گل های قروه درجزین   

قیزیل گولو دَرَل لَه

مخمل اُسته سَرَل لَه

خیری اُلسون اُو قیزین

سوُودو گونه ورَل له

گل سرخ را می چینن

روی مخمل می چینن

خوش به حال دختری که او را

به اونوی که دوستش داره میدن

یک غروب بهاری در قروه است.سی و پنج سال پیش.هدایت سوار بر الاغ که بر روی ان توربه ای بزرگ از شبدر گذاشته است،گلی بر دست گرفته و آواز خوانان از کنار کاریز می گذرد.

آن زمانها بیشتر جوانها که به صحرا می رفتند از باغها گل می چیدند و برخی از ان ها گل سرخ را بر گوشه دهانشان می گذاشتند و از کوچه یار می گذشتند.اما هر گز نه جرات نگاه کردن به یار را داشتد و نه جرا ت ابراز عشق.و شاید هم اصلا یاری نداشتند.و تنها در عالم خیال یاری را برای خویش به تصویر کشیده بودند.اما بسیاری حتی بدون نگاه و تنها با تپش دلها یشان از پس دیوار ها و پنجره ها عشق خویش را به همدیگر ابراز می نمودند.و در عالم رویا هابا هم قول و قرار هامی گذاشتند.

هدایت یاری دارد به نام گل آفرین.گل آفرین سیزده سال دارد.وهدایت هم سیزده سال.هیچکس نمی داند که این دو همدیگر را می خواهند. و حتی انها هم هیچ وقت با هم حرف نزده اند.تنها تپش دل و نگاه های گذرا.

اما در عالم خیال هدایت،درسش را می خواندتا دو سال دیگر به نیروی هوائی برود.و لباس نیرو هوائی بر تن بکند و انگاه از مادرش بخواهد که به خواستگاری گل آفرین برود.

گاهی هم فکر می کند که در قروه بماند و نزدپدرش کشاورزی بکند. در عالم خیال در کوچه خشت می زند و در باغچه شان خانه ای می سازد.

دلخوشی هدایتغروب ها گذشتن از کنار کاریز است.و اواز خواندن.هدایت هر غروب وقتیکه  از کنار یک  خانه ای که در کنار کاریز قرار دارد،می گذرد..ساکت می شود و سرش را بالا می گیرد و به مردی که در بالکن خانه نشسته است و شعر می خواند سلام می دهد.

هدایت در دلش این مرد را مقدس می داند و به دلش بیات شده است که این پیر مرد راز عشق هدایت را می داند و حتی این پیر مرد عشق او را تحسین می کند.

خیلی دلش می خواهد که یک روز با پیر مرد صحبت کند و از او راهنمائی بگیرد.

حتی به این فکر کرده که برود نزد پیر مرد و درد دلش را بگوید و از او بخواهد که برود به خواستگاری گل آفرین. 

 

آن زمانها یعنی در حدود سی و پنج سال پیش ،بهار که می شد قروه درجزین حال و هوای دیگری پیدا می کرد.همه جا بوی سبزه و بوی گل می پیچید.پنجره ها باز می شدند. و دختران خوشگل و ناز می شدند.

صحراهاو باغ ها پر از گل سرخ و زرد و پر از گل شقایق و یاس می شدند.بچه ها در صحرا دست به گوششان نهاده با صدای بلند ترانه های تر کی می خواندند.شور و عشق در جانهاغوغا به پا می کرد.و برزگران در صحرا بیل بر دوش می زدند زیر آواز.

قروه درجزین جوان می شد.از اوسط قروه آب کاریز جاری بود.کاریز برای قروه معنی دلنشینی داشت.در اطراف کاریز درختان راجی سر به فلک کشیده بودند.و درختان بید شاخه هایشان را بر روی آینه آب افشان می کردند.و پرستو های عاشق شادمانه از لانه هایشان که زیر تیر خانه بود،با شتاب بیرون می پریدند و تن خویش را به آب کاریز می زدند ما به پرستو ها قلیان قو ش می گفتیم مردم قروه معتقد بودند که قلیان قوش ها مقدس هستند. و سار های سیاه رنگ و خال خالی را هم مقدس و سید می شمردیم.دختران کوزه به دست ،آراسته و زیبا برای گپ زدن و و برای دل ربائی به کاریز می رفتند.و پسران به بهانه های مختلف از کاریز می گذشتند.در اطراف کاریز خانه های گلی با پنجره های خندان به ردیف جلوه ای از دوستی ها را به نمایش می گذاشتند.

در کنار کاریز که زلال و شفاف و مهربان همچو آئینه جاری بود، یک خانه ای بود که قصه های قشنگی در خود داشت در حیاط این خانه کرد های کوچک انواع سبزی ها وکاشته شده بود با صلیقه خاص در اطراف کرد ها انواع گلها ی رنگارگ کاشته شده بودند..خانه ای که دروازه آن  چوبی به رنگ آبنوس بود. و گل میخ های قشنگی داشت.و در کنار درواز ه دو سکو برای نشستن بود. که بعد از ظهر های بانوی خانه با همسایه شان در روی انها می نشستند و به خوش و بش مشغول می شدند.این خانه پنجره های بسیار داشت.و یک بالکن بزرگ و بلند که از زیر ان مردم می گذشتند.ودرختان بلند بید با شاخه های بسیار روی ان بالکن را پوشانده بودند.غروب مردی با کلاه لبه داربر آن بالن بر روی یک صندلی می نشست و کتاب شعری بردست می گرفت و با صدای دلنشینش و با بانگ بلند می خواند.و صدای او در میال درختان می پیچید و گوئی با صدای او پرندگان هم همنوا می شدند.گو.ئی قروه با نوای دلنواز این مرد خود را به اوج ها می کشید

این مرد که بود؟

مردی که قصه ها در باره اش می گفتندمردی که حرف حق می زد.شاعری بود محکم و در عین حال شوریده.اندیشمندی بود که به دنبال خدای حقیقی بود.و به دنبال سعادت انسانها بود.مردی درست کار و دل سوز.

و هدایت وقتی که سوار بر الاغ از جلو این خانه می گذشت حالت خاصی می یافت.یک قوت قلبی دلنشین.و یک اعتماد صادقانه.از اشعاری که این شاعر بر بالای بالکن می خواند چیزی سر در نمی اورد. اما احساس می کرد که این اشعار کلید خوشبختی هستند.شنیده بود که پیر مرد پس از سالها گم شدن با دوکتاب بنام کلیات سعدی ومثنوی  به قروه امده بود ه است.

شنیده بود که در جنگ جهانی اول،این شاعر وقتی که تنها دوازده سال داشته بخاطر قحطی و نداری از خانه و روستا مهاجرت می کند و همه فکر می کنند که او مرده است.ولی پس از پانزده سال بر  می گردد. او بر می گردد بادو کتاب کلیات سعدیو مثنوی.

هدایت با خودش فکر می کند که این روزها قرار است روز راهنگ باشد. و ان روز فرصت خوبی خواهد بود که من برای راهنگ بیا یم و در کنار این خانه کار کنم.و به بهانه دروازه خانه این پیر مرد را بزنم و و بتوانم با او صحبت کنم.

ان زمانها در این فصل ،در کوچه های قروه فریاد می زدند ،..

راهنگه گلن هُووی ی ی ی!!!

 آهای بیا ئید برای لایه روبی!!! 

وقت لایه روبی کاریز بود.برزگران جمع می شدندو هین هین گویان با بیلهایشا ن زباله ها و گل و لای را از تن کاریز پاک می کردند.و بچه ها در میان ان گل و لای ها به دنبال یک ریالی و ده شاهی می گشتند.

هدایت در همین فکر ها و خیال ها بود که یک باره دید گل آفرین کوزه بر دوش دارد می رود.دلش تندتر و به شدت می تپید .سرش داغ شده بود و می لرزید و سرخ شده بود.گل آفرین هم گوئیا پاهایش از رفتن باز می ماندند و گویا به سختی خودش را می برد. و گل آفرین هم دلش می تپید.و سرخ شده بود.

هدایت نفهمید چه شد.و چگونه این مسئله اتفاق افتاد.واز کجا این همه جرات یافت؟

خودش را در پائین الاغ دید .و در کنار گل آفرین.گل افرین کوزه ات را بده من بیاورم.ته ته ته...خه خه خه...

خیلی سنگینه.؟!!

این گل هم برای تو...

لینک
۱۳۸٦/٢/٢٦ - parviz mohammadi

   در برهوت تنهائی ها   

نمی دانم این روزهایم چگونه گذشته است.اندیشیدن ها و نوشتن ها و سر به بیابانهای گذاشتن ها.جلسات گوناگون وگفتگو کردن ها و و در عالم خیال فرداهای خوبی را به ترسیم کشیدنها.و گاه نیمه شب ها و سپیده دمان در مهتابی نشستن ها و چشم به اسمان پر ستاره دوختن ها.و به نغمه های مرغ شب و به پارس سگها و صدای پچ پچ جنگل ها گوش فرا دادن ها.و آنگاهبا صدای جاری شدن رودخانه در دشت رویاها جاری شدن ها.

و گاه با رقص درختان پر شاخه و برگ باغها و جنگل های روبرویم،به رقص در امده ام.

گاه همچو عاشقان ساز بدست،ساز نواخته ام و به تر کی خوانده ام.

گاه دف بر دست دلهای جمعی را به با تپش دلم همنوا ساخته ام. و در میان آدمیان به رقص در آمده ام.

گاه به تمامی جهان لبخند زده ام.

گاه به حال خویش گریسته ام.

آری به حال خویش من زار زار گریسته ام.

من قاه قاه بر گریه خویش خندیده ام

گاه قلم بر دست مدتها به پنجره خیره گشته ام.

و گاه بر آنچه در جهان می گذرد ،شگفتا گفته ام.

آری.

من روزها وشبهایم در میان اندیشه های کار و فلسفه و عشق و دوستی و سخن گفتن با گروه های مختلف مسافران از کشور های مختلف سپری گشته است.گاه احساس کرده ام وه، که زندگی چه زیبا و دلنشین است و خودم را جزئی از تمامی مردم جهان دانسته ام و گاه بی کس و تنها در برهوت تنهائی هاتنها به سوی سرچشمِه روشنائی ها  دویده ام.

در برهوت تنهائی ها

در بر هوت تنهائی ها،دو یده ام و به سر چشمه روشنائی ها رسیده ام.

آه. سر چشمه رو شنائی ها!!

نور خدا،

و یاران عاشق در آنجا

فارغ از همه رنگ و ریا ....

لینک
۱۳۸٦/٢/٢٥ - parviz mohammadi