من و تو مثل همیم   

من و تو مثل همیم


گاهی لبریز از عشقیم


گاهی دریای غمیم


در وادی دیگه ما سیر می کنیم


دنیا رو با همه نامردمیهاش دوست داریم


هیچ قراری نداریم


با همه یاریم و یاری نداریم


ما اهل دلیم و دل وطنیم


نمی تونیم حتی از دشمنمون دل بکنیم

من و تو مثل همیم


حیف که از هم ما کمیم


دلخوشیم با خوشیهای دیگران

گریزان از ماتمیم


یه روز منو تو ما می شیم


ما رهرو خدا می شیم


یکی از اون دور ها میاد

اونم راهه تو رو می خواد





لینک
۱۳۸٥/۳/۱ - parviz mohammadi

   راز اَواز پرندگان   

دخترم دلارا .خوشگل و ناز و زیبا


هفت سالشه


نازک اندام و چشم مشکی و گیسو سیاه


میگه مامان دوستت دارم اندازه ستاره ها


با عروسکهاش گاهی فارسی

گاهی بوسنیایی حرف می زنه


شعر می خونه .قصه می گه واسه اونا


همیشه تو نقاشیاش عکس یه دختر می کشه


با پیرهن گل گلی و صورتی رنگ و تاج الما س به سرش


مثل شازده خانوما


تو دست شازده خانم گل می کشه


دنیاش خیلی خوشگل و پاکه


با اون دنیاش خیلی خوشه


گاهی می ره تو باغچه


گل های ریز ریز می چینه


دنیا رو زیبا میبینه


یه خانم معلمی داره

که مثل فرشته هاست براش


مهربونه .مثل یه دوست اون باهاش


تو مدرسه شعر می خونه


می رقصه اون با دوستاش



اسم معلم خوبش اَلماست.


مثل الماس میدرخشه از خوبی


خنده هاش مرواریده .بی همتاست


دوستای خوبی داره


عذرا و الماو عدنان


میرزا و امیر و عرفان



دلارا ..دختر ناز بابا


با پرنده ها حرف می زنه



براشون دون می ریزه


مثل اینکه می تونه

اَواز پرنده ها رو درک کنه


تو ی بالکن رو به باغ ها می شینه


عروسک هاشو دور خودش می چینه


پرنده ها می یان به مهونی


دونه می خورند و می خونند به مهربونی



دخترم نازم دلارا


شوق پروازم دلارا


چه دلنشین کتاب قصه باغو می خونی


چه خوبه که راز اَواز پرنده ها رو می دونی


مادرت وقتی نگاهت می کنه


دلش پر از امید می شه


خدا رو شکر می کنه


تورو در اَغوش میگیره



شعر دلش رو می خونه


نغمه های دلت و درک می کنه


دخترم نازم دلارا


به تو می نازم دلارا.


شوق پروازم دلارا












لینک
۱۳۸٥/٢/۳۱ - parviz mohammadi

   قروه درجزین   

اهل قروه درجزینم

عاشقم . شعر است پیشه ام

در ره عشق مخلصم . همینم


پدرم مردانگی یادم داد

مادرم دلدادگی

پدر بزرگ من باباحسن


اندیشه ام را روشنیها بخشید


فکرتم را بال داد تا به اوجها بروم


تا خدا را حس کنم .


تا نور حق را ببینم.


من اهل قروه درجزینم


با قصه و شعر مرا بالانده است روستایم


از کودکی سازی بدستم گرفته ام


تا درد پنهان عاشقان را به اَواز بخو انم


باغبان باغهای اَرزوی عاشقان باشم


در ره عشق .همیشه عاشق بمانم


من اهل قروه درجزینم


با ساز و سخن جانم جان گرفته است


با ساز و دهل تنم توان گرفته است


پدرم نان حلال داده به من


با صداقت راه خدا را نشان داده به من


با محمد دل من شاد شده است


یا علیها گفته ام


سنگهامن سفته امم


با حسین یاور شدم


دل به دریا ها زدم

من که حق باور شدم


من اهل قروه درجزینم


همیشه عاشقم .کوله باری بر دوش


سازی بردست .گهی سرمست .گهی مدهوش

و لیکن باز.

گر هزاران بار بمیرم


جز ره عشق .ره دیگر نمی گزینم.


ای خدای عاشقان


قلمم را تو مدام جاری ساز


عشق مولا در دلم باقی ساز


اَخرین حرف پدر .به هنگام سفر


در وجودم طنین دارد هنوز


پسرم .تاج سرم


قلمت را به زمین هیچ نزار


راه حق را به قلم پاس بدار



من اهل قروه درجزینم


شاعری عاشق پیشه ام


من همینم.






لینک
۱۳۸٥/٢/۳۱ - parviz mohammadi

   به پسرم شهریار   

وقتی تو گیتار می زنی

مادرت افسانه .مثل شکوفه ها می شه

خونه مون پر از اسم خدا می شه

خواهر کوچک تو .می رقصه با اَهنگ تو

تصویر خوشبختی را تو دفترش اون می کشه

وقتی تو گیتار می زنی

افکارمو به اوجها تو می بری


اهنگ گیتار تو


به ما بال و پر میده


اَهنگ گیتار تو

شعر خوشبختی میگه


پسرم گیتارتو با دل بنواز


با گیتارت با عشق دلهای ویران و بساز


بزار که در اون بالا


توی اسمونا .فرشته ها با ساز تو


شعر خدا را بخونند


رو زمین .تو این دنیا

بچه ها با ساز تو دلشون و شاد بکنند


اَهنگ گیتار تو بزار که هر جا بپیچه


تا که دنیا پر از عشق بشه
لینک
۱۳۸٥/٢/۳٠ - parviz mohammadi

   مرغکان دریا   

در کویر تشنه گیها

تو بوی دریا را می دادی

و نوای تو .نوای دل انگیز مرغ دریا را در خیالم تدایی می نمود

من فرزند چشمه کوچکی بودم


که در دلش هزاران دریا موچ میزد

و تو مرا به سوی خویش فرا می خواندی.


مرا بسوی خویش بخوان همیشه


تا در بی کران دریای خوبیهایت


بر قایق اَرزوها برانم


و به اَوازهای مرغکان دریای تو دل بسپارم


و من دل به دریا می زنم

اَخ..دریا ..

تن خیالم بوی دریا را و بوی تو را میدهد


و دستانم از مروارید خنده های دلنشین تو پر شده است


و من فریاد بر اَوردم...

اَهای مرغکان دریای دوست..!!


نغمه های دوست را به تمامی دلها


طنین بیافکنید

اَهای مرغکان دریا ..


من غرق دریای دوست شده ام.



لینک
۱۳۸٥/٢/۳٠ - parviz mohammadi

   اَری اینجا بوسنی است   

بوسنی را دوست بدار ای دوست

و باورش کن .

یاران محمد و پیروان ره عشق

و راهیان حق اینجایند

صادقند و دلپاکند

اما بسیار تنهایند

قرنها قبل راه محمد را گزیدند


مدرسه ها ساختند

بازارها به پا نمودند


و کاروانسراها بنا کردند


و اندشه هاشان مروارید شد


و زنان و دختران اَراسته و خندان به مسجد رفتند


و در روستا ها زبان عربی و ترکی و فارسی


را روستاییان حتی اموختند


پیروان پیامبر پاکیها


نغمه های دوستی سر دادند


به انسانهای دیگر صداقت و خداباوری و مروت هدیه دادند


و چهارصد سال قبل

جوانی از روستای بوسنی به دنبال مولانا

شوریده و رقصان

راهی سرزمین پارس گشت


همو . برمثنوی و بر دیوان حافط تفسیر نوشت


و در بوسنی مردان و زنان


ا ز مسجد شادان به خانقاه شدند


و با شعر مولانا رقصیدند


همه خداجو .همه خداگو


یاران محمد


بر هیچ کس کینه نورزیدند


اما سیاه دلان جغدسان


از پاکی یاران محمد از نور انسانیت ترسیدند

و از روشناییهای نگاه حق پرستان به خود لرزیدند


و با اهریمنان همدست شدند


و هر روز یاران راه خوبیها را


کشتند. اَری ای دوست هر روز .هر روز


اما انانکه افتاب در دلشان می تپید


دشمنان را باز بخشیدند


تسلیم غم نشدند .


باز به دشمن سلام کردند

و دشمن اهرمن صفت .که کتاب را و قلم را

و تمدن را از یاران محمد یافته بود


و هر روز خون ریخته بود


جواب سلام را ندادند


اَری اینجا بوسنی است


سرزمین ترانه و دوستی و ایمان


و قرنهاست یاران محمد را می کشند در اینجا


و باز هنوز .پیروان پیامبر پاکان می خندند


و با انکه قرنهاست تنهایند


اما دل به یاسها نمی دهند


و تو را به سفره معرفت خویش فرا می خوانند


و از تو دینت را نمی پرسند


انها چشم به راهند.تا مگر کسی بیاید


با دستان نورانیش .درک روشنایی را به جغدهای اهریمنی


بیاموزد.


لینک
۱۳۸٥/٢/٢٧ - parviz mohammadi

   بوی و سوی دوست   

چه بگویم ای دوست

این روزها سر از پا نمی شناسم

بی قرار م بی قرار

و حس می کنم که همین جاهایی

در این نزدیکیها


اَری . تو اَمده ا ی کتابی بردست.

کتاب کهنه ای که سالها قبل


قولش را به من داده بودی


...و بعد تو در میان قصه ها گم شدی


و من کوله بارم را بستم


و در کوچه پس کوجه های تاریخ به دنبالت گشتم


پرستو های مهاجر به من خندیدند


و راهها مرا در خویش گم کردند


اما من از پا ننشستم


نام تو را بر همه جا نوشتم



نامت را با هزاران ترانه خوانم


و سوختن در حسرت تو ..بال هایم را مقاوم تر کرد



و هر روز در دعاهایم تو را گفتم


و این روز ها حال دیگر دارم



و من بوی زلفانت را و بوی دستانت را


حس میکنم


و صدای قلبت را می شنوم


هنوز هم قلبت مثل اَن موقعها از عشق می تپد


و بوی ان کتاب کهنه


که هر گز نخواندمش


اما ان کتاب کهنه دروازه دل ها مان را


به سوی همدیگر باز کرد


و من در طی این سالها در غربت ها رفتن ها


هر روز صفحه شور انگیزی از کتاب کهنه ات را خوانده ام


تو اینجایی ...حست می کنم

و عطر تو در فضای خیالم جاریست.


لینک
۱۳۸٥/٢/٢٤ - parviz mohammadi

   وقتی که سارایو می رقصد   

غوغایی است در سارایو

اَفتاب بر سر و روی درختان پر شکوفه ا ی


که سارایو را در بر گرفته اند

تابیده

و از هر سوی نغمه ای به پاست



همه جا صدای شادمانی است

همه جا رقص و اَواز


و رود بزرگ اَبی وصاف

خندان و اَرام از میان شهر میگذرد

و با دستان اَبی و صافش

دل تو را از دلتنگی ها می شوید

و اضطراب ها را از خیالت می شوید

و روحت را نوازش می دهد


..........نگاه کن می بینی..؟


چه سان دختران و پسران عاشق و غزلخوان


فارغ از هر دو جهان


با خنده هایشان و با نگا ه هایشان


زندگی را ساده و بی اَلایش تفسیر می کنند


بازار قدیمی سارایو با کالا های جور با جورش


جلوه ای دل انگیز دارد

و مسافرین که از دیاران گوناگون برای تجربه صادقانه زیستن



و در قصه ها رفتن ..


بدینجا امده ......و در سنگ فرش بازارچه ها قدم می زنند


و تبسمی از خوشنودی ها بر لب دارند.


و در میدان قدیمی سارایو


گروهی دختر و پسر دست در دست هم می رقصند


تو بیا با هم با اَن مسافران صداقت


وارد حلقه رقصشان شویم


اینجا شرم نکن

کسی تو را ماخذه نمی کند

و کسی تو را نکوهش نخواهد کرد


می بینی این مساجد با شکوه را که بوی معنویت می دهند.


امروز ظهر این جوانان عاشق با عشق به نماز ایستاده بودند



اینجا دل را از اضطرابها بشوی


به مسجد رو و با ما به رقص و اَواز بیا


سارایو با تو خواهد رقصید


سارایو با تو خواهد خندید.

و سارایو ترانه های پنهان دلت را خواهد خواند


بیا وبیا با سارایو با هم برقصیم


و از هیج کس نترسیم.


.



















کسی تو را نکوهش نخواهد کرد


کسی تو را مائخذه نخواهد کرد






نگاه کن می بینی چه سان


دختران و پسران عاشق و غزلخوان


فارغ از هر دو جهان


با خنده هایشان و با نگاهایشان


زندگی را با عشق تفسیر می کنند


هد نمود







لینک
۱۳۸٥/٢/٢۳ - parviz mohammadi

   شهرستان رزن و اَن مرد اسطوره سان   

شهرستان رزن صدای قدمهای مردانه و باشتاب او را به خاطر دارد هنوز


و صدای موتور ش در فضای گندمزارهای دیار رزن

سکوت شب را می شکند.هنوز

او مردی از تبار شرافتمندان با خدا بود

که دلش برای اَبادانی سرزمینش می تپید

و قرار ی نداشت

و همیشه در کار بود.


با موتور از کوره راه های میان روستا های رزن میگذشت

و با لذت به زمینهای سرزنده کشاورزان نظر می کرد


و به برزگران خدا قوت می گفت


هر گز نگفت که خسته ام


هرگز اَبرویش را نفروخت


اسطوره صداقت و شرافت بود



و قنات های او را بخاطر خواهند داشت


و گندمزارها به احترام روح او


سرزنده خواهند گشت


و راهها ی دیار رزن .


در انتظار قدمهایش خواهند ماند


دیار رزن به احترام روح اَن بی اَلایش اَن مرد

و اَن پدر غیرتمند


دو باره الهی خواهد گشت.


لینک
۱۳۸٥/٢/٢٢ - parviz mohammadi

   شب با ستاره ها   

دیشب سرم لبریز از افکار فیلسوفانه بود


از صبح من با بسیاری از مسافرین عاشق

در میان باغهای اَ رزو قدم زده بودم

و با بلبلان اَواز خوان و با گلان پیمانه سر کشیده بودم


و من با خودم اندیشیده بودم



شگفتا که زنگی من شعر و تاریخ و فلسفه گشته است




و من در سارایو در این شهر صمیمی


شهر جنگل و باران و اَفتاب

و در این شهر مسافرین سعادت پوی


مسافرین را رهنما شده ام


در حالی که خود مسافر غریبم


و در پی راهم.و خسته از این همه سر گشتگی ها


پس این همه را گذاشتم و شب هنگام رو به صحرا نهادم.


و از میان تیره گیها ی جنگل ها گذشتم

شب جنگل سکوتش با اَواز های هر ازگاهی مرغ شب شکسته می شد


و من اما دل به اَسمان سپرده بودم


و به شب نشینی با ستاره می رفتم


بر بلندای کوهستان رسیدم


و حس کردم اَنجا ستاره ها دست یافتنی شده اند


اَنجا فلسفه و تاریخ را فراموش نمودم


و دیروزها را و فرداها را از یاد بردم


همنشین ستاره ها شدم


و من نیست شدم و هیچ شدم.


روشنایی بود و سبکبالی


مهربانی بود و سیالی


انجا .....

خدایا ... چه حالت شگفتی بود


دیشب تنها با ستاره ها............




لینک
۱۳۸٥/٢/٢٢ - parviz mohammadi

   تو با ساز و با ناز   

تو باز با ساز نا مم بخوان به اَواز


که دلم سخت گرفته است

خیلی تنها شده ام

یاران همه در پروازند .در اوج و در فرازند

اما من...ای ناز من

در گفتن دوستت دارم وا مانده ام

اَخ .. در قفس جا مانده ام


از عشق بخوان تو یک نفس


بشکن سکوتم در قفس


از نام خود نامم بده

از جان خود جامم بده

و تو با ناز بیا به پیشم باز

از تنهایی ها رهایم ساز

و اسرار عشق را و پرواز را یادم بده


تو بیا با ناز ای دلنواز












لینک
۱۳۸٥/٢/٢٠ - parviz mohammadi

   نغمه ای تازه سر کن   

نغمه ای تازه سر کن

که دلم از این همه خمودگیها بگرفت

و من از این همه دو رنگیها به ستو ه امده ام

ای کولی عاشق

ای رهرو مست

نغمه ای را تو بزن تا بسوزد در خیالم هر چه هست

تا رها گردم من از این ا وهام پست

من به دنبال جهانی تازه می گردم

در کوچه و پس کوچه های این شهر.

کسی را من دگر عاشق نمی بینم

ای کولی عاشق .ای رهرو مست!

در این شهر که انسانهایش خنده را فراموش کرده اند.


کدام پنجره به سلام دل من علیک خواهد گفت؟


چه کسی دست دوستی مرا خواهد فشرد؟

چه کسی میهمان نغمه های ساز تو خواهد شد؟


من از این همه خاموشی و دلهای خالی از سرور بیزارم


ای کولی عاشق خدای را قسم


نغمه ای تازه تو سر کن

............و


بشکن این انجماد سرد را در این بیدادشهر


تا مگر دلها دو باره بلرزند و بسوزند از عشق


تا مگر شهر بخندد از وجود


و در شهر غوغایی بشود


و شور و حالی بشود

ای کولی عاشق خدا را قسم ات

نغمه ای تازه تو سر کن.....












من از این همه بی رنگیها اَزرده شدم










لینک
۱۳۸٥/٢/٢٠ - parviz mohammadi

   به دنبال معلم همدانی ام   

به دنبال معلم همدانی ام می گردم

نامش حسن رابطی بود

وقتی اومد توی روستا

ما را اَقا صدامون کرد

ما به اون خندیدیم پشت سرش اداشو در اَوردیم

توی کلاسش خوندیم و رقصیدیم

روی تابلو سیاه .عکس دل را او کشید


و از ما پرسید .


بچه ها عکس چیه؟

همه ما گفتیم .اعا سیبه .اقا سیب.!!!


خندید و به ما گفت که نه.

تصویر دل ما اَدماست


چشم ها تون رو ببندین شماها


حس کنید در دلتون نور خدا


ما همه به مسخره .یه چشمونو باز و ان یکی را ما بستیم


هرو هر خندیدیم


اَقا اجازه !!!اقا اجازه!!

ما تو دلمون هیچی نمیاد


دلمون فقط نون می خواد


اما او خسته نشد


هر روز اول درس .گفت چشمهاتون رو ببندید.چشم دل باز کنید

خدا را از دلتون صدا کنید

ما همش یازده سالمون بود

توی جیب ما همش .نون بود و تیله بود و قاپ های رنگارنگ


دنیامون روستایی بود. شاید ما نیمه وحشی بودیم


به فکر رستن از مدرسه و درس و مشق روزامون دیر می گذشت


هر چند که مدر سه مون .دیواری نداشت

حیاطش صحرا بود و بیشه زار

خوش بودیم و بی خیال و بی خیال


برامون کلاس درس .مثل یه زندون بود


اغلب معلما دستشون شلاغ و بود ترکه چوب و یا خط کش


به ماها فحش مش دادند


ماهارو خوب میزدند


اما حسن رابطی. هر چی ما مسخرش می کردیم

پشت سرش ادا در می می اَوردیم و می خندیدیم


به چیزی نمی گفت


یواش یواش ما با اون دوست شدیم


او به ما چکش و پیچ گوشتی داد


جریان برق و به ما خوب فهماند


رادیو را برامون تشریح کرد


اون موقعها برق داشت روستای ما


یه موتور برقی اوردند برامون


ما با او ن راهی کوهستان شدیم


توی راه .گفت بچه ها .با صدای بلند فحش بدید .هر کرا که می خواید


ما همه خندیدیم

خودشو فحش دادیم

صحرا پرشد از فحش و نا سزا


بعدش گفت سنکی بر دارید



پرت کنید به دور دورا


حالا هر کسی هر صدایی را که دوست داره در بیاره


یکیمون الاغ شدیم

یکیمون گاو . دیگری شد گوسفند


جلو ما اون دوید

ما هم دویدیم


به یه باغی رسیدیم

باغ سنجدی بود خیلی بزرگ

خواستیم که ما حمله کنیم

دل از عزا در بیاریم

اما اون گفت...با صدای بلند خدا را صدا کنید

نام خدا پیچید در کوه و صحرا

گفت حالا حسین بگید

حالا َارام بشینید

نفسی تازه کنید

باید به اون کوه برسیم


از جسم به اون روح برسیم


یواش یواش ما سبک بال می شدیم


نور خدارو می دیدیم . با معلم یار می شدیم

به قله کوه رسیدیم

گفت مصطفی را صلوات












لینک
۱۳۸٥/٢/۱٩ - parviz mohammadi

   بابا شاعر قروه ای   

بابا شاعر روحت شاد باشه

خونه عاقبتت همیشه اَباد باشه

بابا شاعر توی صحرا هنوزم برزگرا می خونند شعر تو را


با اینکه خیلی کسا بار سفر بسته و رفتند

از این خاک و دیار


اما قروه و دیار درگزین


بازم عاشقای حق زیاد بار می یاره


هنوزم دخترت توی دل قروه ای ها


گل افتاب می کاره


بابا شاعر عمر ی راه حق نشون ما دادی


گفتی که اگه بنده حق باشی


تو اَزادی

د

تو بودی که گفتی بنده خدا باشیم


خدایی که مهربونه همیشه


خدایی که در دلهای ما داره ریشه


چه نکو چراغ راه ما شدی


تو بودی که اندیشه مونو بال و پر دادی


رسم تو رسم جوانمردی بود


مثل مولایمان علی


دلت از درد دل سوخته دلان

لختی اَرام نشد

حا لا قروه با شعر تو بیدار می شه


دخترت چراغ بدست


توی شبهای سرد و راه های و سخت و پست


برای راهیان حق .راهدار میشه


دروازه خونه ات را همیشه باز می کنه


شعر انسانیت و ساز می کنه


سفره اش همیشه بازه و پر از نان و نمکه


دیگ اَشش با سبزیهای صحرای دوست


رو به راهه همیشه


کسی از دروازه اش بی خدا رحمت کنه .رد نمی شه


بابا شاعر


شعرتو رو عاشقا با ساز می خونند


جو ونا با شعر تو دل به خدا می سپرند


با این همه ای بابا ی شاعر ما


در اون بالا همیشه ما ها رو تو بکن دعا


تا خدا دور کنه ما رو از گناه

قروه از نفس شیاطین پاک بشه


دل قروه ای از خاک بر افلاک بشه


باباشاعر

اون بالا .بگو به خدا

مارو از حق نکنه هر گز جدا

بابا شاعر


























مردمان





لینک
۱۳۸٥/٢/۱٧ - parviz mohammadi

   بوی جوی مولیان اَید همی   

در دشتهای ملایر شقایق ها گرد هم امده اند

خندان و رقصان و مهربان


زندگی را تفسیر تازه می کنند

و با نسیم بهاران

می رقصند انان

و بلبلان می خوانند شعر یاد یار مهربان

و وارسته زنی از دیار اَذر بایجان


شاه با نوی شقایق های دشت ملایر شده است

و تاجی از نگین گلهای معرفت . شقایق ها .

بر سر شا ه بانوی خویش نهاده اند


و چون الهه ی شعر و شقایق

ساده و بی اَلایش .یاد یار مهربان را


تازه گی می بخشد


و در پشت پنجره هر تنهایی


یک باغجه گل شقایق می کارد


ملایر معنی زندگی را با گل و عشق الهی

تجربه می نماید


و ان شاه بانوی شقایق ها

و گلهای معرفت


با دستان خدا جویش .بوی جوی مولیان را در باغهای


پشت پنجره شهر ملایر .جاری می سازد


و بلبلان در باغهای ارزو


ترانه یاد یار مهربان را

برای شاه با نوی باغهای ملایر می خوانند

و در انسو تر ها


.................فرزند شاه با نوی گلهای ملایر


قدم در جهان علم و معرفت می گذارد


و از مادر ش فرزانگی و راز گلهای شقایق را


و از پدر جوانمردی و شرافت و خستگی نا پذیری را


ره توشه دارد

و در دل توکل بر ان حکیم مطلق

...........و جوی مولیان در اوراق دفترش جاری




لینک
۱۳۸٥/٢/۱٧ - parviz mohammadi

   بالهای سیمرغ   

چه سود ای دوست

که پر ققنوس همچو درفشی بر کلاهم افر اشته باشد

و نقش ان بر بازوانم حک شده باشد

و همه ترانه هایم

نام سیمرغ را ترنم کنند


اما من نوای دل فرزند خویش را نشنوم و درک نکنم


و چشمانم برای دیدن شکوفه ها و شعله ها ی خیال فرزندم

کور باشند.


و ای دریغ و هزاران افسوس!

که.....


تپش قلب دلبر خویش را . حتی نتوانم شنید.


سازم لال شده است


و دستانم خالی از درک


ای ققنوس .ای رهنما . ای پیر .ای مرشد


ای سیمرغ . فکرتم را بال پرواز ده


و راز گل سرخ باغهای خیال فرزندم را به من بگو

و اتشی در دلم بیفروز

تا همه تاریکیها در دلم زدوده گردند

تا مگر روان گردم و جاری در مسیر

معبود


ای ققنوس

من چگونه می توانم نغمه های پنهان فرزند خویش را بشنوم


وقتی که گوش درونم از

نغمه های خود پرستی کر شده است


ای سیمرغ .من این پر زیبای تو را


از کلاه خویش برخواهم کند


ردای عاشقی را از دوشم
خواهم افکند


و وارد دنیای خیال فرزندم خواهم شد


و از فرزندم راز پرواز تو را ای ققنوس خواهم اموخت


و فرزندم بر خیالم بال های تو را ای سیمرغ


ای ققنوس رهنما .خواهد داد


و من انگاه فرزند خویش را مرشدم خواهم شمرد


و او نوای پنهان دل مرا درک خواهد کرد


و من دلم . نی نوای دل او خواهد شد


و انگاه هر روز نغمه ای تازه سر خواهم داد


و هر روز بالهای پروازم

از تو تازگی خواهند یافت.














لینک
۱۳۸٥/٢/۱٥ - parviz mohammadi

   باغهای ارزو   

پیر زن گیتار زن

هنوز انگشتانش وقتی سیمهای گیتار را نوازش می کرد .یکباره تمامی صداها گویی خاموش می گشت.و دل از زندان تن رها می شد .او 65 سال دارد .ارام و تبسمی صمیمی همیشه برلب.هنوز هم می گویند او برترین استاد گیتار در بوسنی است. نامش ماریاناست و صرب است و در جنگ جهانی دوم خانواده اش را از دست داده و یک خانواده دیگر او را بزرگ کرده اند.و از کودکی همراه با درس به ورزش و موسیقی پرداخته.و تخصص گیتار را در ایتالیا سالها قبل به پایان رسانده.او گاهی به اینیجا می اید.دیروز با میرسادا ان خانم شاعره مسلمان که 50 ساله است در اینجا بود.یک دختر و پسر جوان از کشور هلند که روزنامه نگار و هنرپیشه تاتر بودند همراه با امیلا که یک خانم نقاش است .نشسته بودند.و انس ان جوان عاشق هنر ایرانی داشت گیتار می نواخت.وقتی ماریانا وارد شد ما بر خواستیم و انس با شر مندگی گیتار را به ماریانا داد و ماریانا تبسمی کرد و گفت بابا بگذارید از راه برسم بعد.اما در نگاهش شوق نوازش گیتار موج می زد. بیرون انواع صداها در امیخته بود و در فضای تاریخ و هنر و بناهای تاریخی که ما در میان ان ماوائ گرفته ایم از هر کشوری نشسته بودند.و قهوه و بوی قهوه و سیگار در فضا با صدای مردم از هر گوشه جهان در هم امیخته بود.

و ماریانا نگاه با معنی به گیتار و به ما انداخت و انرا لمس نمود.و کوکش کرد. و انگاه نوای گیتار بر خواست.همه صداهای دیگر را در بر گرفت.

و میرسادا یکی از شعرهای خود را که در جنگ نوشته بود همراه با نوای گیتار ماریانا خواند.در اینجا انسانهای مختلفی از هر سوی جهان می ایند و ما دوستان زیادی داریم که خواننده و نوازنده اند و یا شاعرند و لحظات شگفتی یک دلی ها و خدا جوییها در اینجا خلق نمودهاند. اما دیروز همه ما محصور شده بودیم. بیرون حافظ سلیم نشسته بود با دوستانش. سلیم یک حافظ قران و روحانی است و برخاست و امد نزد ما و از ماریانا خواهش کرد که یک اهنگ قدیمی سارایو یی بنوازد .

اهنگ باغ ارزو..... این اهنگ و ترانه را مردم بوسنی خیلی دوست دارند.لطیف و همیشه مطلوب است. و سلیم با ماریانا دو بایی خواندند و دیگران هم به انها پیوستند. و مسافرین خارجی مبهوت .....و ...

لینک
۱۳۸٥/٢/۱٤ - parviz mohammadi

   ماهی در کویر   

در شهر باران و جنگل و رودخانه و ترانه

دختری ریزه و سبزه که با همه دختران شهر فرق می کرد

بدنیا امد.مادر شرمگین از فرزندی اینچنین


و پدر مایوس و خشمگین


شهر در شگفت .که از کدامین تبار است این دختر سیاه چرده و ننگین


مادر بزرگ پیر اما...شادمان به کلیسا رفت و خدا را شاکر شد.


و در برابر شهر ایستاد


گفت .ای اهالی شهر این از ریشه ئ من است


و از جان من است.

اما مردمان خندیدند و به تمسخر گفتند

...اما تو چشم ابی هستی و سفید

و ما همه چون توایم

ولیکن ان کودک .به کولیان شباهت دارد و همریشه با دشمنان ما می نماید چهره اش


او از تبار پاکان و از تبار ما نیست


...مادر بزرگ اما قهرمانانه ایستاد و دختر سیاه چرده را بالاند


ان دختر سیاه چرده بزرگ گشت


نازک اندام و مهربان


نگاهش اسمانی می نمود


با تبسم سخن می گفت همیشه


شهر او را پذیرفت

یک شب به خواب دید که تنگ ابی بردست دارد


و در میان ان ماهی


و او در کویریست که بی انتها می نماید


به هر سوی می نگرد .بیابان است و بیابان


تنها و تشنه


یک باره صدای پرنده ای را شنید


به سویش دوید

پرنده ای در قفس شیشه ای می خواند


و التماس می کرد .مرا ازادم کن .تا راه اب را به تو بنمایانم


این قفس تنها با اواز تو خواهد شکست


با اخرین جرعه ای که در دل داری

گلو تر کن و بخوان

و ان دخترک اواز اخرین جرعه .وجودش را خواند

و قفس شیشه ای شکسته شد


و مرغ رها گشت

و با دخترک همراه

از انسو تر ها که افتاب تولد می یافت


نوایی شگفت می رسید به گوش


کسی نشسته بود و بر سازی می دمید و کویر با نوای نی به طنین می افتاد


و در کنار نی زن چشمه ای بود


دخترک سلامی کرد و ان نی زن علیک گفت


راه دوری امدی .ماهی درتنگ اب خیلی تشنه است


او را در چشمه رها ساز تا به دریا برسد


و یک پیمانه گرفت رو به سوی اسمان


و انگاه به دخترک داد و گفت بنوش


دخترک گفت اما من تشنه نیستم


بالم را سوخته اند

نی زن گفت. بنوش .

و دخترک پیمانه را سر کشید


مرغکان دریایی اواز خوانان امدند.

و پرنده به انان پیوست


و نی زن نی اش را به ان دخترک داد


و تنگ شیشه ای را از چشمه پر کرده


و گفت این قلم و این هم جوهرت


با انان ماهین تشنه را به دریا برسان

و پرندگان مانده در زندان تنهایی را .ازادی ارمغانشان ده


و تشنه کان را بنوشان


دخترگ گفت من از دیار باران و جنگل و رودخانه ام


انجا تشنه ای نیست..


و اینجا . این سرزمین کویری وخشک و پر بار کجاست؟!!!!


دخترم اینجا خراسان است


خراسان کجاست ای نی زن؟!!


خراسان در ایران است

و ایران در گلو گاه گذر خورشید است


و تو که هستی ای نی زن ؟ و چه غریب و شور انگیز می نوازی


نی زن گفت . . من شاگرد عطارم.....









لینک
۱۳۸٥/٢/۱۳ - parviz mohammadi

   یاران عیار...تقدیم به انان که جانشان به راهشان   

بوسنی در بی کسی ها بال و پر ش می سوخت


و همسایه بی مروت

برقلب پیر زنی که دیروز او را نان داده بود

خنجر می زد


باور نمی شد کرد

چه ناکسی ها که بر انسان ها ی بی ریا و پاکی



که دستانشان و دلشان پر از گل دوستی بود

از سوی همسایه روا می شد


ناکسان سلاح بر دست


پشتشان گرم


از غرور شیطانی سرمست


اما افسوس . پاکان مانده بودند بی ریا و بی کس


و انگاه یاران عیار


از سر زمین عاشقان حق پرست


امدند سلاح ایمان بر دست


شنل ارغوانی


و کمانی بر دوش

و قطاری از پیک های اتشین حمایل بر تن


پای بر رکاب رخش رستم نهاده


می تاختند در شهر ی که در تنهایی خویش کز کرده بود

و می کاشتند در اتشدانهای سر د سر در خانه ها

مشعل جوانمردی را


انان از تبار پیامبران بودند


از بند ها رها و بندگان خدا بودند


از نواده گان ققنوس


از همرزمان رستم

از پیروان شیر خدا بودند


ناکسان نمی توانند بست دهان بلبلان را


و نتوانند شکست بال پرواز خوبان را


بوسنی با اواز عیاران سرزمین ایمان و عشق

دو باره جان گرفت


عیاران حق پرست .اواز خدا را خواندند


نام خدا در تمامی سر زمین بوسنی پیچید


ناکسان بر خود لرزیدند


دستانشان بوی جنایت می داد


و دلشان گندیده بود


هزاران دل عاشق را خنجر زده بودند


ناکسان از اواز اسمانی عیاران

می هراسیدند


ناکسان در ورای نگاهشان اهرمن سوسو میزد

از خویش می گریختند

بوسنی با جان عیاران جان گرفت


عیارانی که جانشان به راهشان بود


یاد همه انان که از سرزمین ایران امدند و بوسنی را نجات دادند گرامی باد.
لینک
۱۳۸٥/٢/۱٢ - parviz mohammadi

   ای دوست   

ای دوست

نگو که پایان راه است

نگو که پایان راه چاه است

می بینی که نفس می کشیم

می بینی که هنوز در اعماق وجودمان شعله ای می سوزد

و مرغ دل در انسوی تاریکیها می خواند .

تو می گویی به بن بست رسیده ایم


تو می گویی از این همه شکست خسته ایم


بیا چشم دلمان باز کنیم


بیا با خدا راز و نیاز کنیم


ما تنها نیستیم

قلبها برای ما می تپند و ما با این همه دلهای عاشق

این همه ستاره و اسمان و این همه باغ


پیوسته ایم


ای دوست جهان تو را می شناسد

و من و تو بخشی از این جهانیم


بیا نفسی تازه کنیم

بیا شوری دیگر به جهان بیافگنیم

بیا خدای را و خویش را باور کنیم

ای دوست
لینک
۱۳۸٥/٢/۱۱ - parviz mohammadi

   سنفونی های سارایو   

بسیار شبها تا سحر بیدارم

و به کجاها که سفر نمی کنم ای دوست

ای همسوز و هم ساز من

و سفر کردن به سرزمین دلها و رویاها

با تو چه شگفت است و ه چه دلنواز

چه پر معنی و ه چه پر راز

ای همره و هم پرواز من


با تو به با ستاره ها همنشین شدن


و با فرشته ها هم پیمانه گشتن


و شراب شب را سر کشیدن

وه که چه غرور افرین است


پرواز با تو به اوجها


به انسوی رویاها


پرواز در باغ دلها و خواندن برای گلها


و حس نزدیکی با خدا


با تو همره شدن و هم پرواز شدن


یعنی با بلبلان عاشق هم اواز شدن

یعنی پر از خوبی شدن .ناز شدن

و با گلها همراز شدن


با تو نشستن و چشم به راه امدن صبح شدن


و زلالی صبح را لحظه لحظه لمس کردن


و با افتاب دمیدن


از انجماد ها رهیدن


همه این ها را توصیف کردن ممکن نیست ای دوست


چشم اندازمان

رویش افتاب است از میان جنگل انبوه


و اواز پرندگان از دور ها و نزدیک


و رقص شکوفه ها ی باغ فراخ سیب


با نسیم صبگاهی و با اواز پرندگان


می بینی و می شنوی ای دوست ؟!


در این گذرگاه افتاب و ارزو و خواب


تنها من و تو میهمان سنفونی صبح و سحریم


من و تو و افتاب و جنگل و باغهای فراخ

من و تو و صدای جاری شدن اب

و.... من تو شاهنشه عشقیم

از عاشقان عالم سریم و برتریم

در صبح با شکوه .من و تو با افتاب در سفریم


به سوی صبح سارایو می رویم



لینک
۱۳۸٥/٢/۱٠ - parviz mohammadi

   نگو که تنها مونده ایl   

نگو که تنها مونده ای

از قافله جا مونده ای

خدا با هاته همیشه

تو اسمون داری ریشه

چونکه دل پاکی داری

یه باغ دوستی میاری

تو هر جا که پا می زاری


با ما همیشه همرازی

با غم ما تو دمسازی

شمعی می سوزی برامون

با تو جون می گیره پرامون

با این همه ای مهربون

خودت نداری همزبون

انگاری تو این زمونه


قدر تو رو هیچ کسی نمیدونه

واسه دلت کسی اوازنمی خونه


بجز خدا کسی با تو نمی مونه

خدا اگه یاری کنه

می خوام که من یارت باشم


همیشه دلدارت باشم


برای ارزو های تو باغی بسازم از دلم


بگم که تنها نیستی


بعد خدا یارت منم

همیشه همراهت منم

همیشه غمخوارت باشم

نگو که تنها مونده ای


از غافله جا مونده ای


خدا باهاته همیشه

تو دلها داری ریشه

خدا باهاته همیشه











لینک
۱۳۸٥/٢/۱٠ - parviz mohammadi

   از همدان تا شهر قصه ها   

از همدان تا به شهر قصه ها سفر کردم


در تپه های هکمتانه به دنبال گذشته های خویش گشتم

ان زمان من چهارده ساله بودم که از روستایم

به همدان شهر تاریخ و شهر ارزو ها امده بودم



به رسم فردین در فیلم های ایرانی

سینه سپر کردیم

با یاران و عیاران در سر قلعه هکمتانه


در ان خانه های ویرانه


به خاطر زنان خود فروشی که اسیر تبهکاران شده بودند

کتک خوردم

صبح ها ورزش کردم و با اب چاه موهایم را شستم


و با چراغ نفتی موهایم را خشک کردم



دکمه ها یم را باز کرده

و در خیابانهای همدان مثل بهروز وثوقی راه رفتم


و برای پاک شدن از گناهان هر روز به زیارت بابا طاهر رفتم


و در کنار بابا .دو بیتی های او را می خواندم

و گریه می کردم

و شبها در تراس ان خانه قدیمی


می نشستم و به اسمان خیره می شدم


و خدا خدا می کردم


دوران تلخ و شیرینی بود


ان دوران

برای روستایم و برای دوستانم و عزیزانم دل تنگ می شدم


و روز ها را می شمردم


کی مدرسه تعطیل خواهند شد؟

و من دو باره به روستایم بر خواهم گشت


با موتور پدرم در صحراها خواهم تاخت


نسیم بهاری بر سر و رویم خواهد وزید

و با موتور از سرچشمه خواهم گزشت


و زیر چشمی دختران کوزه بر دست را

نگاه خواهم کرد


دو باره دستانم بوی شبدر و بونجه خواهند داد


دو باره من سازم را بر دست خواهم گرفت


دو باره خواهم خواند


دو باره در کلبه مان در بستان


شب اتش به پا خواهم ساخت


و تا صبح بیدار خواهم ماند


اری .............


اکنون پس از سالها به شهر همدان باز گشته ام


دیگر از خانه های ویران در سر قلعه خبری نیست


و اکنون من باستانشناس شده ام


تپه هکمتانه را می کاوم


لایه به لایه به گذشته ها سفر می کنم


هر تکه سفالی برای من کتاب قصه ای است


انگار دیروز بود که من و شعبان میرزایی ان دوست نابغه ام


با یاران عیارمان


کتک می خوردیم


و خودمان را مثل بهروز وثوقی می شمردیم


انگار همین دیروز بود


با حسین همدانی دستمال بر گردن انداخته بودیم


و ادای لاتها را در می اوردیم


و ادای پهلوانها را


با حسین همدانی انشائ ها ی خوب می نوشتیم


و توی خیا بانهای شلوغ


و مدرسه دخترانه کتاب به دستمان می گرفتیم


با برادرم و با دوستان سینما می رفتیم


حالا من باز گشته ام

به شهر همدان که زمانی برای من شهر دلتنگیها بود


حالا خوب حسش می کنم


یاد حسین می افتم

یاد انشائی که نوشته بود

در باره سگش نوشته بود


و من در مورد عروسک شکسته


معلم به حسین بیست داد و من شدم هفده


حسین اون روز زده بود رو دست من


امده ام به همدان


بعد از حفاری . غروب می خواهم بروم به زیارت بابا طاهر


سالهاست که زیارتش نکردهام


می خواهم بروم انجا و از بابا بخوانم و برای دل خودم بخوانم


و برای دوستانم که عیار بودند

و ساده بودند و با وقار


می خواهم برای خاطر دل شعبان میرزایی و حسین بخوانم


می خواهم انجا زار و زار گریه کنم


اونها عشقاشونو توی این کوچه ها توی این خیابونا جا گذاشته اند


می خواهم باغ عشقشونو با دعا و گر یه ها ابیاری کنم


کنار بابا طاهر جاشونو خالی کنم


با اونا برم توی قصه های دور


عیارانو یاری کنم
لینک
۱۳۸٥/٢/٩ - parviz mohammadi

   سفر با کولیها   

پسر ک کولی با پای برهنه و لباس مندرس یک اکاردون بر دست می نوازد و می خواند.زیر باران و می خندد.می ایستم و سکه ای در قوطی اش می اندازم. او را می شناسم او مرا برادر خطاب می کند و بخاطر من اهنگی را می نوازد .اهنگی که در ان قرنها غربت و عشق و حسرت .. نهفته است.انها خود می گویند که از هندوستان و ایران به اروپا و بالکان امده اند.کولیها در اینجا چند تیره هستند گروهی مسیحی و گروهی مسلمان می باشند.و لی به قول خودشان انها از هفت دولت ازادندو باز به قول خودشان دین انها عشق است و اواز.طایفه ای از انها صنعت گر هستند و به کار مسگری و قلزنی مشغولند و می گویند این صنعت را اجدادشان از ایران با خود اورده اند. و عذرا و شوهرش فهیم هر دو در کار مسگری و قلمزنی می باشند .عذرا بسیار لاغر و ضعیف است از یک شهر دیگر به سارایو می اید و کارهای مسشان را به سارایو اورده و می فروشد. و در عین حال جای مناسبی پیدا کرده و گدایی می کند.وقتی مرا می بیند می خندد و خودش می گوید بابا چه کار کنم مجبورم گدایی کنم.او چهره پاک و معصومی دارد و برای همین خیلی ها با او برخورد نسبتا عادی دارند و گر نه کولیها اینجا جزو طبقه پست محسوب می شوند و کمتر کسی با انها مراوده می کند.عذرا می گوید خدا رحمت کند مادرم را به من وصیت کرده که هم صنعت یاد بگیرم و هم گدایی و به یاد داده که مهربان باشم و همیشه بخندم.

گروهی از کولیها دله دزد و یا جیب بر می باشند و زنی را می بینی که یک بچه به پشتش بسته و یکی در بغل دارد و دو تا ی دیگر از بچه هایش جلو ترا می گیرند و از تو پول می خواهند.انها به زبانها ی انگیسی و ایتالیایی مسلط می باشند . تو به بچه ها پول می دهی و مادرشان هم دتش را در جیب تو می کند و اگر متوجه بشوی اوخنده ای تحویل تو می دهد و می گوید بابا پدر بیامرز چرا ناراحت می شی !! من اشتباهی دستم رفت توی جیب تو.

اما محرم ان پیر مرد گیتار نواز و خواننده کولی با ان همسر سوخته و نازک اندامش با دیگران فرق می کرد.خیلی نجیب و مظلوم بود.با همسرش می امد نزد ما . او دوست مشترک من و اشوو بود.
با اینکه خیلی دلش می خواست در جمع ما باشد .اما می ترسید که مزاحم ما باشد.در جمع ما می خواند و چه با ابهت و گیرا می خواند....مدتی بود که از او خبری نبود و چند وقت پیش اشوو امد و گفت که خواب محرم را می دیدم که لباس الوان بر تن دارد و شاداب و خوشحال است و گیتارش هم در دستش بود .می گفت رفته بوده هندوستان .....
لینک
۱۳۸٥/٢/۸ - parviz mohammadi

   شهرستان رزن و بابا شاعر و....   

شهرستان رزن اکنون قصه ها و غصه ها ی خود را دارد.اما هنوز روح علمای و عارفان که ریشه در ان دیار دارند و داشته اند مرا به سوی خویش فرا می خوانند.هنوز امامزاده اظهر درگزین برای من مقدس است. ما در 21 ماه رمصان با پای پیاده از روستای خود قروه درگزین برای زیارت به ان امامزاده می رفتیم.ان بنای 12 ترکه بلند اجری برای من هنوز نماد نیایش اشت.خدا رحمت کند عمه مهربانم را فرخنده را که بی الایش و پاک بود و همیشه در زحمت و کار و تلاش .فرزندش محمود که پسری ساده بود در جنگ ایران و عراق اسیر نیروی دشمن گشته بود عمه ام سالها نمیدانست که ایا محمود شهید شده و یا که زنده است .همیشه چشم به راه بود و نذر کرده بود که اگر محمود برگردد او با پای برهنه و پیاده به زیارت امام زاده اظهر برود.جنگ پایان یافت و محمود امد و عمه فرخنده من به نیت خویش عمل نمود.و پس از چند سال در سل 50 سالگی به معبود خویش شتافت.و محمود هنوز هم پاک و صادق است و زندگی ارامی دارد .و من هنوز شبها به سوی دیار درگزین سفر می کنم .هنوز در عالم رویا نعمه های ترکی کشاورزان را می شنوم که در صحرا به هنگام ابیاری بیل بر دوش و چراغ بر دست می خوانند. وه چه شگفت می خوانند.هنوز بابا شاعر را می بینم که در ایوان خانه گلی اش نشسته است و با صدای دلنشینش اشعار مولانا را و اشعار خودش را می خواند. و می بینم یک روز بهاری را پس از باران در اسمان رنگین کمان گشیده شده است.و دختری پشت دار قالی نشسته است و از روی رنگین کمان قالی می بافد و عشقش را در ان به تصویر می کشد. و در روستای ایمان که جایگاه عاشقان الله و رسولش و اهل بیت می باشد .هنوز تعزیه می خوانند و هنوز درویشی بنام قندعلی اشعار پند اموز می خواند و به یک تکه نان قانع است.انها دریای جوشان عشقند مبادا به مدرک خویش غره شوید و به لباستان و

امروزی بودنتان ببالید. بیایید برویم به محضر میرزا خیرالله قروه ای که کشاورزی است اهل حکمت

و شعر و ساده و بی الایش و از او بسیار بیاموزیم.
لینک
۱۳۸٥/٢/٧ - parviz mohammadi

   شهرستان رزن و بابا شاعر   

شهرستان رزن در 80 کیلو متری شمال شرق شهر همدان قرار دارد.شهرستان رزن اکنون مرکز دیار باستانی درگزین می باشد که در مسیر جاده قزوین همدان پس از عبور از گردنه زیبای اوج در 35 کیلومتری اوج شهر رزن به شما سلام خواهد داد.دیار درگزین و سردرود از دیر باز از نظر طبیعی و تاریخی مورد اهمیت بوده است.بر اساس نمونه یافته های باستانشناسی دراین منطقه در دوره ها مختلف پیش از تاریخ بخصوص در دامنه های کوه خرقان و در کناره های رودخانه قره چای و رود رزن و دامنه کوه بوقاتو در منطقه سردرود انسان ها سکونت داشته اند. اینجانب در هنگام بررسی بخشی از منطقه سردرود و در کنار ابراه قروه درجزین و اطراف شوند و روستای رازین به اثاری بر خورده ام که به نظر مربوط به 7000 سال قبل و نیز مربوط به دوره های تاریخی می باشند. منطقه درگزین یک منطقه مقدس بوده است.به طوری که در زمان تیمور گروهی از طوایف رشید با ایمان از سوریه به درگزین امده و در انجا ماوائ گرفتند. سردرود ماوای هفت عارف از شاگردان عارف نامی ابایزید بسطامی بوده است. و در این دیار طایفه بزرگ و وطن پرست قراگوزلو سکنا گزیدند.در دامنه کوه بوقاتو در سردرود در دمق و بابا نظر علما و سرداران مشهوری تولد و بالیده اند.زمانی شهر درگزین عظمت خاصی داشته . در ان چهار مدرسه وجود داشته است و گویند که این دیار از گناهان پاک بوده است.دارای بازارچه های متعدد بوده و مردم ان اهل کمال و معرفت بوده اند.و شهر درگزین وسعتی به اندازه همدان داشته است.حدود وسعت ان 20 کیلومتر بوده و ر.ستاهای چانوگرین و رازین و ایمان بهکندان و درگزین کنونی و خمیگان و وفس .. و قروه درگزین و فارسین جزو سهر درگزین بوده اند.روستای شوند در دامنه کوه خرقان روستای شگفتی است. باغهای بزرگ سیب ان را در بر گرفته اند.و گویند مردمان انجا از نوادگان جابر انصار می باشند. و در تاریخ اورده اند که شا ه اسمائیل وقتی از سلطان عثمانی شکست خورد به این روستا برای دعا و نیایش امده و دو روز در ان اقامت نمود. و تکه ای از خرقه ای که موسوم به خرقه ای بوده است که مولا علی ع به جابر داده بوده است را با رسم تبرک با خود برده است. و از این روستاست معلم بزرک اخلاق و فقیه والا مقام

مولا حسینقی شوندی که 1311هجری قمری در کربلا از جهان فانی به سوی جهان باقی هجرت نمود.
لینک
۱۳۸٥/٢/٧ - parviz mohammadi

   ای مهربان مرو از پیشم   

ای مهربان

من و تو باید چون اشنایان دیرینه

احساسمان را پنهان کنیم

می دانم که تو دیگر به جهانی دیگر تعلق داری


و تو می دانی که من دیگر اینجایی نیستم

با همه اینها ای مهربان


سخت دلم در تپش است

و غم غریبی وجودم را گرفته است

اما باید مثل دیگران تبسم رسمی بر لب داشته باشم


و چنان وانمود کنم که خداحافظی عادی است


و رفتنت برایم عادی است


و حتی باید نگاهم را از تو پنهان سازم


و از دیگران


چه تلخ است رفتنت


چه تلخ..

ای کاش می شد که به تو می گفتم نرو .بمان

ای کاش که می شد با هم همسایه می شدیم

و راز دل خویش را با ترانه به هم می خواندیم

ای کاش می توانستم فریاد بزنم

گاهی به پرندگان باغچه تان حسرت می خورم

که ازادانه تو نگاه می کنند

و برای تو می خوانند

و همیشه پیش تو می مانند


ای باغ ارزوی من


ای دلبر قدیمیم

مرو .مرو .پیشم بمان


بگم ای مهربان .مرو .بمان.


لینک
۱۳۸٥/٢/٧ - parviz mohammadi

   شکوفه ها بر مزار عمر خیام   

صادق هدایت در باره عمر خیام می گوید .رباعیات عمر خیام درد فلسفی بشریت را برای همه اعصار و اغیار در قالب روان و اهنگین بیان می نماید.و روح ادمی را از بند اوهام می رهاند.و من اکنون در این کاروانسرای تاریخی که بر دیوارهای ان رباعیات عمر خیام سالهاست نقش بسته .هر روز به محضر ان حکیم مشرف می شوم و او با صدای ساز ربابش و با رباعیاتش سر مستم می سازد.امروز دیدم که تک درخت پر شاخه و برگ که در وسط محوطه کاروانسرا که سنگ فرش است .همچو عروسی با لباس گلدوز شده خویش تمامی حیات را گرفته. و بر روی صندلیهای بافته شده از ترکه های چوب که بر روی انها مسافرین از سرزمین ها ی مختلف نشسته اند و شکوفه های انبوه ان درخت تمامی حیاط سنگ فرش را پوشانده است.یاد گفته های یکی از بزرگان همدوره عمر خیام افتادم که نوشته است که زمانی در کاروانسرایی در بلخ عمر خیام زیارت کردم .او با خنده به یاران خویش مگفت.وقتی من بمیرم بر مزار من شکوفه خواهد بارید.او می کوید من ان زمان با خودم گفتم سخن نا پخته ای اینگونه از حکیمی چون عمر خیام بعید است و سخنانش را باور نکردم.سالها گذشت و ان مرد وارسته از دنیا رخت بر بست.و من روز در گورستان نیشابور قدم می زدم نگاهم به قبری افتاد که نورانی و پوشیده از شکوفه بود .پرسیدم انجا قبر کیست ؟گفتند قبر عمر خیام است. خداوند رحمتش کناد او را و باباحسن قروه ای را که پدر بزرگم بود و مرا با ان حکیم بزرگ اشنا ساخت و فکرتم را بال و پر داد.و خدا رحمت کند قدرت الله رضایی پدر خانم را که رادمردی بود بی بدیل. اغلب رباعیات حکیم عمر خیام را می خواند. و خدا رحمت کند جرالد ادواردز فیتز را که صد سال و اندی قبل عمر خیام را به جهانیان معرفی نمود. و در کنار مزار ادوارد در لندن بذر گلهای مقبره خیام شکوفه دادهاند.

لینک
۱۳۸٥/٢/٦ - parviz mohammadi

   تو را باور دارم.....به افسانه محقق   

تو را باور دارم

در این هیاهوی بی کسی

که نمی توان کشید براحتی نفسی

و در این ازدهام تلخ

که گویی جهان گشته نگون بخت

وه که چه زیبا نغمه دوستی را می خوانی

وه چه دلنشین زبان دل را می دانی

و چه شیرین
شراب شور و شیدایی را

در پیاله دلها می ریزی


و تنها با دیو تنهاییها می ستیزی

.......تو را باور دارم

تو اصلی

تو اصلی و به سر جشمه عشق وصلی


پیمانه ای از ان ده تو ما را و بنوشان

بشکن این سکون را .ما را بخروشان


ما ....

که ما

تشنه ایم .هر چند که در سر چشمه ایم


در بهت تاریکی ها ره گم کرده ایم

بیفروز و بسوزان ما را


که سر به راهیم و سر گشته ایم

شورمان ده شوقمان ده

مستمان کن . که سخت خسته ایم


و بخت برگشته ایم

تو را باور داریم

تو یک تنه بر خاسته ای


غوغایی در جانها افراشته ای


گل عشق در دلها کاشته ای


تو ..نغمه اسمانی سر می دهی


فکرت ما را بال و پر می دهی


تا که پیرامونت به شوق در ایند

تا سر به اسمانها سایند

تو پیامبر گونه دستانت پر از شکوفه های شعر است

با شراب کلامت ما می شویم مست

بغض ها را می شکنی در گلو ها

و جانها را پروازشان می دهی

ما را از بند خور پرستی ها می رهی

یک تنه بر خاسته ای

سبک بال

پر شور و پر بار

ما را به عشق فرا می خوانی

زندگی را لطف می دانی

.....عشق

تو می گویی عشق سر چشمه ای است

گر از ان بنوشی

شعله ور می شوی و می سوزی

تو می گویی ....سو ختن

تو صیقل می دهد
و سبک بال می شوی


مست و هوشیار می شوی

و دو باره زنده می گردی

و می خوانی اواز جوانمردی

بی ریا و خالص

با معرفت و عارف

راهت همه دوستی می شود


پیامت همه عشق


ما تو را باور داریم

ما تو را باور داریم


لینک
۱۳۸٥/٢/٦ - parviz mohammadi

   به دنبال ققنوس   

سارایو شهر مهربانیهاست.شهر نغمه های دلنشین. شهر تبسم های پاک.در میان بلندیهای پوشیده از درختان بلند سارایو پنجره هایش تو رابه میهمانی دعوت می کنند.و از میان شهر رود بزرگ روح تو را از کدورت ها می شوید.تاریخ است و ارزوهای بلند.و ما در این شهر ماوائ گرفتیم.در بازار قدیمی سارایو که هر روز هزاران مسافر ره پوی از تمامی دنیا در ان قدم می زنند.در یک کاروانسرا که سالهاست بر دیوارهای ان رباعیات حکیم عمر خیام بسیار زیبا بر دیوارهای ان نقش بسته است. باغی از هنر های ایرانی را ساختیم.با هنرمندان جهانگردان سیاستمداران و مسافرین عادی همنشین می شویم.دف و نی حافظ و مولانا.......فاروق جوان بوسنیایی که در ایران فلسفه و عربی و فارسی خوانده 22 سال دارد .اما دریای متلاتم معرفت و عشق است و پرو ان مسیحی جوان که مسلمان شده و همسر فرشته سانش که امریکایی است و پاک و بی ریا مسلمان شده و....هر روز روزگارمان با فلسفه و شعر و عشق و درد و حسرت و دوستی هی می گذرد.یک روز خانم میان سالی با قدی کشیده و صورتی سبزه و چشمانی سبز به جمع ما امد. ایوان هم که زمانی یکی از بزرگترین گیتاریست های اروپا بوده به ما پیوست.ارام و راضی از روزگار .ان خانم اروپایی در جمع ما تا شب نشست. از مولانا و از حافظ خواندیم.پرو و همسر امریکایی اش منطق الطیر عطار نیشابوری را ترجمه کرده بودند.ان خانم مسافر اروپایی شیفته ان شد. و رفت...پس از چند روز او از کشورش تماس گرفت خیلی ناراحت بود و خیلی عذر خواهی می کرد .او کتاب را اشتباهی در کیفش گذاشته و برده بود. من گفتم تو به دنبال ققنوس خوشبختی بودی.و اکنون ققنوس با تو امده است تا به تو سوی حق تعالی پریدن را یاد دهد.

.....و یک روز نامه ای دریافت کردیم .برای من و فاروق بود .ان خانم اروپایی تصویر ققنوس را کشیده بود. و نوشته بود با عطار نیشابوری من ققنوسم را یافته ام.....
لینک
۱۳۸٥/٢/٥ - parviz mohammadi

   یاران در زیر باران   

در کویر خویش تشنه اند یاران

ای اسمان .

بر سر یاران بباران باران

در برهوتینم پست و خمودیم

زندان دل شد این روزگاران

بر خیز ای طوفان زندان دل را . روزگاران را .بکن تو ویران

ببار ای باران

ببار ای باران بر سر یاران

تشنه اند یاران در خار زاران




ای رب عالم

سوختیم در ماتم


نغمه ای فرست تو در گلزاران

بر سر یاران بباران باران

بباران باران
لینک
۱۳۸٥/٢/٥ - parviz mohammadi

   پشت پنجره در غروب غربت   

نشسته ام پشت پنجره در این دیار غربت

خیابان ها را و ادم ها را نگاه می کنم

گویی چشم به راه امدن عزیزی هستم

عزیزی که دستانش پر از لطف و محبته

و نگاهش برای من شعر صداقته

اما می دونم که نمی یاد کسی به دیدار غریب

تفلکی من دلمو می دم فریب


تو خیالم با همه عزیزانم همصحبت می شم


حس می کنم اونا نشستند پیشم


گاهی مثل یک پرنده در قفس


می خونم از غم غربت


می گم نمی شه دیگه از غم غربت برست


خودمو تو ی زندونه شیشه ای می بینم


می گم خدا کی میشه تو وطن باشم

هر جا خواستم من برم

بکشم راحت نفس


می گم ای خدا بال وپرم بده


تا که پرواز کنم


می گم ای خدا به من دلی بده


تا من فاصله ها رو بشکنم


دو باره با ریشه هام وصل بشم


تا دو باره من بشم


لینک
۱۳۸٥/٢/٤ - parviz mohammadi

   یک شب تا به سحر با تو پرواز کردم   

یادته او ن شب با هم همنوا شدیم

از قالب من و تو یی رها شدیم

از بند تن جدا شدیم

پر از عشق خدا شدیم

فاصله هارفت از میون

هر دو شدیم یه تن یه جون

شراب خدایی را سر کشیدیم

پر زدیم به اوجها پر کشیدیم


ما سبکبال شدیم

با ملک یار شدیم

اری ان شب تا سحر من با تو همراز شدم

با دم گرم تو دمساز شدم









لینک
۱۳۸٥/٢/۳ - parviz mohammadi

   به تو ای دوست سلامی دارم   

به تو ای دوست سلامی دارم

از فرا سوی خیال پیامی دارم

زندگی معنی اش این است که عاشق باشی

دل به اولا بسپاری

گهی باطل گهی عاقل باشی

راز گل سرخ را تو بدانی
همچو بلبل تو بخوانی

راز زیبایی زندگی را درک کنی .خود را سوی خدا ترک کنی

هر نفس دلت خدا خدا بگوید

مرغ جانت سرچشمه عشق را بجوید

از سر چشمه عشق بنوشی

ردای معرفت بپوشی

مست شوی .نیست شوی . هست شوی

با گوهر جان پیوست شوی

دستانت همه خلاق شوند

ارزوهات همه باغ شوند

گه بسوزی همه خاکستر شوی

پر کشی تا اوجها و.سر شوی

گه بگویی که سعادت پیشه ای

گه با بی کسی هم ریشه ای


تو کسان را دوست بداری


در باغ دلها گل وفا بکاری


بنویسی و بخوانی


ان حکیم را ناظر خویش دانی

زندگی معنیش این است که عارف باشی


بنده حق باشی و از بند زمانه فارغ باشی

زندگی معنیش این است که عاشق عاقل باشی
لینک
۱۳۸٥/٢/۳ - parviz mohammadi

   من یک فرشته می شناسم   

من یک فرشته می شناسم

بالها یش از الیاف نور

بسی مهربان و بی غرور

درد پنهان تو را می داند

نغمه عشق تو را می خواند

با تو همدم می شود


با تو او می ماند

من یک فرشته می شناسم

که کلامش اسمانیست

مهربان است مثل باران در کویر تشنه گیها

خوش زبان است درسکون بی کسی ها


ان فرشته در باغ رویاهای تو لانه دارد

ان فرشته با تو است

ان فرشته همنشین من و توست

اگر من هم مثل تو ایینه خیالم را صاف کنم

از عمق وجودم خدا را صدا کنم

فرشته را در ایینه چشمهای تو من خواهم دید

از نگاهت من به او خواهم رسید








لینک
۱۳۸٥/٢/۱ - parviz mohammadi