با شعر امیر کاظمی از رویاهای قروه درجزین تا سرزمین فلسفه یعنی آلمان   

دیروز  شعر دلنشینی که امیر کاظمی در دفتر من نوشته بود را،با خط خوش نوشتم و آنگاه آنرا به صورت نسخه خطی کهنه در آوردم .دوست و همکارم که شاعر و خواننده است،  از آن خیلی خوشش آمده بود.

می خواست آنرا قاب کند و در ویترین گالری جای دهد.

در باره امیر برایش سخن گفته بودم و در باره ویژه گی های قروه درجزین که چگونه انسانهای برجسته می بالاند.

باز امشب فال بر رویای شیرین می زنم

                                  تا سحر با ماه حرف عشق دیرین می زنم

 

باز امشب از سر شوق تمنای توام

                                           ورد یارب یارب و فریاد آمین می زنم

وقتی این شعر امیر کاظمی را برایش خواند م و ترجمه کردم،دیدم که چهره اش بر افروخته شد.

در همان موقع خانم و آقایی وارد گالری شدند.مرد موهای بلندی داشت و حدود شصت ساله می نمود و هیبت فیلسوفان و یا موسیقدانهای غربی را داشت. زن هم حدود پنجاه و پنج ساله به نظر می رسید. تبمسی برلب و وروان می نمود.

آنها را گوئی یک نیری خاصی به درون گالری می آورد و نگاهشان به ما نبود بلکه عاشقانه  و شوق اگین به  نقوش قالی ها و گلیم و هنر های ایرانی نگاه می کردند.

 

 

آنها  مجذوب نقش ها و زنگاهی قالیها و گلیم و هنر های ایرانی و فضای رویائی  گالری ما شده بودند .

گوئی ما را نمی دیدند.

آری آن دو از کشور آلمان بودند.

مرد حقوقدان و نویسنده بود.و زن دبیر ادبیات آلمانی و شاعر.

مدت طولانی با آنها در فشاهای پیچ در پیچ و تزئین گشته با هنر های ایرانی گشتیم و و آنها در برابر هر اثری با تحسین و حیرت می ایستادند و تماشا می کردند.

از هردری سخن گفتیم و از هنر ایرانیو ادبیات آن و فرهنگ ایرانی.

می گفتند که ساعتها می توانند وقتشان را با هنر ایرانی بگذرانند. و احساس می کنند که وارد یک دنیای رویائی شده اند.دنیائی که سالها به دنبالش بوده اند.

من شعر زیبای امیر اظمی را که به خط خوش نوشته و آنرا به وصرت نسخه قدیمی در آورده بودم،به آنها نشان دادم و در باره قروه درجزین و در باره امیر کاظمی و مردمش و فرهنگش سخن گفتم.

هر دو با عشق آن شعر امیر را در دست گرفته و تماشایش کردند. و من آن را به فارسی و به سه گاه برایشان خواندم.

و دیدم که مبهوت شعر شده اند. هر چند که نه انگلیسی من خوب بود و نه ترجمه ایاز  شعر فارسی امیر کاظمی ارایه دادم.

اباورشان نمی شد که یک جوان در این سن و سال و آنهم مهندس صنایع ،این شعر را نوشته باشد.

شعر امیر کاظمی را به آنها دادم.و آنها گفتند که امروز گوئی قشنگ ترین هدیه زندگیشان را گرفته اند.

برایشان دمی نی و دمی دف نواختم. هر دو خوشنود گشتند و مرد که کارل نام داشت گفت،که او هم فلوت می زند.

گفت نوای دلش را و درد دلش را که نمی تواند با هیچ زبانی بیان بدارد،به زبان فلوت و برای فضای بی انتهای بشریت درد دلش و عشقش را می نوازد.
 

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٧ - parviz mohammadi

       

 روز سه شنبه راهی شهر تاریخی موستار گشتم.سالهاست در آنجا گالری زیبائی از هنر های ایرانی در محله باستانی و در نزدیکی پل معروف موستار داریم.

ادبیات فارسی تاثیر به سزائی داشته است.عرفا و شعرای ایرانی همانند مولانا و حافظ و جامی و ..در میان ادبا و علمای اینجا جایگاه ویژه ای داشته است.به طوری که یکی از قدیم ترین مفسران مثنوی اهل این دیار بوده است.و خانقاهی در سر چشمه شگفت انگیز ی در نزدیکی شهر موستار قرار دارد که اولین با می گویند شش صد سال قبل عارفی از دیار خراسان برای گسترش عشق الهی بدینجا آمده است. و براستی که آدمی در آنجا دلش از همه قیل و قال ها زدود می گردد و احساس مقدس نزدیکی به خداوند متعال به او دست می دهد.

 

سفر کردم که تا   فردا را بجویم

سفر کردم که عشق پنهان خود را

                   به دریا ها

                     به کوهساران

                    به آسمانها بگویم
 

 

 سفر  کردم که من

                    در باغ  فردا ها برویم

هزاران راز دل را

 

به بلبلها بگویم


 

 سفر کردم که با جریانهای آبی

                شوم جاری 

              به سوی بی نهایت

             به آنجائی که در وهم انسانها نیاید

 

 


 سفر کردم  در خاموشی خویش

                    هزاران نغمه دل را بخوانم

                    

 سفر کردم به موستار

گهی در هیبت شاعر

            گهی تاجر

                  ولیکن من رها

                   از بند هر بار

            ولی در بند یک یار

          من اما عاشق و من سبک بال

          و آنگاه،
 

            بخواندم من به آواز،
 

                         خداوندا مرا عاشق ترم کن

                           مرا در بند عشق خود نگه دار

 

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٥ - parviz mohammadi

   شیراز .شهر شعر و شور   

راهی شیراز شهر تمدن و شهر شعر و شوریده گی ها شدیم.

 اکنون باستانشناس و شاعری بودم که برای تجارت به شهر حافظ شیرازی و شهر سعدی سخن دان می رفتم.

سرزمین ایران هر گوشه اش تاریخ و هنر و معرفت است.ما از آنچه که داریم غافلیم.و شیراز شگفتی های بسیار در خود داشت. کوروش و داریوش آنانکه دانا بودند و به آبادانی سرزمین و شکوه هنر و فرهنگ می اندیشیدند.

من دلم می تپید از این همه شگفتی ها.

ما می توانیم از شیراز شهر دوستی ها و مروت و شهر مدارا بسازیم.آنچه که اکنون و همیشه بشر بدان نیاز داشته است.

شیراز بازارچه هایش و خانه های قدیمیش و دروازه8 و پنجره هایش هر کدام هزران نغمه شیرین عشق به زبان داشتند.

و هزران چشمه معرفت در دل.

جهان به دنبال اینان است.و ما غافل از خویش و ره گم کرده.

اگر تنها یکی از این بازارچه ها و یا یکی از  این خانه های قدیمی با معمارش شگرف در یکی از کشور های اروپائی می بود،در باره آن چه کتابها می نوشتند و در دانشگاه در باره فلسفه و زیباشناسی و از بعد روانشناسی و علمی و ..درسها می خواندند.

 

و بخش مهمی از دنیا را به سوی خویش می کشاندند.کار ایجاد می کردند.شکوه و عظمت فرهنگ خویش را به رخ جهانیان می کشیدند. و در آمد و کار  ,رونق علمی و هنری ایجاد می نمودند. و برای مردم و سرزمین خویش اعتبار و منزلت بوجو می آوردند.

من دلم می تپید و متاسف می گشتم وقتی که می دیدم خانه ها و درواز ه های و پنجره ها و بازار چه هائی که هر کدام شاهکاری بودند در حا ل ویرانی هستند.

و هنر ایرانی که قرنها صمیمانه و مهربان و متعالی در میان خانواده های جهان حضور داشته است،اکنون دارد می میرد.

حافظ هنوز دل عشقان جهان را  به دست می اورد. وبزرگان ادبی جهان به دانستن یک بیک از غزلیات حافظ افتخار می نمایند.

و لی ما او را تنها گذاشته ایم.

شیراز را می توانیم به میعاد گاه عاشقان حق تعالی تبدیل سازیم.

من سالهاست در گوشه ای از این جهان و در قلب اروپا با هنر ایرانی قلب جهانیان را لبریز از عشق و شوریده گی می نمایم.

با قالی های قشقائی و با جاجیمها و خورجین های بویر احمدی و با قالی های شیرازی و با گلیم های دشت مغان و با قالی ابریشم قم و و قالیچه های همدان و با گلیم ها سنندج و با مینیاتورهای اصفهان و با کوزه های لالجین همدان و با دف و نی و با اشعار مولانا، و با ..

با اینها در این بخش از اروپا به مردم و توریستها  حس قشنگ  

همسفر من یکی از نیک مردان بازار تهران بود.یکی از قدمی ترین مهندسان کامپیوتر که در سال 1353 فارغ التحصیل گشته و وارد بازار شده بود.

آری با هنر های ایرانی در اینجا به مردم و مسافرینی که از هر گوشه جهان بدینجا می آیند،حس مقدس دوستی و وارستگی از بند های پلیدی ها هدیه می دهیم.

 

هر روز اساتید دانشگاه های کشور های مختلف و هنر دوستان و مردم عادی و مقامات سیاسی و فرهنگی کشور های مختلف جهان که به بوسنی می آیند،به دیدن مر کز هنر های ایرانی قالی و گلیم می آیند.

ما صادقانه همچو قالی های ایرانی همراه انان وارد قصه های قشنگ انسانیت و مروت و بخشندگی  و خداپرستی و عشق به تعالی ،می گردیم.

تمامی بازدید کنندگان و تمامی صاحب نظران در برابر هنر ایرانی منقلب می شوند.

این شعار نیست و این قصه و افسانه نیست.این یک واقعیت است.

آنچه که خداوند حکیم به ما داد است،اقیانوسی است و ستاره های بیشماری از معرفت و هنر است و سرچشمه های جوشانی از دوستی و عشق است ،که تشنه گاه را و ره پویان را حرکی تازه می بخشد.

و شیراز هر گوشه اش حکایتی است از افتخارات ایرانیان.

با همسفر و استاد خویش در بازار های شیراز با تجار فرش آشنا می شدم.و گاه تجارت فراموشم می شد و غرق زیبائی های معماری و یا زبائی های بافته های عشایری فارس می شدم.

و مدام در دل خویش از خداوند متعال می خواستم که مردم ایران را دو باره بیدار سازد.

دوباره دست به دست هم بدهیم با هنر قالی بافی و گلیم و هنر های معماری و خط و شعر و مو سیقی  حرکتی تازه آغاز کنیم. و جهان را خوشبختی و حرکتی تازه به سوی تعالی بدهیم.

استاد من در این سفر بزرگوار مردی بود .او سی سال در حلقه خدا جویان و حق گویان  و ره حق پویان بوده است.

دل در گرو آن حکیم مطلق و سر در شور مولا علی داشته است. و سی ال است که ورزش باستانی کار می کند.

متواضع و درستکار.

این برای من عنایت خاص خداوند بود که او همسفر و استاد من گشته بود.

آقای علی اصغر رهنما.

در شیراز ایشان مرا با وارسته مردی دیگر آشنا ساخت.آقای سعادت.از نواده گان میرزا علی اکبرسعادت بنیانگزار آموزش نوین در شیراز.

او مردی درستکار بود.با خانواده نیک.فرزندانش مومن و خدا جوی و اهل علم.همه با هم بودند.همسری داشت که دلش در گرو حق تعالی بود. و راهی بود.

از مولانا می گفت و از زدودن نفس ازپلیدی ها و از سفر دل سخن می گفت.

شیراز

برای من تلاتم و تپیدنهای دل بود.

شیراز برای من افتخار بود و افسوس بود

و من با خودم این همه شوردیه گی ها و شعر و عشق و سوختن و بر خاستن و تمدن متعال ایران را در قالی ها و گلیم ها و بافته های دیگر ،در خیال خویش بافته وبرای هدیه دادن به جهانیان می بردم.

با شعر حافظ عشق پنهانم را به آواز سر داده بودم.

چه شبها تا صبح با حافظ شیرازی در غربت همنشین ستاره ها گشته بود.

بسیایر از عاشقان جوان اروپائی را با حافظ آشنا ساخته بودم.

همین چند ماه پیش بانوئی از یک کشور اروپائی ،وقتی اشعار حافظ را شنید،ششوریده گشت.

ما شیراز داریم.و ما حافظ را و سعدی را

ما قالی ایرانی داریم که هزاران غزل عشق در آنها بافته شده است.

که عاشقان جهان را می تواند به معشوق برساند.

من در شیراز  شوریده تر گشتم.

آقای رهنما استاد من در این سفر.یکی از تجار فرهیخته و اهل حلقه باستانی کاران متواضع.وسط آقای سعادت از تجار اصیل شیراز. و همسر نجیب و حق پوی ایشان. در خدمت این بزرگواران بودیم.

اینجا در بازار قدیمی سارایو ،با قالی ایرانی و گلیم و هنر های بومی ایرانی یکی از قشنگ ترین

میعاد گاه های دوستی و معرفت را ایجاد نموده ایم.

خداوندمتعال آنکه که بی نهایت هنر است،یاورمان شده است و اکنون مردم بوسنی با داشتن این میعاد گاه هنر های قالی و گلیم ایرانی افتخار می نمایند.

ما می توانیم با الهام از تعالی هنر ایرانی مان شیراز را و هر گوشه ای از ایران را به مرکزی برای فعالیت های فرهنگی و اقتصادی تبدیل سازیم. و بخش بزرگی از جهان را به سوی ایران فرا خوانیم.

ما فرزندان حافظ و سعدی و مولانائیم.

ما با نقوش قالی و رنگاهی شگفت قالی ایرانی بدنیا آمده ایم.

نقوشی که هزاران راز و رمز معرفت و عشق در خویش نهان دارند. 

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٥ - parviz mohammadi

   ازفرزندان قروه درجزین باید گفت   

چند روزی بود که آمده بودم ایران.

برنامه فشرده کاری داشتم.سفرهای مختلف کاری و در عین کار فرهنگی و تحقیقی.مدتها بود که دلم برای دیدار وارسته گانی شوریده ای که قدم در راه تعالی منطقه مقدس درگزین گذاشته بودند،می تپید.

گاه می اندیشیدم که دیدار محمد طاهری آن جوان نیکو و دلسوز هر گز برایم ممکن نخواهد گشت.

اگر محمد طاهری را که دل در گرو زدودن غبار تلخی ها از چهره منطقه مقدس درگزین نهاده است،ببینم ،.با کدامین شعرواره ام و با کدامین نوای دفم شوق دل را به تصویر خواهم کشید؟ 

با خودم می اندیشیدم که آیا اگر روزی با امیر کاظمی که پای در رکاب رخش عشق نهاده است،روبرو گردم ،چه خواهم گفت. مرد جوانی از تبار عالم و عارف بزرگوار سید احمد مجتهد درگزینی. و از تبار حاج فضل الله .جوانی که یا لله گفته است و بر خاسته است.و برای پیوستن  قلب ها به سرچشمه خوبیها تلاش می کند.

اگر او را ببینم ،چگونه کم کاری خویش را در برابر تلاشهای او،از او پنهان بسازم.و چگونه قلمم در برابر قلم او بی لغزش جاری گردد؟

و اگر امیر قمری مجد آن جوان مسلط به خویش و آن محقق کاری را ببینم ،از کدامین دنیای گم شده در خیال خویش سخن بگویم؟

چگونه از این نوجوان سرفراز قدر دانی نمایم؟

چه سان  به قصه های غصه های دل مسعود معصومی آن نامور جوان اهل اندیشه و تحقیق  گوش فرا دهم.؟

آیا من با آنان خواهم توانست در مسیر تعالی منطقه همگام گردم؟

قروه درجزین بچه های شگفتی در خویش پرورانده است.و ما باید با اتکا به خداوند متعال وب ا استفاده از تجربیات بزرگانمان و با استفاده از علوم مدرن دست به دست هم دهیم تا خودمان را همگام با آهنگ متعالی انسانیت و معنویت به پیش ببریم.

دلم در هوای زادگاهم قروه درجزین می تپید. و در انتظار یاران بودم.

محمد طاهری همچو چابک سوار ی که سر در گرو سر چشمه حق دارد،همراه با فرزندش دانیال آمد.

محمد طاهری بی ریا و خالص می نمود.مرد کار و یکرنگی ها.مخلص راه حق.عشق به سرفرازی انسانها و عشق به پیراستن مردمانش از بند پلیدی های او را گاه بی قرار می ساخت.

او را گاه می نگریستم.

از یک ریشه بودیم. و دلمان برای زادگاهمان می تپید.در دلم به او هزاران آفرین می گفتم.گوئی که سالها با هم سر یک سفره بوده ایم.و خانواده من گوئی او را جزئی از خویش می دانستند. دانیالش بیمار بود. با این راه قدم رنجه کرده بود و راه بسیار آمده بود. و من شرمگین از اینکه زحمتی که به او داده بودم.

سخن ها گفتیم.

طرحها ریختیم.

ما اهل قروه درجزین بودیم. و اجداد ما با هم بوده اند.و این قشنگ ترین نقطه اشتراک بود.

در همه حال برای او و خانواده خوبش و فرزند برومندش آرزوی موفقیت می نمایم.

او اهل ایجاد دوستی ها و پیوند های سازنده است.حق نگه دارش باشد.

امیر کاظمی خواهد آمد.

امیر کاظمی مستقیم.از او تصویر دل انگیزی در خیالم دارم.

جوانی که اهل معرفت است.و در گفتارش و حرکاتش بزرگی و معرفت هویداست.

 

امیر کاظمی آمد با دوستش که نام او هم امیر بود.

 

امیر کاظمی همچو فیلسوفی بر تلخی های زمانه لبخند می زد.گاه در نگاه و حرکاتش می دیدم که گوئی راه حل بسیاری از مشکلات را در آستین خویش دارد.

 

گاهی در نگاهش روشنی فرداها را می دیدم.

گوش کردن به شعر های پخته اش شور و وشقم می بخشید.

شگفت بود!

شگفت!

دوستش امیر شعر های امیر کاظمی را بهتر از او بخاطر داشت.

شعر هایش بی تعارف روحم را به سوی باغهای معنویت پرواز می داد.

و مسعود معصومی.

محکم و استوار اهل تحقیق. و پای در راه های فردا نهاده بود.من صدای گامهایش را از قصه های فردا می شنیدم.

وقتی نگاهش می کردم . خدای را شکر می گفتم.

او چه محکم و چه با وقار در ره معرفت و علم گام بر می داشت. با او از آن سوی دیوار های بودن می توانستم سخن ها بگویم.

کتابش را به من هدیه داد.هدیه ارزشمندی بود.

به او درود ها فرستادم .

خداوند خوبان یاور یاواران اهل ایمان و علم باد. 

 

بچه های قروه درجزین اکنون بر خاسته اند. و من صدای بال پروازشان را به سوی ستاره های معرفت می شنوم.

بچه های منطقه مقدس درگزین،از میان خاکستر های آرزو های سوخته بر می خیزند.و خدای را صدا می کنند. و راه محمد را می روند.

و راه مولایان را می روند.

فرزندان منطقه درگزین،دروزا های تازه ای به سوی خوشبختی ها و انسان بودن می گشایند.

فرزندان درگزین مقدس

گوش کنید ،صدای آواز دلشان در فضای دلها پیچیده است. 

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢۳ - parviz mohammadi

   من سنی چوخ سویرم   

چوخداندو گوزوم یولدادو

 چوخداندو یولون گوزلورم

 

سَنی من چوخ سِویرم

                 من سنی چوخ ایستیرم

 

سن بیر گون گَلَجک سن من بیلیرم

من سنین اُورگینین نغمه سینی اِشیدیرم

 

                          سن گَلَندَه گوزلریم آیدین آُلار

                             سن گَلَنده گونلریم عشقله دُلار

آخو من سنسیز هیچ کامل اُلمانام

آخو من سندن هِچ زمان دویمانام

                                     سنی یالقوز قویمانانم

                                  گوزلرینه قوربانام

 

باشونو دیا داغ تک چینلریمه

اللرین و ِر منیم اللریمه

                   داغلار تک  من سنه دایاق اُللام

                    سنینله همدم اُللام ، سنینله آیاق اُللام

خیالومدا سنی یالقوز قویمادوم

یاشامومدا سنی یالقوز قویمارام 

              آخو سنسیز من کامل اُلمارام

                سندن باشقایا من عاشق اُلمارام

من سنی چوخ ایستیرم

من سنی چوخ سویرم

                      چوخداندا گوزو یولدا دو

                        چوخداندو اورگیم تُوو دادو

 

گَلَجَک سن بیلیرم

آورگین نغمه سینی اِشیدیرم

من سنی چوخ سویرم

من سنی چوخ سویرم 

 



لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٠ - parviz mohammadi

   باز یاران عاشقانه   

باز یاران عاشقانه

 

                بی ریا و صادقانه

 

رقص کنان  و با ترانه

شادی آوردند به خانه

 

حق به گفتند عارفانه

حق بدیدند بی نشانه.

 

باز مستان درزمستان

             آن گروه حق پرستان

 

شعله آوردند به خانه

یار شد با ما زمانه

بی بهانه بی بهانه

 

        باز یاران در بهاران

همه دلداده غزلخوان

همه عاشق از دل و جان

زندگی را در نگاهم تازه کردند

نام حق را در دل من پر آوازه کردند.

 

باز یاران حق نگاران

در کتاب خالی دل

آن نگار نازنین را نیک نگاشتند

در کویر غربت من

باغ جاویدان عشق  کاشتند

در قله سرد افکار من

 

شعله های معرفت افراشتند

 

باز یاران  زیر باران

نغمه های زندگی را سر بدادند

مرغ جان مانده در زندان تن را

               پر بداند

باز یاران سر به داران

نغمه خوانا ن سر رسیدند

باده عشق الهی سر کشیدند

همچو ققنوس سوختند

از میان شعله هاشان

هزاران مرغ حق خوان

با دل و جان پر کشیدند

باز یاران

باز یاران  


 

 

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٧ - parviz mohammadi