نان و نمک   

یاور من .می بینی که از پا نیافتاده ام

هنوز

وقتی از کوچه های شهر می گذرم


سلامی می دهم و علیکی می شنوم


و برای یاران مخلص دست به سینه می گذارم


و به احترام خم می شوم


هنوز در دوستی مخلص و صادقم


هرچند صداقت گاه در این زمانه حماقت است


اما من جور دیگری نمی توانم باشم


لقمه ام را با دوست قسمت می کنم هنوز

هنوز با نام خدا از خانه بیرون می شوم


و مولایم را الگوی خویش می دانم هنوز


ای دوست من هنوز به نان و نمک ایمان دارم


اینجا توی غربت که وطنم شده است

من به نمک پروردگی احترام غائلم

و سفره خانه ما باز است


ای دوست هنوز جوانمردی در وجودم شعله دارد


ای دوست از پا نیافتاده ام هنوز


من همان پرویزم

و در کوله بارم همیشه میوه ای از شعر دارم


و دروازه باغ شعرم به روی یاران باز است


چراغ کلبه ام در باغ روشن است


در سفر ه ام نان ونمک است


و در سفره ام معرفت است و شعر و ساز است



در کلبه من قبله در همه سوست


همه جا رو به سوی حضرت دوست


ای یاور من . می بینی که هنوز نغمه دلت را با سازم می نوازم


هنوز برای یافتن نغمه ای که با دلت هم اوا باشد


هر شب در مسیر ستاره ها می تازم


ای یاور من خدای راشکر

که تو هم جوانمرد مانده ای

با نام مولا . دل به اولی می سپاری


با پاکی روزگار را می گذرانی


هنوز از جوانمردان این دورانی


ای یاور من .. حق نگه دارت باد
لینک
۱۳۸٥/٥/۱ - parviz mohammadi

   یک صبح جمعه   

یک صبح جمعه است

سارایو شاد و ناز است


اَسمان اَبی اَبیست

و هوا اَفتابیست

و اینجا جای دوستان خالیست


من نشسته ام پشت پنجره


و چشم اندازم جنگل است وباغ های فراخ


خدایرا شکر ...سارایو امروز خیلی قشنگ است


سارایو امروز بسیار عالیست


سارایو امروز خیلی رویائیست


امروز پرندگان غوغا به پا کرده اند

امروز گل ها برون از پرده اند

دمی تارم را بدستم گرفتم و نواختم


و از مولانا غزلی خواندم و دل به او باختم


دیشب نیمه شب دوستی ار اَلمان اَمده بود


می گفت بارها با پرندگان منطق الطیر عطار هم پرواز شده است


می گفت بارها سوخته از عشق و با سیمرغ همراز شده است


با او به زیارت عطار شدیم


در مسیر عشق با عطار یار شدیم


عطار ما را خدمت مولانا برد

مولانا سراغ شمس تبریز از ما گرفت


و همان دم کسی نشان شمس را به ما داد


ما همه گلزار شدیم

ما همه دلدار شدیم

شکوفه دادیم و پر بار شدیم


صبح جمعه است

و خیالم همه اوست

خوشم .احوالم عالیست

روزگارم همه رویایست

اینجا جای یاران خالیست

لینک
۱۳۸٥/٤/۳٠ - parviz mohammadi

   عشق و دیگر هیچ ........   

دیروز خدا حافظی کرد و رفت

گفت که می رود در اَنسوتر ها

تنها دور از غوغا

بماند تنهای تنها


تنها خدا را بخواند

تنها خدا...

پرسیدم در اَنجا از خدا چه خواهی خواست؟


گفت از خدا خواهم خواست که هیچ نخواهم

که هیچ ....

یاد گفته عارفی افتادم که قرنها قبل از او پرسیدند .

از خدا چه خواهی ؟

گفت از او خواهم که هیچ نخواهم

و اکنون که تو می روی تا هیچ شوی

از خدا بخواه که به من عشق دهد .عشق و دیگر هیچ

عشق و دیگر هیچ
لینک
۱۳۸٥/٤/۳٠ - parviz mohammadi

   شعر و زندگی   

نمی گذارم تو تنها باشی

با شعر لانه ای می سازم برایت

شعرم همیشه قصر تو خواهد شد و سرایت

تا قلم دارم به دست

تا جوششی در جانم هست

من برایت بال می سازم ز شعر


من به تو دل می بازم به شعر

شعر من بوی تو را خواهد داد

شعر من نام تو را خواهد خواند


نمی گذارم که تنها باشی


با شعرم برایت نغمه عشق را می کنم نقاشی


باغی از شعر دلم می سازم


چون تو هستی الهام بخش من و توهستی بال پروازم


هزاران مرغ عشق را به باغ تو فرا می خوانم


تا با تو همراز شوند

تا با تو دمساز شوند


با شعرم هر روز به تو دل می بازم

با شعرم به تو من می نازم

با شعرم با تو من زندگی می کنم
با شعرم با تو می می مانم

شاعر م شاعر کوچه های عشق


تو در شعرمنی من تو را می خوانم


لینک
۱۳۸٥/٤/٢٩ - parviz mohammadi

   دو کبوتر   

دیروز به شهر تاریخی و قشنگ موستار رفته بودم.در 200 کیلومتری غرب سارایو.اصولا بوسنی یک سرزمین کوهستانی است .شهر ها و روستاها درمیان کوهستانهای پوشیده از درختان واقع شده اند.و رودخانه های بزرگ و پر اَب زیادی در سرزمین بوسنی وجود دارد.و شهر موستار در منطقه مدیترانه ای قرار دارد و نزدیک دریای اَدریاتیک می باشد.از میان این شهر تاریخی رود بزرگ و سبز رنگ نرتوا می گذرد.و پل تاریخی موستار که اَنرا 450 سال پیش یک معمار برجسته مسلمان بنام خیرالدین ساخته است که از شاهکارهای معماری جهان به شمار می رود .این پل که دو باره اخیرا توسط استادان کشور ترکیه نوسازی شده است .براستی زیبایی و شگفتی خیره کننده دارد.در کنار رودخانه پر اَب خانه های سنگی که با سنگ ترشیده ساخته شده اند .جلوه و معنی خاصی به شهر داده اند.و مساجد تاریخی زیبایی در گوشه کنار شهر موستار با گنبد های سنگی و فلزیشان و با مناره های بلند و زیبایشان روح اَدمی را با معنویت نوازش می دهند.این شهر در زمانهای نه چندان دور پر از مدرسه و کاتبخانه بوده است.یک شهر فرهنگی با مردمانی خوش.اکنون با اینکه هنوز زخم های تنش التیام نیافته است.اما شهر موستار با نشاط و سرحال به نظر می اَید. جالب است که بگویم در این شهر اقوامی زندگی می کنند که خود را ایرانی می دانند.یکی از مساجد تاریخی شهر موستار بنام مسجد درویش پاشا که حدود 430سال پیش ساخته شده است. پدر درویش پاشا ایرانی بوده است و در دربار امپراطوری عثمانی تربیت یافته بوده است. و در تاریخ بنای این مسجد به فارسی شعری بلند نوشته شده بود که من یک بیت از ان را می نویسم....

کرد این مسجد بنا درویش اَغا اَن خجسته بخت و اَن فرخنده رو

ما در این شهر تاریخی 4 سال است که گالری داریم .گالری ما هم در جای بسیار خوبی قرار دارد و می توان گفت بهترین و با کیفیت ترین گالری شهر محسوب می شود. از شهر موستار 20کیلومتر به طرف غرب از میان یک دشت باید گذشت دشتی که در اَن گلهای دارویی کاشته شده است وتمام دشت پر از عطرگلهای مختلف است. دشتی که در اَن اَفتاب است گرمای دلپذیری دارد.برای من که از سرزمین اَفتاب هستم .سارایو گاهی بیش از حد بارانی می باشد.و هوای موستار و رودخانه هایش و اَفتابش دلنشین است. و نیز این مکان مقدس که اَن مقبره شیخی بنام ساری سالتوق واقع شده است .این مقبره در زیر پنجه کوه سنگی قرار دارد که هیچوقت باران و برف بر ان مقبره نمی بارد.در حقیقت کوه گویی مقبره را در اَغوش گرفته است.این مقبره که خانقاه هم می باشد از نظر معماری جالب و قابل توجه می باشد.و درست در دهانه غاری قرار دارد که از اَن جریان بزرگ و عظیم اَب جاری می باشد.در اَنجا نمازم را به جای اَوردم و برای همه دوستان و اَشنایان دعا کردم.

سکوت و اَرامش در اَنجا با صدای جریان عظیم اَب و با صدای کبوتران چاهی معنی دلپذیری می یافت.چندین ساعت را در انجا گذراندم . در خیالم به گذشته ها و به فرداها سفر کردم.با خیال بسیار کسان همنشین شدم.اَرامش و رضایت مطلوبی به من دست داده بود و از همه نگرانی ها و اضطراب ها رها گشته بودم...اَمدم مدتی در اطراف صخره ها به دنبال اَثاری از گذشته گان گشتم.بر بالای ضخره ها تکه هایی از سفالهای قدیمی یافتم . سفال در باستانشناسی حکم کلیدی را دادرد که می تواند دریچه بسته تاریخ و گذشته یک منطقه را بگشاید. و من به عنوان یک باستانشناس همیشه به دنبال سفال می گردم. و هر جا می روم توبره ام رابا سفال پر می کنم و همسرم نمی داند با این تکه سفالها چه کند. بعد رفتم در کنار رودخانه نشستم. جریان عظیم اَب و تابش ملایم اَفتاب و تماشای اردکهای وحشی که با بچه هایشان که پشت سر مادرشان شنا می کنند .خیالم را از تمامی تیره گیها می شست.و همیشه از این که خداوند به من قلمی داده است که می توانم بر اوراق دفترم جاری باشم .شاکرم.و بنا براین مثل همیشه قلم و دفتر مرا در این مسیر ها همراهی می نمایند. و چه خوب است که انسان همیشه با قلم و دفتر باشد.

وقتی بر می گشتم شادان و غزل خوان بودم. باران می بارید و گلزارها و جنگل ها خیس می شدند و عطرشان در فضا می پیچید. ساعت 12 شب به سارایو رسیدم. وقتی رسیدم به گالری نامه ای بر روی میز دیدم از یک دوست انگلیسی بود.چند ماه پیش با سه خانم میانه سال اشنا شدم که برای کمک به جنگ زده های بوسنیایی امده بودند. ادمهای پر از معنویت بودند.و سی سال بود که در راه معنویت و تزکیه نفس کار می کردند. یکی از انها نوشته بود او هر روز بر روی ان سفره قلمکار اصفان که به اوهدیه داده ام عبادت می کند. و دیکری باریم تصویر دسته ای از پرندگان را در خال مهاجرت کشیده بود.پرندگان مهاجر در پرواز بودند.و دو کبوتر گویی در دور دستها در انتظار رسیدن انها بودند.دو کبوتر هر دو شادمان به نظر می امدند. او نوشته بود که به سارایو سلام برسان و به کبوتر هایی که در بازار قدیمی سارایو جمع می شوند .دانه به پاش .او نوشته بود که ا ز پرندگان مهاجر می خواهد که پیام او را به من برسانند. باز در سارایو باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود و من وقتی رسیدم به خانه ساعت یک بامداد بود.همسرم هنوز بیدار بود.و منتظر امدن من و برای من شام اماده کرده بود. از سفر دیروزم سخن گفتیم .همسرم شادمان می نمود و راضی از گذران روزگاران .بیرون صدای باران می امد و صدای پارس سگها که گرما و حس خاصی به محیط خانه می بخشیدند .همسرم همیشه از پارس سگها خوشش می اید.او می گوید احساس می کند که سگها رضایت خویش را از زندگی به بشر ابراز می دارند. با هم از پنجره بیرون را نگاه کردیم.خانه ما در میان جنگل خیس از باران لبخند می زد. و صدای باران بر روی بامهای سفالی اهنگ دلنشینی را می نواخت. صبح با صدای باران بیدار شدم.و دخترم امد و گفت بابا دو تا کبوتر امده اند و پشت پنجره نشسته اند.دو تا کبوتر کوچک.راست می گفت دخترم دو کبوتر امده بودند ...

لینک
۱۳۸٥/٤/٢٥ - parviz mohammadi

   می گفت که بلبلی بوده است   

می گفت که بلبلی بوده عاشق ومست


می گفت دینش عشق بود

و مسلکش دلدادگی

می گفت با نشستن با گلها


وبا خواندن برای گلها


نفس می کشید و معنی می یافت



می گفت پرواز


اَه پرواز..


پرواز جانش می بخشید


از باغی به باغی

از اَسمانی به اَسمانی دیگر پرواز کردن


و هر دم نغمه ای تازه ساز کردن


برایش عبادت بود


و به بال های رنگیش می بالید


.. می گفت که بلبلی بودم عاشق و مست


دوست می داشتم جهان را در او هر اَنچه هست


می گفت باغ با اَواز او نفس می کشید

و گلها با اواز او ناز می شدند


می گفت که قفسم انداختند مرا

می گفت تنهایم ساختند مرا

اما من باز در قفس خواندم


باز من به گلها عاشق ماندم


خواب باغ ها را هرشب می دیدم


خواب گل ها را


و خواب پرواز ..

می گفت من به عشق گلها

به شوق پرواز خواندم


..و روزی مرا رهایم کردند


گفتند که با گلها ننشین

گفتند اَوار نخوان

گفتند به پرواز نیاندیش

گفتند بال های رنگینت را سیاه کن


... می گفت به من گفتند لال باش


به من گفتند چلاق باش

اَه ... هزاران اَه

فریاد هزاران فریاد .. از من بلبل چه ماند در نهایت..
لینک
۱۳۸٥/٤/٢۱ - parviz mohammadi

   گریز از خویشتن   

هزاران نغمه در گلویت ماند

هزاران چشمه در وجودت

در باتلاق ناباوری ها مردند


هزاران باغ اَرزو در دلت افسردند


وقتی از تو نشانی پرسیدم

شهر گریست


تو در گورستان شهر درانتظار مرگ بودی


باورم نمی شد که تو دلت را به جغدها بسپاری


باورم نمی شد که مردانگی در تو روزی بمیرد


و تمام فکرت بوی گندیدگی بدهد


باورم نمی شد

باورم نمی شود


به دیدارت اَمدم در گورستان شهر


نا امیدانه به تو نگریستم


ازتو دیگر نشانی جز گندیدگی ها و تعفن چیز دیگری نمانده بود


خودم را در تو دیدم


از خودم هراسیدم


نگاه پر از نفرین بر من انداختی


و تو از دیدن من چندشت شد


تو از من گریختی


لینک
۱۳۸٥/٤/۱٩ - parviz mohammadi

   زنی که شمع شد   

به خانم اَلما استاد فلسفه و هنر که تشیع را برگزید

از اَلما خواسته بودند که محراب خانقاهی را طراحی کرده و بسازد.اَلما همان خانم مجسمه سازی است که در غرب به عنوان هنرمند مدرن شناخته شده است. انسان خاصی است.انسانی عمیق و پر احساس .در برابر عظمت دانش وشناخت او از فلسفه غرب وشرق و نیز در مورد هنر اوگاه من متحیرمی گردم .اَری از او خواسته شده بود که محراب یکی از خانقاه های معروف بوسنی را طراحی کرده و بسازد.کار دشواری بود.شاید اولین باری است که در تاریخ اسلام زنی می خواست محراب بسازد.اَلما زنی رها و اَزاده با اَن هیبت خاصش اَیا خواهد توانست محراب مشهور ترین خانقاه بوسنی را بسازد.!؟ اصلا چرا او؟ چرا یک زن را برای ساخت محراب در نظر گرفته اند؟اَلما ایندفعه بیشتر از هر زمان دیگر مضطرب و نا اَرام بود .قرار و اَرامش نداشت.از من می پرسید ایا به نظر تو من می تونم این کار بکنم؟نکنه که خرابکاری بکنم؟..به او گفتم تو خواهی توانست.چند روزی از او خبر نداشتم .تلفن زنگ زد .یکی از دوستان بود .از دانشجویان دکتر اَلما بود .از من خواست که بروم به خانقاه .پرسیدم چه شده است ؟اَیا استاد طوریش شده است/او گفت نه .فقط خواهش می کنم بیا .استاد هفت شبانه روز است که نخوابیده .و حالت خاصی یافته.من با شتاب اماده شده و به راه افتادم.60 کیلومتر باید می رفتم.تازه بخشی از راه هم کوره راهی بود که از میان جنگل ها می گذشت.من ساعت یک بامداد بود که رسیدم.باران زده بود و جنگل خیس بود و هوا کمی خنک بود.تا به نزدیکی خانقاه رسیدم روشنایی خاصی در اطراف اَن دیدم و یک گرمای خاص وجودم را فرا گرفت.انگار وارد یک بارگاه مقدسی که در اَن نورمعنویت فواره می زند می شدم.

وارد که شدم دیدم که چند تا از دانشجوهای استاد در کف خانقاه که با فرش مثل مسجد مفروش بود .دراز کشیده و خوابیده اند.و اَلما رادیدم بر روی گیسوانش و بر روی بازوانش چندین پروانه نشسته اند. او متوجه اَمدن من نشد ه بود .دستانش و گیسوانش و صورتش همه گچی بود.و رو به محراب داشت گچبری می کرد.یک لحظه احساس کردم که در محراب شمعی زلال به صورت یک بانوی دارد می سوزد.ََخودم را گم کرده بودم . خدایا چه داشتم می دیدم ؟!!

نمی دانم چه قدر گذشت ..من گویی در بهت و حیرت فرو رفته بودم. من قدرت هیچ کاری را نداشتم.هیچ حرفی نمی توانستم بزنم.فکر کردم که دارم خواب می بینم.هر چه می خواستم استاد را صدا کنم نمی توانستم. می خواستم به سوی استاد بروم که مثل شمع زلال می سوخت و پروانه بر اونشسته بودند.اما نمی توانستم.

به خوادم که امدم .دیدم همسر شیخ خانقاه که زنی ظریف و بسیار مهربان است .محراب را به من نشان داده و اشک می ریزد..به او گفتم شما هم می بینید ؟! او در حالی که از شوق اشک می ریخت .سرش را تکان داد و مرا تایید کرد.صدا کردم اَلما!!!! برگشت .اَرام و خوشنود و نورانی وبا تبسمی پرسید ..پرویز اینکه در بالای محراب گچبری کرده ام چه خوانده می شود؟

نگاه به او کردم و به پروانه ها و محراب و حرفی که او با گچ افرید بود.باورم نمی شد .اَخر اَلما اصلا حروف عربی را نمی شناسد.اما در میان یک کلمه هو..که بسیار هنرمندانه کار کرده بود ..هم االله بود و هم محمد و هم علی....

شیخ که در گوشه ای بخواب رفته بود .برخاست و به محراب و به الما و به زنش و به من نگاه کرد.گویی هنوز دارد خواب می بیند .دو باره به محراب نگاه کرد .و یک باره برخاست و شتابان به سوی محراب رفت ....و گفت یا الله یا الله..
لینک
۱۳۸٥/٤/۱۸ - parviz mohammadi

   ...و تو ..   

سپیده با نغمه پرندگان بیدار شدم


دستانم بوی گل باغ خیال تو را می دادند


و اندیشه ام با یاد تو شکوفه کرده بود


با تو به دور دست ها سفر کرده بودم


با تو در تو گم شده بودم


با تو در تو پیدا


سپیده انگار تازه به این زمین می امدم


سپیده انگار من عاشقانه متولد می شدم


و پرندگان بانغمه هایشان


اَمدنم را تبریک می گفتند


پنجره ها به فراسوها باز می شدند


و بوی دوستی در فضای خانه پیچیده بود


و اَسمان اَبی روحم را اوج می بخشید


و دفتر و قلم


و ساز و دف .. و حس عاشقی


و دوستی با پرندگان غزل خوان


و تولدی دوباره

و تولدی عاشقانه


من با تو .تولدی دوباره یافتم


و سپیده پرندگان تولد تو را در باغ خیال من

به من تبریک گفتند

زندگی دو باره شکوفه خواهد داد


و زمانه عاشقانه خواهد شد ..و تو ...

لینک
۱۳۸٥/٤/۱٦ - parviz mohammadi

   در این شب   

در این شب پر ستاره

حیف است که دل را با شراب حق نشویی

حیف است که خدا خدا نگویی


در این باغ اَرزوها امشب تو و گلها تنها

حیف است که گلی را نبویی

حیف است که به گلها دوستتان دارم..

نگویی

حیف است در باغ دلت .. گلهای خدایی را نجویی


خدا تو می بیند


او تو را می خواند

او با تو در همه حال می ماند


باری تو هم با او باش


می توانی درد دلت هر چه هست به او...


بگویی ..از او چاره بجویی


در این شب که

تو شاه باغ دلها شده ای


برای من از زبان گلها بگو


برای من از راز بلبلان عاشق بگو


برای من از ستاره ها سخن بران


مرا نیز همسفر خویش در این شب

پر ستاره بدان


مرا نیز تو با خود به قصه های باغ های رویا ببر


مرا نیز همسفر خویش بدان

مرا نیز بسوی خدا بخوان


در این شب پر ستاره

حیف است که هر دمت خدا نگوید

حیف است که مرغ جانت به باغ عشق

گل امید را نبوید


.........در این شب پر ستاره
لینک
۱۳۸٥/٤/۸ - parviz mohammadi

   عاشق ساز بدست ..به دوست دیرینه ام اقای محمد رحیمی   

عاشق ساز بدست...به دوست دیرینه ام اَقای محمد رحیمی اقدس


چال عاشیق .چال سازوی..بنواز ای عاشق .بنواز سازت را...20سال پیش ما جوانان شوریده و عاشقی بودیم که برای رسیدن به اَرزوهایمان که به نظر دست نیافتنی بودند .کوله بارمان را بسته و راهی شده بودیم.و 30ایرانی در شهر زیبا که در دامن کوهستانهای پوشیده از درختان وحشی و در کنار رود بزرگ ورباس لمیده بود .ماوائ گرفته بودیم.عشقمان کتاب بودو سیاست و فلسفه و پر بودیم از حسرت و غریبی و اَرزوهای بزرگ..کتاب های اَناتومی و فیزیولوزی وبیوشیمی.پاتولوزی و..در دستانمان و دانشگاه و کتابخانه و جنگل و کنار رودخانه جایمان.و عشق و عشق باز هم عشق و ما پر از عشق بودیم و لبریز از عشق بودیم.جهان را گویی با همه اَنچه در او هست درک می کردیم و می شناختیم.و به دختران زیبای شهر بانیالوکا دل می باختیم ولی دلمان یک از وطن و عزیزان غافل نمی شدند.اَری ای دوست خوب .ای مرد نیک اَذربایجانی و ای محمد رحیمی !!و ما در کوران تنهاییها و بی کسی ها و در تلاتمهای

سیاست و فلسفه و جنگ .به دنبال راهی تو برای سعادت بشر بودیم.راهی که در اَن نور خدایی باشد و عدالت و انساندوستی و خدا جویی را برای همه به ارمغان بیاورد.وگاه از این همه گریز میزدیم.از دانشگاه و پزشکی و کتابخانه و سیاست و فلسفه و جنگ ...از همه می گریختیم.راهی جنگل های وحشی بانیاکوکا می شدیم.عاشق و شاداب و غزل خوان و اَواز خوان می رفتیم.زبان جنگل و کوه روخانه و چشمه ها را گویی می شناختیم.اتشی به پا می کردیم و در برف و سرما و در بهار و تابستان با راز گنلهای وحشی بانیالوکا همراز می شدیم.و می خواندیم .

صابر خوب تنبک می نواخت.جوانی از تبریزبودو خوب والیبال بازی می کرد.و داریوش نیز اهل تبریز بود

و به ترکی می خواند..من بیر سرو اَغاجو سن بیر گوگرچین اگر قونموشودوم اوچموشام سندن.و صابر به ترکی می خواند ..از زکی موران..منیم ده قلبیم وار منده انسانام.. وتو از دایی ات می گفتی و شعر ترکی را به سبک دایی ات چه گیرا و نیکو و چه با احساس دکلمه می کردی و با شعر تو من سازم را از پیرهنش در می اوردم و همگی می خواندیم .جنگل و کوه و اسمان و شهر همه و همه پر از اواز ما می شدند.و دختران بانیالوکا با ترانه های ما در خیابان می رقصیدند.. به مهرالدین ان جوان اصیل و مردصفت میاندابی میگفیم که تپانچه ات را بکش و او تپانچه اش را می کشید و ما قاه قاه می خندیدیم. یاد محبوبه به خیر اَن دختر خوب و متین شیرازی با چهره زیبا و قد رعنا و وقار بالا .او در میان ما فرشته ای بود . .همگی مواظبش بودیم.و چه صدای دلنشینی داشت.و عروب ها می رفیم پشت پنجره اش و باهم برایش ترانه دختر شیرازی را می خواندیم.او مه خجالت می کشید .از دست ما عصبانی می شد و همان عصبانیتش یک دنیا زیبایی داشت.

خانه تو در کنار روخانه بود و کا گاهی در انجا جمع می شدیم.توبرای ما که سالها بود از وطن دور بودیم و چلو کباب برای ما حکم افسانه را داشت.چلو کباب مشتی درست می کردی.شعربود و ترانه وسییاست و فلسفه و تنهای و حسرت و بی خیالیها.و گاه در دیسکو رقصیدنها با دختران..

گاه روشنفکران پاک نهاد می شدیم و گاه دانشجویان پزشکی که تنها به درس و ساختن فردا می اندیشند و گاه از بی خیالان روزگار می شدیم.

در جلسات هفتگی مان همگی همچون رهبری و ایدولوگی ظاهر می شدیم. و در همه عرصه می خواستیم سر باشیم.و درد بشریت را می خواستیم درمان کنیم.

حالا خدا راشکر تو محمد رحیمی از شهر عجب شیر .اکنون در ایتالیا کشور معماری و هنر و خنده هستی و خانواده خوب داری.من در سارایو هستم با دکتر ابراهیم از میانداب و همسرش که همان دوست دوران دانشجویی اش است و چه خانم متینی استو هنرمند .

و دکتر داریوش در تبریز است و دکتر مهرالدین در میاندواب و محمد عبداله پور و عیسی هر دو پزشکانی در فارس حمید بلوچ در سوئد و ...صابر در امریکا .

گاهی ما باز در این جمع می شویم و می خوانیم.تنبک من در نزد تو در ایتالیاست.تنبکی که انرا از

ترکیه گرفته بودم و انرا قلمزنی کرده بودم و روی ان تصویر بابا حسن خودم را حک نموده بودم.انرا به تو دادم تا در غربت همراهت باشد.

می دانم گاهی تو هم تنبک می زنی و دوستانت جمع می شوند و باز دل به بیکرانهای دوستی می سپاری. و باز بخوان شعر عاشق ساز بدست را .تا دوباره ساز ها از پیرهن خویش در اورده شوند.تا دوباره جنگل های دل ما به رقصند...
لینک
۱۳۸٥/٤/٦ - parviz mohammadi

   طاهری ها در قروه درجزین و روستای کاج   

تقدیم به حاج رضا طاهری و همه طاهری های فرزانه

برای درک بهتر خصایص و تفکر و ساختار فرهنگی مردم منطقه درجزین و یا درگزین باستانی که اکنون به نام رزن نامیده می شود...می بایست رد پای فرهنگهای گوناگون را که به نوعی در ارتباط با این منطقه بوده اند را بررسی و مورد کاوش قرار داد.و نیز شرایط جغرافیایی و طبیعی این منطقه را ارزیابی نمود.و نیز رد پای فرهنگها و تمدنهای تاثیر گذاشته بر ساختار و فرهنگ این منطقه را .در میان اَداب و رسوم و اعتقادات و نیز در میان قصه وافسانه ها و موسیقی محلی و نیز یافته های باستانشناسی جستحو نمود.هرچند گاه در این منطقه رزن هر روستایی و حتی هر خانواده ای خصایص فرهنگی و اَداب و رسوم و باوری مختص به خود را دارا می باشند..اما در نگاه کلی می توان تا حدودی مشترکات فرهنگی مردم روستا های این منطقه را براساس معیار هایی در یک طبقه قرار داد. درجزین باستانی به نظر استاد گرانقدر دکتر پرویز اذکایی قراگوزلو استقرارگاهی بوده است برای شاهزادگان محلی پارتها و اسامی موجود دراین منطقه مثل والاشگرد و یا بلاشگرد و ویس اَباد و دولوجرد و منچر و کاهارد و پشتجین و میلاجرد وبوزنجرد و ..همه اسامی پارتی می باشند .از طرفی اَثار پراکنده ای که از قسمت های مختلف رزن بدست امده است از جمله در بابا گووسوار و ووفس و روستای نیر و روستای کروفس و.. قدمت استقرار تمدنهای مختلف را از حدود هفت هزار سال حتی بیشتر از اَن را در این منطقه به اثبات می رساند. تکه های ظروف سنگی که از تپه سوغان در کنار اَب را قروه درجزین یافت می شود و اَثاری که چند سال پیش از روستای کروفس یافته شدند بیشتر به نظر می رسد که این منطقه در دوره هخامنشی نیز دارای جایگاه مهمی بوده است.با توجه به اینکه در تاریخ اَمده است که کوروش دوران کودکی خویش را در همدان گذارانده است و شباهت نام کوروش و کرفس وبا توجه به اَثار به دست اَمده از این روستا که به نظر می رسد متعلق به دوره هخامنشی باشد.این نظریه را چندین سال پیش اینجانب عنوان نمودم که شاید روستای کرفس همان کوروش باشد.و از طرفی یکی از اَتشگاه های مقدس تا اوایل ظهور اسلام در این منطقه و در مزلقان بوده است و هم وجود سنگ چخماق که یکی از سنگهای می باشد که در ساخت ابزار اهمیت خاصی داشته است و این سنگ در کوه های شوند یافت می شود و سنگ چخماق شوند در منطقه معروفیت دارد. و به نظر می رسد که حتی اَتشگاه مهمی هم در بالای کوه چانوگرین بوده است.انبوه تکه سفالهای تاریخی که به نظر بیشتر مربوط به دوره هخامنشی ونیز مربوط به دور ه پارتیها می باشند و همچنین معبد اَناهیتا گونه ای که در زیر کوه چانوگرین وجود دارد. و باز با توجه به روایت مردم محل که در بیشه زار های چانوگرین به قبوری برخورد نموده اند که اَثار برنزی از جمله زیور اَلات زنانه که شباهت اَنها به برونز لرستان می تواند گویای عظمت تاریخی و فرهنگی این منطقه باشد. و در دور ه های تاریخی پس از اسلام هم این منطقه اهمیت و ارزش خود را حفظ نموده است.و این منطقه در دوره بعد از اسلام هم به عنوان منطقه مقدس مورد توجه واقع شده است. چند مرکز تربیتی مهم در این منطقه و یا در نزدیکی این منطقه از جمله در مزلقان یکی از مراکز مهم تربیتی و معرفتی قرار داشته است و در بوزنجرد در نزدیکی بیوک اباد و یا بیبیک اَباد که جزوئ منطقه درجزین باستانی محسوب می گشت یکی از مراکز بسیار با اهمیت پروزش علما و عرفا در ان قرار داشته است.که به قولی میر سید علی همدانی که در هند و ترکستان به نام امام همدانی مشهور می باشد از این منطقه ودر این منطقه پرورش یافته است. و نیز یوسف همدانی .معروف به خواجه یوسف ابن ایوب همدانی که در سال 535 هجری قمری از دنیا رفته است .او نقش مهمی در ترویج اسلام در اسیای میانه داشته است و در نزد غازان خان مرتبه ای والا داشته وهمواو تاثیر مهمی در ترویج فرهمگ ایرانی و اسلامی در دربار غازان خان داشته است.

و در خود شهر درجزین از جمله در فارسجین و اومان و یا ایمان مرکز علم و معرفت مهمی وجود داشته است.که هنوز هم از ان نسل وجود دارند.

با توجه به انچه که گفته شد .این منطقه چه در دوره پیش از اسلام و چه در دوره بعد از اسلام اهمیت خاصی داشته است. اثار بدست امده از قلعه باستانی قروه درجزین حکایت از ان دارد که این قلعه به صورت بنای عظیم پله کانی بوده است که مانند زیگورات بوده.و شاید عبادت گاه و یا اتشگاهی در زمان هخامنشیها بوده است.چرا که اثار بدست امده از انجا مربوظ به دوره هخامنشیان می باشد.به نظر می رسد قروه درجزین همان خوروه باشد که قلعه ای بوده است در میان شهر میلادچرد که اکنون تنها نامی از میلاچرد مانده است که در جنوب و در فاصله 4 کیلومتری این تپه قرار دارد.که انجا چند چشمه وجود دارد که به چهل چشمه معروف است.و اثار تاریخی زیادی در هنگام شخم و کشاورزی از انجا بدست امده است.در اطاف همین قلعه قروه درجزین چندین چشمه وجود دارد که می تواند مقدس بودن و حائز اهمیت بودن این قلعه را تایید نماید.در این قلعه خانواده های قدیمی زندگی می کردند.از جمله مرحوم میرزا خیراالله احمدی که جدا منبع بسیار مهی از تاریخ منطقه بود . که روحش شاد باد.بنده افتخار داشتم که گاهی در محصرشان باشم.او کشاورز ساده ای بود.و تا سن 80 سالگی هنوز کشاورزی می کرد .و زندگی بسیار ساده ای داشه و تاریخ زنده منطقه درجزین بود.بنا به قول میرزا خیراالله در زمان ناصرالدین شاه میرزا طاهرخان که در اصل از کاج بوده است .در دربار شاه کاتب بوده و لقت کاتب همایونی داشته است.و روستای کاج که اکنون قلعه ای جالب در بالای تپه ای در وسط روستای کاج قرار دارد بخشی از شهر باستانی درجزین بوده که طایفه های معظمی همچون پناهی ها و طاهری ها و محمدی ها از کاج می باشند.در کاج دو امامزاده وجود داشته یکی در میان تخته سنگی بوده مه همیشه در ان چراغی روشن می نمودند و دیگری هم در کنار کاج قرار داشته است بنا به برخی روایات جد طاهری ها عارف و عالم و شاعری شوریده ای بوده است بنام طاهار میرزا که احتمالا در اواخر دوره صفوی می زیسته است .واینجانب اشعاری بسیار عمیق ازایشان را از یک عاشقی ساز بدست در روستای سعداباد هشتگرد شنیده ام.این عاشق .عاشق پیری بود بنام عاشق اکبر اصلش از روستای ایپک از منطقه بویین زهرا بود .او گنجینه ای از اشعار عرفا و عاشقا ن و شعرا را در دل داشت و او با سازش انها را می خواند. و بعد ها باز هم از نسل همین طاهار میرزا عالمان و شاعران و ماردان فرزانه ای برخاستند .از همین روستای کاج که اکنون بسیار کوچک و محقر است .مردان بزرگی برخاسته اند.به قول یکی از معمرین روستای کاج.در زمانی که یک من گندم 25 قران بوده است.30 نفراز قلعه کاج محافظت می نمودند.

گوییا در زمان نادر شاه که به خاطر حمایت سنی های درجزین از اشرف افغان .نادر شاه دستور می دهد که برخی از روستا های درجزین را از جمله کاج را به توپ ببندند .گویا در این میان یکی از علمای کاج به شاه اعتراض می کند که چرا بی کناهان را وزن و بجه ها را قتل و عام میکنی. و شاه از این جسارت این عالم عصبانی گشته و این عالم از بین می برد.عالمی که به دفاع از بی گناهان بر خاسته بوده است.البته به قول مرحوم میرزا خیراالله اصلیت طاهار ها از قروه بوده است.اَنها درقلعه قروه زندگی می کرده اند که گویا بعدها بخشی از انها به کاج می روند.

طایفه طاهری ها واقعا بیشترشان انسانهای فرزانه ودرست کار و عالمی هستند. گویی در ذات اَنها یک شوریدگی و فرهیخته گی و عشق الهی وجود دارد. که از جمله انها مرحوم ملا هاشم و برادر ایشان بودند.که اَقای حاج رضا طاهری فرزند ملا هاشم یکی از نمونه های بارز فرزانه گی و درستکاری از نسل طاهری ها می باشند.که در کسب علم و معرفت کوشا بودند.و در بنیانگذاری علوم نوین در قروه نقش مهمی داشتند.ایشان شاعر ی نیکو بوده و در ایام محرم همیشه از عاشقان اهل بیت بوده و در تعزیه گردانی هم بسیار زحمت می کشیدند و خود تعزیه خوان خوبی بودند. و یکی از تجار با شرافت و درستکار در منطقه بودند. خداوند به ایشان و نسل ایشان لطف و مرحمت خویش را بیافزایاد.اکنون از طایفه طاهری ها باز هم انسانهای عاشق و وارسته وبا ایمان ظهور می کنند و برخی از انها در کاج می باشدن و گروهی در قروه درجزین و گروهی در تهران و...که بنده به همه انها احترام قایل هستم و عرض ارادات دارم .از جمله شهاب الدین طاهری که شاعری خوب و انسانی وارسته می باشند. نیز دوست بزرگوار و ازاده ام اقای جهانگیر طاهری مه دبیر دبیرستان قروه و شاعری شوریده می باشند.و نیز دوست خوبم که جوانی با ایمان و برزانه می باشند .یعنی اقای محمد طاهری که در ایرنا مشغول بکار می باشند.و نیز از دوست دوران مدرسه ام

یاد می کنم بنام اقای برات طاهری که واقعا نابغه ای بودند. در بسیاری از هنر ها.در تعزیه خوانی و در مداحی یکی از خوبان منطقه می باشند.و در اخر از دوست فلسفه دان وادیبم اقای حسن طاهری یاد میکنم که روزها از درد فلسفی بشر سخن ها رانده ایم با ایشان.

باشد که با یاری حق تعالی با عشق و اخلاص این طایفه بتوانند منطقه رزن را و ان دیار مقدس را ابا عشق االهی جلوه ای دیگر ببخشند.وهمه دلها با نور محمدی روشن و تیره گیها از ان دیار رخت بربندند.
لینک
۱۳۸٥/٤/٦ - parviz mohammadi

   در برکه ها   

قایق خیال تو را می برد در برکه های دور

برکه ها سرخوش از دیدار تو

و مرغکان دریایی بر بالای سرتو پرواز کنان

از شوق می خوانند


و من نظاره گر توام

تو می روی .تو می روی در افق ها گم می شوی

تو می روی و دلم را با خود می بری


من مانم و عالمی حسرت و تنهایی


من می مانم دریا دریا شیدایی


من می مانم در برهوت اَرزو ها


من می مانم و رسوایی


قایق خیال تو را می برد

و تو به دور دست ها چشم دوخته ای


نمی بینی مرا

نمی بینی که در دلم چه اَتشی افروخته ای


برو .برو .برو


مرغکان دلم با تو به دور دست ها خواهند اَمد


و در افق جانم همیشه تو طلوع خواهی کرد


در برکه های افکارم قایقی را که تو را برد

به تصویر می کشم



می دانم که دیگر باز نخواهی گشت


می دانم که به افقها پیوسته ای


می دانم که برای همیشه رفته ای


اما من باز در واهه ها و در برکه های زمانه

به دنبال توام


من به قولم وفادارم


یادت هست که گفتی .هر جا باشم یاد توام؟


یادت هست که گفتی تا ابد مال توام؟


دل من رفتنت را باز گشتی عاشقانه می داند


دل من رفتنت را سوختن خویش می داند


دلم من می سوزد


دل من می سوزد
لینک
۱۳۸٥/٤/٥ - parviz mohammadi

   یاوران من   

یاوران من .ای رهروان عاشق

خبر از شراب نابی دارم

در خم خانه ای در دیار دور

گر ازان بنوشید

دلتان می شود روشن و پر نور


با من همراه شوید

با من همراه شوید .دل به مولا بدهید


دل به دریا بزنید


از غبار روزگار پاک شوید


شورید ه در این راه شوید


تشنه شوید اَه شوید


چشمه شوید .باغ شوید


همه انگور شوید .تاک شوید



همه رویا بروید و همه خواب شوید


بجوشید و لبریز و سر ریز شوید و شراب ناب شوید


همه بر بادشوید و همه اّباد شوید


یاوران شراب نابم بدهید


همه از دلبر من دم بزنید

از خمخانه عشق مدام جامم بدهید

یاوران ره خمخانه کجاست؟















لینک
۱۳۸٥/٤/٢ - parviz mohammadi

   ... سراب تقدیم به پسر برادرم اَلپر   

سراب یکی از شهرها ی وسط تاریخی اذربایجان می باشد.حمدالله مستوفی قزوینی در کتاب نزهته القلوب می فرماید.سراو ..شهری است از اقلیم چهارم.از شرق به کوه سبلانمایل به قبله افتاده.هوایش سرد و اَب اَنازرودی که بدان شهر منسوب است...ابن حوقل در وصف اَن چنین می فرماید..سراو ..شهری است نیکو و دارای چند اَسیاب و گرداگرد اَنرا مزارع غله وباغستانهای پر میوه فرا گرفته است و مهمانخانه های پاکیزه و بازار ها ی خوب دارد...سراب و یا سر اَب به معنی سرچشمه است .و گویا این شهر در کنار اَب قرار داشته است.با توجه به سنگ نوشته هایی که از دوره اورارتو ها که هم دور ه ماد ها بودند بر جای مانده .می توان به این نتیجه رسید که این شهر از سالهای 2700قبل از میلاد هم دارای اهمیت بوده است این سنگ نوشته ها که با الفبای میخی اورارتویی نوشته شده اند در روستای نشت اوغلی و دیزج رازلیق قرار دارند...و اکنون سراب ..فرزندم اَلپر .ریشه ها و محیط و پدر و مادر و مربی و دوستان و..همگی نقشی در شکل گیری شخصیت انسان دارند. اما ریشه ها نقشی بس اصلی تر و مهمتر در شکل گیری شخصیت انسان ایفا می نمایند.برای همین به نظر من خوب است که اَدمی ریشه های خود را بشناسد و نگاهی عالمانه و با عشق الهی به سوی فرداهای پر از امید و انسانیت و خلاقیت حرکت نماید.در یکی از محلات سراب در حدود صد و اندی سال پیش خانواده ای قابل و کاری با داشتن ریشه های اصیل و انسانی .حرکتی تازه برای ساخت فرداهای بهتر برای خویش و نسل های بعد اَغاز نمودند.خانه باغی بزرگ با اتاقهای گوناگون که هر اتاقی گوئیا دنیای خاص خودش را داشت.و پدر و مادر و فرزندان وعروسها و دامادها و نوه ها با هم خانواده ای با احترامی را بوجود اَوردند.نام بزرگ خانواده جلیل بود و فرزند بزرگ خود را جبار نام نهاد.جبار نابغه ای بود که در بسیاری از هنر ها وصنایع زمان خویش دستی داشت.همسر جبار بانویی بود بسیار با وقار و زیبا و شاداب از یک خانواده اشرافی که اَداب و زفتارهای سنجیده ای داشت و فرزندانش را با وقار و توانمند تربیت می نمود.هر روز صبح با رقص و اَواز فرزندانش را بیدار می کرد .اَنها از خانواده مشایخی بودند .مشایخی ها از خانواده شناخته شده تاجر و کارواندار بودند و در نتیجه پسر بزرگ جبار هم بیشتر همراه دایی خودش به سفر می رفت و کم کم اَنها توانستند در تولید قالی های با کیفیت نامی نکو یی را برافرازند.جبار نقاشی می کرد و شعر و نوحه می سرود و عکاسی می کرد و ..پسر بزرگ جبار با بانویی نیک سرشتی که از خانواده مسلمان و ثروتمند و اصیل اَذری بودند که با کمونیستها مخالفت ورزیده و برای حفظ کیان خانواده و حفظ سنن دینی خویش ناچار از باکو به سراب مهاجرت نمودند..ازدواج نمود. که اَن عروس جوان با خود شرافت و خداپرستی و عالمی خاطره و باغهای اَرزو به خانواده بابا جبار اَورده بود.

دنیای با صفا و پاکی حاکم بود بر اَن خانواده .خانواده ای با ریشه های اصیل و باشرف و پویا و با ایمان.در این خانواده بچه ها با تربیت اسلامی تربیت شده و با ادبیات ترکی و فارسی اَشنا می شدند .صدای کاروانها و انتظار و شوق دیدن عزیزان و دل به خدا سپردن و انسان دوستی و خلاقیت و حرکت بخش از ساختار این خانواده بود.نقوش قالی ها که هر گوشه ای از اَنها دنیایی راز در خویش نهفته داشتند و دیگ ها بزرگ رنگ اَمیزی خامه های پشمی و ..شعر و نوحه ها و مرثیه های بابا جبار و نوای دلنشین مادر بزرگ و ..باغهای اَرزو..

از بابا جبار سرابی کتاب کوچک شعری بر جا مانده که به زبان اَذری است .بنام > اَیینه انتقاد> این کتاب در خرداد سال هزار و سیصد و چهل در چاپ خانه >مهر> سراب به چاپ رسیده است.

شعر از این اتاب شعر بابا جبار انتخاب نموده ام بنام ...<حکمت حقیقی <

گوگل اول طالب خدمت .او حکمت که حقیقت در

حقیقی خدمت اَنجاق خلقه خدمتدن عبارتدر

حکیم کامل اولماق کسب علمیله دگل ممکن

فقط اقناع نفسه مقتدر اولماق کفایتدر

جهالت اهلی هر شیئی کج اَنلار کج ده فکر ایلر

اونین کج فکری کج رفتاری برهان جهالتدر

جمال و قامتون گوسترمه خلقه خدمتون گوستر

عمومین خدمتی سرمایه عز و شرافتدور


اگر خلق استیورسن یخشی خلقه

همانا یخشی گوزدن خلقه باخماق خلق سعادتدر

اوزون گوستر مه خلقین قلبی در اَیینه اعمال

ایشون فکرون خیالون نیتون اوردا حکایتدور

لینک
۱۳۸٥/٤/٢ - parviz mohammadi