نوروز در قروه درجزین   


من حال قشنگی دارم.جهان برایم ،روان است و خندان است و مهربان.من هیچ عوض نشده ام.هنوز هم با یک نوا ،شوریده و سرمست می گردم.هنوز هم یک نغمه مرا به نغمه خوانی و ترانه خوانی وا می دارد.هنز هم با پرندگان می خوانم. هنوز هم همچو دوران کودکیم در روستای قروه درجزین،لرزش یک برگ روحم را به رقص وا می دارد.هنوز هم صدای جاری شدن جویباری نازک اندام خیالم را به دور های دور به سرزمین عشقها و نور ،جاری می سازد.

هنوز هم مثل دوران نوجوانیم در قروه درجزین در میان خرابه های رویاهایم به دنبال گنج می گردم.هنوز هم پرواز کبوتران مرا به میهمانی صمیمی فرشته ها می برد.

هنوز هم بیداری درختان مرا به هوس می اندازد تا تر کهای از درخت سوگود بر کنم و وتوتکی بسازم و در کوچه های قروه درجزین بنوازم.

چهل و پنج ساله شده ام.اما توتکی از پوسته سبز ترکه درخت تازه بیدار گشته سوگود بر دست دارم ،و می نوازم.نوروز می اید.

نوروز ،و نوازش گرم دستان گیزلین نفس را بر زمین حس می کنم. گیزلین نفس می اید و از زیر انبوه برفهای انباشته شده در کوچه کاهگلی قروه ،صدای چکه چکه آب شدن برفهارا و نرم و نرمک جاری شدن آب را در زیر کومه های برف و یخ ها را من می شنوم.

و شکستن پوشش های ضخیم یخ ،و پیدا شدن برگ های ریز و ترد سبز از زیر یخ ها ،هنوز برایم دلنشین هستند.

قروه درجزین  دوباره در خیالم تولدی عاشقانه می یابد.ومهربانی در کوچه ها زلفانش را می گستراند. و سلامها و دست دادن ها و دیه بوسی ها و تبریک گفتن ها.

چهل سال پیش در قروه درجزین یکی دو ماه  مانده به نوروز ما بی قرار می گشتیم.پدرمان از پسر عمویش حاج رضا اسدی برایمان پارچه کت و شلواری می خرید.و ان را می داد به آقای باقر مولائی که خیاط خوبی بود وهمسایه ما بود.ما سر از پا نمی شناختیم.خود را در عالم خیال در میان ان کت و شلوار حس می کردیم.بزرگ شده ایم.ان زمانها در قروه درجزین خیاطان زیادی بودند. از جمله مرحوم حاجعلی خیاط و برادرش.و فرزندان خوب مرحوم حاج حاجعلی.آقاین قنبریها. و سید حبیب و چندین برادرش.همه مردم و روستائیان اطراف حتی از روستاها ی دور تا شعاع پنجاه کیلومتری برای دوخت لباس به قروه درجزین می امدند.

در ان زمان در قروه در زمینه  های مختلف صنعت گران ماهر و نیکوئی داشت.حتی در قروه در خانه  هاپارچه بز بافته میشد. و بزر پارچه ضخیمی از پمبه بود.که اغلب سیاه رنگ می شدو محکم.مثل پارچه جین کنونی.اغلب کشاورزان و حتی بازاریان شلوار بزبلند و گشاد بر تن می کردند.و برخی ها پوشیدن کت و شلوار را در آن زمان عیب می دانستند.بخصوص پیر مردان متعصبانه در حفظ لباس های سنتی خود اصرار می ورزیدند.وپوشیدند کت را گناه می شمردند.برای همین کت های بلند پالتو مانن بر تن می گردند که به ان ها لباده می گفتند و کلاه نمدی بلند و سیاه رنگ و یا کلاه نمدی زرد رنگ بر  سر می نهادند. اصولا سر عریان و بدون کلاه را برای مرد و حتی پسران جوان عیب می انگاشتند.

یکی از قدیمترین خیاطان مشهور و درستکار وهنرمندی که برای خانمهای آن زمان لباس می دوخت ،مرحوم مادر مادر بزرگ من،ربابه خانم اسفندیاری ،بود. او برای خانمهای اشراف قروه لباس مخصوص می دوخت.البته همه با دست.چون در زمان ایشان یعنی در حدود 65 سال پیش چرخ خیاطی نبود. ایشان  در حدود 65 سال پیش برای خانمهای قروه لباس می دوخت.و نقش های بسیار زیبائی از جمله نقش آفتابه و یا طاووس بر جلو پیراهن زنانه گل دوزی می کرد.

مرحوم ربابه خانم را ،تات رباب می نامیدند.چرا که در ان زمان به کسانی که زبانشان فارسی بود،تات می گفتند. رباب بانوئی بود نازک اندام و چابک و بسیار تمیز و مهربان.همیشه از تمیزی نورانی دیده می شد.او در عین حال سبد بافی هم می کرد. و از ستاره شناسی و از گیاهان داروئی هم اطلاعات بسیار خوبی داشت.اشعار قشنگی هم به فارسی می خواند.و گربه ها را خیلی دوست داشت.و اکنون هم عمه کوچک من،هنر و فراست خدا دادی را از او به ارث برده است.و بدون استاد و بدون کتاب و مدرسه در خیاطی و در هنر  های دیگر از جمله عروسک سازی و مجسمه سازی و غیره یک نابغه است.او در کودکی برای ما قصه های بسیاری می گفت و قصه های او تاثیر به سزائی در رشد قدرت تخیل و تصور ما داشته است.

آری قروه درجزین به سوی نوروز می رود.و نفس گرم وپنهان زمین برفهای را شبانه می برد.و گیاهان از خاک سر بیرون می اوردند.وفصل رفتن به صحرا و چیندن گیاهان و گلها فرا می رسد.ما در قروه زبان طبیعت را درک می کردیم.ما راز زمین را می دانستیم.و بیداری زمین را در زیر یخ ها احساس می کردیم.ما نعمه عشق درختان را با توتک هایمان می نواختیم.

هنوز در  دره ها و کوره چاه ها برف وجود دارد. و دل هوس خوردن شیره انگور با برف را دارد.و شیر انگور وبرف را در سرما و گرمای اواخر اسفند ماه در زیر آفتاب خوردن چقدر شیرین و گوارا بود. و رفتن به صحرا و چیندن ساقه های نازک و ترد یونجه و یافتن گیاهان خوردنی دیگر.

و خوردن شبدر با سرکه در بام آفتابی و بلند خانه. با همه همسایه ها . چقدر شور آفرین بود.

نوروز به قروه درجزین می اید.ما دل به صحرا می دهیم.و سنگ ها را بر انداز می کنیم.ما زبان سنگ را در قروه می دانستیم.و صدای تیک تیک ضربه زدن بر سنگ ها در تمامی کوچه های قروه درجزین می پیچید.آری ما بچه های قروه با یک سنگ صفت بر سنگ نرمی دیگر آرام آرام ضربه می زدیم. و سنگ زمخت و سخت را کم کم گرد و گرد می نمودیم. و به صورت یک کره درمی آوردیم.

در حقیقت ما از کودکی با دستان خویش سنگ های سخت را نرم می کردیم و می اموختیم که ما با عشق می توانیم دل سنگ را هم نرم  کنیم. می اموختیم که با اندیشه و با دستانمان می توانیم سنگ را هم رام کنیم و روان و جاریش سازیم.آری از سنگ صفت و زمخت ،تیله ای صاف و صیقل یافته ای  می ساختیم.و در کوچه ها تیله بازی می کردیم.ما در قروه مجسمه سازی را از کودکی تجربه می نمودیم.

وسایل بازی را خودمان می ساختیم.دستانمان خاک و گل را عاشقانه لمس می کردند. و چوب را و سنگ را نیز.نوروز می اید. از هم اکنون بوی پلو در جانمان ولوله ای به پا ساخته است. در ان زمان خوردن پلو و خورشت در سال یکی دو بار بیشتر نبود.و ما بچه دها برای خوردن پلو  روز شماری می کردیم.

عید می اید.ما بچه ها به عید دیدنی خواهیم رفت و تخم مرغ و یا یک ریال و یا ده شاهی پول عیدی خواهیم گرفت. در بعضی جاها به ما عیدی گردو خواهند داد.و در بعضی جاها جیب ما را با کشمش پر خواهند کرد. و بچه ها و بزرگتر ها در بغل دیوار ها قمار بازی خواهند کرد.دیفارا وردو. بازی قماری که با پول و یا با دکمه انجام می شود.و پول و یا دکمه را بر دیوار می زنند و و اگر فاصله با پول رقیب وی ا دکمه رقیب یک وجب شد. برنده می شوند.برای همین اغلب بچه دکمه های کت و شلوار خودشان را و حتی پدرشان را هم می کندند و در قمار می باختند. از جمله خود من سر باختن دکمه پالتو پدرم یک بار حسابی کتک نوش جان کردم. و قاب بازی هم یکی از بازیهای بسیار رایج در قروه بود. که تعطیلات عید همه جا بچه ها بازی می کردند.بعصی از مادر ها برای بچه هایشان قاب ها که استخوان بین دو مفصل بز و یا گوسفند است را،در خم رنگرزی رنگ می کردند. و حتی در مدرسه هم برخی از بچه ها توی جیبشان قابهای رنگابارنگی داشتند.که البته هر آزگاهی جیب بچه ها از طرف مدیر مدرسه و ناظم تفتیش کلی می شد. که ان موقع از جیب بچه ها چه چیز هائی که بیرون نمی امد.تیر کمان که همه در جیب داشتند.و تیله سنگه و دکمههای مختلف و تیقه چاقو و زنجیر و ..

جوانها جیب هایشان پر از تخم مرغ رنگی است. با تخ مرغ هم قمار بازی می کردند.سر باریک تخم مرغ را ازمشت دست کمی بیرون می آوردند و طرف مقابل با سر باریک تخم مرغش بر سر تخم مرغ در مشت نگه داشته شده رقیب می زد.تخم مرغ هر کس که شکسته می شد فان می باخت.ختی بزرگتر ها هم تخم مرغ بازی می کردند.و نیز پیر مردان ریش سفید را می دیدی که در کنار دیوار ها و در آفتاب گرد هم امده و پوستین بر تن و کلاه زرد نمدی ب سر دارند با هم تخم مرغ بازی و یا هخدیرمه بازی می کنند.هخدیرمکه یک نوع بازی مقاومتی بود.گه با یک پا باید حرکتی می کردی . از یک میدان کوچک دفاع می نمودی. و با مشت به کسانی که می خواستند تو از مرکزت  بیرون بکشند مبارزه می کردی.این بازی را هم پیر مرد ها دوست داشتند.

شب عید و یا چهارشنبه سوری جوانها به بالای بامها می رفتند و از پاجه ها که وسوراخ گرد و کوچکی بود به قطر تقریبی چهل سانتیمتر،که برای هواکش و خارج شدن دود تنور در همه بامها تعبیه شده بود.،شالشان را آویزان می کردند.صاحب خانه باید چیزی به شال او می بست.بخصوص رسم بود جوانانی که نامزد دارند بروند به بالای بام خانه نامزد دخترشان و شال خود را اویزان نمایند.و مادر دختر هدیه ای به شال تازه داماد می بست.

شبهای عید در کوچه ها جونها ساز زنان و اواز خوانان به شب نشینی می فتند.

در ان زمان اغلب جوانها و حتی پیر مردان در خانه و یا در کوچه اواز می خواندند.

و ترقه زدن در قروه در روزهای عید مرسوم بود.حتی در ان زمان یک نفر ترقه ساز هم جانش را در قروه در این راه از دست داده بود.شب عید بر بالای همه بامها آتش روشن می شد.بزرگتر ها ترقه بزرگ که به آن بمب می گفتیم می زدند. و یا موشک هوا می کردند. و یا نوعی کوزه پر از مواد اتش زا را روشن می کردن  که به ان جینگی تونگوله می گفتیم.

صبح روز عید ابتدا به قبرستان حلوا می بردند و به بخش می کردند. و بعد به دید و بازدید می پر داختند.کینه ها و کدورت ها همه وهمه شسته می شد. ما آموخته بودیم که همیشه گذشت داشته باشیم.مادرمان ما را همیشه به گذشت و دل به مهر کل سپردن را   و دل به خدا دادن را ،توصیه می نمود.ما در روزهای عید واقعا احساس می کردیم که فرشته گان اسمانی هستیم که برای میهمانی به روی زمین امده ایم .همه چیز . همه کس خوشنود و راضی بودند.همه چیز تازه می گشت. و در کوچه های قروه درجزین ،
دست ها به طرف همدیگر به مهربانی و صمیمیت دراز می گشت. عیدتان مبارک.

قروه درجزین نخواهد مرد و نمی میرد.از میان خاکستر آتش دلها ،عاشقان حق تعالی و عاشقان الله دوباره جوانه می زنند و دویاره شکوفه می دهند. ما از دیار عاشقانیم.و ما از دیار با خدایانیم. ما عاشق می مانیم. ما ترانه عشق خدائی را می خوانیم. آهای جهانیان!!نوروز امده است!! ما برای شما دوستی هدیه اورده ایم.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٩ - parviz mohammadi

   دانشجوی ایرانی   



ایستاد و نگاهم کرد

      و اشک از دیده گانش به آرامی چکید


     با شرم و با تردید و با مکث به سوی من آمد،!

   دستانش را بر شانه هایم محکم گرفت !

   و باز با تردید به من نگاه کرد!

و من مبهوت و ناباورانه  و حتی سرد نگاهش می کردم

آخر ،هر روز  با ده ها  نفر من می نشینم و یا سلا م وعلیک می کنم


       هر روز با انسانهای مختلف    از سرزمینهای مختلف بر خورد می کنم


و بسیاری با من گرم و صمیمی احوال پرسی می کنند و لی من آنها را نمی شناسم.

اما این فرق می کرد.مردی مودب و جا افتاده بود .و ادب و نزاکت و معرفت در چهره اش و در رفتارش نمایان بود.او وقاری داشت.

شرمگین بودم که چرا این مرد بزرگوار را من به جا نمی آورم.اطرافیانم به ما خیره شده بودند.ومن مانده بودم که چه عکس العملی نشان دهم.

گفت مگر تو مرا نمی شناسی؟!

گفتم ببخشید ،چهرتان خیلی آشناست. ولی به خاطرشلوغی سرم نمی توانم شما بزگوار را به جا بیاورم.او با حالتی خاص به من گفت .تو مگر پرویز نیستی؟!

تو مگر در شهر بانیالوکا دانشجوی پزشکی نبودی؟

استاد آناتومی ات را به خاطر داری؟

شگفتا!شما هستید؟!

پروفسور  نعیم  باشاقیچ؟!

شرمنده و خجل بودم.او اما،تبسمی پدرانه بر چهره اش نشست. او یکی از بهترین اساتید دانشکده پزشکی بود.مرد عالم و دکتری دانشمند و مسلمانی وارسته.

او دانشجویان ایرانی را خیلی دوست داشت.خیلی به ما احترام قائل بود.و همیشه ما را فرزندانم خطاب می کرد.

اما  پروفسور نعیم ،با یکی از دانشجوهای ایرانی خیلی خیلی دوست بود. او را مثل فرزندش دوست داشت.و همر و فرزندان استاد هم او را پذیرفته بودند.نامش  احمد بصری بود.بسیار مهربان و با هوش.و متواضع.احمد همیشه دوست داشت به دیگران کمک کند. اغلب بچه های ایرانی را به خانه اش دعوت می کرد و غذای ایرانی درست می کرد. و از اینکه بچه های ایرانی احساس خوشنودی می کردند ،خشنود می شد.

احمد خیلی آدم معتقدی بود.سالم و درستکار.سعی می کرد جلوه دلنشینی از تربیت اسلامی برای پیرامون خویش به تصویر بکشد.

احمد مدتی هم در جنگ ایران و عراق اسیر شده بود.ولی هیچوقت از دوران جنگ و اسارت سخن به میان نمی اورد.اصلا دوست ندشا که وارد جرگه سیاست و دین و غیره بشود.او با همه خوب بود.

گاهی بچه ها با او شوخی می کردند و به او می گفتند ملا باشاقیچ! او هم با لهجه جنوبی اش می گفت ،بچه های سر به سر مو نذارین.مو ملا نیستوم.باشاقیچ ام نیستوم!

من ازآن شهر پر خاطره بانیالوکا به شهر سارایو نقل مکان کردم.و از دانشکده پزشکی به دانشکده فلسفه هجرت نمودم. جنگ پایان یافته بود.بعد ها شنیدم که احمد بصری به ایران بر گشته است.و من دیگر هیچوقت از احمد بصری خبری نیافتم.

و اکنون پس از حدود 20 سال ،استاد سراسیمه و تشنه ،سراغ احمد بصری را از من می گرفت. می گفت در طی این 20 سال من وخانواه ام در همه حال چشم به راهش بودیم.

در طی این بیست سال در دوران جنگ و دربه دری .در دورانی که من اسیر گشتم . و خانواده ام اواره شدند.در دورانی که پدر و مادر مرا که هر دو از استید شناخته شده بودند،دشمنان سر بریدند،من احساس می کردم که احمد همچو یک روح مقدسی در کنار من است.

احمد با ایمانش و با سخنان فیلسوفانه وعمیقش از دین و معرفت.و با نظریاتش در مورد پزشکی و علم آینده پزشکی ،هر گز در طی این 20 سال از خاطرم زدوده نشده است.امده ام تا از تو سراغ او را بگیرم.چون شنیده ام که تو این هستی. ومن از دانمارک آمده ام به سارایو تا از تو سراغ احمد بصری را بگیرم.استاد اشک در چشمانش حلقه زده بود و من خودم را گم کرده بودم.

و سالها بود از احمد بصری ویا ملا باشاقیچ خودمان خبر نداشتم. دانشجوی متواضعی که در معرفت و علم در بین ما می درخشید. و چنان تاثیری بر محیط کمونیستی آن زمان یوگسلاوی گذاشته بود که حتی مقامات پلیس هم به او وبه ما نگاه بسیار ارزشمندی داشتند.

استاد نجیب ،اکنون در دانمارک زندگی می کند.و در طی جنگ نابرابر و ظالمانه بسیاری از عزیزانش را از دست داده است.اما بیست سال است که به دنبال دانشجوی ایرانیش است. او می گوید که احمد نگاه مرا به انسان و زندگی و علم و ..دگرگون ساخت.




لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - parviz mohammadi

   چهارشنبه سوری درغربت   


صبح سه شنبه من و یکی از کارمندانم،راهی شهر تاریخی و زیبای موستار شدیم.شهری که با همه تلخی هائی که کشیده است.هنوز شاد و خندان است.و رودخانه عظیم و سبز رنگ از میان آن جاری است.شهر بناهای قدیمی سنگی و شهر کوهستانهای سترگ و شهر آفتاب و شهر رودخانه های پر آب.

ما در این شهر زیبا چندین سال است که در یک محل تاریخی و در مرکز شهر گالری قشنگی داریم.از چند ماه پیش در حال ایجاد تحول و حرکت تازه در این گالری هستیم.شهر موستار دارای یکی از پل های شگفت تاریخی است که حدود 500 سال پیش توسط یک معمار مسلمان ترک بنام خیرالدین یکی از شاگردان نابغه معماری یعنی معمار سنان ،ساخته شده است. این پل واقعا،پل  شگفت انگیزی است. هر چند در جنگ  اخیر آنرا دشمنان ویران ساخته بودند.ولی هنرمندان کشور ترکیه توانستند دوباره آن را مثل سابق بسازند و دو باره زیبائی وشگفتی را به شهر موستار ارزانی بدارند.وقتی که از سارایو به سوی شهر موستار در حرکت بودم.زیبائیهای  طبیعت بوسنی روحم را نوازش میداد.کوها و تپه های پوشیده از انبوه در ختان و رودخانه های پر اب.و مردمانی نیکو و آرام.افسوس که این سرزمین زیبا و نیکو رهبران اندیشمند و توانمند و کاری و دلسوز و عالم و اهل عمل ندارد.

واقعا به هر طرف که می نگری ،چشمه های آب است و رودخانه  های عظیم و خروشان است و جنگل های انبوه و سبزه زاران بسیار.همیشه در این مسیر من به این می اندیشم که اگر ما در ایران و یا در منطقه رزن یکی از از صدها رودخانه ای که در بوسنی وجود دارد را می داشتیم،چقدر می توانستیم دیار خویش را آباد سازیم. و چه شگفتیها که نمی افریدیم!!

اما متاسفانه مردم بوسنی در طی دوران کمونیستی انگیزه اندیشیدن و فعالیت از انها گرفته شده است. و از طرفی ستمهای بسیاری که بر این مردم روا داشته شده است،آنان را به سوی عکس العمل منفی و بی خیالی سوق داده است.

در طی مسیر راه چه نقشه ها که نمی کشیم.و در خیال خویش بوسنی مراکز علمی و کشاورزی و ..در بوسنی ایجاد می کنیم.

در خیال خویش رودخانه  ها را به سرزمین خویش فرا می خوانم.در خیال خویش جهان را با رودخانه ها و چشمه ها به هم پیوند می دهم.

در شهر موستار با یک خانم تاجر و با کنسول محترم کشور ترکیه ملاقات و جلسه داشتم.کنسول ترکیه که نامشان احمد می باشد،واقعا  بسیار شرافتمند و فعال می باشند.اصولا تک ها در بوسنی بسیار فعال هستند. ترکها در اندر دست هم برای ایجاد کار و صدور کالا و تولید در کشور های مختلف سرمایه گذاری می کنند. و در بوسنی هم هر روز گروه های مختلف کارخانه داران و تجار و صنعتگران از ترکیه حضور می یابند.

کنسول ترکیه در موستار تلاش دارد که روابط تجاری صحیح و مثبتی بین بوسنی و ترکیه ایجاد نماید.و برای همین چندین بار متوااضعانه به دیدن گالری ما آمده است و یا از طریق تلفن با بنده تماس گرفته است.و امروز هم ایشان خانم تاجری را به بنده معرفی نمودند که در اصل اهل بوسنی بود اما سالها در ترکیه کار و زندگی کرده بود. این خانم به همراه همسرش و برادرش می خواهند در موستار فعالیت اقتصادی آغاز نمایند.و برای همین مایل هستند که با ما در این زمینه همکاری نمایند.صحبتهای خوبی داشتیم.و انشالله به نتیجه خوبی هم خواهیم رسید.

پس از به پایان رسیدن کارهای تجارت و جلسه و غیره ،راهی مقبره شیخ و عارفی گشتیم که می گویند حدود  شش صد سال پیش به اینجا امده است. می گویند او از دیار خراسان بوده است.

می گویند او برای فرا خوانی انسانها به سوی معرفت الهی و به سوی عشق الهی با یاران خویش از خراسان به این سرزمین آمده است.می گویند به دعای او از زیر یک کوه عظیم ،جریان بسیار بزرگ آب جاری شده است. و برای همین او در زیر صخره این کوه و در کنار سر چشمه عظیم و خروشان ،عبادتگاهی ساخته است.

من اغلب به زیارتش می آیم. و نماز نیاز به جا می آورم. و برای همه آشنایان دعا می کنم.در کنار این تکیه و خانقاه و در کنار این چشمه جوشان عظیم .فمن چه آرام می گیرم.

ساعت شش بعد از ظهر به سارایو می رسم.شب چهارشنبه سوری است. همسرم و فرزندانم چشم به راه هستند.همکلاس دختر 9 ساله ام.امشب در مرکز فرهنگی ،سارایو ،کنسرت پیانو اجرا می کند.ما هم می رویم.این دختر 9 ساله واقعا اعجاب می آفریند.او اکنون حتی در فیلارمونی سارایو  تک نوازی می کند.به تربیت درست او و استعداد و جرات ابراز وجودش افرین می گویم.دخترم هم خوشحال است.چرا که می بیند دوست و همکلاسش  ،می تواند توانئی های خود را ابراز نماید.معلمان و اولیا و مقامات شهر سارایو همه وهمه او را تشویق می نمایند.بچه های بوسنی با ساتعداد هستند. ولس فرهنگ بی خیالی گریبانگیرشان می شود.

و شب چهارشنبه سوری است. و سارایو ریبا و مهربان و ما شادمان به خانه می اییم.

می گویم بچه بیائید دعا کنیم که خداوند در وجود ما هم چشمه های هنر و معرفت را جاری سازد . و تصمیم می گیریم برای به جا آوردن مراسم چهارشنبه سوری ،در شومینه هیزم بگذاریم.و دلمان را با آتش عشق خدائی روشن نمائیم.من دعا می کنم. اما نمی دانم اصلا بچه های من به دعای من توجه می کنند یا نه؟!

و قصه شیخ خراسانی را برای فرزندانم تعریف کردم. گفتم که شیخ خراسانی توانست با محبت و علم وعمل دل مردم این دیار را به دست آورد و به /انها سعادت و عشق خدائی هدیه دهد.نام شیخ مثل چشمه ای عشق که او  از زیر این کوه جاری ساخته بود ،دلها را نوازش می کرد و جانها را آبیاری می کرد. و اندیشه ها تا به عرش الهی باقی می شدند.

و.. زمان رفتن شیخ به سوی حق تعالی ریده بود. مردم نگران و غمگین بودند.پرسیدند یا شیخ!!
اگر تو بروی چه کسی جای تو را خواهد گرفت؟

گفتند شیخ کسی را از یاران خویش برای جانشینی خویش انتخاب کن. شیخ سکوت کرد و بعد از مدتی گفت .نگران نباشید.این چشمه از دیار خراسان سر چشمه می گیرد .یک روزی از میان این چشمه کسی بیرون خواهد امد. که ریشه اش از خراسان است. و او یاور شما خواهد بود.

پسرم می گوید بابا !  این به نظر من یک افسانه است و واقعیت ندارد.!

می گویم شاید آری و شاید نه!

آنچه که مهم است او از خراسان سالها قبل به اینجا آمده و به مردم خوشبختی را به هدیه آورده است. همین.



لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢۳ - parviz mohammadi

   در دهکده و شب   



 روز سه شنبه  بیست و یک اسفند ماه  است .و ساعت سه وسی و هفت دقیقه بامداد به وقت سارایو است.پنجره ها خاموشند و گاه جیک جیک نرم  پرنده ای به گوش می رسد.و از دورها صدای پارس سگها هر آزگاهی سکوت را  دلنشین نیمه شبان را می شکند. ومن در اندیشه یافتن راه سعادت و خوشبختی خویش و خانواده ام و مردم بوسنی و ایران و مردم زادگاهم قروه در جزین و در پی یافتن راه خوشبختی برای تمامی جهانیان هستم.

من در کوچه های ساکت این دهکده جهانی با دلگرمی و با ایمان به فرداهای قشنگ ،قدم می زنم.شاید پنجره ای روشن باشد.!

شاید کودکی در  خواب شیرین خویش ،کلید سعادت بشر را یافته است.؟!

شاید دخترکی در کوچه پس کوچه های این دهکده ،با عروسک خویش در بستر سرد هنوز از ترس نخفته است. عروسک بالبخندی آسمانی و با نغمه دلنشین بی صدائی ها ،می گوید نترس.نترس.! ما در اوج بی کسی ها مهربانترین  دستان خدانی را داریم. و عروسکش به او شعله های عشق می دهد و شاید عروسکش برای او قصه ای سرزمین فرشته گان را می گوید. و چه قصه شیرینی . تنها دخترک قصه را می شنود. و درمیان قصه ها عروسک ،کلید خوشبختی را به دخترک می دهد.

من در کوچه پس کوچه های این زمانه میگردم. شاید پنجره ای  هنوز بیدار باشد. و شاید کسی لقمه ای سعادت به من بدهد. تا مگر کسی مرا بخواند. مرا بخواند و با یک جمله ای کلید سرزمین خدائی را به من هدیه دهد. و من تمامی دهکده  را  به میهمانی  باغ خدائی ببرم.

آهای هم روستائیان خفته در بستر غم فرداها!!

آهای ای جهانیان !

آیا کسی از شما مرا که سر گشته ام!و گم گشته ، شعله ای هدیه می دهد؟!







لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٢ - parviz mohammadi

   گلها می رقصند   

صبح جمعه است.نمنم باران می بارد. و صدای جاری شدن آب از رودخانه به گوش می رسد.و از هر سوی صدای اواز پرنده ای.و سبزه های تازه از دل خاک بیرون امده خیسند. و بر روی شاخه های تازه بیدار گشته درختان سیب قطره های باران همچو مروارید می در خشند.گوئی در ختان با ر مروارید آورده اند. من ،در خیالم  و در نهانم هزاران اندیشه و ارزو و سودا دارم. من به هر سوی می روم و با هر کسی می پرم. اما در قفس تنهائی های خویش به دنبال یارم.یارای که حرف دل مرا می داند. و مرا همیشه به سوی خویش می خواند.

می بارد باران  نم نم ، نم نم

می گردند بیدار گلها  ی بسییار

                      ناز و دلنواز

                                نرم نرم ،نرم نرم

سگ ها می خوانند

                               عُو عُو ،عُو عُو

خروس ها می گند

قوقولی قوقو ،قوقولی قوقو

بلبلها خوش رنگ

عاشق و زرنگ

 گلها زیبایند با ناز و قشنگ


بلبل ها خوش خوان

با دل و با جان

می خوانند با هم

شادان و بی غم

     نی نا نا ،نانا ....نی نانا ،نانا

آزاد و رها ،آزاد و رها

می رقصند گلها ،می رقصند گلها

به به چه زیبا

پر شور و غوغا

مثلِ یک رویا

همه جا خدا ،همه جا خدا

ما را می برد به اون بالاها

می شویم آنجا،پاک و بی ریا

آواز می خوانیم در باغ رویا

            عاشقیم خدا ،عاشقیم خدا

نی نانا، نانا،    نم نم  نم نم

نی نانا ،نانا   نرم نرم   نرم نرم

و و این شعرواره را از باغهای خیالم  می چینم .و در  صفحه کامپیوتر می چینم. با آهنگ این شعر را می



خوانم و بر روی میز می نوازم. و  گاه از پنجره بیرون را تماشا می کنم.و ه که چه


 دل انگیز است !!

همه جا زیباست و همه رویاست.


و این تصویر در پنجره می گیرم..



لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - parviz mohammadi

   گَنه بیرام گَلیری   



گنه بیرام گلیری


گولوم سییه گولوم سیه

گنه بلبل ایستیری

اورک سوزون ، گوله دئیه  ،گوله دئیه

گَنه گونلوم  ایستری پیلوُِو یئیه  پیلُوو  یئیه

چالون دوستلار سازلارو


دانوققولاسو  دینگیل لاسو

وِرون دوستلار دُهولو

دامبول لاسو    دیمبیل لاسو

چالسو عاشیق چوگوُرو

زانقول لاسو    زینگیل لاسو

چالون داغلار اُیناسو

دینگیل لاسو و جین گیل لاسو

اوخویون ییر هاواسو

جَوانلار  هالایلاسو

قیز و اوغلان اویناسو

گولوم سییه گولو سییه


گَلیری بیرام بیزه،بیرام سیزه

اَل لَرَ دستمال آلون

اوینایون سیز اوینایون

بو گونلر تک قالمایون

گییرین سیزلر میدانا

اورگیمیز میخانا
                                    گییر میدانا   گییر میدانا

بلکه بو  ،میدان قیزه   ،میدان قیزه

ماشاالله اوغلان قیزه ،اوغلان قیزه

هَیَه دوستلاروم ، هَیَه

گَنه بیرام گلیری  بو ایل سیزه

  بوایل بیزه

گولوم سییه ،گولو سییه

گَنه کُسّا  گَلیری  ذُونقولویا   ذُونقول لویا

گَنَه سووخ گِئدیری خُوتول لویا خُوتول لویا

هَیَه دوستلاروم هَیَه

هَیَه دوستلاروم هَیَه

گَنَه بیرام گلیری.








لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - parviz mohammadi

   جِموُ قصه زندگیش را می گوید   

ٌُُنامش جلال الدین است.اهل شهر ویشه گراد بوسنی.متاسفانه اکنون از شهر زیبای خفته در کناره رودخانه  عظیم  و زلال و پر آب درینا،بسیاری از مسلمانان یا کشته شده اندو یا کوچ نموده اند.چرا که دشمنان آنجا را به اشغال در آورده اند.

در بوسنی بیشتر اسامی را مخفف می کنند.مثلا به محمد،حامو  می گویند.به به حسین حوسکو می گویند و..به جلال الدین جِموُ.

جِموُ همسایه قدیمی ماست.او مدیر رستوران مشهور موریچ خان است.و نیز بزرگترین تولید کننده زیور آلات طلا و نقره ای در یوگسلاوی سابق و در بوسنی است و در حقیقت او اولین و بزرگترین کارخانه مدرن طلا سازی در بوسنی را دارد..و مسلما یکی از ثروتمندان بوسنی.اما با این حال آدم بسیار خاکی و صمیمی است.جِمو مردی است با قدی بلند و سنگین وزن و موقع راه رفتن مثل رستم راه می رود. و گوئی زمین زیر سنگینی پایش می لرزد. می گوید هنگام تولد 9 کیلو وزن داشته است. او در یک خانواده مشهور و اصیل و مسلمان ویشه گرادی به دنیا آمده است.به او یاد داده اند که هرگز مشروبات الکلی نخورد.و هرگز مال کسی را به حرام نخورد.در دوران کمونیستی بسیاری از اموال انها مصادره می شود و و خانواده صاحب ثروت و زمین های بسیار آنها یک باره فقیر و ندار می شوند.اما پدر انها دوباره با علم و عملش و تلاش شبانه روزیش موفق می شود که ضمن رعایت قوانین حکومت کمونیستی ،وضعیت مالی خانواده را دوباره به شرایط مطلوبی برساند.و حکومت هم هر چند دائم به دنبال بهانه می گشته تا یا پدر جمال الدین را وادار به مهاجرت نماید و یا دوباره او را به نوعی زمین گیر و خار نماید.اما او می ایستد و شرافتمندانه تلاش می کند . و با ایجاد صنایع کوچک که دولت نمی توانست با آنها مخالفت نماید ،به تولید ساعت های دست ساز و زیور آلات می پردازد.و فرزندانش را تشویق به تحصیل و کار می نماید.بدین سان خانواده جمال الدین از نظر علمی و مادی و صنعتی  و دینی و اجتماعی در سطح مطلوبی قرار می گیرند.
جمال الدین پس از پایان تحصیلاتش در رشته طراحی هنری و زیور آلات سازی به ادامه شغل پدرش می پردازد.

و دوباره جنگ و دوباره در به دری مسلمانان بوسنی آغاز می گردد.و همسایه گان صربی که تا دیروز سر سفره مسلمانان بودند و از خلوص و انساندوستی مسلمانان تعریف می نمودند.به جان ومال و ناموس مسلمانان یورش می برند و آتش می زنند و ویران می سازند و در برابر چشمان نگران فرزندان و یا والدین به زنان و دختران تجاوز  می نمایند. و این همه را جهان غرب نظاره گری می کند.

جلال الدین موفق می شود که خانواده اش را شبانه از میان جنگل فراری دهد. و لی خودش اسیر می شود.و بعد از فرار از اسارت مدتها از خانواده اش بی خبر بوده است.

او خود را به سوئد می رساند و در اردوگاه پناهندگان جا می گیرد.او می گوید از اولین روز من به فکر کار وافتادم.می گوید دیدم که خانواده های پناهنده بوسنیائی همه بیکار هستند و همه به کمک های ماهیانه دولت سود چشم دوخته اند.می گوید من نمی توانستم آرام بگیرم.هرچند هنوز نمی دانستم خانواده ام در کدام کشور اروپائی جا گرفته اند.با یکی از قوام خود در امریکا تماس گرفتم.چون قرار بود خانواده ام به انجا بروند.او گفت که خانواده ات اینجا نیستند.بلکه در یک اردوگاهی در آلمان هستند.بعد از چند مدت توانستم آنها را بیابم.

و اما در طی این جستجو من از فردای وارد شدن به اردگاه سوندی در باره راه کار کردن پرس و جو کردم. گفتند در کشور سوندنمی شود بدون استخدام رسمی کار کرد.و هیچ صاحب کاری حاضر نمی شود کسی را استخدام نماید.چون جریمه سنگسنی دارد.در ضمن مردم سوند خیلی به ندرت بر خلاف قوانین کشورشان عمل می کنند.

اما من باز از پا ننشستم.و در نهایت توانستم کاری را بیابم.هر روز صبح ساعت سه بامداد می رفتم به مزرعه ای و تا ساعت نه صبح توت فرنگی می چیدم.با صاحب کار به توافق رسیدیم که با رعایت قوانین کار کشور سوند،من افراد بیشتری را برای کار بیاورم.و او هم قبول کرد و من شدم پیمانکار و در روز 250نفر را به مزرعه می بردم.و یک مینی بوس خریدم.و کارگران را که همه پناهندگان بوسنیائی بودند که اغلبشان پزشک و مهندس ومعلم و..بودند به مزرعه می بردم.همه پناهندگان از حالت خمودگی و بی کاری در آمده بودند.پس از مدتی من به دنبال کسی گشتم که مرا با یک تولید کننده زیورآلات آشنا سازد و من توانستم با یک خانواده قدیمی طلا فروشی آشنا شوم.

آنها وقتی مرا با این هیکل نتراشیده و قوی و یوقور دیدند،جا خوردند و با شک و تردید و با ترس به من نگاه کردند.اما من از همان روز شروع کردم به تمیز کردن گالری آنها و در چیدمان و در دکور گالریشان تغییراتی ایجاد نمودم.و ابزار و مقداری نقره از آنها گرفتم و شب در خانه انگشتری ساختم و فردا برای آنها آوردم./

صاحب گالری طلا فروشی باورش نمی شد.که من در طی یک شب توانسته باشم یک انگشتر زیبا آن هم با دستم و با کمترین و ابتدانی ترین ابزرار بسازم.از آن روز آنها نگاهشان به من تغییر کرد. و انگشتر من همان روز به قیمت بسیار خوبی به فروش رفت.و کم کم آنها مسئولیت همه گالری را به من دادند.و ما با هم شریک شدیم.

جمال الدین می گوید اغلب مردم سوئد .نه دروغ می گویند و نه سر کسی را کلاه می گذارند.او می گوید من می دیدم که گاهی از همسایه که مغازه داشتندفمیک نوشته ای به درب مغاز ه می چسبانند و میروند و درب مغازه را باز می گذارند.
من می دیم که مردم می آیند و وسایل لازم را بر می دارند و به جای آن پولش را به صندوق می گذارند.من باورم نمی شد؟!!

بعدها دیدم که مردم سوئد درستکار و دقیق ومتعهد هستند.تمام فروش روزانه شان را به بانک می دهند و از بانک بر اساس نیاز شان پول بر می دارندو حتی یک واحد از پولشان هم باید مشخص باشد که از کجا آمده و چگو.نه خرج شده است.

برای همین دولت سوئد به مردمش امکانات رفاهی بسیار خوبی می دهد.و به فرزندان همه اقشار امکانات تحصیل در همه رشته ها را فراهم می سازد.

اکنون جمال الدین برگشته است.گاهی از دست مسلمانانی که دروغ می گویند و با هزاران کلک و نیرنگ سر مردم را کلاه می گذارند و نیرنگ را جزئی از صفات نیک و حتی دینی خویش قلمداد می نمایند،بسیار آزرده می شود.از بی برنامه گی و کاهلی مسلمانان و قسم های بی جا و قسمهای دروغین آنان بسیار دلگیر  می شود.

اما با همه اینها کشورش را دوست دارد و به مسلمان بودن خودش همیشه افتخار می کند.برای خیلی ها کار ایجاد کرده است. و یک سال پیش با هم به ایران آمدیم.از ایران خیلی خوشش آمد. به هر که می رسید می گفت دوستت دارم.

و همش می خندید. جمال الدین مردی بسیار خوش مشرب و خوش خلق است.و اغلب می خندد.و اغلب مرا صدا می کند و با صدای ئ که مثل رستم می غرد.و صدائی که همیشه توام با خنده است.

او به کشورش باز گشته است تا نشان دهد مسلمان ها می توانند دوباره هویت خویش را که همانا درستی و کار و تلاش و ایمان به خداوند است را ،احیا نمایند.




ُِِّ
لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - parviz mohammadi

   پنجره های عاشق   


 دیروز  تعدادی از دانش آموزان یکی از مدارس سارایو همراه با معلم هنرشان بر ضبط یک نمایشنامه قدیمی به گالری ما آمده بودند.نمایشنامه در باره یک جوان عاشقی به نام عمر بود.عمر عاشق نییرا است.و نییرا هم عاشق عمر.هر دو دلداده و هر دو لبریز از شراب عشق .هر دو همچو دو پرنده عاشق .هردو آواز خوان. هر دو در پرواز در باغهای رویا ها و قصه ها.هر دو فارغ از همه حرفها و حدیث ها.اما پدر ومادر عمر مخالف ازدواج پسرشان با نییرا هستند.چرا که نییرا از یک خانواده فقیر است.و عمر از یک خانواده اشرافی.

عمر به مادرش التماس می کند که اجازه بدهند تا او با نییرا ازدواج کند.عمر می گوید .مادر جان.!
مادرمهربانم!تنها می توانم به تو درد دلم را بگویم. مادر عزیزم !من بدون نییرا نمی توانم زند گی کنم.!

عمر به آواز می خواند و سازش را بر دست گرفته با صدای بلند می خواند..بگذار همه بدانند !بگذار همه بدانند مادر !من پسر عبدالله بیگ عاشق دلباخته نییرا دختر رعیت پدرم شده ام.بگذار همه شهر مرا نشان دهند و مرا به تمسخر بگیرند.من عاشقم. من عاشقم مادر!!

آهای مردم شهر !!

آهای پرندگان!!
آهای عاشقان!!
نییرای من ،ارباب دل من شده است.

آهای مردم شهر !!من پسر عبدالله بیگ ارباب این شهر  رعیت دختر رعیت پدرم شده ام.

من عاشق شده ام.!

و مادر می گرید،پسرم .آبرویمان می رود!پسرم تو خیلی جوانی و هنوز سرد و گرم روزگار را نچشیده ای.هر گز نشده است که پسر اربابی دختر رعیتش را بگیرد.اگر این کار را بکنی پدرت از شرم و بی ابروئی می میرد.!

مادر التماس می کند،پسر گلم!من قشنگ رین دختر را برایت خواهم گرفت.

اما ،عمر هیچ چیز  و هیچ کس غیر از نییرا را نمی بیند.

به خانواده نییرا پیغام می رسد که باید دخترت را به ازدواج پسر رعیتی در روستای دور افتاده در میان جنگلها بدهی. و ارباب برای این کار به تو پاداش بزرگی خواهد داد..

نییرا عروس می شود.و ساز و دهل در شهر می پیچد.در شهر می گویند .نییرا عاشق پسر روستای دیگر بوده است. و صدای ساز و دهل و صدای شادمانی و ولوله مردم آب جوشی بودند که بر سر عمر ان عاشق جوان ریخته می شد.

عمر سازش را گرفته و آنرا چنان به صدا در می آورد که ساز و دهل و ولوله شهر خاموش می گردد.

و عمر می خواند...نییرا عروسیت مبارک.من عاشقت خواهم ماند.بگذار همه شهر این را بداند.برو !برو! همیشه خوشبخت باشی...

و بعد صرای ولوله و دود کباب در فضای شهر می پیچد.و هنگام  بردن عروس  است.گوئی آسمان می گرید.و گوئی بلبلان و پرندگان از شهر می روند.و سکون و تنهائی شهر را در بر می گیرد...

نوجوانی که نقش عمر را بازی می کند،جوان باهوش و مهربانی است. و مدام خنده بر لب دارد.از او می پرسم آیا می خواهی چه کاره بشوی؟

او که نامش ایسمر  است ،می گوید می خواهم هنر پیشه بشوم. اما به نظر من در چهره او حالتی وجود دارد که به من می گوید ایسمر یک معلم خواهد شد.

دختری که نقش نییرا را بازی میکند،..نامش آلیا  است.و نام خانوادگیش شاه اوویچ.به او می گویم که می دانی نام خانوادگیت یعنی چه؟

می گوید که نه.
می گویم یعنی ..شاهی.یعنی که از خانواده شاه هستی.او می خندد. و بسیار از این موضوع ذوق زده و خوشحال می شود. و ادای شاهزاره خانم ها را در می آورد و بهخ دوستانش می گوید از این پس  به من شازده خانم بگویید.

یکی از دختر ها به آلیا می گوید .دیدی بیچاره عمر حق داشته است.تو دختر رعیت نبوده ای و تو دختر شاه بوده ای..بعد همه می زنند زیر خنده.

آلیا دخترس است که خیلی راحت حرف دلش را می زند. وقتی تصویر ریچارد گییر یک از هنر پیشه گاهن مشهور امریکائی را با من در گالری میبیند. ناباورانه و با وشق می پرسد یعنی تو توانستی با ریچارد عکس بگیری.!؟

من آرزو داشتم او را ببینم.

می گویم .ریچار گییر واقعا یک مرد انساندوست و آرامی است. بر خلاف بسیاری از هنر پیشه گان هالیوودی.او مرد خدائی است.و سالهاست در عرصه معرفت الهی گام بر می دارد. او از من می خواهد که در مورد ریچارد گییر بیشتر صحبت کنم. و  من از او می گویم...

آلیا می گوید دوست دارد یک روز یکی از هنر پیشه گان مطرح جهان بشود.

معلم هنری مدرسه شان که کارگردان و تهیه کننده این فیلم هم هست.آدم آرام و متینی است.خیلی با حوصله است. هر صحنه را بچه ها بارها و بارها تکرار می کنند.و معلم اصلا ناراحت نمی شود. در هر سکانسی خنده است و شوخی.

می گویم که من هم حدود هشت سال در رادیو و تلویزیون کار کرده ام در برخی از فیلم ها و برنامه تلویزوینی به عنوان نویسنده طرح و یا فیلم نامه ویا تهیه کننده ویا کارگردان شرکت داشته ام.با اجازه معلم در برخی از صحنه ها تغییراتی را  پیشنهاد می کنم.و مورد پذیرش قرار می گیرد. و در نهایت به مهمه بچه ها هدیه ایرانی می دهم . و نهار را به رستورانی در همسایگی مان دعوت می کنم.بچه های بوسنیائی ،بچه های اجتمائی هستند.یک بچه سه چهار ساله بدون هیچ خجالتی می تواند برای یک جمع هزار نفری سخن بگوید.اما بزرگ که می شوند زیاد اهل اندیشه و اهل خلاقیت نیستند.

با این حال جوانان و بچه های بوسنی سالم و خوب تربیت می شوند.هرچند یکی از بزرگترین عیب هایشان کشیدن سیگار در سن بسیار پایین است.اما ویژگی های خوبی هم دارند.

با گروه بچه ها خداحافظی می کنیم.و وقتی که انها می روند تصویری از عشق عمر و نییرا در پنجره خیالم باقی می ماند.می گویم باشد که پنجره ها تصویر عشق الهی را در خیال ها تداعی نمایند.



لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - parviz mohammadi

   مردی همیشه عاشق،گفت،مرا در اصفهان به خاک سپارید   


منصور وراکی یک بوسنیائی مسلمانی است که خود را مرد همیشه عاشق می داند.او یکشنبه 13 اسفند بعد از ظهر با شور و اشتیاق به گالری آمد.و گفت که یک الهی خوانی قدیمی یافته ام که محشر است.الهی خوانی در باره کربلا است.آنرا در کامپیوتر گذاشت و من گوش کردم.ملودی سور ناکی بود که به زبان ترکی استانبولی از واقعه کربلا ،خوانده می شد.شعرش قوی نبود .اما ملودی آن سوزناک و تاثیر گذار بود.

منصور یک مرثیه خوان و الهی خوان است.او با برادر ش که با هم دوقلو هستند جزو اولین کسانی هستند که قبل از جنگ بوسنی گروهی را تشکیل دادن که اشعار قدیمی و ملودی های قدیمی عرفانی بوسنیائی را دوباره باز خوانی نمودند. و در آن زمان کاستی را منتشر نمودند که خیلی مطرح شد.منصور و برادرش در حقیقت روحانی هستند و علوم دینی را در بوسنی و در مصر  خوانده اند. منصور می گوید که از کودکی پدرش به او می گفته است که >اگر می خواهید سعادت مند باشید ،سعی کنید دوستان اهل بیت حضرت رسول  ص باشید.او می گوید از کودکی من و خانواده ام با عشق  رسول الله ص و اهل بیت بزرگ شدیم.
اکنون منصور و برادرش و عده ای از روحانیان و هنرمندان جوان به رهبری یک آهنگ ساز و رهبر ارکستر مشهور بوسنیائی ،در اغلب مراسم های فرهنگی و دینی به اجرای برنامه می پردازند. و تا کنون به عنوان نماینده موسیقی الهی و سنتی بوسنی در کشورهای مختلف از جمله در ایتالیا و فرانسه و در امریکا وایران و.. برنامه اجرا نموده اند.

در سال 1371 در ماه اردیبهشت،منصور همراه با گروهش در بازار قدیمی سارایو در تماشاخانه سنتی  بازار الهی خوانی داشتند . در همان موقع دشمنان به خمپاره باران سارایو  پرداختند.بسیاری از مردم وحشت زده بودند.و می گریختند.اما آنها الهی خوانی را قطع نکردند.در آن زمان من به سن رفتم و به عنوان قدردانی به همه آنها یک تسبیح سبز رنگ دادم.

در آن دوران سخت،که بوسنیائی ها خود را بی یار و یاور در محاصره دشمنان می دیدند.و هیچ سلاحی و هیچ راه گریزی نداشتند.،این هدیه کوچک من برای آنها بسیار معنی داشت. جنگ شروع شد.و مسلمانان بی پناه که گناهشان تنها این بود که انساندوست و مهربان و با خدا بودند،مورد تجاوز و کشتار قرار گرفتند.کسی نبود که به دادشان برسد.اصلا در جهان کسی نام بوسنی را نشنیده بود.و بسیاری متاسفانه می انگاشتند که مسلمانان بوسنیئی حقشان است.چرا که 500 سال قبل مسلمانان  این منطقه را به تسخیر در آورده بودند و به قول آنها همه چیز را سوزانده و بسیار از کسان را کشته بودند.

که این فلسفه غلط و نادرست بود. چرا که مسلمانان به این منطقه علم و معرفت الهی و پاکی و تعهد آورده بودند.مدرسه ها  و کتابخانه ایجاد نموده بودند. و بازار ها و کاروانسراها به پا کرده بودند. در حقیقت تا آن زمان در منطقه یوگسلاوی سابق خبری از کتاب و نوشتن و حمام و کاروانسرا و ..نبود.مسلمانان با آمدنشان تمدنی درخشان برای مردئم به هدیه آورده بودند. و درحتی در آن زمان به همه ادیان اجازه داده بودند که عبادگاهای خودشان را بسازندو آزادانه به انجام فرایض دینی خویش بپردازند. مسلمانان در بوسنی مترقی و اهل علم و پیشرفت بوده اند. وبسیاری از شهر ها را مسلمانان بنا نموده اند. مثلا در یک پادگان مرزی که به صورت یک شهر بسیار کوچک با حداکثر 750 خانوار  جمعیت،بوده است.مسلمانان حمام  ومسجد و از همه مهمتر دانشکده و مدرسه و مکتب خانه و خانقاه ایجاد نموده بودند.که هنوز هم این شهر که نامش پُچیتل است،وجود دارد.شهری زیبا بر بالای صخره ای بلند.که تمامی خانه ها از سنگ است.که البته در این جنگ اخیر متاسفانه دشمنان آن را تا حدودی ویران ساخته اند. شهری که سالها به عنوان شهر هنرمندان مطرح بود.جالب است گفته شود که بر اساس نوشته های تاریخی ،اکثر فرمانده هان مسلمان و حتی و افسران وسربازان در این شهر در علوم مختلف تحصیل کرده بوده اند.و نیز حافط قرآن کریم. و در این پادگان کوچک،مسجدی بوده و نیر خانقاهی برای کسانی که اهل ذکر و اهل عرفان بوده اند.

آری منصور از نسل این مسلمانان است.که اکنون هم دشمن خویش را بخشیده اند.دشمنی که جنایات باورنکردنی بر مردم مسلمان و بی سلاح و بی پناه بوسنیائی روا داشته است.که قطعا اگر ذره ای از این جنایت را مسلمانان روا می داشتند ،دیگر رسانه های غربی و ..ول کن نبودند .اما در این سخن گفتن از آن همه ظلمی که بر مسلمانان بوسنیائی  رفت،ممنوع وبی فرهنگی است!!

آن روز که اولین حمله را دشمنان بر شهر و مردم بی دفاع آغز نمودند،عید فطر بود و اردیبهشت ماه بود. ومن و همسرم پس از مدتی به سختی توانستیم از میان جنگ و آتش  بیرون بیائیم.

اما من هرشب خواب بوسنی و دوستان بوسنیئی را می دیدم که تنها مانده اند. و من اغلب شبها می گریستم.با خودم می اندیشیدم که دیگر هر گز آشنایان و دوستانم را نخواهم دید. سال 1373 بود.گفتند که یک گروه موسیقی توانسته است از تونلی که مسلمانان در سارایو کنده بودند،عبور نماید و به ایران بیاید.و قرار شد من راهنمایشان و مترجمشان باشم.در تاتر شهر آنها برنامه داشتند.

به آنجا رفتم.و قتی رسیدم گروه بوسنیائی داشت برنامه اجرا می کرد. تا آنها رادیدم شناختم. اکثر ابسیار لاغر و استخوانی شده بودند.در میان آنها یک زن و شوهر پیری هم بودند که در بازار قدیمی سارایو با همدیگر در یک رستورانی برنامه موسیقی اجرا می کردند. پیر مرد یکی از آخرین باز ماندگان عاشقان ساز نواز بود.و همسرش هم یکی از آخرین خوانندگان آهنگهای قدیمی بود.که با لباس محلی در تلویزیون هم برنامه اجرا می کردند.

واقعا باورم نمی شد. انها هم از دیدن من شوکه شده بودند.  آیا این واقعیت داشت!؟منصور و نیاز و حارث و....آنها در ایران بودند.!! براستی که باور نکردنی بود.منصور تسبیحی که من به او داده بودم را با خود داشت. و می گفت این یکی از مقدس ترین چیزهائی است که هر وقت به جبهه می روم با خود می برم.من شاید در آن موقع که داشتم این تسبیح ها به آنان هدیه می دادم ،اصلا فکر نمی کردم که این تسبیح ها اینقدر روزی برای اینها ارزش خواهد داشت.

هر چند در دوران کمونیستی در بوسنی تسبیح و این جور چیزها خیلی خیلی کم بود. وتسبیح حکم یک شئی مقدس و کمیابی را داشت.

من با دوستان بوسنیائی همراه شدم. در فرهنسرای بهمن و در فرهنگسرای ارسباران و..برنامه اجرا کردند و من هم مجری برنامه آنها شدم .مردم واقعا سنگ تمام می گذاشتند.مردم ایران چقدر نجیب و شریفند.دوستان بوسنیائی از این همه مهربانی و محبت و شرافت مردم واقعا متجب شده بودند.

نجابت و انساندوستی مردم ایران دردل بوسنیائی های بی گناه تاثیر بسزائی گذاشته بود.و ما به اصفهان رفتیم.آنجا هم برنامه اجرا کردیم.و شب بر روی پل سی سی پل با هم قدم می زدیم.بوسنیائی ها در همه حال شوخی می کنند.حتی در حال مرگ هم تسلیم یاس نمی شوند.

آن پیر زن و پیر مرد خواننده و نوازنده بوسنیائی مدام شوخی می کردند. پیز زن دور برش را نگاه می کرد و روسریش را  در شب باز می کرد و با ناز راه می رفت و به بوسنیائی می خواند.و به شوهرش می گفت که مواظب باش که پلیس دینی نیاید و مرا ببرد!!!

آن شب خیلی خندیدیم.و در آن شب زیبا بر روی سی و سی پل منصور براکی به ما وصیتی کرد.گفت دوستان اگر من در جنگ کشته شدم.،مرا بیاورید به ایران و در اصفهان خاکم کنید. تا روحم با هنر مقدس اصفهان شسته شود و همیشه اوج بگیرد. تا من هم ارادت و احترام خود را به این مردم هنرمند ادا نمایم.

از آن سالها ،اکنون  حدود پانزده سال می گذرد. آن پیرزن و پیر مرد خواننده دیگر در سارایو نمی خوانند. آنها به دنیای باقی سفر کرده اند.

و دوستان دیگر زنده اند.و گاهی من با منصور و دیگر دوستان جمع می شویم و می نوازیم.منصور همیشه عاشق ایران مانده است. و می گوید در همه جا از ایران و از شرف و نجابت و محبت مردم ایران سخن می گوید.او عاشق است. عاشق حق تعالی و عاشق اهل بیت و عاشق ایران..




لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - parviz mohammadi

   باخار قروا   



قروا   قروا  یاقچو قروا

بیزه آلله باخسو قروا

سرین سولار آخسو قروا

گوللریمیز آچسو قروا

.....

قروا قروا بیزیم قروا

اوردا واردو ایزیم قروا

حق یولونو چیزیم قروا

یازسو شعرین قیزیم قروا

....

قروا قروا   آدو  قروا

آغوزلاردا دادو قروا

یاد قالار یادو قروا

عرشه گئدر دادو قروا

....

قروا قروا جینگیل قروا

چوگورلری دینگیل قروا

اُلماز قروا دینقیل  قروا

توتکلری مین دیل قروا

.....

قروا قروا دیلیم قروا

حق یولونو بیلیم قروا

یالان لارو سیلیم قروا

نمازومو قیلیم قروا 

......

قروا قروا باخار قروا

حق یولوندا آخار قروا

عقیق اوزوک تاخار قروا

اُو وه لاوا  یاخار قروا 

...

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - parviz mohammadi

   تصویر رویاهای قروه درجزین   


ساعت ده شب به وقت سارایو است. من هنوز در گالری هستم.در فضای بیرونی گالری عده ای از جوانان نشسته اند و  موسیقی آرامی در فضای  بیرون طنین دارد.دو تا از کارمندان ما در بیرون هستند.هوا بسیار مطبوع و مطلوب و دلنشین است.

روز پر شوری داشتیم.و من بعد از ظهر ساعت چهار به خانه رفتم تا نهار بخورم.بازار سارایو پر بود از جوانان دختر و پسر و مردان و زنان بوسنیائی و خارجی.و ترکیب آسمان و کوهها که گوئی سارایو را در اغوش کرفته اند و نسیم خنکی که می وزید و صدای موسیقی که در فضای تاریخ بازار سارایو پیچیده بود،همه وهمه ترکیب رویائی را آفریده بودند.

من صبح در خانه به یاد دوران نوجوانی و کودکی ام دایره بر دست گرفته نواختم.و به ترکی با صدای بلند خواندم.

من تمام دیشب را در قروه سیر می کردم. میدیدم که در قروه درجزین همه جا جویباران زلال جاری هستند.و پنجره ها لبخند می زنند.در خواب می دیدم که پدرم زنده است و با او سوار بر موتور در دشت میلاجرد می رانیم و او گندم زار های سر سبز را به من نشان می دهد.می دیدم که در کنار  قنات میلاجرد پیر زنی که لبخند بر لب داشت و لباس رنگی بر تن داشت،دارد قالی می شورد.از موتور پیاده شدیم و به او سلام کردیم و رفتیم با پدرم به قسمت بالا ی قنات و آنجا  دستانمان را پیاله کردیم تا آب بخوریم.آن زن به نزد ما امد و به پدرم گفت فتحعلی !!این جام را بگیر و با آن آب بنوش و به پسرت هم بگو با نام حسین آب بخورد.

پدرم جام را پر کرد و بسمالله گفت و آنرا به من داد تا من بنوشم.من گفتم پدر اول شما بخورید.او گفت پسرم من تشنه نیستم .می دانم که تو سالهاست تشنه ای و سالهاست آب نخورده ای!!

جام را با لذت و با شوق گرفتم و دیدم که پدرم و آن زن دارند به من نگاه می کنند.و من به آب نگاه کردم.زلال و زلال بود.و خنکی جام دستانم را و روحم را نوازش می داد.

با نام خدا و یاد حسین جام را سر کشیدم.آب آنقدر گورا بود که من انگار سالها بود که چنین آبی را ننوشیده بودم.یک احساس سبک بالی و پاکی و نشاطی به من دست داد.

بعد دیدیم که پدرم لباس سفید بر تن دارد و به من می گوید که تو بمان اینجا و درست را بخوان. کتابت را داده ام  آبآجی نگه دارد.  او همیشه به من می گفت برادر از درس غفلت نکن .نگاه کردم دیدم آباجیم است.با لباس رنگی و لبخند بر لب .او مادر بزرگم بود. من با خودم فکر کردم آخر چرا کتاب را پدرم داده است به مادر بزرگم. ؟

پدرم همیشه تکیه کلامش این بود .پرویز کتاب بر دست بگیر.!!

هر چند من و پدر م  اغلب اوقاب با هم  در بحث و جدل بودیم.اما من به او و به درستی او ایمان داشتم.و هرگز از دلم او بیرون نرفت.

دیدم پدرم سوار بر موتور شده است و می خواهد برود.انگار می دانستم که او به سفر خیلی خوبی دارد می رود.اما دلم یک جوری داشت می گرفت.

انگار همیشه و در همه جا او را حس خواهم کرد و لی دیگر او را نخواهم دید.

نگاهی به او کردم و او هم تبسمی کرد و همانطور که عادتش بود گازی به موتورش داد و مرا صدا کرد و از جیبش یک قلمی در اورد و به من داد. گفت پرویز  !!! قلمت را به زمین نگذار. ..!

و دور شد. دور شد.

آباجی نگاهی به موتور پدرم کرد که در میان نور ها فرو می رفت. و تبسمی دلنشین بر لب داشت. آباجی دست کرد و از توی قالی که درون آب انداخته بود ،کتابی را در آورد و به من داد.

گفتم آباجی !من مرکب ندارم!!

....

آری تمامی دیشب در قروه درجزین بودم.آنجا که به دنیا آمده ام .آنجا که پدرم و مادرم و عزیزانم و روستاییانم به دنیا آمده اند.

در قروه درجزین کتابهای نانوشته انسانها را  برای من خوانده اند. در قروه درجزین قلم بر دستانم داده اند.

...اینگونه بود که من وقتی به خانه رسیدم.نگاهی به فضای روبروی خانه  انداختم و نگاهی به آسمان.همه چیز گوئی رویا بود و خواب بود.

همه چیز گوئی واقعیت داشت. و گوئی سارایو و قروه درجزین و کودکی من و امروز من و فرداها و عزیزان من با من بودند.

دوربین را از  کیفم در آوردم و  بخشی از فضای جلو خانه را ضبط نمودم





سارایو  پنج شنبه ده اسفند 1385  جلو خانه ما



لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - parviz mohammadi

   هنر ایرانی و مردم امریکا   


امروز روز استقلال بوسنی و هرزگوین بود.مدارس و ادارات تعطیل بودند.و یک روز قشنگ و آفتابی.چرا که اغلب در سارایو باران می بارد و هوا در بیشتر روزها ابری می شود.اما امروز هوا پس از بارش باران ،آفتابی و مطلوب گشته بود.طبق معمول هر ورز من با افراد مختلف از کشورهای مختلف سر کارداشتم.و از هر دری سخنی رانده بودیم.دو خانم آمریکائی که یکی از آنها مدیر موزه ای در آمریکا بود. از ما یک جوال قدیمی همرا با چند گلیم برای قرار دادن در موزه خریده بود.با ایشان از هنر ایرانی سخن گفتیه بودیم. و آنگاه از دوستی ملت ها.او می گفت که خیلی مایل است  که به اصفهان برود.و از نزدیک هنر متعالی اصفهانی را ببیند.اما می گفت حالا وقتش نیست.به او گفتم که هیچ نگران نباش مردم ایران مردمانی با فرهنگ و میهمان دوستی هستند.و دولت ایران هم از آمدن شما به ایران خوشحال خواهد گشت.اما او گفت نه.فعلا نمی شود رفت.متاسفانه در غرب به گونه در رسانه ها نشان داده می شود که ایران برای مسافرت شرایطش مناسب نیست.با وجود اینکه خیلی از مردم اروپائی و امریکائی مایل هستند به ایران بروند.اما تبلیغات سو ء باعث می شود که آنها از آمدن به ایران منصرف گردند. با این حال بعضی از اروپائی ها دل به دریا می زنند و به ایران می آیند. و فرهنگ ایرانی و صمیمیت و مهربانی ایرانی آنان را شیفته خویش می سازد.و آنها وقتی ما را می بینند با افتخار از سفرشان به ایران و زیبائی های ایران سخن می گویند. آنها  می گویند که در سفر به ایران مجذوب  و شیفته تاریخ و هنر و فرهنگ ایرانی  گشته اند.


امروز در گالری ما آمد و شد زیاد بود.جوانانی بودند از دانشکده هنر فرانسه و نیز از کشور سوئد و دیگر کشورهای اروپائی.

در گالری اصلی ما سه نفر کار می کنند.و امروز حسابی سرمان شلوغ بود. تجارت و شعر و سیاست و فلسفه  و موسیقی و ..در هم می آمیختند.و آشنائی با انسانهای مختلف از سرزمینهای مختلف و معرفی هنر ایرانی به آنها ..ما را گاه در فضای خاصی می برد. وما احساس می کردیم که تمامی جهان در یک نقطه و در دایراه دوستی و عشق گرد هم آمده ایم و همه ما یک چیز می گوییم،..هنر ایرانی عشق الهی. و عشق الهی و  درک تمامی انسانها و دوری از نفرت


لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - parviz mohammadi

   من نشانی از آرش کمانگیر را دیدم   


به راستی که ما ایرانیان باید همیشه خداوند متعال را شاکر باشیم.چرا که به ما ایرانیان گوهری داده است که این گوهر در وجود ما ایرانیان می تواند همیشه بدرخشد.این گوهر می تواند  دروازه های بسته علم و معرفت را به روی ما باز نماید.این گوهر می تواند وجود ما را از گندیدن و از فساد ها محافظت نماید.در دنیای غرب و در بین اندیشمندان و عالمان اروپا و آمریکا دانستن یک بیت شعر فارسی به عنوان نشانه دانائی و نشانه معرفت است.دانستن یک بیت شعر به معنی داشتن کلید باغ عشق آسمانی است.چه برسد به دانستن زبان و ادبیات فارسی و دانستن فرهنگ وهنر ایرانی.

ایران جایگاه زایش و رویش شکوفه های انسانیت بوده وهست.5500سال پیش اولین کتابخانه در جهان در ایران بر پاشد. و 2700 سال پیش قانون حقوق بشر در ایران وضع شد.یک ایرانی در همه حال به دنبال خدا گشت.و با عشق الهی به خلق آثار هنری شگفتی پرداخت.و هنر ایرانی در میان خانواده های مردم جهان جای گرفت و به تمامی مردم جهان شور و شوق زیستن و ایمان به قدرت کل ومهربان و ایمان به دوستی بین تمامی انسانها را ،هدیه داد.ما چه بزرگانی داریم و داشتیم.که هنوز هم جهان را شوری و شوقی تازه می بخشند.که هنوز هم می خواهند به تمامی مردم جهان بال پرواز بدهند.

ما فردوسی را داریم.و شاهنامه  او را.در هر بیت آن بسی رازها و بسی پندها نهفته است.و تنها خواندن اشعار شاهنامه بی انکه آدمی حتی معنی آن ها را بداند،به انسان شور و حالی شگفت می بخشد.اگر یک کشور اروپائی تنها یک بخش کوچکی از شاهنامه را داشت،و یک بخش کوچکی از فردوسی را داشت با آن هر روز برای خودش و برای جهانیان سربلندی می آفرید.اما ما متاسفانه به سرچشمه های جوشان معرفت و علم وهنر خویش که جهانیان به آنها افتخار می نمایند بی توجه هستیم.حتی گاه با آنها بیگانه ایم.و بیگانگان بهتر از ما بزرگان ما را می شناسند. آنها مطالعات و تحقیقات بسیاری در باره برگان ما انجام میدهند.تحقیقات دقیق و عالمانه. و از آن به نفع مردم خویشاستفاده می نمایند.آنها آثار بزرگان ما را نقطه به نقطه با حوصله و با دقت مطالعه و بررسی می نمایند.و از میان کلمات و جمله های بزرگان ما کلید های گنجینه های معرفتی را می یابند و بعد ما ،وقتی می بینیم که آنها چه گنج هائی از میان آثار بزطرگان ما یافته اند،از آنها آثار خودمان را می خریم و به آنها به به وچه چه می گوئیم.

زمانی که ما دانشجو بودیم،یکی از دوستان ایرانی ما هر سال مدال بهترین دانشجوی دانشگاه را نسیب خود می کرد.او اکنون یکی از پزشکان مطرح یکی از کشور های اروپائیست.جالب است که بگویم،او در ایران رشته ادبیات و علوم انسانی خوانده بود.و در طول یک سال هم زبان این کشور را آموخته بود و هم دروس پایه ای علوم تجربی را آموخته بود. او در کارگردانی و نمایشنامه نویسی تبحر بسیار خوبی داشت. و با کمترین امکانات مادی زندگیش را می گذراند.اغلب او را می دیدم که تا دیر وقت در کتابخانه سردخابگاه تنها نشسته و دارد درس می خواند.داشجویان ایرانی در نزد استادان ارج ومقام خاصی داشتند.و ایرانیان تنها خارجیانی بودند که پلیس با آنها مثل یک عالی جناب برخورد مینمود.

در کشور بوسنی بسیاری از اساتید و پزشکان و متخصصین  وعالمان و مردم عادی عشق و علاقه خاصی به ایران و فرهنگ ایرانی دارند.تا حدود 60 سال پیش در مدارس سنتی بوسنی زبان فارسی تدریس می شد.افتخار بزرگان و عالمان بوسنیائی دانستن زبان فارسی بوده است.و بسیاری از شعرا ی بوسنیائی به زبان فارسی شعر ها سروده اند.

و حدود 40 سال پیش یکی از مراکز تاریخی بوسنی که در مرکز بازار قدیمی سارایو قرار دارد را ،به نام  مرکز عمر خیام و یا  پارسی نام گذاری نمودند. و تمامی دیوارهای این مرکز  را با ر باعیات عمر خیام  به صورت برجسته نقش  آگین نموده اند. و به یاری حق ما توانستیم این مکان را که بعد از جنگ تقریبا مرده و متروک گشته بود،دوباره با آثا هنرمندان گمنام ایرانی  جلوه ای تازه ببخشیم و در مدت کوتاهی  اینجا را به یک مرکز فرهنگی و هنری ایرانی  ومرکز عشق وهنر و موسیقی و شعر ایرانی تبدیل سازیم.و به لطف خداوند متعال اکنون این جایگاه تاریخی به عنوان گالریهای هنر های ایرانی در اروپا و آمریکا دربین مقامات سیاسی و فرهنگی مطرح می باشد. وبا یاری حق تعالی نوانستهایم در کنار عالم و فیلسوف و عارف وارسته ای چون خیام  به ارایه قطره ای از دریای دل انگیز هنر ایرانی بپردازیم.

در باره ایرانیان و جایگاه آنان در خارج از ایران گفتم.و از ادبیات و هنر ایرانی گفتم. که هنوز هم دلهای مردم جهان را پر از نغمه های دلنشین عشق الهی می نماید.

چند روز پیش خداوند متعال قسمت کرد وبنده با یک بانوی شریف و نجیب ایرانی آشنا گشتم.بانوئی که سالهاست با افتخار و با شرافت و سربلندی به ایرانی بودنش در آمریکا زندگی می کند.و دختر گرامی ایشان که بسیار مهربان و با فرهنگ می باشند و همسر یکی از مدیران ارشد یکی از مراکز جهانی در سارایو می باشد،در سارایو از دوستان خوب ما می باشند.و ایشان را در مجامع اروپانیان و آمریکائی در سارایو به نیکی یاد می نمایند.

آری  مادر ایشان یک خانم مسلمان ومعتقد به فرهنگ اسلامی و ایرانی  می باشد.او برای دیدند دخترش از آمریکا به سارایو آمده بود.از سارایو خیلی خوشش آمده بود. می گفت اینجا مثل ایران است.حتی از ایران هم بهتر است. مردمی صمیمی و شاداب و خوش رو خونگرمی دارد.

می دانستم که ایشان خواهر زاده شاعر خوب و معاصر ما مرحوم سیاوش کسرائی می باشد.خیلی وقت بود چشم به راه امدنش به سارایو بودم.تا از او در باره سیاوش کسرائی ،آن شاعری که دوباره آرش کمانگیر را در اندیشه ها زنده ساخت،.بپرسم.

سیاوش کسرائی ،شاعر مردمی که در غربت از دنیا رفت.اما او در دلها خواهد ماند.او آرش را به ما شناساند.و دروح ما را بر بلندای البرز برد و جانمان را بر کمان معرفت و عشق نهاد و به فراسوهای وارسته گی و جاودنگی و انسانیت پرواز داد.سیاوش به ما با زبان شیرین شعرش تاج افتخار ایرانی بودن را هدیه داد.

اکنون ای وارسته گان ایرانی !
ای عاشقان خداوند عشق!

بیائید بر فراز قله های بلند بشر دوستی برویم و با کردار و با رفتار و اندیشه خویش مرز فرهنگ والائی معرفت ایرانی را در همه سرزمینها بگسترانیم.و با نام سیاوش ها و فردوسی ها و آرش کمانگیر ها و با خیامها و بابا طاهر ها و حافظ ها و مولوی ها...جهانیان به سوی دوستی و خوشبختی فرا

بخوانیم.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - parviz mohammadi

   او می گوید راه خوشبختی را یافته است   


همیشه تبسمی بر لب دارد.55سالش است.سبک بال و فارغ از بسیاری از گرفتایهای زمانه می نماید.گوئی به همه مشکلات زندگی لبخند می زند.به هنگام راه رفتن چنان گام بر می دارد که گوئی می خواهد از زمین کنده شده و به آسمان برود.او یک مسیحی بوسنیائی است.در دوران جنگ مسلمانان را تنها نگذاشته و به عنوان هنرمند چهار سال تمام در جبهه ها حضور داشته است. او به عنوان یک هنرمند و نوازنده با سازش به انسانها و به سربازان روحیه می داده است .نامش ایوان است.با همه انسانها راحت و روان برخورد مینماید.موهای بلندشرا از پشت می بندد.و همیشه یک تسبیح چوبی بر گردن دارد.با آنکه یک مسیحی است،اما،او امام خمینی را واقعا می ستاید.او را از اولیا ئ الله می داند.و نوع زندگی و نگرش او را به جهان تحسین می نماید.

ایوان معتقد به صلح و دوستی و گفتگو است.انسانی درست و بی شیله  پیله است.برای همین به درد تمامی انسانها می اندیشد. و به دنبال یک راه ساده برای ایجاد صلح و دوستی در جهان می گردد.

او می گوید همه ادیان ریشه یکسان دارند.همه ادیان در پی خالق مهربان هستند.همه ادیان میل به انساندوستی و عدالت دارند.برای همین من و ایوان اغلب ساعت ها با هم از هر دری سخن می گوئیم.من قشنگی ها دین اسلام و گوشه هایئ از قشنگیهای فرهنگ ایرانی را برای او تعریف می کنم.او به  غنای فرهنگ ایرانی احترام بسیار قائل است.با ادبیات ایرانی و با موسیقی عرفانی ایرانی آشناست.

می گوید من راه سعادت را یافته ام.

می پرسم واقعا راحت سعادت را یافته ای؟

می گویم اگر یافته ای راه سعادت را به من همخ نشان بده.و ایوان چنین می گوید......

بیست سالم بود به دنبال کسب نام و جاه ومقام و شهرت بودم.از کشور خارج گشتم.و به اروپا رفتم.من یک موزیسین جوان و یک گیتار نواز و فارغ التحصیل رشته موسیقی بودم.وارد کشور غریبی شدم.زبان نمی دانستم و کسی و آشنائی را نداشتم.در رستورانها شروع به کار کردن نمودم.و شبها با گیتارم همدم می شدم.و با نواختن گیتار روحم را نمی گذاشتم که در غربت بگندد.و کم کم در موسیقی خودم را نشان دادم.و در طی مدت کوتاهی من به عنوان یکی از ده گیتاریست مطرح اروپا شناخته شدم.و بدین سان من در مدت کوتاهی شهرت بدست آوردم.و ثروت و ماشین آخرین سیستم.و هر روز چندین بار لباس های گرانقیمت بر تن می کردم و در برنامه های تلویزیونی ظاهر می شدم.

آری من به پول و شهرت و مقام رسیده بودم.و یک روز یک نفر مرا صدا کرد و گفت تو برای این ساخته نشده ای.تو برای کمک به انسانها ساخته شده ای.او مرا دگرگون نمود.و من همه چیزم را به جا گذاشتم و راهی شدم.راهی شدم که خوشبختی را و خودم را و خدا را بیابم.و پس از سالها به بوسنی برگشتم.دیگز من آدمی دیگر شده بودم.حرص مال دنیا  وحرص نام و شهرت را نمی خوردم.می خواستم همه را دوست بدارم.و خدا را هر لحظه در پیرامونم و در وجودم حس می کردم. او می گوید جنگ هم خیلی چیزها به من یاد داد.جنگ به من یاد  داد که در یک لحظه با یک اتفاقی  ممکن است که تو همه چیزت را از دست بدهی.و تنها جانت را در دستانت حفظ نمائی و مدام بترسی.و یک باره هیچ چیز نداشته باشی. و حاضر باشی برای یک نخم مرغ و یک تکه نان بخش مهمی از سرمایه ات را به قیمت اندک بفروشی تا زنده بمانی.

ایوان می گوید برای همین من به پنجره هایم 12 سال است که شیشه نیانداخته ام.چون دیدم که در جنگ بسیاری عزیزانشان را و اعضای بدنشان را از دست دادند.  و بسیاری خانه هایشان به طور کل ویران گشت.و برای همین می اندیشم که در مقابل مردمی که همه چیزشان را  از دست داده اند.من باید خیلی راضی باشم که زنده ام.او می گوید جالا من به همین هم راضی هستم و خداوند را بسیار سپاسگزارم.

امروز ایوان همراه با یکی از دوستان دیگرمان که موزیسین و یکی از نوازندگان مطرح سازهای ضربی است آمد به گالری ما تا با هم کمی بنوازیم.قرار است یک از خوانندگان مشهور آمریکائی به بوسنی بیاید و آنها با هم همنوازی نمایند. و به کشور های مختلف رفته و برنامه صلح و دوستی اجرا نمایند.

آن جوان دیگر که در تصویر دیده می شود نامش جان است. در فرانسه آهنگ سازی خوانده است. و الان هم استودیو آهنگ سازی دارد. ایوان تنها سیتار نواز بوسنی است. و حقیقتا دلنشین می نوازد. و جان هم اضافه بر آهنگ سازی،یکی از بهترین نوازنده های سازهای ضربی است.

ایوان وقتی سیتار می نوازد چشمانش را می بندد .او گوئی از این جهان رها می گردد.هرگز او را مضطرب و نگران و پریشان ندیده ام.
او همیشه تبسمی حقیقی بر لب دارد. او می گوید من راه خوشبختی را یافته ام. و ان این است که همیشه و در همه حال از خداوند راضی و وممنون باشم.و از زندگیم در همه شرایط و در همه حالت راضی باشم.و روح انسان را جاودانه می دانم.

جان که یک مسلمان بوسنیائی است.می گوید یک سال نیم است که از فرانسه آمده ام.و در ایم مدت مادرم را از دست دادم.یک سال و اندی بیشتر اوقاتم را با عبادت و با تزکیه نفس و گوشه نشینی گذراندم.و با خواندن قرآن و عبادت و دوری از غیل و غال وجهان به یک حالت خوبی رسیده بودم.و احساس می کردم که خیلی به خدا نزدیک شده ام.برای همین یک دلگرمی و امید و عشقی خاص در وجود من پدیدار گشته بود.دیگر نمی خواستم از آن دنیا برگردم.اما من باید زنده می ماندم و باید کار می کردم.نمی توانستم تنها اوقاتم را با عبادت بگذرانم.پس دو باره به جهان مادی بر گشتم.اما این بار عاشقانه و پرشور و با خدا بر گشته ام.با خدا بودن و با خدا متولد گشتن ،به من
  سعادت واقعی را هدیه داده است.


لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - parviz mohammadi

   خانم یک روحانی بوسنیائی   


لیلا خانم یکی از دوستان خوب و مسلمانی است که چندین سال است با هم همکاری داریم.ایشان یکی از خبرنگاران خوب یکی از کانالهای تلویزیونی بوسنی و هرزگوین می باشد.

لیلا از یک خانواده مسلمانی  می باشد که این خانواده خیلی به حفظ آداب و سنن نیکوی اسلامی اصرار می ورزند.لیلا خانم حدود یک سال پیش ،پس از چندین سال آشنائی و رابطه با یکی از روحانیان جوان بوسنیائی ،با او ازدواج کرد.

لیلا با خانواده شوهرش زندگی می کند. و با انکه طبقه بالا خانه خانواده همسرش در اختیار لیلا و همسرش است.ولی لیلا می گوید او ترچیح می دهد با هم با خانواده شوهرش سر یک سفره باشند.او می گوید ددوست دارم که فرزندانم ارتباط محکم و عمیقی با خانواده من وهمسرم داشته باشند.و دروست دارم از تجربیات پدر ومادر همسرم و تجربیات خانواده خودم، من وشوهرم و نیز فرزندانم استفاده  کنیم.

شوهر لیلا یک روحانی خوش اخلاق و مدرنی است.او اهل موسیقی و هنر هم هست و امام جماعت یکی از مساجد سارایو هم هست.

لیلا می گوید همسرم یک انسان والا و با درک بالائی است.او به من می گوید هر طور خودت می خواهی بگرد. من ایمان به تو د ارم.و می دانم که اگر زنی بخواهد به شوهرش خیانت نماید،در هر شرایطی اینکار را خواهد کرد.

پریروز لیلا و همکار جوان تصویر بردارش برای تهیه یک برنامه به گالری ما آمده بودند.از هنر ایرانی و ارتباط بین فرهنگ  تمام ملل جهان سخن گفتیم.

اصولا هر ماه یک بار من یک ساعت برنامه ای دارم در تلویزیون آنها.که بیشتر در رابطه فرهنگ و هنر ایرانی و مشترکات فرهنگی ما و مردم بوسنی و ..سخن می گویم.

و پریروز هم باز از اینگونه مسایل و ایجاد و خلق فضای دوستی و محبت بین انسانها از طریق هنر و ادیبات و موسیقی صحبت کردیم.


اینجا مسلمانان در بدترین شرایط از دینشان نگذشتند. ولی نگاهشان به دین یک نگاه دیگری است. دین اسلام را دین دوستی و دین امنیت روحی و الهی می دادند.با ظاهر انسانها کاری ندارند. برای همین در بوسنی یک دختر خانم می تواند با پیرهن رکابی و با شورت نیمه شب در خیابان تنها بگردد و کسی با او کاری نداشته باشد.چرا که بیماری و جنون جنسی در اینجا وجود ندارد.

دختران و پسران  آراسته و خندان هر غروب به مسجد معروف سارایو می آیند و نمازشان را با هم می خوانند. و بعد با هم برای نوشیدن قهوه ای به یکی از انبوه کافه رستورانهای
 سارایو می روند.


.


لینک
۱۳۸٥/۱٢/۳ - parviz mohammadi

   آی پارا   


این شعروازه ترکی را  در سالهای 1355 نوشته ام.

آی پارا  !!

آی !! آی پارا !

اُووم  قارا  ،بختیم قارا

                   اورگیم یارا،

من اُلوم  سن چیخ داغا

بلکه بیزه ایشیق یاقا

  ایشیق لردن ایمان آخا

گوی اولدوزدان مونجوق تاخا

گنه آلله بیزه باخا

گنه آلله بیز ه باخا

گنه قیزلار اللرینه   حنا یاخا

..آی پارا   !!

آی !! آی پارا !!

کنده گئجه گلیبدی

اولدوزلارو دریبدی

اُز اوینه سریبدی

باغو سووخ کسیبدی

بلبل بوردا غریبدی

    آی پارا ! من اُلوم  چیخ سن داغا

  بلکه کنده ایشیق یاقا

بلکه آلله بیزه باخا

بولاغلاردان ایمان آخا

قروا لو قیز شعرین یازا

شعرلرینی دئیه سازا

عشق نقشینی گویه قازا

آی پارا !!

آی !! آی پارا !

بوگئجه سن چیخ گینن

قارانلوقو یخگینن

مولام علی  بیزه گلسی

بیزیم باغدا اولدوز اَکسی

باغلار دا عشق بارا گَلسی

بالا جا باجوم   گولون درسی

دفترینده اونو سَرسی

مولادان بیز آلاک درسی

مولا درسینی اوخویاک

آلله آدوندان دُی مویاک

    کنده گئجه گلنده

اولدوزلارو درنده

بلبل لارون قناتلارون کئسنده

بیز گئجه دن قُور خ مویاق

اورکلردن ایمانو بیز قُو و مویاق

    اُو رکلرده ایمان آیو پارلاسون

هئچ بیر اورک ایمانسوز قالماسون

آی پارا !

آی !آی پارا!


لینک
۱۳۸٥/۱٢/۳ - parviz mohammadi

   کولی و سودائی   


حدود یک هفته پیش هنگام غروب داشتم به خانه می رفتم.نم نم باران می بارید. و بازار قدیمی سارایو چون همیشه دلنشین و با طراوت بود.دسته دسته جوانان دختر و پسر دست اندر دست هم شادان خندان  می رفتند. و توریست های جوان با شور و شوق  فضای تاریخی و طبیعی بازار قدیمی را تماشا می کردند.در گوشه ای هم یک پسر 5 ساله کولی با آواز  از مردم پول می خواست.

کولی ها در بوسنی زیادند.در کشور های یوگسلاوی سابق هم کولی ها زیاد بودند.گروهی از آنها اهل کار نیستند.مردان در خانه  و آلونک های خود می مانند. و زنان مجبورند که بروند با فرزندانشان گدائی کنند.گروهی از کولی ها صنعتگرند.آنها روی فلزات ،بخصوص روی مس کار می کنند. گروهی از آنها هر روز همراه زن و بچه با ماشین های استیشن قدیمی  زباله دانهای را که در هر محله ای شهرداری قرار داده است،می کاوند و آن آلات و غیره جمع می کنند.

کولی ها پا برهنه و عریان در برف و زمستان در خیابانها می گردند.آنها همیشه آواز می خوانند.موسیقی و ترانه خوانی در خونشان است.

کولی ها معتقدند که حدود 900 سال پیش از هند و ستان و یا ایران به سوی غرب حرکت کرده اند.آنها  حرکت کرده اند که با ساز و آواز خود و با صنعگری و با خلاقیت خود و با فلسفه خود جهان را به سوی خوشبختی  فرا بخوانند.

به قول خودشان آنها هیچ ینی ندارند.هر چند گروهی از آنها مسیحی و گروهی مسلمانند.اما زیاد به این گونه مسایل اهمیت نمی دهند.هر روز کولی ها مثل کنه به رهگذران می چسبند و با التماس و دروغ از آنها پول طلب می نمایند.هر روز رهگذران به آنها ناسزا می گویند و تردشان می کنند.اما،باز ،آنها  دنبال رهگذران می افتند و با خنده و مظلومیت کمک می طلبند.آنها با تحقیر و با نا سزا  بزرگ می شوند.

دولت های مختلف سعی کرده اند که کولی ها وادار و یا با شیوه های مختلف تشویق به درس و تحصیل و کار نمایند.اما خیلی کمتر موفق شده اند.برای همین هر روز پلیس آنها را از محل های شلوغ می راند.اما باز آنها با سماجت باز می گردند.

بچه های کولی ها بسیار زرنگ و با هوش می شوند.از دو سه سالگی در خیابانها یاد می گیرند با هزاران شیوه و نقش بازی کردن،محبت و ترحم و علاقه رهگذران را به خود جلب نمایند.بچه های دو  سه ساله که هنوز به سختی تکلم می نمایند،به دنبال رهگذران می افتند و از آنها کمک می خواهند.و به دروغ می گویند یک مقدار پول بدهید من گرسنه هستم.!!!

برخی از زنان کولی یک قونداق دروغین در دست می گیرند . و با آه و ناله می گویند به این بچه کوچک در قنداق رحم کنید. او شیر ندارد.!!
در صورتی که درون قنداق عروسک  گذاشته است.

داشتم در مورد آن کودک کولی می گفتم.،آن روز به طرفش رفتم .با اواز می خواند که بیانید و به من کمک کنید.من خیلی گرسنه هستم.!پرسیدم ،اسمت چیست؟

گفت یک مارک بده تا بگم ؟!!1

یک مارک 600 تومان  است.و گذاهای اینجا در هر ده دقیقه یک مارک کاسبند.!

گفتم اول اسمت را بگو بعد.گفت آیا تو هم کولی هستی.؟

گفتم که نه من کولی نیستم.گفت ولی تو چهر ه ات سیاهه و موهایت هم سیاهه.

و ادامه داد نترس بگو که کولی هستی !!
 

پرسید اگه راست می گی که کولی نیستی ،اسمت چیه ؟!

گفتم پرویز..

خندید گفت این اسمها  رو فقط کولی ها دارند.

پرسیدم ،اسم تو چیه.گفت هنوز  پول ندادی!

یک مارک به او دادم.و او گفت ...

اسمم سودالی است.پرسیدم سودالی که یک اسم ترکیه.گفت نه این یک اسم کولیه.

گفتم واقعا اسم قشنگیه.سودایی!

بعد دیدم از گوشه ای از بازار یک زن ومرد بسیار جوان که حدود نوزده سال سن داشتند!به ما نزدیک شدند.آنها لباس مدرن وتمیز پوشیده بودند.پرسیدم شما پدر و مادر این سودا هستید.اول با شک و تردید به من نگاه کردند.

و جوابی ندادند.گفتم من ایرانی هستم. و سالها قبل با کولی ها زندگی کرده ام.پسر واقعا با هوشی دارید.

و چه اسم قشنگی هم روی بچه تان گذاشته اید...باز هم با تردید به من نگاه کردند. ومن اسم خودم را گفتم.و گفتم که من با خواننده شما محرم صربوزووزکی دوستم.

کولی ها عاشق محرم هستند.محرم یکی از خوانندگان خوب و مطرح کولی هاست.او اولین کسی است که قرآن را به زبان کولی ها ترجمه کرده است.تا اسم محرم را آوردم .چهره شان درخشید.نگاهی به پسر بچه کردند. و یک مارک را از دستش گرفتند.

و گفتند بله.سودالی پسر ماست.ما چهارده سالمون بود که ازدواج کردیم. و حالا داریم خانوادگی با هم کار می کنیم.!! گفتم سودالی باید درس بخواند.

پدرش دستش را به موهای فرم داده شده اش کشید و گفت.،اول باید کار کردن را یاد بگیرد.!!


لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱ - parviz mohammadi