آن زن نامش بنده خدا بود   


نامش بوُژنا است.به زبان بوسنیائی و به زبان کرواسی یعنی متعلق به خداوند و یا مخلوق خدا ونیز یعنی بنده خدا.

چهل و سه سال سن دارد.اهل کشور کرواسی است.می گوید از کودکی دوست داشتم به مردم وبه بچه ها کمک نمایم. بوژنا می گوید که کودکیش به آرامی گذشته است.اما همیشه به دنبال ناشناخته ها می گشته است.و برای همین خانواده اش همیشه نگرانش بودند.در رشته طراحی هنر تحصیل کرده است . ونقاش و طراخ است.و اغلب در کشور های مختلف نمایشگاهی از کارهایش بر گزار می کند.

بوژنا اینگونه سخنانش را ادامه می دهد ،دانشکده را تمام کرده بودم.و فصل بهار بود و من جوان بودم پر از احساسات بکر و پر از عشق .آرزوهای بزرگی داشتم.و می خواستم یکی از طراحان بزرگ جهان بشوم.اما یک اتفاق باعث گشت من زندگیم دگرگون گردد.من بیمار شدم.و دیگر نمی توانستم راه بروم.شش سال در خانه ماندم.اما دستانم خوب کار می کردند.و من تسلیم دردها و تسلیم بیماری نشدم.مدام نقاشی و طراحی می کردم.یک روز بهاری با درد بسیار بیدار شدم.و مادرم امد و پنجره اتاق مرا باز کرد.و من دردم را از مادرم پنهان می کردم وهر چند مادرم از چشمانم دردهای مرا می خواند.مادرم آمد در کنار من و به من نگاه کرد و من تبسمی کردم.مادرم مرا در آغوش کرفت و اشک ریخت.یک باره احساس کردم که در وجودم یک روشنائی و یک گرمای مطلوبی ایجاد گشت.احساس کردم دردهایم دارند کم می شوند.دست مادرم را فشردم و از او تشکر کردم.

گفتم مادر نگران نباش من خوبم و من بهتر خواهم شد.مادر بسوه ای بر پیشانیم زد و با تبسمی ناباورانه گفت ،می دونم دختر. می دونم.

از آن روز به بعد من احساس کردم که حالم دارد خوب می شود.و در طی چند ماه کم کم حالم بهبود یافت.پزشکان و اطرافیان همه دچار حیرت شده بودند.

از آن پس تصمیم گرفتم که بیشتر وقت خود را صرف کمک به دیگران نمایم.در باره همه ادیان مطالعه کرده ام.و به نظر من همه ادیان ریشه شان یکی است. وهمه ادیان ما را به انساندوستی و خدا پرستی دعوت می نمایند.

بوژنا،با خنده و با شور و شوق سخن می گفت. و در عین حال می گفت که نقوش و رنگهای هنر ایرانی و فضای گالری او را شوریده تر ساخته است.دیوان حافظ رویرویمان بود.آن را برداشت و گفت این چه کتابی است؟چقدر زیبا نوشته شده است. در باره حافظ برایش گفتم.

و ترجمه دیوان حافظ را که چند سال قبل من و دوستم ترجمه ومنتشر ساخته بودیم را به او دادم.او سر از پا نمی شناخت.

امروز بعد از ظهر آمد.گفت حافظ خیلی انسان عجیبی است و دیوانش یک شگفتی است.می گفت که دیشب تا صبح بیداربوده است.وچرا که یک صفحه از ان راباز کرده و آن را خوانده است.ودقیقا حال و هوای او را حافظ بیان داشته . و او سعی کرده است که به هفت صد سال پیش برود و تا دنیای حافظ را درک نماید.با هم رفتیم به خانه دوستم که حافظ را با هم منتشر ساخته ایم.

دوست من یک دنیا پاکی و معرفت است. چندین کتاب نوشته ومنتشر کرده است. و نقاشیهایش هم اعجاب بر انگیز است.

همسر ش هم یک فرشته است.یک خانم آمریکائی که سالهاست مسلمان شده است. و سعادت و خوشبختی خویش را در اسلام یا فته است.. زن و مرد نگاهشان نورانی است.با کمترین امکانات زندگی می کنند.دور از همه غیل و غالها.دوست نویسنده ام داشت برای خودش با سوذن پیر هن می دوخت.

بو ژنا از دیدن این زن ومرد وارسته،پر از احساس های آسمانی شده بود. ومن مدام در دلم خدا را شکر می کردم.چندین ساعت در خانه دوست بودیم.موسیقی ایرانی بود.و کتاب های دوست.و احساس های مقدس با خدا بودند.

در باز گشت من شوریده گشته بودم.با خودم گفتم خدایا مرا این غروب با انسان نیدلی رویرویم ساز .و گفتم خدایا مرا به نیکوئی ها فرا خوان.
وقتی به گالری برگشتم فضای تاریخی و بزرگ گالری که با فرشها و گلیم ها و هنر های دستی ایرانی آراسته است،جلوه ای خاص داشت. مسافرین خارجی زیادی بودند.و محوطه پر بود.دیدم در بخشی از گالری یک خانم میانسال با لباسی به رنگ سبز نشسته است. با یک خانم میانسال دیگر.او خانم شهربانو بود.
خانم ایرانی الاصل که از کودکی در آلمان بوده است.اما اصالت ایرانیش را حفظ نموده است. و سالهاست به مردم بوسنی خدمت می کند.درستکار و با وقار و با خانواده.و آن یکی خانم بوسنیئی بود.از یک خانواده روحانی اصیل.و نورانی.عاشق ایران.می گفت در گالری شما احساس می کنم در میان هنر هزاران سال ایران پرواز می کنم و جوان می شوم.و خوشبخت.با هم از مولانا و حافظ و سعدی و خیام گفتیم.شهربان چه دل انگیز اشعار حافظ را می خواند.و برای آن خانم بوسنیئی فال گرفتم.و آنخانم چقدر خوشنود گشت.و او گفت من به مسلمان بودن خویش افتخار می نم.چرا که فرهنگ و هنر ایرانیو اسلامی را تعالی بخش و انسان ساز می بینم.

و حالا هم که داشتم این متن را می نوشتم ،یک گروه از شهر قونیه ترکیه آمدند.شهردار قونیه و مرکز مولانا شناسی قونیه.و عده ای دیگر.با هم دف زدیم.و از مولانا خواندیم.حالا ساعت 40دقیقه از نیمه شب گذشته است.من در گالری هستم.کم کم مردم به خانه شان می روند. فضای گالری را سکوت فرا می گیرد. اما من در دلم نغمه های دل انگیز ایمان و همدلی طنین دارند.

به بوژنا و به ایمانش و راهش می اندیشم.

به آن دوست عارفم و همسر قانع و با دینش می اندیشم.

به کتابها نوشته شده توسط آنهاو نقاشیهایشان که هر کدام دینای پاک معنویت را به نمایش می گذارند.

شهربانو می گفت من فردا می روم به زیارتگاه بونیائی ها که حاجی بوسنیائی

شوم.




لینک
۱۳۸٦/۳/۱٢ - parviz mohammadi

   رزن و یا درگزین باستانی در گذر گاه تاریخ (قسمت اول)   

شهرستان رزن بخشی از منطقه باستانی درگزین می باشد که در 80 کیلومتری شمال شرق همدان قرار دارد.این منطقه از دیر باز مورد توجه بوده است.چرا که در مسیر فرهنگها و تمدنهای شرق و غرب قرار داشته است.و نیز منطقه درگزین باستان و یا رزن کنونی به خاطر نزدیکی به یکی از مراکز مهم فرهنگی و تمدن بشری یعنی بین النهرین  که خاستگاه تمدن بشریش نامیده اند،جائی که تاریخ کتابت از آنجا آغاز گشته است،همیسشه به علم و ادب در این منطقه اهمیت داده می شده است.

و نیز به خاطر قرار گرفتن منطقه درگزین در نزدیکی یکی از مراکز مهم تمدن شرق و غرب یعنی  ماد ها که مرکزشان هگمتانه بوده است،در 2700 سال پیش نیز این منطقه اهمیت ویژه ای داشته است. ودر دوره هخامنشیان هم که تمدن پر شکوه آن تا بخش مهمی از جهان آن زمان گسترش داشت،منطقه رزن و یا درگزین به خاطر قرار داشتن در بطن دیار مادری کوروش کبیر و نیز قرار داشتن پایتخت تابستانی هخامنشیان در این منطقه،این منطقه جایگاه ویژه ای داشت.

و جود تپه های باستانی بیشمار که متاسفانه بسیاری از انها توسط مردم ناآگاه پریشان و زخمی و حتی نابود گشته اند،گواه بر این است که این منطقه به خاطر موقعیت جغرافیانی و طبیعی و سیاسی محل استقرار تمدنها و اقوام و طوایف مختلف بوده است.

بنا به قول استاد بزرگوار جناب آقای دکتر پرویز اذکائی قراگوزلو  یکی از محققان ارزشمند ،نام درگزین  برگرفته از نام دارا گرد ویا داراکرت می باشد .یعنی شهری که توسط دارا  بنا شده است.ایشان می فرماید: نظر ما این است که شاخه ای از طایفه یا قبیله پارتی که بومگاه ایشان ناحیت درگز (داراکت)خراسان بوده.و پس از رسیدن به سرزمین ماد در جائی نشین گرفتند که سپس آنجا را بنام عشیرتی یا نسبت مکانی ایشان «دره گزین»نام گرفت.وجه تسمیه «درجزین»سمنان نیز بر این مبنا می باشد.

البته نظری که بنده از سالها قبل یعنی از سال 1353هجری شمسی در مورد درگزین داشته ام،منطبق با نظر استاد بزرگوار آقای دکتر اذکائی قراگوزلو بوده است.اما به نظر می رسد که ممکن است که «ین»پسوندی باشد که بر درگز علیا و سفلی اتلاق می گردد.مانند نام دولوجردین که از دولوجرد و یا دولوگرد بالائی و پائینی تشکیل یافته است.به هر حال هنوز علم درگزین شناسی بسیار جوان است.شاید در آینده با کاوشهای علمی به مدارک و اسناد تازه دست یافت که ما را به دنیای گذشته منطقه درگزین ببرد و  .و نکات پنهان بسیایر را برای ما آشکار سازد.

ما در گزینی ها از کجا آمده ایم؟

ما که هستیم؟

ازچه فرهنگها و از  چه اندیشه ها و چه نژاد هائی  و از چه ادیانی شخصیت کنونی ما و فرهنگ کنونی ما شکل گرفته است؟

اهالی درگزین و یا رزن کنونی چه ویژگیهای مثبتی دارند؟

همانگونه که گفته شد،منطقه درگزین باستان و یا رزن کنونی در مسیر تمدنها و فرهنگهای مختلف بوده است.و برای همین مردم این منطقه ویژه گیهای خاص خویش را دارند.

بخصوص اینکه یکی از شاخه های مهم راه ابریشم که از چین و هند تا به غرب  امتداد داشت. از منطقه درگزین می گذشت.و مردم درگزین از دیر باز با مردمان و فرهنگهای مردم کشور های مختلف در ارتباط بوده اند.و در این ارتباط از هر قومی و مردمی علمی و فرهنگی را می اموختند و نیز بر عکس به مردمان دیگر و فرهنگهای دیگر هم تاثیر می گذاشتند.

در بخش های دیگر بنده سعی خواهم کرد به طور خلاصه تا آنجا که بزاعت ام اجازه می دهد ،به ارتباطات فرهنگها در منطقه رزن بپردازم. تا بلکه از این راه بتوان با شناخت بهتر خویش،آینده ای خوب و الهی و انسانی برای خویش بسازیم.با الهام از گذشته گانمان و با الهام و پیروی از کتاب آسمانیمان و دین مان،منطقه بسازیم ،که عطر الهی در آن همیشه بپیچد و انسانها عالم و با ایمان و وارسته باشند.و نام منطقه رزن در جهان به نیکی به درخشد.


لینک
۱۳۸٦/۳/٩ - parviz mohammadi

   نامی که خواهد درخشید. علامعلی خان قراگوزلو ، آخرین خان قروه درجزین   


از نیمه شب مدتی گذشته است.آسمان را نگاه می کنم ،ماه چه زیبا می درخشد.و خنکای رودخانه ای که از نزدیک ما می گذرد و نیز خنکای درختان انبوه پرشاخه وبرگ و جنگل ها،جسم و جانم را آرامش می بخشند.روز یکشنبه تلخ وشیرینی داشتم.با عزیزانم صحبت نمودم.و اما یک خبر که توسط دوست وارسته و همدیاری خبرنگارم جناب اقای محمد طاهری،برای بنده نوشته شده بود.اندیشه و روحم را بال بخشید و امیدهای بسیاری رادر  دل من زنده ساخت.ایشان نوشته بودند. که آخرین خان والامقام قروه درجزین ،جناب آقای غلامعلی خان قراگولو،باغ و قلعه بزرگ خویش را به اموزش عالی بخشیده است. و قرار است در ان باغ دانشگاه و هنرستان ساخته شود.از شادی و شوق دست به دعا بر داشتم و خداوند متعال را شکر نمودم.و برای طایفه بزرگ و جلیل قرارگوزلو که نقش بسیار مهمی در حفظ کیان کشور و در گسترش عشق به اهل بیت و گسترش علم و ادب ،داشته اند،دعا کردم.

بنده در نوشته های پیشینم به نقش مهم طایفه با شکوه قراگوزلو ها در دوره های مختلف تاریخی از حدود هشت صد سال پیش تا کنون اشاره نموده ام.
آنگونه که از نو شته های تاریخی بر می آید،قراگوزلوها دوازده تیره و قبیله و ایماق و طایفه عظیمی بودند که در شامات ساکن بودند.آنا به رشادت و شجاعت و سخاوت مشهور بودند.این دوازده طایفه در زمان تیمور و برای حفظ  سرزمین ایران و کیان اسلام به دستور تیمور خان  و در رکاب ایشان به منطقه درگزین امدند. وهمانگونه که پیش از این به عرض رسیده است.منطقه در گزین  در ان زمان شامل بخش مهمی از مناطق همدان می گشت. وبنا به قول مرحوم میرزا ابولقاسم ابن میرزامحمد منجم  وهنده ای سردرودی ،که به معلم ثالث مشهور بودند.،زمانی منطقه درگزین همدان نامیده  می شد.و زمانی درگزین شامل بخش هانی از رو ستاهای استان مرکزی  از جمله  وفس و کمیجان نوبران و غرق آباد و یاتان وسامان و قارلیق و بخش مهمی از کوه های خرقان و منطقه سردرو و اوج و آبگرم و ..می شده است.

مرحوم میرزا ابولقاسم ابن محمد منجم وهنده ای سردرودی در مورد مهاجرت و سکونت طایفه جلیل قراگوزلو در منطقه درگزین  می فرمایند،.

ندما و وزرای تیمور عرض نمودند که خوب است که مقرر فرمایند این دوازده ایماق را نیز از این بلدان،یعنی از شامات،کوچ داده به ایران بروند و در انجا به حفظ و حراست هر ولایتی که سزاوار دانند ،مامور فرمایند.که براستی و دوستی از عهده بر می آیند.این عرض برای مبارک پسند امده فرمان جهان مطاع صادر گردید.که این ایل جلیل قراگوزلو در رکاب ظفر انتساب به ایران امده ،ساگن گردند.

و همیشه اوقات خویش را در رکاب هر یک از سلاطین به جانبازی به سر برده اند.و همیشه معززا و محترما بنوازشات شاهانه ایام گذرانیده اند.به جهت اینکه هوای همدان معتدل و به جهت کشت  و مزارع و مراتع از ولایت دیگر بهتر دانسته اند.،در بیرون شهر بلوکی که در سردرود و درجزین که قدیم و لایت همدان در انجا بوده است.هر گاه در سند و حجتی و یا کتابی از قدیم به اسم درگزین مشاهده فرمایند،غرض از شهر همدان بوده.نه این شهر همدان که الان در دامان الوند است.که مربوط به اروند است.به جهت اینکه اروند ابن نوح در قلعه آن کوه مدفون است.

اینجانب قبلا نیز بر اساس برخی از نوشته های تاریخی به این موضوع اشاره نموده بودم که گویا در قدیم منظور از همدان همان منطقه درگزین بوده است.هر چند که در  یاقوت حموی در معجم البلدان ،درگزین را جزئی از اقلیم اعلم می داند.و وابوالقاسم ناصر ابن علی الدرکزینی و زیر سلطان محمود ابن السلطان محمدالسلجوقی را به درگزین نسبت می دهد. و در همان دوره ما شاهد این هستیم که از منطقه درگزین پنج وزیر بر می خیزد. و این مهم به ما نشان میدهد که از قرنها قبل منطقه درگزین از نظر فرهنگی و علمی و سیاسی شرایطی را داشته است که باعث می گذشته است که در این منطقه مردمی کاردان و سیاستمدار و با تدبیر رشد یافته و ببالند و پادشاهان هم بر اساس معیار های خویش وزرای خویش را از این منطقه بر می گزیده اند.

اما نکته حائز اهمیت تر   ایه است که از منطقه درگزین از ان دوره تا دوره پهلوی وزرا ی بسیاری بر خاسته اند.

و در دوره قاجار قراگوزلو ها نقش اساسی و  مهمی را در حکومت داشتند.بعضا از بزرگان این طایفه با شاهزادگان قاجار وصلت نموده ند.از جمله علی خان نصرت الملک دختر فتحعلی شاه را به همسری گرفت و در باره مراسم عروسی هنز هم داستانهای شگفتی نسل به نسل نقل می گردد. که چقدر این عروسی با شکوه برگزار گشته بوده است.

امیر افخم جد بزرگ غلامعلی خان قراگوزلو آخرین خان قروه درجزین نیز دختر مظفرالدین شاه به عقد فرزند خود در اورد.

حسام الملک .

حسین خان حسامالملک والی کرمانشاه وهمدان بود.او مشهور به امیر بزرگ بود.فرزند نصرت الملک قراگوزلو بود.که مادرش شاهزاده خانم بودند.نصرت الملم همچو پدر خویش مرحوم رستم خان قراگوزلو مردی دلاور و رشید بودند و در بسیاری از جنگها با دشمنان ایران شرکت داشته اند.و در همه این نبرد ها از خود دلاوریها و رشادتهای بسیار نشان داده بودند.در واقعه جنگ ایران و انگلس در بوشهر با انگلیسی ها وارد جنگ شده و آنان را چندین بار وادار به عقب نشینی نمود.

مادر نصرت ملک و یا همسر علی خان قراگوزلو که دختر فتحعلی شاه بودند.بانوئی بودند نیکو کار و اهل شعر و ادب و به مکه مکرمه مشرف گشته بود. و تقریبا هر سال به زیارت عتبات عالیه مشسرف می گشتند. اصولا قراگوزلو ها ارادات خاصی به اعمه اطهار داشتند و و بیشتر بزرگان قراگوزلوها در جوار بارگاه مبارک امام حسین ع و یا حضرت علی ع سلام آرمیده اند. و در کربلای معلا و نجف اشرف قراگوزلو ها مزارگاه ویژه خود را داشته اند که همیشه یک خدمت کار و یک قاری قرآن در انجا مشغرل به خدمت و قراعت قرآن بودند.
حسین خان حسامالملک فرزند علی خان ابن رستم خان قراگوزلو از طرف پدری به طایفه عارف بزرک مجذوبعلی شاه  گبوتر آهنگی که یکی از عرفا و علمای مشهور زمان خویش بود تعلق داشتند و از طرف مادری هم به خاقان مغفور فتحعلی شاه. و برای همین حسام الملک هم در علم و و هم در دین و عرفان و نیز در ودلاوری و اصالت ویژه گی های منحصر به فردی داشتند.

امیر افخم..

امیر افخم و یا حسام الملک دوم،نامش زین العابدین بود و لقبش امیر افخم. معمرین و بزرگان قروه هنز هم نام امیر افخم را با افتخار به زبان می اورند.ایمر افخم مردی بزرگ منش و سخاوتنمد و گشاده دست بود.در زمان ایشان بسیاری از طایفه قراگوزلو از منطقه درگزین بابانظر و دمق به نزدیکی همدان یعنی شورین کنونی مهاجرت نموند. و در انجا شهری را بنا نمدند که اعتبار و منزلت ویژه ای یافت.که شاهزاده خانمها را در خود جای داد.شورین کنونی بنا به قولی تا زمان امیر افخم ویران بوده است. و گروهی از ارمنی ها در کنار چمه های انجا با چادر نشینی و دامداری گذران زندگی می کردند. که در زمان امیر افخم بزرگان قراگوزلو کاخها و قلعه های با شکوهی هر کدام برای خویش ساختند.

امیر افخم دختر مظفرالدین شاه  به نام قمرالسلطنه را برای پسرش خواستگاری نمود. نام پسر امیر افخم ،احتشام الملک بود. امر افخم دختر پادشاه را با جلال و شکوه کم نظیری به شورین آورد.

برخی از بزرگان قراگوزلو...
بهائ الملک در سال حدود 1303 عهده دار وزارت دارائی بود. و در سال 1335 هجری در کابینه قوام السلطنه به وزارت دادگستری منصوب گشت.

ایشان یکی از نویسندگان و مترجمان زبر دست بودند که یکی از کارهای ایشان ترجمه اثری از مونتسکیو می باشد بنام بلندی و پستی و یا فراز و نشیب کار رومینا است.

حسینعلی فرمند قراگوزلو ملقب به ضیاء الملک دوم.ایشان در سال 1330 دو نوبت به وزارت کشاورزی منصوب گشت.

اعتمادالدوله...

اعتمادالدوله قراگوزلو فرزند بهاءالملک دوم که از رجال معروف بودند،در سال 1308 به وزارت فرهنگ منصوب گشت.  در دوره ایشان قانون اعزام دانشجر به جارج به تصویب رسید.و 400 نفر دانشجر به کشورهای اروپائی اغعزام نمود.

اعتمادالسلطنه مردی تحصیل کرده بود.ایشان به زبانهای فرانسوی انگلیسی و روسی تبحر داشت.


ناصرالملک...

ابولقاسم  ناصرالملک قراگوزلو،در سال 1275 هجری قمری تو لد یافت. او پس از طی نمودن مراحل تحصیل در علم دینی و مدرن. در دانشگاه اکسفورد تحصیلات خود را به پایان رساند و از امپراطوری انگلستان نشان بالای علمی دریافت نمود.ایشان چندین اثر مهم از انگلیسی به فارسی ترجمه نموده اند. و در سال 1325 حدودا 100 سال قبل در آغاز مشروطیت به مقام نخست وزیری منصوب گشت.

آنچه که آمد جزء بسیار کوچکی است از طایفه بزرگ و ارزشمند قراگوزلو.امید است بزرگان و وارسته گان این طایفه از جمله استاد بزرگوارم دکتر پرویز قراگوزلو و دکتر فرهمند قراگوزلو و بسیاری از سروران دیگر قراگوزلو هر کدام به نوعی به این مهم بپردازند.

اینجانب در سال 1371 با جناب آقای غلامعلی خان قراگوزلو آخرین خان قروه درجزین تماس گرفتم. به ایشان عرض کردم که سالهاست در مورد منطقه درگزین تحقیق می کنم. و تاریخ منطقه درگزین حدود هفت صدسال با قراگوزلو ها مرتبط گشته است. و از ایشان به عنوان آخرین خان قروه خواستم که زمان ملاقاتی به بنده بدهند . اما ایشان فرمودند که بهتر با جناب آقای علی امری قراگوزلو تماس بگیرم.چرا که آقای علی امیری قراگوز اطلاعات بسیاری در مورد تاریخ قراگوزلو دارند.و بدینگونه آشنائی بنده بااستاد بزرگوار و مرد وارسته و شریف آقای ا علی امیری  قراگوزلو،آغاز گشت.از محضر ایشان بسیار بهره جسته ام.و همیشه دعاگویشان هستم.

دیروز 5 فروردین 1386 با ایشان تماس گرفتم. و عرض ادب و عرض ارادت خدمتشان نمودم.و احوال جناب آقای غلامعلی خان قراگوزلو را از ایشان جو یا شدم.ایشان فرمودند که خان قراگوزلو متاسفانه بیمار هسند.خداوند ایشان را شفا دهاد.و ایشان را در هر دو جهان مرتبه معنوی ببخشد.از دوست شریفم جناب آقای محمد طاهری بسیار سپاسگزارم که خبر خوشی را به بنده دادند. امید است که حق تعالی نسل جوان منطقه درگزین را در جهت علم و معنویت و معرفت و دین و ایمان روز به روز به مراحل بالائی برساند.

از هنرمند جوان و همدیارم جناب آقای ابولفضل نوشاد عکاس و نوازنده گیتار به خاطر قرار دادن چند عکس منحصر به فرد از میدان قدیمی قروه  و قلعه قدیمی قروه درجزین در وبلاگ خویش ،بسیار بسیار سپاسگزارم. و از نویسند ه و محقق جوان آقای امیر قمری مجمد به خاطر نوشتن مطلبی در باره قلعه قروه درجزین قدردانی می نمایم.




لینک
۱۳۸٦/۳/٧ - parviz mohammadi

   عطر خوش معرفت   

پییر  دیروز آمده بود.یک معلم و روزنامه نگار و فیلسوف .او نمیه اش آلمانی است و نیمه اش فرانسوی. نیمه اش مسیحی است و نیمه اش یهودی.اما می گوید عطر خوش انسانیت و معرفت مسلمانان بوسنی سالهاست او را مدهوش می نماید.

پییر  همسرش یک استا دانشگاه است که اهل کشور چین است.و  تنها یک فرزند دارند کهدر رشته معاماری در پاریس مشغول به تحصیل می باشد.

پییر  ادبیات فرانسه  خوانده است .و بعد فوق لیسانس علو تربیتی و روانشناسی به پایان رسانده و  در نهایت  دکترای فلسفه  از دانشکاه برلن از آلمان گرفته است. حدود سی سال تدریس نموده است.و ضمن تدریس به عنوان روزنامه نگار برای نشریات مختلف ،در باره تعلیم و تربیت و در باره ساختن  جامعه خوشبخت  مقالات و مطالب گوناگونی نوشته است. در حدود 40 سال پیش وطزمانی که او 15 سال سن داشته همراه با عده اسی از دوستانش برای گردش و کوه نوردی به بوسنی می آید.

پییر می گوید ،شگفتی و زیبائی طبیعت بوسنی و بناهای تاریخی و فرهنگ جالب مردم بوسنی و مهمان نوازی و انساندوستی مردم بوسنی ،در همان لحظات اول او را شیفته خود کرده بودند.

می گوید در آن زمان با یک خانواده مسلمان بوسنیائی آشنا شدم .این اشنائی به صورت یک دوستی نزدیک خانوادگی در امد.به طوری خانواده من تابستانها می امدند و در نزد خانواده بوسنیائی می ماندند. و خانواده بوسنیائی هم اغلب به نزد ما در فرانسه می آمدند.پدر خانواده نامش حامدو یعنی حمدالله بود.یک معلم  باشرف و با سواد و انساندوست.و آنها یک پسر داشتند که هم سن و سال من بود.نام پسر شان علی بود.علی واقعا پسر باهوش و مهربان و فوق العاده فعال بود.من و علی به معلمی خیلی علاقه داشتیم.چون هم پدر علی معلم بود و هم پدر و مادر من.من به مدرسه معلمی رفتم و علی هم در بوسنی به مدرسه معلمی رفت.و در 20 سالگی هر دو معلم شدیم.من اهل نوشتن بودم.و از زمان مدرسه برای روزنامه دیواری مدرسه مان شعر و مقاله می نوشتم.علی بیشتر به موسیقی علاقه داشت.و برای ما همیشه آکاردئون می نواخت .چون مادر علی هم به موسیقی علاقه داشت و پیانو می نواخت و صدای خوبی هم داشت.در ضمن تدریس وارد دانشکده ادبیات شدم .و علی هم آمد به فرانسه در نزد ما ماند و در رشته حقوق  مشغول به تحصیل شد.

علی مثل برادر من بود. حتی گاهی پدر و مادرم بیشتر از من به او توجه می کردند.بالاخره علی دکترای حقوقش را گرفت. وبه بوسنی برگشت.و به عنوان یکی از حقوقدانان مطرح بوسنی شد.و با یک خانم خوب ازدواج کرد.خانمش معلم بود.و ما هر سال حداقل یک بار همدیگر را می دیدیم.

جنگ در بوسنی آغاز شد.من آرام و قرار نداشتم.به دینبال این بودم که از طرف روزنامه به عنوان خبر نگار به بوسنی بیایم.سارایو در محاصره بود .و مردم زیر حملات بی امان دشمن.مردم هیچ سلاحی برای دفاع از خویش نداشتند.تناه و بی کس.و پیرامونشان همه دشمن.دشمنانی که تا دیروه با هم همسایه و حتی فامیل بودند.نمی توانستم با علی و خانواده اش تماس داشته باشم.

یک روز در خانه داشتم آب می خوردم.یک بار احساس کردم که علی را می بینم و یک باره احساس کردم که ضربه محکیم بر من خورد.لیوان از دست من افتاد.و من داد زدم علی را زدند.همسر سراسیمه شد.به دکتر تلفن کردند.اما من هواسم سر جایش بود. و تنها علی را صدا می کردم.به هر بد بختی بود از طریق سازمان ملل و کمک نیروهای فرانسوی از طریق جنگل ها در طی چندین روز پیاده به سارایو آمدم. آری علی زده بودند.آنهم وقتی که داشته به یک دختر بچه مجروح کمک می کرده.از پشت او را زده بودند.من با سختی فروان همسر و دو فرزند علی را از سارایو خارج کردم.و آنها باهمسرم و فرزندم در فرانسه نزد ما ماندند. من به سارایو برگشتم.و در طی جنگ در سارایو بودم .و می نوشتم.روزنامه نگار بودم.و جنگ  تمام شد.حالا بچه های علی بزطرگ شده اند. درسهایشان را در فرانسه خواندند.و اکنون هر کدام  به شغلی مشغولند.دختر علی یک وکیل است. و پسر علی یک معلم.

من اما هنوز به دنبال علی هستم.به دنبال اندیشه های او.علی دوست داشت که بوسنی یک روزی یک سرزمین خوب و سالم و پیشرفته باشد.

پییر می گوید ...من اکنون سعی می کنم برای اندیشههای علی قلم بزنم.و به دنبال راه هائی هستم که به این مردم کمک نمایم.و به دنبال این هستم که  بونسی یک روز یکی از بهترین سرزمینها بشود.







لینک
۱۳۸٦/۳/٥ - parviz mohammadi

   خواب و خیال و رویا و سارایو و زادگاهم قروه درجزین   


شب شو ر آفرینی است .جوانان در خیابانها شادمان و خندان قدم می زنند.و سارایو دلربا و با طراوت است.فصل توریسم آغاز شده است. و گرو ه گرو  ه زنان و مردان و دختران و پسران از کشور های مختلف در بازار سارایو قدم می زنند.
و صدای موسیقی در فضای سارایو پیچیده است.من انگار سالهاست در میان تخیلات و اندیشه های گوناگون گم گشته بودم.

آری من گم گشته بودم.و انگار در آسمانها در فراسوها و در بینهایت ها سیر می نمودم.دوست نداشتم که دیگر به زمین بر گردم.در خوابهایم مدام در منطقه درگزین سیر می کردم.هر شب در خواب می دیدم که به گذشته های دور بر گشته ام.می دیدم در منظقه در گزین رودخانه های عظیمی جاری هستند.می دیدم که در شهر درگزین بازارچه های مختلف پر رونق هستند و عطر معرفت در همه  جاپیچیده است.چقدر دل انگیز است،!وصل شدن به ریشه های که اصلند و نورانیند.چقدر شور آفرین است ،در میان تاریخ سیر نمودن و با گذشتگان همنشین شدن.می دیدم که درشهر درگزین که از چندین قلعه تو در تو نشکیل یافته بود و  و سعت آن از چانوگرین و  قروه و شوند و بابا نطر و دمق  تا بوزنجرد و..را در بر می گرفت.و مدرسه ها و  مساجد   و امامزاده ها با گنبد ها و مناره های  بلند و پر نقش و نگار  همه آباد بودند.

می دیدم که قرو در جزین از دو قلعه تشکیل یافته است.قلعه خور آباد یا خوروه،که در کنار چشمه های مختلف ایجاد شده بود. به معنی شهر آفتاب و سر چشمه های آب بود.و پر از درختان سرو تبریزی بود. می دیدم که کاروانها از نقاط مختلف با شتران و اسبها با کالاهای مختلف در میدان شهر خوروه اتراق کرده اند.و در میدان قروه به زبانهای مختلف بازرگانان سخن می گویند.
می دیدم که همه مردم با ایمان و با خدا و درستکارند.و حتی برزگرانش اهل کتاب و اهل قلم هستند.

و بخش دیگر قروه درجزین،میلاگرد و یا مهرا گرت و یا مهرداد گرد بود.شهر کوچک و زیبائی که با یک پل سنگی به قلعه آفتاب و آب یعنی خوروه و یا قروه وصل شده بود.این پل سنگی بر روی رودخانه بزرگی ساخته شده بود که از کوه های خور آخا گان و یا خراقان سر چشمه می گرفت.و در کنار پل یک عبادتگاهی بود که از دوره های قبل پا بر جامانده بود.و همیشه در آنجا آتش روشن بود.

خوروه و یا قروه و میلاگرد  ویا شهر مهرداد ،هر دو به معنی شهر مهر و آفتاب و آب بودند.بسیاری برای تبرک و برای در مان به شهر مقدس میلاجرد می آمدند.

در ضلع غربی شهر مقدس میلاگرد یک بنای زیبای دیگری بود بنام الله ویس.و یا علی آباد.آنجا می گفتند که محل ملاقات ویس و رامین دو عاشق اسطوره ای است.و عاشقان جوان ابتدا در چهل چشمه مهرداد گرد خود را می شستند و و با تن و دلی پاک برای نذر  و نیاز به این بنای قدیمی می رفتند.

در ضلع شمالی قلعه خوروه محلی بود بنام هامبارا.و یک درخت قطور ی که برای مردم مقدس بود.شاهزاده خانمی که از مسیر راه اصفهان به سوی مکه مشرف می شد،در مسجد خوروه نماز می گذارد. و گویا به او الهام می شود که این منطقه مقدس است. برای همین به دستور او در انجا یک حمام برای مسافرین و زوارانی که راهی کربلا و مکه می گشتند  ،ساخته می شود.

در کنار  مسجد واین درخت مقدس حمام ساخته می شود. و نام ان حمام ،حمام شاهزاده می شود. مردم از جاهای دور و نزدیک فرزندان بیمارشان را به همبارا می اوردند و در انجا آنها را  غلت می دهند تا درد و بلا از تن آنها بیرون بریزد.

همه قلعه ها و کاخ هائی که  شهر درگزین را تشکیل می دادند،با خیابانهای درختکاری شده به هم وصل بودند.بیشتر در خت ها درخت توت و سنجد و بادام و گردو بود.در شهر در گزین پارچه های ابریشمی نفیسی بافته می شد. و نیز قالی های زیبای ابریشمی درگزین در جهان مطرح بود.و از هدایائی که پادشاهان ایران به سلاطین و پادشاهان دیگر هدیه می دادند ،همانا قالی های نفیس ابریشمی در گزین بودند.در شهرک ایمان و یا اومان ،مردم به شعر سخن می گفتند.و تاجران آهن از شهر قزوین به این شهرک امده بودند. و در این شهرک به تجارت آهن مشغول بودند. و از این شهرک عالمان و عارفان برای گسترش عشق و معرفت الهی به دیار گوناگون سفر می کردند.و با صدای دلنشین و با منش نیکو و با ایمان خویش مردم را به سوی نیکو ئی ها فرا می خواندند.

یکی از قدیمترین دانشگاه ها و یا مدارس ،در یکی از محله های شهر درگزین بنام پارسا گین و یا فارسجین قرار داشت. و دانشمندان بسیاری از آن دانشگاه بر خاسته بودند.و برای همین از دیار درگزین وزیران بسیاری  بر خا سته اند.

بابا نظر و بابا خنجر و وفس و وهنده  و دمق در میان شهر درگزین واقع  شده بودند.و هر کدام از انها دیواری جدا گانه بر دور خود داشتند.منطقه درگزین را  مقدس می پنداشتند و از قدیم اعتقاد بر  این بود که این منطقه عالم پرور است و منزه از آلودگیها.

کاروانهائی که از طریق راه ابریشم از شرق به غرب و از جنوب به شمال می رفتند از درگزین می گذشتند.و بسیاری از آنها  به شوند می رفتند .شوند شهرک کوچکی و مقدسی بود که در میان شهر درگزین قرار داشت. و خرقه  ای از مولا علی  ع در انجا نگداری می شد.برای همین بسیاری از بزرگان برای زیارت به شوند می امدند.حتی شاه اسمائیل برای زیارت به شوند آمده بود.در شهرک پر معرفت شو ند اولاد جابر انصار می زیستند.باغهای بسیار و دلها ی پر از عشق الهی.

آری ،این روزها در خواب و خیال و در واقعیت و زندگی غوطه می خورم.هر روز با مردمان مختلف از کشور های مختلف به صحبت می نشینم.

من به دنبال رستگاری و به دنبال خوشبختی انسانها می گردم.در گذشته های دور سیر می کنم. و قدم در فردا ها می گذارم.

در عالم خیال سیر می کردم و سیر می کنم. می بینم که گروهی از جوانان دختر و پر جویباران ایمان و عشق را در منطقه مقدس درگزین دو باره جاری می سازند.می بینم که دختری در پشت پنجره در روستای پادشاه گین و یا پشتجین،در دفترش باغ مقدس فردا را به شعر می سراید. و بر بلای کوه شوند چشمه نوری دلها را روشنی می بخشد.و از زیر کوه چنگ گیران و یا چانوگرین دریا دریا آب زندگی به سوی باغهای شهر مقدس درگزین جاری می شود.

می بینم خوروه و یا قروه درگزین در میان سروه های بلند تبریزی می خندد. و  آبهای  کاریز و بلاغ اوتی و میلاجرد خرامان و زلال از میان درختان بلند  جاری می شوند. و در کوچه ها و بازار و میدان قروه گوهر انسانیت  می فروشند. و عطر الهی در  همه جا پیچیده است.

و در کنار چهل چشمه شهرک مهرداد گرد ،مسجدی سفید و پاکیزه جلوه گری می کند . و جوانان برای نماز به صف ایستاده اند.و پیش نماز آن شریک ممد است.

در قروه درجزین دلها الهی شده اند. و همه جا عطر گلهای ایمان پیچیده است.









لینک
۱۳۸٦/۳/٤ - parviz mohammadi