بچه های بوسنی به ما چه می آموزند   


پسر بچه ای که در وسط این دو دختر نوجوان بوسنیائی نشسته است،نامش دینو است.او از یک خانواده مسلمان است.دوسال است که او را می شناسم.همیشه بسیار با ادب و با نزاکت کاغذی بردست گرفته با سلام و با احترام کاغذ را نشان داده و با صدای آرام و کمی لرزان می گوید ببخشید آقا،!!

منو مادرم فرستاده.هر چقدر میتونید کمک کنید تا زندگیمون بگذره.همیشه لباس تمیز می پوشد.با وقار و صاف و مرتب در برابر آدم می ایستد.بزرگمنشی از حرکاتش پیدا می شود.او 9سال سن دارد.می گوید پدرش کار نمی کند.و او هر روز بعد از مدرسه دوساعتی در خیابانها می چرخد و کار می کند و بعد به خانه می رود و درسش را می خواند.من همیشه با او صحبت می کنم.او در طی این دو سال هیچ عوض نشده است.ادب و نزاکتش حتی بیشتر شده است.چند روز پیش دو باره آمد.به او گفتم تو باید فکر کنی و درست نیست که گدائی کنی.او گفت من خیلی فکر می کنم.خودم هم نمیخوام که گدائی کنم.اما چاره ندارم.این دفعه براش قصه یکی از نویسندگان مشهور ی را تعریف کردم که تا هیجده سالگی ولگردی می کرد.و در هیجده سالگی یک روز گذرش به کتابخانه پارک افتاد.وقتی مسئول کتابخانه سر و وضع این ولگرد را دید خواست او را بیرون کند.اما ولگرد جوان با برخورد نیکویش و با صحبت کردن درستش،توانست مسئول کتابخانه را راضی کند تا به او کتابی را بدهد و او در آنجا بخواند.

کتاب در مورد داستان یک مردی بود که از یک خانواده ثروتمندی بوده و همه چیز برایش فراهم بوده است.و وقتی که پدر و مادر از دنیا می روند،او صاحب ثروت عظیمی می شود.اما نمی تواند ثروت پدر را در مسیر درست بکار بگیرد.و با ساده اندیشی و ندانم کاری در مدت کوتاهی همه چیز را از دست می دهد.نه هنری داشته و نه استعدادی .هر چند او درس خوانده بوده است. و دارای مدرک دانشگاهی بوده است.اما،رفاه بیش از حد و توجه بیش از اندازه پدر و مادر از او یک موجود ناتوان ساخته بودند.و او حتی نمی توانست از مدرک خود استفاده نماید.

در نهایت این مرد ناچار می شود در یک آپارتمان کوچک و قدیمی با کمترین امکانات همرا با همسرش و یک فرزندش زندگی را سپری نماید.

یک روز این مرد جوان و ثروتمند سابق.از میان آشغالها یک ماشین تایپ قدیمی پیدا می کند.می خواهدببرد و آنرا بفروشد.پیر مردی که وسایل کهنه و قدیمی را از او می خریده ،به مرد جوان می گوید تو که دانشگاه تمام کرده ای و با سوادی.چرا از این ماشین تایپ استفاده نمی کنی؟

مرد جوان می گوید آخر چه استفاده ای می توانم از این ماشین تایپ بکنم.؟اپیر مرد می گوید این ماشین تایپ را برات تمیزش می کنم و راهش می اندازم.و تو برو جلو دادگستری و آنجا تاپیسیت باش.مرد جوان می گوید نه این کار از عهده من بر نمی آید.پیر مرد بر سر آن مرد جوان فریاد می زند. و می گوید گوش ای نادان!!

می دانی در این زمانه کسی وقتش را و حوصله اش را ندارد که به درد و دل تو گوش فرا دهد و وقتش را برای نصیحت به تو ئی که نادانی صرف نماید.من هم این آخرین بار است که به تو نصیحت می کنم. بعد از این هر کار خواستی انجام بده و برو باز آهن قراضه جمع کن و بفروش.

مرد جوان سرخ می شود و در فکر فرو می رود.و ماشین را به خانه می اورد.آن شب خانواده اش با نان خشک سر می کند.فردا می رود جلو دادگستری.

ابتدا خجالت می کشد.در گوشه ای پنهان میشود.و مرتب عرق از سر و رویش می ریزد.ماشین تایپ را در کیسه در دستش نگه می دارد و نقش کسانی را که می خواند عریضه ای بنویسند را در می آورد.نزد یک تایپیست و عرضه نویس می رود. و به نحوه کار کردن او نگاه می کند.و کم کمک او تایپیست می شود.و عریضه نویس.

یک روز خانمی محترم به نزد او می آید و از او می خواهد که شکایت نامه ای بنویسد.و وقتی آن زن شزوع می کند و از سرنوشتش سخن می گوید.یک باره جرغه ای در ذهن مرد جوان زده می شود.و ان مرد شکایت نامه بسیار خوبی برای آن زن می نویسد.و زن پس از یک ماه به دیدن مرد جوان می آید. و می گوید که شکایت نامه ای که تو نوشتی با عث شد که پس از سالها مقامات به مشکل من رسیدگی نمایند.واین هم پاداش تو.مرد جوان باورش نمی شود.مبلغ بسیار زیادی زن به او می دهد.

و می گوید که من تو انسته ام املاک اجدادی خویش را باز پس بگیرم.اگر مایل باشی می توانی به عنوان مباشر نزد من کار کنی.مرد جوان قبول می کند.

و مرد جوان کم کم ضمن کار شروع به نوشتن سر گذشت خودش و سر گذشت انسانهائی که او هر روز برایشان شکایتنامه می نوشت ،می پردازد.و اولین کتاب او مورد توجه قرار می گیرد.و او تصمیمم می گیرد ضمن نوشتن به تحصیل ادامه بدهد و...

پسر 9 ساله به قصه من با دقت گوش فرا می داد.و هنوز حرف من پایان نیافته بود که با احترام و با آرامی از من عذر خواهی نموده و خدا حافظی کرد و رفت. و دیگر از من پول نگرفت.

یک هفته ای بود که از او خبری نبود.امروز آمد مرتب و با نزاکت .سلام کرد و کاغذی را به من داد.پرسیدم باز هم تقاضای کمکه؟

به آرامی و سر به زیری گفت نه.داستان نوشتم.!

یک صفحه نوشته بود.

در باره خودش و در باره خانواده اش و جنگ نوشته بود.نوشته بود که پدر و مادرم می گویند وقتی من بدنیا آمدم جنگ خاتمه یافت.و وقتی آنها از خطرات و بدبختی هائی که در جنگ بر سرشان آمده است ،برای من صحبت می کنند.من خدا را شکر می کنم که انها زنده مانده اند و من به آنها آفرین می گویم که در طول جنگ در سارایو مانده اند و مقاومت کرده اند.و برای همین من از اینکه پدر م کار نمی کند شکایت نمی کنم.عوضش پدرم مرد شوخی و خوش اخلاقی است.

می پرسم آیا تو خودت را خوشبخت می دانی؟

می گوید بله.آخه وقتی من بدنیا اومدم جنگ تموم شد.

من هم به این پسر بچه نویسنده و مسلمان بوسنیائی دست می دهم وب ه او تبریک می گویم.و می گویم که این قصه را من از تو می خرم.و قصه را از او می خرم و به مبلغ خوبی می دهم.

و او با تشکر مثل مردان نجیب و بزرگمنش می پرسد ،پس هفته دیگه هم من بیام خدمتتون؟ و یک داستان دیگه بیارم؟

دختر خانمی که در سمت چپ این پسر نشسته است.15سال دارد.او در مدرسه موسیقی درس می خواند.و می خواهد خواننده بشود. و همراه با معلمش از شهر دیگری برای نمایشگاه کتاب به سارایو آمده است.

وقتی این پسر را دید.گفت این فرزند شماست؟ خیلی با ادب و با نزاکت است.گفتم نخیر او یک نویسنده است.این جمله من باعث شد که این دو دختر نوجوان علاقمندانه به صحبت های پسرک گوش فرا دهند.

و وقتی قصه پسرک را گوش کردند.دختر سمت راستی مه دینا نام دارد شروع کرد به تعریف کردن قصه زندگی خویش...

گفت من پدر ندارم.در جنگ من 2 ساله بودم.جائی برای فرار کردن نداشتیم.یادم هست که گاهی می دیم که مادر م از فرط نداری و بی کسی دارد گریه می کند.من به مادرم با زبان کودکی تسللی می دادم.چهار سال جنگ را ما با بد بختی گذراندیم.و بد از جنگ هم شش سال مادرم با جان کندن یک لقمه نان در می آورد و ما اغلب گرسنه بودیم.و من سالها به غیر از نان و سیب زمینی و پیاز و کمی روغن غذای دیگری نخورده بودم.و شکایت هم نمی کردم.چون نگران بودم که مادرم بیش از این غصه بخورد.

حالا خدا را شکر مادرم کار می کند. ومن هم در کار هم در خانه و هم در محل کارش به او کمک می کنم.و هم درس می خوانم. می گوید که در برنامه های رادیوئی گاهی ترانه محلی و نیز نغمه های مذهبی می خوانم.

دوستش هم دانش آموز رشته موسیقی است.و او هم سرگذشتی مشابه دارد.

از معلمشان خواهش می کنم که اجاز دهد که از آنها همراه باان پسرک نویسنده عکس بگیرم.و خانم معلم با خنده می گوید حتی اجازه می دم که یک کمی هم ترانه بخونند. و واقعا آن دو دختر دانش آموز بسیار زیبا و بسیار تاثیر گذار می خوانند.




لینک
۱۳۸٦/۱/۳۱ - parviz mohammadi

   تجربه خوشبختی   


یکشنبه شلوغی داشتیم.گروه های مختلف گردشگران از کشورهای مختلف از سالن های مختلف و فضای های مختلف گالری ما دیدن کرده اند.گروه دانشجویان امریکائی و اروپائی و گروه جهانگردان آلمانی و فرانسوی و  گردشگرانی از کشور چک و نیز لهستان.همه وهمه از دید ن هنر های ایرانی  لذت می بردند.حتی دیشب تا ساعت حدود دوازده شب گروهی از جوانان دانشجوی آمریکائی و اروپائی برای بازدید از گالری ما آمده بودند. این دانشجویان آمریکائی می گفتند که آنها چند سال است که در کشور مجارستان زندگی می کنند و به خیلی از کشور های اروپای شرقی سفر کرده اند و حتی بارها به ترکیه سفر نموده اند . ولی هیچ جا مردمان مهربان و خون گرم وخوشبختی مثل بوسنی ندیده اند. و می گفتند برای همین طبق اعتقادات بوسنیئیها ،از سرچشمه مسجد خسروبگ در بازار سارایو آب نوشیده اند تا دوباره به بوسنی برگردند. چرا که بوسنیئی ها معتقد هستند که هر کس از چشمه مسجد خسرو بگ دربازار سارایو بنوشد ،دوباره به سارایو باز خواهد گشت.  من هم به شوخی گفتم اگر سه بار بخورید اینجا ازدواج خواهید کرد همگی خندیدند و گفتند که پس الان می رویم و  ده بار آب می خوریم تا زودتر اینجا ازدواج کنیم.   ارتباط با انسانهای مختلف ار کشورهای مختلف و از طبقات مختلف ،برای من بسیار ارزشمند است.حقیقتا بسیاری از غربیها انسانهای با فرهنگ و با ظرفیتی هستند.و سعی آنها بر آن است که انسانهای جوامع دیگر را درک نمایند.اما در عین حال خیلی از غربیها هم از حرکت جامعه شان به سوی آزادی های بی حد و مرز نگران و ناراضی هستند.هر چند آنگونه که می گویند در بسیاری از جوامع غربی ،نظم و تعهد و احترام به قانون به صورت یک عادت و به طبیعت انسانی در آمده است.اما،از طرف دیگر ،آنها از تنهائی رنج می برند.کسی وقت ندارد که به درد دل کسی گوش فرا دهد.و سرعت جامعه غربی مردم را از همدیگر جدا ساخته است.برای همین غربیها به دنبال دنیای گم شده گذشته گان هستند.دنیائی که در آن همدلی بود و معنویت و انسانیت وجود داشت.و کانون پرمحبت خانواده آدمی را اطمینان و امنیت روحی و روانی می بخشید.گاهی با اندیشمندان و اساتید غربی و یا خانواده های غربی آشنا می شوم که عملا دوباره می خواهند برگردند به دوران ی که خانواده انسجام و استحکام داشته  است.مثلا یک استاد فلسفه همرا ه با همسر ش که استاد شرق شناسی و ایرانشناسی در یکی از دانشگاههای کانادا می باشند،می گویند که در خانه خود تلویزیون ندارند.و اجاز نمی دهند که فرزندانشان وقتشان را با بازیهای کامپیوتری تلف نمایند.آنها با فرزندانشان سعی می کنند دوست باشند و بیشتر با قصه و شعر و بازیهای مفید اوقات خود را  می گذرانند.

برای من اندیشه آنها به عنوان اساتید فلسفه و شرق شناسی و ایرانشناسی در دانشگاه کانادا،جالب بود.گاه در طول صحبت و گفتگوها با صاحبنظران و اندیشمندان و مردمان عادی غربی،این سوال پیش می آید که براستی کدامین راه،راه درست و عاقلانه ای است؟

ارتباطات انسانها باهم و روابط همسران و پدران و مادران با فرزندانشان به چه شکلی باید باشد؟

و جایگاه تلویزیون و اینترنت و..در میان خانواده ها کجاست؟سعادت واقعی نسل های کنونی وآینده در کدامین سوی است؟

و ما چه باید بکنیم؟

و آینده جهان به کدام سمت وسو می رود؟

آیا مرزها برداشته می شوند؟

و ...

وامروز مدیر یکی از شرکتهای تولید ی و صنعتی بوسنی همراه با همسرش به گالری ما آمده بود.ایشان سالها در کشور آلمان زندگی کرده اندو فرزندانشان در آلمان بدنیا آمده اند.

او اکنون 44سال سن دارد.می گوید در 19سالگی با گیتاری در دست و ساکی که در آن کتاب بود و لباس ورزشی از کشور خارج شدم. در رستورانها ابتدا ظرف می شستم.و نیز به نوازندگی و خوانندگی می پرداختم.اما هیچ وقت مشروبات الکلی نمی خوردم.صبح زود بر می خواستم و می دویدم.درسم را ادامه دادم در رشته برق و در کنار ان در رشته کاراته هم پیش رفتم .تا به پایه ای رسیدم که چندین مدال بدست آوردم.

بعد از سالها به کشورم برگشتم و با دختری که هملاسم و معشوقه ام بود ازدواج کردم و با هم دوباره به المان برگشتیم.و با هم شروع به کار کردیم.

بچه دار شدیم و بچه های ما در بهترین مدارس درس  می خواندند و سه زبان را به خوبی صحبت می کردند.اما من وهمسرم احساس کردیم که بچه هایمان از فرهنگ ما دور می شوند.برای همین تصمیم گرفتیم به بوسنی برگردیم.

ما در آلمان نظم و تعهد را یاد گرفته بودیم.به بوسنی که برگشتیم متوجه شدیم که مردم با اینکه خیلی خوب هستند ولی به دلایل گوناگونی انگیزه کار و تلاش و خلاقیت در انها بسیار اندک و گاه اصلا وجود ندارد.اما ما از اینکه در کشور خودمان و درمیان مردم خودمان بودیم احساس خوبی داشتیم.و از اینکه فرزندانمان زبان بوشنیئی را یاد می گرفتند و با فرهنگ اجدادی ما آشنا می گشتند خیالمان راحتر می گشت که انها بی هویت نخواهند گشت.و شنیدن صدای اذان برای ما روح بخش بود و ما احساس می کردیم که خدا در همین نزدیکیهاست.

او می گوید اکنون ما چندین کارخانه داریم.همگی باهم کار می کنیم. می گوید در اوقات بیکاری همسرم ترانه می سراید و من هم آهنگ آن را می سازم .یکی از دخترانم که اکنون بیست سال دارد هم تحصیل می کند و هم حسابرسی شرکتهای ما را به عهده دارد. و یک پسرم هم در ضمن تحصیل بخشی از مدیریت کارخانه های ما را به عهده دارد.او می گوید ما مسلمان هستیم و به مسلمان بودن خودمان افتخار می کنیم.او می گوید سالها با آلمانیها زندگی کرده و کار کرده است.و از تعهد بالا و نظم و درستی انها همیشه آموخته است.می گوید خانواده های آلمانی که من در نزد انها کار کرده ام هنوز هم مرا و خانواده مرا همچو خانواده خودشان می دانند.و در عید های ما مانند عید فطر و عید قربان به ما تلفن می زنند و یا هدیه می فرستند و عید را به ما تبر یک می گویند.و وقتی ما به خانه شان  میرویم.سعی می کنند تمام مسایل دینی ما را رعایت نمایند.

ایشان که نامش دنیس است،از خانمش فاطمه خیلی رشایت دارد.او می گوید فاطمه در همه جا و در همه حال همراه من بوده است.او مرا بور داشته است.ومن هم سعی کرده ام به او بال وپر بدهم و باورش داشته باشم.فاطمه قران را ختم کرده است .دنیس می گوید فاطمه روزانه پنج بار نماز می خواند.و بچه ها را هم او با دین تربیت می نماید.اما ما با صربها و کرواتها هم رفت وآمد داریم.و گاهی تعهد و درستی در بین آنها بیشتر از مسلمانان است.

دنیس و همسر ش فاطمه و داستان زندگیشان و راز موفقیتشان  و راز خوشبختی شان ارزشمند  و جالب بود.قرار شد یک بار خانواده گی برویم به دیدارشان.و نیز دنیس علاقه خاصی به ایران دارد و دوست دارد ایران را ببیند و دوست دارد در زمینه تجاری و کاری با ایران رابطه داشته باشد.و با هم قرار می گذاریم که یک بار با هم سفری کاری به ایران داشته باشیم.

لینک
۱۳۸٦/۱/۱٩ - parviz mohammadi

   بیائید با هم دوست باشیم   


امروز جمعه هفدهم فروردین است.روز آفتابی و دلنشینی است.و سارایو در میان ترانه های بلبلان و درمیان کوه های پوشیده از درختانی که تازه دارند شکوفه می دهند،دلربا و خوشبخت به نظر می آید.چند روز بود که یکی از دوستان جوان ایرانی بنام آقای میثم  میرهادی، که زمانی در سارایو دانشجو بودند .همراه با یکی از فیلمسازان ایرانی بنام آقای محمد رضا عرب،که چند سال پیش با ایشان اشنا شده ام،در سارایو بودند.آقای میثم میرهادی اکنون سال آخر رشته الکترونیک در یکی از دانشگاه های تهران است.و مدتی هم به عنوان دبیر خبر در شبکه جهانی سحر کار می کردند.ایشان از جوانان هوشمند و در عین حال با نزاکت ایرانی در سارایو بودند.که حتی یکی از دوستان بوسنیائی بنده وقتی میثم را می دید می گفت این نمونه یک جوان  خوب ایرانی میتواند باشد.و خیلی اصرار داشت که ایشان در سارایو بمانند و درس بخوانند.

به هر حال امدن آقا میثم همراه با آقای محمد رضا عرب،برای بنده باعث خوشنودی گشت.و در این مدت چندین بار همدیگر را دیدیم.فیلمی هم از آقای عرب بنام (آخرین ملکه) در رایزنی فرهنگی دیدیم.آ به نظر بنده فیلم خوبی بود .موضوع فیلم در رابطه با یک مرد افغانی بود که در ایران و در یک کارخانه حنا سازی سنتی در یزد کار می کرد.و با آغاز حمله نیروهای آمریکائی به افغانستان ،او به سوی مزار شریف  حرکت می کند تا خانواده اش را و نیز نامزدش را بیابد. همانگونه که می دانید ،مزار شریف  شهر مقدسی است که گروهی اعتقاد دارند که مزار حضرت علی ع در انجا واقع گشته است.و یک بنای تاریخی و بسیار زیبائی هم  در آنجا وجود دارد که زیارتگاه علاقمندان به مولا علی ع می باشد. در این فیلم  مرد افغان از کنار بناهای تاریخی و مناظر کوهستانی می گذرد.و اتفاقات تلخ وشیرینی در مسیر او تا به افغانستان  ،روی می دهد.و در نهایت در مزار شریف به زیارت  می رود.و در انجا یک بانوئی نشانی از نامزد گمشده او را به او می دهد. ....به هر حال برای من این فیلم نکات زیبا و ارزشمندی داشت.هر چند اگر بخواهم ان را نقد نمایم،در برخی موارد هم ایراداتی به فیلم خواهم داشت. آمدن آقایان میثم میرهادی و محمد رضاعرب  همزمان بود با افتتاح کلوپ فیلمها ایرانی در رایزنی فرهنگی ایران. که به نوبه خود حرکت نیکوئی است.دراین مدت دوستان هنرمند دیگر هم  در جمع ما در گالری ما، شرکت جستند.از فیلم و ادبیات و دین  و از فلسفه و عرفان و سیاست ..سخن ها گفتیم.

از طرفی این روز هادر حال گفتگو و برنامه ریزی هستم با چند تن از اساتید که بتوانیم در آینده یک انستیتوی هنرهای اسلامی را به ثبت برسانیم.چرا که در حقیقت شرکت و گالری ما بخش مهمی از کارهایش در زمینه هنر و ادبیات ایرانی اسلامی می باشد.و تا کنون اینجانب در ترجمه و انتشار چند کتاب شرکت داشتم.و چندین مقاله در روزنامه ها در رابطه با هنر ایرانی و اسلامی نوشته ام. و چندین برنامه رادیوئی و تلویزیونی در این زمینه داشته ام.و نیز در این مدت برای مقامات و اساتید و داانشجوهای هنر دانشگاهای بوسنی و هرزگوین و دیگر کشور های اروپائی جلساتی را در رابطه با هنر ایرانی برگزار نموده ام.که اکنون زمان ان رسیده که اینگونه کارها به صورت اصولی و معقول به پیش برود. که اگر بتوانیم به این مهم دست یابیم.در آن صورت خواهیم توانست به صورت منسجم و علمی در جهت معرفی هنر ایرانی و اسلامی و در جهت تحقیقات ایران شناسی و بوسنی شناسی نتایج خوبی بدست آوریم. از حدود بیست سال پیش اینجانب در مسیر شناساندن فرهنگ و هنر ایرانی و ایجاد دوستی بین ملتهای یوگسلاوی سابق با ایران .و  پیوند دادن اندیشه هائی که به دور از تعصبات دینی و قومی می خواهند در جهان دوستی و همزیستی ایجاد نمایند،تلاش می نمایم.و اعتقا د دارم که بوسنی می تواند سرزمین دوستی و عشق بین تمامی ملتهای جهان باشد. و برای همین منظور  برای معرفی بخش از دریای بیکران فرهنگ وهنر متعالی ایرانی و  نیزدر رابطه با نوروز و فرهنگ و هنر ایران من در طی هفته گذشته در چند کانال رادیو ئی و تلویزیونی میهمان بودم.

 بله هفته پیش میهمان یکی از شبکه های معروف رادیوئی  بوسنی و هرزگوین بودم.مجری برنامه رادیونی آقای آلمیر بیچاکچیچ بودند.حدود شش سال است که ایشان را می شناسم.جوان با ایمان و اهل دل.و از طرفداران مولانا جلال الدین رومی.او برادر دیگر ی هم دارد که با هم دوقلو هستند.و ایشان هم در زمینه ساخت فیلم فعالیت می نماید.و خواهر ایشان یکی از وکلای بر جسته می باشند.آلمیر می گوید که در جنگ بوسنی و قتی که دشمنان شهر را گلوله باران می کردند.انها در زیر زمین زندگی می کردند.خواهرش رفته بود بالا که نماز بخواند.مادر هم می رود تا وسیله ای از بالا بیاورد.و در همان حین خمپاره به بخشی از خانه می خورد و  مادر می افتد و پدر می رود که مادر را نجات دهد ،در برابر چشمان دختر که مشغول نماز بوده است،و در مقابل چشمان آلمیر و برادرش که ان موقع کوچک بودند،پدر و مادر جان خود را از دست مید هند. آلمیر و خواهر و برادرش اکنون دوست دارند که با عشق و امید و ایمان زندگی نمایند.و لی ای کاش روزی جهان بیدار گردد و راهی برای پایان اینگونه جنایت ها بیابد.خدا می داند که بر این ملت خوب و مسلمان بوسنی چه ستمها روا داشته شده است.اما انها سکوت کرده اند.و بی یار و بی کس به خداوند توکل نموده اند.و اسیر یاس و ناامیدی نگشته اند. و زندگی خود را با شور و ایمان ادامه می دهند.و شاید منتظر هستند یک روز خداوند عادل بشریت را به سوی صلح و انساندوستی بر انگیزاند.

اما من به عنوان یک فرد عادی و جزِء بسیار کوچکی از این بیکران هستی،چه می توانستم انجام دهم.؟

جزء اینکه از دوستی ها بگویم.از فرهنگ وآداب رسوم قشنگی در روستایمان قروه درجزین دیده بودم.بنا بر این از مراسم دادن عیدی و بخشیدن دشمنان و پاک نمدون دل از کینه ها سخن گفتم.جالب بود که بیشتر افرادی که به رادیو تلفن می کردند مسیحی بودند.و آنها عید نوروز را تبریک می گفتند.من گفتم در قروه در جزین برخی ها اعتقاد داشتند که بعضی از انسانها دستشان با خیر و برکت است و برای همین در عید نوروز از ان فرد مبلغ ناچیزی به عنوان دشت و تبرک عیدی می گرفتند.و اعتقاد داشتند که از دست ان فرد عیدی گرفتن خیر و برکت می آورد.و گفتم که من یادم می آید که حتی از روستاهی دیگر به دیدن پدر مرحوم من حاج فتحعلی فرزند حشمتالله می امدند و از پدرم برای تبرک و خیر و بر کت عیدی  و یا دشت می گرفتند.و در رادیو و تلویزیون اعلام کردم که به گروهی از شنوندگان وبینندگان هم من عیدی خواهم داد.همان شب که بر گشتم به گالری دیدم که از جاهای دور دست سارایو امده اند و منتظر هستند که من بیایم و به انها دشت بدهم.در میان انها چند خانم و آقای صرب و کرواتهای مسیحی هم بودند.یکی از آنها مادر پیری بود که کروات مسیحی بود. و شوهرش را که مسلمان بوده است در جنگ از دست داده بود.و اکنون صاحب نوه بود.و این مادر تنها نتوانسته بود فرزندانشس را در نداری و جنگ به د انشگاه بفرستتد. ودیگری آقای بسیار خوبی بود که صرب مسیحی بود . نامش زوران بود. خیلی مهربان بود. او هم در جنگ که در سارایو مانده بود از طرف هم کیشان خود گلوله ای در پایش نوش کرده بود. و پایش می لنگید.زوران همش شوخی می کرد.و با اینکه اکنون ندار و مجروح بود.اما روحیه بالائی داشت.

همه انها از من دشت گرفتند.به نشانه خیر و برکت.

باشد که خداوند همه ما را یاری دهد که در جهت خیر و برکت برای جهان قدم برداریم.


لینک
۱۳۸٦/۱/۱٧ - parviz mohammadi

   قشنگ ترین همنوازیها   


اکنون ساعت سه و سی و پنج دقیقه بامداد روز پنج شنبه است.سارایو در خواب خوش فرو رفته است.و گاه گاهی از دور صدای پارس سگها سکوت شب را دلنشین تر می نماید.و از دورهای دور ،کسی که با نگاه پاکش قلب ها را به سوی خدا فرا می خواند، اندیشه و دل مرانیز به سوی خداوند خوبیها می برد.و من دلم  با  یاد خدا ارام می گیرد.

روز دوشنبه خانم جوانی با یک کالسککه کودکی در میان ان خفته بود،همرا با یک دختر بچه 4 ساله به گالری ما آمدند.به زبان انگلیسی سلام کرد. با یک حالتی که گوئی سالهاست مرا می سناسد. و گوئی که از خویشان و آشنایان نزدیک من است.بعد با احترام پرسید شما پرویز محمدی هستید؟

گفتم بله خانم.بفرمائید .

با صمیمیت با من دست داد.گفت شوهرم خیلی از گالری شما خیلی تعریف می کند.ما چندین سال است که با قالی های ایرانی زندگی می کنیم.و با رنگ و نقش آنها زندگی روزانه خود و فرزندانمان را قشنگ تر می کنیم.غربیها تعارف نمی کنند. آنها آنچه را که واقعا حس می کنند،بیان می دارند.برای همین می دانستم که این خانم محترم حرف دلش را می گوید.با دختر 4 ساله اش سلام دادم .او خجالت کشید و از خجالت حتی اخم کرد.و منیک کیف کوله پشتی که از پارچه ترمه و به صورت بسیار زیبا و جذاب خودمان تولید نموده ایم.م ،به او دادم.دختر کوچک با خجالت و با کمی هم قیافه جدی کیف را گرفت.اما مادرش حاضر نبود آن را بگیرد.و بالاخره ایشان را متقاعد نمودم که این رسم گالری ماست .که به میهمانان همیشه یک هدیه کوئچک از هنر ایرانی به عنوان یادگار می دهیم.بالاخره با شرمندگی و با تردید و خجالت آن را گرفت.و گفت که فردا با همسرش خواهد آمد.روز سه شنبه آنها آمدند.یک خانم دیگر هم همراه آنها بود.تا آقای آمریکائی را دیدم شناختمش.حدود پنج سال پیش از ما چند تخته قالیچه خریده بود.مردی ارام و متینی بود.ایشان حقوقدان هستند.و کلا از روند سیاست جهانی خشنود نبودند.و می گفتند که باید در کل جهان یک اندیشه همه گیر و عادلانه حاکم گردد.من هم با ایشان موافق بودم.با هم نشستیم.و بچه های آنها هم با شوق در روی قالیها بازی می کردند.دختر چهار سالهشان توجه اش به سوی یک تنپوئی که در گالری بود جلب شد.و آن را گرفت به دست.ولی نمی توانست آن را چه گونه باید نواخت.من یک تنپو دیگر را بر داشتم و نواختم.او خیلی خوشش آمد.و یواش یواش شروع به نواختن نمود.واقعا خیلی زود بعضی از ریتم ها را از من یاد گرفت و با من همراهی می کرد. بعد هم هر کدام از اعضا یک سازی را بر دست گرفتند.و پسر کوچک خانواده که یک سال و نیم سن داشت.شروع به رقصیدن کرد.و گروه موسیقی ما خود به خود شکل گرفت. و همنوازی جالبی ایجاد شد. دختر چهار ساله امریکائی به زیبا می نواخت و سعی می کرد که هماهنگ با نوازندگان دیگر بنوازد.و برادر یک سال و نیمه اش هم می رقصید. و مادر و پدر و عمه هم  ومن هم هر کدام سازی را می نواختیم.

و من برای این آهنگ، شعر زندگی آسمانی را ،فی البداهه با انگلیسی ناقص خودم ساخته و خواندم

لینک
۱۳۸٦/۱/۱٦ - parviz mohammadi

   صدای پای بهار می آید،یار می آید   

ای عاشق دو باره بنواز

               عاشقانه تو ساز

که باز


صدای پای بهار  می آید


                    یار می آید

                     یار می آید

    باز گلها به ناز

                 می انگیزانند بلبلان را به رقص و آواز


باز جست و خیز زاغ ها

دل را نشاط می بخشد در باغ ها

باز قار قار کلاغ ها

خیال را می بخشد بی کرانها و فراخ ها

     خبر می دهندکلاغ ها

    که یار می اید .پایان می یابد

               غم دوری ها و فراغ ها

باز کبوتران سبک بال در پرواز

     اوج می بخشند اندیشه ام را تا فراز

باز

باز

یار می آید به ناز

در دلم شوری فتاده باز

         دوباره نگاه یار

             می برد از من قرار

دو باره با او کامل می شوم

با او شاعر می شوم

دستانم شکوفه می دهند

   من پر حاصل می شوم

           من تولدی دو باره می یابم

سر چشمه نوری می شوم،می تابم

     بر باغ تشنه یا ر همچو باران بهار

                                 می بارم

با شعرم عشق یا ر  را

                  در باغهای خیال  می کارم

گوش کن.....!!

می شنوی ؟!


صدای پای بهار می آید

            یار می آید

           یار می آید

لینک
۱۳۸٦/۱/۸ - parviz mohammadi

   تو همیشه با منی   



تو همیشه با منی

راه ها  ،فاصله ها

                      نتونستن تو رو از من بگیرن

                   عشق ِتو نزاشت !

                              آرزوها در من بمیرن

چون تو رویایِ منی

در دلم شور افکنی


           تو مثل ِ جون تو تنی
  
                آروم ِجون ِمنی

روزگارم با تو هر روز بهتره

عشق من از همه ِ عشق ها سره

 سرفرازم با تومن

 سرو نازی گل ِمن

وه چه نازی، ناز من

همچوسازم ،می نوازی ساز من

  از تو من دور نمی شم

بی تو پر نور نمی شم

    چشمه نوری همیشه با منی

توی آسمون عشق،

            می درخشی روشنی

   تو همیشه با منی

تو همیشه با منی



لینک
۱۳۸٦/۱/۳ - parviz mohammadi

   نوروز 1386 در سارایو   


پشت پنجره نشسته ام.کم کم دارد هوا روشن می شود.برف سنگین همه جا را پوشانده است.و از بالای  بامهای سفالین   خانه ها دود  بر می خیزد. اجاقها روشن هستند و دلها گرم. در صورتی که تا پریروز همه جا پر از شکوفه بود و همه جا پراز نغمه های شور انگیز هزاران بلبل و پرندگاه رنگارنگ.و من در اندیشه آن همه بلبلان و پرندگان هستم که تا دیروز عاشقانه در میان انوبه درختان پر شکوفه پر می زدند و می خواندند.

امروز سومین روز از نوروز سال هزار وسیصد و هشتاد و شش است.سال نیکوئی را اغاز نموده ایم.شب عید ،همسرم سفره هفت سین قشنگی چیده بود.بر روی یک سینی بسیار بزرگ و قدیمی قلم زنی شده اصفهان که آنرا بر روی یک دیگ مسی بزرگ قرار داده ایم.،همسرم سفره هفت سینی با عشق و امید اراسته است.فرزندانم هر چند در غربت هستند ،اما ،دلشاد و خوشنودند.

شب عید را امسال ما خانواده جهار نفری برگزار نمودیم.با  دعا و موسیقی و شعر ورقص .ساعت یک و شش دقیقه بامداد روز چهارشنبه در سارایو سال تحویل شد.

و من تا صبح بیدار بودم .به خانواده ام  و به تمام دوستان و عزیزان و خویشانم و هموطنان اندیشیدم. برای همه دعا کردم.و از خداوند خواستم تا همه ما را در این دنیا به سوی خویش رهنمون سازد. به سوی دوستی و به سوی کار و تلاش و خلاقیت.

غروب سه شنبه یعنی شب عید،من طبق معمول هر سال در یکی از کانالهای تلویزیونی  یک ساعتی در باره نوروز سخن گفتم.و برای برخی از بینندگان بخصوص بچه ها جایزه دادم.نوروز شاید قشنگ ترین سمبل پیوسته گی دلها و دوستی باشد.برای همین همیشه و هرسال در چنین روزهائی در رادیو و یا تلویزیون من سعی می نمایم که از شکوفه های خداپرستی و انسان دوستی و صلح خواهی و خیر خواهی ایرانیان را به خانه مردم بوسنی و اروپا به هدیه ببرم.هر سال سعی می کنم با شعر و نواختن دف و یا نی  و وخواندن از حافظ و مولانا جلوه ای دلنشین از فرهنگ پر شکوفه و نورانی ایرانی را به مردم بوسنی و بخشی از ا روپاارایه دهم.

روز سه شنبه آتشی به پا ساختیم و من و همسرم برای بچه ها کباب درست کردیم.و خانواده کوچک ما در سارایو بار دیگر خداوند متعال را شکر نمودیم.و دعا کردیم که خداوند ما را به خود و به همدیگر نزدیکتر نماید. و درک ما را نسبت به خویش و به همدیگر افزون سازد.

ما روح و دلمان با عزیزانمان در ایران بود.و گوئی با همه انها در یک فضای صمیمی و الهی و دلنوازی جمع بودیم.گوئی فاصله ای بین ما و عزیزان در ایران نبود.
بعد از ظهر روز سه شنبه به خانه سفیر محترم ایران رفتیم.ایشان مردی خدائی و وارسته ای هستند که اخلاق و آداب ایشان و خانواده اش زبانزد مقامات بوسنیائی و دیپلماتهای خارجی می باشد.مردی متواضع و با ایمان که همسر و فرزندانش هم همگی بی غل و غش و دلداده حق تعالیند.اغلب ایرانیان در آنجا جمع بودیم.و یکی از دوستان با اذن سفیر محترم از من خواست تا شعری از دیوان حافط را بخوانم. و خود ایشان صفحه ای از دیوان حافظ را باز نمودند.

و این غزل  به فال سال ایران امد...

....درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

  نهال دشمنی بر کن که رنج بیشمار ارد

غزل به جائی بود. براستی که ما ایرانیان ، فرهنگ درخشانی داریم.تنها حافظ را داشتن می تواند ملتی را سرفراز نماید.در اینجا بسیاری از افراد پزشک و استاد دانشگاه و..به حافظ اعتقاد دارند. و گاه به نزد بنده می  آیند و با هم دیوان حافظ را می گشائیم. حتی  چند وقت پیش یک خانم صربی از یکی از شهرهای بوسنی به بنده تلفن کردند و می گفتند که هر روزشان را باحافظ شیرازی آغاز می نمایند.و او می گفت که فرهنگ ایرانی و اسلامی او را دگرگون و مجذوب خویش کرده است.

و  بدینسان با شعر حافط در خانه سفیر سرفراز ایران ،اولین روزر عیدمان معنی قشنگ تری یافت. و به هنگام خدا حافظی سفیر نیکو سرشت ،که نام با معنی دارند،یعنی مرشد زاده،تقویم ایرانی همراه با یک اسکناس تازه به ما عیدی دادند. خداوند ایشان را و خانواده با معرفت و پاکش را همیشه سرفراز نماید.

دیروز صبح،پرنده ای گشتم و در پشت پنجره اتاق دخترم ،به آواز او را صدا کردم.وقت بیدار شدنش بود. او باید می رفت مدرسه.اما دخترم نمی خواست بیدار شود و تلخ روئی می کرد. حق داشت. عید بود.و او می خواست در خانه باشد.
پس من که پرنده ای شده بودم.خیال دخترم را به میهمانی  سرزمین ایران بردم.

و در ایران دخترم دلارا ،به دوستانش و مادر بزرگش و خاله هایش و عمه هایش ،شکوفه های محبت هدیه می داد. و برای همین دخترم با عشق ایران و خویشان ،با آواز و خنده بر خاست و خندان به مدرسه رفت.

دیروز یکی از دوستان به گالری آمد  و برای من یک جلد
کتاب  جدید یکی از علمای خوب یکی از شهرهای بوسنی را آورد. نام کتاب >آرامش دل بود> بود.

این کتاب را که  روحانی و شیخ شهر زنیتسا بنام شیخ حاج مصطفی چایلاکُوویچ نوشته اند. ایشان می گوید که اجدادشان از ایران هستند. و چهر و هیتب ایشان هم به ایرانیان می خورد. در هنگام جنگ بوسنی فرمانده بوده است،از سوی دشمنان مورد هدف قرار گرفته و گلوله ای هم به کنار قلبش اصابت نموده است.با این او هر گز از درد نمی نالد.و پر نشاط و پرکار است. کتاب جدیدش که نام قشنگ>آرامش دل>به آن نهاده است،در رابطه با سخنان مولایمان حضرت علی ع می باشد. و دوستی که این کتاب را دیروز برای من آورده بود.می گفت که به مناسبت نوروز که در اینجا به ان سلطان نوروز می گویند،تا صبح در تکیه دعا خوانده اند و ذکر گفته اند.

آری ،روزهای سال نو هزار و سیصد و هشتاد و شش من بدینسان سپری می گردد.دیروز صبح دفاتر تولد و رشد فرزندانم را مروز می کردم.برای هر دو فرزندم چند دفتر جداگانه از هنگام تولد تا کنون نوشته ام.با مروز دفاتر فرزندانم سعی داشتم که یک باز نگری به رفتار خودم با انها و نحوه رشد فکری و معرفتی فرزندانم داشته باشم.به نظرم رسید که من و همسرم در درک فرزندانمان و در تربیت درست فرزندانمان چندان موفق نبوده ایم.به این نتیجه رسیدم که ابتدا من وهمسرم باید درک درستی از همدیگر داشته باشیم و آنگاه سعی کنیم بیش از گذشته با فرزندانمان نزدیک و صمیمی باشیم. یکی از اندیشه های مهم من همانا  درک خوب فرزندانم و تربیت درست انها می باشد.

با اینکه از دیروز برف می بارد و هوا به طور شگفت انگیزی سرد و دگرگون گشته است و گوئی یک باره همه چیز از ترس سرما در خویش فرو رفته اند. اما،من به زندگی عشق می ورزم.و به دوستیها .و بر آن هستم که در همه حال دوستی ملتها را در حد توان خویش گسترش دهم.و برای همین با بسیاری از انسانهای مختلف می نشینم و دوست دارم از انها بیاموزم. بیاموزم  و آموزه های خود را به کار  گیرم.روز شنبه یکی از مشتریان خوبمان که یک پزشک است و پزو ارتش اتریش در بوسنی خدمت می نماید،آمده بود به گالری ما.او اغلب هر شنبه و یا یک شنبه به گالری ما می آیدو ایشان عاشق فضای گالری ما و هنر های ایرانی می باشند. می گویند در اینجا با تمام وجود احساس آرامش و احساس انسان بودن می کنند.اغلب دوستانش را هم به گالری می آورد.

او مردی است سبک بال و خندان .چهره عالمانه و کشیده ای دارد. و لاغر است.و گوئی چندان تمایلی به وابستگی های مادی زمانه ندارد. او به دنبال درک بهتر زندگی و جهان است.او یک مسیحی است. مسیحی که دید وسیعی دارد و دوست دارد در باره دیگر ادیان هم بداند.یک قرآن خریده بود و با شوق آنرا به من نشان داد.و یک تابلو چوبی که آیه ای از قرآن به صورت زیبائی  در آن حک شده بود.و می گفت که خوشنویسی اسلامی و خط اسلامی همیشه برایش دلنشین بوده است. از من خواست که یک بیت از اشعار خویش را بر روی جلد قران کریم بنویسم.

نامش آنی بود.

آنی !؟

ومن نوشتم ،آنی !همیشه خوشبخت بمانی

آنی ،تو خوبی.تو مرد نیکی ،تو هم آنی


لینک
۱۳۸٦/۱/۳ - parviz mohammadi