دعای مادر   


نگاهش می کنم.از تماشای او سیر نمی شوم. از حرف زدن او  دلگیر نمی شوم.

من جزئی از او هستم. و او  دیروز مرا و امروز مرا با تپش قلبش و با نو ر نگاهش ساخته است.

مادر  ِ من ،

او مادرم است.

او مرا باور داشته است.در همه حال او مرا باور داشته است. اکنون در دیار غربت به دیدار من امده است.

او به دیدار عروسش و به دیار نوه هایش آمده است. با یک قلب مالامال از محبت. تبسم آسمانی بر چهره دارد. مواظب است که آرامش ما را به هم نزند.

در کنار آتش می نشیند و  در شومینه و یا اجاق هیزم می گذارد. و گاه به نوه هایش می نگرد و گاه از پنجره کوهستانهای پوشیده از برف را تماشا می کند.

او برای دخترم دلارا به ترکی شعر می خواند..

بالام بالاسو....فرزند فرزندم

داغلار  لالاسو     ...ای لاله کو هستانها

گول پیالاسو     ...ای پیاله گلها

سنی آلله هوم ساخلاسو .... خدایم تو را نگه دارد


مادرم  از بچه گی های خودش برای فرزندانم تعریف می کند. از کودکی ها من که ناآرام بودم.و همیشه در پی پرواز بودم. و از بام می افتادم.

مادرم از مادرش تعریف می کند. که چگونه دوست داشته که همه وسایلش دور برش و در دسترس ا باشد. و او بر عکس،می خواست همه چیز سر جای خاص باشد و دوست داشت همه چیز مرتب باشد.

برای همین هر روز به دور از چشم مادرش به مطبخ یعنی آشپز خانه  کاهگلی می رفت و وسایل  و ظروف را مرتب می کرد. و مادرش می آمد و می گفت،

 خرره با شویا قیز!!  خاک بر سرت دختر !!

آخه با وسایل های من چه کار داری؟!

اما او دوست داشت خانه شان تمیز و مرتب باشد.و حتی یک بار  یک گوشه ای از انباریشان را با کاهگل درست کرد .البته برای این کارش چند بشکون تیز و تند و سوز ناک از مادرش جایزه گرفت.!!

این روز ها با یک احساس و با یک اشتیاق خاصی به خانه می آیم. وجود مقدس مادرم مرا به سوی خانه می کشد. براستی که مادر ان فرشته اند. مادران آدمی را به سر چشمه مهربانی و معنویت وصل می نمایند.

چند روز پیش با مادرم راهی شهر موستار شدیم.

شهر ی که روز دخانه  ای با  جریان عظیم آبی به رنگ سبز  از وسط آن جاری است. و پل معروف و تاریخی دارد. شهری با بازار چه های سنگی و قدیمیش .شهری لمیده در کنار جریانهای بزرگ آب و لمیده در کنار افتاب.

شهری که روح دارد.و عارفان و شاعران بزرگی داشته است.شهری که هنوز مناره های بلند مساجدش دل آدمی را به سوی حق تعالی دعوت می نمایند.


سارایو این روز ها بسیار سرد و برفی است. از خانه نمی شود رفت بیرون.اما پس از طی 70 کیلومتر از میان جاده های کوهستانی و پر برف و از میان جنگل ها ی انبوه برفی.پس از گذشتن از میان برف و سوز و سرما و مه و ابر،یکباره همه دنیای دیگری در برابر چشمان آدمی جلوه گری می نماید.

آفتاب  و روشنائی.

گوئی انسان یکباره از سرزمین سرد و برفی سیبری به سرزمین آفتاب و آب و آسمان آبی و فراخ میرسد.

مادر م در راه آرام و خوشنود بود.

با هم به زیارتگاهی رفتیم. مادرم برای همه دعا کرد.



اینجا تکیه و یا خانقاه بلاگای است.می گویند قرنها پیش شاعر و عارف و عالمی از دیار خراسان بدینجا آمده است تا عشق الهی را ترویج دهد.

این تکیه در درون شکم یک کوه بلند و عظیم قرار دارد. که هر گز باران و باد و برف به  آن نمی رسد.

از زیر کوه جریان بسیار عظیم آبی در جریان است.و این تنها صدای جریان آب را می شنوی.و آرامش وسکوت .
 و پرواز کبوتران چاهی. و پرواز اردکهای وحشی.

اینجاانگار خدا به آدمی بسیار نزدیک است.اینجا آدم همه را دوست دارد.



برای دل مادرم برای  دل خود و برای روح آن عارف خراسانی و برای دل همه عاشقان،دف زدیم و نی نواختیم و خواندیم.

آنکه نی می نوازد. نامش امین است. دانشجوی پزشکی و خادم این زیارتگاه.جوانی سبکبال و همیشه خندان.د


در کنار پادگان قدیمی بنام پُچی تِل .این پادگان مسلمانان 400 سال پیش دارای مسجد و مدرسه و دانشکده بوده است.


در مسیر راه ،کم کم داشتیم از میان برف و سوز و سرما و مه و ابر بیرون می آمدیم.




لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٠ - parviz mohammadi

   قصه عشق در قروه درجزین   


پدرش هر روز غروب دخترش را در آغوش می گرفت و به بالکن خانه شان می برد.

خانه آنها در کنار قناتی قرار داشت که صاف و زلال و مهربان همیشه جاری بود.

در کنار کاریز خانه ها با پنجره ها و بالکن هایشان گوئی  خود را در آینه کاریز تماشا می کردند.   خانه های گلی  با درواز ه های گُل میخ دارشان و با پنجره های خندانشان ،به ره گذران و به دختران که کوزه بر دوش و خندان و عشوه کنان به کاریز می رفتند ،سلام می کردند.

پنجره های همچو چشمانی پر از نور امید  می درخشیدند.

و ردیف درختان راجی و زبان گنجشک و سرو تبریزی و بید های مجنون،زلفانشان را بر روی آب کاریز می ریختند. و پرندگان بر روی شاخه ها در جست و خیز و در پرواز بودند.و هر کدام از پرند گان نغمه خاصی می خواندند.

پدر بر روی یک صندلی چوبی که خود ساخته بود می نشست. یکی از بالکن هایشان خیلی بزرگ بود. به طوری که روی گذرگاه عابرین قرار داشت و عابرین از زیر بالکن انها عبور می کردند.و دو درخت بلند بید تبریزی با شاخه و برگهای انبوه شان روی بالکن را پوشانده بودند.

زیر تیر های چوبی خانه  ، پرستو ها و سار ها و گنجشک ها لانه داشتند.

پدرش هر روز برای آنها دانه می ریخت. و پرنده ها دور آنها جمع می شدند و با آرامش دانه می خوردند.و دخترک به آنها نزدیک می شد و گاه پرنده ها می آمدند و بر روی دست دخترک می نشستند. گوئی پرندگان جزئی از  این خانواده بودند.




 و دخترک گوئی زبان پرندگان را می دانست.پدر با تبسم و با مهربانی دختر کوچک خویش را تماشا می کرد.

اما پرستو ها چه؟

دخترک از پدرش می پرسید ،چرا پرستوها نمی نشینند؟

پدرش می گفت  ،آنها نمی توانند روی زمین بنشینند.و نمی توانند روی شاخه درختان هم بنشینند. دخترک نمی توانست درک کند که چرا پرستوها نمی توانند روی زمین بنشینند.

و هر روز این سوال را از پدرش می پرسید.پرستوها برای او مقدس بودند.و خیلی دو ست داشت که به انها هم دانه بدهد.

دنیای این دختر با جریان صاف و زلال کاریز و قصه های مادرش و مهربانی ها و نوازش های مادرش و پرواز پرنده گان و کبوتران و نغمه های آنها و با شعرهای که پدرش با صدای دلنواز می خواند،معنی می یافت.




سال 1323 شمسی بود.قروه در جزین پر رونق بود.و از روستاها و شهر های اطراف کاروانها و پیشه  وران و کشاورزان با اسب و شتر و الاغ برای داد و ستد به قروه درجزین می آمدند.

حسن با خانواده ش روزگار خوشی داشت.برادر حسن شیخ نجف نام داشت.شیخ نجف مردی بود درستکار و مومن.در بین مردم قروه درجزین و تجار محلی و تجار همدان ،شیخ نجف نامی نیک داشت. و حسن هم با برادرش تجارت می کرد. شیخ نجف علاقه خاصی به برادرش داشت. و انگار همیشه مواظب برادرش بود.گوئی می ترسید که برادرش حسن را   دو باره از دست بدهد.

چند سالی بود که نام حسن  بر سر  زبان  ها افتاده بود. می گفتند که حسن هر شب پنهانی کیسه خوار و بار و گندم بر پشت دروازه نیازمندان می گذارد.

حسن حرفهای عجیبی می زد.در بیشتر مجالس و محافل با صوت دلنشین و با آهنگ ، اندیشه هایش و نظراتش را بیان می کرد.از کسی ترسی نداشت.

برخی از مردم حسن را مقدس می شمردند.برخی او را قهرمانی که از ضعیفان و بی پناهان دفاع می کرد ،باور داشتند. و برخی از او دوری می کردند.اما او   جذبه خاصی داشت.و در چهره اش و حالاتش  نشانه ویژه ای بود.

اما به راستی حسن که بود؟

حسن در روستای سایان در حدود ده کیلومتری جنوب قروه درجزیم بدنیا امده بود. تاریخ تولدش حدود سال1272 شمسی بود. حسن پسر کوچک خانواده بود. او با تلخی  ها و بدبختی ها و شیرینها و خوشبختی ها بدنیا آمده  و بزرگ شده بود.

 حسن در کودکی پدر و مادرش را از دست داده بود. و نزد برادرش بزرگ شده بود. برادرش از کودکی او را به مکتب خانه گذاشته بود. و حسن در خواندن و نوشتن عربی و فارسی و ترکی توانائی خوبی پیدا کرده بود.و هر جا نوشته ای می دید آنرا بر می داشت و می خواند. و بعد ها در بام خانه با  کبوتران و در صحرا با طبیعت و گوسفندان و گلها که همدم می شد ،شعر می سرود.

بر طاقچه اتاق میهمان برادرش چندجلد کتاب کهنه وجود داشت .قرآن و قمری و کلیات سعدی شیرازی.برادرش می گفت که این کتاب ها یادگار پدرش هستند .و اغلب حسن کلیات سعدی را بر دست می گرفت و می خواند.

حسن صدای خوبی داشت.همیشه دوست داشت که تعزیه بخواند.یک سال هم درنقش علی اکبر بازی کرده و تعزیه خوانی کرده بود.آن سال زنان و مردان تحت تاثیر صدای حسن قرار گرفته بودند.

روزگار حسن با کلیات سعدی می گذشت.

با توجه به اینکه روستای سایان در مسیر کاروانها قرار داشت.حسن اغلب به رفتن و به یافتن دنیاهای جدید می اندیشید. می گفتند که دو تا از عمو های حسن رفته اند به کربلا و بر نگشته اند.

و حسن همیشه به فکر یافتن عموهایش بود.

حسن علاقه خاصی به پرندگان داشت.پرواز پرندگان و آواز آنها و پرواز کبوتران روح او را به سوی بهشت و به سوی مادر و پدرش می برد.

حسن دوازده ساله شده بود.شعر می گفت و با برادرش به کشاورزی و پیشه وری می رفت. و نیز در اوقات بیکاری گوسفندان را به صحرا میبرد. و غروبها هم بر بام خانه شان با کبوتران همدم می شد. و ترانه ترکی می خواند.

مردم روستای سایان حسن را می دیدند که اغلب کتاب کهنه کلیات سعدی که از پدرش به یادگار مانده بود را بر دست دارد.مردم سایان به او عادت کرده بودند.

هر جا هر کس کمک لازم داشت حسن حاضر می شد.شجاع و مهربان و با احساس بود.

اواخر تابستان سال 1284 شمسی بود. یعنی 102 سال پیش .دوران سختی بر مردم سایان حاکم بود.

برادر حسن یعنی شیخ نجف مدام در سفر بود. یک روز حسن که گوسفندان را به صحرا برده بود.، حالت خاصی به او دست داد.

دلش بشدت می تپید. و ترسی پنهان تمام وجودش را فرا گرفته بود. احساس بی کسی و احساس بی یاوری عجیبی سرار وجودش را در بر گرفته بود.

احساس می کرد که روستای سایان برای او تنگ شده است .تصمیمی عجیبی گرفته بود. حتی نمی توانست و نمی خواست آن تصمیم را برای خودش هم در ذهنش تکرار کند.

او می خواست برود.

اما بردارش شیخ نجف چه؟

اگر او بداند ، چکار خواهد کرد؟

دیگر خودش نبود که تصمیم می گرفت.یک حس قوی او را به حرکت در اورده بود.
بعد از ظهر بود که او گوسفندان را به روستا باز گرداند.برای مردم سایان زودهنگام برگرداندن گوشفندان به خانه در حد غیر ممکن و بسیار عجیب می نمود. و همه با تعجب حسن را نگاه می کردند.

گوسفندان را به خانه آورد.زن برادرش از ترس رنگش مثل گچ شد.!

حسن گفت من دارم می روم. ..

کلیات سعدی و در یک توربه تکه ای نان و یک چوب دستی و یک تیغه چاقو. زن برادر چیزی نمی توانست بگوید....

و حسن گم شد.گفتند او مرده است.پس از چند سال می گفتند که حسن وارد ارتش احمد شاه شده است. عده ای او را سوار بر اسب در میان قشون سواره احمد شاه دیده بودند.

عده ای می گفتند که او با ارتش روسها درگیر شده و رو سها او را کشته اند.

اما برادرش ایمان داشت که حسن برادر کوچکش زنده است. او  هر غروب منتظر شنیدن صدای دلنشین برادرش بود که اشعار سعدی می خواند.

به زنش می گفت ،که به کبوتر های حسن دانه بده.و هروقت پرنده ها می آمدند، شیخ نجف به آنها دانه می پاشید و یاد برادرش حسن می افتاد.

گاهی در خواب می دید که حسن بر اسب سفیدی سوار شده است و بر سرش تاجی دارد که پر طاوس بر تاج افراشته شده است.و کتابی بر دست دارد.

پانزده سال از رفتن و ناپدید شدن حسن گذشته بود.و لی شیخ نجف هنوز چشم به راه بود.

.......عاقبت حسن آمد.

قد بلند و کشیده و رشید. و کتابی در دست.همان کتابی که از پدرش به یادگار برده بود.

شیخ نجف برای خاطر برادرش حسن از سایان به قروه مهاجرت کرد. و به زودی بخاطر درستکاری و حسن شهرت و فعالیت خوب شیخ نجف ،و وقار و اندیشمندی و انساندوستی برادرش حسن،کار آنها در قروه درجزین گرفت.

یک روز حسن بیل بر دوش و کتاب بر دست،آواز خوانان از کوچه ای در قروه درجزین می گذشت. آن روز ها مردان جوان در کوچه ها و در بامها و در صحرا آواز می خواندند.

در همان هنگام دو خانم جوان با چادر گلدار از کوچه می گذشتند.یک لحظه نگاه حسن به یکی از آنها افتاد.

حسن دلش شروع به تپیدن کرد.

و پاهایش گوئی از رفتن باز ایستاده بودند. و به سختی می توانست نفس بکشد.

و چشمان خجل او ، آن دختر را تا انتهای کوچه دنبال کرد.آن دو خانم جوان در کوچه ناپیدا و گم شدند.

حسن گوئی دیگر خودش نبود. نشانی آن را به دوستش گفت.و همسر دوستش گفت که گمانم آن دختر زهرا دختر امامقلی باشد.

و بدینسان بود که در قروه پیچید که حسن عاشق دختر امامقلی شده است.

یک روز همسر دوست حسن،که با زهرا دختر امامقلی دوست بود ،به او گفت که تو می دانی که حسن تو را می خواهد. فردا حسن قرار است به خانه ما بیاید،تو به بهانه گرفتن ماست به خانه ما بیا و از لای درب او را نگاه کن.

حسن با میرزاعلی دوستش در خانه آنها نشسته بود که زهرا با شرم و خجالت و با ترس و لرز درواز ه را به صدا در اورد.

و همسر میرزا علی رفت در وازه را باز کرد . و به زهرا یواشکی گفت که حسن بیزده دی.یعنی حسن در خانه ماست.و تبسمی معنی داری کرد. زهرا رنگش پریده بود.

خجالت می کشید و از حرف مردم می ترسید و نیز از برادران عصبانی و خیلی متعصبش بیش از هر چیز دیگر می ترسید.اما گوئی یک نیروی قوی او را تا اینجا اورده بود.

تا پشت در ب اتاق آمده بودند.و زهرا و همسر میرزا علی طوری وانمود می کردند که دارند در باره مسئله خاصی صحبت می کنند.و زهرا با دلی لرزان می خواست یواشکی از لای درز درب اتاق حسن را نگاه کند.

حسن که دلش به تپش افتاده بود و شستش خبر دار شده بود،بلند شده و درب را باز می کند.!!!

و زهرا زبانش بند می آید نه می تواند فرار کند  ونه می تواند پا به جلو و عقب بگذارد. .انگار طلسم شده است. حسن می گوید نگران نباشید.

بله درسته!!

من تو را می خواهم.!!

زهرا هیچ نمی تواند بگوید. و حسن ادامه می دهد ،من مال  و منال زیادی ندارم.اما شرف و مردانگی دارم. و پشت سر من حرفها و حدیث ها بسیار است.

من به دنبال تعریف دیگری از زندگی هستم. آیا زن چنین مردی می شوی؟!

زهرا که هنوز زبانش به درستی حرکت نمی کرد ،گفت، مال و منال مهم نیست.

من از اینکه تو به دنبال جهان دیگری هستی چیزی نفهمیدم. این هم مهم نیست.

میدانی که  چند سال پیش شوهرم از دنیا رفته است. و

من دو تا دختر دارم. آیا تو حاضری با من که دو دختر دارم ازدواج کنی؟ با اینکه تو پسر هستی و من یک زن با دو دختر؟!

حسن جواب می دهد،.

با تمام وجودم می خواهم که با تو زندگی قشنگی بسازم.!

ومن دختران تو  را مثل تخم چشمم نگه خواهم داشت . و اینگونه بود که حسن با زهرا ازدواج کرد. و براستی که حسن دختران همسرش را مثل فرزندان خود دوست می داشت.و تا زمانی که زنده بود به آنها و به فرزندان انها و به نوه های آنها سر می زد. و آنها حسن را پدر خودشان می دانستند.

در سال 1312 حسن و زهرا ازدواج کردند.اولین فرزندشان دختر بود و نامش را سکینه گذاشتند.سکینه اهل شعر و ذوق و هنر بود. و خونگرم و مهربان. در سال 1319 فرزند دیگرشان به دنیا آمد.نام او  را توران گذاشتند.حسن علاقه خاصی به توران داشت.او را همه جا با خودش می برد.

توران با شعر و با پرندگان و با همنشینی جریان صاف و زلال کاریز و با همدمی با پرستوها که دور خانه آنها هر غروب اواز خوانان پرواز می کردند،بزرگ می شد.

مادرش زهرا موهای پر پشت او را می بافت و دستانش را حنا می گذاشت.زهرا به توران محبت و نجابت هدیه می داد.

توران از بچه گی قصه بسیار دوست می داشت.و پسر دائی اش فتحعلی که چهار سال از او بزرگتر بود ،برای او قصه می گفت.

فتحعلی پسر حشمت الله بود. پسری لایق و کاری و با احساسی بود. فتحعلی دائی اش قصه گو و نکته دان مشهوری بود.او را پیامبر قربانعلی لقبش داده بودند.چون مردی درستکار و آرام و بسیار نکته دان بود.

فتحلی هم علاقه زیادی به دائی اش داشت. و اغلب دوست داشت که برود به خانه دائی اش تا دائی اش برای او قصه بگوید.

توران که چهارده ساله شد ،خواستگاران زیادی پیدا کرد. و فتحعلی هم که خیلی خجالتی و با شرم بود ،به توران دختر عمه اش علاقمند بود. اما جرائت ابراز عشق و علاقه اش نداشت.

یک  روز تصمیم گرفت که با پدرش علاقه  خود  را به دختر عمه اش  تو ران را مطرح نماید. و همین کار را هم کرد.

یک روز توران در بالکن خانه شان داشت به پرنده گان دانه می داد.و حسن داشت با صدای دلنشینش شعر می خواند. کاریز صاف و مهربان جاری بود.و دختران خندان کوزه بر دوش به سر چشمه کاریز می رفتند.

پرستو ها غوغا کنان در دور سر توران و حسن پرواز می کردند.گوئی آنها نغمه پنهان توران را می شنیدند.


توران دید که دائی اش حشمت الله دستمالی بر دست به سوی خانه انها می آید ،خوشحال شد.چون دائی حشمتش را خیلی دوست می داشت.

آری..
و آنها به خواستگاری آمده بودند .و توران هم بین نام چند تن از خواستگارانش،نام فتحعلی را نوشت.

فتحعلی اسطوره شرافت و تلاش و مردانگی بود. تعهد بالائی نسبت به فرزندانش داشت.بسیار پاک و بی آلایش بود. هر چند  گاهی تند خوئی می کرد، اما به سرعت آرام می شد.و از هیچ کس کینه ای به دل نمی گرفت. توصیه اش به فرزندانش درستی و شرافت بود.او علاقه زیادی به علم و کار کردن داشت . و خسته گی را نمی شناخت. علاقه زیادی به زمین و کاشتن درخت داشت. کتاب درسی بچه هایش را با یک بار خواندن حفظ می کرد. والبته این توانائی فتحعلی اغلب برای بچه های او مسئله ساز می شد. چون بچه های او اغلب نمی توانستند به سوالات او  مثلا  در مورد اینکه در فلان صفحه کتاب فارسی چه نوشته شده است،درست پاسخ بدهند.

و توران پاکیزه و مهربان بود.دوست داشت فرزندانش دور از ناخالصیها باشند.و با نغمه هایش فرزندانش را به آن سوی رویاها می برد.

توران مادر ِمن است.

خدا را شکر که او مادر من است.

او برای من معرفت فتحعلی را و جوانمردی و اندیشه ورزی بابا حسن را و درایت ننه زهرا را و نغمه های مقدش دلش را و قصه های زادگاهم قروه در جزین را آورده است.

مادرم از عمه های مهربانم می گوید.عمه هایم از دشت های قروه سبزیهای معطر چیده و به هدیه فرستاده اند.تا روح مرا به ریشه های پاکم پیوسته تر سازند.

زن عمویم از دسترنج عمویم از باغ عمویم کشمش و زرد آلوی خشک فرستاده است.

و مادر از بانوی قابل ستایش ،باختر خانم ،رشته آش از قروه خریده آورده است.مادرم می گوید باختر با اینکه خیلی جوان بود که همسرش را از دست داد،اما،با قالی بافی و با رشته بری ،بچه هایش را با شرافت بزرگ کرده است.

مادرم همچو من عاشق قروه درجزین است. عزیزانمان آنجاست.

مادرم عطر عزیزانم را آورده است.

مادرم راز فرشتگان را آورده است.




مادرم و دخترم دلارا که پروانه ای گشته است.

مادرم و کبوترها


لینک
۱۳۸٦/۱٠/۸ - parviz mohammadi

   ـتو آمدی   



تو آمدی

چشم به راهت بودم

دیریست که چشم به راهت بودم

چه شبها

چه روزها

           که   نیاسودم

و تو آمدی

آمدی تا دو باره ترانه های عاشقانه بخوانی

با کلام دلنشینت

دو باره شوری در دلم بنشانی

مرا از بهت تنهائی ها برهانی

تو آمدی

تو آمدی تا مرا که تشنه و تنها

               مانده بودم در بیابانها

                  به ریشه هایم برسانی

               

آه که من از خویش چه دور بودم ،دور !

بی نوائی بودم

در باتلاق سوت و کور

           تو مرا خواندی

               به خویشم رساندی

          تو نوایم دادی

            در اوج عشق ،

           در باغ دلت،تو سرایم دادی


من تنها و غمین بودم

اسیر زمین بودم

تو آمدی

عشق با من قرین شد

خیالم همه بهشت برین شد



 زمین و زمان را شکستی

مرا به سرچشمه های عشق پیوستی

                   تو آمدی

          دیری چشم به راهت بودم...







لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢ - parviz mohammadi