آخ اگر ما ،ما شویم.؟!   







سلامش کردم.با لبخندی صمیمی و مهربانانه پاسخ سلامم را داد.و گفت من گدائی می کنم ،اما،نانم را با کبوتران قسمت می کنم.

او مادر است.زمانی خانه ای و زمینی باغی و گوسفندانی داشته است.عزیزانش را کشته اند.و او را دربدرش کرده اند.
لینک
۱۳۸٦/٤/۳۱ - parviz mohammadi

   فرماند ه ای شاعر و سرباز خواننده   





آن جوان نامش رافید است.جوان مسلمان و پاکی که ندیده ام که نمازش را ترک کند.تخصص او در زمینه زیبائی و آرایش است.در ضمن او مجروح جنگی هم می باشد.وقتی که در جنگ به شدت زخمی می گردد،توسط نیروهای حافظ صلح آلمانی از درگیری نجات یافته وبه آلمان منتقل می گردد.پس از بهبودی ،او در آلمان می ماند و مدت دو سال دوره آرایشگری و زیبائی می بیند.و در عین حال از یک نوازنده ترک در آلمان نواختن ساز ضربی تنپو را  می آموزد.

او اهل یکی از روستاهای بوسنی است.تنها پسر خانواده می باشد.دوران کودکی و نوجوانیش را با کار در زمین های پدرش و رسیدگی به گاو ها و گوسفندان سپری نموده است.پدرش دوست داشت که پسرش رافید یک مرد جددی باشد.همیشه آرزویش بود که تنها پسر او،مهندس ماشین سازی باشد.اما رافید جوانی بود پر از احساسها و اندیشه های رویائی.از کودکی پدرش برای رافید ساز آکاردئون خریده بود.و پدرش علاقه زیادی به آکاردئون داشت.و اغلب که با همسایه و دوستان و اقوام در یک جا جمع می شدند،پدر رافید  آکاردئون می نواخت و می خواند.اما رافید علاقه ای به این ساز نداشت.در عوض هر جا ظرفی می دید که می شد از آن صدای ساز ضربی در اورد،آن را به ورص صرب و یا تنپو می نواخت.

رافید،صدای خوبی داشت.و چون دامادشان هم روحانی بود.و امام جماعت مسجدشان،در نتیجه رافید عاشقانه دوست داشت که اذان بگوید.و در نهایت به عنوان جوانترین موُذن عاشقانه در مسجدشان شروع به اذان گفتن نمود.

و جنگ آغاز شد.و رافید که هنوز هیجده سالش پایان نیافته بود،داوطلبانه راهی جنگ شد. در آن زمان ،آنها به اندازه کافی سلاح نداشتند.هر چند نفر یک تفنگ قدیمی داشتند.و دشمن انواع سلاحها و ادوات را در اختیار داشت.اما رافید و یارانش حتی گاه نان کافی برای خوردن نداشتند.و کسی یاریشان نمی کرد.تنها و بی کس در سیطره دشمن بودند.

رافید مسلمان بود.همچون بسیاری از روستائیانش.آنها به هیچ کس ظلمی نکرده بودند.با همسایه گان صربشان همیشه خوب بودند.در همه میهمانیها آنها را دعوت می کردند.و در مراسم انها شرکت می جستند.مسلمانان انسانهای درست و نیکو و خیر خواهی بودند. و هر گز فکر نمی کردند که یک روز همسایهشان از پشت به انها خنجر بزنند.

به هر حال،رافید سرباز خوبی و وظیفه شناسی بود.فرمانده او مرد 40 ساله ای بود بنام سالم بایرامیوویچ.مردی شوخ طبع و شاعر.او با جنگ هم شوخی می کرد.و روش خاصی برای دفاع و حمله  داشت.سعی می کرد که کوچکترین آسیبی به افرادش نرسد.

با این حال به قول خودش چند گلوله هم خودش نوش  جان کرده است. و یک گلوله هنوز در کنار قلبش جا خوش کرده است.ولی سالم هنوز هم روان و شادمان در بازار سارایو قدم می زند.او می گوید که کلمات را مزمزه می کنم.و انها را در کنار هم قرار می دهم و شعر می سازم.البته خودش می گوید که شاعر نیست.اما خوب انصافا شاعر خوبیست. و بخصوص در زمینه شعر کودک یکی از شاعران مطرح است.و اخیرا هم از خانه اش او را بیرون کرده اندو او در رفته است در میان جنگل در یک روستائی زمینی خریده و خانه کوچکی .او راضی است.حتی به من هم می گوید دست از این قیل و قال بشوی و با من به جنگل بیا.

آری،رافید سه سال با فرمانده شاعرش در سختی ها و تلخی ها جنگید.و لی در عین حال از فرمانده اش  عشق و ایمان و شعر اموخت.

یک سال پیش فرمانده سالم برای سرباز قدیمیش یک  ترانه سرود.نام ترانه خوشبختی همین جاست نام دارد.

رافید اکنون یک خواننده و نوازنده تنپو است.بیشتر الهه خوانی می کند.یعنی اشعار مذهبی می خواند.پارسال یکی از ترانه هایش به عنوان بهترین انتخاب شد.

رافید در شرکت ما کار می کند.و در ضمن چندین سال است که با هم یک گروه موسقی داریم بنام  سارایو و نوای شرق.اغلب در برنامه ها با هم می خوانیم.و یا من نی می نوازم و یا دف.

چند روز پیش در یکی از سالن های شهر سارایو،مراسم معرفی ترانه جدید رافید برگزار شد.و صاحب نظران و خبر نگاران دعوت شده بودند.تا کلپ ترانه خوشبختی را ببینند.خیلی عالی شده بود.

در گروه موسیقی من با نزدیک به 47 سال مسن ترین عضو هستم.نوازنده ویلون ما خانم لیلا می باشد.از یک خانواده بسیار محترم و مسلمان.یکی از بهترین نوازندگان ویلون در بوسنی می باشد.سبک بال و بی ریا است.و بسیار معتقد.

یکی دیگر از اعضای گروه ما ،کمو است.22 سال سن دارد.مدرسه دینی را تمام کرده و امام جماعت مسجد محله شان می باشد.و دانشجوی دانشکده الهیات هم می باشد. و حافظ قرآن.نوازنده گیتار و تنپو و دف. و خواننده.

و ریاض هم بهترین گیتاریست گروه ماست.22 سال سن دارد.عاشق فرهنگ شیعه. و اهل عرفان و اهل تحقیق.حافظ قرآن.و بسیار زیبا گیتار می نوازد و بسیار زیبا عربی می خواند.پاک و درستکار و ورزش کار.

و دیگر اعضا هم هر کدام در مسیری ،نیکو و خوبند.

در این مراسم مادر رافید هم آمده بود.سبک بال و با ایمان.و راضی.شوهر خواهر رافید که یک روحانی است.با عشق و علاقه در مجلس به میهمانان می رسید. و در هر فرصتی به من می گفت رافید را من بزرگش کرده ام.یک روحانی شاد و شنگولی است که بسیار هم شوخی می کند.به مادر رافید می گفت .مادر!!
مادر! یکی از دختر ها را انتخاب کن برای رافید پسرت.من هم که اینجا هستم و خطبه عقد بخونم .می گفت دیگه وقتش رسیده است.مادر رافید هم می خندید .می گفت که خودش باید انتخاب کند.

دامادشان هم می گفت وقتی خودش عرضه ندارد،ما ها باید دست به کار بشیم.

مادر رافید با روسری.مادری که سختی ها کشیده است و در به دریها.اما او می گوید همیشه  راضی به رضای خداوند تعالی بوده است.برای همین الحمدالله پسرش سربلند و موفق و پاک و با ایمان است.می گوید پسر من در بدترین محیط ها بوده است.اما الحمدلله سالم و با ایمان و سربلند تر از پیش از همه تلخی بیرون آمده است.

مادر رافید راست می گوید.رافید را آکنون 7 سال است مه می شناسم.با هم روز ها و شب ها کار کرده ایم.موسیقی نواخته ایم و خوانده ایم.هرگز لب به سیگار و مشروب نزده است.و هرگز راه خطا نرفته است.

از مادرش می پرسم ،حالا که پسرت رافید در معرفت ومعنویت و ایمان پزئی از خوبان است و نیز در خوانندگی هم  جایگاه خوبی دارد،آیا از او راضی راضی هستی؟

مادر رافید می گوید.من همیشه از رافید راضی بوده ام.او آزارش تا کنون به کسی نرسیده است.از کودکی با خدا بوده است.و از کودکی عبادتش برقرار بوده است.

خوشبختی

ترانه ای که فرمانده سابق رافید برای رافید سروهده را در این ترجمه اش می آورم.

از قدیما گفته اند

 همه اینو می دونیم

وه  گاهی احساس می کنیم ،


                که خوشبختی یه جائیه ،که از ما خیلی دوره

            گاهی ولی،اونو تو ی دلمون ماها احساس می کنیم


گاهی از دور میشه

هر چی میریم ،ولی بهش نمی رسیم

انگاری که دیگه خوشبختی سراغ ما نمیاد

انگار که اصلا خوشبختی ما رو نمی خواد

...ولی عزیز یاد باشه

دلت که با خدا باشه

خوشبختی باهات راه میاد

اون همیشه با تو همراهی میکنه

خوشبختی با تو می مونه

حالا پاشو،

نفسی تازه بکش

ببین که خوشبختی ،توی دستات گل کرده.

خوشبختی را باور بکن

خوشبختی رو تو قسمت کن





بدینسان ،ترانه خوشبختی گل می کند.باشد که همه انسانها با خدا باشند.در هر شرایطی در دل خویش شکوفه های خوشبختی را ببینند. باشد که خداوند متعال ما را  ب
ه سوی خویش فرا خواند.





در طی این چند روز بنده در دو جا نی و دف نوازی داشتم.چند روز قبل هم  به شهری دیگر دعوت شده بودم.شهر کاکانی. در حدود چهل پنج کیلومتری سارایو.مراسم الهه خوانی بود.که از طرف روحانیان برکزار می شد.دوازده نفر از روحانیان جوان گروه سرود خوانی و یا الهه خوانی بنام سمرقند ایجاد نموده اند.و اولین سی دی خود را به بازار داده اند.و برای معرفی  سی دی خود در سالن شهرشان مراسمی گرفته بودن که مقامات شهر هم حضور داشتند.و یک بخشی از سرود هاشون  برای اهل بیت بود.و نیز برنامه اشتند در رابطه با مولانا جلال الدین رومی.و من هم در انجا دف و نی نواختم.

اهل بیت و مولانا در میان مردم و روشنفکران و روحانیان جایگاه خاصی دارند.و نیز موسیقی ایرانی .

مردم بوسنی مردمانی بی ریا و اهل ایمانند.و ایران را بسیار دوست می دارند.و باید بدانیم که براستی اگر کمک ایران نبود.و جانفشانی غیوران گم نام ایرانی نبود،شاید هم اکنون بوسنی به این شکل وجود نداشت.مبارزه مردم مسلمان بوسنی بر حق بود.و یاری دلاوران ایرانی حق.

و رافید و فرمانده اش خاطره های شیرینی از دلاوران ایرانی دارند.آنان که جانشان به راهشان بود.

و اکنون شاعرکوچه های سارایو.سالم فرمانده سابق رافید.  با صدای سرباز سابقش نغمه های خوشبختی را در بوسنی به طنین می اندازد.



لینک
۱۳۸٦/٤/۱٩ - parviz mohammadi

   پسرم شهریار .ورود به شانزده سالگیت را تبریک می گویم   

من پدر شده بودم .باورم نمی شد.من وهمسرم صاحب اولین فرزندمان شده بودیم. خدا را شکر کردم.و  در اولین نگاه،چشمان کنجکاو پسرمان مرا متعجب ساخت.او به محیط پیرامون خویش می نگریست.گوئی می خواست همه چیز را بداند.

آری....



چهارم تیر ماه 1386 پسرم شهریار قدم در شانزده سالگی نهاد.سالروز تولد او را تبریک می گویم.و از خداوند متعال برای او    عشق الهی و شادمانی و خوشنودی و ذکاوت و ایمان و ابتکار و خلاقیت و انساندوستی و عشق به ساختن زندگی  بهتر را  خواهانم.


همیشه از آن حکیم مطلق خواسته ام که  مرا یاری نماید تا برای فرزندانم پدری نیکو باشم.و بتوانم فرزندانم را درک نمایم.و با آنها دوست و همدرد و همراه باشم.

پسر م شهریار در 4 تیر ماه 1371 به دنیا آمد.چند ماهی بود که پس از تحمل شرایط دسوار جنگی در بوسنی به ایران باز گشته بودیم.همسر فداکار و فرشته سانم سختی های بسیاری  را تحمل نموده بود. با همه اینها خم به ابرو نمی آورد. او همیشه لبخند رضایت بر لب داشت.  همسر  نجیبم  با آن شرایط سخت ، دوباره در بیمارستان مشغول به کار شده بود.

براستی که هر آنچه دارم مدیون همسر با وفا و والا مقامم می باشم.او ست که زندگی را برای من و فرزندانم متعادل و آرام می سازد .

اوست که دلسوزانه و با درایت و تدبیر در همه حال مواظب فرزندانمان می باشد.خداوند متعال خواهانم که   به  بنده توانائی و درک بالا عنایت فرماید تا بتوانم بیش از پیش قدر همسرم را دانسته برای او همدم و همسری  دریا دل محکم و با اراده و همراه و دوستی پاک باخته و صمیمی باشم.

فرزندم شهریار را با قصه و شعر و ترانه  بزرگ کردیم. با او در میان قصه های دور  می گشتیم. با او گاه دل به دریای اندیشه می زدیم. گاه به کوه می رفتیم و گاه در میان خرابه ها به دنبال آثاری از گذشته گان می گشتیم.از آغاز تولد پسرم دفتری جداگانه برای او گشودم.  برای  شهریار قصه های پدر و مادرم و پدر و مادر همسرم و پدر بزرگ و مادر بزرگ خودم وهمسرم را  می گفتم.و او را با دنیای گذشته گان ونحوه زیستن و تربیت آنها را به او می گفتم.و مرحله به مرحله رشد و بالندگی او را ثبت نمودم.و هنوز هم در باره او می نویسم.گاهی هم خودش اندیشه ها و تخیلات خویش را به تصویر می کشد.

شهریار  اکنون نوجوانی مومن و خدا پرست و اصیلی شده است.با اینکه از کودکی در غربت بود ه و از عزیزان و اقوام و خویشانش دور گشته است.اما در همه حال به ایرانی بودن خویش افتخار می نماید.در این مدت همیشه قرآن بر بالای سرش بوده و با قرآن به خواب رفته و با قرآن از خواب بر خاسته است.

اما در عین حال نگاهش به دین نگاه باز و اندیشمندانه ای است.و نوجوانی تحلیل گر و نکته سنجی  در مسایل دینی  می باشد.

شهریار امسال در مدرسه بین المللی مدال بهترین رفتار و ادب را دریافت نمود.


شهریار به فوتبال خیلی علاقه دارد و هر گاه فرصتی دست دهد با دوستان و با معلمان خوب ایرانی فوتبال بازی می کند.و یک شنبه ها  با شور و شوق با هم به بازی فوتبال می رویم.هر چند که من اصلا فوتبالم خوب نیست.اما خوب در هنگام بازی برای بچه و برای معلمها شعر می گویم.و ترانه می خوانم. شهریار در فوتبال یکی از بازیکنان خوب است. البته گاهی هم من سر به سرش می گذارم و به بازیش ایراد می گیرم.

یادم می آید در سال 1375 من مترجم مربی تیم استقلال بودم.و شهریار اون موقع پرسپولیسی بود.و چهار سال بیشتر نداشت.و با من می امد سر تمرین در استادیوم آزادی.و توپ را می زد به دروازه استقلالیها و به درواز ه بان استقلال  می گفت دیدی که استقلالو سوراخ سوراخش کردم.

اون موقع ها دائی شهریار سخت طرفدار استقلال بود. و شهریار هم وقتی به خونه دائیش می رفت استقلالی می شد.

حاال دیگه چندین ساله که طرفدار استقلاله.اتفاقا یکی دو ماه پیش مربی سابق استقلال را دعوت کردیم که بیاد بازی بچه های ایرانی را ببیند.و قتی بازی بچه ها دید  خوشش امد.و یاد روزی افتاد که  پرسپولیس با یکی از تیمها مسابقه داشت.مربی تیم استقلال آقای بیوگرادلیچ که حالا دیگه یکی از دوستان خانوادگی ماست  همراه با جناب آقای پور حیدری و بازیکنان خوب استقلال از جمله آقای قلعه نوعی و ..در میان استقلالیها نشسته بودیم و بازی را تماشا می کردیم.استقلالیها شعار می دادند که پرسپولیس سوراخه.شهریار هم که در کنار من و مربی استقلال نشسته بود ،بلند شد و به بازیکنان گفت شما استقلالیهل همتون سوراخین.و رو کرد به مربی بیوگرادلیچ گفت حتی تو هم سوراخیًًً!!!

حالا از اون سالها ،چندین سال گذشته است.و بیوگرادلیچ  همیشه احوال شهریار را می پرسد.و احوال فوتبالش را.

خوب ،برای شهریار در فوتبال هم موفقیت و تاکتیک و سرعت و همکاری و پاسکاری و متانت و خویتنداری آرزو می کنم.

انسالله سالی پر گل و پر بار ی داشته باشه.


این هم یک طرح از شهریار محمدی که نام خودش را بر روی پرچم ایران نوشته است.و لقب او شهریار شرقی  می باشد.

شهریار  گیتار  خوبی هم می نوازد. و گاهی شعر هم می گوید.شعرهایش رپ است. اما شعر های خوبی دارد که محتوایشان هم جالب است.





هر چی به شهریار گفتیم بیا عکس بگیر نیومد.

اونی که در وسط است. جناب آقای هاتفی  هستند.مدیر مدرسه ایرانیها.و دبیر ریاضی.خیلی مرد نیکی است.اهل دیار مقدس خراسان .مردی پاک و کاری و با سواد.با بچه ها ی ایرانی دوست و همراه.فوتبالش هم انصافا خیلی خوبه.سرعت عجیبی داره.و خستگی ناپذیره.و اون هم دختر ناز و با ادب و باهوششه.و اون یکی هم یکی از بچه با ادب و نجیب ایرانیه.آقای سعید شاهینی.که فوتبالش هم خوبه.و همکاری و نزاکت بالائی در بازی داره.

البته جای بسیاری از دوستان ایرانی در این عکس خالیه.انشالله در آینده عکسی هم از دیگر دوستان بدستم برسه. و حتما در باره انها هم خواهم نوشت.از جمله آقای حسن محمدی دبیر عاشق  ووارسته شیمی.که ایشون هم اهل خراسانند.شیوه شیرین و جالبی برای تدریس دارند.در عین حال اندیشه ورز هم هستند.و در علوم دیگر هم صاحب نظر می باشند. و دوستان خوب و همکلاسیهای خوب شهریار و باجناق شهریار آقای امین ضیائی هم در این عکس جایشان خالیست.امین و شهریار با هم خیلی دوست هستند.چهار سال با هم بودند.و من به شوخی می گفتم که شما دو تا بالاخره باهم با جناق می شید.

انشالله خداوند متعال به همه جوونها ایمان عاشقانه و علم و توانمندی در زندگی و خلاقیت اعطا نماید.
لینک
۱۳۸٦/٤/۱۳ - parviz mohammadi

   قصه ها و غصه ها ی رزن در قصر پنهان چانوگرین و معبد الهه آفتاب و آب   




چه قصه ها و چه افسانه ها که مردم در باره کوه چانوگرین نمی گفتند. می گفتند که  ، در زیر کوه چانوگرین شهری وجود دارد که کسی نتوانسه است به انتهای آن برود. یا   برخی از پیر مردان تعریف می کردند که پدران آنها سعی کرده بوده اند که به زیر کوه بروند اما     پس از طی مسافتی   مشعلشان خاموش شده بوده است.و در ضمن با دیدن انبوه اسکلت و جمجمه انسانها ترس و هراس وجودشان را فرا گرفته بوده است و فرار را بر قرار ترجیح داده بوده اند.البته بعضی ها می گفتد که خیلی قدیمها عده ای رفته اند به قصری که در زیر کوه چانوگرین وجود دارد ،و دیگر هیچ وقت بر نگشته اند.

از قدیم رسم بود که مردم در بیست و یک ماه مبارک رمضان به زیارتگاه هائی که در منطقه وجود داشت می رفتند.و از جمله ما بچه ها هم پیاده راهی زیارتگاه ها می شدیم.یکی از آن زیارتگاه ها ،امامزاده چنگیر بود.

روستای چنگیر روستای  جالب و زیبائی است. در دامنه جنوبی  کوه و در کنار آبراه و دره  حاصلخیزی قرار دارد.وامام زاده قشنگی که در ضلع جنوبی و در پایین کوه در کنار یک چشمه کوچک واقع شده بود. جلوه ای دلنشن و مقدس داشت.

و ما بچه که بودیم طبق رسم پیشینیان به هنگام رفتن به زیارت به قله کوه چانوگرین رفته و آنگاه به سوی زیارتگاه سرازیر می گشتیم.از همان زمانها وضعیت و شکل  راهی که بر بالای کوه چانوگرین  می رفت توجه مرا به خود جلب می  نمود. وبا توجه به افسانه بسیاری که در مورد وجود قصر و یا شهر در زیر کوه شنیده بودم،در ذهن خودم قصری  و یا قلعه  با شکوهی هم را بر بالای کوه چانوگرین تجسم می نمودم که به وسیله راه مارپیچی پله پله می شد به  قلعه و یا قصر بالای کوه چانوگیرن و یا چنگیر  می رفت.
وجود انبوه سفالها در دامنه کوه ،تصویر قصر با شکوه در بالای کوه چانوگرین را در ذهنم واقعی تر و واضح تر می ساخت. براستی این سفال قدیمی در دامنه کوه چانوگیرن از کجا آمده بودند.؟سفالهای که قدمت آنها به هزاران سال پیش تر می رسید.

در ان زمان غاری را در ضلع جنوبی در بدنه کوه نشان می دادند و می گفتند که از این غار می شود به درون شهر زیر کوه رفت. و نیز می گفتند که یک  راه دیگر هم از پائین کوه به انجا وجود دارد.اما همه اینها به نظر دست نیافتنی و در میان انبوهی از تصورات و ابهامات گم گشته بود. و به نظر می رسید همه اینها افسانه ای بیش نیست.و یا قصه  هائی که نمی توان بدانها دست یافت.

بالاخره در سال 1351 همراه معلم وارسته مان آقای حسن رابطی که یکی از عارفان و عالمان و یکی از بنده گان شیفته خداوند بود.، به اتفاق بچه های کلاسمان راهی کوه چانوگرین شدیم. در ان زمان به دهانه غاری رسیدیم و آقای رابطی گفت بچه ها ،چه کسی می خواهد بیاید برویم درون غار ؟

من حاضر شدم.

تا دهانه غار رفتیم.اما معلم بزرگوار نمی دانم چرا پشیمان گشت.ا اما من اغلب اوقات در خیالم به شهر و یا قصر زیر کوه چانوگرین می رفتم.

و باره ها به هنگام رفتن به زیارت کوه را بر انداز می کردم .تکه سفالهای اطراف آنرا بر داشته و بر انداز می کردم و به قصه های مردم چانوگرین در رابطه با قصر زیر کوه گوش فرا می دادم. در سال 1356 عده ای از دوستان از تهران آمدند و ما راهی قله کوه چانوگرین شدیم.در آن موقع نتوانستیم دهانه غار را بیابیم .اما بر بالای قله کوه چانوگرین آثاری از تمدنهای پیشین یافتیم.در قله کوه یه منطقه مسطحی بود که آنجا حفاری شده بود؟!! و تکه سفال از آن بیرون آمده بود.و وجود تکه های سفال نشان از وجود جایگاه خاصی بر بالای قله داشت.


آیا براستی همانطور که من در خیالم تصور می نمودم ،در گذشته دور در بالای کوه چانوگرین آتشگاه و یا قلعه ای و یا قصری بوده است؟

مردم چانوگرین و وسمق که دو روستای در جوار هم و چسبیده به هم بودند ،می گفتند که آمریکائی ها با هلیکوپتر بر قله آن نشسته اندو یک میله ای بر قله آن کاشته اند.و آنجا را برای کار های خاصی علامت گذاری نموده اند.


در طی این سالها هر وقت فرصت می کردم به کاوش در اطراف کوه چانوگرین می پرداختم.
پس از سالها اندیشیدن.در سال 1363 دو باره به سوی کوه رفتم.و دو باره به کاوش در پیرامونش پرداختم.در ضلع شمالی کوه تپه باستانی کوچکی یافتم که آ تکه سفال بسیاری در آن پراکنده بود. وجود تپه باستانی در آنجا وجود بنای تارخی و وجود تمدن را در اطراف کوه چانوگرین به اثبات می رسانید .

مردم چانوگرین می گفتند که آثاری که در هنگام شخم زدن زمین ها بدست می آید،و بخصوص در قبور قدیمی جهت انسانهای خاک شده رو به به شرق است.

و این نشان دهنده این است که مردم این منطقه در قبل از اسلام میعادگاه هشان در سوی شرق بوده است.و نیز از نشانه های که از آثار بدست آمده می دادند فاینگونه بر می آمد که در چانوگرین تمدن درخشانی در دوره ایلامی ها یعنی حدود(0 500 ) پنج هزار  سال پیش وجود داشته است.

به خاطر علاقه ای که از کودکی به تاریخ منطقه و یافتن ریشه اسامی روستا های منطقه داشتم،نام چانوگرین هم برای من جذبه معنی خاصی داشت.


در سال1355   درباره نام چانوگرین در دفترم اینگونه نوشته ام....چانوگرین یعنی  چنگ نوازان.شهر و یا روستائی که مردم آنجا چنگ گیر و یا چنگ نواز  بوده اند.چرا که در گذشته های دور خواند موسیقی و نواختن آن برای علما  جزء دروس آنها بوده است.و اغلب علما و شعر و عرفا اندیشه های خویش را با شعر همرا ه با چنگ و یا سازهای دیگر بیان می نمودند. و ما به وضوح در آثا بزرگانی همچو مولانا جلال الدین رومی و یا حافظ شیراز و سعدی و دیگران مشا هده می نمائیم که آنها به موسیقی و علم موسیقی تبحر داشته اند. و شناخت بسیار خوبی از ساز ها داشته اند. و با توجه به اینکه منطقه در گزین از گذشته جایگاه علما و عرفا و  هنرمندان  از قبل و بعد از اسلام بوده است، و ینز با توجه به طبیعت دل انگیز و منطقه مقدس بودن چانوگرین،این فرضیه بنده در سال های 1355 در مورد چانوگرین ،چندان دور از واقعیات به نظر نمی رسد.
شاید در سال های اول دبیرستان بود که تنهائی با موتور به زیارت امامزاده چنگیر رفتم. از خودم پرسیدم چرا نام اینجا چنگیر است؟

به نظرم رسید که شاید در گذشته عارفی بوده است که چنگ می نواخته و در اینجا ماءوا داشته است. عاشقان ساز بدست کنونی هم از نسل عارفان و عالمان و چنگیران هستند.آنا از کودکی می آموختند که حکمت و فلسه و علوم تربیتی را از طریق ساز و آواز  به میان مردم ببرند.و برای همین  می اندیشیدم که ،چنگیر مردی عارف و شاعر و عالمی بوده است که چنگ می نواخته است.

وشاید شاگرادن او به احترامش پس از مرگش این مقبره را برای او ساخته اند و این روستا هم ،نام چنگیر را به خودش گرفته است.

و در رابطه با نام چانوگرین هم نظر این بود که شاید در این روستا هم اغلب شاعر و چنگ نواز بوده اند.و به همین دلیل نام این روستا شده است (چنگیران)

که بر اثر استعمال زیاد به صورت چانوگرین در امده است.

به هر حال.در سال 1373 دو ست وارسته ام و شاعرم جناب آقای جهانگیر طاهری
توانسته بود به زیر کوه چانوگرین برود.و  اشان که همواره یاور بنده در راه های پر پیچ و خم عشق و سودا و فلسفه و تاریخ   بوده اند.اطلاعات خوبی به بنده در این مورد دادند.و در سال 1374 با کمک و پشتیبانی فرماندار بزرگوار وقت رزن مرحوم مهندی بویاقچیان و نیز همراهی و مدد جناب آقای سلطانی از فرمانداری رزن،به همراه یاوران همیشه گیم دبیر ان و نویسندگان بزرگوار آقایان جهانگیر طاهری و محسن وثاقتی با کمترین امکانات راهی قصه های گم گشته در زیرکوه چانوگرین شدیم.

در بالای روستای وسمق ،دهانه چاهی بود که با سنگ آسیاب پوشیده شده بود.دهانه چاه حدود یک متر بود و عمق آن حدود 20 متر من بدودن طناب وارد چاه شدم. و بقیه دوستان هم بعد از بنده وارد شدند.

یک فضای 10 متری سالن مانند، به ارتفاع 2 متری در آنجا وجود داشت. و در وسط این سالن یک چاه دیگر وجود داشت.باز هم از آنجا رفتیم پائین.و به یک سالن دیگر رسیدیم.و در این سالن دو راه وجود داشت.که تنها به صورت خیزیده می شد وارد انها شدو من وارد شدم. به صورت خزیده و سینه خیز پس از طی چندین متر به فضای بازی رسیدم.

و بعد دالانها و راه های متعدد در برابر ما ظاهر گشتند.ما سه ساعت از راه ها و دالاهای متعدد عبور می کردیم. انگار قرنها از زمین دور گشته ایم و انگار در میا قصه های دور گم گشته ایم.حالات عجیبی به ما دست داده بود.ما از درد و رنج زمانه رها گشته بودیم.

اما چیز ی که ما را آزرده ساخت این بود که قبل از ما گروهی با ر ها و بارها بدانجا قدم نهاده بودند.در آنجا حفاری نموده بودند. وانبوه سفالهای شکسته دل آدمی را می آزرد.خدا می داند که چه آثار ارزشمندی از آنجا به یقما رفته بود. و نیز بسیاری از ظروه سفالی که می توانستند به شناختن تاریخ منطقه و حتی ایران کمک کنند ،شکسته شده و نابود گشته بودند.و حتی در برخی جاها گویا با دستگاه ها ئی که داشته اند به درب های سنگی مخفی و اتاقهای مخفی هم دست یافته بودند. و درون اتاقهائی که درب آنها مخفی و از سنگ بوده هم دست یافته بودند.ما یک درب سنگی مشاهده نمودیم که در وسط آنسوراخی وجود داشت.و تشخیص اید درب از دیواره کوه غیر ممکن بود.و این نشان می داد که خلافکاران به دستگاه فلز یاب مجهز بوده اند.

با توجه به سفالهای موجود در آنجا و ضعیت آنجا ،بنده در آن زمان نام انجا را معبد آناهیتا نامگذاری نمودم. چرا که در زیر کوه در اطراف چشمه ای  که در زیر کوه می جوشید.،سکوئی وجود داشت. که می توانست برای اجرای مراسم عبادت برای  آلهه ی آب باشد. و نیز نوع سفالها ی موجود در انجا به نظر بنده به دوره پارتی ها نزدیک بود. یعنی حدود  سال  پیش.2200

اما نکته جالبی که وجود داشت این بود که آثار موجود در آنجا با روایتهای محلی بخصوص با روایت حکیم نیکو مرحوم میرزا خیرالله همخوانی داشت.

میرزا خیرالله که یک برزگر بود.و بنده افتخار این را داشتم که از محضر ایشان بهره ببرم.،دارای اندیشه قوی بود و اطلاعات بسیاری در مورد طوایف و اقوام و تاریخ منطقه داشت.

اشان می فرمودند که آبی که از یر کوه چانوگرین می آید توسط وزیر فریدون ایجاد شده است.

او می گفت که وزیر فریدون که مهندسی بی بدیل بوده است ،یک چشم بوده است.
وآب چانوگرین تا به مرکز درگزین جاری می شده است. نظر میرزا خیرالله این بود که قبر برخی از سلاطین نیز در چانوگرین می باشد.

چانوگرین و وسمق روستای دلنشینی بودند با مردمانی پاک.شاعر معاصر خانم وسمقی از این روستا می باشند.و نیز دوست نویسنده و روزنامه نگار م جناب آقای جلیل اکبری صحت هم از آنجایند.

یکی از علمای مشهور دوره مرحوم نائینی هم اهل چانوگرین می باشند.

شیخ ابوالقاسم ابن ملا طاهر شاهنجرینی از علمای برجسته بودند که پس از تحصیل علوم مقدماتی در منطقه درگزین به نجب اشرف رفتند و مدت هشت سال از محضر علمای بزرگی چون آیت الله نائینی بهره جستند.و سالها در مدرسه زنگنه همدان تدریس می نمودند.و تالیفات ارزشمندی دارند.

از چانوگرین اساتید زیادی بر خاسته اند.و بر خواهند خاست.

ولی مسئله بسیار بسیار مهمی که در مورد چانوگرین وجود دارد این است که دلسوزان ومومنان و فرهیخته گان و مسئولان منطقه هر چه زود تر باید این اثر را به ثبت برسانند. و از نابودی آن جلو گیری نمایند.شاید این اثر کلید گم شده بخش مهمی از تاریخ ما باشد.یک ملت وقتی سرفراز خواهد بود که خویش را و تاریخ و گذشته خویش را بشناسد و آنرا بشناساند.

با بها دادن به اینگونه آثار است که می توانیم ادعا داشته باشیم که ما ملتی با هویت هستیم. و هویت خویش را ارج می نهیم.و نمی گذاریم از بین بروند.در برخی از کشور یک بنای صد ساله را احیا نموده و روی آن تبلیغ می نمایند و علاقه مندان را از کشور های مختلف به سوی خویش می کشانند.
ما که آثار با ارزش و حتی منحصر بفرد هزاران ساله داریم،سر در میان برف کرده ایم و تنها دچار خود ستائی های بیهوده گشته ایم و با دست خویش تیشه به ریشه خویش می زنیم و نام خود را ملتی متمدن و باستانی می گذاریم.

منطقه باستانی درگزین هر گوشه اش آثار ارزشمندی را در خویش نهفته دارد.

بیائید به خاطر خدا به خود آئیم و به حفظ و معرفی آثار پر افتخار خویش بپردازیم.و با احیا هنرها ی مختلف و با معرفی آثار خویش ،منطقه را به تعالی برسانیم .



یکی از بناهای زیبا در چانوگرین که عکس آنرا پسر خواهر هنرمندم و جستجوگرم جناب آقای صالح معصومی اخیرا گرفته و برای بنده فرستاده اند.از

ایشان سپاسگزارم





تصویری از دریاچه چانوگرین


لینک
۱۳۸٦/٤/۱٠ - parviz mohammadi

   آری می توان خوشبختی ها هدیه داد   

در پاییز سال 1384 یک صبح در خانه مادر وقتی که از خواب برخاستم،شعری در خیالم شکوفه داد.و آنرا نوشتم.برای کسی که حرف های تازه و قشنگ می زد.

نام شعر را گذاشتم، من تو را باور دارم.امروز صبح شعر ی را که در آن زمان نوشته بودم بر روی یک کاغذ نوشتم.صاحب این شعر اکنون در مراحل خوب معرفتی پیش می رود.و بنده برای او موفقیت آرزو می نمایم.و به وجودش در میان خانواده ما افتخار می نمایم.




حرف های قشنگ می زنی

همچو فرهاد نقش عشق را



بر صخره های خیال می کنی

اندیشه ها را به اوج ها می بری

راز سعادت را به ما هدیه می دهی

همچو گوهری

همچو گوهری



لینک
۱۳۸٦/٤/۸ - parviz mohammadi

   یادی از شاعر آرش کمانگیر   


چند روز پیش خواهر زاده شاعر   شعر آرش کمانگر ،یعنی مرحوم  سیاوش کسرائی  در اینجا بود.بانوئی اصیل  و خداجوی و میهن پرست.دو باره به سارایو آمده بود. و چند روزی در خدمت ایشان بودیم.

نامش خانم مستانه والا مقام است.نجابت و اصلالتش قابل ستایش. با ایشان یک سال پیش از طریق دختر بزرگوارشان آشنا گشتم.و برای بنده که از کودکی با شعر سیاوش روحم بر بلندای البرز ایستاده بود،آشنائی با خانواده ارزشمند او،بسیارمایه افتخار و مایه سربلندی بود.

چقدر ما خانواده های اصیل ایرانی در غربت داریم که ایمان و عشق و نجابت مثال زدنی دارند.آنها اکثر در مدارج علمی و اجتمائی بالائی هستند.سالم و پاک ایمان.و دور از بسیاری از ناپاکیها.

به یاد شاعر بزرگوار سیاوش کسرائی ،شعر آرش او را بر ورقی نوشتم و آنرا به صورت کهنه در آوردم.






لینک
۱۳۸٦/٤/٧ - parviz mohammadi

   شراب شور آفرین هنر ایرانی.یک بخشی از گالری ما در سارایو   


فصل  سفر مردم از کشورهای مختلف به بوسنی است.فصل آشنائی ها و تپیدن دلها.

سارایو  در میان نغمه های خوش و در میان رودخانه های آبی و بزرگ و جاری و در میان کوهستانهای سر سبز ،آغوش دوستی به سوی مسافرین باز کرده است.

تا در وقت یکی از گالری های ما باز است و گروه گروه از مردم کشور های مختلف  می ایندو از هنر شور و شوق آفرین ایرانی سرمت می شوند.

و ما با نقوش و رنگ ها ی هنر ایرانی ،انساندوستی و فرزانه گی و دلدادگی ایرانیان را به خداوند عشق ،به مسافرین  تشنه هدیه می دهیم.





اینجا بخشی از بیرون گالری ماست. و این روزها تا دیر وقت اینگونه مردم  به دیدن ان می آیند. و

..اکنون ساعت نزدیک دوازده شب است.با بسیاری از مردمان سخن گفته ایم و  با هنر ایرانی به گذشته های دور سفر کرده ایم.و با هنر اراین به سوی فرداهای دلنشین رفته ایم.

گاه از هنر و گاه از ادبیات ایرانی و گاه موسیقی.

با هنر  و ادبیات ایرانی می توانیم در دلها باغهای دوستی و معرفت بکاریم.

بیائید قدر خود را بدانیم و با تمامی مردم جهان دوست باشیم و دوست بمانیم.

لینک
۱۳۸٦/٤/٧ - parviz mohammadi

   جهانگیر محمدی و انسانی والا از قروه درجزین و آرزوهای یک پدر   


ما بچه که بودیم بی صبرانه منتظر می شدیم که پدرمون از همد ان بیاد.اون روزها راه قروه درجزین تا همدان یک روز طول می  کشید.و پدرم که می رفت همدان دو سه روزی مجبور می شد بمونه.وقتی می اومد برامون قصه می آورد.

پدرم در اتاقی که به اون اوجا اتاق می گفتیم  می خوابید.چند پله از اتاق نشیمن با لا تر بود. و یک در ان به اتاقی که ما در ان زندگی می کردیم و غذا می خوردیم و رختخوابهامون می اندختیم،باز می شد.اون اوجا اتاق ،اتاق میهمان هم بود.و سقفش با چوبهای تراشیده بسیار زیبا تزیین شده بود.و پنجره هایش به سوی  باغچه عموی پدرم عزت و بعد باغچه مرحوم خداوردی و بعد یونجه زار ها و گندمزار ها باز می شد.و کوهای خرقان خیلی نزدیک به نظر می رسیدند.

در اون اتاق بهترین فرشها و لوازم نهاده شده بود. و همیشه بوی تمیزی و بوی میهمان را می داد.پدرم آنجا می خوابید و و از آنجا برای ما قصه سفرش را تعریف می کرد.و یا فیلمهائی را که دیده بود تعریف می کرد.یادمه یه  شب که اومد ،قصه ای جالبی برامون تعریف کرد. پدرم از طرف مادری از نسل پیامبر بود.

مادرش زلیخا خیلی جوون بوده  که از دنیا رفته بوده.پدرم یک دائی داشت که بهش پیامبر قربانعلی می گفتند.او پر از قصه و حکایت و پر از شعر و حدیث و روایت بود.و شاید پدر ما هم کمی به دائیش کشیده بود. و شاید ما هم برای همین خیلی قصه دوست داشتیم. از طرفی همیشه پدر مان دوست داشت تجربیات دیگران رو در قابل قصه به ما انتقال بده.

پدرم اینگونه گفت....

پدر ی با هزار جور بدبختی و فروختن تمام دارائیش فرزندش را فرستاد به خارج تا دکتربشه و بیاد به کشورش خدمت کنه.چون زنش  دکتر های اون موقع نتونسته بودند از یک بیماری ساده نجات بدهند.اصلا اون موقع به اندازه کافی دکتر نبوده است .و پسر برای تحصیل به خارج می رود و پزشک می شود ولی دیگر به کشور خودش بر نمی گردد. و یک روز پدر در شرایط سختی برایش یک نامه می نویسد و یک کیسه خاک هم از ایران برایش می فرستد. و پسر وقتی آن نامه پدر  می خواند و بوی خاک وطن  هم به مشامش می رسد راهی ایران می شود.

در این فیلمی که پدرم دیده بود ،نمی دانم چه چیزی بود که هر وقت پدرم  آن را برای ما تعریف می کرد احساس می کردم که حالتش یک جوری می شود.

کلا پدر مان یک علاقه خاصی به ایران و به زادگاهش و به ایجاد کار و آبادانی علاقه داشت.او همیشه برای ما از جوانان قروه ای می گفت که با بد بختی و با تحمل سختی درس  خوانده بودند . و وقتی این فیلم را برای ما تعریف می کرد ،برای بارها و بار ها،نگاهش با معنی می شد.

احساس می کردم خیلی دوست دارد و آرزویش است که یکی از فرزندانش پزشک بشود.

پدرم در هیجده سالگی  ازدواج کرده بود.و از هفت سالگی هم همراه پدرش به کار پرداخته بود. و در دوازده سالگی خودش برای کسب و کار به تهران و شهرهای دیگر مسافرت می نموده است.اما در آن زمان هر چقدر کار می کردند به سختی روزگارشان می گذشته است.پدرم  به دختر عمه اش علاقه داشت.ولی خیلی خجالتی بود و نمی توانست آن را به کسی بگوید.در ضمن دختر عمه اش خواستگاران زیادی داشت.آخه اون دختر زهرا شیر زن قروه و دختر حسن بابو جوانمرد قروه بود.تا اینکه فهمید چند نفر به خواستگاری دختر عمه اش رفته اند.و دل به دریا زد و قصه عشق خویش رابه پدرش گفت.یک روز حسن بابو دخترش را صدا کرد و نامه ای به دخترش داد.گفت دخترم در این نامه من نام خواستگاران تو را نوشته ام.و تو به هر کدامشان که علاقه مندی دور نامش خط بکش.و دختر باباحسن دور نام فتحلی را خط کشید.

و بابا حسن چشمانش درخشید و دخترش  رابوسید و گفت الحق که دختر خودمی.هر چند فتحعلی پسر حشمت الله آه در بساط ندارد و هر روز با لباس پاره پوست  گوسفند نمک می زند و یا روده پاک می کند.آما اون ریشه خوبی دارد و جوان پاک و جوانمردی است.

و بعد ما بدنیا اومدیم.

توی یک خانه قدیمی بزرگ که در ان چندین خانواده زندگی می کردیم.اتاقها و انبار های تو در تو.اتاقها با پنجر ه های شیشه ای رنگارنگ.با دستگیره های چینی و نقاشی شده.با رفه ها وتاقچه های گچکاری شده.می گفتند توی این خونه گنج های زیادی پنهان است.و من هم همش کارم این بود که غیب بشم و دور از چشم دیگران به کندن دیوارها بپردازم.

و گاهی هم پدرم بو ببرد و یک کتک خوب از دستش نوش جوون کنم. بردارم جهانگیر  دو سال از من بزرگتر بود.من همیشه می خواستم مثل اون باشم.جهانگیر منظم و کاری ودرس خوان  ومتعهد بود.از پنج سالگی در صحرا و در مغازه به پدر م و در خانه به مادرم کمک می کرد.حتی لباسهایش را هم بعدا خودش می دوخت.به گاو ها می رسید.و به صحرا می رفت.و تا دیر وقت با پدرم در مغازه می ماند و پوست های گوسفندان را نمک می زد. و یا تخم مرغهای محلی که هر روز از روستاهای دور نزدیک در مغازه ما جمع می شد در صندوقهای چوبی بهمراه با کاه ردیف به ردیف بچیند و در هر صندوق پانصد عدد تخم مرغ قرار داده و آن را با درب چوبی میخ کند.

گاه برادرم با یک موتو رگازی بنام موبلت تا آوج می رفت. یعنی حدود چهل کیلو متر از گردنه و راه های سخت که ماشینهای مختلف هم از آن عبور می کردند ،او را می رفت  و چهل کیلومتر هم با بار سنگین از گردنه ها و چیچه های سخت بر می گشت.در صورتی که در آن زمان بیشتر از دوازده سال سن نداشت.و با موتور گازی باز بسیار زیادی را از آوج به قروه می اورد.

تعهد و انسانیت و درستکاری و در همه میدانها کار کردن از او انسان ویژه ای  ساخته بود.جوانی منظم.پاک اندیش و با اراده.و برای همین من در تمام دوران کودکیم و نوجوانیم سعی من کردم مثل او باشم.در صورتی که او خدا دادی با شرف و با عزت و کاری بود.
 و اعتراف می کنم هر گز نتوانستم به به او برسم. ولی همیشه به او افتخار کرده ام.نه به خاطر پزشک بودنش.بلکه به خاطر جوانمرد بودنش و انسان با شرف بودنش که به خداوند بزرگ قسم که چون او کمتر دیده ام
عمویم که یکی دو سال با ما فاصله سنی داشت همراه برادرم و پدرم در همه جا کار می کرد.اما با همه اینها ما از بازی هم غافل نمی شدیم. و سه نفری دنیای قشنگی داشتیم. سه برادر و سه دوست.ما سه نفر با هم بودیم.من همیشه می خواستم در همه چیز مثل اونها باشم.عمویم استعداد خاصی در ضرب امثل گوئی داشت. و دقت خاصی در ساخت وسایل کوچک.عمویم یکی از معلمان باشرف و زحمتکش منطقه شد.و هنوز هم استاد من است.آرام و بی آزار و در عین حال اندیشه ورز.

نوجوون که شدیم عمویمان معلم ما شد. و خیل چیز ها رو به  مایاد داد.وقتی که چهارده سالمون شد راهی همدان شدیم..چون در قروه دبیرستان نبود.برادرم سرپرستی ما را به عهده داشت.برادرم شخصیت واقعا نمونه ای داشت.دروغ نمی گفت.هر گز برای منافعش به کسی التماس نمی کرد.زیر بار حرف زور نمی رفت.شاید من در عمرم اینگونه انسانه را تا ان زمان ندیده بودم.و یکی از الگوهایم همیشه او بود.با خودم می گفتم خدایا !!

من چقدر باید زحمت بکشم تا مثل برادرم بشم؟

اون از بدو تولدش اینگونه پاک و کاری و جوانمرد بود.ومن اما همیشه از کار کردن ها در می رفتم .و مسئولیت نمی پذیرفتم.برادرم جهانگیر در همدان با دقت ماهیانه 100 توامنی که پدرمان به ما می داد خرج می کرد.هر آخر هفته یک فیلم مناسب را انتخاب می کرد و ما با هم به سینما می رفتیم.و بیشترین مسئولیت هم در خانه به عهده او بود.اجاز نمی داد که با هر کسی من رفت و آمد داشته باشم. و بعد راهی تهران شدیم.در انجا هم برادرم مثل پدر م بود. و مواظب همه چیز.

برادرم در ریاضیات توانائی خاصی داشت.و من اما در ریاضیات خوب نبودم.اما در دبیرستان برادرم مرا هم عاشق ریاضیات کرد.ما همیشه فکر می کردیم که جهانگیر یک مهندس خواهد شد. اما خوب،خواست خداوند بر این بود که آرزوی پدرم برآورده گردد و برادرم  یک پزشک شود.

آن هم یک پزشک وظیفه شناس و معتمد.و دلسوز.و پاک سرشت. آری برادرم جهانگیر محمدی فرزند  حاج فتحعلی ،از معرفت و درستکاری پدرم بهره های بسیاربرده است.و همیشه با افتخار در همه جا از برادرم  به عنوان یکی از نادر انسانهای درست و باشرافت و بسیار پاک یاد می نمایم.

آری از قروه درجزین ،مردان و زنانی اینگونه رشته یافته و بر خاسته اند  و بر خواهند خاست. خداوند  به انسانهای مثل دکتر جهانگیر محمدی که می توانند برای نسل های کنونی الگو باشند توانائی و منزلت معنوی بیشتری بدهد .دیشب در میان صحبت هایمان برادرم گفت که پارسال در ملایر  به عنوان پزشک نمونه شناخته شده است. خیلی خوشحال شدم.و گفتم اگر پدرمان زنده بود چقدر خوشحال می شد.

گفتم برای فرزندانم شهریار و دلارا تلاشهای و یکرنگیها و مروت و انساندوستیهای برادرم را همیشه تعریف می کنم.و باز برای بچه هایم تعریف خواهم کرد که عمویشان پزشک نمونه شده است.بدون هیچ پارتی بازی و بدون هیچ چاپلوسی.تنها اعمال درستش و تعهد بالایش و ایمان به بشریتش و به عمل خیر ،و یاری خداوند متعال و لطف خداوند او را به این مقام رسانده است.

به قول یکی از اقوام عارفمان می گفت.دکتر جهانگیر هم با علمش و هم با ایمانش و هم با تمام وجود و قلبش طبابت می کند.او به درد دل انسانها گوش فرا می کرد.

خداوندا از تو سپاسگزارم که چنین پدر و مادری و چنین برداری به من اعطا نمودی. باشد که فرزندان ما هم از جهانگیر محمدی الگو بگیرند.نظم و  و شرافت  تعهد و درستکاری و تلاش و انساندوستی را پیشه خود سازند.

باشد که از قروه فرزندانی پاک سرشت و با خدا و باعلم وعمل دو باره ظهورنمایند.  و از قروه درجزین چشمه های علم ومعرفت بجوشند و به دشت های تشنه جاری شوند.



لینک
۱۳۸٦/٤/٦ - parviz mohammadi

   بر بام قروه درجزین   


سال 1368 بعد از چند سال دوری از وطن ،عاشقانه برگشته بودم به زادگاهم قروه درجزین.خانه ما پر از محبت پدر و مادر بود.و کوچه ها هنوز عطر عشق الهی را داشتند.بازار قروه گرم بود.برخی از بزرگان رخت سفر بسته بودند.باباحسن یا حسن بابو رفته بود.کسی که با او می شد تا آنسوی دیوار های خیال دست یازید.کسی که با او می شد انسان بودن را حس کرد.کسی که با او می شد مرد افکن ترین درد های فلسفه و جهانشناسی را بر سر کشید.کسی که با او می شد به آنسوی ترسها و یاسها راه یافت.و خدای عشق را دید.حسن بابو رفته بود.و پیامبر قربانعلی آن حکیم برزگر که بسیار سخن ها حکمت آمیز و حکمت آموز در سینه داشت، نیز  نزد خداوند خویش آن حکیم مطلق رفته بود.بسیاری از قروه مهاجرت کرده بودند.اما هنوز قروه درجزین روح داشت.و هنوز قروه درجزین فرزندان شوریده ای را می زائید.همیشه طبق عادتم که از چهارده سالگی در غربت زیسته بودم.وقتی به قروه می رسیدم تشنه و عاشقانه سوار بر موتو پدر می شدم و با موتو پدر در میان گندمزار ها و یونجه زار ها و در کوره راه ها می تاختم.و با خنک بر سر و رویم می زد و من مست و سر مست می گشتم.پدر مان ما را عاشق صحرا و عاشق آبادانی قروه بارمان اورده بود.و ما همیشه در اندیشه منزه بودن قروه در زشتی ها و رونق و تعالی قروه بودیم.با دوستان جوان در صحرا قدم می زدیم و طرح نو می افکندیم.دوستان جوانی که اندیشه های بلند داشتند و دلهای لبریز از ایمان.

و در این میان فرزند خواهر دومم ،بنام صالح معصومی  که در آن موقع حدود هشت سال سن داشت،از من در مورد تاریخ قروه و منطقه می پرسید.او از کودکی کنجکاو بود .و در خرابه به دنبال آثار گذشته گان می گشت.

من دلگرم و شاکر بودم.قروه درجزین داشته از نو متولد می گشت.هر چند بسیاری از بزرگان و وارسته گان به معبود خویش پیوسته بودند،اما،ظهور فرزندان عاشق و با ایمان و اندیشه ورز فردای الهی را از قروه دربرابر چشمانم ترسیم می ساخت.

یک روز با صالح فرزند هشت ساله خواهرم به باغ خان رفتیم.او خیلی از ویرانی این باغ و بنای ان تاسف میخورد. می گفت دائی!!یعنی یه روز میشه مردم قدر بناها ی تاریخی و قدر تاریخ خودشون رو بدونند؟

فردای آن روز صالح هشت ساله رفته بود و از خرابه های باغ خان یک نشان مسی یافته بود.آن را آورد و به من داد.این اثر تشکیل شده است از دو بیل کوچک به اندازه ده سانتیمتر که به صورت ضربدر به هم وصل هستند.و جنس آن از مس است.و به گمانم مربوط به سال 1341 سال اصلاحات عرض باشد.



شنیدن این سخنان از زبان یک پسر هشت ساله برای من عجیب بود.و از یک طرف به او آفرین می گفتم و از طرف دیگر نگرانش بودم. چرا که کودکی خودم در برابرم تجسم می یافت.  مدام در خرابه ها به دنبال آثار گذشته گان بودم.مدام در خیالم دنیای گذشته گان را به ترسیم می کشیدم.و می خواستم همه قصه های بزرگان را ثبت کنم.اما...

اما ،محیط آن زمانها نمی توانست این مسایل را به خوبی در یابد .و حتی خانواده هم سعی می کردند ذهن مرا از این مسایل دور سازند.و می گفتند که این گونه مسایل نان و آب نمی شود.

حالا پسر خواهر من،صالح قدم در راهی می گذاشت که من رفته بودم و جزء  نا آرامی ها تاسف خوردن ها چیزی برای خودم و خانواده ام به ارمفان نیاورده بودم. من به صالح افتخار می کردم.

او پدرش محمد اسمائیل معصومی بود.مردی پاک طینت و درستکار بود.محمد اسمائیل در بلند ترین نقطه قروه درجزین به دنیا آمده بود.پدرش مرحوم محمد ابراهیم معصوی بود که با هزاران زحمت خشت زده بود و خانه دلنشینی بر بالای قلعه ساخته بود.خانه خشتی با دربهای چوبی که به بالکن خاک سفید خورد باز می شد و بر تمامی قروه مسلط بود.و بام آنها جایگاه خوبی بود برای نشستن کبوتر ها.محمد ابراهیم از نسل دژبانها و یا قلعه بانها بود.جد او از روستای ایمان بوده است. در گذشته افراد اصیل و والا مقام را به قلعه بانی بر می گمردند.قلعه بان باید هم اصالت خانواده گی می داشت.هم باید مقام نظامی می داشت و هم مرد رزم و هم مرد حکمت می بود.ایمان و یا اومان شهرکی در میان شهر در گزین بوده است که یکی از مراکز عرفان و علم و ایمان بوده است و از آنجا مردان عارف و عاشق اهل بیت بسیاربرخاسته اند.جد محمد ابراهیم هفت برادر بوده اند که برای دژبانی انتخاب شده بودند.هم با ایمان بودند و هم درست کار و هم کاری.محمد ابراهیم  قرآن خوان بود و نیز هر صبح و ظهر و غروب بر بالای بام اذان می گفت.و این مهم را تا آخر عمرش ادامه داد.

همسر محمد ابراهیم،فاطمه خانم نام داشت.که به او هاتو می گفتند.هاتو زنی بود با شرف و با آبرو.از خانواده طاهری های کاج بود.پدرش سبد باف بود.چرا که در قدیم هم در کاج سبد می بافتند.و هاتو هم زنی بود مومن و درتکار  و بیآزار.همیشه تبسمی دلنشین بر لب داشت.

آری صالح معصومی از طرف پدر از ریشه نیکو بود و نیز مادر صالح ،یکی از بانوان پاک سرشت بود که از کودکی به هنر و خلاقیت های هنری علاقه نشان می داد.

برای صالح که قدم در مسیر تاریخ و هنر نهاده اند آرزوی موفقیت دارم.باشد که از عشق و علاقه به هنر و تاریخ بتواند برای خویش و خانواده اش بهره مادی و معنوی بدست آورد.

با صالح  و علی احدی  پسر خواهر سومم ،که اکنون مهندس راه و ساختمان است دو سال پیش چند روزی به سفر رفتیم.قروه وهمدان و ملایر و اراک و اصفهان و نائین و یزد  و در برگشت به قم به زیارت حضرت معصومه س رفتیم.اغلب به هنگام آمدن به ایران به زیارت حضرت معصومه س می روم.

در قم به خدمت محقق جوان ونویسنده خوب و شگفتی آفرین قروه ای رسیدیم.آقا محمد پسر عمه صالح.محمد دیپلمش را نگرفته است.اما کتابی در باره تاریخ قم نوشته است که به نظر بنده می تواند به عنوان پایان نامه دکترا پذیرفته شود. با او هم از تاریخ قم و بعد از تاریخ منطقه درگزین و قروه و اومان وسایان و..سخن ها گفتیم.

چند روز پیش صالح رفته بود قروه عکس ارزشمندی گرفته و زحمت کشیده برای بنده فرستاده است.خداوند متعال پشتیبانش باشد. انشالله عشق و پی گیری های او به بار بنشیند.


آن خانه ای که دیگر نه بامی دارد و نه پنجره های خندانی و نه بوی نان تازه ای از ان در فضای قروه می پیچد و نه کبوتری بر آن می نشیند و نه کسی بر بام آن اذان می دهد.آن خانه زمانی بر بلندترین نقطه قروه واقع گشته بود.بخشی از قلعه قدیمی قروه بود. و برجی در کنار آن قرار داشت.


باشد که در اندیشه هر جوانی قلعه ای از معرفت و عشق الهی باشد.که ب بام دلهاشان کبوتر معرفت الهی بنشیند. با شد که بر بلندترین نقطه خیالمان اذان دوستی را سر دهیم.

همانگونه که امروز دوستی از دیار پیامبر قربانعلی و از دیار محمد ابراهیم معصومی مرا صدا به آواز معرفت صدا کرد.

چقدر خدایرا شاکرم که یاران اندیشه ورز و جوانان شوریده و اهل ایمان و خلاقیت  در راهند و هستند.ما قروه ایها همدیگر را از بام دلهامان صدا می کنیم.

ما قروه ایها بر بام بلند خیالمان خدا را آواز می دهیم. و دو باره کبوتران عشق و مروت را به بام دلهامان دعوت می کنیم.ما نمی میریم.چون اهل عشقیم.چون با خدا هستیم و از عشق معشوقمان مستیم. ما هستیم.
من و صالح معصومی .اصفهان 1384


انشالله در نوشته بعدی از تصاویر ارزشمند دیگر خواهر زاده شوریده ام بهره خواهم جست و خواهم نوشت.

به همه عزیرانی که برای الهی ساختن قروه درجزین می اندیشند خالصانه ادای احترام دارم.



لینک
۱۳۸٦/٤/٥ - parviz mohammadi

   دو کولی عاشق   

خیلی خیلی روُون حرف می زد.همش می خندید.انگار دنیا در نظرش همه شادمانی و شوخی و طنز بود.انگار با هیچ کس کدورتی نداره.

چهره اش مثل هندیها بود.لباس بسیار ساده بر تن کرده بود.وارد گالری که شدند دمپائیهاشون رو در اوردند.دختری که با هاش بود.چشمانش از شادی می درخشید.هر دو سازی بر دست داشتند.جوان گیتاری داشت و دختر تنپوئی.

خیلی با ادب و با نزاکت بودند.

به من که نگاه کرد.گفت که من تو رو میشناسم.!

اما من اونو بخاطر نمی آوردم.

پرسیدم کجا با هم آشنا شدیم.گفت در عالم دیگه.!من خندیدم و او هم خندید.گفتم شوخی می کنی  من تا حالا به عالم دیگه قدم نگذاشته ام.!!

صحبت را عوض کرد.با دیدن تار و دف.با شادمانی  از من پرسیدند که می تونند اونا رو به دستشون بگیرند؟

گفتم آره.

پسر تار به دست گرفت گفت که چقدر ساز قشنگیه!

دستانش رو سیمهای تار کشیده شد.نغمه آشنائی می زد.و دختر هم تنپو رو بر دست گرفت.این نغمه رو من یه جائی شنیده بودم.شاید نغمه دوران کودکیم بود.!

من هم دف رو بدستم گرفتم.هر دو چشمهاشون بسته بودند.و من با دف با اونها همراهی کردم.

این آهنگ خیلی آشنا بود.من هم با دف با آهنگ راهی شدم.

آره.این آهنگ را در دوران کودکی و نوجوانی خیلی شنیده بودم.این آهنگ منو به  کوچه های کودکیم می برد.

یک باره من شروع کردم به خواندن .

بو داغدا مارال گزر

ال ایاقون داش ازر

من یارا نئیله میشم

یار مندن کنار گزر!


خودم را در صحرا می دیدم.یک غروب بود.من و بردارم و عمویم  برای آوردن شبدر به صحرای میلاجرد رفته بودیم.نسیم خنک شبانگاهی در خرداد ماه و رفص گندمزارها و آواز قازالاق ها وبلدرچین ها و نغمه های بلبلان هفت رنگ.بوی شبدر  و صمیمیت و شادمانی بزرگران.

و دوستی و اخوت من و عمویم و برادرم.و احساس شگفت بیدار ی عشق در وجودمان،و نیز صدای آواز ترکی برزگران در من یک حسی را بر انگیخته بود. حس شگفت متعلق به عشق بودن. حس غریب سوختن . ومن با خودم می خواندم....

در این باغ    آهو  خرامان  می گردد
پاهای نازکش را سنگ می آزارد

مگر من چه  بدی  به یارم کرده ام !

که یارم از من دور می گردد؟!!

..خیلی عجیب بود.این ها چگونه این آهنگ  را بلد بودند.؟

و آنها هم متعجب شده بودند که چگونه من دارم با آهنگ آنها می نوازم و می خوانم.

هر سه مبهوت گشته بودیم.از انها پرسیدم که آیا این آهنگ را قبلا شنیده بودید؟

آنها گفتند که نه ما همین جوری زدیم.خودمون هم نمیدونیم که چه اهنگی زدیم.


آنهااز من پرسیدند ،و تو چگونه؟ً

گفتم که این آهنگ ترکیه.ومن در دوران کودکیم و نوجوانیم این آهنگ را خیلی می شنیدم.و می خواندم.

دختر جوان که چهره اش و چشمانش از صمیمیت و پاکی می درخشید،نگاه عمیقی به من انداخت.

گفت،تو خیلی تنها و گرفته ای.

انگار یه کسی را و یه چیز خیلی با ارزش را گم کرده ای؟

گفتم نه.

با تبسم گفت،آتش دلت منو  سوزوند!

نفهمیدم منظورش چیه.!؟

نامزد ش خندید ،گفت من هم این اتش درد تو حس کردم.










رفته بودم  به یه جای خیلی دور.


می گفتند اونجا می تونی به آرزوهات برسی.اونجا می تونی عشق گم شده ات را پیدا کنی.آخه من خیلی تنها بودم.خیلی.سالها بود که هر جا که نشونی از سرزمین آرزوها به من می دادند،من کوله بارمو می بستم و راهی می شدم.
 

اما هر جا که میرفتم پرنده آرزوهام رو در قفس می دیدم.


لینک
۱۳۸٦/٤/۳ - parviz mohammadi