در آنسوی پنجره ها   



دخترم در آنسوی پنجره ها ی اندیشه ات باغهای معرفت و انساندوستی به بار  خواهند نشست.اگر تو ریشه هایت را بشناسی.ودر مروت و صفا و خلاقیت و ایمان اجدادت عمق یابی.و با هویت باشی و آنگاه با قلمت و با دستانت و دلت و با قدمهایت به فراسوهای فرداها سفر کنی.شاخه های اندیشه ات را به سوی آسمان و به سوی آفتاب ایمان و به سوی سرچشمه  محبت بیاز .تا همیشه پر شکوفه باشی و پر بار.و قلمت نقش آرزوهای پاک را به تصویر بکشد.قلمت ما را از خود پرستی ها برهاند.دختر نقاشیهایت بوی فرشته گان را می دهد.و نقاشیهایتزنگ های شگفت بهشت را با خود دارند.دخترم دنیای تنهائی ما را و ئپدنیای سرد و تاریک ما را با نقاشیهایت روشنی الهی ببخش.و ترانه دلنشین انسان بودن را برای ما به تصویر بکش.

















لینک
۱۳۸٥/٩/۱ - parviz mohammadi

   قصه کبوتر ها در قروه درجزین   








همیشه کبوتر ها را دوست داشتم.همیشه باور داشتم که کبوترهامهربانند و ما آدمیان را آنها درک می نمایند.و از تماشای پروازشان احساس دلنشینی به من دست می داد.بخاطر دارم که حدود چهل و سه سال پیش زمانی که من سه سال بیشتر نداشتم  با برداشتن یک شلوار  کشان کشان به سوی گاراژی رفتم که جنوب روستایمان قروه درجزین در جلو قلعه قدیم قرار داشت.و اتوبوس آقای شوفر حسن از آنجا به سوی قم حرکت می کرد.آن زمانها رفتن به قم و زیارت حضرت معصومه آرزوی بسیاری از پدران و مادران بود.ومن هم شاید به تعریف دیگران برای رفتن به قم تشویق وآماده شده بودم.با اینکه همش سه سالم بود اما به خوبی بیاد د ارم که مرا از پای اتوبوس به خانه باز گرداندند و نگذاشتند به قم و به زیارت حضرت معصومه ع  بروم. شنیده بودم که می شود در بارگاه حضرت معصومه کبوتری شد و در حرم او پرواز نمود از همه بدی ها دور بود.قروه درجزین در آن زمان پر از قصه و شعر و چیستان بودکاروانها از روستا و شهرهای دور و نزدیک به قروه می آمدند.شاهسونها با شتر هایشان بار انار می آوردند و یا روغن حیوانی و از بازار قروه پارچه و یا صابون و غیره می خریدند.  در آن زمان یعنی در حدود چهل و سه سال پیش  بیشتر معملات در قروه به صورت مبادله کالا با کالا بود.از روستاهای مختلف مردم تولیدات خود را که شامل قالی و پشم و ماست و پنیر و..غیره بود به قروه می اوردند و به جای انها مایهتاج خویش را که بیشتر پارچه و صابون و وسایلی که در شهر تولید شده  بود را می بردند.بیشتر مردم قروه هم با الاغ و یا بادوچرخه   کیلومترها می رفتند و از راه های سخت و ناهموار در زمستان و تابستان  می گذشتند  تا یک لقمه نان حلالی بدست بیاورند.حتی برخی از قروه ای ها با یک سبد  به تجارت وکسب  به روستاهی دور سفر می کردند.مردم قروه درجزین در ان زمان با حکمت و با تدبیر تربیت می شدند.زنان بسیار دانا و با تدبیر بودند.و سخت کوش هر کدام از زنان هنرمندی بودند که قالی و یا گلیم و جوراب و جاجیم و غیره می بافتند.و هم خانه داری می کردند و هم گله دار ی در حقیقت در آن زمان یعنی درحدود چهل و سه سال پیش قروه درجزین مرکز تجاری و فرهنگی مهمی در منطقه ساوه و همدان و قزوین و کردستان محسوب می گشت.بازاریان قروه  درجزین باشرافت و با انصاف بودند.و خیر خواهی و عمل به خیر جزئی از ذاتشان بود.بعد از شهر ها در دکانها برزگران و دکانداران جمع می شدند و شاهنامه و یا گلستان و بوستان سعدی و..می خواندند.وتاجران با انصافی همچون حاج رضا طاهری که هم درعلم و در دین و درمعرفت زابن زد عام وخاص بودند.و درشعر وادب هم دستی داشتند.حاج رضا مردی باوقار و درستکاری که در عاشورا نقش بسیار خوبی را به عنوان ابن سعد بازی می کرد.بدان معنی که او هنر پیشه تاتر هم بود.و یا کربلای قدرت که بستانکار نیکوئی بود که محصولات خربزه و هندوانه اش و طالبیش زبان زد بود.او یک برزگر با سوادی بود که خط  نیکوئی داشت و در عالم  احضار روح هم دستی داشت.و او وقتی با بالابان نواز مرحوم حسین دوتائی بوستان می کاشتند ..محصول آنها چه می شد!!آن دو تا با هم هنرپیشه بودند که در یک آن آدمی را به خنده و در آنی دیگر به گریه وا می داشتند.و براستی که نابغه ای بودند.بیشتر جوانان کبوتر داشتند.کبوتر معنی خاصی داشت.آنها  دلشان با اوج گرفتن کبوتر ها اوج می گرفت و تا به سوی بینهایت  دلدادگی به خداوند اوج می گرفتند.بر بام اکثر خانه کبوتر ها نشسته بودند.و چه شوق بر انگیز بود ملغ زدن و رقص کبوتر ها را در آسمان دیدن.جوانان قصه های عشق خویش را به وسیله کبوتر ها و پیام دلشان را به وسیله کبوتر ها به  فرشته های آسمان می رساندند.کبوتر ها همدرد عاشقان بودند.قروه درجزین هزاران راز در دل داشت.و هر پرنده ای برای ما روحی داشت و دلی.حیدر اغلب بعد از اینکه از صحرا می امد به پشت بام می رفت و با چه کیفی کبوترهایش را صدا می کرد و یک نگاهش به اسمان بود و نگاه دیگرش به باغچه همسایه تا که دلبرش را ببیند.حیدر  قصه عشقش را به کبوتر ها می گفت .و دوست داشت مثل کبوتر همسایه باشد تا همیشه بر لب بام خانه همسایه بنشیند و همیشه دختر همسایه و یارش را بدون خجالت و بدون شرم تماشا کند.دوست داشت هر وقت دلش گرفت و نتوانست راز عشق خویش را به کسی بگوید..همچو کبوتر اوج بگیرد و به نزد خدا برود.آنجا پیش خدا ...









 














لینک
۱۳۸٥/۸/٢٩ - parviz mohammadi

   از نسيم مهربان دريا ٬ پیامی به چهل چشمه میلاجرد دارم   

هنوز تشنه بودم.من از چهل چشمه و هفت چشمه میلاجرد  به همنشینی دریا رفته بودم. و...من قصه دریا دلان قروه درجزین را به دریا ها خواندم.امواج دریا ارام گشتند و با نسیم خویش روحم را نوازش دادند.و مرغکان دریا نغمه میلاجرد و چهل چشمه را با من همنوائی خواندند.آری میلاجرد را حدود دوهزار سال قبل    بنا نمودند. وقتی گروهی به دنبال آفتاب معرفت و سرچشمه های عشق الهی  و انسانیت به قروه رسیدند.چندچشمه در کنار هم را دیدند که نازک و ناز و زلال روان بودند.و تابش آفتاب بر تن آن چشمه ها کدورت ها و تلخی ها را از دل مسافرین  می شست.مسافرین بر چشمه ادای احترام نمودند.و دستانشان را پیاله کرده و از چشمه ها نوشیدند.و تن خویش و تن خیال خویش را و سیرت و صورت خویش را در آن چشمه ها شستند.

رئیس طایفه گفت یاران  من ٬اینجا یک حسی قشنگی روحم را نوازش می دهد و من نغمه دریای عشق را از این چهل چشمه و هفت چشمه می شنوم.بیائید   یک بار دیگر از این چشمه بنوشیم و آفریدگار آب ها و چشمه ها را و آفریدگار آفتاب را یاد کنیم.و  به یومن این نیروی عشق الهی که در اینجا احساس می کنیم ..نام این مکان را مهرداد گرد  می گذاریم. شهر خدای آب و خدای مهر و خدای آفتاب ..و سوگند می خوریم که این چشمه ها را پاک نگه داریم و با این چشمه ها هفت آب شویم و از گناهان دوری جوئیم.بدینسان میلاجرد و یا مهرداد گرد جان گرفت.و قرنها این چهل چشمه و یا هفت چشمه به بسیاری از فرزندان قروه  درجزین حس قشنگ انسان بودن و پاک بودن و با خدا بودن را هدیه داد.قرنها گذشت و گروهی از فرزندان میلاجرد که دل دریائی داشتند  دل به دریا زدند باز و راهی یافتن معنی تازه از زندگی شدند.و تا به کناره های دریای استانبول آمدند.  و اکنون ...ومن اینجا نغمه های عاشقانه گذشته گان خویش را  می شنوم.ومن در کنار دریای استانبول بوی همریشه هایم را می شنوم. من صدای میلاجردی ها را در اینجا می شنوم .و آهنگ دریای استانبول برای من آشنا ست.و مرغکان دریا مرا نوید فردای خوشبختی را  می دهند.  دریا به من می گوید به چهل چشمه قروه درجزین بگو که به وارسته گان   جوان بگوید که خویش را و خدا را باور بدارند.وبا یاد خدا و نام حسین از آن چشمه بنوشند و تن خیال خویش را از نفس شیطان بشویند و در دل خویش دریای عشق الهی را بجویند.و  دریا دل شوند....

لینک
۱۳۸٥/۸/٢٧ - parviz mohammadi

   پسرم چرا باید نوشت؟   





















پسرم می پرسد برای چه باید نوشت؟



می گویم فرزندم نوشتن همچو سخن گفتن است .انسان با سخن گفتن معنی میابد.می گویم
نوشتن همانند خلاقیت و ساختن یک اثر است.اگر خلق نکنیم و اگر نسازیم از گذشته گان
ما اثری بر جای نمی ماند. و هیچ علمی از نسلی به نسل دیگر انتقال نمی یابد.اگر
ننویسیم و اگر اثری خلق نکنیم و اگر کار نکوئی نکنیم و اگر سخن نگوئیم و اگر
نعمه ای نخوانیم ...نمی توانیم خویش را انسان بدانیم. اگر دوست نداشته باشیم
و اگر عشق نورزیم و اگر بر ما کسی عشق نورزد ..ما .. جاری نخواهیم گشت و خواهیم
گندید. می گویم پسرم ..من اهل روستایم در آنجا به ما آموخته اند که سنگ را بر دست
بگیریم و لمس کنیم و زبان سنگ را درک کنیم و ما در کودکی ساعتها با سنگ سخت بر سنگ
نرم ضربه می زدیم و آنرا گرد می کردیم و آن سنگ را صیقل می دادیم و صاف می کردیم
و تیله می ساختیم .آری فرزندم آن سنگ ناهموار و سخت روان می شد و جاری می شد و بخشی
از ما می شد .با آن ما به سوی احساس های دلنشین روان بودن و خلاقیت روان می شدیم.
می گویم فرزندم ما با قصه ها و ضرب المثل ها بزرگ شده ایم.با صدای بزرگران که بش
ترکی می خواندند و در میان آنها عشق و حسرت و شور وشیدائی نهفته بود.ما با تعزیه
رشد یافته ایم و در نقش های بسیاری فرو رفته ایم و در نهایت این نقش را که می بینی
یافته ایم.ما زبان کبوتر ها درک کرده ایم با آنها تا به اوج الهی پرواز نموده ایم.
و وقتی که بهار می آمد هنگام بیداری درختان بید را می دانستیم و ما ساقه ها را
بیدار می کردیم و سازی از آنها می ساختیم.و بیداری احساساتمان را به برای گل ها و
برای باغچه ها و برای پنجره ها می نواختیم. آری فرزندم تو اکنون فرزند نسل اینترنتی
و فرزند نسل موسیقی رپ که نغمه های دل نسل توست.مرا هم به دنیای خودت راه بده تا
با توتکم که از پوست ساقه بید ساخته ام و نوای بیداری بهار را در خویش دارد و نوای
آرزوهای گم شده پدرانم و مادرانم را و نوای عشق های پنهان در دلهای روستائیانم
را..با نوای رپ تو همنوا شوم.بیا با هم بنوازیم و جهانی را به رقص در آوریم.بیا با
هم از گذشته ها وبخواانیم و از فردا ها بنوازیم .بیا از تجربیات دیگران بهره بجونیم
و در باغ خاطرات بزرگانمان گردش کنیم و از نغمه های بلبلان باغهای بزرگان نغمه
معرفت و دوستی بسازیم و گلهای باغ خاطرات بزرگان را ببوئیم .و وخاطرات انها را
بنویسیم و به نسلهی فردا و به نسل کنونی انتقال دهیم. فرزندم می بینی بانوی
مهربانی که در کنارت نشسته است چه مهربانانه و چه بی ریا و بی توقع گنج و ثروت
تجربیات یک عمر زندگی را به تو هدیه می دهد.پس گوش کن و بنویس .از خاطرات او گنجی
از نغمه های خوشبختی بساز.



آنیتا خانم ..بانوی مهربانی که 74 سال پیش در ایران بدنیا آمد. پدرش یک مهندس
کروات بود که مدتی به سفر در کشورهائی چون هندوستان و چین و مالزی و آذربایجان و
ایران و استرالیا و افریقا و..پرداخت .مهندس توانائی بود و عشق به ساختن داشت.او
سالهای زیادی از عمرش را صرف ساختن راه ها و پل ها و تونل ها زیادی در ایران
نمود.در زمان مرحوم رضاشاه که ایران درگیر فقر و بیسوادی و جنگ های مختلف بود.پدر
آنیتا خانم در بیابانها و در کوهستانها ماند و راه ساخت و پل ساخت و آنیتا از
هنگام تولد بیشتر اوقات همراه مادر فداکارش که یک پرستار مهربان بود در بیابانها
و کوهستانها و در کویر ها پدرشان را همراهی کرد. فرزندم تعجب نکن وقتی که آنیتا
خانم می گوید آن موقع برق نبو دو ماشینی نبود و بسیاری از امکان اکنون به نظر تو
عادی می اید وجود نداشت.اما آنیتا خانم در میان پادر و در بیابانها به کمک مادر
مهربانش علم می آموخت و وقتی که 14 سالش بود در بیابانها اسب سوار می شد و می
تاخت.فرزندم همانگونه که در پای صحبت ها و خاطرات آنیتا خانم بودی و می شندیدی ..در
حدود 61 سال پیش جنگ جهانی دوم باعث بدبختی و فقر و فلاکت دوباره در ایران می شود
.و خانواده آنیتا همه پیزشان را از دست می دهند و پدرشان بیمار می شود.اما انیتا
تسلیم نمی شود و مسئولین مدرسه فرانسوی را قانعی می کند که علی رغم نداشتن پول
برای پرداخت شهریه او را برای درس خواندن بپذیرند.و دختر نوجوان و تنها پزشکان را
به بالین پدرش می برد و در نهایت پدرش را از مرگ نجات می دهد.و مدتی در سن نوجوانی
به عنوان معلم زبان فرانسه مشغول به کار می شود و بعد در سمت های مختلف در شرکتهای
معتبر و گاه به عنوان مدیر و رئیس وظایفش بسیار خوب انجام می دهد.در کشور های
مختلف ماموریت می یابد و چند سال در افریقا و ده سال هم در امریکا کار می کند .و در
نهایت در سرزمین پدری خویش یعنی در کرواسی مائ وا می گیرد.و شق بع ایران دارد.هنوز
در عمق وجودش نوای نی ئی را می شنود که در کودکی در بیابانی در ایران چوپانی می
نواخته است.او عاشق ایران است. پدر بزرگوار او و مادرش و خودش در ساختن ایران نقش
داشته اند.فرزندم به خاطرات او گوش فرا ده و برای او با گیتارت نعمه آسمانی آن
چوپان را که در آنسوی سالها گم گشته است بنواز. پسرم



به نغمه های دل او گوش فرا ده .نغمه ای قشنگ انسان بودن ..فرزندم ..باید نوشت و باید
گفت..


لینک
۱۳۸٥/۸/۱٥ - parviz mohammadi

       









































بیا با من از میان جنگل ها ی انبوه و از میان کوره ها بگذر. بیا شیفته و شیدا دل بسپاریم به آن معشوق بی همتا .بیا پاک گردیم از همه رنگ و ریا.بیا با من ای دوست به زیارت مرد خدائی برویم .که از دیار من و تو صدها سال قبل آمده است.و آتشی در دلها افکنده است که پس از قرنها هنوز شعله ورند.آری بیا به ایرانی بودن خویش سر فراز باشیم.و ایمان داشته باشیم که هنوز هم اندیشه ایرانی جهان تشنه را سیراب می نماید. اندیشه ایرانی به انسانها عشق الهی و سعادت هدیه می دهد. تو باور بدار که از فرزندان پندار نیک و کردار نیک و گرفتار نیکی و تو از نسل فردوسی و حافظ و مولانائی.ایمان داشته باش که هنوز هم اندشیه مولانا مردم مغرب زمین را شوری و حالی می بخشد. بیا به خودت ایمان داشته باش. بیا تو هم راهی شو و راهی تازه به جهانیان و به پیرامونت نشان بده.بیا سخنی تازه بگو ..













لینک
۱۳۸٥/۸/۱٢ - parviz mohammadi

   درد و عشقی میکشم که مپرس   






درد و عشقی میکشم که مپرس

دیروز شنبه ششم آبان 1385روز ی بود برایم پر از فراز و نشیب احساسهاو اندیشه.مثل اعلب روزهای زندگی من با افراد مختلف از دیاران و سرزمین ها و کشور های مختلف بر خورد و سخن ها و صحبت ها داشتم.یک دختر و پسر جوان که مجری و تهیه کننده یکی از کانال های تلویزیونی هستند.برنامه آنها راجع به نیروهای پنهان در درون انسان می باشد.آنها به سراغ آدم هائی می روند که با نیروی خویش می توانند برخی از بیماری ها و مشکلات دیگران را حل نمایند.خانم جوان می گفت در یکی از برنامه هایش با دوربینش به سراغ کسی رفت که ادعا می کرد می تواند انرژی های منفی را از وجود انسان خارج نماید.او می گفت دوربین ما واقعه غیر قابل باوری را ضبط کرد و دیدیم که آین فرد توانست گروهی را با نگاه خویش زیر نفوظ خویش در بیاورد و با نگاهش آنها را خواب نموده و وادار به حرکاتی خاص نماید.من گفتم که به احتمال بسیار پدیده ها و نیرو های بسیاری در پیرامون ما وجود دارند که ما هنوز توانائی دیدن و حس کردن و لمس کردن و درک کردن آنها را نداریم.ما در این عالم متناهی بسیار کوچکیم و عالمی که ما می بینیم شاید یک ذره ای باشد در میان عالم بی انتهای.ولی همین انسان کوچک که بصورت یک سلولی است می تواند کارهای عظیمی انجام دهد.اما متاسفانه گاهی هم عده ای یافت می شوند که مردمان ساده را اغفال نموده و سرکیسه می نمایند.از جمله چند ماه پیش یک خانم دبیری که حدودپنجاه سال سن داشت آمده بود به گالری ما و کتابی را که به زبان ترکی و عربی بود به من نشان داده و از من خواهش کرد که دعائی که مربوط به چشم زدن می باشد را برایش پیدا نمایم و بنویسم.علت را که پرسیدم گفت که 30 سال پیش با همسرش ازدواج کرده و در اصل او اهل سارایو و از یک خانواده سرشناس می باشد و لی شوهرش اهل یکی از روستاهای یک شهر دیگر است و او بخاطر عشق به شوهرش زندگی در شهر را رها کرده و به روستا رفته است .و حالا هم صاحب دو فرزند و نوه می باشد ولی همسرش الکل می خورد و او را کتک می زند!!؟و می خواهد که با این دعا همسرش او را دوست داشته باشد. من به او گفتم که بهتر است که همسرت را ببری نزد دکتر روانپزشک .در حقیقت او باید معالجه شود و نه تو .می گفت یک فردی از او تمام طیاهایش را گرفته تا برایش دعای بنویسد ولی دعای محبت هیچ تاثیری در همسرش و رابطه اش با او نگذاشته است.خیلی ناراحت شدم .واقعا از اینکه گاهی آنسانهای نادرستی یافت می شوند که از باورها و صداقت و گاه درماندگی انسانهای دیگر سوئ استفاده نموده و ضمن ضربه زدن ها ی مالی ضربه ها ئی گاه جبران نا پذیر روحی و روانی هم به مردم می زنند..بسیار ناراحت گشتم.اما من کار ی نمی توانستم بکنم.خلاصه یک ساعتی با ین دوستان بودم .بعد چند خانم و آقای آمریکائی آمدند.وقتی در سالن های مختلف گالری ما می گشتند از عظمت و تنوع و زیبائی گالری ما شگفت زده شده بودند.و به قول خودشان هیچ جا اینگونه گالری ندیده بودند .وقتی می گفتند که فضای خاص سالنها و آرایش گلیم های و قالی و هنر هایب دیگر ایرانی ذهن آنها را و دل انها را به فصای عشق و معنویت برده است.آنها چندین سال هم در افغانستان بوده اند.و با فرهنگ ما تا حدودی آشنا بودند.با یک احساس مشترک دوستی و رضایتمندی معنوی خداحافظی کردند و رفتند .اما گفتند که دو باره باز خواهند گشت.بعد از آنها یک خانم 40 ساله بسیار زیبا و مهربان که مسلمان بود همرا ه با مادر ش و برادرش آمدند.برادرش را می شناختم از دوستان قبل از جنگ من می باشد .جوانی شورید و عارفی که محقق ارزشمندی است.حدود 15سال پیش که در سارایو دانشجو بودم با او اشنا شدم در آن زمان در کل بوسنی تنها یک خطاط بود.و این جوان و دوست من هم ان موقع 18سال سن داشت اما خطاط بسیار خوبی بود.و در باره متون قدیم و در باره مسجد و بناهای اسلامی تحقیق می کرد.او در زمان حافظ و سعدی و مولانا را خوب می شناخت .ما اغلب با چند نفر از دوستان حتی غیر مسلمان در خانه ما جمع می شدیم و اشعار فارسی می خواندیم.او بعد ها رفت به استانبول و ادمه تحصیل داد.و اکنون به جرات می توانم بگویم که یکی از مسلمانان جوان بوسنیائی است که دریائی از عشق و معرفت و علم را با خویش دارد.به مادرش می گویم این پسر شما خیلی عالم و با معرفت است.مادرش می گوید می دانم و به پسرم ایمان دارم.پسرم بود که مرا به سوی شما و به سوی معنویت ایرانی رهنمون ساخت.از اینکه این صحبت ها را از زبان یک پیرزن و یک مادر می شنیدم وجودم از شوق متلاتم می گشت.مادر از عرفان و از مولانا و از حافظ می گفت..!!

و اما خواهر دوستم که 40 ساله و زیبا و مهربان می نمود در ته وجودش یک غم و یک شرم و یک درد بزرگ می دیدم.هرچند با شوخی ها و تبسمهایش سعی می کرد همه انها را بپوشاند. به او گفتم من در عمق وجودت عمی می بینم.آن چیست؟!!نگاهی به من کرد و نگاهی به مادر پیرش ونگاهی به برادر!1برادرش گفت به پرویز می توانی بگوئی من و پرویز با هم همدردیم.یک باره تبسم تلخی کرد و ان تبسم تلخ وجود مرا شعله ور کرد و به آتش کشید.و اینگونه با مکث و باشرم و بریده بریده سخانش را بر زبان جاری ساخت....من در زمان جنگ در شهری بین صربستان و بوسنی زندگی می کردم همان روزهای اول صربها حمله کردند و شوهرم و مادر شوهرم و 12 نفر از فامیل ما سر بریدند.....آه مدتی از نوشتن باز می ایستم ..قلبم به تپش می افتد و بغض گلویم را می فشارد...آآیا باید این درد ها را بنویسم؟!! اصلا برای چه کسی باید بنویسم و برای چه بنویسم.؟؟!!آیا دنیای غرب به ما اجازه میدهد که از انچه در بغل گوشش و با نظرت انها اتفاق افتاده که تازه این یک نمونه بسیار کوچکی از جنایاتی است که صربها مرتکب شده اند را ..باز گو نماییم؟ خواهر دوستم دو باره مکث کرد و بغضش را فرو برد و ادامه داد ..به من در برابر فرزندانم تجاوز نمودند؟!!!آری این مردم متمدن صرب ..و...دلم نمی خواست و دلم نمی خواهد که ناگواریهائی که بر بوسنیائی ها روا داشته شده است را بیان نمایم.و میل ندارم که ذهن دیگران مشغول مسایل و مصائب تلخ نمایم.اما گاهی دست خودم نیست.تنها از آن قادر و خالق یکتا می خواهم گه ظالمان را به شرای اعمالشان برساند. . روزی برسد که بشر بشر باشد و اشرف مخلوقات.و نه ابتر و احمق مخلوقات . با دوستم و خواهرش و مادرش خداحافظی کردم ...با خودم گفتم خدایا مرا یاری ساز تا برای دوستی و معنویت بکوشم.

.....وبعد..جوانی آمد کوله پشتی بر دوش و شلوار کردی آبی بر تن و شالی سفید بر گردن.قدی بلند و روان و صمیمی.گفت که اهل فرانسه است و در ایران و افغانستان و ترکیه و هند و..بوده است.گفت که استاد رقص مدرن است و رقص درس می دهد.از رقص صحبت کردیم از رقص کردی و اذری و رقص خراسان و رقص بندری.و رقص و رقص سماع ..او خوب انواع رقص های ما را می شناخت و اعتقاد داشت که رقص مدرن نشات گرفته از رقص های شرقی است.او محو نقوش و رنگهای بافته و هنرهای ایرانی شده بود.از هنر و رقص و.وارد عرصه انسان و جهان و اینده جهان و فلسفه و جنگ شدیم و بسیار سخن ها گفتیم.و هر دو با این امید که روز انسان به یک دوستی و تفاهم برسند. از همدیگر خداحافظی کردیم.و باز کسی دیگر امد که درد عشقی دیگر و ارزوهای دیگر ....








لینک
۱۳۸٥/۸/٧ - parviz mohammadi

   عشق و غربت   










عشق و غربت
پیر مرد چه راز ها  در دل دارد و چه شور ها و سودا ها در سر دارد.نامش سید ناکی خراسانی است. می فرماید که اصلشان از خراسان و از شهر نیشابور است.و حدود 680 سال پیش اجدادشان  از نیشابور به اناطولی و سپس از آنجا به منطقه بالکان و به کوزوو آمده اند.و نسل اندر نسل اجدادشان شیخ و خادم درگاه مولا علی بوده اند.و در اصل او درخانقاه تربیت بافته است.آنگونه که می فرمودند درس و مشق و علوم دیگر را در همان خانقاه و یا درگاه  در نزد پدر و  مرشدان و دراویش دیگر آموخته است.به چندین زبان مسلط می باشد . به بسیاری از کشورها سفر نموده است و با بسیاری از مرشدان در کشور های مختلف در ارتباط می باشد.به نجف و به کربالا و به مشهد و به قونیه و به بخارا و به شام سفر نموده است.و نیز به مکه مشرف گشته است.می گوید  در دوران جنگ کوزوو دشمنان درگاه او را اتش زدند و بسیاری از کتب مقدس و قران و دستنوشته های با ارزش دیگر در میان آتش سوختند.و پس از جنگ هم چون  اینها علوی و شیعه بوده اند .کسی به آنها یاری نکرده است.اما با همه اینها باز از پا ننشسته و با یاران مخلص درگاه را مرمت نموده و دوباره رونقی به درگاه و خانقاه داده اند. او در شهر جاکووا در کوزو  ساکن و مرشد خانقاه است و خود را شیعه میداند.به خاطر دارم که به هنگام جنگ کوسوو بنده همراه با سه تن از همکاران از رادیو و تلویزیون برای تهیه گزارش به کوزو رفته بودیم.به هر شهر و روستائی که قدم می گذاشتیم  می دیدیم که دشمنان بسیاری از خانه و مغازه ها را سوزانده و یا ویران ساخته اند.اما مردم جدی و با حفظ آرامش دوباره داشتند خانه های خویش را می ساختند و ناله وفغان نمی کردندهمه مساجد و خانقاه ها را سوزانده بودند.مساجدی که نه تنها از نظر دینی برای مردم بسیارمقدس بودند بلکه از نظر هنری و تاریخی هم بسیار با ارزش بودند.خیلی خوب بخاطر دارم که در  شهر جاکووا کل بازار قدیمی را دشمانان به آتش کشیده بودندو به چند مسجد قدیمی که رفتیم دیدیم که انها را به تو بسته و سوزانده اند.اما در همان اوضاع ما با هر کس روبرو می شدیم ما را به گرمی می پذیرفتند و  اصراغر می کردند که میهمان انها باشیم.و در نهایت یک خانواده ما را به اصرار فراوان به خانه خو برد و در آن شرایط نداری و جنگ از ما پذیرائی نمودند و حتی موقع خداحافظی به ما هدیه هم دادند.قبل از جنگ زمانی که بنده در یوگسلاوی سابق درس می خواندم .با برخی از مردم کوزوو آشنا شده بودم و می دانستم که آنها آلبانی زبان هستند و شدیدا در حفظ خانواده متعصبب می باشند و انسانهای کاری می باشند.ومی دانستم که  پدر خانواده همیشه تصمیم گیرنده است.و خوانده بودم که در کوزوو فرهنگ و زبان ایرانی در گذشته جایگاه خاصی داشته است و حتی در باره برخی از شعرای انها مثل نعیم فراشری که به زبان فارسی و ترکی و عربی شعر می سروده است مطلبی خوانده بودم .اما هیچوقت قبل از جنگ به کوزوو نرفته بودم.برای بنده بسیار جالب بود وقتی که دیدم هنوز در کوزو عده ای به لهجه ترکی اذری صحبت می کنند و  نیزکلمات فارسی زیادی در زبان آلبانیائی وجود دارد. ما آنچه که برای من خیلی خیلی عجیب بود این بود که مشاهده کردم که پیر مردان در انجا همان  کلاه نمدی را بر سر می گذارند که در گذشته نه چندان دور اغلب مردان در روستای ما و در روستاهای دیگر بر سر می گذاشتند.و در انجا هم به ان می گفتند چولاه  . در آن زمان  از خودم پرسیدم چرا مردم کوزو که در اروپا زندگی می کنند و هزاران کیلومتر از ایران فاصله دارند  ..کلاه نمدی آن هم کلا نمدی که دقیقا شبیه کلاه نمدی منطقه همدان است  بر سر می گذارند؟آِیا ارتباطی بین مردم همدان و آلبانی و کوزو بوده است ؟کلاه نمدی مردم کوزو مرا به یاد نقوش سنگی تخت جمشید می انداخت .در انجا سپاهیان مادی که در کنار پارسی ها می باشند کلاه شان از نظر شکل مثل کلاه مردان کوزو می باشد. وبا توجه به اینکه مقدونیه هم مرز با کوزو می باشد .این سوال در ذهنم شکل گرفت که ایا احتمال دارد که در زمان اسکندر مقدونی گروهی از مادی ها به این منطقه مهاجرت نموده باشند ؟ایا اینکه  بعد از اسلام مردمی از منطقه همدان به اینجا امده اند؟به هر سوالات بسیاری در موقع در ذهنم شکل گرفتند که هنوز برای خیلی از انها پاسخی نیافته ام.اما زیارت جناب  آقای سید ناکی خراسانی  و سخنان ارزشمند ایشان  دوباره روحم را به تلاتم انداخت.چگونه می شود 680 سال  انسان ریشه خودش را از یاد نبرد.با انکه و نیز با وجود تعصب زیاد  مردم آن منطقه به مذهب سنی     چگونه می شود در مذهب شیعه قرنها اصرار و رزید و در غربت پا بر جا ماند. و  چگونه می توان حتی در دوران کمونیستی هم  خانقاه و یا به قول مرشد خراسانی درگاه علی را حفظ نمود؟او خودش ررا فقیر خطاب می نمود.و تواضع و ادب و نزاکت بالا ی او و عشق او به ایران پس از 680 سال در غربت ماندن مرا به تفکر واداشت.با خودم  گفتم خدایا تو خود حکیم مطلقی.و تو مهر کلی.این پیر مرد را که هنوز هم در سن 79 سالگی به دنبال معرفت الهیست یاری کن.خدایا مرا هم در راه خویش راهی کن.






لینک
۱۳۸٥/۸/٦ - parviz mohammadi

   الویرا دختری تشنه در دریا   









راز عشق الویرا  دختری تشنه در دریا


 
   با او چند سال پیش از طریق دوست عارفم خانم دکتر الما سولویچ  استاد مجسمه سازی و استاد فلسفه هنر دانشکده هنر سارایو آشنا شدم.
دختری درشت هیکل و که هنگام سخن گفتن  گوئی تمامی کلماتی که بر زبانش میراند  در میان آنها هزاران حسرت و  هزاران  آه و هزاران تنهائی و هزاران عشق نهفته دارند.وهمیشه یک تواضع و شرم در حرکاتش نمایان است.سه سال پزشکی خوانده است ولی جنگ بوسنی او را واداشته که پزشکی را  رها ساخته و به عنوان پرستار به مجروحین در جبهه ها  کمک نماید و بعد هم برای همیشه رشته پرستاری را انتخاب نموده و در رشته پرستاری فارغ التحصیل شده و مشغول به کار شده است.او اکنون دانشجوی تاریخ هنر هم هست و به قول خودش برای دل خودش نقاشی می کشد.می گوید دف زدن ها و اشعار مولانا خواندن ها در او یک عشق به تشیع و ائمه ایجاد نموده است. او می گوید زندگی را اکنون زیباتر و  دلنشین تر می بیند.و در طی یک سال تابلوئی را خلق نموده و اسم آنرا حسن و حسین نام نهاده است  ....دو موج  تشنه و شوریده از دریا بر خاسته اند  و چرخ زنان و رقصان و با حسرت به سوی سرچشمه های آسمانی اوج می گیرندو و خورشید را در میان گرفته به بی نهایتها می روند


لینک
۱۳۸٥/۸/٥ - parviz mohammadi

   وقتی که بر گشتم   


وقتی که برگشتم

         باد خنک در میان باغها وزان بود


        پاییز آمده بود و فصل خزان بود

     در کوچه ها  کودک فردا

    شادمان و رها      دوان  بود

    شاعر کوچه ها مست و غزل خوان بود

    پدرم هنوز پر غرور و جوان بود 

     مادرم مهربان بود و خندان بود

                  زلال معرفت از چشمه ها روان بود

   و قتی که برگشتم

     محمد پسر  کد خدا  غیاث  برگشته بود

     محمد از بند افیون   رسته بود 


   محمد به سر چشمه معرفت پیوسته بود

     همسرش قابله  قابل شده بود
     دخترش در ره علم کامل شده بود

    پسرش در ورزش فهرمانی شده بود

                                          مرد نامی شده بود

                آری

     محمد پسر کد خدا غیاث

               مومن و خدا شناس

                در باغ دل  خانواده اش گل مولا می کاشت


          چشمه های حق   بر پا می داشت

        مشعل عشق خدا را بر بامشان می  افراشت

                کوچه ها عطر خدائی را داشت


              وقتی که برگشتم

            دختر اسمانیل حاج مهدی

                    نجیب با شرف و جدی

             استاد کاری شده بود

                               عالم عالی شده بود


                    عباس پسر جانعلی

                     همچو  یک یل ناموری

          پاکدل و با صفا

      از همه بهت رها

                    کبوتر های حق را پرواز می  داد

                 پسرش را به سوی خدا می خواند

دلی سید ممد

                 شاد و سرمست

            در کوچه ها کتاب خوبی می فروخت

          مهربان و بی گناه و بی دروغ


    داود فری پسر مشهدی حمدالله 

        پرشور و پر سودا

             آبروی پدرش را نگه می داشت

                                   خانه  امید و فردا  برای فرزندش می ساخت

                         همسرش نقش عشق را بر قالی می بافت

              پسرش در قمار عشق

                      دل به خداوند می باخت

                   وقتی که بر گشتم

        پسران دلال رضا

     سالم و پاک و با صفا

                        خانه شان خانقه یا مولا 

               سر در دروازه شان     یا هو  و   یا الله

                             بر سر سفره حق شاه و گدا

                   همه عاقل همه کاری

               از همه آلودگیها  عاری


                 با سپاه افیون در نبرد

                  یا علی گویان همه مردان مرد 

                         با دد  افیون پستی در نبرد

                            رخت بر بسته بود از قروه  آن ابلیس درد

                      دیگر افیون اهرمن جوانی را  نمی شکست

                        دیگر بر خاکستر خانواده ها

                   گندیده دلان نمی زدند دست 

                                 همه خوبان همه نیکان

                      همه یک دل همه یک دست

                    همه  از ناب خدائی سر مست

                                         قروه  بر اوج الهی    پیوست


                   قروه تا  اوج رهائی می رفت


                               وقتی که بر گشتم

           پسر کوسا ابیل

                      از همه گرسنه گی ها او سیر

                    نبود در بند نامردمیها او اسیر

                       پوستین وارونه بر تن کرده بود

                  کلا ه پشمین بر سر کرده بود


                            بسته بود او بر کمر زنگوله ای

                                     در  پی اش  بودند دوان  بچه ها و هم سگ و سگ توله ای

          رقص کنان می رفت او در کوچه ها

               در دلش بود او هزاران قصه و ره تو شه ها


                     چوب دستی بر دست

                       شاد و خندان  و شنگول و مست

                            می پرید همچون فنری

                     چوب می زد بر هر دری

                         تا که درد وبلا از خانه ها دور شوند

                             دلها پر نور شوند

                             در و تخته با هم دگر جور شوند

                    وقتی که بر گشتم

        قروه شهر شده بود

               در معرفت بحر شده بود

               آوازه دهر شده بود

                       جوانان  همه وارسته و پاک

                     همه با ایمان وشاد
                   
                              همه در دل آباد

                            دختران و پسران  همه اهل علم و ایمان

                         همه در عشق و عاشقی محکم پیمان

                                         زندگی را از نگاه تازاه ای  می دیدند

                                            از باغ الهی گل مولا می چیدند

       وقتی که بر گشتم

                 احمد  پسر قهرمان

               قهرمانی شده بود

                جوان  پاکی شده بود

               در زمین پدرش چارداق عبادت می ساخت

               در قمار عشق
                                         دل به مولا می باخت

               بر اسب پدربزرگش کلب اسد

        او می تاخت


                      وقتی که بر گشتم

                         پدر با شرفم

                    سازم را داد به من

                    گفت پسرم آهنگ  یا مولا بزن


                 تا که برقصند جان وتن


             تا همه   در راه حق راهی شویم

       در کویر تشنگی جاری شویم
                          

                                    در کتاب زندگی باغی شویم

                 

                     در فراسوی زمان باقی  شویم

                 سازم را گرفتم من بدست

                 همچو مرغی در قفس

                                    با من او از بند تنهائی برست

                             ساز من   بغض نهانم را شکست

              خواهرم  با ساز من شد هم نوا

           نغمه اش   اوج گرفت تا آسمان

                                            تا خدا

          وقتی بر گشتم

                     قروه  قاموس قشنگ  زیستن شده بود

                  قروه  فانوس  فر وزان  دل وجان شده بود

                            قروه  غزل خوان شده بود

                          وقتی برگشتم

          از سقوط اوج گرفته بودند یاران

          زمستان گشته بود  پیک بهاران

                   وقتی که برگشتم

             و قتی که برگشتم........



                 

                        

            
















لینک
۱۳۸٥/۸/٢ - parviz mohammadi