیه خانم توران قنبری تعریف می کند و می گوید که پدر بزرگوار ایشان یعنی مرحوم حس قنبری معرف به حسن بابی که یکی از وارسته گان و فرهیخته گان والامقم منطقه بودند ،او را که 6 سال بیشتر نداشته است می برد نزد فرج الله .فرج الله می گوید که حسن این دخترت بیمار نیست.از یک مسئله ای دلگیر شده است.

فرج الله می گوید ،حسن اجازه بده من برایش تار بنوازم و بخوانم .تا حالش خوب شود.مادرم می گوید که صدای تار فرج الله و آواز او چنان برای من دلنشین بود که گوئی تمامی دردهای من شسته شدند.و من که کودکی بیش نبودم ،اما شدای تار و نوای دلنشین فرج الله در دلم یک آرامشی ایجاد نمود که هنوز هم آن آرامش را گاهی در دلم مز مزه می کنم.

در کنار این طبیبان که با علوم پزشکی قدیم آشنائی داشتند و یا حتی در نزد بزرگانی آن علم را تحصیل نموده بودند،زنان و مردانی هم بودند که این علم را از پدر و یا مادر خویش آموخته بودند.

مردم دادن و یا درست کردن دارو را یک نوع عبادت می دانستند.و من یادم هست که مرحومه خدیجه سلطان مادر بزرگ من ،زبان بسیاری از گیاهان را می دانست و از گیاهان مختلف دارو درست می کرد و به دیگران می داد . مرحومه خدیجه سلطان که از یک خانواده اصیل و قدیمی بود که سلیقه خارق العاده ای در تهیه این نوع دارو ها داشت.او می گفت دادن دارو به دیگران صواب دارد.

مثلا از گوشت جوجه تیغی غذای درست می کرد که برای یک نوع بیماری زنان مفید می دانست. و یا از گیاهان خاصی برای دل درد و غیره استفاده می کرد.روغن تخم مرغ را می گرفت و آن را برای درمان خیلی از بیماریها مفید می دانست.

شایع ترین بیماری ها در آن زمان کچلی بود.بخصوص بیشتر پسر ها در سرشان قارچ می روئید و سرشان زخم می گشت و بعد موهایشان را برای همیشه از دست می دادند. و یا بخشی از موهایشان برای همیشه می ریخت و جای آن به صورت تاسی و زرد رنگ باغی می ماند.

این نوع بیماری از طریق حمام خزانه که عمومی بود به دیگران هم منتقل می گشت.

در قروه دو دستگاه حمام عمومی وجود داشت که به صورت خزانه بودند و یک حوضی بزرگ بود که همه خود را در ان می شستند.و ما ها که بچه بودیم تا به درون آن خزانه گرم وارد می شدیم .ادرارمان می گرفت و یواشکی در خزانه ادرار می کردیم.و گاهی هم یواشکی از آب آن خزانه میل می کردیم؟!!1

اصلا بیماری نمی دانستیم چیست.

خیلی از زنان و مردان 70 ساله و 80 ساله بودند که در عمرشان به دکتر نرفته بودند.

مرحوم میرزا خیرالله احمدی که ییکی از برزگران وعالم و حکمت دان و تاریخ دان بود،می فرمودند که مادر ایشان دارو می ساختند و به بیماران می دادند. ایشان می گفتند که مادرشان در ان زمان بدترین زخمها را معالجه می نمودند .و معتقد بودند که طبیبان قدیمی می توانستند سرطان را معالجه نمایند.

هر سال در فصل خاصی مردی با کشک بر دوش به قروه می آمد. او راه رفتنش ترسناک بود و با آواز وزوز مانندی در کوچه می خواند.زالو!!

زالو !

مردم زالو می خریدند وبه گردن و پشت بچه و یا سرشان می انداختند.اعتقاد داشتند که زالو خون های کثیف را می مکد و خون در رگها تازه جریان می یابد و بیمار خوب می شود.

یا اینکه افرادی بودند حجامات می گرفتند.بیشتر متخصص این مداوا زنان بودند.به وسیله شااخی قسمتی از بدن را می می کیدند و بعد آن را با تیغی تیغ می زدند و بعد خونش را می مکیدند.

اما استادانی هم در قروه درجزین بودند که آوازشان در ایران پیچیده بود.و توانائی بسیار خوبی در معالجه داشتند.از جمله این بزرگواران مرحوم حاجی نصرت الله شکسته بند بود .

حاجی نصرت الله امامی معروف به حاج نصرت شکسته بند واقعا مهارت خاصی در معالجه بدترین شکستگی ها داشت.و از شهر های دور و نزدیک ایران به نزد او می امدند.

امیدوارم فرزندان و یا نوادگان این مرحوم با استفاده از داسته ها و تجربیات ایشان و با تحصیل علوم جدید پزشکی نگذارند .دانش وسیع آن مرحوم از طب سنتی از بین برود.

یکی از دیگر از طبیبان سنتی در قروه در منطقه درگزین مشهور بودند.مرحوم حاج فضل علی بودند.معروف به قارون سیقارلایان فرضعلی.

دلاکان و سلمانی هم در طبابت دستی داشتند. آنها با گاز انبر دندانها را می کشیدند. و نیز به اصلاح سر مردم می پرداختند و نیر با همان تیغه که برای اصلاح صورت استفاده می کردن ،از آن برای ختنه بچه ها هم استفاده می کردند.

البته کسانی هم بودند که از طب ابوعلی سینا و جالینوس و..اطلاع داشتند و در مدارس قدمی و یا نزد استادان خویش علم پزشکی ان زمان را تحصیل نموده بودند. که از جمله در روستای ایمان و یا عمان حاج حکیم نامی بوده است که فرزند ایشان هم لقب محمد رضا جراح را داشته است.که بنده در سال 1373 با آقای محمد صادق واسقی فرزند جراح عمانی ملاقات کوتاهی داشتم.ایشان در آن سال حدود 60 سال سن داشتند.

با توجه به اینکه در منطقه در جزین از حدود 1000 هزار سال پیش مدرسه و یا به نوعی دانشگاه وجود داشته است. و در ان مدارس اضافه بر علوم مختلف از جمله نجوم فقه و ریاضیات و موسیقی تدریس می شده است.،علم طب هم تدریس می شده است.

که بیشتر علمای ان دوره در علم طب هم وارد بودند.از جمله بنده کتاب دستنویسی در نزد فرزند گرامی مرحوم میرزا بیرام تقوائی دیدم که مورد طب نوشته شده بود. این کتاب متعلق به مرحوم میرزا بیرام بود. که یکی از علمای با سواد منطقه بودند.که در نزد عارف و حکیم بزرگ مقیم زنجانی نیزدر فاسجین تحصیل کرده بودند. در این کگتاب از طب بوعلی سینا و جالینوسی و غیره مطالب ارزنده ای آورده شده بود.

در بالا به مرحوم حتج فضلعلی اشاره نمودم که به درمان شم دردها و ناراحتی های گوارشی می پرداخت.
او با ماساژو مالش بخش های از شکم و یا پشت و دادن برخی از دارو های گیاهی به مداوای بیمارانی که مشکل گوارشی داشتند کمک می کرد.

از جمله بانوانی که در طب سنتی دستی داشتند ،یکی هم مرحومه حاجیه زهرا خانم احمدی بود. که به مداوی زنان می پرداخت.

که اکنون نوه های پسر ایشان ،یعنی نوادگان آقای حاج محمد رضا احمدی،آقای دکتر علی جعفری در امریکا یکی از پزشکان با هوش و توانائی هستند که افتخار آفرین خواهند بود. و نیز نوه دیگرشان خانم الناز جعفری هم از پزشکان توانا و جوانی هستند که آینده درخشانی در پیش روی خود دارند.

آقای دکتر علی جعفری ،پزشک جوانی هستند که اضافه بر علم پزشکی در ادبیات و فرهنگ و هنر و تاریخ هم صاحب نظر می باشند. آقای دکتر علی جعفری که اکنون در امریکا دارند دوره تخصصی خود را می گذارند ،در ضمن نوه حاجیه خانم فرخ لقای جعفری نیز می باشند.

اما اولین پزشکان فارغ التحصیل از دانشگاه در قروه درجزین.

در مقاله تاریخ علم و آموزش در قروه درجزین که در تاریخ 26 شهریور 1385 در این وبلاگ نوشته ام ، به تاسیس اولین مدرسه مدرن در قروه درجزین پرداخته ام.سروران علاقمند می توانند به آرشیو نوشته های بنده در وبلاگ مراجعه نمایند. بنده در این مقاله به نام اولین پزشکان قروه درجزین اشاره نموده ام.

همانگونه که در مقاله تاریخ علم و اموزش در قروه درجزین ،به عرض رسانده ام،اولین مدرسه مدرن و به شکل امروزی در قروه درجزین در سال 1313 هجری شمسی تاسیس گردید.

قبل از تاسیس این مدرسه که به نام دبستان بدر قروه درجزین نامیده می شد.، در قروه درجزین بچه ها در مکتب خانه ها و بعد در مدرسه علو دینی درس می خواندند.در مکتب خانه ها ،خواندن و نوشتن به عربی و فرسی و ترکی یاد داده می شد.

و نیز کتب گلستان و بوستان سعدی به فارسی و قمری و دخیل به ترکی و قرآن کریم و ..تدریس می شد.با تاسیس اولی مدرسه در قروه درجزین دختر ها و پسر ها با هم در یک کلاس می نشستند.اکتر بچه بزرگ بودند.یعنی مثلا در کلاس اول ابتدائی بچه هائی از سن 7 سالگی تا 16 ساله حضور داشتند.

مرحوم مشهدی علی جعفری که یکی از تجار اهل کتاب و اهل اندیشه و معروف منطقه همدان بود.جرو اولین کسانی بود که فرزندان پسر  ,  و نیز یکی از دخترانش را  بنام فرخ لقا  به مدرسه گذاشت.در ان زمان رفتن به مدرسه مدرن از طرف بسیاری از علما و مردم چندان توصیه نمی شد.اما مرحوم مشهد علی و نیز مرحوم حسن قنبری علی رغم مخالفتهای گونان دخترانشان هم همراه پسران به مدرسه گذاشتند.

که اکنون بانوی بزرگوار حاجیه خانم فرخ لقا جعفری یکی از اولین شاگردان دختری است که در قروه در مدرسه مدرن درس خوانده است.ماشالله بینش بسیار خوبی دارند.و سواد خوبی هم دارند. درست کار و با ایمان تربیت شده است.به گونه ای که توانسته است در برابر طوفانهای بزرگ و تلاتمهای بسیار سربلند و با نجابت باسیتد و فرزندان خوبی را تربیت نماید. بنده افتخار دارم که سالهاست از محضر ایشان کسب معرفت می نمایم.

به گفته بانوی بزرگوارمان حاجیه خانم فرخ لقا جعفری،در آن زمان در قروه درجزین مدرسه ابتدائی تنها تا چهارم ابتدائی بود.و بالاتر از چهارم وجود نداشته است .

دو پسر بزرگ مرحوم مشهد علی جعفری،حسین و محمود قبل ازتاسیس مدرسه در قروه در مکتب خانه ها ،آموزش های اولیه را دیده بودند.و در سنین 12 سیزده سالگی وارد مدرسه مدرن در قروه درجزین شده و پس از پایان کلاس چهارم ،برای ادامه تحصیل به همدان رفته بودند.

همراه آنها مرحوم بزرگوار صفرعلی غفرانی که حقیقتا یکی از انسانهای با سواد و حکمت دان و تاریخ دان قروه درجزین بود،به همدان می رود. تا تربیت حسین و محمود جوان را به عهده بگیرد.که براستی که او به عنوان یک انسان درستکار و خداپرست از عهده این مهم به خوبی بر آمدند. مرحوم صفرعلی غفرانی یکی از اولین رانندگان قروه هم بودند که انشالله در آینده در ضمن پرداختن به این مسئله از ایشان سخن به میان خواهم آورد.

فرزندان تلاشگر و با ایمان مشهدعلی جعفری در همدان تحصیلات خود را ادامه دادند.و اولین جوانانی قروه درجزین بودند که با تلاش و جدیت وارد دانشگاه پزشکی شدند.

مرحوم حاج حسین جعفری در کرمانشاه بودند.چنان مومن و درستکار و انساتدوست و با خدا بودند که مردم کرمانشاه او را سید خدا می نامیدند.

در علم پزشکی هم بسیاردقیق و حساس بودند.پس از انقلاب علیرغم میلشان نماینده مردم کرمانشاه در مجلس اسلامی شدند. و لی او برای سیاست خلق نشده بود. بنابر این پس از پایان دوره نمایندگیش به مشهد مقدس رفت. و در انجا در جوار امام خوبان حضرت امام رضا ع مقیم گشت. او هر روز در درمانگاه امام رضا ع به مداوای بیماران می پرداخت و هیچ مبلغی از مردم نمی گرفت.

همسر بزرگوار ایشان هم از خانوده بزرگان تموزان بود. زنی بود با فراست و دانا.خدا رحمتش کند.

جا دارد که جوانان و مردم و مسئولین قروه درجزین به ابعاد مختلف این اولین پزشک وارسته و انسان مومن و بزرگوار قروه ای بپردازند و خیابانی را و یا مرکزی را به نام ایشان نامگذاری نمایند. تا نسلهای کنونی و آینده از انسانها و علمای بزرگی چون او الهام بگیرند. و نیز از شخصیت و منش او الگو بگیرند. و باز در قروه درجزین انسانها ی وارسته و عالمانی انساندوست و جدا جوی همجچو مرحوم دکتر حاج حسین جعفری ،رشد نمایند.

فرزند دیگر مشهد علی جعفری،یعنی مرحوم دکتر حاج محمود جعفری نیز همراه برادرش

وارد دانشگاه شد و رشته پزشکی را به پایان رساند.ایشان پزشک زاندارمری بودند و در مناطق مختلف ایران خدمت نمودند.همیشه درستکار و دقیق و انساندوست بودند. چرا که مادر آنها یعنی مرحومه مه لقا با نوئی اصیل و با نزاکت و با تدبیر بود. و نیز پدر انها مرحوم مشهدعلی جعفری مردی بود دانا و اندیشه ورز و درستکار .

آقای دکتر حاج محمود جعفری اخیرا در امریکا به رحمت ایزدی پیوستند. روحشان شاد باشد .

فرزند دیگر مرحوم مشهد علی جعفری ،آقای دکتر سیروس جعفری می باشند که یکی از متخصصین بر جسته در ارتوپدی می باشند.و نیز یک انسان وارسته و انساندوست.که علاقه و دلبستگی زیادی به زادگاهش قروه درجزین دارد. و به بسیاری از مردم قروه کمک کرده است وکمک می نماید.

خداوند متعال به دکتر سیروس جعفری که یکی از اولین پزشکان و متخصصان قروه درجزین و از مردان وارسته می باشند سلامتی و سرفرازی روز افزون اعطا نماید.

اکنون در قروه درجزین پزشکان جوانی ظهور می نمایند.ایمان دارم که همه آنها در علم پزشکی و انسندوستی و خداپرستی برجسته خواهند بود.

از جمله انها برادر والامقامم دکتر حاج جهانگیر محمدی می باشند. او هم یکی از نوادر روز گار است. در پاکی و انساندوستی و شرافت برای من همیشه استادی بوده است و همچو یک دوست و برادر و نیز همچو یک پدر. خداوند متعال به او و همسر بزرگوارش خانم سیمین اظهری که براستی جواهریست از معرفت در میان ما، و نیز به پسر سرفرازش آلپر محمدی که در رشته دندانپزشکی مشغول به تحصیل می باشند سعادت و سربلندی دهد.

به دیگر پزشکان محترم قروه در جزین چه به آنهائی که می شناسم و چه به انهائی که نمی شناسم ،عرض سلام و ادای احترام می نمایم.

از جمله آقای دکتر علیرضا طاهری . آقای دکتر طاهری را هنگامی که دانش آموز بودند دیده ام.در ان موقع نوجوانی بود با نزاکت و با ادب.و در نوشتن و خواندن مقاله توانی داشت. و پدر ایشان مرحوم حاج علی طاهری از تجار قدیمی قروه بود. و طاهری ها اصولا انسانهای وارسته و شوریده و درستکاری هستند. و دکتر مسعود علی بلندی که نوه مرحوم مشهدعلی جعفری می باشند و نیز به آقای دکتر تورج جعفری که فرزند نوه دختری مرحوم مشهد علی جعفری می باشند.

آقای تورج جعفری یکی از اولین فارغ التحصیلان دارو سازی قروه درجزین می باشند.مادر ایشان حاجیه خانم ملوک جعفری نیز یکی از اولین بانوانی هستند که به عنوان آموزگار در قروه به تدریس پرداخته اند.

باشد که دختران و پسران قروه ای در همه علوم با توکل به خداوند حکیم به پیش بروند. و باشد ک دختران و پسران در همه عرصه عالمانه و عاشقانه و با توکل بر خداوند به پیش بروند.


لینک
۱۳۸٦/۸/۱٠ - parviz mohammadi

   سارایو در مه   

سه شنبه 8 آبان ماه 1386 است.و ساعت چهار بعد از ظهر.هوای رفتن را دارد این دل من.در دورنم غوغائیست.

از گالری و از میان نقوش شگفت انگیر قالی ها و گلیمهای ایرانی و از میان بازار با صفای و قدیمی سارایو می گذرم.طبیعت و کوهساران پوشیده از درختان اتبوه و رودخانه و صخر ه ها و کوه ،در چند قدمی بازار قدیمی سارایو هستند.

و من دل به صدای رود خانه و پرواز اردکهای وحشی می سپارم و می روم.مه کم رنگی سارایو را در بر گرفته است.و فضای رویائی به سارایو بخشیده است.من گوئی در میان قصه های دور قدم می گذارم.

من گوئی سالهاست در میان قصه ها گم شده ام.

چند دقیقه که قدم می زنم و از کناره رودخانه به سوی کوهساران پوشیده از انبوه درختان رنگارنگ پائیزی گام بر می دارم.گوئی یکباره همه هیاهو ها و ول وله ها در آن سوی تاریخ محو گشته اند.

من مانده ام و صدای جاری شدن رودخانه

من مانده ام نغمه های پرندگان که در میان درختان و کوهساران می پیچد

من مانده ام و آسمان و پرواز اردکهای وحشی.

و..من می خوانم..

سالهاست قدم در غربت نهاده ام

به دنبال خویش بودم و هستم

از پای نیافتاده ام

راهی شده ام

شوری شده ام

آهی شده ام


کبوتر چاهی شده ام





رود خانه میلادسکا .بخشی از سارایوی قدیمی.این تصویر را امروز ساعت چهار بعد از ظهر گرفتم.هنگامی که می خواستم سر به بیابان بگذارم.


لینک
۱۳۸٦/۸/۸ - parviz mohammadi