با برفهای داغ سارایو تا کوچه های پر برف قروه درجزین   

ساعت 4،35بعد از ظهر روز دوشنبه است.همه جا سپید شده است.درختان همه پر از انبوه شکوفه های سفید شده اند.من پشت پنجره نشسته ام.و بیرون را تماشا می کنم.



سارایو اینگونه است.در یک روز هم باران می بارد و هم آفتابی می شود و هم یک باره برف می بارد.

هر تغییری در هوای سارایو همچو آهنگی تازه روح و جان آدمی را تازه می کند.برف و سرما و هوس دل و قدم در راه سپردن و در میان برفها دویدن و و خیال را از همه غبار ها شستن.

برف می بارد و روح مرا به دوران کودکیم را می برد.به قروه درجزین.کوچه های پر برف.بازار داغ قروه.و دکان پدر و آمدن مشتری ها از روستاهای مختلف.و و بوی کاه و هیزمی که میسوزد تا برای کرسی آماده کنند.و تنور ها می سوزند.


رفتن به مدرسه در برف وسرما و ترک خوردن دستها.و هراس از تنبیه معلم .و باز خانه و کرسی و نان تازه ای کا مادر پخته است.و جمع شدن در کنار کرسی. و قصه ها و چیستانها.

آری،در غربت هر تغییری در طبیعت روح آدمی را می انگیزاند.و آدمی دوست می دارد و هوس می کند که باز در قدم در گذشته ها بگذارد و قدم به دوران کودکی خویش.

برف و سرما ،اما دلهای گرم و دلهای پر از عشق و امید و پر از شور و حال.


برف می آید .


و این تصویری است از با ش چارشیای سارایو.بخشی از بازار قدیمی سارایو.که پریروز شنبه گرفتم.

فردا باز ممکن است که هوا آفتابی باشد. و دوباره پرندگان غوغائی به پا کنند.



لینک
۱۳۸٦/٧/۳٠ - parviz mohammadi

   نمی زارم که تو تنها باشی   

نمی زارم که تو تنها باشی

نمی زارم که  از رویاها م  تو جدا شی

فاصله ها رو می شکنم

مثل جونی تو تنم



عاشقانه  من به سویت می پرم

 روی بالم تو  رو تا اوج  رهائی

                            می برم

نغمه دل تو رو من می دونم

جاری هستی تو خونم

تو رو من درک می کنم

اسمتو  تو قصه هام حک  می کنم

قصه ای غصه هاتو من می خونم

در کنارت می مونم

نمی زارم که تو تنها باشی

نمی زارم تو قفسها جا شی

           با نغمه  دوستت دارم

           تو باغ آرزو هات من می بارم

                 آفتاب ِعشق تو رو

                         توی دلها می کارم

قفس تنهائی ها تو می شکنم

 تو رو من به باغ شعرم می برم

توی باغ شعر ِمن 

             رها می شی از زندون ِتن

پرنده های فکر من

نام ِ تو هر روز می خونن

با تو همدل می مونن

تو ی باغ شعر من

دیواری  نیست

           عاشقیست ، بیزاری نیست

تو ی باغ ِ شعر من تو می خونی

تو ی باغ شعر من همیشه عاشق می مونی

                معنی شعر های منو تو می دونی

             اوج گرفتن با منو تو می تونی

                         تو می تونی.




لینک
۱۳۸٦/٧/٢٩ - parviz mohammadi

   ای جماعت !   


ای جماعت با شمایم با شما!!

وقتشه که شاد باشیم

عاشق بشیم

رها بشیم از غمها

                 آزاد باشیم

                     آزاد باشیم

دلمون رو بسازیم با شوق یار

خوشدل  و آبا د باشیم

زندگی پر از چشمه سارونه

گاهی آفتابیه و گاه بارونه

دل ما در گرو محبت یارونه

می تونیم با همدیگه یار باشیم

همیشه عاشق پر بار باشیم

               اگه با هم باشیم

            اگه منها ما شیم

می تونه هر روزمون تازه بشه

          میونِ  ستاره ها

          میونِ  فرشته ها

زندگیمون پر آوازه بشه

  ای جماعت  با شمایم

                       با شما!!

ریشه ها مون یکیه

ریشه ما نیکییه

به خدا وصلیم ما

نمی گندیم

           اصلیم ما

اصل ما مهر وفاست

دل ما در گرو عشق خداست

ای جماعت !!

      
لینک
۱۳۸٦/٧/٢٧ - parviz mohammadi

   راز قالی قم   

روز دوشنبه هفته پیش سفری فوری به ایران برایم پیش آمد.و من بامداد سه شنبه 17 مهر ماه ساعت چهار به تهران رسیدم.خواهر کوچکم و خواهر دومم و صالح پسر خواهرم به دینال من آمده بودند.


روز چهارشنبه صبح ساعت هفت با صالح معصومی .جوانی که صادق و دریا دل و هنر دوست است،راهی قم شدیم.او هم مثل من عاشق قم است.و عاشق سفر.
سپیده قبل از سفر از خداوند خوبان ،استدعا کرده بودم که سفرم را از بعد معنوی و مادی پر بار گرداند.و روح و جانم وجسمم را از تلخی ها بشوید.و از حق تعالی خواسته بودم که به حق حضرت معصومه ع مرا در مسیر حق رهنمون گرداند.

و با این نیت و دعا راهی قم گشتیم.

صالح
صالح جوانمرد مرد ی است که عاشق هنر ایرانی و عاشق قالی ایرانی و عاشق باستانشناسی است.با او عاشقانه به سوی قم راهی گشتیم.چه طرحها که برای تعالی هنر ایران نریختیم.

ساعت 9 صبح به قم رسیدیم.قم .هوس زیارت خالصانه.قم هوس پرواز.قم هوس رستن از هر چه رنگ و ریاست.

با یکی از وارسته گان و دست اندر کاران هنر قالی ابریشم قم،جناب آقای علی محمد بیگی قرار داشتیم.

پساز  سالها تحقیق و نوشتن عشق ورزیدن و کارکردن در مسیر معرفی هنر متعالی قالی بافی ایران،اولین بار ی بود که با انسانهائی بر خورد می کردم که به عشق و کار من به هنر قالی بافی ارج می نهادند  و حرف دل مرا درک می کردند.

آقای علی بیگ محمدی جوانی با تقوا و تلاشکر و مومنی بود که با رفتار والامقامانه اش،روشنی در دل من ایجاد نمود.

و آنگاه حاج آقا رضا محمد بیگی.که حقیقتا با درک بالایش مرا به حرکت در مسیر معرفی هنر ایران تشویق و امیدوار و مصمم ساخت.

و با ایشان از قالی ایران و هنر ایران سخن ها گفتیم.ایشان 45 سال است که در مسیر قالی ابریشم قم عاشقانه فعالیت می نمایند.

و من هم از عشق خویش به هنر ایرانی و به قالی ایرانی سخن گفتم.او گوش فرا می داد. او درک می کرد و او همراهی می کرد.

و من همچو کبوتری از کنار حضرت معصومه ع به سوی آسمانها و به سوی سرزمینهای دور پرواز می کردم.و پیام عشق و دوستی هنر ایرانی را همراه با قالی به میان مردم جهان می بردم.


به هنگام باز گشت.نتوانستیم به زیارت حضرت مشرف  گردیم. و در کنار راه در یک مسجدی به نماز ایستادم.و خداوند متعال را شکر کردم.و به حضرت معصومه ادای احترام نمودم. و دلم پر از خوبیها شد.

و پرواز نمودم.


خانم دکتر آلما سولوویچ استاد مشهورمجسمه سازی آکادمی هنر های زیبای سارایو.او اغلب با دانشجویانش به گالری ما می آید و از طریق قالی های ایرانی ،زیباشناسی و تعالی گرائی در هنر را به دانشجویانش درس می دهد.او

 از طریق هنر ایرانی به تشیع گرویده است. وشیفته قالی ایرانیست.


قالی شگفت قم که آقای محمد بیگی زحمت آن را کشیده اند. و همسر والامقامم آنرا خریده است.







همسفر با


ایمان و شوریده ام.که عاشق هنر ایرانی و عاشق هنر قالی بافی است.آقای صالح معصموی.

در مسیر باز گشت از قم .در کنار مسجدی نشستیم.


  و من در آسما نها  و گاه در باغ دلهای عاشق پرواز می نمودم.

و من گاه در سارایو می نشستم


اینجا سارایو است.اینجا بازار قدیمی و مشهور سارایو است.

اینجا کبوتران عاشق از هر سوی می آیند.





گالری ما فضای دلنشینی است برای بسیاری از اساتید و دانشجویان هنر و معماری و فلسفه و ادبیات از کشورهای مختلف.

اینجا مردم از گوشه وکنار دنیا جمع می شوند و روحشان را با رنگها و نقوش قالیها و گلیم های ایرانی از خسته گی ها می شویند.شادمان و غزال خوان و عاشق می گردند.چرا که در هر گوشه ای از آثار خلق شده توسط مردم عادی سرزمینمان هزاران راز عشق و حسرت و امید خفته است.

در گالری ما صدها نوع قالی و گلیم ودیگر صنایع دستی وجود دارد.هر کدام از آنها برای خویش دنیائی هستند.دنیائی پر از نغمه ها و قصه های شگفت.گاه یکی از گلیم ها و یا قالیها ما را و بینندگان را مجذوب خویش می سازد.و اساتید و هنرمندان و مردم عادی می آیند و دقیقه به آن ها عاشقانه می نگرند.سالها قبل یک قالیچه ابریشم قم برای ما امد.

این قالی در خود یک رازی نهفته ای داشت که بسیاری را حقیقتا مجذوب خویش ساخته بود.

خانم دکتر آلما سولویچ استاد مجسمه سازی و استاد زیبائی شناسی آکادمی سارایو،اغلب می آمد و ان را از نظر زیبائی شناسی مورد ارزیابی قرار می داد.
او دیگر اساتید آکادمی هنر و دانشجویانش را می آورد تا در باره روح هنر ایرانی اسلامی و توانمندیها الهی مردم ایران و بافند گان ایرانی برای آنها سخن بگوید و نشان دهد.
 او و بسیاری از اساتید اعتقاد دارند که براستی مردم و بانوان بافنده ایرانی در حد یک هنرمند ی که هم روح رنگها را و هم روح نقوش را و فلسفه آنها را می شناسند ،جزء مردمان استثنائی در جهان می باشند.

آن قالیچه ابریشم قم پرواز کرد و به دیار دیگر به میان خانواده ای در انگلستان رفت.

یک روز تلفن زنگ زد.بانوئی بود که به انگلیسی صحبت می کرد.در صدایش رضایت و شادمانی طنین داشت.خودش را معرفی کرد.

او گفت من همانی هستم که آن قالیچه ابریشم قم را خریده ام.گفت که از زمانی که آل قالیچه به جمع خانواده ما امده است،خانه ما آرامشی دلنشین و خوشنودی خاصی در دل ما ایجاد گشته است.

خیلی ها از کشورهای مختلف با ما تماس می گیرند و پس از سالها ما را به خاطر جاذبه و روح بخش بودن قالی های ایرانی مورد عنایت خویش قرار می دهند.و ما با شادمانی بخشیدن به همه انسانها در همه کشورهای جهان با قالی ایرانی ،خستگی ها و دشواریها را تحمل می نمائیم.

یک سال پیش همسرم از ایران از انسان های بزرگمنش و وارسته ای که سالهاست در زمینه قالی ابریشم قم فعالیت می کنند.،یک قالی خریده بود.این قالی توجه خیلی ها را به خود جلب نموده بود.

آقای ریچارد گییر و همکارش هاوارد که در بوسنی فیلم بازی می کردند.و یک روز از صحنه فیلم برداریشان هم از گالری ما بود،عاشق و شیفته هنر ایرانی و آن قالی ابریشم قم شدند.

همه ااعضای گروه بزرگ فیلم برداریشان جذب آن قالی شده بودند. و در نهایت آن قالی ابریشم قم به خانه هاوارد هنر پیشه معروف آمریکائی رفت.و آقای ریچارد گییر هم که مدتها با ایشان در باره هنر ایرانی و موسیقی و ادبیات ایرانی سخن راندیم،یک قالی ایرانی خرید.او گفت این قالی را برای عبادت و برای رها شدن از قیل و قال روزانه با خودم می برم.

و اکنون بازبا لطف و عنایت استاد بزرگوار و پیشکسوت هنر قالی ابریشم قم،جناب آقای حاج رضا محمد بیگی و بردار زاده وارسته اش،آقای علی محمد بیگی، چند قالی و قالیچه ابریشم استثنائی قم گالریهای ما را جانی تازه بخشیده اند.قالیچه ها و قالی های ابریشم قمی که گوئی هر دم سنفونی تازه ای را در فضای گالری به اجرا در می آوردند.

و چند روزی است که مسافرین و بازدیدکنندگان داخلی و خارجی ،از تماشای قالیچه ابریشم آقایان محمد بیگی ها،روح و جانشان سوی حق تعالی اوج می گیرد.

و فضای گالریهای ما ،فضای دلنشین تر و شور انگیزتر شده اند.ومن وهمکارانم گونی بال و پری تازه یافته ایم و گوئی دروازه ای از باغ های آسمانی به رویمان باز شده است.

قم

قم.

شهری که راز های بسیاری در خود نهفته دارد.شهری خفته در کنار کویر ،اما در دلش هزاران دریای عشق موج موج می زند.در کوچه پس کوچه های دریا دلانی ارام سر در خضوع دارند.و برای سعادت همه انسانها از هر دین ومذهب دعا می کنند.

قم

از کودکی یک نوائی مرا به شهر قم فرا می خواند.سه سال پیش نداشتم . یک روز شلوار کتانی آبی رنگی را بر داشتم و کشان کشان به سوی تنها گاراژ قروه درجزین که در جنوب قروه قرار داشت،رفتم.

هر روز از آن گاراژ که در میدان و یا کاروانسرای قدیمی قروه درجزین در جلو قلعه قدیمی قرار داشت،رفتم.می خواستم به قم بروم.

نمی دانم برای چه؟

قم

من اصلا تا آن موقع به قم نرفته بودم.امادر عالم کودکی و درمیان قصه ها و تعاریف بزرگتر ها شنیده بودم که آنجا می توان کبوتر شد.و بر دور حرم حضرت معصومه پرواز نمود.

شنیده بودم که در کنار حضرت معصومه هیچ کس نمی تواند به آدمی آزاری برساند . و آنجا انسان از گناهان پاک می گردد.

پس عاشقانه راهی قم گشته بودم.

مرا از پای اتوبوس به خانه بر گرداندند.اما عشق رفتن به قم و کبوتر حضرت معصومه گشتن همیشه در وجودم بود.

حالا در قم هستم.

و وارسته مردی بنام حاج رضا مجمد بیگی،پس از سالها تنها کسی است که درقم عشق مرا به قالی ایرانی درک کرد. ومن مرادم را با عنایت خداوند و با برکت حضرت معصومه ع از زبان و دست آقای بیگی گرفتم.

کسی یافت شد که زبان قالی را درک می کرد.و زبان دل ما را.




لینک
۱۳۸٦/٧/٢٤ - parviz mohammadi

   من و نغمه های پنهان فرزندانم   

یک صبح دلنشین سه شنبه است.هنوز سارایو از خواب نازش بر  نه خاسته است.

من دیریست که بیدارم.من با بانگ خروس ها و زمزمه آرام پرندگان از خواب بر خاسته ام.

گوئی هنوز سر مست از سیر سلوک شبانه خویشم.چرا که من هر شب در خوابهایم به دور دست ها سفر می کنم. در خوابهایم هیچ کس نمرده است و نمی میرد.در خوابهایم به دوران کودکی خویش سفر می کنم.و در میان قصه ها با پری قصه ها و با شاهزاده گان عاشق همنشین می گردم.

در خوابهایم به فرادست ها و به فراسوها سفر می کنم.و با آیندگان همراه می شوم.

با آنانی که در آن سوی خیال سبک بال و با شور حال  زندگی می کنند.

روز هایم با نغمه های دلنشین  اقوام مختلف ایرانی و با گفتگو های هنری و فلسفی و صمیمی  با مردمان و با مسافرین کشورهای گوناگون و با سفر کردن به درون دنیای نقوش قالیها و گلیم های شگفت ایرانی ،معنی میابند.

هر روز دست مسافرینی را که از سرزمین های دور و نزدیک به سارایو و به گالری ما در بازار قدیمی و زیبای سارایو  می آیند،گرفته به درون قصه های قشنگ قالیهای ایرانی می برم.

مسافرنی که با اشتیاق به دنبال رویاهای گم شده خویش می گردند.

و آنان در میان قصه های باغهای هنر ایرانی گم شده خویش را می یابند.و در آنجا به خدا نزدیک می شوند.همراه با زنان و مردان روستائی و شهری در میان تاریخ ایران،زندگی را با نگاهی تازه می بینند.

و هر روز می خواهم دست همسر و فرزندانم را گرفته ،به میان باغ های شعر و اندیشه های قشنگ هنر ایرانی ببرم.

در باغهای هنر ایرانی،نغمه های بلبلان عشق و انسانیت را می توان شنید.

در باغهای هنر ایرانی ،از سر چشمه های معرفت می توان نوشید.و از همه کینه ها  رهائی یافت.

آری،

روزگارم شیرین است.امروزم اینچنین است.

دیروز وقتی تازه سپیده زده بود. ومن لبریز از افکار و اندیشه های گوناگون فلسفی بودم.و در اندیشه درک فرزندانم و یافتن کلید دنیای انها بودم،به بالکن رفتم و به دور دستها نگاه کردم. من شاید از دوردست ها آمده بودم و به دور دست ها راهی بودم.

فرزندانم هنوز در خواب ناز بودند. و من می بایستی  نغمه های دل آنها را نه از دور دست ها بلکه از دل خویش می شنیدم.

پسرم شهریار و دخترم دلارا پریروز یکشنبه با هم سعی کردند که نغمه های دلشان را به گوش ما برسانند.


دیروز صبح  این عکس را از بالکن گرفتم.



لینک
۱۳۸٦/٧/٢٤ - parviz mohammadi

   هنوز هم فر شته ها به زمین می آیند   






او می گفت با فرشته گان همنشین است.او می گفت سارایو عطر فر شته ها رو با خود دارد.

او یک بانوی خروات بود.نامش را بنده خدا بود.بسیار سفر کرده بود.دومین باری بود که می آمد.وقتی می آمد با خود صمیمیت و عشق و دوستی می آورد.این بار با دوست نزدیکش آمده بود.

دوستش در اتریش زندگی می کند.دوستش هم فر شته سان است.پاک و صادق و مهربان به نظر می آمد.او یک نویسنده بود.نویسنده ای که به دنبال آفرینش قصه های رویائی بود.او می گفت که هنوز هم فرشته ها بر زمین می آیند.


بوژنا ،

یعنی مال خدا و متعلق به خدا. او می گفت وقتی به گالری ما می آید نقض ها و رنگ های قالی ها او را به گذشته های دور و شگفت می برند.و گاه همراه با نقش قالیها او بال و پر می گیرد.

بوژنا الهاماتش را به صورت زیر از قالیهای ایرانی و گالری ما به تصویر کشیده است.او می گوید برای فرشته ها لباس طراحی می کند.

بوژنا .ملایم و همیشه خندان.من هم آنها را باور می کنم.فر شته ها هنوز با ما هستند.



آن با نوئی که در وسط است.نامش بوژنا است.و دیگری دوست او که در اتریش زندگی می کند.او نویسنده است.





لینک
۱۳۸٦/٧/۱۱ - parviz mohammadi

   سارایو شهر شوریده گی   

ماه رمضان در بوسنی حقیقتا ماه مبارک است.مردم ،پیر و جوان  وحتی بچه ها،همه وهمه برای رسیدن ماه رمضان روزشماری می کنند.تنها برای روح و دلشان.نه از کسی می ترسند و نه برای منافعشان ونقش بازی می کنند.

خیلی از خانواده های بوسنیائی که در کشور های غربی زندگی می کنند.ماه مبارک رمضان به بوسنی می آیند.آنها می گویند بوسنی و بخصوص سارایو درماه رمضان عطر وبوی و فضای بهشتی دارد.آنهادوست دارند بچه هایشان الهی و قشنگ بودن ماه رمضان را حس نمایند.

مردم همدیگر را به افطار دعوت می نمایند.و پس از افطار جوانهای دختر وپسر دست به دست هم شادان و غزل خوان وخندان به مساجد میروند برای نماز تراوی.

و با شوق و ذوق برای رسیدن عید فطر منتظر می شوند.

رمضان .ماه قشنگ خداست در بوسنی.نه ریائی هست.و نه ترسی.

شبها موسیقی است و رقص و ترانه و آواز.

و کولی هائی که گدائی می کنند.و مدام می خندند و  التماس می کنند.و دروغ می گویند .به خدا گرسنه هستم.اما دروغ گفتشان هم با مزه است.بااینکه مردم به آنها روی خوش نشان نمی دهند.و اکثر اوقات به خاطر سماجت آنها در گرفتن پول از رهگذران،ناسزا هم می شنوند.اما باز می خندند و شادند.انگار نه انگار.در پی فرصتی هستند تا بخوانند و برقصند.






مسجد چارشی.در بشا چارشیا.(بازار قدیمی سارایو)



لینک
۱۳۸٦/٧/٩ - parviz mohammadi

   عشق یعنی چه پدر؟   


عکس

یکی بود یکی نبود.توی دنیای قشنگ.زیر گنبد کبود.  در  دیاری دور دور
توی شهر عاشقای خوب . شهری که مردم  نیکوئی داشت. از همه رنگ و ریاها به دور .دلشان چشمه نور.  پدری و پسری نشسته  بودند. گوئی از از بند زمانه رسته بودند.   پسر از پدر می پرسید.،

  پدر م  عشق چیه؟

پدرم عشق کجاست؟

راه عاشقی کجاست؟

پدر او شد شاد.

به پسر پاسخ داد.

عشق یعنی تپش قشنگ قلب.

عشق یعنی دوست داشتن .دردل خود هزاران آرزو را کاشتن.

 عشق یعنی زندگی را زیبا دیدن

عشق یعنی رفتن اما ،نرسیدن

عشق یعنی خدا را حس کردن

عشق یعنی کار کردن

              خواند ن و خواندن و خواندن

 اسب اندیشه  را در بیابانهای دل فرزانه راندن

                  عشق یعنی که مایوس نگردی هر گز

                   عشق یعنی که از عشق بگردی لبریز

عشق یعنی سوختن

عشق یعنی با آتش عشق

              زندان سرد تنهائیها را روشنی بخشیدن

                        افروختن.

از نگاهت پیداست پسرم

که تو عاشق شده ای

که تو عارف شده ای

           پسرم مبارک باشد


           خالق عشق در این راه نگه دارت باشد


در ره عشق کتاب و قلمت را به زمین هیچ نگذار

در ره عشق عقل را دوست بدار

 در عشق تو آبدیده شو

 تو پاک سرشتی

                    عاشق آنکه عشق را آفریده شو
 با عشق حق هم خانه شو

پسرم مبارک باشد.

عاشقیت مبارک باشد.



لینک
۱۳۸٦/٧/۸ - parviz mohammadi

   در کوچه یار   



بو باغومدان 


                     خیالومدا 

 
هر گون سنه باخورام


                     بو نغمه نی


  سَنَه گوره چالورام

               بو شعریمی سنین ایچین یازورام

           بو شعریمله سنی من چاقورورام

          سنی من آختارورام

             سنی من آختارورام

   خیالومدا هر گِجَه

کوچه لرده گزیرم

کوچه لرده اُخورام

    پنجره لری آچون!

      ای جماعت  مَنَه  با خون!

                  بیر گوزله عاشقم من !

       بیر گوزلَ  عاشیق اولموشام

      عشق مئییندن  با خون نجه  دولموشام

              اونون عشقینده  من  اسیر  قالوشام

               اسیر اولوب اوندان قانات آلموشام

              اونون خیالوندا هر گون اوچموشام

            اونون خیالوندا قاناد  چالموشام

                                  اونون خیالوندا  یولوم تاپموشام

                           آی جماعت !

                              آی جماعت!

آی جماعت عاشقم من

          عشق  ایله
  من گوزل دونیا سالموشام

      عشق اُتوندا گجه گوندوز یانموشام

      عشق ایله  من اولدوز لارا چاتموشام

             عشق ایله من قاپولارو  آچموشام

                      ای جماعت عاشقم من !

                                        عاشقم.

بو نغمه نی سنین ایچین اُخورام

   قوی که دنیا عشقیم بیلسین

                      عاشقم من،

                      عاشقم من، قورخمورام.

                    عاشقم من ،اوتانمورام ،قورخمورام.
 



لینک
۱۳۸٦/٧/۸ - parviz mohammadi

   بر بالهای خیال از سارایو تا قروه درجزین   


 کم کم آفتاب در آنسوی تر ها از پشت انبوه جنگل ها بیرون می آید.زُلفان طلائیش را بر روی ِ انبوه ِدر ختان و بر سفال سرخ بامها و بر بخشی از آسمان می گستراند.

پنجره ها بسته اند.و سارایو در خواب نازی فرو رفته است هنوز.

دیریست که من بیدارم.

سحریم را خورده ام .مقداری کاهو وگوجه فرنگی و آبِ نعناع .و آنگاه نماز. بر سر سجاده راز و نیاز.

و آنگاه  روحم  ، به  همه جا   پرواز  کرد.

در گذشته های دور ،در میان قصه ها سیر می کردم.و به زیارت عزیزانم می رفتم.در میان  کوچه های قصه های کودکی خویش  آواز می خواندم.پنجره ها به سوی فردای الهی باز می شدند.

  کبوتران ِ عشق  در آسمان قروه درجزین در پرواز بودند.دختران آراسته و امیدوار و ناز بودند.

قروه درجزین پر از چشمه های آب بود.

قروه درجزین بر چهره اش روشنی آفتاب بود.

و باغها آباد

 اندیشه ها از بند غمها آزاد

            بچه خوشبخت و ایمن از عشق الهی

                   بچه ها دلشاد.

.....از پنجره بیروه را می نگرهم.روشنی سپیده بر در ختان سیب و بر سیب سرخ باغ و بر گلهای ریز آبی رنگ و بر سفال سرخ بامها جلوه ای دیگر بخشیده است.

همسرم از خوب بر خاسته و با یک نوای دلنشین دختر کوچکمان را بیدار می کند. و پسرم شهریار هم  در دستشوئی آواز سر داده است.

........زندگی با همه تلخ و شیرین هایش زیباست.

.....و

لینک
۱۳۸٦/٧/٥ - parviz mohammadi