بر خیز و خدا را صدا کن....سال ۱۳۶۴   

کیم یا توبدور  کیم اویاق؟!!

             کند سس سیز  ، کند بخت سیز

         کیمسه دن یوخدور جواب.

دوردو چیخدی او داما

باخدو هر یئر قارالو

چوخ اورکلر یارالو

ار و آرواد آرالو

یوخدو کندین هئچ حالو

             غم گویدن یاقورو

          کوپک  مات مات باخورو

      گوزدن یاشلار آخورو.

           کیم یاتوبدو   کیم اویاق.؟!

      اورگینده یوخدو تاب

     کیمسه دن یوخدو جواب.

             گنه او سسلندی

          کندینی چاقوردو

          اورکدن باقوردو

      هئیف اولسون ،یوخولار آقوردو

دودمان داغولدو

سوزلر داد و بی داد اولدو

... گنه باخدو هر یانا

گنه اوت دوشدو جانا

ددی آلله سندن من مددلر ایسترم

من یولوندان چیخمه رم

باتلاقلار دا ایتمرم.

..اورگینده بیر اوجا سس گلدی.

   ددی ای بنده ی خدا

  من چاقور سن اوجا

قالماز کندین یوخودا

نا امید اولما   ،گنه سن  کندی چاقور

علی نین علمین قور

انسانلوق مشعلینی اوجالار دا یاندور

قورخما کندین اویانار

علینین عشقی اورکلرده یانار

گنه کندین باشو اوجالار

گنه کند ین شاد اولار

           نا امید اولما

اورکدن چاقور خدا

اورگدن چاقور خدا

 

لینک
۱۳۸٥/٧/٢۳ - parviz mohammadi

   اهل قروه درجزينم   

 

اهل قروه درجزینم

دل به خدا سپرده ام

                     عشق است مسلکم و دینم

هزاران بار اگر بشکنند مرا

و گرم بسوزانند بال پروازم را

                          باز .عاشق و دلنواز

               از حق می ستانم بال پرواز

          با هزاران امید و با هزاران راز و نیاز

                           اوج می گیر م در فراز

آری...

اهل قروه درجزینم

         رهی جز ره عشق نمی گزینم

دل به اهرمن نمی سپارم

چون مولایم بود همیشه یارم

            از هر چه غیر حق   ،بیزارم

شاعرم و با شعرم

               گل عشق در دلها می کارم

اهل قروه درجزینم

هزاران ابلیس   بوده است  در کمینم

             اما..

من سر سپرده به مولا بودم

از اندیشه حق  هر گز  آرام نیاسودم 

 نفسم را من

           به نفس ناحق نیالودم

از عشق سوختم و دل از تاریکیها پالودم

اهل قروه درجزینم

دل به اوج ها سپرده ام  

    لیک..

ریشه دارم در زمینم

عشق مو لا سر فرازم کرده است

در ره عشق یکه تازم کرده است

اهرمن ها  راشکسته نام او

شور و مستی داده بر من جام او

در رهش فرزانه می مانم

                من کنون مستانه می خوانم

اهل قروه درجزینم

عاشقم ..من همین

لینک
۱۳۸٥/٧/٢٢ - parviz mohammadi

   من تو را می شناسم....به شاعری از ديار عشق   

 

تو را می شناسم

     دورم از تو اما ،دلم میخواهدکه همیشه با تو باشم

                   و به تو دل می بازم

                این آهنگ عشق تو ست که،

                      از تو وبرای تو می نوازم

                             با یاد تو من ای سرفراز،.. چه سرفرازم

           

            سخنت گوهری سفته است

ودر طنین گفتارت هزاران نغمه آسمانی نهفته است

                       

که هر کدام می توانددلی را از قفس تنهایی ها برهاند

درد دل خاموش مرا     را شعله ور سازد و،

         به اوج ها برساند.

من تو را می شناسم.،

         هر بار که  نگاهت می کنم از دورها

                              می بینمت که سبک بال می رقصی

             در میان روشنائیها و نور ها

              آه چگونه با رقص  خویش

مرا  می بری از میان اندوه ها

                               رهایم می سازی ازخستگی ها و ستو ه ها

با تو دور می گردم از این همه،

                       یاسها و افسوسها

تو را می شناسم

به تو من می نازم

به تو دل می بازم

نغمه های دلم را با سازم

                      برای تو می نوازم

با عشق تو من باغ فرداهارا می سازم

من تو را می شناسم..

توئی گوهر آسمانی

    توئی یاقوت والماسم

          با تومن نغمه زندگی را می سازم

من تو را می شناسم

من تو را می شناسم

 

لینک
۱۳۸٥/٧/۱٧ - parviz mohammadi

   ژدر يک شاعره جوان مرا صدا کرد   

 

غصه و قصه های یک دختر خانم شاعره از قروه درجزین

نمی دانم چرا هنوز پس ازگذشت ده سال از آشنائی بادستوشته های دختر خانمی از قروه درجزین، گاهی دیدن یک نمایشنامه ای و خواند شعری از فروغ فرخزاد  و خواندن  نمایشنامه ای  از کسی ، به زندگی و به دیروز و فرداهایم  دلخوش می گردم.ویک باره یک حس آسمانی تمامی وجودم را فرا می گیرد.مثل همون حسی که اخیرا با یافتن دوستان عالم و دانشمندی در قروه روحم همچو کبوتری شده است در بارگاه حضرت عشق  ، که خدا ،خدا می گوید.و امیدم به فردا ها ی پاک و الهی افزون گشته است وجهان را و فردای جهان را و فردای روستایم قروه را روشن و زلال می بینم.با خودم می گویم من تنها نیستم..همان جمله ای که دوست خوبم اقای محمد طاهری گفت. که  روحش را پر شور می بینم و دلش را  اوج خواه می بینم  که کبوتران اندیشه اش  در اسمان معرفت پر می زنند.خدایرا شکر ما تنها نیستیم.خدایرا شکر که ما هستیم.همچو امیر کاظمی سرافراز مرد عالمی که در اینده امیر علم ومعرفت در منطقه خواهد بود.که راهش راه موسای کاظم و راهش راه مستقیم بادا .خدایرا شکر که بسیارند از دیار ما که دلشان خدا خدا می گوید و  در پی ساختن منطقه ای هستند که در ان نور خدا دلها را روشنی بخشد و از الودگیها پاک گردد...آری حدود ده سال پیش زمانی که در رادیو و تلویزیون ایران در تهران کار می کردم.از طریق دوست قهرمان صفت و والامقامم جناب اقای شعبانی  که خود عالمی  است و عالمی ..با نوشته های دختر خانمی از قروه اشنا شدم.و پدر بزرگوار این دختر خانم با هزاران امید و ارزو دست نوشته های دخترش را به بنده دادند تا شاید بتوانم راهی برای ابراز اندیشه ها  و خلاقیتهای دخترش در تلویزیون بیابم.متاسفانه من در ارایه و مطرح نمودن اثار خوب این دختر خانم توانا و نویسنده خوب قروه نتوانستم کاری انجام دهم.مدت طولانی نوشته های دل انگیز او نزد من بود.اغلب انها را می خواندم و نیز برای برخی از دوستان و همکاران گروه کودک و نوجوان در تلویزیون هم می خواندم.اما در ان زمان بنده نتوانستم برایش کاری انجام دهم.خیلی شرمگین بودم که کاری از دستم نمی اید.دران زمان از خداوند خواستم مرا یاری دهد که در اینده بتوانم به گونه ای در مسیر معرفی استعداد های کودکان و نوجوانان گام بردارم.آما پس از چند سال من دو باره راهی دیار ی گشتم  که بخش مهمی از عمرم را در آن سپری نموده بودم. راهی بوسنی شدم.اما هر گز از اندیشه زادگاهم و عزیزانم غافل نگشتم.هر وقت به تاتر می روم و یا در اینترنت نگاهم به تاتر شهر می افتد .او را می بینم  که دارد در حین نمایش یکی از نمایش نامه هایش برای تماشاگران سخن می گوید.و پدرش را که آقای اسمائیل فرزند حاج مهدی سایانی  می باشند،می بینم که همراه همسرش با افتخار برای فرزندشان دست می زنند.آه خدایا !!چه استعداد ها که می توانستند بخشی از جهان را و یا ختی در بعد بسیار کوچکتر بخشی از روستای خود را به سوی خوبیها ببرند و فرزندان خویش و نسل های اینده را به سوی حق تعالی رهنمون سازند،..بخاطر نبود پشتیبانی مادی در دلها مانده اند و هنوز هم میل شعله ور شدن را دارند و هنوز هم میل ابراز وجود و میل ساختن و پرداختن را دارند.و یا این استعداد ها سرکوب شده به صورت های خدای ناکرده پرخاشگری و ..ظهور نموده و سر باز می کنند.دیروز دختر ۸ساله ام دلارا با نقاشیهایش گالری هنری ایجاد نموده بود.و در خانه به طور جدی من وهمسرم و برادرش را برای بازدید از آثارهنریش دعوت می کرد.چه گالری قشنگی ایجاد نموده بود.چه تابلوهای کوچولو و نازی  با رنگهای شاد و دلبازی کشیده بود.خیلی از آثارش را به قیمت مناسب به من فروخته و البته دوباره از من پس می گرفت.در یکی از آثارش دختری را کشیده بود که از آسمان برایش نشانه های عشق می بارید و دو فرشته از آسمان آمده بودند و برای دخترک از اسمان هدیه آورده بودند.من خدایرا شکر کردم .و برای دخترم دعا کردم که هنرش در مسیر خوبیها باشد و در مسیر دوستی ها.همچون اغلب شبها تا پاسی از شب بیدار بودم.مدتی امدم به بالکن خانه و به اسمان نگاه کردم ماه کامل بود و باد خنکی میوزید و روبرویم انبوه درختان شاخه هایشان با با د می رقصیدند  و شاخه های بلند و پر از سیب سرخ گوئی سیبهایشان را تا بالکن اورده و به من هدیه می دادند.بعد از سحری خوابم برد. در خواب دیدم که در خیابان دریای نور در غرب تهران هستم .همون خیابانی که دخترک شاعر قروه یکی از نمایشنامه هایش در آن محله اتفاق می افتاد.انجا برایم نا آشنا می نمود.و محله ای بود پر از تپه های پست و بلند .پراز جویهای آب.هنوز خیلی از خانه نیمه ساز بودند. و دیدم که پدرم دارد رانندگی می کند.از خودم ناراحت شدم .گفتم که من چرا باز هنوز باید اجازه بدهم پدرم بخاطر من با این سن و سال کار کند.اما پدرم راضی به نظر می رسید.و من هم مثل همیشه توی ماشین شروع کردم به آواز خواندن.یک باره دیدم که آقای اسمائیل پدر آن دختر شاعر در کنار پدرم نشسته .آخه آقا اسمائیل راننده بود و بسیار نجیب.به من یک ورقی داد وگفت .پرویز بیا به تاتر شهر دخترم نمایش دارد

لینک
۱۳۸٥/٧/۱٧ - parviz mohammadi

   تاريخ هنر و باستانشناسی قروه درجزين.....الويرا دختری از بوسنی و دو امام   

راهيان از هر گوشه ای از جهان بدينجا می آيند.کوله باری بردوش با آرزوها و اميد های بسيار دردل نهان.آيا گم شده شان در اينجاست؟بوسنی که در هر گوشه اش عالمی و عارفی خفته است.بوسنی سرزمين کوچک با دل دريائيش.بوسنی سر زمينی که در ميان جنگلها و رودخانه های انبوه لبخند ميزند.بوسنی سرزمينی که هرگز تسليم درد ها و ياس هانشد.و هنوز از پنجره ها صدای آواز دسته جمعی خانواده ها در کوچه ها می پيچد.گروهی می گويند که در حدود ۶۰۰سال قبل عده ای از عرفای ايرانی به اين سرزمين آمدند و معرفت وعشق الهی را در اينجا گستراندند.برای همين ما می بينيم که از حدود ۴۰۰سال قبل در سارايو خانقاهی بوده که در آن مثنوی خوانده می شده و هنوز هم در خانقاه های اينجا مثنوی خوانده می شود.مثلا حدود ۴۰۰سال پيش احمد سودی که از يکی ازروستاهای بوسنی  بر خاسته است ،شرحی برديوان حافظ و همچنين شرحی بر گلستان و بوستان سعدی وبر مثنوی مولانا جلال الدين رومی نوشته است. و بسياری از شعرا و عرفا ی بوسنی و هرزه گوين  به زبان فرسی اشعاری سروده اند.حتی بعضی از آنها مانند فوزی موستاری ديوانی به فارسی بنام بلبلستان دارد.و در اين چند سال اخير هم عده ای از جوانان به ترجمه مثنوی و کتب عرفانی ديگر پرداخته اند.و بنده هم با دوست  جوان وشريف و عارفم احمد آناندا که براستی زندگيش و آدابش همه يکرنگی و يکدلی است،.بخشی از ديوان شمس تبريزی را و ديوان حافظ را ترجمه و منتشر نموده ايم.و اين کتب مورد توجه واقبال مردم بوسنی قرار گرفته است.بازار سارايو دنيای خاصی است.گويی بازار با بناهای قدیمی و جالبش که بخشی از به سوی جنگل وحشی و بخشی ديگر به کناره رودخانه ختم می گردد،هزاران قصه و ترانه و هزاران خاطره و هزاران تحفه و هديه برای تو ارزانی می دارد.ما اغلب با دوستان  و با مسافرينی از سرزمينها دور ونزديک جمع می شويم .و گاه هر کسی سازی می نوازد.و دف و نی من با ساز های غربی و با اواز های غربی هم دل می گردند و گاهی شبها ما بازار سارايو را به رقص در می آوريم.حدود چهار سال پيش خانم استاد آلما سولويچ که يکی از هنر مندان و مجسمه سازان شناخته شده در غرب می باشد و از دوستان قديمی بنده می باشد،..يک دختر خانی را به جمع ما معرفی کرد.نامش الويرا بود هيکلی درشت داشت.شغلش پرستاری بود و در آکادمی هنر های زيبا هم در رشته تاريخ هنر درس می خواند.مثل اغلب شبها هر کسی ترانه و يا نغمه مرود علاقه اش را می خواند.و آنشب دوستان خواهش کردند که از غزليات شمس تبريزی بخوانم.من با دف خواندم.ما تا دير وقت خوانديم.الويرا آن دختر درشت هيکل عليرغم ظاهرش بسيار حساس بود و دختری عميق .و بسيار با ادب ومتواضع.به هر حال هر آزگاهی ما جمع می شديم و سخنها و سازها و درد دلها..و گاهی مسافری از جهانی ديگر به ما می پيوست.اما مدت يک سال و اندی بود که الويرا کمتر در جمع ما حاضر می شد.و گاهی او را می ديدم و سلامی می داد و می گذشت.تا اينکه از يک ماه پيش بيشتر او را می ديدم.بهش به شوخی می گفتم نکنه که خيريه؟!!!نکنه که عشق و عاشقی در کاره؟!!اون می گفت نه بابا .اما من می گفتم در چهره ات يک حالت عاشقانه و قشنگی  يافته ای.و او می خنديد و می گذشت.اما احساس می کردم که چيزی می خواهد بگويد اما خجالت می کشد.تا اينکه پريروز آمد و به من با کمی خجالت و تواضع گفت ببخش پرويز ،!کی وقت داري؟می خواستم يک چيزی بهت نشون بدم.گفتم هميشه.برای تو هميشه.گفت پس فردا بعد از ظهر ساعت ۶ ميام گالری.تشکر کرد و رفت.برای من عجيب بود.الويرا چه می خواهد به من بگويد؟و يا نشان بدهد.؟تا فردا من قرار نداشتم .در حالت الويرا يک شوقی و يک چيز خاصی می ديدم.بالاخره او آمد.با يک تابلو بزرگ که در پارچه پيچده بود.چشمان الويرا برق می زد و دستانش می لرزيد وکمی رنگش پريده بود.نمی توانست گره پاره ای که تابلو نقاشی اش را در آن پيچيده بود باز کند.کمکش کردم و آنرا باز کرديم.برای يک لحظه احساس کردم که از نشان دادن تابلو نقاشی اش منصرف شده و دوباره  می خواهد آنرا ببندد.و با ترديد به من نگاه و به تابلو سته نگاه می کند.من گفتم الويرا چيه ؟!!او گوئی شرم می کند و يا گويی از معلمش می ترسد ،با لکنت زبان گفت آخه آخه..خودم دستمال را باز کردم ..او بی اختيار دستهای مرا گرفت تا تابلو را باز نکنم...به تابلو نگاه کردم غرق شدم.دريا بود آبی غليظ و دو موج از عمق دريا برخاسته بودند.و به صورت دوماهی در آمده بودندکه گوئی از دريا رسته و به آسمان اوج گرفته اند.و آفتاب را در ميان دو سر خويش گرفته بودند.و آفتاب را امواج بسيار در آغوش گرفته بودند.و گويی تو را به بی نهايت های عشق و رهايی و به اعماق دلها فرا می خواندند.دو باره به الويرا نگاه کردم و او نيز در نگاه من مضطربانه به دنبال چيزی می گشت.و من دوباره به تابلو خيره شدم.ديدم که آن دو ماهی در نگاهی ديگر دو مرد جوان هستند که دستانشان را به گونه ای يکی به آسمان و يکی به زمين حالت داده اند و در حال رقص و چرخش به دور خويش و رقص و چرخش با امواج دريا به دور افتاب می باشند.پرسيدم الويرا من چه می بينم ؟!!با محی ترديد و به گونه ای که می خواست از من تاييد بگيرد ،.گفت خوب حسن و حسين را.. 

لینک
۱۳۸٥/٧/۱۳ - parviz mohammadi

   باستانشناسی و تاريخ هنر قروه در جزين ...بال پروازمان خواهی داد   

بال پروازمان خواهی داد

فردا  درآنجا

  ترانه های عشق شکوفه خواهند داد

       و تو پيراسته از همه دلواپسی ها

            پاک از همه دو رنگيها

              زلال  زلال

                 نگاهت همه معنی زندگی تازه خواهدشد

عطر دوستی از کلامت خواهد پيچيد

                        در فضای خانه دلها

و دستانت همه کرامت حق خواهد بود

                فردا تو تولدی  دو باره خواهی يافت

و با نگاهت شعر زندگی را

             در باغ کوچک دلها خواهی کاشت

تو ذرات وجود ما را

با ترانه های عشق

                            به رقص وا خواهی داشت

و زمين و زمان خواهند رقصيد

و کدورت ها زدوده خواهد گشت

                و ابليس تيره گيها از ميانه رخت بر خواهد بست

فردا  تو در آنجا

               از زلال ايمانت جان ما را خواهی شست

                 چشمه حق را در جانها جاری خواهی ساخت

 و شوری به پا خواهی کرد

            ما فردا به ميعاد گاه خواهيم آمد

            تو به بال فردا را هديه خواهی داد

        و ما ،ما را درک خواهيم کرد و تو را

              و ما در باغ گذشته ها

                          ترانه های فردا را خواهيم آموخت

 

 

لینک
۱۳۸٥/٧/۸ - parviz mohammadi

   باستانشناسی و تاريخ هنر قروه درجزين....من قروالويام ..سال ۱۳۵۸   

من قروالويام

بولاغلار باشوندا من سوو ايچميشم

انسانلوق يولونو سوويب سئچميشم

عاشيقلار آدونا من آند ايچميشم

عشقيمين يولوندا يانوب گئچميشم

                               مهربان انسانام من قروالويام

                                    با دين و ايمانام من قروالويام

 

نامردليک يولونو باشدان آتموشام

حقيقت يولونو  جاندان آلموشام

علی نين يولوندا صادق قالموشام

سعادت کليدين اوندا تاپموشام

                            آلله ها بنده يم من قروالويام

                             حقه آکنده يم من قروالويام

 

عاشقلار ساز لارون ديين چالسولا

گوی  لرده  اولدوزلارديين يانسولا

اوشاغلار دينلرين  بيليب قانوسو لا

حقيقت قاپوسون اولار آچسولا

                              معرفت اوغلويام من قروالويام

                             عشقيندن دولويام من قروالويام

 

چاقورون  جوانلار کنده گلسيله

معرفت باغلارون بوردا اکسيله

سعادت ميوه سين هر گون درسيله

محبت گوللرين جاندا سرسيله

                         علی يه ياورم من قروالويام

                          مرد دل آورم من قروالويام

 

 

 

لینک
۱۳۸٥/٧/٥ - parviz mohammadi

   باستانشناسی و تاريخ هنر قروه درجزين   

به دنبال معلم همدانيم  از قروه درجزين تا سارايو   ..بيانی ديگر

دبستان بدر قروه درجزين.نام مدرسمان بود. اين مدرسه در محله گلباغو  در بخشی از قلعه قديمی حسام الملک قراگوزلو قرار داشت. مدرسه ما حياط نسبتا  بزرگی داشت و چند ميله برای ورزش در آن کاشته شده بود .محوطه مدرسه شنی بودو در بحشی از آن زمين واليبال ايجاد شده بود و بزرگتر ها و معلم ها در آنجا واليبال بازی می کردند.زنگ مدرسه يک رينگ شکسته  ماشين بود که بر ديوار آويزان بود. و مستخدم  مدرسه آقای عنايت قدسی با چکش بر ان می کوبيد.هر روز صبح همه بچه ها به صف می ایستادند و ناظم و يا مدير مدرسه که در آن زمان يعنی در سالهای ۱۳۴۵ مدتی آقای کوثری بود که با لباس نظامی به مدرسه می آمد و سبيل بلندی داشت.او تکيه کلامش اين بود..همينجا فلکت می کنم. هميشه شلاقی بردست داشت.به صف که می ايستاديم،ناظم تک تک دستهامان را و يقه کتمان را نگاه می کرد.بايد پارچه و يا نوار سفيدی بر يقه کتمان  می بود.اغلب دستهای ما ترک خورده و کثيف بودند و يقه ها هم چرک.و بلاخره  اکثر  بچه ها شلاقی می خوردند. چون در آن زمان پی از مدرسه اغلب با گل و يا چوب و با سنگ بازی می کرديم.و همچنين اغلب ماها گوسفند و يا گاو داشتيم و بايد هر روز به گاوها و گوسفند ها کاه و يا يونجه می داديم .و گاهی هم بايد کاه را می شستيم و با سبوس مخلوط نموده به گاو ها می داديم.واز طرفی هوا سرد و خشک می شد و دستهايمان ترک می خورد.وگاه بايد دستهايمان را وازليک و يا دمه می ماليديم.و گاهی اينقدر چرک می شد که با سنگ پا هم نمی توانستيم دستهايمان را تميز کنيم.برخی از معلمان باادب و نيک رفتار بودند.از جمله معلمانی که اهل قروه درجزين بودند.مثل مرحوم حاج علی اصغر غفرانی و يا اقای حاج عابدين و مرحوم اقای مداحی  و...و برخی از معلمين هم ناراحت و خشن بودند.شايد درآن زمان به غير از اين هم نمی شد.يعنی ما بچه ها به گونه ای نيمه وحشی بوديم.اغلب موارد برخی از بچه ها را در وسط حياط به چوب و فلک می بستند.و يا می گفتند با چای برهنه در روی برفها بدود و بعد با چوب بر پاها می زدند. خيلی از بچه از مدرسه در می رفتند و مدرسه را دوست نداشتند.گروهی از بچه های بزرگ در مدرسه حکومت می کردند و حتی معلمها هم از آنها حساب می بردند.برخی از بچه های قوی هيکل هم مبصر می شدند و بعضی از آنها از بچه ها پول دريافت می کردند.هر چند وقت يک بار ناظم و يا معلم بچه ها را وادار می کرد که جيب هايمان را خالی کنيم.در جيب هر کدام از ما تيله سنگی و يا قاب استخوانی که برای قاب بازی استفاده می شد و يا انبوه  و انواع دکمه.که از دکمه برای قمار بازی استفاده می شد.و نيز تير کمان و چاقو و... يافت می شد.بازی بچه ها در زنگ تفريح ،پرتاب توپ تنيس که ما به ان خاف توپ می گفتيم بود.و يا نوعی بازی بنام ، آقا بير کوو،وقتی که تعطيلی عيد می شد برخی از بچه ها همه ميز و صندليها را می شکستند.و در  پايان سال تحصيلی که همه چيز را زير و رو می کردند.

وقتی معلم نمی آمد.بعضی مواقع بچه ها قصه می گفتند و يا بر روی ميز دوهل می نواختند و می خواندند.تا اينکه در سال ۱۳۵۱ معلمی به قروه آمد که نامش حسن رابطی بود.می گفتند آدم عجيبی است .می گفتند علی الهی است.چون سبيل بلندی داشت.و در هر فرصتی نماز می خواند.اولين باه که به کلاس ما آمد ،به ما گفت دوستان و برادران.!!!ما همه خنديديم و او را مسخره کرديم.وقتی سر ش را به طرف تابلو بر می گرداند صداهای مختلف در می اورديم.و يا کاغذ مچاله به طرفش پرت می کرديم.او چيزی نمی گفت وما تعجب می کرديم.در همان اولين ساعت گفت دوستان و برادران يک لحظه چشماهايتان را ببنديد.ما همه زديم زير خنده.و هيچ کس اين کار را نکرد.و باز تکرا ر کرد بچه ها چشمهايتان را ببنديد .تا به سوی خدا برويم.همه پچ پچ کرديم براستی اين معلم ديوانه است.!!مبصر کلاس را که برای خودش  پادشاهی بود و سنگين وزن می نمود.صدا کرد و گفت تو مبصرشان هستي؟او جواب داد بله.گفت چشمهايت را ببند .مبصر با صدای کلفت و نتراشيده گفت آقا ما نمی تونيم.در گوش مبصر يک چيزی گفت مبصر رنگش پريد و يک باره چشمهايش را بست.و گفت اسمت چيه؟اين بار مبصر با صدای ملايم جواب داد آقا يوسف.گفت اقا يوسف می دانی که نام تو نام يک پيامبر است؟يوسف جواب داد بله اقا.گفت داداش يوسف می خواهی به حضرت يوسف فکر کنی .؟ يوسف سرش را به علامت مثبت تکان داد.معلم پرسيد چه می بينی ؟يوسف گفت اقا هيچی.گفت فکر کن.يوسف گفت اقا ما فکر کردن که بلد نيستيم.معلم گفت عيب نداره. تو دلت و تو سرت چه چيزی می بيني؟اون مکث کرد و..معلم گفت خجالت نکش بگو ..گفت اقا کبوتر هامو..بچه ها همه خنديدند.گفت خيلی خوبه چند تا کبوتر داری ؟يوسف خجالت کشيد و چيزی نگفت.چون کفتر بازی و کفتر باز بودن را معلمهای قبلی يک ايراد و گناه بزرگ می شمردند.و بچه ها را سگ باز و کفتر بازهای دهاتی خطاب می کردند.و با اينکه اکثريت بچه ها کفتر داشنتد ولی از معلمها قايم می کردند.معلم گفت برادر يوسف من هم کفتر دارم.بچه ها زدند زير خنده و کمی هم تعجب کردند و به همديگر و به معلم نگاه کردند.يوسف گفت اقا شما چند تا داري؟معلم گفت ۲۷ تا.يوسف گفت اقا من ۶۵تا.معلم گفت خيلی خوبه.خوب يوسف ديگه چی می بينی .؟ اقا نون و پنير ...و ما بچه ها هم شروع کرديم و چشمهايمان رابستيم.و معلم از هر کدام از تک تک پرسيد ..که چه می بينيم.يک گوسفندهايشان را می ديد.يکی پلو خورشت می ديد.يکی الاغشان را می ديد و....اون موقع ها در قروه درجزين برق سرتاسری نبود.دوتا موتو برق در قبرستان قديمی کار گذاشته شده بود که هر غروب روشن می شد و تا نيمه شب خاموش می شد و اغلب دچار ايراد می شد.تازه برخی از خانواده ها تلويزيون خريده بودند و گاهی تمامی همسايه و اقوام در خانه کسی که تلويزيون داشت جمع می شدند .و همه تعجب می کردند که ادمها چه جوری دارند ديده می شوند.معلم ما اقا حسن رابطی در خانه پدر بزرگم اتاق گرفته بود.و يکی از اتاقها را کارگاه کرده بود.او به ما برق کاری را ياد داد.و به ما ياد داد که در کوچه و بازار هر جا پيچی و سيمی و تکه اهنی پيدا کرديم جمع کنيم و در خانه يک کارگاه درست کنيم.و او گفت هر وقت ناراحت شديد نماز بخوانيد.او به ما گفت برای اينه بتوانيد فکرتان را از علف های هرز پاک کنيد شبها در جای خلوتی برويد و دو رکعت نماز بخوانيد و بعد بنشينيد و نفس عميق بکشيد و روحتان را از خوبيها پر کنيد.او در کارگاهش خيلی چيز درست می کرد و ما را با دنيای برق و راديو و موتور اشناساخت.و من از ان زمان انبر دست و پيچ گوشتی بر دست گرفتم و انديشيدن و خلق کردن را از او ياد گرفتم و بسياری از دوستان وهمکلاسيهای من در مسير صنعت و برق و ..پيش رفتند.او يک روز همه ما را به کوه چانوگرين برد.حدود دوازده کيلومتر از قروه فاصله داشت.ما پياده از ميان بيشه ها و بيابان به سوی کوه راه افتاديم.پس از طی   مسافتی کوتاه و دور شدن از روستا. به ما گفت بچه ها هر کس به هر کی می خواد فحش بده با صدای ببلند می تونه فحش بده.ما تعجب کرديم و قاه قاه خنديديم.و لی کسی فحش نداد.او دوباره گفت من جدی می گويم نترسيد.بچه ها برخيشان به معلم فحش دادند.و برخی به خودشان و برخی به دوستشان و...و بعد گفت حالا کمی بدويم و هر کس جلو زد جايزه داره.همه دويديم.و انگاه ادامه داد بچه ها حالا سنگ برداريد و هر جا دلتان می خواهد بياندازيد فقط به سر و کله هم نزنيد.و پس از ان به ما گفت بچه ها هر صدايی که می خواهيد در بياوريد در بياوريد.يکی صدای الاغ و ديگری صدای گاو و.. در اورديم.و گفت حالا با صدای بلند بخنديد . ما با صدای بلند خنديديم.وپرسيد که چه کسی خيلی بد اواز می خونه .يکی از بچه ها خواند و بقيه بچه ها با او خواندند و دست می زديم و در ميان راه رقص محلي می رقصيديم.تا اينکه به يک باغ سنجد رسيديم.بچه ها خواستند که سنجد چيده و بخورند.اما معلم گفت بنشينيد و همه نشستيم .او گفت حالا نفس بکشيد  وما همه نفس کشيديم و گفت چشمهايتان را ببنديد . و ما چنان کرديم و او گفت در دلتان خدا را صدا کنيد .خدا ا صدا کرديم.گفت حسين را صدا کنيد حسين را صدا کرديم.و گفت بر خيزيد.بر خاستيم.و هيچ کس ديگر سنجد نخواست.تا به کوه چانوگرين رسيديم.گفت رسول خدا را ياد کنيد و با صدای بلند بگويی يا الله مرا بنده نيکوی خود بساز..وقتی از کوه برگشتيم. در روستای چانوگرين نان روستای گرفت و به ما داد.و وقتی ما به قروه درجزين برگشتيم بسياری از ما شوقی خاص داشتيم و خسته نبوديم.من و چند تا از دوستان اغلب اوقاتمان را با برق و ابزار برقی و نوشتن و انديشيدن می گذرانديم.معلم ما حسن رابطی اولين کسی بود که تاتر را به روستای ما اورد و حتی از يکی از روستايی ها که بيشتر گدايی می کرد در نقشرباب استفاده نمود .واقعا نقشش را بسيار خوب اجرا نمود.همه بزرگان ده و بازاريان و فرهنگيان در مراسم اجرای تاتر حضور داشتند.اقای حسن رابطی در نقاشی هم بی نظير بود.و من از او در نقاشی بسيار اموختم .و در سال ۱۳۵۲ نقاشی روزنامه ديواری مدرسه  من  می کشيدم. که خانم اموزگار بزرگوارم مريم بيطرف سرپرستی ان را به عهده داشت،.پدر بزرگم سالها تصوير اقای حسن رابطی را که خودش ار چهره خودش کشسيده بود بر بالای سرش داشت.با پدر بزرگم که حسن بابی لقب داشت اغلب مثنوی می خواندند و بحث ها می کردند.مادر بزرگم او را مثل پسر خودش دوست می داشت و با او به سحری بيدار می شد .سالها گذشت و من نتوانستم معلم خود را زيارت کنم.همه جا چشمم به دنبالش بود.و بالاخره ده سال پيش راهی همدان شدم و سراغش را گرفتم گفتند زمانی در شهرک دره مراد بيک همدان زندگی می کرده است.کوچه ها را به دنبالش گشتم و کسی از او نشان درستی به من نداد.می گفتند در زلزله رودبار  به معبودش شتافته است.تا اين پار سال استاد بزرگواردکتر پور نامداريان از اساتيد ارزنده و متواضع دانشگاه تهران می باشند و يکی از مولوی شناسان خوب ايران می باشند ،به دعوت دوست ارجمندم دکتر نامير کارا خليلوويچ به سارايو امدند.و سميناری در رابطه با خيام نيشابوری داشتند.  من و همسرم به خدمت ايشان رفتيم.صحبت ها و سخن های دلنشين از او شنيديم.می دانستم همدانی است و به همشهری بودنش افتخار می کردم.به او گفتم استاد من هم  از اطراف همدانم و يک سال هم در همدان دبير فنی  ذوب فلزات بوده ام و نيز يک سالی در تپه هکمتانه حفاری نموده ام در خدفت استاد بزرگوار دکتر صراف..استاد از من پرسيد از کجای همدانی گفتم قروه درجزين .استاد چشمانش درخشيد.گفت  عجب!!من ۳۶ سال پيش چند سال در انجا درس داده ام. و بخشی از شعرهايم که در اين کتاب است ۷حاصل ان دوران ميباشد...ومن به احترام دوباره برخاستم

 

لینک
۱۳۸٥/٧/٥ - parviz mohammadi

   باستانشناسی و تاريخ هنر قروه درšزين   

ريچارد گيير هنر پيشه هاليوود و من

مدتی بود اغلب روز نامه ها و رسانه های بوسنی با شوق و اشتياق از آمد 

ريچارد  گيير ) هنر پيشه معروف هاليوود )RICHARD   GEERE 

خبر می دادند.آمدن اين هنرپيشه مشهور به بوسنی و اينکه قرار است در بوسنی فيلم بازی کند برای خيلی ها دلنشين بود و خيلی ها آن را يک نقطه بسيار مهم برای بوسنی می انگاشتند.چرا که به نظر آنها حضور  ريچارد در بوسنی تصوير واقعی از بوسنی را به نمايش خواهد گذاشت و مردم جهان خواهند ديد که بوسنی يک سرزمين   شاد و دلنشين و مهربان است.و نيز مقامات کشور بوسنی اين مسئله را اتفاق شور انگيز و مثبت قلمداد می نمودند ،که باعث خواهد شد که نگاهها متوجه بوسنی شود و آينده بوسنی به گونه ای مثبت رقم به خورد.همه جا صحبت از آمدن او بود. من فکر می کردم ريچارد گيير يک هنرپيشه ای است  که فرهنگ هاليوودی دارد و در دنيای زرق و برق و به دور از واقعيات و به دور از مردم زندگی می کند.ريچارد آمد چندين روز شهر توسط مقامات امنيتی و چليس قروق شده بود.بسياری از خيابانها بسته شده بودند.هماهنگ کننده برنامه های فيلم برداری به ما خير داده بودند که کارگردان فيلم گالری ما را هم برايبخشی از محلی در نظر گرفته که قرار است در ان ريچارد گيير فيلم بازی کند.با تهيه کننده قرار داد بستيم که يک روز تمام کل محوطه گالری را در اختيار گرو فيلم برداران بگذاريم.آنها گفتند که هيچ کس حق ندارد وارد گالری بشود و درب ورودی گالری بايد بسته باشد.روز فيلم برداری فرا رسيد دهها ماشين پليس و مقامات امنيتی شخصی منطقه را گرفته بودند.و ماشين ها و کاميون بزرگی که تاسيسات فيلم برداری را با خود حمل می کردند،در محل حضور داشتند.همه ازريچارد صحبت می کردند و مشتاقان او در خيابانهای اطراف جعيت انبوهی گرد آمده بودند و هر کسی می خواست ريچارد  گيير را ببيند.در محوطه گالری پروژکتور های قوی و تابلو هائی برای انعکاس نور کار کذاشته بودند و هر کسی مسئوليت خود را به خوبی انجام می داد.و همه مسئولين  با آرامش و خوشنودی کار خود را انجام می دادند. تعجب آور بود  چرا که اصولا در اين گونه فيلم برداريها يک نوع اضطراب و ازدهام مشاهده می شود.همه می گفتد اين بخاطر ريچارد است.و از خودم می پرسيدم مگه ريچارد گيير چه جور آدميه.فرصت شد و ريچارد آمد پيش من و مرا مسئولين معرفی کردند و ريچارد گفت تبريک می گيم گالری خيلی قشنگی ايجاد کردی. او نورانی و آرام و حوشنود و فارغ از جهان می نمود.بر روی قاليها دراز کشيده و نفس عميق کشيده و گفت اين نقش ها و رنگها چقدر اعجاب بر انگيزند.صحبت از هنر ايرانی شد و صحبت از فرهنگ ايرانی .او گفت که من با آثار مولانا آشنا هستم.آه مولانا ..!!گفتم دوستان دف را آوردند و نی را  و ريچارد دف را به دست گرفت با احترام و با تفر به دف نگريت و آن را لمس کرد و گفت اين يکی از ساز های عرفانی است؟ من گفتم آری. و دف را به دست من داد و گفت بلدی بنوازي؟گفتم کمی بلد هستم.و وقتی دف را شروع کردم به نواختن همه عوامل آمريکايی و محلی فيلم جمع شدند و و فيلم برداری تعطيل شد.و ريچارد گيير در نگاهش حالت دلنشينی پيدا شده بود ...تا اينکه کارگردان فيلم آمد جلو و به ريچارد گفت که ريچارد بيا بريم سر فيلم بايد چند صحنه را امروز تموم کنيم...بعد باز بعد از هر  زنگ  استراحتی با ريچارد به صحبت نشستم.او سالهاست که در مسير معرفت درون حرکت می کند و بيشتر اوغاتش را در هندوستان می گذراند و سالهاست که سير دل و مراقبه و تزکيه نفس انجام می دهد.از من پرسيد اهل کجای ايران هستم. گفتم از يک روستايی از غرب ايران که اکنون شهر کوچکی است بنام قروه درجزين.گفت که خيلی دوست دارد به ايران بيايد و دوست دارد به زيارت عطار و شمس تبريزی بيايد و گفت دوست دارد که به روستای ما قروه درجزين هم بيايد.من دف را به او هديه دادم .دفی روی آن يک مصرع از غزل شمس تبريزی حضرت مولانا جلال الدين را نوشته بودم.او دف نمی خواست بگيرد می گفت آخه چه دليلی دارد که ساز خودت را به من بدهی ..؟اما با اصرار من گرفت و آن را بوسيد و لمسش کرد و گفت خواهش می کنم اين شعر برايم معنی کن.شعری را که بر روی دف نوشته بودم..کوی خرابات عشق گر تو بدانی کجاست..او دست مرا به گرمی فشرد و گفت ما با هم برادريم .و او يک قالی گرد گپه از من خريد و از من در باره رنگ و فلسفه نقوشی که بر قالی بافته شد بود پرسيد.می گفت می خواهد بر روی اين قالی بنشيند و هر روز بر روی آن  در مسير دلها سفر کند و دلش را از هياهوی زمانه پاک نمايد.

لینک
۱۳۸٥/٧/٢ - parviz mohammadi