وقتی که دلم گفت   

حال خاصی دارم .یک حس قشنگ.یک حس مقدس.دنیا را با همه تلخی هایش .شیرین و مهربان می بینم.و عمیق و عمیق خدا را حس می کنم. شبها دل به ستاره ها می سپارم و سپیده با اَواز پرندگان بیدار می گردم.خوابهایم بوی دیارم را و بوی دوران کودکی و نوجوانیم را می دهند.گویی در همه خال با عزیزانم هستم.همسرم و فرزندانم این روزها با اَمدن مادر خانمم و خواهر خانمم خوش و دلشادند.و سارایو در زیر اَفتاب و در میان جنگل و رودخانه و اَب می خندد.کمی پیش خانم اَلما استاد زیباشناسی و مجسمه سازی دانشکده هنر سارایو اَمده بود.سالهاست با هم دوستیم .از دردهای پنهان و زخمه های زمانه با هم سخن ها رانده ایم. اَلما در اروپا شناخته شده است.او کارهای هنریش گاه برای من هم غابل درک نیست.فرا تر از درک من سخن می گوید.زمانی در کنار برج ایفل برای جلب توجه جهانیان به ظلمی که بر مسلمانان بوسنی می رود . همراه باشعری از مولانا را با اهنگی خاص . اَثار همنری خودش را که چیزی جزئ زمین زخمی شده از مین های دشمن نبود و لنگه کفشی که از دقتر خانمی بر روی زخمه های زمین برجا مانده بود. و رقص اَلما با شعر مولانا..او علاقه خاصی به دید گاه های ایرنیان به انسان و دین و هنر دارد.و اطلاعات عظیمی در مورد تاریخ فلسفه غرب و شرق دارد.چرا که همه فلسفه خوانده است و هم هنر و هم روانشناسی.

او نگران جهان و عاقبت بشر است.او از یک خانواده مسلمانی است که به اعتقادتشان پایبند می باشند. دلش گرفته بود.می گفت پیرامونم درکم نمی کنند.می گفت حتی خودم هم خودم را درک نمی کنم.و از خودم می پرسم ..اَلما .! تو در این جهان به این گستردگی چه می توانی بکنی؟! تو یک زنی .زنی مسلمان اَن هم از بوسنی.چه می توانی بکنی؟

به گفتم همین کاری که الان می کنی.بیشتر از این تو شاید نمی توانی و نباید خودت را سرزنش کنی. گفت دفت رابیاور و بزن و از مولانا بخوان. محوطه گالری پر بود از زن و مرد خوان از کشور های مختلف. گفتم اَلما ..در یک حالت خاصی هستم و دوست دارم بیشتر باهات صحبت کنم تا اینکه دف بزنم.
به او گفتم که من دیروز 45 کیلومتر از سارایوو دور شدم و از میان کوره راه ها گذشتم و از میان جنگل ها ی انبوه عبور کردم و به یک جای بسیار با صفا در میان انبوه درختان بلند و کوه های پوشیده از درخت رسیدم.

اَنجا مقبره شیخ حسین خراسانی قرار دارد ..و اَلما یک باره چهره اش باز شد و تبسم مطلوبی بر لبهایش نشست و با حالت رصایتمندیپرسید. ایا رفته بودی به خانقاه اوگلاواک؟ گفتم اَری.او ادامه داد .می دانی که شیخ حسین یک عارف و عالم و شاعری بوده است از دیار خراسان و چهارصد سال پیش برای گشترش عشق الهی بدین دیار اَمده بوده است. و در انجا هم از دنیا رفته است. برای او یارانش و مردمی که به او عشق میورزیدند .برایش مقبره ای ساده و بی الایشی ساختند و در کنار مقبره او خانقا هی ساختند و نیز مسافرخانه ای برای زوران .هر کسی که می اَمد می توانست بدون پرداخت هزینه در اَنجا اقامت نماید و غذایش هم به عهده خانقاه باشد. اَن جای پرت و گم در میان انبوه جنگلها و کوه ها اند اندک اندک به یک جای مقدس و مشهور تبدیل گشت.و خانواده ها از جاهای مختلف اَمدند و در کنار مزار حسین خراسانی خانه ساختند و انجا روستای شد .که بو عشق الهی و بوی معرفت می داد. ..

گفت خانقاه و مزار او را در جنگ دشمانان سوزاندند و حتی خانه های مردمی که از چهارصد سال پیش در کنار شیخ حسین خراسانی با اَرامش و دلخوشی و با یاد حق تعالی و با عطر خراسانی زیسته بودند را نیز به اَتش کشیدند. می گویند به هنگام اَتش زدن مقبره شیخ حسین خراسانی

در اسمان به حروف فارسی بسیار بزرگ جمله ای نوشته شد و کسی نتوانست اَنرا بخواند.و دشمنان از اَن بخود لرزیدند.

.....اَلما تلفن کرد به یک اَقایی و مرا با او اَشنا ساخت .از نوادگان یکی از مریدان شیخ حسین خراسانی بود و او دوباره بعد از جنگ مقبره خراسانی را و مافرخانه را مثل گذشته ساخته و اَباد کرده است.و قرار شد با هم دو باره به زیارت شیخ خراسان برویم.

.. به اَلما گفتم من دیروز دلم خیلی گرفته بود و همه جا برایم تنگ شده بود. و چند سال بود که به دنبال شیخ خراسان بودم و دیروز یک جوان به طرف من اَمد و سلام کرد و بعد با هم راهی زیارت شدیم و من تا سپیده انجا ماندم .علم غریبی بود....و صبح ..
لینک
۱۳۸٥/٤/۱ - parviz mohammadi

   راه درویش ..به شیخ عبدالله چلبی   

تو باید راهی شوی

تو باید راهی شوی


در کویر دلها جاری شوی


از هر علمی توشه ای اندوختی

عشق الهی در دلت افروختی

هزاران بار سوختی


هزاران بار اَبرویت را فروختی


لبریز از عشق شدی و پیمانه دلت را شکستی


در بند حق شدی و از بندها رستی


خدمت خلق خدا کردی


تن از اَن دلق جدا کردی


از هر چه ریا بود عریان شدی


همه دل و جان شدی


تو باید راهی گردی


تو باید راهی گردی رها باشی از هر بندی


تو باید راهی گردی تو باید جاری گردی
لینک
۱۳۸٥/۳/۳٠ - parviz mohammadi

   اَشنایی با یکی از شعرای رزن کوثر درجزینی   

مرحوم سید احمد مجتهد درجزینی تفریشی یکی از بسیار دانشمندان و فاضلان و شاعران شهرستان رزن می باشد. چرا که شهرستان رزن که بخشی از دیار درجزین باستانی را در بر می گیرد .از دیر باز نام اَوران بسیار در خویش پرورانده است.مرحوم سید احمد درجزینی دروس ابتدایی را در منطقه رزن خوانده و سپس راهی نجف اشرف ودر اَنجا در علوم دینی به مراحل نکو و به مقام اجتهاد نایل گشتند.ایشان در شعر عربی و فارسی و ترکی واقعا تبحر خوبی داشته اند. که استاد گرانقدرم و دوست وارسته ام مرحوم علی کمالی بخشی از اَثار ایشان را گرد اَوری و اَماده چاپ نموده بودند .که زود هنگام با کارهای نا تمام به سوی حق تعالی شتافت. مرحوم مجتهد درجزینی اشعار دلنشینی در وصف امامان سروده اند و نیز اشعر فلسفی و دینی و عشقی نکویی دارند که انشاااله خداوند یاری نماید تا در اینده باز ماندگان ایشان و یا باز ماندگان مرحوم علی کمالی .بتوانند اَنها را به چاپ برسانند.ایشان در سال 1336 هجری قمری از این جهان به جهان باقی سفر نمودند. ونمونه از اشعر ایشان ...

قدم از هجر بتم خم خم خم است الحق ار خود راکشم کم کم کم است

جان سپارم من زهجر ای دوستان عیسی اَسایار را دم دم دم است

وصل او باشد مرا اَب حیات هجر رویش بهر من سم سم سم است

یار اگر از وصل خود جامم دهد کمترین در بان من جم جم جم است

از من اَن وحشی غزال اَرام برد چند از این دلداده در رم رم رم است

تا به کی از هجر او من دم زنم چشمه چشمم مگر یم یم یم است

سلسبیل اَسا زچشمم کوثر است اشک ریزد صورتم نم نم نم است
لینک
۱۳۸٥/۳/٢۸ - parviz mohammadi

   نگاهی دیگر به تاریخ شهرستان رزن   

همانگونه که قبلا به عرض رسید شهر رزن در 80 کیلومتری شمال شرق همدان قرار دارد و به عنوان مرکز بخش مهمی از دیار باستانی درجزین و یا درگزین مطرح می باشد.اَنگونه که در برخی از کتب نگاشته شده در چند قرن اخیر بر می اَید . درجزین و یا درگزین زمانی شامل بخشهایی جنوبی از دشتهای دامنه رشته کوههای خرقان و نیز وسعت درجزین یا درگزین قدیم که به ولایت و یا اقلیم اعلم مشهور بو ده است .تا به بخشهایی از منطقه استان مرکزی یعنی وفس و بزچلو نیز گسترش داشته است.و نیز شامل بخشی از روستاها و توابع دیگری از ساوه بوده است.در یکی از دست نوشته هایی که در حدود 120 سال پیش به نگارش در اَمده است.حتی اَمده است که همدان قدیم در درجزین بوده و نام همدان کنونی الوند شاه نام داشته است.در کتاب معجم البلدانکه امده است که درگزین و یا درجزین از قرائ همدان است و در جای دیگر می نویسد که درگزین شهری از اقلیم اعلم و نسبت وزیر سلطان محمود ابن السلطان محمد سلجوقی بدانجا می باشد.از دیار درجزین و یا دیار کنونی رزن چندین وزیر برخواسته اند. وعلمای زیادی هم در طول چند قرن اخیر از اَنجا برخاسته اند.از جمله شیخ شرف الدین درجزینی و جلال الدین ابوالفضل درجزینی و ... از علمای قرن حاضر هم می توان به مرحوم شهید دکتر مفتح و نیز عالم و عارف مرحوم اخوند ملاعلی همدانی وفسی و نیز به مجتهد معاصر حصرت ایتالله نوری همدانی اشاره نمود که ایشان هم از منطقه رزن کنونی و از دیار درجزین باستانی می باشند. از شعرای معاصر می توان به شاعر خوب اقای مصطفی رحمان دوست اشاره نمود که پدرشان از روستای سایان در حدود 15 کیلومتری جنوب شرقی شهرستان رزن قرار دارد.اولیا چلبی اورده است که در درجزین چنج مدرسه و ده مکتب وجود دارد.و بازار انجا با سنگ های قهوه ای تزیین شده است.در باره بزرگیشهر درجزین از قدیم روایتهای متعددی را ریش سفیدان بیان می دارند.از جمله می گویند شهر درجزین اَنقدر بزرگ بوده که بز از روی بامها از روستای چانوگرین و یا شاهنجرین تا شهر درجزین می امده است.که وجود تپه های بسیار باستانی در این محدوده می تواند درستی گفته های ریش سفیدان را تایید نماید.بنده از شاهنجرین تا روستای درجزین و شهر رزن را که حدود بیست کیلومتر و یا بیشتر می باشد را.پیاده طی نموده و سفالها و اثار دیگر تاریخی بسیاری را گرد اوری نموده ام که همگی نشان از رونق و عظمت درجزین دارند. و همانگونه که در نوشته های قبلی به عرش رسیده است.دیار درجزین و یا شهرستان کنونی رزن .به عنوان دیار مقدس شمرده می شده است.و امام زاده های زیادی در این منطقه وجود دارند.امام زاده اظهر درجزین که از بناهای دوره سلجوقی می باشد .و ان یکی از اماکن مقدس برای منطقه بود.و هر سال در عاشورا که مراسم عزاداری بسیار با شکوهی در منطقه بگزار می شد.از اطراف و اکناف دسته های مختلف به زیا رت می امدند. بنده در اطاف این بنای تاریخی و زیبا تا شعاع سه کیلو متر ی را بررسی میدانی نموده و تکه سفالهای بسیار با ارزش و زیبایی را جمع اوری نمودهام. انبوه سفالهای العاب را و منقوش و ظریف حکایت از ثروت و رونق شهر درجزین دارند.بنا به گفته ریش سفیدان محل از زیر این امامزاده راهی هست به روستای شوند .روستای شوند یکی از روستاهای دلربا و زیبایی شهرستان رزن می باشد که از درجزین حدود 12 کیلومتر فاصله دارد.و در شمال شهر رزن و در فاصله حدود دوازده کیلومتری ان قرار دارد.به گفته اهالی این راه به صورت قناتی است که شاخه های متعددی دارد و اتاقها و تالارهای متعددی هم در انجا وجود دارد

و حتی است هم از ان عبور می نماید. در باره روستای شوند در نوشته های قبلی هم مطالبی را معروض داشته ام.این روستای زیبا در کنار شاخه ای از راه باستانی ابریشم قرار دارد که هنوز هم اهالی این راه را راه اصفهان می نامند.و در دامنه کوه خرقان واقع شده است.روستای باغهای سیب و گلابی است.سیب ان در منطقه به خوش عطری مشهور بوده.نوشته اند که از اولاد جابر انصار در این روستا زندگی می کردند و می کنند.و تا این اوخر خرقه ای در روستای شوند نگه داری می شد که منصوب به خرقه جابر و یا مولا علی بود.و حتی اورده اند که شاه اسماعیل تکه ای از ان را به تبرک با خود داشته است.
لینک
۱۳۸٥/۳/٢۸ - parviz mohammadi

   یک روز تو بر خواهی گشت   

سارایو چشم براه توست

با اَن هیبت خاصی که داری

و تبسم همیشگی بر لب


چشمانی به رنگ دریا و مو هایی به رنگ الیاف اَفتاب

و دلی پر از شگوفه های عشق


و دستی پر از مهر و بی ریاییها


می دانم بر خواهی گشت


چرا که اینجا چشمها ی بسیار چشم براه تواند

تو زبان دلها را گویی می دانستی

و می دانی


تو را دلها پذیرا بودند

دلها با تو دلگرم می شدند


و زندگی با تو دوباره شکوفه می داد



بر گرد ..برگرد بوسنی تو را می خواهد


بوسنی تو را می خواند

وقت رفتنت اَسمان سارایو خندید


و ستاره ها شکوفه دادند


اما رود خانه ی سارایو

تشنه شدند


و پرندگان همگی بالهایشان به رنگ اَفتاب شد


و نغمه شگفتی خواندند



بر گرد به این دیار

ای عالم خاکی

ای خاکی افلاکی


..............................بر گرد



تقدیم به شیخ ذاکر ..










لینک
۱۳۸٥/۳/٢٤ - parviz mohammadi

   رنج و عشق   

سالهاست که اسلام را با عشق پذیرفته است. خانمی است مهربان و عاشق.گاهی نی می نوازد و گاهی دف. در یک خانواده مسیحی بدنیا اَمده .پدر و مادرش هر دو مسیحی کاتولیک بوده اند. وقتی او بدنیا می اَید ...پدر در عالم مستی و بی مسئولیتی سیر می کرده است.و مادر بی کس و تنها و کسی را نداشته است که از بیمارستان او و نوزادش را ببرد خانه شان.مادر به هر بدبختی که بود دخترش را بزرگ کرد و دختری که بیشتر در عالم خودش بود. در یکی از شهر های بوسنی او و مادرش زندگی فقیرانه ای داشتند و روزگارشان به سختی می گذشت .مادر دنیایش تنها دخترش بود. دختری که در سر اَرزوهای عجیبی داشت. و همه همکلاسی هایش او را تحقیر می نمودند و به اَرزو های او تحقیر اَمیز می نگریستند.اما او راه خودش را می رفت و با مادرش به کلیسا می رفت تا از خداوند و حضرت عیسی و مریم مقدس راه فرجی بخواهد. اما طولی می کشد که مادر هم بیمار می شود.دختر نتها می ماند .اشرزوها و امیدهایش همگی گویی با رنج های مادر و درد های مادر می سوختند و خاکستر می شدند. یک روحانی بود در همسایگی اَنها ودر رابطه با شرایط دشوار این دختر و مادرش شنیده بود و یک روز به ملاقات اَنها می رود .و مادر و دختر هر دو تعجب می کنند. جون اَنها مسیحی بودند و همسایه شان یک روحانی مسلمان. در دوره کمونیستی در یوگسلاوی سابق دشوار بود که کسی تبلیغ دین بکند و نظارت وکنترل بر فعالیتهای دینی خیلی زیاد بود.اما این روحانی و اَخوند اَدم خاصی بود.با همه خوب بود و با همه ادیان ارتباط داشت.اَن روز برای مادر و دختر یک روز خاصی شد.و اَخوند از جاهایی که می شناخت برای این خانواده کمک گرفت و دکتری برایش اَورد.یک دخترک وارد مسجد شد با لباس معمولی وبا سر باز .روحانی او را دید و سلام کرد و او را در مسجد پذیرا شد.اطرافیان تعجب کردند اما چیزی نگفتند.

دخترک گفت برای عبادت اَمده ام.روحانی گفت خوب کاری کردی .اَیا کلیسا بسته بود؟ دخترک گفت نه .امروز اینجا اَمده ام.و دخترک ادامه داد ..اما من نمی دانم چگونه با ید عبادت کنم. روحانی گفت برو در اَن گوشه بنشین و در دلت با زبان خودت خدا را نیایش کن.

از اَن روز به بعد همه چیز تغییر یافت. دخترک به درسش ادامه داد و کار کرد و از مادرش مراغبت نمود.وقتی که جنگ شد در بوسنی او مجبور بود بعضی مواقع از شهری به شهری دیگر مسافرت نماید هر چند که می دانست ممکن است جانش را از دست بدهد.

یک شب در راه دشمنان مینی بوس اَنها را در بین راه نگه می دارند .و همه را اسیر می کنند.

شب یکی از نظامیان می اَید و به دنبال خانم جوان می گردد .هر چه می گردد او را نمی یابد.فکر می کنند که دختر جوان فرار کرده است ....

اکنون اَن دختر خانم یک استاد است .مادرش الحمدالله خوب است .وهر دو مسلمان............امروز او اینجا بود.می گفت مادرش به او خیلی افتخار می کند.............
لینک
۱۳۸٥/۳/٢٤ - parviz mohammadi

   فصل دلدادگی   

به من گفتی که تن به یاس ندهم

به من گفتی در برابر زخمه های زمانه سر خم نکنم


به من گفتی در همه حال خدا خدا گویم


به من گفتی در اَسمانهای اَرزوهایم تنها خدا را بجویم


به من گفتی شرافت را پیشه خود بسازم

به من گفتی راهیان حق را یاور باشم


به من گفتی در ره عشق دلاور باشم


به من گفتی برو و بسوز

رفتم و سوختم در بلندای زمانه دلم را افروختم

به من گفتی از او بگوی او را بجوی

از او گفتم و او را جستم

به من گفتی در خارزار زمانه عریان و برهنه به دنبال سیمرغ برو


رفتم و در بیابانهای تنهاییها و در خارزار خواستن ها


پا برهنه و عریان


تو گفتی در اوج تنهاییها او صدا کن


صدایش کردم


گفتی دلت را بده و جسمت را و جانت را


همه را دادم

فصل ها همه فصل دل دادگیها شد برایم


دل دادم به او


و همه او گفتم .من دل داده شدم
لینک
۱۳۸٥/۳/٢٢ - parviz mohammadi

   جادو گری در سارایو   

امروز یکشنبه 11 زوئن است.دیشب زودتر از روز های دیگه رفتم خونه.خانمم افسانه اومد با ماشین دنبالم.ساعت 10 شب بود .بچه هامون شهریار و دلارا خوابیده بودند.دیروز سر فوتبال همسرم کلی سر به سر شهریار گذاشته بود و شهریار شرط بندی سر فوتبال را به همسرم باخته بود .برای همین باید تمام کومه های چمن باغچه خانه را ببرد و به اشغال دانی کنار خیابان بیاندازد. دیروز دلارا دخترم را بردم کلاس نقاشی به نقاشی علاقه داره و همیشه تصویر فرشته هارو می کشه.لباس رنگارنگ بسیار قشنگی پوشیده بود پر از گل های زیبای صورتی و قرمز کمرنگ وکلاه صورتی بر سرش گذاشته بود با دو گل سرخ در دور کلاهش.همه تو خیابون نگاهش می کردند. وقتی برگردوندمش سر نهار از من خواست براش قصه بگم .من هم براش قصه پری دریا و مروارید قشنگ را گفتم.دیشب یک اَقایی از اَلمان اومد در گالری .میان سال بود لاغر و بسیار مودبانه و با اهنگ انگیسی را صحبت می گرد .او گفت که برای شرکت در فستیوال بچه در سارایو اومده.هر سال در همین موقع در سارایو فسفیوال کودکان برگزار می شه و همر مندان از اغلب کشور های اروپایی به اینجا میاند.او گفت که جادو گر است. و انتظار داشت که من تعجب کنم.به تبسم و با صمیمیت گفتم خیلی خوبه.وقتی در سالنهای متعدد ما و در فضای تاریخی و صمیمی گالری که اراسته با گلیم ها و فرشهای و بافته قدیمی عشایر مختلف ایران می باشند ...قدم می زد .احساس کردم ..چشمانش فروغ و روشنایی عجیبی یافته.

همکار جوانش هم که فرانسوی بود .محو نقوش قالیها و گلیمها و خورجین ها و جاجیم ها و انواع بافته های قدیمی و جدید شده بود.قالی و بافته های ایرانی راز شگفتی در دروی خودشان دارند.

از طریق قالیها و بافته دیگر ایرانی ما به دنیای درون انسانها راه می یابیم. اینجا اغلب هنر مندان و سیاست مداران و توریستها و ریاست جمهوران کشورهای مختلف و..می اَیند.ما با انها به گذشته های دور سفر می کنیم با اَنها دوست می شویم.برای اَنها از حافظ و از مولانا و از..خیام ..می گوییم. گالری ما در اینجا به یاری خداوند و به تلاش دوستان و شرکا در ایران اقایان ذاکری و محمودی

به زیبا ترین گالری در اروپا مشهور شده است. و فلسفه ما برای این گالری متفاوت تر از همه گالری هاست.ما در اینجا از هر دینی جمع می شویم و ساز می زنیم و می خوانیم.شب شعر برگزار می کنیم. و فیلم می سازیم و کتاب منتشر می کنیم.همین چند دقیقه پیش سه جوان ایتالیایی که فیلم ساز بودند .خدا حافظی کردند و رفتند.چند شب پیش امدند و با هم اشنا شدیم.مستند ساز بودند. از کارهایشان گفتند. دیدم دنیای کارهایشان به کارهای من نزدیک است.

از فیلم هایی که ساخته بودم براشون گفتم و از سناریو هایی که نوشته ام.دو پسر و یک دختر بودند.با ماشین اومده بودند و در طول اقامت و کارشان در بوسنی شیفته بوسنی و مردمش شده بودند.وقتی خدا حافظی کردند هر چهار تایمون گریستیم. هدیه از ایران به اونها دادم. و قارر شد با هم یک فیلم مستند بسازیم.

داشتم در مورد اون اَقای جادوگر اَلمانی می گفتم.وقتی براش در مورد مفهوم و درون مایه و فلسفه نقوش بافته های ایرانی گفتم و وقتی او با چشمانش و دلش راز انها را دید و حس کرد ..گفت گویی اینها ارزوهای صادقانه کودکی من هستند.گویی اینها یک جوری مرا به لطف و مهربانی و پاکی زمانهای دور وصل می کنند....شاید باور کردنش برای شما مشکل باشد ..چرا که شما با قالی و گلیم بزرگ شده اید.اما باور باید کرد که این مرد شعبده باز اَلمانی خود اسیر جادوی بافته های ایرانی شد. . و می گفت از امشب نگاهم به جهان شرق و هنر شرقی و نسبت به جهان فردا دگرگون و شگفت شد. او مهربان و صمیمی شده بود .و گویی با هم در پی خدای عشق بودیم.
لینک
۱۳۸٥/۳/٢۱ - parviz mohammadi

   هیچ دلم از تو سیر نشد   

خیلی سالها گذشته اما هنوز بازم به دنبال تو ام

با هر گلی و ستاره ای هنوزم من یاد توام

قشنگ ترین شعرها رو و شگفت ترین اَهنگ هارو


برای تو من می خوام


در عالم خیال عاشقانه تو رو می پام با شعرهام همیشه دنبالت میام

می دونی دلم از تو هیچ سیر نشد


دلم جز تو کسی را نخواست ... در دام عشق کسی جز تو اسیر نشد



اسیر تو شدن منو اَزادم کرد


عشق تو منو ساخت ..منو اَبادم کرد



با تو دلم جوون موند و پیر نشد هیچ دلم از تو سیر نشد


جز تو دلم در دام کسی اسیر نشد

فاصله ها و میله های زندون

کوهها و راهها و سیمهای خاردار

نتونستند تو رو از من بگیرند


هر شب بازم .... ستار ه های عشقت در دلم سوسو زدند


نزاشتم که ستاره های عشقت تو ی دلم بمیرند


هر چه از تو دور شدم بیشتر از گذشته ها پر از عشق و غرور شدم


هیچ دلم از تو سیر نشد باغ عشقت در دلم هر روز تازه شد و پیر نشد


هیچ دلم از تو سیر نشد ......هیچ دلم از تو سیر نشد




لینک
۱۳۸٥/۳/٢۱ - parviz mohammadi

   از تو گفتن چه دلنشین است   

از تو گفتن چه دلنشین است

از تو خواندن چه باشکوه

با تو بودن سرفرازیست


با تو بودن همچو رویا ست
همچو رازیست


از تو گفتم . روزگارانم همه پر نور و روشن شد

از تو خواندم حنجره بلبلان همه پر اَهنگ شد


با تو رفتم راهم همه ایمان شد


با تو سوختم جانم همه جانان شد


ای یار غمخوار من ای مونس و دلدار من

از تو گفتن همه شیدایی است


با تو دنیا م همه رویایی است


از تو گفتن چه دلنشین است


اسیر تو گشتن عین اَزادی است

دل به توبستن همه وارستگی است


دیوانه تو گشتن عین فرزانگی است


از تو گفتن....از تو گفتن












لینک
۱۳۸٥/۳/٢٠ - parviz mohammadi

   خاطره ها   

اگه بگم که من شبها هنوز از کوچه تون می گذرم

تا سایه تو از پشت پنجره تون ببینم


تا باز هم صدای عود تو من بشنوم

اَیا باور می کنی؟


اَیا باور می کنی سایه ات برام هزاران شعره


سایه ات برام هزاران خاطره است.


اَیا باور می کنی وقتی صدای عودتو می شنوم


انگار قصه هاو غصه های منو تو می نوازی


انگار منواز غم هزاران ساله اَزادم می سازی


اَیا باور می کنی؟


هنوزم با صدای عودتو تودلم زارو زار گریه می کنم

با گریه من خاطره ها رو می خونم



یادم می یاد اون قدیما وقتی که پاک وپاک بودیم


من و تو از تن و جسم جدا می شدیم

همه دل می شدیم وهمه رنگ خدا می شدیم


کسی اونجا مارو نکوهش نمی کرد

اونجا رها بودیم اونجا فارغ از هر گونه درد


اونجا با همه دلها دوست بودیم


اونجا با دل از همه تلخی ها می اَسودیم


فرشته ها اون بالاها به تو نغمه ی دل یاد می دادند

اون بالا همه چیز بود رنگ خدا و عطر خدا


اون بالا پر از محبت بود دلها

حالا اینجا صدای عود تو منو به اون روزهای پاک می بره


حالا در این کوچه ها



پشت این پنجره ها سایه ات برام هزاران رنگ داره


صدای عود تو منو اَتش می زنه


دمی از قصه های پر غصه من کم می کنه


اَیا باور می کنی ؟

هنوزم از کوچه تون می گذرم یواشکی


تا که سایه ات منو به باغ رویا ببره


تا که نغمه عودت منو سوی خدا ببره


اَیا باور می کنی؟



























لینک
۱۳۸٥/۳/٢٠ - parviz mohammadi

   به من می گفت   

به من می گفت به غربت نرو

به من می گفت .گم شد ه ات در اَنجا نیست


به من می گفت گم شده ات در اینجا هم نیست

به من می گفت ..

گم شده ات خودت هستی


نفهمیدمش

درکش نکردم


ره غربت گزیدم

از عزیزانم بریدم


بار سفر بستم و از خودم رستم



گشتم و گشتم و گشتم


با دریای تلخی ها پیوستم



گاه اندیشیدم که در این دنیا هیچ هیچ هستم



گاهی خیال کردم .کسی هستم



سوختم ...هزاران بار سوختم


صدایش را می شنیدم که باز ..

مرا به سوی خویش می خواند....

به من می گفت بر گرد

گم شده ات را در گم گشتگیهایت

در این ولایت ..در دل خودت بیاب


به می گفت ..گم گشته ات را یک بار کافی است از دل صدایش کنی


...............من باورش کردم

....او را از دل صدا کردم.........من ...من گشتم و او را با تمام وجود حس کردم

..................او را باور کردم












لینک
۱۳۸٥/۳/۱۸ - parviz mohammadi

   اَهای قناری های عاشق   

حوشا به حالتون قناری های عاشق


که می تونین برای یارتون از دلتون بخونین

می تونین در کنارشون بشنین

براشون از عشقتون بگین


حوشا به حالتون که با گلها می شینین

براشون شعر می خونین


از زیبایهاشون می گین

گلها رو می خندونین

دلهاشونو می لرزونین


اَهای قناری های عاشق


کا متون همیشه شیرین باشه


دلتون همیشه شاد

باغ اَرزوهاتون باشه همیشه اَباد


برین به یارمن بگین که خیلی دوستش دارم


جلو پنجره یار بشنینین


چهره زیبای یارم ببینین

براش از دل بخونین اونو چون گل بدونین


بهش بگین خیلی وقته که می خوام عشقمو ابراز بکنم


بهش بگم عاشقتم در عاشقی لایقتم


هر روز تو عالم خیال دنبالش می رم

دست ودلم می لرزه .نمی تونم دوستت دارم بهش بگم


نمی تونم شعرمو بهش بدم


خوشا به حالتون باشه قناریا


عشق حلالتون باشه قناریا


شقایقا لایق عشقتون باشه

قناریا


اَهای قناریای عاشق

سوی یار پرواز کنین


توباغ یار بخونین


قصه عشق مرا ساز کنین


با نغمه هاتون درب زندان دلمو باز کنین


اَهای قناری های عاشق دلمو با گلها دمساز کنین.


قناریای عاشق.





لینک
۱۳۸٥/۳/۱٥ - parviz mohammadi

   نغمه های عاشقانه   

دیشب تا دیر وقت در گالری بودم .بیرون باران می بارید و من فارغ از تمامی دردها و اضطرابها و من رها از تمامی ابهام ها و ازدهام ها در اَن سوی خیال ها در مسیر نور و با نغمه های عاشقانه با دوستی که بالهایش همه رنگ رنگین کمان بود پرواز می کردم.مولانا بود و حافظ شیرازی و حکیم عمر خیام و اَرزوهای پاک و عشق های اَسمانی.در اَنجا دیگر جسم نبود و تویی ومنی نبود.در اَنجا هوس و حرص و اَز نبود.و مرز و دیوار نبود در اَنجا.دوستی و فداکاری و بی ریایی و زلالی بود.

درب گالری باز شد و روشنی خاصی در فضای گالری ایجاد شد.دو دوست با حالتی خاص نام مرا صدا کردند.دوستان بوسنیایی بودند و با زبان بوسنیایی گفتند بابا بسه دیگه چقدر کار می کنی..بیار دف و نی را یک خورده بزنیم و بخوانیم.یکی از انها منصور براکی بود که یک روحانی و یک عاشق حق تعالی و الهه و قصیده خوان و دف نواز و تصویر بردار در تلویزیون بوسنی می باشد.اَنها دوبرادر دو قلو می باشندو هر در مدرسه دینی سارایو و سپس در قاهره هشت سال علوم دینی خوانده اند. اَنها را از قبل از جنگ می شناسم.عید فطر سال هزار و سیصدو هفتادویک در مرکز قدیمی سارایو با گروه خودشان در بازار سارایو الهه خوانی داشتند. روزهای تلخی بود دشمنان شهر سارایو را محاصره نموده بودند.و مسلمانا ن در بی کسی و تنهایی روزهایشان با تلخی و ترس می گذشت و خداندی نغمه ها دینی مصادف بود با گلوله و مرگ.من اَن روزها با همسرم با سختی های اَنان شریک بودیم.هر مسلمانان بوسنیایی و همسایه ها بیشتر از خودشان نگران همسرم بودند.اما بودن ما در سارایو برایشان قوت قلب بود.وما خود بی کس و غریب بودیم.من بر روی سن رفتم و به همه اَنها تسبیح سبز رنگی به نشانه قدردانی و تبرک دادم . اَن تسبح ها برای اَنها بسیار معنی داشت.و جنگ اَغاز شد و ما پس از مدتی بخاطر همسرم با زحمت از سارایو خارج شدیم.

در دورانی که ما در ساریو بودیم و جنگ بو مردم هیچ سلاخی نداشتند.یک تفنگ قدیمی برای صد نفر ولی دشمن که همسایه و همکارهای دیروز مسلمانان بودند مسلح و دارای پشتیبان.و مسلمانان هیچ یاوری و پشت پناهی جز خداوند نداشتند.با این همه هر گز خنده هاشان از لبانشان رخت بر نمی بست .برای یک کوزه اَب باید جانشان را به خطر می انداختند و بسیاری از مادران در راه اشوردن اَب جانشان را از دست دادند.با این حال مردم می خواندند و لباسهای فمیز بر تن می کردند و باز فرصتی می یافتند و در بازار سارایو قدم می زدند.

ما به ایران برگشتیم. و در بهمن سال هزار و سیصد و هفتاد وسه در تاتر شهر تهرانگروه منصو ر را دیدم.به سختی می تونستم اَنها را بشناسم.همه لاغر و ضعیف و گویی خون در رگها یشان نیست.منصور و برادرش و انیس و.. ویک پیر زن وپیر مرد که بی ش از هفتاد سال داشتند و از جوانی با هم نغمه های محلی می خواندند ومن اَنها را می شناختم. اَنها هم شکسته و صعیف شده بودند اما روحیه بالایی داشتند .و هر دوخوب می خواندند و می نواختند و زن که باهرا نام داشت می گفت اگر بشود می خواهم در تاتر شهر تهران وقتی همسرم می نوازد و می خواند من هم با رقص و خواندن او را همراهی کنم.او می گفت چهل سال بیشتره که من با شوهرم می خوانم و می رقصم.کلی شوخی می کرد و ویواشکی در پشت صحنه می رقصید. با هم به اصفهان رفتیم واَنجا برنامه اجرا کردند .همه جا مردم از اَنها استقبال می کردند. منصور در اصفهان وصیت کرد که او زا اگر در جنگ شهید شد در اصفهان دفن نمایند ....دیشب باز دور هم جمع شدیم یاد گذشته ها را کردیم .منصور می گفت یک روز دور را برداریم و برویم به اصفهان و در اَنجا در مسجد شاه عباس و در سی وسه پل و در عالی قاپو دف بزنیم و بخوانیم.

دیشب اَرزوها کردیم و تا دیر وقت از خدا و از محمد و.. از عشق و..خواندیم.دیشب نغمه های عاشقانه خواندیم .
لینک
۱۳۸٥/۳/۱٥ - parviz mohammadi

   به دنبال شمس تبریزی   

امروز نیکولای اَن مرد عارف و عاشق دو باره بار سفر بست و رفت.پنج سال پیش با هم اَشنا شدیم.او پاک و صمیمی و سبک بال و زلای می نمود.او کشیشی بود از دیار سنفونی ها از کشور اتریش .که در جنگ بوسنی به عنوان خبرنگار و به عنوان کشیش داوطلبانه سالها در بوسنی برای بوسنیائیها خدمت نمود.ه بود. مدتی نیکولای گم شد در پس اَرزوهایش نامش را بر جلد دیوتن شمس تبریزی نوشته بودم.و هر رور که دیوان را باز می کردم به یادش می افتادم.اَن زمانها با دوست عارفم احمد اَناندا غزلیات دیوان شمس را ترجمه می کردیم .احمد هم یکی از نادر انسانهای عاشقی است که زندگی ساده و بی اَلایش دارد.هر چند جوان است اما گویی سالها در سرزمین های غربت در کویر ودریا و جنگل و ..عالم معنی سفرها کرده است.او یک مسیحی است که سالها قبل اسلام را عاشقانه پذیرفته و عاشقانه هر روز از بیکران عشق معنویت اَن سیر می نماید.سالها در هندوستان بوده و در غارها زیسته و به مقام استادی کشف اسرار درون رسیده و استادش به او اذن سفر داده تا در لندن سر پرستی یکی از مراکز کشف اسرار درون را هدایت نماید. در لندن با خانم اَمریکایی اش اَشنا گشته

و از اَنجا به بوسنی می اَیند.با احمد هم بیش از پنج سال است که دوست هستم.و چه شبها و چه روزها احمد و همسرش که اکنون لیلا نامش را نهاده .. و من و اَلما و فاطیما و ایوان ...دف ونی و سیتار و گیتار ..نواخته ایم و از هر کسی خوانده ایم .در وسظ بازار سارایو با صدای بلند از مولانا و شمس تبریزی خواند ه ایم...و با هم سفر ها کرده ایم.از فلسفه و عرفان و از سیاست و از درد خویش از درد مردم و از سرگشته گیهایمان و از سرخوشی ها مان سخن ها رانده ایم ......

اَری گفتم که چند روز پیش نیکولای با شوق و پر از شیفتگی پیدایش شد.یک سالی بود باز گم شده بود.پنج سال پیش که گم شد ه بود .یک روز در برابر من ظاهر گشت فه عنوان مردی که با من به فارسی سخن می گفت و نمی توانستم باور کنم که این مرد که با من به فارسی سخن می گوید همان نیکولای است.اَری او راهی ایرای شده بود .مدتی در ترکیه در قونیه به خدمت حضرت مولانا رسیده بود و اَنگاه از قونیه به دنبال شمس تبریزی پیاده براه افتاده بود.


الا ای شمس تبریزی از خلق چوبگریزی اکنون که در افکندی صد فتنه فتانه


اَری نیکولای پیاده راهی تبریز می شود تا مگر شمس را بیابد.همان شمسی که مولانا را دگرگون کرد و اَتش در وجودش انداخت.همان شمسی که مولانا را از قالب سرد ومنجمد عالم عالمانه ولی بی عشق و شورش رهایی بخشید. و مولانا را مولانا ساخت.همان شمسی که باعث گشت عشق از وجود مولانا جلاالدین رومی همجو اَتشفشانی فواره نماید و پس از هشت قرن هنوز هم

دل سرد اَدمیان را با اَشفشانش گرمی بخشده و روح اَدمیان را بال و پر بخشد.

شمس در دل مولانا غوغا و شوری افکند که هنوز هم هزاران عاشق با شور اَن عشق و دریای وجودشان را به تصویر می کشند.


شمس تبریزی گم شد .شمسی که مولانا را بال و پرش داده بود.و جهان جاودانه عشق را به مولانا هدیه داده بود.شمس تبریزی گم شد و مولانا در حسرت او سوخت و سوختنش و زبانه های اَتشش

در مثنوی و در دیوان شمس جاری شد. و در باغ دلها همیشه روان و همیشه باغی و باقی شد. شمس تبریزی گم شد و مولانا از هر ره گذری نشان شمس را گ فت و عطر شمس را از باد بهاری و از نسیم سحری جویا شد .مولانا با مرغ شت خواند و با پرستو ها سفر کرد به دنبال شمس تبریزی...اما شمس تبریزی را نیافت...


و شاید وقتی که نیکولای به زیارت مولا رفته بود .مولانا از نیکولای خواسته بود که به تبریز برود شاید او بتواند از شمس تبریزی در تبریز رد و نشانی بیابد. ونیکولای عاشقانه به سوی تبریز راهی شده بود از سرزنشهای خار مغیلان خم به ابرو نیاورده بود....

نیکولای پس از یک سال گم گشتگی دو باره پیدایش شده بود .به زبان شمس تبریزی سخن می گفت و چهره اش می درخشید...از شمس تبریزی می گفت و در سارایو به دنبالش می گشت.

و دوباره نیکولای گم شد با تبسمش بر لب و کوله باری بر دوش .و دو نقاشی را از کاروانسرای ما به عنوان یادگار به جا گذاشته و رفت. اَیا شمس تبریزی در سارایو است ؟ اَیا نیکولای نشانی از او دارد؟
لینک
۱۳۸٥/۳/۱٤ - parviz mohammadi

   قروه درجزین و باغ های انگور   

ای دوست برای من از زادگاهم قروه درجزین بگو

از بازار پر رازش بگو از دختران نازش

از برزگران عاشقش از اَسیابان جالبش

از غلام شاعرش بگو


ای دوست بگو به من که اَیا هنوزم برزگرا


شبها تو ی صحرا ...

کنار اَتش می خونند


تو شبهای عروسی دختران بازم دستهاشونو ..اَیا حنا می زارند


یا اینکه توی خونه دوماد ..جونا تا صبح بیدار می مونند؟

توقاب بازی بازم دکمه هاشون رو می بازند؟


اَیا هنوز بچه ها تو قروه

با گل خونه می سازند


حالا که بهار شده درختا بیدار شدن


اَیا بچه ها از پوست ترکه درخت بید

ساز توتک می سازند


مثل بالابان اونو بازم قشنگ می نوازند



حالا که بهار اومده


تو باغ دل اَیا باز یار اومده؟


اَیا بازم برزگرا علی گویان دسته جمعی باغهای انگور رو


با بیلاشون شخم می زنند


بازم دختر ها قالبیر به سر

فصل انگور خندون به باغها می رند


بازم مردم قروه جشن انگور به پا می کنند


بچه ها تو باغها بازم غوغا ا می کنند


ای دوست خیلی دلم می خواد


بیام دوباره روستامون


با هم باشیم با دوستامون


بریم به باغ انگور


هم جوون و هم جسور


شخم بزنیم باغها رو

پیک بدونیم زاغهارو


بگیم اَهای زاغ سیاه


چه خبرها داری برای ما


کفش دوزکها رو بگیریم

روی دستمون بزاریم


بگیم به زبون ترکی مون


بابام یولو ....بابام یولو


عروسی من از کدوم طرف میاد


کدوم یار و از کجا منو می خواد


ای دوست بگو برای من از روستامون


اَیا هنوز عاشقند اون دوستامون


اَیا هنوز قروه درجزین تاجرای باشرف داره

اَیا هنوز تو قروه درویش سعادت میاره













لینک
۱۳۸٥/۳/۱٢ - parviz mohammadi

   با من به سارایو بیایید .اینجا هنوز عشق شکوفه می دهد   

گاهی وقتها باورم نمی شود که من از قروه درجزین واز شهرستان رزن از دیار باستانی همدان در این شهر شگفت در شهر دوستی ها و عشق در شهر سارایو ماوائ گرفته باشم.اَیا این منم ؟ در این سرزمین بوسنی ! سرزمین شعر و ترانه ها!زمانی که کودکی بیش نبودم همیشه اَرزو داشتم بروم به سرزمینی که مردمانش بوی خوش صداقت را داشته باشند اَرزو داشتم به سرزمینی برم که دلها برای خدا بتپند . وقتی که سازم را می نواختم و به رسم عاشقان ساز بر دست به ترکی می خواندم و دور مادرم می گشتم. وقتی که برای مادرم می خواندم ..مادرم چرا مرا عاشق بدنیا اَوردی..ومی خواندم ای مادرم یک روز من راهی خواهم شد .راهی سرزمین دور.سرزمینی که عشق خدایی در اَنجا باشد و دخترانش همه لبخند به لب سلام مرا پاسخ خواهند داد و صدای ساز من برایشان دلنشین خواهد بود.
مادرم نمی دانست کریه کند و یا اینکه بخندد .می گفت خدا اَخر و عاقبت تو را بخیر کنه.کی تو سر عقل میایی؟!!اما من به دور مادرم می گشتم و برایش می خواندم...مادر می میروم به اَن سرزمین دور و برایت در دلم نغمه های الهی می اَورم و مروارید محبت برای تو می اَورم.مادرم می گفت خدا به تو عقل بده.من از توچیزی نمی خواهم. شاید اَن موقع ها خودم هم باورم نمی شد که اصلا چنین سرزمینی وجود داشته باشد و اگر هم وجود داشته باشد ..من کجا !! قروه درجزین کجا!! و دیار خوبان کجا!؟

و زمان گذشت و من با اَرزوهای دست نیافتنی بزرگ شدم و راهی شدم.

من کجا ؟ بوسنی کجا؟ وسارایو شهر شعرها و ترانه ها کجا؟

اکنون در بوسنی در سارایو هستم.مردم را دوست دارم. همسایه ها مهربانند. و مردم صادق.

تاریخ و طبیعت و بارن و رودخانه و جنگل و خنده های بی ریا .

سارایو مولانا و حافط و خیام و مام محمد غزالی و...

و در بوسنی و در سارایو هر روز به زیارت فرزند شمس تبریزی می روم .


چون که
یکی از قشنگترین و رویایی ترین مساجد سارایو و بوسنی را معمار اسیر علی تبریزی ساخته.مسجد خسرو بگ.در وسط بازار ساریو.با شکوه و پر از معنویت.این مسجد 450 سال پیش ساخته شده است و من هر روز برای اسیر علی تبریزی و برای خسرو پاشا که به بوسنی علم و معرفت اَورد و برای همه رفته گان دعا می کنم.

من خدای را شکر می کنم که مرا به بوسنی رهنمون ساخت.تا در اینجا ساز بزنم .از مولانا در بازار بخوانم و با یاران مخلص حق در عالم معنی سفر ها کنم.

با من به سارایو بیا .دلت پاک کن.رها باش از خود پرستی ها.خودت باش خودت.سارایو .
لینک
۱۳۸٥/۳/۱۱ - parviz mohammadi

   می خوام امشب بخونم   

امشب دلم می خواد تا صبح فردا بیدار بمونم


سازم وبدستم بگیرم از دل عاشقم من بخونم


امشب سرم پر شور است

دلم لبریز از عشق و غرور است

می خوام از تو بخونم

می خوام امشب توی این شهر غوغا بکنم


همه مردم و شهر و شیدا بکنم


برای تموم عاشقای شهر من بخونم


می خوام باسازم امشب سکوتو بشکنم


می خوام بگم دوستت دارم

بی تو من بین این همه اَدما

تنهای تنها می مونم


درد من تویی .درمانم تویی .من می دونم


می خوام امشب تا صحر ساز بزنم


همنشین عاشقای شهر بشم

قصه عشقمو امشب می خوام


به تموم دنیا بگم


می خوام امشب بخونم


زار و زار گریه کنم


بگم که عشق تو اَتش زده بجونم












لینک
۱۳۸٥/۳/۱٠ - parviz mohammadi

   وقتی تو می اَیی   

وقتی تو می اَیی

دلم یه جوری می تپه

یه حس خوب توی خیالم می پیچه


گم شده ئ من انگار از تو قصه ها می رسه

انگار تمومه بلبل ها واسه ئ تو شعر می خونند

با اومدن تو انگار تموم گل ها تو باغ دلها می مونند

وقتی تو از راه برسی


بوی بهشت می پیچه توی تموم کوچه ها


نرگسی های عاشق به هم میدن بوسه ها


دستهای سرد و بی کس پر از عشق خدا می شند


همدیگر رو می گیرند عاشق بی ریا می شند


وقتی که تو می اَیی


توی دل عاشق غریب

شعله عشق می کاری


وقتی مه تو می اَیی


من خودمو گم می کنم


از شوق تو نمی دونم چکار کنم


بخندم یا گریه کنم


سازو بدستم بگیرم از شعله های عشقت برای تو من بخونم


می دونم که همین روزا


می رسی تو از راه


زندگی ما ها رو معنی تازه ای می دی


برامون تو قصه ای از بهشت و نور خدایی میگی


دو باره تو کوچه ها عطر خدا می پیچه


کلاغ تو غصه ها به خونه ش باز می رسه


من سازمو دو باره دستم می گیرم


تو کوچه های شهرمون نغمه های تازه می خونم


برای همیشه عاشق پاک می مونم


اگه تو بیایی اگه تو بیایی....اگه تو بیایی....

لینک
۱۳۸٥/۳/٩ - parviz mohammadi

   به دیار درجزین سلام   

یاران باصفا ی حسین.

ای اَنانکه علی علی می گویید

ای اَنانکه ره رسول خدا را می جویید

وقتی از میان کوه های خرقان می گذرید

وقتی که گردنه اَوج را پشت سر می نهید

و اَنگاه که به رزن میرسید

بوی عطر دیار درجزین را بشنوید و حس کنید


از کوه های بوقاتو

از سردرود و از دمق

از بابانظر و از روستای وهنده و وفس


از روستا های اکله و کله سر و کرفس


از چانوگرین و امام زاده چنگیر و وسمق


از رازین و ایمان و قروه درچزین


قناری های عاشق برایتان پیامی خواهند داد


برایتان از اَخوند ملا علی وفسی خواهند خواند..


روستای دلربای وفس در گل سرخ خفته است


اَن تنور شعله ور که ملا را در اَتش خنداند


هنوز بوی نماز می دهد


قناری های عاشق از علی خواهند خواند

شما را به باغهای سیب روستای با صفای شوند فرا خواهند خواند


با قناری های عاشق راهی روستای شوند ..شوید


تربت پاک ملای اخلاق را .حسینقلی شوندی را زیارت بکنید


برای تبرک سیب سرخی یخورید


درد پنهان دل را با خرقه ماند ه از یاور مولا علی در شوند

بشویید و از غبار پاک شوید


نوای چنگ امام زاده چنگیر را در دامن کوه چانوگرین گوش دهید



با امام زاده اظهر در درجزین یار شوید


دل به خق سپارید و همچو خاک شوید


با شاعران شوریده قروه همصحبت شوید


از روستای سایان نوای دلنشینی بشنوید



اَری...... ای یاوران حسین ای حق پرستان



ای شوریده گان راه عشق


ای نامداران ای مستان


دیار نامداران و یاران حسین


دیار رزن را و درجزین را از یاد نبرید


با سلامی به اَن دیار .با خود عطر ایمان را تبرک ببرید


با دلی خوش و روحی فراخ از اَن دیار بگذرید


اَری ای یا علی گویان عاشق





















د
لینک
۱۳۸٥/۳/٩ - parviz mohammadi

   امشب سارایو و فرشته ها   

امشب سارایو دلش از عشق می تپد

امروز یکشنبه دلنشینی بود

اَفتاب ملایم و اَسمان اَبی و مردمان خوشحال


جوانان رها از غم و بی ریا

بی خیال و بی خیال


روز یکشنبه سلامها دادم به مسافرین از سرزمین های گوناگون


و به زبانهای گوناگون



دستهای دوستی را فشردیم


خنده ها کردیم و شوخی ها


با مسافرین تا هزاران سال رفتیم


تا هزاران سال به گذشته برگشتیم


خیلی ها گفتند سارایو شهر رویاهاست


شهر شوریده گی ها ست


ایوایلو مردی حقیقتا نکو که در اَمریکا دکترای اقتصاد گرفته


و مدیر ارشد بانک جهانی است


با خنده می گوید ..این بوسنیایی ها خیلی عجیبند


اَه در بساط ندارند اما...همیشه خوشند و می خندند



او میگوید که راز خوشبخت بودن را از بوسنیاییها باید اَموخت


من می گویم قبل از جنگ بوسنی .خیلی بیشتر از امروز شیدا و شادمان بودند مردم


....و اَنگاه ..پس از یک سال دوباره


نیکولای اَن کشیش عارف چون فرشته ای در برابر من هویدا میشود


همین چند روز پیش در باره او نوشته بودم

نیکولای ...همچو برادر

مردی پاک و زلال


میگوید دیشب رسیده .دیگر در سرزمین سنفونیها که زادگاه اوست


دلش گرفته بود


پس دو باره راهی سارایو می شود


و بسیاری از راه ها را پیاده طی می کند


و خوشبخت به سارایو می رسد


سارایو او را پذیرا می شود


دو کتاب از کتاب فروشی خریده بود


یکی فلسفه تصوف

و دیگری دیوان شمس تبریزی .هر دو به زبان بوسنیایی

اولی را دوست مسیحی من که مسلمان شده ترجمه نموده و من هزینه چاپش را داده ام


و دومی را من و او با هم ترجمه نموده و هزینه چاپش را من داده ام


نیکولای اهل اتریش است

اما بوسنیایی را خوب حرف می زند.الان ساعت 21و51 است و بیرون صدای موسیقی می اَید

و صدای شادمانی مردم

و من در این کاروانسرای

در میان باغهای ارزوهای دور در انتظار اَمدن نیکولای هستم

تا او از پیام فرشته ها برای من سخن بگوید




لینک
۱۳۸٥/۳/۸ - parviz mohammadi

   از قروه درجزین تا بوسنی. اولین شعر خواهرم لیلا   

از قروه درجزین تا بوسنی .اولین شعر خواهرم لیلا


تو هشت سالت بود که برای من نامه نوشتی

از قروه تا بوسنی را تو برام لاله کاشتی


چه مهربون چه خوش زبون بود نامه ات

تو در دلم نشان مهربانیها را افراشتی


چه مقدس چه با طراوت بود نامه ات


در غربت با نامه ات بار غربت از دوش دلم برداشتی


زبان دلت را انموقها درک می کردم کاشکی


کاشکی کاشکی


کاشکی حالا من بتونم


غصه هاتودرک بکنم


کاشکی تو در دلت غمی نداشتی کاشکی در باغهای خوشبختی قدم می زاشتی


خدا کنه یه روزی بتونم

صحرای خیالتو پر از لاله ببینم


خدا کنه بتونم غصه ها تو با شعرهام بگیرم

بجاشون بهت من یه باغ خوشبختی بدم


بلند شو سازمو بیار



تا برات از دل بخونم


تا با سازم از اسمون برات ستاره بچینم


مثل اون موقع ها تو اَسمون نام تو رو من ببینم


بلندشو سازمو بیار


با اون نگاه پاک خود در دل من نغمه بکار


تا که من ازتو بخونم

تا که دنیا پر از نام لیلا بشه


باغ دلت پر اَواز اَن بلبل شیدا بشه


بیا با شعر نگاهت صحرای افکارمو


لاله بکار خواهرم


تا دو باره با خنده هات خونمون پر از عطر فردا بشه


صحرای اندیشه مون پر از نام خدا بشه




لینک
۱۳۸٥/۳/۸ - parviz mohammadi

   شهرستان رزن و رازهای روستای رازین   

شهرستان رزن ورازهای روستای رازین

روستای رازین در حدود 10 کیلومتری جنوب شرقی شهرستان رزن ودر حدود 6 کیلو متر شمال شرق قروه درجزین قرار دارد.این روستا درکنار راه باستانی اصفهان ماوائ گرفته که زمانی نه چندان دور به اَن شیراز کوچک می گفتند . رازین روستای بود مثل دسته گل .یک استخری در وسط روستا با اردکها و غازهایش با درختانی که در کنار استخر گیسویشان را باد نوازش می کرد به مسافرین خوش اَمد می گفتند. و در پیرامون این استخر خانه های گلی با پنجر های چوبی که رو به اَب باز می شدند و گویی خانه ها خویش را در اَیینه اَب تماشا می کردند و به زیبایی و دلربایی خویش می بالیدند.و پرندگان شادمانه خویش را به اَب می زدند.از میان خانه ها جوی ابی می گذشت و جان و روح مردم صادق و خوب رازین را از خستگیها می شست.رازین با چند روستای کوچک و جالب دیگر در تنگ هم و بسیار نزدیک به هم بودند.روستای تاریخی اَلاشگرد و یا والاشگرد وکمندان و احمداَباد و دولگورد و یا دولوجردین که همگی از قلعه ها و کاخ های شاهزادگان پارتی می باشند که زمانی جزوی از شهر بزرگ درگزین بودند.و نیز روستای ایمان و یا اومان که از این روستا اهل علم وادب و عرفان بسیار ند.که هنور هم گروهی از انان در تعزیه خوانی و مرثیه سرایی بسیار قابلند.

در روستای رازین سفالگری جایگه بالای داشت و نیز در بافت فرش وگلیم بافندگان خوبی داشت.در این روستا بخشی از طایفه غیرتمند و عاشق اهل بیت عاشقلوها زندگی می کردند.که خانواده عالم رازینی ها از جمله همین طایفه قدیمی و معظم عاشقلو ها می باشند.که البته عاشقلوها هم یکی از هفت اوبای بزرگی بودند که قبیله بزرگ قراگوزلوها را تشکی میدادند و قدرتمند ترین طایفه قراگوزلو ها همین عاشقلو ها بوده اند.که از دیر باز نقش مهمی در حفظ کیان کشور ایران و نیز تشیع بازی کرده اند و از میان انها وزرا و بزرگان زیادی برخواسته اند


در حدود 35 سال پیش مادر بزرگ من و مادرم و خاله هایم سوار برالاغ که روی اَنها مفرش و پتو می انداختند .از قروه درجزین راهی رازین می شدیم.عمه مر حوم پدرم که خاله مادرم هم می شد در رازین زندگی می کرد.و رازین برای ما روستایی بود پر راز و رمز پر از قصه های ناشنیده و پر از گنج های پنهان.و کوزه های رازین و پیکرکهایی که از گل ساخته می شد برای ما رنگ و بوی خاصی داشت.در بالای رازین فپه عطیمی وجوی داشت که مردم می گفتند خیلی ها از انجا گنج یافته اند.

خانه عمه پدرم بسیار رویایی و دلنشین برای ما بود.جوی اَبی از میان اَن جاری بود و اطراف جوی و حیاط پراز گل بود.اتاقهای اَن اَیینه کاری شده بود .ورفه های زیادی با طاقهای کوجک هر کدام برای ما چو.ن امامزاده ای مقدسی بود. زمانی اَن رفه ها پر از کتاب بوده است. و کندوهای گلی بزرگ و کوچک که در میان هر کدام چیزی بود .کشمش و یا اَلوی خشک و یا گندم و جو و تخم شبدر و یا یونجه و....

اَن تپه خیلی بزرگو بلند و وسیع رازین که در نگاه اول به نظر نمی رسد که باستانی و ساخته دست بشر باشد همیشه برای ما جذبه عجیبی داشت.و از خودمان می پرسیدیم جگونه می شود که انسانهای قدیمی بتوانند بناهایی چنین بزرگ بسازند. اکنون اَن تپه مهم و پر از راز و رمز را زخمی کرده اند. و تکه سفالهایی مربوط به دروره های قبل از اسلام و تا دور ه صفویان در ان یافت می شود.

خشت های که در عمق 20 متری این تپه وجود دارد به نظر مربوط به دوره هخامنشیان می باشد.

و به نطر بنده این تپه عظیم می توند یک کاخ و یا عبادتگاهی پله پله مثل زیگورات چغازنبیل در شوش باشد.و شاید این تپه رازهای ناشناخته تمدن مادها را برای ما اَشکار بسازد.

و با توجه به اینکه طبق روایاتی کوروش کبیر دوران کودکی و نوجوانی را در این دیار گذرانده است

این تپه عظیم باستانی ممکن است در ارتباط با هخامنشیان نیز باشد

اینجانب در سال 1358 به اتفاق عموی وارسته ام که معلمی است درست کار و انسانی نکو پیاده از قروه درجزین راهی روستای رازین شدیم .سربه عمه مهربان و پیرما زدیم .اشن خانه هنوز پر از مهربانیها و قصه های دلنشین بود .رازین هنوز دلربا بود.

و در سال 1372 در اَذر ماه به اتفاق یاوران عالم و مومن و رهپوی همیشگی ام اَقای محسن وثاقتی

نویسنده و دبیر و اَقای جهانگیر طاهری شاعر اَزاده و دبیر ادبیات و عمو گرامیم اَقای محمد اسفندیار

با موتور راهی روستای رازین شدیم. اما دیگر روستای رازین رمق نداشت. ولیکن ما هنوز عاشق بودیم و پر از شور و امید به دنبای قصه ها می گشتیم.

رازین را و قصه هایش را دو باره در دلمان زنده کردیم از کوچه هایش گذشتیم به پیرمردان که هر کدام از انها یک دنیا گنج تجربه با خود داشتند سلام کردیم.

و در گورستان روستای رازین برای رفتگان و برای خویش دعا گردیم. و بسوی تپه رفتیم .تپه هنوز عظمت داشت و هنوز رازها بسیار در دل.روی تپه که مثل کوه کوچکی است پر از تکه های سفالی بود که ار دوره های مختلم تاریخی بودند.خمها بزرگ و عجبت .مهر هایی از عاج!!!

اَیا اینجا قصری بوده که پاد شاه اَن برای پسرش دختر شاه هندوستان را عروس گرفته بود.

و اَن مهره هایی که روستاییان از انها سخن می گفتند اَیا خط نوشه هایی بودند که ما را به رازهای روستای رازین وارد می ساختند.؟



و به یاد دارم یکی از اَقایان بزرگوار رازینی ضمن اینکه روحانی خوش خوی و مردمداری بود در روستای رازین جوراب بافی داشت و جورابهای بسیار خوبی می بافت. ویکی از رازینی ها هم در قروه درجزین سالهل امام جمعه بود خدای تعالی رحمتش کناد .ایشان مرد بی اَزاری بود وبا پدر مرحومم دوست بودند.

لینک
۱۳۸٥/۳/٧ - parviz mohammadi

   ای کولی عاشق دلم گرفته است   

ای کولی عاشق چه سوزناک سازت را می زنی

مگر تو هم مثل من غریبی


مگر تو هم چون من دور از وطنی


ای کولی عاشق بخدا با سوز اَوازت

دلم را شعله ور می کنی


اَتش به جانم میزنی


نمیدانی روحم را تا به کجاها می بری


ای کولی عاشق


من هم چون تو کولی کوچه های عشقم


چون تو سوختن و ساختن شده سرنوشتم


نمی دانم چرا خدا چنین داده سرشتم


چرا منو رانده از بهشتم


اَهای کولی عاشق

اَهای کولی عاشق


نمیدانی که چه حسرتها کشیدم


به چه کس ها که دل نسپردم

رفتم و رفتم و رفتم .. اما به یارم نرسیدم


چون که هیچ یاری ندیدم


اَهای کولی عاشق


بخوان از حسرت های مانده در وجودم


بنواز از اتشی که سوزانده هستی و تار و پودم


اَهای کولی عاشق..اَهای کولی عاشق










چقدر غمگین می نوازی


برای چه کسی می خوانی ؟

به چه کسی دل باخته ویا دل می بازی


برای چه با این همه غم می سازی؟







لینک
۱۳۸٥/۳/٦ - parviz mohammadi

   به اَلپر محمدی   

راهت پر گوهر بادا سراسر

مرد میدانی فرزند برادر

ای اَلپر


همچو رودی در دیار

غربت نمودی اختیار

اَری در ره علم ره پوی باش

قدم بگذار فراتر .همریشه برادر ای اَلپر


در این ره ما


باید که باشیم فروزان همچو اَذر


جوان با غیرت ای اَلپر


باید که با هم باشیم


همه یک دل باشیم

و تو ای اَلپر
خ

با فرزند من شهریار باش همچو برادر


همچو پدرت که بود مرا برادر و یاور


پیشانی بلندت گویای بخت بلنداست


دل قوی دار که مرغ دلت اوج ها را پرنداست


با تو از هر سو سخن ها رانده ایم


با تو نا خوانده کتاب عشق را خوانده ا یم


فرزند برادر ای اَلپر


خدا با تو بادا یاور


می دانم سخت است








لینک
۱۳۸٥/۳/٦ - parviz mohammadi

   وقتی ستاره به تو لبخند می زنند   

وقتی ستاره ها به تو لبخند می زنند

و تورا به فراسوی این جهان مادی

فرا می خوانند

دستانت را از اندوه ها بشوی


و دلت را اَسمانی فراخ و گسترده ساز

و نگاهت را عاشق کن

و با ستاره ها همنشین شو

به انها درد پنهان ما را باز گو


و برای ما نور خوشبختی بیاور


دل ما را هم به ستاره ها وصل کن


وقتی ستاره ها لبخند می زنند


ما را از خواب ناخرسندیها

و بی کسیها بیدارمان کن


و دستان نیاز ما را تا دامن ستاره ها ببر


و ستاره ها ما را به اَن بیکران های محبت و عشق

راهیمان سازند

وقتی ستاره ها به تو لبخند می زنند


تو هم با لبخندی ما را از کابوس غبار اَلود


وتلخ ناباوریها

بیدارمان کن

و به ما لبخند دلنشین ستاره ها را


پیاله پیاله بنوشان


تا تمامی وجودمان بخندند و خدا خدا بگویند.


ما را با خنده ستاره ها اشنا ساز


و دل ما را به خدا وصل کن

















.

لینک
۱۳۸٥/۳/٤ - parviz mohammadi

   همدان و کشیش عارفی از دیار سنفونی ها   

همدان وکشیش عارفی از دیار سنفونی ها ....و این شب چه شب دل انگیزی است.سارایو در میان کوه های سبز با پنجره های روشنش لبخند می زند.و نسیم بهاری بوی شکوفه ها را در فضای شهر می پراکند. و شهر با ترانه ها و خنده جوانان دختر و پسر به من می گوید بیا و بیا تو هم با ما خوش باش .و امشب در این فضای رویایی به یاد دوست عارفم نیکولای افتادم.درست 5 سال قبل همین موقع با او اَشنا شدم.مردی 50 ساله عینک ته استانی بر چشم و بور و قد بلند و لاغر.در اولین دیدار به نظر اَدمی عبوس و اخمو می اَمد.او کشیش بود.از کشور اتریش.و نویسنده و روزنامه نگار.با هم اشنا شدیم .من از مولانا و از حافظ و از عطار و ابوالحسن خرقانی و .. ذات قشنگ اسلام سخن گفتم و او از مسیح و عشق و محبت .من دف به دست گفتم در بازار سارایو نواختم و شعر مولانا خواندم. دوستان دیگر به ما پیوستند و تا دیر وقت نشستیم.و نیکولای هر غروب به گالری ما اَمد و صحبت ها و درد دلها. او نقاش هم بود .بسیار متواضع و پاک.بعد از چند ماه دوستی نیکولای گم شد. دیگر از او خبری نیافتم.همیشه به فکرش بودم و دعایش می کردم.یک سال بعد روزی سرم بسیار شلوغ بود و گالری ما پر از بازدید کننده و مشتری بود .چرا که یکی از گالری های ما همانند یک موزه بزرگ و تاریخی است و تا در بهار و تابستان تا دیر وقت مسافرین از هر جای به دیدن گالری ما می اَیند.دیدم مردی به من به فارسی سلام داد ... او را نشناختم.با من به فارسی احوال پرسی کرد ومن جوابش را دادم و گفتم ببخشید اما من شما را به جا نمی اَورم.

گفت ای دوست به این زودی مال دنیا چشمت را گرفت.دفت کو و نی ات کو ؟دیوان حافظت و شمس تبریزیت کو؟؟!!!

اَه ه ه ....

...او نیکولای بود..او رفته بود به ایران و چند ماهی بی پول و محقرانه و درویشانه از شهری به شهری دیگر سفر کرده بود و فارسی را اَموخته بود. و در دفترش اشعار ی از حافظ و مولانا نوشته بود.

و از اَنجا به زیارت حافظ و سعدی و خیام و عطار ..رفته بود. و اَنگاه به زیارت مولانا جلاالدین در قونیه....او مسیحی و کشیش مانده بود ولی عارفی در قونیه به او لقب اسماییل را داده بود.

و او به من گفت مرا می تونی اسماییل نیکولای صدایم کنی .او حتی به دیار من همدان هم سفر کرده بود.و می گفت بوی باباطاهر را برایت اَورده ام و چند بیت از رباعیات بابا را در دفترش نوسته بود.

غم عشقت بیابون پرورم کرد هوای عشق بی بال و پرم کرد

همی گفتی صبوری کن صبوری صبوری عاقبت چه خاکی بر سرم کرد
لینک
۱۳۸٥/۳/۳ - parviz mohammadi

   شهرستان رزن و دنیای ناشناخته در زیر کوه چانوگرین   

شهرستان رزن و دنیای ناشناخته در زیر کوه چانوگرین.
شهرستان رزن در 80 کیلومتری شمال شرقی همدان قرار دارد.این شهرستان مرکز دیار باستانی درگزین . و از این دیار علما و شعرا و وزرایی بر خاسته اند.و یکی از شاخه های راه ابریشم از دامنه کوه های خرقان و از دیار درگزین می گذشته است.و درگزین دیار مقدسی بوده و زیارتگاه های متعددی در ان وجود داشته و دارد . و اَورده اند که 7 عارف نامی از مریدان ابایزید بسطامی در این دیار ماوائ داشته اند.در 12 کیلومتری شرق شهرستان رزن کوه چانوگرین قرار دارد که به کوه دو برادر شهرت دارد.در دامنه این کوه روستای رویایی چانوگرین و و سمق جای گرفته اند.اَثار بدست اَمده از این کوه نشان می دهد که به احتمال یقین زمانی در بالای این کوه قلعه ای بوده است.و هنوز هم مردم این روستا ها در شب اول سال نو بر بالای اَن اَتش به پا می کنند.از زیر این کوه نهر بزرگی جاری است.از قدیم مردم محلی افسانه ها ی عجیبی در مورد وجود یک شهر شگفت در زیر کوه چانوگرین تعریف می کردند.پیر مردها تعریف می کردند که برخی سعی کرده اند به بخش هایی از این شهر شگفت در زیر کوه وارد شوند که موفق نشده اند.می گفتند در بعضی از خیابانهای شهر زیر کوه جمجمه و استخوانهای انسانها دیده می شود.و ظروف طلا و جواهرات در دلانهای اَن برق می زنند.در سال 1352زمانی که من دوم راهنمایی بودم به اتفاق معلم عارف و دانشمندمان اَقای حسن رابطی که ما دانش اَموزان را به سفر قلندرانه به قله اَن کوه برده بود... خواسهیم وارد اَن دنیای عجیب زیر کوه چانوگرین شویم ..که معلم من منصرف شد.

اما من از کودکی هر جا سخنی از اَن کوه به میان می اَمد با جان ودل بدان گوش فرا می دادم.

و در هر فرصتی به اَن کوه می رفتم و اَثاری از اطراف اَن جمع می کردم.و در ذهنم کاخ بالای کوه را می ساختم و در عالم خیال وارد دنیای شگفت زیر کوه چانوگرین می گشتم.

تا اینکه در سال 1375 به اتفاق یاران با وفایم که عالم و شاعر و خداجویند و معلم.اَقایان محسن وثاقتی و جهانگیر طاهری و دوست بزرگوارم که خداجوی و حق پوی است یعنی اقای سلطانی از فرمانداری رزن و با مساعدت و پشتیبانی فرمانداری رزن و فرماندار فرزانه رزن راهی سفری ناشناخته شدیم. از یک چاهی که در دامنه کوه و در بالای روستای وسمق قرار داشت و روی اَن با سنگ اَسیاب پوشانده شده بود وارد شدیم.

حدود 30 متر از چاه که قطر اَن حدود یک متر بود به سختی پایین رفتیم.به یک سالن کوچکی حدود 3متر در 3متر به ارتفاع حدود 2 متر و نیم رسیدیم.وسط این سالن دو باره چاهی بود از اَن چاه پایین حدود 40متر پایین رفته و به سالن بزرگتر رسیدیم.دو راه در سالن وجود داشت.به صورت قاری تنگ و ما سینه خیز رفتیم حدود 60 متر .بعد وارد یم دنیای دیگر شدیم.دالانهای متعدد و سالنها و میدانهای متعدد.3 ساعت رفتیم گویی قرنها از دنیای بیرون دور گشته بودیم.

اما تجهیزاتمان تقریبا صفر بود.و زیاد می توانستیم تحرک داشته باشیم.اما اَثاری که در اتاقها و سالن ها پراکنده بود حکایت از استقرار تمدنهایی متعددی در اَنجا داشت.ما گویی 7 مرحله اخلاص را پشت سر نهاده بودیم و به یک حیرت و حال خاصی رسیده بودیم.


لینک
۱۳۸٥/۳/۳ - parviz mohammadi