من و شب   


من و شب تنهائیم

و سکوت شب زیباترین سنفونی عمق یافتن است

و این نغمه خاموشی شب

به رقصم می خواند

من وشب می رقصیم

رقص پرواز به اوج

ما چه آرام وخموش

هر دو مست و سر خوش


در درون اما ما

متلاتم  چون موج


من و شب  می رقصیم




لینک
۱۳۸٥/٩/٢۸ - parviz mohammadi

   عاشق کوچک   

بهش می گفتند دلی ناصر ،یعنی ناصر دیوانه.از یک خانواده کشاورز بودند.پدرش کربلای یار علی بود.مردی نجیب و کاری .و کمی هم سخت گیر.کربلائی یارعلی سه پسر و چهار دختر داشت. و ناصر هم آخرین فرزندشان بود که خیلی دیر و ناخواسته بدنیا آمده بود.چون وقتی ناصر بدنیا  اومد ،کربلائی 50سالش بود و زنش صدیقه سلطان هم نزدیک 48 سال سن داشت.به قول پسر بزرگش سر پیری معرکه گیری.کربلائی خجالت می کشید از همسایه ها و از مردم روستا.زنش هم که زن آرومی بود بیچاره همش کار می کرد نون می چخت و طویله راتمیز می کرد  و به گاو  و گوشفندها می رسید..و لباس بچه ها را  توی تشت بر سرش می گذاشت ومی رفت کاریز.زمستون و تابستون کار می کرد از صبح کله سحر تا پاسی از شب رفته کار می کرد.و تازه قالی هم می بافت.  با این حال مادر ناصر زن شادی و شوخی بود. مرتب دو بیتی می خوند و گاهی هم که دلش می گرفت تعزیه می خوند و اشک می ریخت.با اینکه ناصر نا خواسته به دنیا اومده بود .اما پدرش اونو یه جور دیگه دوستش داشت.همیشه ناصر در محرم با خودش به مسجد می برد.و ناصر نوحه خوانی می کرد.و صدای خیلی خوبی داشت.پدرش نظر کرده بود که ناصر را ببرد زیارت حضرت معصومه و کاکلیش را در قم بتراشد.برای همین ناصر تا 12 سالگی جلو سرش کاکل داشت. و مادرش هم نظر کرده بود و از بچه گی به گوشهای ناصر گشواره آویزون می کرد.اون موقع ها در قروه درجزین بعضی از بچه های پسر را بر گوششون گوشواره می انداختند و موهای سرش را تراشیده و فقط بالای پیشونی را به صورت چتری بلند می کردند.آخه ناصر بچه گیاش مریض شده بود و با اینکه کربلائی وضع مادی خوبی نداشت و لی خیلی نذر و نیاز کرده بود تا ناصر زنده بمونه.و برای همین ناصر از بچه های دیگه متفاوت بود.کاکل داشت و گوشواره داشت.گاهی بچه ها اذیتش می کردند و ناصر خانم صداش می کردند.گاهی ناصر با گریه می اومد خونه .ولی مادرش می گفت تو را حضرت معصومه شفا داده و حضرت معصومه هم مواظبته.بذار بچه ها هر چی میگن ،بگن.برای همین ناصر مدرسه نرفت و دو سال مکتب رفت.و با پدرش به صحرا می رفت.و غروبها هم با کبوتراش بود.ناصر یه دائی داشت.دائی غلام.صدای خیلی خوبی داشت.اون هم کشاورز بود . وگاهی توی عروسیها بش ترکی می خوند.از کوراوغلی که با اسبش به جنگ آدمهای بد می رفت و عاشق دختر خان شده بود.از شاه عباس می خوند که الباس درویشی به تن می کرد و می رفت به روستاها و شهرای مختلف.و از عاشق غریب می خوند که مجبور شد هفت سال از روستایش و وطنی دور بماند و به مملکت غریب برود تا پولدار شود و بتواند با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند.و وقتی بعد از 7 سال برگشت مادرش بیمار و کور شده بود.عاشق غریب وارد خانه شد و سلام کرد و مادرش او را نشناخت..ساز عاشق غریب  تو ی قابش بود و به دیوار آویزون بود .عاشق غریب گفت می تونم اون سارو بزنم؟و پیر زن ناراحت شد و گفت ای غریبه !!اون ساز مال پسرمه .اون ساز و فقط پسرم می تونه بزنه.اون ساز فقط با دستای پسرم به صدا در میاد.پسر غریبه اصرار کرد.و ساز را برداشت .و نواخت...آه ..چه نوائی!!مادر پیر!!فریاد زد تو پسرم هستی !!تو عاشق غریبی!!آره.دائی غلام خیلی شعر و ترانه بلد بود.و ناصر هم دوست داشت بره خونه دائیش و به شعرها و قصه های دائیش گوش بده .ناصر از شعر ها و ترانه های دائیش سیر نمی شد.ولی کربلای یار علی اصلا دوست نداشت پسرش با دائیش باشه.گاهی به زنش تشر می زد.می گفت نزار این پسرت زیاد بره پیش دائیش.!!و به طعنه می گفت این برادرت غلام که بهش می گن ساز سوز عاشوقق یعنی عاشق بی ساز و یا یاروم عاشوق یعنی نیمچه عاشق.پسرتو مثل خودش می خواد بکنه.پسر ما رو می خواد هوائی بکنه. زن کربلائی می گفت خدا کنه مثل داداشم بشه.مگه چشه؟هم کشاورزه وهم بنا و هم خوب می خونه.هر روز ناصر دور از چشم پدرش می رفت خونه دائیش.و دائیش  با دهنش ساز می زد و می خوند.صداش توی کوچه ها می پیچید. چقدر دلنشین بود.یه روز ناصر گفت .دائی!!بیا ساز درست کنیم.!!؟دائی غلام با تعجب و ناباوری به ناصر نگاه کرد..ساز؟!!آره ساز>ماها با هم یواشکی می رفتند و درختهای بیشه زارشون را بر انداز می کردند.و ناصر توی هر یک از اون درختا یک ساز می دید.و چند ماه پنهونی یک تنه درخت را تراشیدند.و ناصر خوابش نمی برد.اصلا عوض شده بود.دائیش گفته بود اگه می خوای عاشق بشی .باید از حالا نماز بخونی و عبادت کنی.باید تمیز باشی و با آبرو.ناصر صبحها زود بلند می شد و  آبی به سر و صورت خود می زد و وضوع می گرفت و نماز می خوند و سری به کبوتر هاش می زد و کارهاش را انجام میداد.و دل تو دلش نبود. بالاخره یه روزی ساز کامل شد..و دائی غلام گفت بریم وضوع بگیریم.و بعد از وضوع ساز را بدست ناصر داد.ناصر انگار داشت پرواز می کرد .انگار شده بود شاه اسمائیل  و سوار بر اسبش  ،داشت ساز می زد و از عشق مولا می خوند .نگاهی غروز آمیز به ساز کرد و نگاه احترام آمیز و پر محبتی به دائیش.دائی تو دیگه نیمچه عاشق و عاشق بی ساز نیستی....

یه باره چشمهایش را بست و خود را در بارگاه نورانی دید..

و انگشتانش سیمهای تار را نوازش کرد

و تار به صدا در امد و چه صدائی !!

چه نوائی!!

و انگاه با تمام وجودش خواند!!

باور نکردنی بود..

صدا در تمامی فضای قروه پیچید.

منه دئین دلی ناصر

هیه من دلیم دلی

عاشقم حقه من

مولام علیدی علی..

یه باره گوئی تمام قروه جذب این نوا و صدا شدند.

زنان و دختران به پشت بامها رفتند و مغازه داران ا کسب و کار را رها کردند

مردم قروه محو شده بودند.

قروالو عاشقم  الیمده سازوم

حق درگاهونا گئدیرم

                 واردو نیازوم

منه دلی دئیین

دلیم دلی

حقه عاشقم من

مولام علیدی علی

من گئدیرم  حق یولانا نهایت

آلله هون عشقیدی منه کفایت

قروالو عاشقم  قالون سلامت

قروالو نو اسیر اتمز جهالت

مولانو چاقوران مرادون آلار

قروالون اورگینده حق یانار

منه دئین دئیین  دلی دیوانه

قروالو دینیندن اولماز بیگانه

 قروالو ناصرم  یار علی اوغلو

دریا دریا اورگیمده سوز دولو















لینک
۱۳۸٥/٩/٢۸ - parviz mohammadi

   یه باغ بود   



یه باغ بود

یه بال فراغ بود

یه آسمون فراخ بود

یه دل بود

یه آرزوی خوشگل بود

و تو بودی  ای کاش



ما دو تا   بلبل می شدیم

می خوندیم  از دلمون

همنشین  گل می شدیم

 تو باغ  عشق پر می زدیم

       شاد می شدیم

بلند ..

  قه قه می زدیم

اوج می گرفتیم  دو تا مون

به فرشته ها سر می زدیم



 اون بالا

فرشته ها

پاک و بی ریا 

ما  رو می بردند نزد خدا

اونجا ها پیش خدا

همه چیز عشق صفا

همه از بهت رها

خدا مارو همدل می کرد

تا نشیم از هم جدا

همیشه بگیم خدا

باشیم با عشق و صفا

ما نشیم از هم جدا

آخ اگه یه باغ بود !

آخ اگه یه بال فراغ بود!

آخ اگه یه آسمون فراخ بود...!!

    

لینک
۱۳۸٥/٩/٢٧ - parviz mohammadi

   قصه های کاج و دوستی دیگر بنام علی جهانگیری   


 باز شوریده  جوانی  که به زبان کامپیوتر را می شناسد .باز جوانی با علم و ایمانی دیگر از روستای با صفای کاج.باز دوستی عاشق و راهی که دستانش بوی بر کت خدا را  می دهند و دستانش زبان چوب را می شناسند.و اندیشه اش خوش است.و به دنبال علم روز و به دنبال باز کردن درواز ه کاخ رویا های کاج به سوی پرنده هایی با شوق پرواز است.او آقای علی جهانگیری نام دارد که لقب خود را کاجی انتخاب نموده است .ما اندیشه هایمان و دلهایمان به یاریخداوند به هم پیوند می خورند  و اندیشهای جوانان دیار باستانی درگزین پر شکوفه می شوند. شاید یکی از انها کلید سعادت ما را در دست داشته باشد.

از دوست سخاوتمندم جناب آقای علی جهانگیری به خاطر ارسال تصاویر زیبا از کاج سپاس گذارم.

نگاه کن آنجا ست !!

 آن  دلنشین روستای کاج

 که بر دیو  بدیها نمی دهد باج

ببین آنجاست قلعه تاریخی کاج

                    در میان قلعه  کاخی از ادب بر پاست

             آنجا

                        هنوز هم ریشه های معرفت پا بر جاست


بنگر  !می بینی؟

روشنی فردایش از نگاه جوانانش پیداست 

جوانان با ایمان و سرفراز

شاید یکی از آنها

          نشان مرغ هما را  در دل داشته باشد

               و بر سر تو بنهد از معرفت تاج

بنگر آنجاست

دلنشین روستای کاج

درون قصه هایش شاهزاده ای نشسته بر تخت آج

                                            از سر زمین ستارگان او




              


  می ستاند باج

آنجاست دلنشین روستای کاج

               دلش در برابر خدا

                   پر راز و نیاز
آنجاست کاج

فردا باز بی حرص و آز

                             جوانانش بر سر شان خواهند نهاد

                            از معرفت تاج
نگاه کن !!

                     آنجاست کاج.



لینک
۱۳۸٥/٩/٢٧ - parviz mohammadi

   شاعری با یک گلوله در قلب   


اصولا مردم بوسنی مردمانی راحت و روان و شوخ و شنگ هستند.علیرغم اینکه ستم و ظلم بسیار در طول تاریخ بر آنها شده است و بسیاری از عزیزان خویش را دشمنانی که در حقیقت همسایه گانی بوده اند که نان ونمک مسلمانان را خورده بودند،از آنها گرفته اند.،اما،باز مردم مسلمان بوسنی آراسته و خندان دور هم جمع می شوند وروزگار را با اندک بزاعتی به خوشی سپری می نمایند.با هم هستند و راضی و خوشنودند.در بوسنی عالمان و عارفان و شاعران بسیاری ظهور کرده اند.مثلا حدود 600 سال پیش از اولین کسانی که بر مثنوی مولانا جلال الدین رومی ،و بر دیوان حافظ و بر گلستان و بوستان سعدی تفسیر نوشته است،می توان به نام احمد سودی بوسنوی اشاره نمود که در زمان خویش یکی از بزرگترین مفسران مثنوی بوده است.وهنوز هم شرحی که بر دیوان حافظ نوشته است ،در بسیاری از مراکز ادبی و دانشگاهی مورد توجه می باشد.و مثنوی معنوی حدود 600 سال است که در بوسنی  در خانقاه ها و در تکایا درس داده می شود.در مکتب خانه ها و در مدارس قدیم ،گلستان سعدی و پندنامه عطار نیشابوری و کیمیای سعادت امام محمد غزالی تدریس می شده است.برای همین در فرهنگ و ادبیات بوسنی و حتی کشور های اطراف ،ادبیات و فرهنگ ایرانی و عرفانی تاثیر بسزائی گذاشته است.هنوز هم برخی از خانواده ها نام فرزندشان را درویش می گذارند.مثلا یک پسر 12 ساله که از یک خانواده مشهور و اهل علم و ثروت می باشد،چند وقت پیش همراه مادرش آمده بود به گالری ما که نامش درویش بود.و یا خانی که مسئول بخش فیزیوتراپی بزرگترین بیمارستان سارایو می باشد.،نامش درویشا می باشد.پرا که نام خانم ها در انتها حرف الف به خود می گیرد.اینگونه است که آدمی در بوسنی احساس خوبی بدست می آورد.و دوستان و یاران با صفائی.یکی از این دوستان .شاعری است بنام  سالم  بایراموویچ  مردی حدود 55 ساله.او خود را شاعر نمی داند بلکه خود بیکاره ای می داند که از درد بیکاری با کلمات بازی کرده و انها را در کنار هم می چیند و چیزی از آنها درست می شود که نامش را شعر می گذارند.او بسیار شوخ است.و لحن سخن گفتن او  همچو شعرش روان و ساده و شوخ گونه است.تا کنون چندین کتاب شعر منتشر نموده است.بیشتر برای بچه ها می نویسد.مثلا اعداد را با شعر جانشان و روحشان داد است و نیز حروف  الفبا را.چند روز پیش بر درب گالری ایستاد و با خنده و تبسم گفت ای شاعر ایرانی که تاجر شده ای!!!اجازه شرفیابی می دهی؟!!یا اینکه تو فقط به کسانی که بوی پول می دهند اجازه وارد شدن می دهی؟!!برخاستم و دعوتش کردم.با هم نشستیم از هر دری سخن ها گفتیم.پرسیدم که چرا کم پیدا شده ای؟با خنده و با حالت روان و شوخ گفت که والاه ..این روز با مسئله خونه دارم بازی می کنم!!چون ممکنه از خونه مارا بیاندازند بیرون..پرسیدم برای چه؟گفت چونکه خانه ما را صربها ویران کرده بودند.و این خانه را دولت به ما در زمان جنگ داد .حالا صاحب خانه که یک صرب است آمده و باید خانه را تخلیه کنیم.و بلافاصله با خنده ادامه داد..،بابا خدا کریمه.شاعر ما سالم رزمنده بوده است.اما به قول خودش در جبهه هم با رگبار گلوله های دشمن بازی می کرده که یک گلوله هم در کنار قلبش نوش جون کرده است.می گوید من تسلیم مرگ نشدم. وحالا حلا ها هم میل مردن ندارم.گفت که من هنوزم عاشقم.عاشق مردم عاشق دینم و عاشق زیبائیها .

کتابی در دستش بود و گفت که دارد از مراسم معرفی کتاب شعر یکی از دوستانش که متخصص قلب و عروق است می آید .و این کتاب اشعار این دکتر است.کتاب شعر گرفته و ورق زدم.این دکتر مسلمان از جای جای وطنش سخن گفته بود.و گوئی با حسرت و نا امیدی با تمام وجوش می خواهد به دنیا بقبولاند که بوسنی و مسلمان بوسنیائی مقدسند.و خداوند این سرزمین را نگه خواهد داشت...

شاعر ما سالم بایراموویچ وقتی دید که من با خواندن اشعار دوست دکترش به فکر فرو رفتم.گفت ببابابا یک شعر از اشعر خودم برات بخونم که حال کنی!!
و دفترش را از کیف دستی خود در آورد.و با تبسم و خنده ای دلنشین شروع به خواندن کرد.کلمات و جمله گوئی در دهانش و بر زبانش همچو عسل بودند و او با کیف و لذت آنها را مزه مزه می کرد.گفتم که چه روان و شیرین می خوانی!!گفت ..نه به شیرینی غزلیات حافظ  و ..او عاشق شعرای ایرانی است...

ای ناز من ، ا گر تو همچو  یک گل سمبل شوی در پنجر ه ای

و من همچو یک بلبلی  در گل باغچه ای

        
 و تا آنگاه با عطر خویش مرا به سوی خود بیانگیزی

و من عاشق و شیدا چنان برایت نغمه سر دهم

         که تو چون آهو بره ای به خواب نازی بروی

  و به سپده وقت سحری

به ترانه ای تو را بیدار کنم

و از شهد لبت بنوشم

       به شعر وقتی که تو می خوانیم.








 








 
لینک
۱۳۸٥/٩/٢۱ - parviz mohammadi

   امشب دو باره   

امشب دو باره

دل بی قراره

ستاره امشب چه بیشماره

دل من اما یکی نداره

می خوام که امشب بیدار بمونم

با سازم امشب از یار بخونم

نمی خوام دیگه بی یار بمونم

خشکیده باشم

بی بار بمونم

 

می خوام که امشب با تار باشم

از تو بخونم با حال باشم

نام تو امشب با ساز می خونم

یه روز میائی با ناز می دونم

                  دیگه نمی خوام بی یار بمونم

                      خشکیده باشم

                        بی بار بمونم

 

لینک
۱۳۸٥/٩/٢٠ - parviz mohammadi

   از دیار بابا طاهر   



نیکولای از اتریش آمده  است.کشیش عارفی که دل به عرفان اسلامی بسته و نامش را اسمائیل نهاد است.نیکولای آمده است.از اتریش از بناهای بلند و از ماشین و از مثل ماشین شدن به تنگ آمده  است.می گوید قفس انجماد ها را شکسته و تشنه و عاشق به سارایو آمده ام. می گوید سارایو دل دارد و سارایو تلاتم اقیانوس عشق را دارد .می گوید سارایو طوفان دارد و  سوختن و ساختن دارد.می گوید سارایو  باران و تگرگ های بی مهابا دارد و آنگاه سارایو آفتاب مهربانی ها را دارد. می گوید زنجیر های بردگی ماشین شدن را بریدم و از قفس هر چه ریاست دلم را آزاد ساختم و به سوی سارایو امدم.اکنون 7 سال از آشنائی من و نیکولای گذشته است.وقتی که با دوستان غزل حافط را می خوانیم و قتی سر به صحرای عشق می گذاریم و از هر چه رنگ و ریاست گذر می کنیم  و قتی دف و نی وگیتار   در جمع ما غوغا می افکنند،..به نیکولای می اندیشم. هر وقت به  دنبال فرشته ای و نجیبی بر روی زمین می گردم ،او را می بینم.سالها قبل مدتی گم شد.پیدایش نمی کردم و از او رد و نشانی نمی یافتم.در جمع ما جایش خالی بود .او به اتریش بر گشته بود ؟!شاید نه،او راهی دیاری دور شده بود..یک سال گذشت و از او خیر ی نبود و نشد. یک روز غروب محوطه گالری ما پر از مردم و پر از مسافرینی بود که از کشورهای مختلف اروپائی آمده بودند.مردی به پیشم آمد کلاهی بر سر نهاد ه بود و کوله پشتی بر دوش هوا گرگ و میش بود و نیمه تاریک .به فارسی سلام کرد .نشناختمش.گفتم ببخشید شما ؟کلاهش را بر داشت و  نزدیک تر آمد تبسمی آسمانی و پاک بر لب و چهره اش نورانی.باور نمی شد.آخه ..مگر می شود؟!!!نیکولای!!اسمائیل !!او که فارسی نمی دانست!!..او بود خودش بود نیکولای  دل به دریای زده  و دیر و کلیسا را رها کرده بود و راهی ایران شده بود و راهی افغانستان..و  به خدمت حافظ شیرازی رفته بود و به خدمت امام محمد غزالی و به محضر عطار نیشابوری و به مجلس خیام آن اوسطوره دردی کش فلسفه و عشق.آری نیکولای عاشق ایران شده بود و به زبان مولانا سخن می گفت .هرچند که او را خداوند هنگام خلقت وجودش را با زبان دل مولانا هفت آبه کرده بود.اما نیکولای اکنون زبان مولانا را با دستان وجودش لمس می کرد.نیکولای هر آزگاهی به سارایو می آید وقتی که از هر کس و هر چیز دلش می گیرد پیاده و با ماشین های بین را و با قطار راهی سارایو می شود. وقتی او می آید جمع ما جمع پر تلاتمی می شود.خده ها و گریه و آواز خواندن ها و نی نواختن ها و بر دف کوبیدنها .از فلسفه ساعت ها سخن راندن ها و در بهت و حیرت ماندنها.جدی شدنها و در نهایت عصیان نمودن ها و عاقل گشتن ها.نیکولای پریشب آمد.همانموقع احمد اناندا پیدایش شد.با هم رفتیم به خانه احمد و لیلا .احمد یک جوان صرب مسیحی است که سالهاست مسلمان شده است.و لیلا یک خانم فرشته سانی است از آمریکا که او هم سالهاستازا سرچشمه های معرفت و عشقف عرفان اسلامی  خود را  سر مست می نماید.هر دو پاک و هر دو سبک بال .احمد شاعر است و تا کنون آثار عطار و سعدی و مولانا و حافظ  را ترجمه و منتشر نموده است.و گاهی هم من به او در این مسیر یاری می رسانم.ما دیروز با مولانا و حافظ و عبدالرمان جامی هم راز شدیم.و جامی از دست عبدالرحمان جامی  سر کشیدیم.و از بند زمانه رستیم و به سر چشمه های زلال دوستی ها پیوستیم.نیکولای نقاشیهای جدیدش را آورده بود . او ما را به هزار پستوی قصه های خودش در نقاشیهایش برد و به  جهانی دیگر را در تاریکی تنهائیهایش نشان داد.و بعد لیلا از سرزمینش آمریکا سخن ها گفت.مردم آمریکا اهل مولانا شده اند.آنها بهتر از ما زبان مولا را درک می کنند. و احمد  همچو یوسف شده بود.او پس از چند ماه  داشت یوسف و زلیخای عبدالرحمان جامی را به پایان می رساند.




این روزها سارایو می خندد .و دوستی ها شکوفه می دهند. دلها یک صدا برای دوست می تپند.









دل از انجماد ها گرفت ای نیکولای بیا خم شراب دوست سر کش وبیا به اوج های معرفت پر کش.تو خاک دیار حافظ شیرازی را و مولانا را و خیام و بابا طاهر را دوست می داری.پس در دیار سارایو خمی را که از خاک دیار بابا طاهر است را با  شراب عشق الهی پر کن و بنوش. همچو شراب کهنه بجوش .

لینک
۱۳۸٥/٩/۱٩ - parviz mohammadi

       

دیروز چهارشنبه وقتی از باش چارشیا که مرکز قدیمی شهر سارایو است و پر است از قصه و تاریخ وهنر  به سوی خانه می رفتم.در وسط میدان همیشه کبوتران جمع می شوند. ومن گاهی برای آنها دانه خریده و می ریزم.دیدم که دو پیرزن دارند به کبوتران دانه می دهند و دعا می کنند. با خودم فکر کردم که شاید گندم فروش هستند.جلو رفتم سلام کردم. خیلی به گرمی جواب سلام مرا دادند.گفتم شما  گندم می فروشید.؟گفتند نه.گفتند که ما از جای دوری آمده ایم.و هر چند وقت یک بار می آئیم و به کبوتران گندم می دهیم.رفتم گندم خریدم و دادم به یکی از آنها و خواهش کردم به کبوترها بدهد. و آن دو زن شروع کردند به دعا کردن من..!!گفتم چرا مرا دعا می کنید من که کاری نکردم.گفتند پسرم  کبوترها فرشته گان خدایند!!


لینک
۱۳۸٥/٩/۱٧ - parviz mohammadi

   کوزه و عید قربان   


غروب قروه چه دل انگیز بود.دختران کوزه  به دوش خندان و خرامان به سرچشمه کاریز   می رفتند  تا آب بیاورند.چادر ها گلدار بود و پاچین ها رنگارنگ و چین چین.رفتن به کاریز بهانه ای بود برای دیدار دختران در سر چشمه .و گپ زدن ها و خنده ها.و رفتن به کاریز بهانه ای بود برای آزمایش بخت .شاید امروز جوانی از سر چشمه کاریز بگذرد و دل به آن دختر ببندد.نگاهی عشوه گرانه و زیرکانه با نگاه شرم آگین پسر جوانی که او هم به بهانه ای از سر چشمه می گذشت ،با هم تلاقی می یافتند .و هر دو دل می لرزیدند.و گاه پسر جوان به بهانه ای تشنه بودن از دخترک آب می خواست.و سرخ شدن ها و شرم و حیا و ترس از حرف اطرافیان  و لرزیدن هر دو دست..و عشق و طغیان....بعد پسر جوان هر غروب راهی کاریز می شد و راهی کوچه یار .و دل می تپید.و دل می لرزید و قرار ها بی قرار می گشت.و شرم و خجالت کشیدنهاباعث می گشت که جوان دست و پایش را گم کند.و بی کلامی و وحتی بی آنکه به او بتواند نگاه کند از کنارش می گذشت.آه فرصت از دست رفته بود.ای کاش سلامی  می داد.ای کاش به چشمانش نگاه می کرد.ای کاش  جراتی داشت و یک کلمه به او می گفت ..آی قیز نه گوزل سن!!!حتی  اندیشیدن به آن .تپشی سخت در دلش بوجود می آورد.تپشی که دل انگیز بود .شرمی که شگفت بود.کوزه ها از آب زلال پر می شد.و دستهای کوچک آنها را بر دوش  ظریف می نهاد.پسر در آن سو تر ها با دوستش منتظر است.تا یار بیاید.و یار  باز ناز و ادوار همراه با دوستانش خنده کنان و خرمان می گذشتند و زیر چشمی نگاهی به جوان انداخته و خنده ای معنی دار  سر می دادند.دوست پسر جوان تنه ای به او می زد و می گفت که بهش بگو .بگو ..ولی باز جوان دلش و تمام وجودش می لرزید و کلامی نمی گفت.مبادا دل و دست یار بلرزد و کوزه از دستش بیافتد و بشکند!!مبادا یار ناز اندام دلش از من بشکند.آیا آن کوزه برایش سنگین است؟نکند یار من خسته شود.نکند مرا آشنایان در کوچه یار ببینند.نکنه خویشان یار مرا به دنبال یار ببینند!!؟چهمیشد اگر آز آن کوزه من جرعه ای می نوشیدم.آه آن کوزه گوارا ترین شربت های دنیا را در خویش دارد. آن سالها یعنی تا حدود 35 سال پیش هر سال این موقع ها کوزه گرانی از روستای لالجین با چندین الاغ که تورهای بزرگ پر از ظروف سفالی همراه با کاه ف به قروه می آمدند.انها در بازار پائین قروه انبار ی اجار ه می کردند و سه ماه را در آنجا اقامت می نمودند و بشقابها و کوزه ها و لانجین ها و کاسه های لاجوردی را که رنگ آسمان را دشتند  به فروش می رساندند.البته  بیشتر مردم پول نداشتند.برای همین برای خرید ظروف سفالی گندم و یا تخم مرغ  می دادند.آمدن سفالگرن از لالجین رنگ و بوی خاصی به قروه می داد.خریدن قللک و یا خریدن یک کوزه معنی قشنگ سعادت بود.پسر جوان دلش می خواست که  قشنگ ترین کوزه را برای یارش بخرد.اما نه جراعتش را داشت و نه پولش را و نه می شد این کار را کرد.خواهرش هم مثل همه دختر ها به کاریز می رفت و آب می اوردو و پسر جوان ویاشکی از خواهرش می پرسید.راستی ان دختر که خانه شان در کوچه فلانی است.امسش چیست؟!و خواهر که می دانست برادرش دل داده شده است. سر به سرش می گذاشت و وانمود می کرد که آن دختر را نمی شناسد.و پسر جوان التماس می کرد که نام ان دختر را خواهرش بگوید .اما خواهر ..آری کوزه .چه گوارا بود از کوزه ای در صحرا به هنگام درو گندم آب سر کشیدن.چه خوش بود کوزه را پر از آب در پشت درب اتاق در ایوان دیدن.عید قربان که نزدیک می شد.حال و هوای خاصی قروه به خود می گرفت.بخصوص دختران و پسران جوان نزدیک شدن عید قربان را بسیار دوست می داشتند.چرا که می انگاشتند شاید روز عید قربان به مرداشان برسند.یک روز قبل از عید قربان همسایه ها زن ها و مردان و دختران و پسران جمع می شدند.و زنی را که از همه داناتر بود را انتخاب می کردند. و یک خم و یا کوزه دهانه گشاد انتخاب می کردند.توی آن آب می ریختند و دعا می خواندند.و هر کسی منجوقی و یا نشانی و یا دکمه ای را به درون کوزه می انداخت.و نیت می کرد

.آری جوان عاشق هم با هزاران امید و با دغدغه و نگرانی و گاه باشوق و شوری خاص ،نیت می کرد  و نشانش  را در دستش می فشرد  و انگاه دلش به گونه ای می لرزید و نشانش را درون کوزه می انداخت.کوزه  را  بر سر تیرکی در بامی آویزان می کردند.روز عید قربان پس از انجام مراسم عید قربان.کوزه را می آوردند.زنان سخن دان جمع می شدند و به صورت حلقه می نشستند.کوزه را در وسط می گذاشتند و دختری را که هنوز بالغ نشده است را بر سرش چادر سفید و یا قرمز می کشیدند بطوری که کوزه هم در کنار او قرار می گرفت و روی هر دو پوشیده می شد.و به نوبت زنان شروع به خواندن دوبیتی می کردند.و پس از اتمام هر دوبیتی،دخترک دست می کرد در کوزه و یک نشان در می آورد.قلب ها می تپید و نفس ها در سینه حبس می شد.آیا این نشان که از کوزه بیرون می آید متعلق به کیست.؟!!و دست دخترک از زیر چادر بیرون می آمد و زن دانا می گفت که این نشان متعلق به کیست.و تفسیر دوبیتی بیان می شد.... و صاحب نشان با تفسیر دوبیتی که برایش در آمده بود می دانست که برای رسیدن به مراد و هدفش چه باید بکند.



لینک
۱۳۸٥/٩/۱٧ - parviz mohammadi

   دیریست که چشم به راهم   

صبح دوشنبه14 آذر 1385




 
دیریست قلم بدست نگرفتم و ننوشتم


               دیریست که احساس قشنگ عشق را


                      بر باغچه خالی رویا من نکشتم

         دیریست به شعری  در دلی شوری نیافکندم

                               زندگی را با نغمه های تازه ای  من نه سرشتم

چه شبها تا سحر بیدار ماندم

 به اسب آرزو بی تاب راندم 
                                           

                               که شاید من ببینم سرنوشتم

                               گه شاید من بچینم انچه کشتم



                      
                  














لینک
۱۳۸٥/٩/۱٤ - parviz mohammadi

   از قلعه قروه درجزین تا قلعه کاج   

ای کاش اون موقع ها من بیشتربه خدمت بزرگانی چون میرزا خیرالله می رسیدم.ای کاش پیامبر قربانعلی را بیشتر می شناختم.او دائی پدرم بود و چه قصه ها که در دل نهان داشت .چه شعر ها که بر زبانش جاری بود.او آرام و متین و متواضع در مجالس حضور می یافت. او کلید حکمت و معرفت را در دستانش داشت و به ما ارزانی می داشت و لیکن ما زبان پیامبر قربانعلی را درک نمی کردیم.حاصل صدها سال تجربه و عشق و شکست و پیروزی مردم منطقه درجزین ار نسلی به نسل دیگر به آنها انتقال یافته بود و عده ا ی اینگونه تربیت شده بودند که با صداقت و درستی راز معرفت و انسان بودن و خوشبختی را به شعر و به آواز و با قصه و حکایت به ما انتقال دهند. وما چه کور بودیم و کر بودیم.میرزا خیراالله برزگر دانا و حکیمی که تا آخر عمر به کشاورزی و به آموختن پرداخت .یک روز من سراغش رااز خانه اش گرفتم گفتند میرزا رفته است به صحرا .در کنار هفت بلاغ زمین داشت ومن بدانجا رفتم.او و پسرش ابوالقاسم داشتند بر روی زمین کار می کردند.میرزا همیشه تبسمی بر لب داشتو شوخ بود و آداب دان.از تاریخ قروه و تاریخ روستاهای قروه سخن آغاز نمود.می گفت که این هفت بلاغ بخشی از شهر میلاجرد بوده است. البته شهر میلاجرد قدیم بوده است و بعد ها جزئی از شهر درجزین می شود.و جای جای دشت میلاجرد را به من نشان میداد و می گفت ..مثلا آنجا را می بینی ؟!آنجا را می گویند حامام ییری یعنی جای حمام .و اینجا جای دروازه است.با دست به سوی مشرق اشاره کرد و گفت آنجا را می بینی ؟قلعه کاج را؟زمانی آن قلعه و خود کاج و روستای وسمق و چانوگرین و شوند و..تا روستای خمیگان همه وهمه درون شهر درگزین بوده اند و جزئ شهر درگزین محسوب می شده اند.می گفت ما یک ریشهمان از میلاجرد است. و قدیمی ها می گفتند که پسران قروه ای می رفته اند بالای بام خانه شان در قلعه قروه تا زیبا رخان میلاجردی را ببینند.می گفت ازمانی اطراف کاج بر از تپه هائی بود که همه آنها آثار خانه و بناهائی بودن که بخشی از شهر درجزین محسوب می شده اند.می گفت اغلب مردم قروه که در قلعه و اطراف آن زندگی می کردند ،.صاحب معرفت و نوع دوستی بودند و در حقیقت حکمت و معرفت از طریق شعر و قصه و موسیقی به نسلهای دیگر انتقال می یافت.می گفت حیف شد که پیامبر قربانعلی از دنیا رفت او گنجی از تاریخ منطقه و اشعار و داستانهای چند صد ساله را در سینه داشت.میرزا می گفت ..ما با پیامبر قربانعلی همسایه بودیم .آنها هم فامیلشان احمدی بود و ما با هم پسر عمو محسوب می شویم...کم کم داشت هوا تاریک می شد .بار علوفه را بر پشت الاغ نهادیم و او می خواست که پیاده با ما بیاید.اما من و پسرش اصرار کردیم که سوار بر الاغ بشود چون علوفه سبک بود.به خانه رسیدیم .میرزا خیرالله درخانه اش هنوز ا بیشتر اجاق روشن می کرد او چندان اعتقادی به وسایل مدرن نداشت.به اصرار ا در خانه اش برای شام ماندم.مردی خدود 60 ساله از روستای کاج به خدمت میرزا رسید.آنها با هم از دیر باز دوست بودند. صحبت از تاریخ ودین ومعرفت طب قدیم و شعر و..بود.میرزا می گفت به نظرم می شود با ترکیب یک نوع گیاه با نوع دیگر سرطان را درمان نمود.او مایل بود که این تجربه و نظر ایشان را بنده به خاطر بسپارم.چرا که می گفت مادر ش یک طبیب سنتی بوده است و او می توانسته زخمهای سخت را با ان دارو معالجه نماید.میرزا همسر آرامی داشت.ادر اتاقی محقر و همسر ش بر روی اجاقی غذا اماده می کرد.همسرش از روستای دلنشین پلیگین و یا پلیکان بود و پسر میرزا می گفت که پدر مادرم عارفی بوده است که در خانه اش اتاقی برای چله نشینی داشته است .آن میهمان اهل روستای کاج می گفت که در زمانی که گندم هر یک من 25 قرای و ریال بوده است،از قلعه کاج 40 نفر مراقبت می کرده اند.می گفت سالها قبل آمریکائی ها آمدند با هواپیما در چمن کاج پیاده شدند و می گفتند که زیر چمن کاج دریاچه ای وجود دارد.نام آن مرد محترم وحکیم کاجی اگر اشتباه نکنم ،.مشهدی ذوق علی بود.چه نام با ذوقی و چه نام دلنشینی.!با خودم می گفتم و می اندیشیدم چرا مدرسه و دانشگاه و غرور بیجا باعث شده است که من از این گنجینه های معرفت دور بمانم و دانسته های آنها را نشنوم و آنها را به نسلهای بعدی انتقال ندهم؟!!افسوس که با غرور بی جا بسیاری از بزرگان را از دست دادم.شاید یکی از آنها کلیدی دشات که می توانست منطقه را به سوی معرفت الهی و به سوی خوشبختی ببرد.آن کلید یک جمله بوده است.یک جمله؟!1 ومنآنرا نشنیدم و ما آن جمله را شنیدیم شاید و لی ارزش قایل نشدیم و نشنیده اش گرفتیم.آری در خانه این مرد برزگر که همیشه با افتخار خود را برزگر می دانست .چنین مردانی جمع می شدند.ذوق علی آن شب مرا به تاریخ روتای کاج میهمان کرد.اما میرزا خیراالله بیشتر از میهمان در باره تاریخ کاج می دانست.می گفت نادر شاه قلعه کاج را به توپ بست .می گفت در کاج دو زیارت گاه وجود داشته است.در کاج هنر سبد بافی رواج داشته است و کاجی ها زبان چوب را نیک می دانسته اند .و در باغداری و تاکستان داری تبهر خوبی داشته اند.اجدا پناهی ها که خانواده معظمی بوده اند در اصل اهل قروه بوده است که در همین پائیل قلعه قروه زندگی می کرده است و نامش الله پناه بوده است.و طاهری ها هم جدشان قروه ای بوده است که به کاج مهاجر ت نموده بودند.طاهری ها همیشه در معرفت و خدمت به مردم پیشرو بوده اند. و میرزا خیرالله می گفت یکی از وزرای صفوی اهل کاج بوده است که در ابتدا به عنوان کاتب همایونی در دربار انجام وظیفه می کرده است و در نهایت به وزارت می رسد.در کوچه پس کوچه های همه روستاهای درگزین باستانی و یا رزن کنونی.هنوز هم کلید های معرفتی و راز های خوشبختی در دستان برزگران و زنان باشرف ومادران و مادر بزرگان منطقه درجرین قار دارد.بیائید با آنها همنشین گردیم و گنجینه هزاران ساله ای که در آخرین نسل مانده است را از محضر آنها به هدیه بگیریم.آنها مخلصانه و بی ریا دانسته هایشان را در اختیار ما قرار می دهند .و چیزی در ازای آن همه گنجینه از ما نمی خواهند.... 



 
لینک
۱۳۸٥/٩/۱٢ - parviz mohammadi

   گاهی که دلم می گیره   


گاهی وقتها خیلی دلم می گیره

          انگار ی که پرنده آرزوهام

                          تو ی برهوت بی کسی

                                   آروم ،آروم جون میده

                                             او ن می میره

مرغ دلم می خواد که بخونه

  ولی حیف که دیگه نمی تونه

                اگه هم بخونه
                  

کسی  درکش نمی کنه

کسی باهاش یار نمی شه

            کسی باهاش نمیمونه

       در عمق بی کسی هام

               یه صدائی منو فریاد می زنه

                 اون صدا زندون تنهائیامو می شکنه

              اون صدا به من میگه...

                    زندگی همیشه بر خاستنه


                      زندگی از بند غمها رستنه

                                     اون صدا به من می گه..

                         زندگی به امید ها پیوستنه..


گاهی که خیلی دلم می گیره میرم به مزار عارفی از دیار خراسان  .میرم به خرابات بلاگای.اونجا که عارفی از خراسان خفته است.















لینک
۱۳۸٥/٩/۱۱ - parviz mohammadi

   ما گدایان درگاه حقیم ..... و روستای ایمان   

احمد آباد  ،کمندان      هر نه چیخر  ایماندان  

روستای ایمان در حدود 4 کیلومتری شمال قروه درجزین قرار دارد.مردم این روستا بیشتر اهل حکمت و شعر  و ادبیاتند.ایمانی ها در هنر تعزیه هم ماهر هستند. و در نوحه سرائی  و نوحه خوانی   نیز استعداد و توانائی بسیار خوبی دارند.بنا به برخی از شواهد و اسناد ،ایمان در گذشته نامش   اُومان بوده است و یکی از خانقاه های مهم شهر در جزین در این روستا و یا قلعه که در میان شهر درگزین واقع شده بود،قرار داشته است .ایمانی ها مردمی متدین و ارادتمندان اهل بیت می باشند و از گذشته دور از این روستا دراویشی به مناطق مختلف سفر می نمودند و اشعاری در مدح مولا علی در کوی و برزن می خواندند و به تکه نانی  راضی و قانع بودند.  در حقیقت آنان بازماندگان خرقه پوشان وارسته و عالمی بودند که  اجداد آنها برای شور وحال بخشیدن و توجه دادن دلها به سوی خداوند متعال و عطر افشان نمودن کوچه دلها با نام مولا راهی شهر و روستا می شدند و به انسانها با صوت زیبای خود کلید معرفت را هدیه می دادند.یکی از بازماندگان همین خرقه پوشان مردی متین و  مهربانی بود به نام قند علی  که نابینا بودند و پا برهنه از روستای ایمان به قروه می آمدند و به یک تکه نان قانع بودند و دعای خیر نثار مردم می نمودند.قندعلی با اینکه نابینا بود ولی همه با  شنیدن صداهایشان می شناخت و همیشه هم تبسمی بر لب داشت .البته باید متذکر گشت که در گذشته در خانقاه ها و تکایا علوم مختلف و حتی صنعت گری و علم دینی به شاگردان و عاشقان یاد می دادند و پس از اینکه شاگرد و رهرو در علوم دینی و علم دیگر به درجه مطلوبی می رسید .،استادش به او اجاز ه می داد تا به سیر و سفر برود و برای تسلط بر نفس خویش خود را به شکل محتاجی و گدائی در بیاورد و با عمل و سخن خویش ، راه تواضع  و معرفت را به انسانها بنمایاند. برای همین ما می بینیم که میر سید علی همدانی در قرن حدود ششم ه ق.وقتی که بیست سالش بود به درجه ای از علوم دینی و علم دیگر می رسد که استادش به او می فرماید من دیگر چیز ی ندارم که بتو بیاموزم و تو باید راهی شوی .سید علی همدانی که به قولی از منطقه درگزین بوده و در خانقاه مهم و مشهور بوزنجرد که به  آن خانقاه شاهی هم می گفتند،پروزش یافته بود . این خانقاه در نزدیک  فامنین قرار دارد.           میر سید علی با 400 و صنعت گران  پیاده راهی هندوستان و کشمیر می گردد.مردم کشمیر با دیدن رفتار ومنش او عاشقانه روی به معرفت اسلامی می آورند و میر سید علی در ان دیار مدرسه و مسجد های متعددی ینا می نماید. و حتی  نیکوئی روش و منش او و کردار او باعث می گردد  که زنی آواره و شوریده که عریان می زیسته است ،و اگر اشتباه نکنم نامش لالا  بوده است به زیارت میر همدانی می اید و خود را می پوشاند و بعدها شاعری می شود که حتی به پارسی هم شعر می سراید.و اکنون هم مقبره  او در کشمیر و نیز در ترکستان از او وجود دارد که مردم او را امام همدانی و یا شاه همدانی  می خوانند و احترام بسیاری به او قائل می باشند.آری میر سید علی همدانی هم تربیت یافته در درگزین و در یکی از خانقاه های درگزین بوده  است. آری هنوز هم دراویشی هستند که از ایمان راهی می شوند و مدح  مولا علی را می گویند.یادم می آید که در سالهای شاید 1353 بود من در خرمنگاه بودم و محصول گندم را در جووالها پر می کردم و عموی بزرگوارم که اکنون معلمی است بسیار درستکار و نیکو منش ،همراه با برادرم  انها را با الاغ به روستا حمل می نمودند. مردی با اسب آمد که غزل می خواند و صدای دلنشینی داشت.من به او به تحقیر نگریستم .چرا که جوان بودم و پر از غرور نا بجا.او از اسب پیاده شد و پرسید فرزند کیبستی ؟1گفتم فرزند فتحعل دباغ.گفت پسرم از تو بعید است. او برای من از مولا علی گفت و از مروت و جوانمردی.و چند بیت شعر .چه خوب می خواند.من در برابر علم او و اگاهی او به اثار بزرگان ادب شرمنده شدم.بعد ها فهمیدم او هم اهل ایمان است.و در سال 1372 در شهرستان رزن به پیر مردی برخوردم که پاک و روان و ومتواضع می نمود و در خیابان رزن مدح مولا را می خواند به نزدیک شدم و عرض ادب نمودم.پرسید که اهل کجائی ؟ گفتم که اهل قروه درجزینم .پرسید فرزند که هستی ؟ گفتم فرزند فتحعلی .گفت  پسر حشمت؟ گفتم بلی.به ظاهرم نگاه کرد و لبخندی و تبسمی بر لبش نشست.گفت عجب؟! پدرت را می شناسم .اما بیشتر از پدرت ،..مرحوم حشمت را خوب می شناسم .اوچاروهدار بود و مردی درستکار.از او پرسیدم  شما اهل کجائید؟ او پاسخ داد اهل روستای ایمانم ولی سالها قبل به قم کوچ کرده ام.و گفت که او مرشدش عاشق علی تاکستانی بوده است. حدود 70 سال از عمرش می گذشت.اگر زنده است که خداوند او را در راهش مستدام بگرداند و سلامتی به او اعطا نماید و اگر هم رخت سفر بسته و از این دنیا رسته است و به مولایش پیوسته ،خداوند با مولایش همراه سازد. در منابع به نام ادیبب و شاعر مشهوری بر می خوریم که نامش اثیرالدین اومانی است.مردی خوش طبع و فاضل که دیوان شعرش مشهور استو در علم شاگرد خواجه نصیرالدین طوسی بوده استو اشعار عربی بسیاری دارد و سخن را دانشمندانه می گوید.البته باید به استحضار برسانم که این مطلب اولین بار است که از طرف بنده مطرح می گرددو در منابع مختلف او را همدانی می دانند. اما بنده سالها قبل ضمن تفحص در نامهای روستاهای درجزین ، در مورد روستای ایمان یکی از فرضیه هایم این بود که نام اصلی ایمان می تواند اومان باشد.که در سال 1373 و قتی که با تلفن با جناب آقای حجت الاسلام عبد الحسین مهدوی فرزند میرزا محمدباقر ابن حسن مهدوی ،که در قم ساکن می باشند  ،. صحبت کردم.،و شماره تلفن ایشان را همشاگردی خوبم در  دانشگاه تهران در رشته باستانشناسی و تاریخ هنر ، جناب اقای  مومنلو  که خ.د اهل روستای ایمان می باشند به بنده داده بودند.جناب اقای مهدوی با حوصله و تواضع به سوالهای بنده پاسخ دادند و فرمودند که نام روستای ایمان ،اومان بوده است.و در گذشته جزئ ولایت قزوین بوده است و  اجداد انها از قزوین به اومان مهاجرت نموده اند و آنها آهنگر و یا آهنفروش بوده اند. ایشان فرمودند که ایمان و یا عمان و یا اومان قدمتش بیشتر از قروه می باشد. فرمودند قروه به معنی جائی که مثل مشک آب است و در قروه درخت زیاد وجود داشته و چوبهائی که  برای کارهای مختلف از آنها استفاده می شده است از قروه می آورده اند.حجت الاسلام مهدوی فرزند میرزا محمد باقر ایمانی می باشد که مرحوم میرزا محمد باقریکی از عالمان منطقه بوده است و خط بسیار نکوئی داشته است که ضریح امام زاده اظهر  در جزین را ایشان بسیار نیکو نوشته اند. چون در سال حدود 1306هجری شمسی ضریح تاریخی و زیبای امامزاده اظهر  که از زمان صفویان مانده بود به سرقت می رود.  ونی زفرمایش حجت الاسلام مهدوی حضرات انواری هم که از علمای خوب ایران می باشند ویکی از ایشان نماینده امام در ژاندارمری بودند نیز اهل روستای ایمان میباشند که در مدرسه قدیمی و با سابقه فارسجین و قزوین تحصیل نموده اند.در سال 1326روستای ایمان حدود 1100نفر جمعیت داشته است و جزئ از بخش رزن شهرستان همدان و جزئ استان کردستان بوده است.اکنون تقرییا به قروه درجزین چسبیده است.انشاالله نسل جوان روستای ایمان با ایمان و راهی و عاشق و کاری و عالم باشند و ..در کوچه های دلها با صوت زیبا از راه قشنگ خدا پرستی و مروت و جوانمردی و از راه مولا بخوانند





لینک
۱۳۸٥/٩/۱٠ - parviz mohammadi

   وقتی که سارایو از میان مه بیرون می اید   

 

 

 

پریروز یکشنبه صبح سارایو را مه غلیظی فرا گرفته بود .پسرم می گفت انگار توی قصه های شیرین داریم راه می رویم.همه جا را مه گرفته است و هیچ چیز پیدا نیست.من و پسرم بیشتر از چند متر ،جلو خودمان را نمی دیدیم. پسرم را به محل برگزاری مسابقه فوتبال رساندم.با دوستان ایرانیش و با معلمان ایرانی آنها هر هفته مسابقه فوتبال دارند. و فرزند من مثل اغلب جوانها عاشق فوتبال است .او را به محل مسابقه رساندم. کم کم سارایو از میان مه بیرون می آمد و آفتاب دو باره سارایو را جلوه ای دوست داشتنی می بخشیدش.آه سارایو!!

 

 آه سارایو ..چقدر تو صمیمی و صاف و روان هستی!!

 

 پس از چند ساعت و انجام دادن کارها در شرکت،از کارمندانم خدا حافظی نموده و راهی مسجد خسرو بگ شدم . مسجد زیبای خسرو بگ در چند قدمی یکی از گالریهای ماست.و این مسجد یکی از مشهور ترین بناهای دوره اسلامی بوسنی می باشد. من هرروز برای عبادت و دعا برای رفتهگان و باز ماندگان به ان مسجد می روم.و روحم را با نگاه به عظمت و زیبائی و معنویت این مسجد می سپارم.و آنگاه بال می گیرم و در بی نهایتها سیر می کنم.این مسجد را همراه با مدرسه و کتابخانه و خانقاه و حمام و بیمارستان و..مرحوم خسرو بگ یکی از سرداران عالم و نیز یکی از وزیران امپراطوری عثمانی ،.در حدود 475 سال پیش ساخته است.و معمار این بنای زیبا اسیر علی تبریزی بوده است.که در زمان سلطان سلیم به اسارت سپاه عثمانی در آمده بوده است. خیلی خوب است که به عرض برسانم بسیاری از سرداران عثمانی اهل علم و ادب بوده اند و بسیاری از آنها حافظ قران کریم و مسلط به علوم دوره خویش بوده اند.و این سردار یعنی خسرو بگ کتابخانه عظیمی ساخته و کتابهای خودش را به آنجا وقف نموده است.و یکی ازکتابهای خطی و قدیمی موجود در این کتابخانه ،کتاب فردوس الاخبار می باشد که توسط مورخ و محدث وفقیه مشهور شیرویه ابن شهردار ابن اسحاق درگزینی همدانی می باشد که این کتاب در قرن چهارم هجری نوشته شده است و در تاریخ 1115 هجری قمری در مدرسه عمادیه همدان توسط عبد الاسلام ابن محمد خوارزمی در همدان نسخه برداری شده است. و نکته جالب دیگر این است که در کتاب تحفه نا صری آمده است که .، در سال 1040 هجری قمری خسرو پاشا با ایرانیان جنگیده و تا به درگزین همدان رسید و دو روز در آنجا اقامت نمود. منطقه درگزین باستانی در مسیر جنگ ها و در مسیر فرهنگ ها و مبادلات فرهنگی وسیاسی شرق و غرب بوده است.تپه های بیشمار باستانی گویای عطمت و اهمیت تاریخی و سیاسی و فرهنگی منطقه درجزین باستانی می باشند.و محل برخورد و تبادل اقوام و مذاهب.منطقه درجزین در ارتباط تنگاتنگ با بین النهرین خاستگاه تاریخ بوده است.و به قولی همدان قدیم در منطقه درجزین بوده است.و در زمان مادها این منطقه ییلاق نشین شاهزادگان بوده است.و پس از آن هم در زمان هخامنشیان اهمیت خویش را حفظ نمود .در زمان پارتیان کاخهای شاهزادگان از جمله بالاش و مهرداد و بیژن و ویس و..در این منطقه در جزین قرار داشته است.برای همین در جای جای منطقه درجزین سفالهای دوره های مختلف به چشم می خورد.و در دوره های دیگر و پس از اسلام هم منطقه رزن و یا درگزین باستانی مورد توجه و اهمیت بوده است و بزرگان و وزیران بسیاری از این منطقه بر خاسته اند.

 

به هر حال چون در نظر دارم به روابط امپراطوری عثمانی و نیز بوسنی و هرزگوین و منطقه رزن و یا درجزین باستانی به صورت مختصر بپردازم.، لذا به چند نمونه از تقییر و تحولات فرهنگی و سیاسی در منطقه درجزین از زمان صفویه به بعد می پردازم و آن هم به صورت گذرا .تا انشاالله در فرصت مناسب ،با حوصله و روان تر به مسایل تاریخی و فرهنگی منطقه بپردازم.در دوره صفوی پند مهاجرت به منطقه و از منطقه صورت پذیرفته است.از جمله گروهی از مردم موصل به منطقه درجزین مهاجرت می نمایند.و با خود فرهنگ بینالنهرین و فارس باستان و فرهنگ عربی را به منطقه می آورند.دررزمان سلطان سلیم یعنی در سال 941 هجری قمری قشون عثمانی در قاعه دمق درجزین با لشکر صفوی برخورد می نماید.و گویا در ان زمان هم گروهی از در جزینیها که سنی بودند ..به صورت داوطلب به اناطولی مهاجرت می نمایند و در منطقه بین گول در نزدیکی دریاچه وان مستقر می شوند و اکنون جائی گویا در ان منطقه وجود دارد که نامش درگزین می باشد و مردم آنجا خود را ایرانی و درگزینی می دانند.و نیز گروهی را هم در ان زمان به صورت اسیر به سوی اناطولی می برند که بیرخی از علما و بزرگان شیعه منطقه درجزین در میان آنها بوده اند.به هر حال هامانگونه که به عرض رسید تغییر و تحولات در منطقه درجزین زیاد بوده است.همانگونه تا در زمان نادر شاه هم برخی از مردم روستاها ی سنی نشین درجزین با افغانها همراه شدند و به تسخیر اصفهان پرداختند.و محمود افغان در بیانیه ای مردم اصفهان را به احترام به افغانها و در درجه دوم به در جزینیها فرا خواند.بعدها نادر در درگزین درگیر با سنیان درگزینی شد و بسیار از آنها به مناطق دیگر کوچ کردند.از جمله بهقصر شیرین که گویا در آنجا روستائی است بنام درجزین.و نیز برخی به جنوب ایران به سوی لارستانو ختی به کشور های همجوار عربی کوچ نمودند...

 

از بازار سارایو و از مسجد خسرو بگ آغازنموده بودم و می خواستم از بازار قدیمی گذشته و از کنار رودخانه میلادسکا گذر کنم و به سوی سر چشمه این رود بروم.و همین کار کردم.حال و هوای خاصی داشتم.براستی زندگی چه پر راز و فراز است.و براستی سارایو چه پر معنی است و در خود چه قصه ها که ندارد؟از مسجد خسروبگ آغاز نمودم و از کنار ه رودخانه پس از پیمودن چند دقیقه راه به کوهساران بلند رسیدم.و ازغوغای تاریخ و شهر و ..دور گشتم.خواستم خودم باشم ..خودم با دنیای خودم.دل به آسمان و دل به رودخانه و دل به جنگل ها بسپارم..و با خودم بخوانم و با صدای بلند بخوانم و در کنار آب بنشینم و خیالم ررا از تمامی قصه ها بشویم. به راه افتادم و از میان قصه ها و غصه ها گذشتم .گاه ایستادم و به رودخانه نگاه کردم و نفس کشیدم و در خیالم این رودخانه را به منطقه درجزین جاری ساختم.و در خیالم یک باره همه چیز بسیار کوچک شدند و به هم نزدیک.و من دیدم که خدا چقدر به ما نزدیک است و ما چقدر کوچکیم و دلمان اما دریا دریا لبریز از عشق الهیست..

 

مسجد خسرو بگ یکشنبه5آذر 1385

 

چشمه در این مسجد وجود دارد که اگر از آن بنوشی دوباره به سارایو باز خواهی گشت.یک خانم مهربان و خوب ایرانی که حدود 30 سال است که در کانادا زندگی می کند و در آنجا صاحب فرزند و نوه می باشد .تابستان برای اولین بار بود که به سارایو آمده بود . خیلی از سارایو خوشش آمده بود.به ایشان گفتم اگر سارایو را دوست داری و می خواهی دوباره به سارایو بر گردی .از چشمه مسجد خسرو بگ بخور.او رفت و خورد و آمد وگفت خوردم خیای گوارا بود.من از او پرسیدم چند بار خوردی؟ًً!!

او پرسید چطور مگه؟

 به شوخی گفتم..

 

گفتم اگه بیش تر از 7بار از آن چشمه بخوری ،اینجا ازدواج می کنی و می مانی..

 

یک دفعه با اضطراب و ناراحتی گفت بابا من الان سنی ازم گذشته من دیگه نمی خوام ازدواج کنم!!! واقعا باورش شده بود. رنگش پریده بود. کمی هم خجالت می کشید.بالاخره قبول کرد که شوخی کردم. ولی باز گاهی سر به سرش می گذاشتم می گفتم خانم !!دیدم که باز داشتی یواشکی از اون چشمه می خوردی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



لینک
۱۳۸٥/٩/٧ - parviz mohammadi

   یک مادر مسلمان بوسنیائی   

امروز شنبه 25نوامبر 2006میلادی ؛روز به رسمیت شناخته شدن استقلال کشور بوسنی هرزگوین از طرف مجامع بین المللی در سال 1992  بود.و همه جاتعطیل بود.ما به عروسی همسایه  د یوار به دیوارمان دعوت بودیم.عروس خانم نامش عذرا است و از یک خانواده مسلمان وخوب که به تزه گی در رشته پزشکی فارغ التحصیل گذشته است.و اقا داماد نامش عمر است.و بسیار جوان درست و کوشا و خوب که دانشجوی رشته جرم شناسی می باشد و در عین حال در یک فروشگاه بزرگ به عنوان پلیس شخصی کار می کند.اینجا اصولا همسایه ها با هم خیلی خوبند و در شادی و غم آدمی شریک هستند.و گذشته از اینها مردم بوسنی مردمی شاد و شوخند واهل معاشرت و دوستی.در هر حال من ناچار بودم ماشینم را  بشویم.رفتم به ماشین شوئی که چندین سال است نزد آنها می روم.صاحب آن خانمی مسلمان و درستکار و با پشتکاری بنام صباحتا .اعلب که میروم آنجا با هم به صحبت می نشینیم.او زنی است باسواد و باایمان که بچه هایش را با سنت دینی و در عین حال با علم  تربیت نموده است.چندین کارگز دارد اما ، اغلب خودش لباس کار پوشیده و کار می کند و ماشین ها را میشوید.او می گوید شوهرم و من هر دو تا در تربیت  فرزندانمان بسیار دقت کرده می کنیم. می گوید شوهرم ناچار است در محل کار دولتیش باشد.اما بعد از ظهر ها همیشه با بچه ها بوده است. می گوید ما به اسلام بسیار معتقد و پای بند هستیم و معتقدیم که دین اسلام دین انسانیت و پاکی و دین علم است.می گوید بچه های ما فرایض دینیشان را از زمان تکلیف به موقع ابه جا می آورند.خانم صباحتا ادامه می دهد که من نمی گذارم فرزندانم با هر کسی دوست شوند و نمی گذارم با هر خانواده ای رفت و امد کنند.می گوید دوست پسر دخترم که حکم نامزدش را دارد ،یک جوان معتقد و مسلمانی است که همکلاس دخترم می باشد و آنها چند سال است که با هم هستند.دخترش را صدا کرد ..سانلا !! دختری را دیدم که لباس کار پوشیده و دارد ماشینی را با دست می شوید.و جوان دیگری هم به او دارد کمک می کند.گفت این دخترم و آن یکی هم پسرم هستند.دخترم دانشجوی  رشته روانشناسی و علوم تربیتی است و پسرم دانشجوی رشته تربیت بدنی می باشد.از آنها خواهش کردم که عکسی از آنها بگیرم.از آنها خدا حافظی نمودم.با خودم به این مادر مسلمان آفرین گفتم.و به فرزندان با شعور و علم دین و علمش.افتخار کردم که یک خانم مسلمان اینگونه است.از آنجا آمدم به خانه همسایه ها جلودرب منتظر بودند و عروس و داماد  اماده.کمی سر به سر عروس گذاشتم و گفتم بیچاره دوست ما عمر دیگر  نفس راحت نخواهد کشید!
عروس خانم هم که خیلی حاضر جواب و خیلی هم شوخ است گفت>.یک پدری ازش در بیاروم که برای همیشه رام بشه و مطیع فرمان زنش باشه!!عذرا خانم   همسر و مادر خوبی خواهد شد.چراکه از یک خانواده خوبیست و زنیست با نظم و نظام .عمر  هم مرد خوبیست اهل کار و تلاش و تمیز و مرتب. دختر ها اینجا زیر نظر پدر و مادرشان با یک پسر دوست می شوند و در حقیقت آن پسر نامزد دختر محسوب می گردد .دیگر دختر و یا پسر نمی تواند دوست پسر و یا دختر دیگری انتخاب کند.البته در مدرسه و در بیرون از مدرسه دختر وپسر با هم هستند و لی رابطه سالمی دارند .فقط یک نفر ذوج می توانند انتخاب نمایند و تا زمانی که با هم هستند نمی توانند دوست پسر و یا دختر دیگری داشته باشند.در ان صورت در جامعه وجهه خود را از دست می دهند.پدر و مادر در انتخاب دوست به دختر و یا پسرشان کمک می کنند.اینجا یک دختر خانم می تواند نیمه شب هم در خیابانها تنهائی قدم بزند کسی  برای او  اصلا مزاحمتی ایجاد نخوهد کرد و با او کار نخواهد داشت.در تابستان اغلب تا دیر وقت دختر ها و پسر ها در بیرون با هم قدم می زنند.و جامعه سالم است.و پاک از عقده ها و بیماریهای  جنسی.مرد به پسر نگاه نمی کندو چنین علمی اصلا برایشان قابل تصور نیست و اصلا در ذهنشان نمی گنجد و باور نمی کنند که در جائی چنین چیزی وجود داشته باشد.و چنین افرادی که تا به حال در بوسنی ندیده ام ، نفرین شده و نجس و محسوب می گردند.به هر حال جایتان خالی بود در عروسی ...انشاالله خداوند به همه جوانهای دختر و پسر همسران درستکار و اهل ایمان و اهل معرفت قسمت کند. و خداوند همه زنان و شوهران را به یکدیگر در فکر و در قلب و احساس و صلیقه نزدیکتر بسازد.تا فرزندانی با ایمان و با خدا و علم ومعنویت تربیت  یابند....
لینک
۱۳۸٥/٩/٤ - parviz mohammadi

   ای جلیل اکبری صحت مرا به زیارت امام زاده چنگیر ببر   


ای جلیل اکبری صحت   ! به یاد داری آن روز ها را؟ روزهای آغازین آشنائی ها را؟در صحرای میلاجرد و در باغ خان.تو و جهانگیر طاهری آن شاعر آزاده و محسن وثاقتی نیک مرد جوانی که با قلمش پروانه می شد و تن به آتش عشق الهی می سپرد و با قلمش در کوچه ها و در بازار قصه ها پروانه وار می رقصید و در حق تعالی فنا می شد؟!!
بیاد داری خودت را که هنوز نوجوان بودی ؟و با آن جثه کوچکت آثار بزرگ بسیاری از بزرگان ادبی جهان  خوانده بودی.آیا یادت هست که وارسته قهرمانی نیز با ما بود؟مهدی شعبانی.اندیشمندی و عالمی جسور و بی ریا و رها از هر چه رنگ است.تو از نوشته هایت گفتی و از نقدی که برای یک فیلم در یکی از نشریات نوشته بودی.در میان کوره  راه ها قدم زنان می گذشتیم و و از میان بیشه ه ها  رقص کنان  می رستیم .غروب بود .
 غروب بود و برزگران سوار بر الاغهایشان هی هی کنان بر گوسفند هایشان و بر الاغهایشان به خانه بر می گشتند.سلامی و علیکی با آنها و خدا قوت به آنها.به خاطر داری ای دوست اهل قلمم ؟!فیلسوفانه جهان را و زمین و زمان را تفسیر می کردیم و به دنبال رسیدن به حق و به خدا بودیم. جهانگیر طاهری در اسارت دلش بال رستن و بال پرواز یافته8 بود .
جهانگیر طاهری در اسارت دوباره متولد شده بود.اشعارش چقدر دلنشین بودند.من باورم نمی شد که در قروه و در چانوگرین و در آلاشگرد نوجوانانی اینگونه سرو گونه و عاشق و و ارسته و خدا جوی جلوه گری نمایند.یادت هست که در ان غروب من دست به دعا برداشتم و خدای را شاکر شدم.و یاران با تعجب به من نگریستند؟!!
آری من دریافتم که نسلی تازه که عالم و ارسته اند و قلم بر دست دارند در منطقه ما  سر بر آورده اند . خدایرا شاکر شدم که شما ها نوجوانان اهل دل و اهل ایمان و اندیشه اید .و   خدایرا شاکر شدم که  ...چون من پرویز محمدی به بیرا هه ها نمی روید و راهتان را می شناسید و ای دوست اکنون نیز خبر می رسد که منطقه مقدس درجزین ا..جوانان دختر و پسر وارسته و باکمال و اهل ایمان بسیاری  در خود می پروراند و پرورانده است.ای مرد راهی !می بینی محمد طاهری را صادق و پاک و بی ریا در اندیشه روشنی بخشیدن به دلهاست و قلمش دلنشین است.و نگاه کن وقتی که قروه خفته در خواب شیرین .چراغی در گوشه ای روشن است.می بینی چراغ امیر کاظمی مستقیم  است.جوانی که می خواهد قروه را به اوج های معرفت برساند   و پسر مرد قهرمانی که  تسلیم نگشت و با سقوط خویش به فرزندانش اوج داد..امیر کاظمی ؟او را می شناسی؟محمد طاهری می گوید امیر برای خودش دلاوریست توانا که دل در گرو خوشبختی منطقه  دارد.برادر نیک اندیشه ام ای جلیل که انشاالله جلوه ای از جلال  کوه چانوگرین و وسمق و چنگیر باشی.یادت هست ؟که یک زمستان من و استاد بزرگوارم مرحوم علی کمالی به زیارتت در دامنه کوه چانوگرین آمدیم.و چه گرم خانواده پاک سرشتت  ما را پذیرا شدند.و کمالی ان مرد والا در تو چه دیده بود ؟!که به زیارتت آمد؟
آن شب من و آقای داوری عین آبادی به کوه زدیم.کوران بر ف بود .و داوری صدایش بر تن گوه چانوگرین می خورد و کوه چانوگرین صدای شگفت داوری را در فضای دل مردم چانوگرین و وسمق و چنگیر طنین می داد.یادت هست که امام زاده چنگیر آن شب پس از قرن ها به صدای چنگ خویش داوری را همراهی می کرد و مناجات می گفت؟!
یادت هست آن قالی را که مادر نجیب و با شرفت از روی تصویری از کتاب بر گرفته و چه عالی بافته بود؟ ومن قصه یک قالی را در ان موقع در دفترم نوشتم.یادت هست در خانه پر از محبت و ایمان تو استادم و یاورم مرحوم علی کمالی شعر شور انگیزی به ترکی خواند از روستایش بند امیر و از دریای ساوه و گذشته با شکوه منطقه؟یادت هست که کمالی به صوت محلی و به ترکی از عارف ناشناخته تیلیم خان چه نیکو می خواند؟آه!!...تیلیم ؟!کمالی سی سال و اندی از عمرش صرف زندن نمودن تیلیم خان نمود.همیشه و همه جا از تیلیم می خواند.عالمی که 200سال پیش ردای درویشی بر تن کرد و سازی بر دست گرفت و با ساز و سخن حکمت و معرفت اسلامی را برای مردم ارزانی داشت.آری تیلیم خان!!...کمالی چه زود رفت ای دوست.در دفترش من خدمت می کردم. محضرش عالمی داشت.و کتابهای بسیار و.من او را از دیر باز می شناختم و خدمتش می نمودم.همچو یک خدمت کار.اکنون نیز همیشه به یادش هستم.به یاد او و به احترام    او به دنبال عاشقهای دور گرد رفتم و به دنبال تیلیم خان .در زاویه ساوه عاشقی وشاعری یافتم  که می گفتند یک شب در هنگم آبیاری در صحرا بیلش را همچو سازی بدست گرفته و می نوازد و بیل او چنان نغمه های به زبان می آورد  که تمامی شهر زاویه آن شب بیدار  می شوند.و از آن پس نامش را عاشق محر م   می گذارند .عاشق محرم می گفت که فقط آن شب بیلش همچو سازی به صدا در آمد و دیگر هیچ وقت نغمه ای از بیلش بر نخواست.اما او در هیجده سالگی سازی را ساخت و به دنبال عشق گم شده خویش رفت.ولی هرگز او را نیافت. اما ..سالها گشت و گشت و در هر جمعی سازش را نواخت و خواند.از عشق دیگران خواند از لیلی ومجنون خواند از کوراوغلی و از شاه اسمائیل خواند و از تیلیم خواند.وقتی که من به خدمتش رسیدم 84 سال داشت.اما هنوز به دنبال تیلیم بود و صدایش گیرا و سوزناک.با او و با چند عاشق جوان دیگر به مرغی   روستای زادگاه تیلیمخان رفتیم و یک صبح که آفتاب تازه طلوع می کرد عاشق جوانی از تبریز با بالابانش بر بالای تپه ای تیلیم را صدا کرد و در آن سوی روستا عاشق محرم با ساز ش و باصدای حیرت انگیزش بسم الله را به طنین در آورد.خروسها در روستای تیلیم خواندن و جوانی عاشق با دفش با قرص خورشید مماس شد و خورشید را به رقص در آورد.و من احساس کردم که تیلیم بر بالای قله ای نشسته و می خندد ودر کنار او علی کمالی را دیدم  که شعر تیلیم را  می خواند.
آری من توانستم فیلمی از تیلیم بسازم.ا
ما تیلیم و علی کمالی و عاشق محرم و عاشق علی تبریزی و رضا احدی و ابراهیم اصغر زاده و سیاوش و و چارکچیان و علی حاتمی فیلم بردارمان و علی احدی  .... هر کدام دنیایی بودند که تفسیری شگفت داشتند و من ماندم و اتش عشق ....آری ای  دوست .کمالی رفت و من دیگر کسی را چون او نیافتم.و اکنون هم به دنبال تیلیم و به دنبال علی هستم .گاهی سازی بر دوش و دفی بر دست ..و تو ای جلیل اکبری صحت رشد یافتی و  من برای بالندگی هر جوانی در منطقه بر خود بالیدم و خدایرا شاکر شدم.و یک روز ناباورانه تو را در سارایو دیدم.یکی از با معنی ترین روزهای زندگیم زیارت تو در سارایو بود.تو از دیار من آمده بودی.سرفراز و سربلند.وارسته و عاشق.در دامنه کوه چانوگرین کلبه ای بنا نموده ای و آرزوها برای افراشتن شعله های معرفت بر بام کوه چانوگرین داری.حق مدد کارت بادا .برای من هم از شعله های چانوگرین هدیه ده. برای من از نغمه های امام زاده چنگ گیر بنواز.برای من از راز چشمه روان وسمق بخوان..و با قلمت از آن چشمه در کویر تشنه آرزوهایم  جرعه ای جاری ساز . در کویر امیدهایم تو با قلمت باغی ساز.....تو ای جلیل اکبری صحت !!تو ...








لینک
۱۳۸٥/٩/۳ - parviz mohammadi