آخ که بو گون نه جور خوشام   



یاواش یا واش گون چیخنده

ایشق لر ظلمو یخنده

پنجره دن نور لار ساچار

منیم گونلوم قاناد آچار

هوسلنر اوینار اوچار

هو سیله گوله باخار

گولونن دانوشار گولر

گوللرین قدرینی بیلر

آخ نه گوزلدی بو یاشام

حس ادیرم که بیر قوشام

قفسددن آزاد اولموشام

سئو گیلریله دولموشام

آخ که بوگون نه جور خوشام


                           آخ که بوگون نه جور خوشام


لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱ - parviz mohammadi

   مادر مسلمان بوسنیائی که نشکست   


نامش فاطیما است.65سال سن دارد. می گوید در جنگ جهانی دوم ،وقتی چند سال بیشتر سن نداشت،.پدرش را صرب ها کشتند.مادر ش که اون موقع خیلی جوون بود با پنج تا بچه کوچک مجبور شد تا شبانه روز در مزرعه کار کند تا بچه هایش را با آبرو بزرگ نماید.نام مادرش شیدا بوده است.می گوید مادرم هرگز اجازه نداد که یاس و نا امیدی و تنهائی را در چهر ه اش و در زندگیمان لمس کنیم و یا ببینیم.

می گویم میدانی شیدا یعنی چه؟

می گوید نه نمی دانم.می گویم شیدا یعنی همیشه عاشق و همیشه .او می خندد و می گوید واقعا هم مادرم مرحوم همانجوری بود.همیشه شاد بود.حتی ما گاهی یک وعده نان خالی می خوردیم.ولی مادرم با ما آواز و ترانه می خوند و با هم می رقصیدیم. و از کودکی همه ما در مزرعه و در خانه کار می کردیم.گلیم می بافتیم .جوراب و لباس می بافتیم و می فروختیم.

در باره پدرش می گوید،..

پدر م نامش مصطفی بود.مادرم می گفت مصطفی خیلی زرنگ و کاری بود.و آدمی بود که دوست داشت خانواده اش با دین و اصیل باشند.مادرم می گفت وقتی پدرتان آواز می خوانده است ،چراغ خانه خاموش می شده.

و بعد شروع می کند و با خنده از خودش تعریف می کند.می گوید من 14سالم بود که ازدواج کردم.خودم با کارکردن و تلاش توانستم در 16 سالگی برای خودم وهمسرم ویک فرزندم خانه بسازم.همسرم زیاد اهل گار نبود ولی من با کار و تلاش و امید بزرگ شده بودم.می گوید مدام مثل مادرم درمزرعه و در خانه آواز می خواندم و کار می کرد.و تنبلی شوهرم را به روی خودم نمی آوردم.

شوهرم میل رفتن داشت.می گفت اینجا در کشور کمونیستی دیگه برای ما جا نیست.من 25 سالم بود.دیدم که شوهرم قرار نداره .پس تمام پس اندازم را دادم و او را راهی آلمان کردم.یک سال اول نامه می آمد.بعد دیگر از او خبری نشد. از هر کس نشانش را گرفتم .کسی به من چیزی نگفت.

بعد گفتند که در آلمان بایک زن صرب ازدواج کرده است.نگذاشتم مردم و بچه ببینند که من خودم را باخته ام.

هر کس یک چیز ی می گفت،من می گفتم نه شوهرم بر می گرده.بچه هامو بزرگ کردم.با سوادشون کردم. و در جنگ اخیر بوسنی سه تا از پسر هایم را دشمنان اسیر کردند.

من از پا ننشستم.خیلی ها فرار می کردند.اما من به قیمت جانم هم که شده رفتم و اردوگاهشون را پیدا کردم.هر روز کیلومتر ها راه می رفتم .وتهدید و تحقیر می شدم.اما با هر راهی بود .فرمانده اردوگاه  را قانع می کردم . وبرای بچه هایم غذا می بردم.خیلی ها در اردوگاه مردند.ما من به فرزندانم امید دادم.نگذاشتم تسلیم بشوند.حتی من می رفتم در اردوگاه برای اسیران مسلمان آواز می خوندم.

بالاخره جنگ تموم شد.بچه هامو فرستادم خارج.اصلا از شوهرم دیگر خبر نداشتم. یک روز دیم که یک مرد شکسته و بیمار درب منزل مرا زد.

اول نشناختمش.شوهرم بود!!!

بعد از 30 سال بر گشته بود
.چیزی بهش نگفتم.پذیرفتمش.و بهش رسیدم. و بعد از چند مدت در دستانم جان سپرد.

به فاطیما نگاه می کنم.مادر 65 ساله مسلمان بوسنیائی،.چشمانش از امید می درخشد.می گوید یکی از فرزندانش از خرج بر گشته و می خواهد در بوسنی کار کند.خوشحال است.و بعد یواشکی در گوش من می گوید ،..

این دختر خواهر من است.بی کس شده است.شوهرش را وبرادرش را صربها در جنگ اخیر کشته اند...

من از خانم جوان می پرسم که مامتان چیست؟

می گوید نرمینا.

بعد ادامه می دهد،اسم من یک اسم ایرانسیت.یعنی فهرمان.اسم دخترم هم یک اسم ایرانیست.زرینا

زرینا .یعنی زرگونه و گوهر نشان!!

من به او افرین می گویم. و می پرسم شما معلم هستید؟

او می گوید نه .من در مغازه فامیلمان کار می کردم.فروشنهد بودم. و حالا بیکار شده ام.

از ظلمی که بر او رفته است.سخن نگفتم...

و هنگام رفتن مادر مسلمان بوسنیائی ما را به شهر شان در غرب وبنی که از سارایو 300 کیلومتر فاصله دارد ،دعوت کرد.




لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٧ - parviz mohammadi

   نغمه های گم شده   


نوای سازش ،آدمی را به روزگاران دور می برد.نامش فواد است.و می گوید که سالها یکی از بهترین ساکسی فون نوازان بوسنی بوده است.می گوید طوری بر سازش می دمیده که گاه شوندگان را به رقص و به شوق و شعف وا می داشته وگاه انان را می گریانده است.می گوید همسرش هم صدای دلنشینی دارد. و گاهی او می نوازد و همسرش می خواند.همسرش یک وکیل است.و آنها صاحب یک دختر هستند که دخترشان در اتریش موسیقی می خواند. فوآد می گوید که اخیرا دخترش توانسته است که همراه یک اکستر .با سازش قلوب شنوندگان را تسخیر نماید.

فوآد وهمسرش همراه دخترشان بارها و بارها به گالری  میآمدند.و میهمانانشان را ودوستانشان  برای بازدید نزد ما می آوردند.فوآد نمی توانست از نقوش گلیم ها و فرش ها و بافته های دیگر ،دل بکند.و هر با ر که می امدند فرشی انتخاب نمایند.در نوع انتخابشان مردد می شدند.به هر حال بعد از چندین سال آمدن و رفتن،چند تخته از ما قالی خریدند.

او وهمسرش و دخترش بعد خریدن قالی ،یک ماه بعد آمدند برای قدر دانی و تشکر.می گفتند از ان زمان قالی های ایرانی در خانه شان حضور یافته اند،.فضای خانه دلشاد و روح انگیز شده است. و دخترشان می گفت که تاثیر بسیار خوبی در نواختن و درک بهتر موسیقی بر روی او گذاشته است.

و اینگونه بود که من با فوآد وهمسرش و دخترش آشنا شدم.فوآد می گوید که حدود 450 سال پیش اجدادشان از ایران به بوسنی آمده اند.و در شهر زیبای بانیالوکا در کنار روزدخانه عظیم ورباس آنها صاحب ملک زیادی بودند.

و در حقیقت بخش بزرگی از شهر بانیالوکا متعلق به اجداد فوآد بوده است.اما در دوره های مختلف بسیاری از املاک و دارائی های انها را  از دستشان گرفته اند.

می گوید صدای مادرم اعجاب انگیز بود...

 می گوید روزی مادرم که هنوز ازدواج نکرده بود.برای شستن لباس به کنار رودخانه ورباس می رود.دلش خیلی گرفته بوده است.و در کنار رودخانه شروع به خواندن می کند.و صدایش چنان خوش بوده است که یکی از مدیران رادیو شهرشان آنرا می شنود و تحث تاثیر صدای او قرار می گیرد.

و مدیر رادیو به نزد پدر مادر فوآد می آید .از پدر خواهش می کند که اجازه بدهد تا دخترش در رادیو بخواند.اما پدر موافقت نمی کند.

اسم مادرش زینب بوده است. زینب با جوانی ازدواج می کند که نوازنده بالابان بوده است. او از یک خانواده مشهور و ثروتمند شهرشان بوده است.

بنا براین پدر و مادر فوآد فرزندانشان را با نوای موسیقی بزرگ می نمایند.فوآد می گوید به خاطر دارد که اغلب پدر و مادرش همراه با بچه هایشان در کنار رودخانه ورباس آتش روشن می کردند و غذائی درست می کردند و پدر می نواخت و مادر می خواند و یا دسته جمعی همراه با فرزندان و همسایه ها می خواندند.

فوآد می گوید.ولی پدرم به ما اجازه نداد که تنها دنبال موسیقی برویم.بلکه ما را قانع نمود که در درجه اول باید وارد دانشگاه بشویم و در رشته علمی متخصص بشویمد. و در کنار آن موسیقی را هم ادامه بدهیم. و برای همین من در رشته مهندسی ماشین آلات فارغ التحصیل شدم و برادرم هم پزشک شد.اما از موسیقی دور نشدیم. و هنوز هم ما برادر ها و خواهر ها که جمع می شویم.به زبان موسیقی باهم سخن می گوئیم.می نوازیم و می خوانیم.

مدتها بود که من یک ساکسیفون  قدیمی و کهنه ای را که همان شیپور تکامل یافته می باشد، خریده بودم.سازی بود که 50 سال از عمرش گذشته بود.و اصلا تصور نمی کردم که کسی بتواند این ساز شکسته را دوباره جانش بخشد.

ساز را به فوآد نشان دادم .او آنرا به دست گرفت و عاشقانه لمس کرد.گفت این حیف است که اینگونه شکسته ومهجور در  گوشه ای بیافتد.اجازه بده تا من تا آنرا ببرم و دوباره جانش بخشم.

پرسیدم..واقعا می توانی دوباره این ساز سکشته را روبراه نمائی؟ او جواب داد بله. ساز را برد تا درست کند. آنرا به عشق و علاقه لمس می کرد و می گفت نگاه کن!!  چقدر زیبا شده است !!
 آری..امروز ساز را آورد.گفت نوائی را می خواهم با یان ساز بزنم که پدران ما می گفتند که نسل اندر نسل آن را در سینه خود جا داده اند و از ایران به بوسنی آورده اند.و او شروع کرد به نواختن و من هم با تنپو همراهیش کردم.

آهنگی که او می نواخت ،آهنگ آشنائی  می نمود.انگار من در اعماق وجودم .بارها و بار ها این آهنگ را شنیده ام. انگار  من  همراه با اسبی و تهفه ای با احترام و شوقی بسیار وارد کاخ هخامنشی در بارگاه کوروش کبیر  می گردم.

به فواد گفتم.با این آهنگ مرا به درون تاریخ بردی. و گفتم که 5500 سال پیش در جنوب ایران اولین گروه همنوازی  تشکیل شد.  و بر روی یک مهر سنگی تصویر پنج زن را حک  نموده اند که یکی دارد سازی مثل شیپور می نوازد و  دیگری ساز ی مثل دف و..که این تصویر قدیم ترین همنوازی در جهان می باشد.و می گویم اکنون تو از تبار آن نوازندگان هزار سال پیش ایران هستی که نغمه های مانده در گلوی اجداد خویش را به طنین در  می ا، وری. باشد که  فوآد و دخترش که دراعماق وجودشان موسیقی عشق و امید و شکوه و عظمت اجدادشان که ایرانی بودند،می جوشد ،بتوانند با الهام از سرچشمه های گذشته ها و با نگاه به آینده ،نغمه های انسانیت و و مهربانی   بنوازند




لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - parviz mohammadi

   آن دختر بوسنیائی از ایران برای من هدیه ای آورده بود   



دیروز بعد از ظهر  دوشنبه 23 بهمن سال 1385.خانم منصورا دانشجوی دانشکده علوم اسلامی سارایو،با لبخند رضایتی بر لب و نور محبتی در چشمانش ،با ساک سفر در دستش به نزد من آمد.

خانم منصورا را چهار سال است که می شناسم.ایشان دانشجوی دانشکده علوم اسلامی سارایو است. و جزو دانشجویان فعال درزمینه فرهنگی و علمی است .و منصورا مسنولیت نشر مجله دانشکده را هم به عهده دارد.گاهی همدیگر را می بینیم و در باره هنر ایرانی و اسلامی صحبت می کنیم.منصورا اهل قلم هم هست و شعر های قشنگی هم می سراید.واقعا دختر یست اهل تلاش و کوشش و اهل اندیشه و تفکر.در طی این چهار سال مقالات متعددی در باره هنر و ادبیات ایرانی در نشریه شان ،ارایه داده است.در این سالها سعی من بر این بوده است که او را و دوستان دانشجوی جوانش را به ایجاد ارتباطات فرهنگی و علمی با مراکز فرهنگی و علمی ایران تشویق نمایم.

آری گاهی گاهی با هم می نشینیم و از ساختن فردای پر از محبت و دوستی و ایمان و فرزانه گی سخن می رانیم.بسیاری از مردم بوسنی هواخواه و دلداده و پشتیبان مردم ایران ودولت ایران هستند.و ایران را تنها سرزمین الهی می دانند.و در همه جا با جرات وتوان از ایران حمایت می نمایند.در طول همه این سالها من تلاش کرده ام که به گونه ای

به دوستان جوان بوسنیائی و به سیاستمداران و تورسیتهائی که از کشور های مختلف اروپائی و آمریکائی به گالری ما می آیند ،نشان دهم که مردم ایران مردمی هستند که به همه ادیان احترام قایلند و وجود مردم ایران پررااز  عشق و محبت به تمام جهانیان است.و مردم ایران و مسلمانان ایران    سعی شان بر این بوده است  تمام ادیان و کشور ها های جهان را با منطق درک نمایند.چرا که در فرهنگ ایران صلح و دوستی همیشه جایگاه والائی داشته است. و در فرهنگ ایران این فلسفه استاد سخن قالب است. که!..

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان  مروت با دشمنان مدارا


و یا به قول حضرت مولانا..

ما ز با لائیم و بالا می رویم

ما زدریائیم و دریا می رویم

.... وما ایرانیان همه از خداوند می دانیم و مقصد همه ما را سوی حق تعالی می دانیم...

و اما خانم منصورا .او تازه از راه رسیده بود. و بلافاصله از فرودگاه به دیدن من آمده بود.

آمده بود که بگوید کشور ایران یک از مهربان ترین و با فرهنگ ترین کشور های جهان است.او وقتی داشت از ایران صحبت می کرد بغض گولیش را می فشرد. هر چند اصولا غربیها زیاد گریه نمی کنند. اما من می دیدم که منصورا ،این دختر مسلمان بوسنیئی به سختی جلو ترکیدن بغضش را گرفته است.او می گفت حالا می فهمد که چرا ادبیات وهنر ایرانی هنوز هم در جهان تاثیر مثبت می گذارد.منصورا می گوید ،.که او در کشور های اروپائی و عربی و اسلامی متعددی بوده است.،اما ایران و فرهنگ ایران یک چیز دیگریست.منصورا می گفت که دلش در اصفهان جا گذاشته است.می گفت او می خواهد به ایران برود و در رشته هنر و فرهنگ ایراین دکترا بگیرد.او از ساگ دستیش که از اصفهان خریده بود .بسته ای بیرون آورد و با احترام آن را باز کرد و به من داد.گفت .یک قران چاپ ایران برای تو آورده ام .این قران را به جای مناسبی بگذار تا خیر و برکت به اینجا بیاورد. و  با خنده ادامه داد،..البته همانطو.ر که تو همیشه می گوئی ،..و همینطور عشق و صلح و ودستی برای همه به ارمغان بیاورد. حالات او مرا منقلب نمود. او دیگر جزئی از خانواده من و جزئی از دریبای بیکران معنویت و صلح و دوستی حافظ و سعدی و مولانا و..شده بود.او دلش با ایران پیوند خورده بود.









لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - parviz mohammadi

   بانوئی که در انقلاب در قروه درجزین رهبرمان بود(با احترام به روح رهای او)   










زمستان سال 1357 است و قروه مملو از جماعت قروه ای است که از شهرهای مختلف به قروه باز گشته اند.  چرا که مدتی است که تمامی مدارس و حتی ادارات در تمامی شهرهای ایران تعطیل شده است.  قروه حال وهوای خاصی دارد.همه جا در همه خانه ها بحث و گفتگو و حتی دعوا وناسزاگوئی در بین اعضای خانواده ها ،در جر یان است. عده ای مخالف شاه هستد و عده ای دیگر موافق شاه. بیشتر مردم قروه محتاطند .آنها می خواهند کار کنند و زندگی کنند.آنها شاه را نجات دهنده ایران می دانند.می گویند این شاه بود که زمین ها را به کشاورزان داد. آنها می گویند ما برده و اسیر اربابان بودیم.ما نمی توانستیم نفس بکشیم.شاه ما را آزاد کرد.آنها حق داشتند.اما ما جوان بودیم . ما به دنیال فرداهای بهتر و به دنبال ایده الهای بزرگتری بودیم.ما از آزادی و از حکومت الهی سخن می راندیم.گروهی از زنان اصلا باورشان نمی شود که کسی بتواند به شاه مملکت ناسزا بگوید.آنا شاه را می پرستیدند. و ایران بدون شاه به هیچوجه در ذهنشان نمی گنجید.    بیشتر مردم قروه ما را مفت خور های بدون تعهد و نمک به حرام می دانستند که از امکاناتی که شاه در اختیار مان گذاشته است،سوئ استفاده می نمائیم.

آنها  می گفتند شاه به شما همه چیز داده و نمک شاه خورده اید و اکنون نمک دان را می شکنید.پدر من مرحوم .با ما خیلی بحث می کرد.او واقعیت ها را بسیار خوب درک می کرد و می دید.آدمی بود هوشمند واهل کتاب و مطالعه.او با ما در بسیاری از موارد موافق بود.اما می گفت که باید همه چیز به آرامی و با درایت و تفکر به پیش برود.او می گفت که باید در کشور نظم و تعهد و علم و عمل و کار و کوشش باشد.او دوران های گذشته را خوب بخاطر می آورد. زمانی او خود طرفدار مصدق بوده است.اما بعد از اینکه شاه در ایران مدرسه های بسیار و دانشگاه و غیره را ایجاد نمود ،او طرفدار شاه شده بود.پدرم مسلمان بود.او می گفت همه ما مسلمانیم.و همه ما خیر مردم را میخواهیم.اما به کاری که آینده اش را نمی توانید پیش بینی کنید ،دست نزنید.گاه با پدرم اینقدر بحث می کردیم که دعوایمان می شد. و من درخانه شعار می دادم. و مادرم هم طرفدار پدرم بود.او می گفت مملکت بدون شاه نمی شود. می گفت که شما گول بیگانه گان را خورده اید.آن  ها می گفتند که آخوند که نمی تواند حکومت کند،،!!بعضی ها ما را کافر می انگاشتند.می گفتند که شاه از طرف خدا آمده است. و ایران همیشه شاه داشته است.

شاه دوستان به مناسبتهای مختلف در قروه ساز و دهل می زدند و جاوید شاه می گفتند.اما در خانه خاله ام بزرگوارم.شرایط فرق می کرد.خاله من زنی بود اهل اندیشه های خوب.او اهل شعر وکتاب بود.ما از کودکی بیشتر اوقاتمان را در خانه خاله مان می گذارندیم.از نان لواش تازه ای که می پخت می خوردیم.و از آش لذیذش هم.چون خانه خاله ام که به او  دایزه می گفتیم،درست روبروی مغازه پدرم بود .و وقت و بی وقت به آنجا می رفتیم.بخصوص که خاله ام پسران زیادی داشت. و همه آنها اهل تفکر بودندو به دنبال دنیای تازه ای می گشتند.و خاله ام هم بسیار خوش برخورد و خوش صحبت بود.در خانه خاله جمع می شدیم.از انقلاب و آینده ایران صحبت می کردیم.وخاله سکینه در حقیقت رهبر ما شده بود.شش پسر خاله من و  چند نفر دیگر از دوستان که سنشان در حدود 15 و 16 و..بود.هر روز در خانه دایزه جمع می شدیم.و اخبار های مختلف را بررسی می کردیم. ردایو بی بی سی ،نقش بسیار مهمی در اطلاع رسانی داشت،،،!!!!

و حتی  در برخی از روستاها در مساجد هم رادیو بی بی سی گوش می کردند.هنوز در قروه هیچ تطاهرتی بر علیه شاه برگزار نشده بود.   تصمیم گرفتیم که در قروه تظاهرایت به راه بیاندازیم.  صیح یک روز جمعه  دراوایل دی ماه .پسر خاله هایم آقایان بیژن احدی که حدود هفده سال سن داشت و آقای بهمن احدی که 16 سال سن داشت و سیروس و بهروز احدی که 12 سال سن داشتند همراه با عموی بزرگوارم آقای محمد اسفندیاری که انسان نیکو صفت و پا ک نیت و اندیشه ورزی بود و 19 سال سن داشت. و نیز همرا با آقای منوچهر فرزند قاسمعلی که در آن زمان 12 سال سن داشت و نیز آقای علی خنجری  16 ساله بودند. از خانه خاله حرکت کردیم.   روز قبل چند متر پارچه سفید تهیه نمودیم  . بر روی پارچه من شعار های مختلفی نوشتم.  ...
ما دین علی خواهیم

پهلوی نمی خواهیم

بر روی پارچه ای  دیگری  من  یک بیت شعر نوشتم ...

شب تاریک ملت روز گردد

خمینی عاقبت پیروز گردد

و زنده باد آزادی .وو..صبح در سر بازار جمع شدیم.گروهی از جوانان هم بودند.از جمله آقایان اکبر اکله ای و آقایان تمیجی و آقایان شاکری ..هم می ترسیدیم. هم خجالت می کشیدیم و هم  از هیجان می لرزیدیم. از آقای امینی  که هم نقشه کش فرش بودند و هم ابزار فروش ورنگ فروش،یک عدد رنگ فشاری گرفتم.

و کم کم زیاد شدیم. ومن  اولین شعار را دادم..

.سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن.


و همه با هم تکرار کردیم.سکوت قروه شکست.زنان از بالای بامها به ما فحش می دادند. وعده ای با وحشت از خانه آمدند بیرون!! نمی دانستند چه عکس العملی نشان دهند.می ترسیدند.!بهت زده شده بودند.! گروهی به ما نا سزا می گفتند. به خصوص به من که جرات کرده بودم اولین شعار  را با صدای بلند بر علیه شاه .شاهی که برای خیلی ها مقدس و بسیار عزیز بود ،..بدهم.

و عده ای هم ما را تهدید می کردند.رفتیم به خانه مرحوم حاج میرزا یوسف .ایشان امام جمعه قروه درجزین بودند.ایشان در حقیقت برادر شوهر  خاله بنده بودند.مرحوم حاج یوسف فرد عالمی بودند.و  با امام خمینی همدوره بودند. اما ایشان مردی آرام و محتاطی بودند.که البته شاید  یک مرد وارسته  چون او، باید آنگونه  با متانت و با  احتیاط  عمل می نمود .ایشان هم با ما همراه شدند و هر لحظه به جمع ما  جمعیت افزوده می شد.شعار گویان تا حدود دو کیلومتری راه قروه تا  درجزین رفتیم. می خواستیم تا امام زاده درجزین برویم. اما بنا به دلایلی بزرگان از آن منصرف گشتند.در آنجا آقای غلام  مسگر و آسیابان که مردی همیشه عدالت خواه و شاعری بودند.  ، شعری که برای امام خمینی نوشته بودند با آهنگ و ملودی خاص خودشان خواندند.که تنها آخر بیت آن شعرشان را به خاطر دارم..

احسن خمینی
رهبر خمینی

غلام انسان مومن و عدالت جوی بوده و هست. در زمان شاه یادم هست .که گاه شعری بر علیه کسی می نوشت و در بازار قروه به تنهائی راه می رفت و شعرش را با صدای بلند می خواند.گاهی هم سوار بر دورشکه یکی از دورشکه چی ها می شد . و شعرش را می خواند.غلام با این که در آن زمانحدود 55 سال از عمرش می گذشت.دومین کسی بود که آسیاب برقی به قروه آورد. و خودش در کوچه ها با الاغش را می رفت و داد می زد گندمتان را به من بدهید تا آرد کنم.!

من گندمتان را خوب آرد می کنم. و نمی دزدم.غلام یک اسطوره بود.که من به دور از چشم پدر ومادرم به زیارتش می رفتم و به اشعارش در خانهاو گوش فرا می دادم.

غلام آسیابان سالها روزگارش را در جبهه ها گذارند.خداوند ایشان را سلامتی دهد.

من آن روز بر دیوار ها می نوشتم .. زنده باد  آزادی .برقرار باد جمهوری اسلامی.

تصور درستی از آینده نداشتم.مرگ کسی را نمی خواستم.و فردای بسیار قشنگ و الهی را برای ایران و برای روستایم قروه درجزین به تصویر می کشیدم. تمامی دیوار ها با سرعت می نوشتم.اولین بار بود که مردم قروه با تعجب و ناباوری  وبا ترس می دیدند که کسی دارد بر دیوار ها می نویسد .و تا آن موقع  نمی دانستند که با رنگ  فشاری می شود اینگونه با سرعت نوشت.!

برخی از مردم به پدرم شکایت کردند که چرا جلو پسرت را نمی گیری.در حیقیت به چشم آنها من کار بسیار نابخشودنی می کردم. وبرای همین برخی ها هم مرا تهدید می کردند. اما چون پدرم آدم سر شناسی بود هر گز نتوانستند به من حرفی بزنند . وقتی از کوچه ها می گذشتم.گاهی از لابلای دروازه ای انگشتی مرا نشان میداد.

او شاه را فحش می دهد.!!

آنها مرا نفرین شده و نمک به حرام می پنداشتند.

آری .بر دیوار ها نوشتم پیروزی از آن ماست.چون ما راه خدا را می رویم!!

و تصویر امام خمینی را بر دیوارها   کشیدم.

در حرکتهای انقلابی که در قروه قبل از بنده و بعد از بنده رخ داده بود.شهید سید حسین حسینی همکلاسی بنده  و از معلمان نیک قروه نقش داشتند. و پدر و برادر ایشان سید علی.و نیز قبل از ما علی پسر حاج نظام قروه کی سالها بود از قروه به قم مهاجرت نموده بودند ،نقش داشته اند.ایشان اولین بار حدود سه ماه قبل از انقلاب  شعار کوچکی بردیوار یکی از مغازه ها نوشته بودند. و در آن زمان ایشان 16 سال بشتر نداشتند.و برخی از موافقین شاه او را کتک زده بودند. وحتی مرحوم شهید سید حسین را هم کتک زده بودند.به هرحال ،انشالله روزی بشود که جوانان با تحقیق و وسعت دید دگرگونیهائی که در مناطق مختلف بوجود آمد را،بررسی و ثبت نمایند.

آری روز انقلاب سال 1357 ما صبح زود به خانه خاله رفتیم.آن حالات ما و احساس درونیمان  و اندیشه ها و تخیلاتی در وجودمان موج می زد را به دشواری می توانم  توصیف کنم.

انگار فرشته ها در کوچه های قروه مروارید محبت و عشق و امید پاشیده بودند.انگار عطر الهی در همه جای قروه پیچیده بود.خاله ما لبخند مقدسی بر لب داشت.او بود که به ما شجاعت و جسارت و امید  می داد. وماهم به عنوان یک بخش کوچکی از جوانان و مردان و زنان قروه درجزین بودیم که نقشی  را ایفا نمودیم.خدا کند که گناه کار نباشیم. ما نیکی ملت را و نیکی و خیر سرزمینمان را می خواستیم.می خواستیم قروه درجزین و تمامی روستاها و شهرهای ایران وتمامی مردمش از هر دین و مسلک ب هم دوست و برادر باشند. می خواستیم بخشش و مروت و جوانمردی و خدا پرستی و عشق به راه  خوبیها در دلها و در  همه شهر و روستا به بار بنشیند.

و بعد ها من راهم را عوض کردم.نتوانستم در هیچ یک از گروه ها ایده ال خود را بیابم.مدتی سعی کردم که همه گروه ها را به هم وصل کنم. مدتی دیگر فرمول جدید کشف کردم!!

بر اساس فرمول تعادل شیمیائی .من می گفتم جامعه باید نه سرمایه داری و نه سوسیالسیتی باشد.من یک خدا پرستی بودم که نگاهم به دین به گونه ای دیگر بود.

و در نهایت هم نفهمیدم که کدام راه راه درست است.پس سازم را بر دست گرفتم و مطرب شدم. و قلم بر دست گرفتم و شاعر شدم. مرزها را شکستم. و تنها خدا را دیدم. و جهان وطنم شد.و عشق کفنم.












لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - parviz mohammadi

   نان تازه   



دیشب باران باریده است

و هنوز از بامهای سرخ و سفالین خانه ها قطره قطره آب می چکد

تمام دیشب را درمیان تاریخ وهنر

در میان قصه های رویائی سیر می نمودم.

آه ای خدای عاشقان!!

من چقدر امروز عاشقم!

چه حس شگفتی تمامی خیالم را در بر گرفته است!

دیری است که بیدارم.

سکوت خانه گاه با نغمه های چک چک قطره های باران از ناو دان می شکند

و گاه نغمه مرغ سحربا صدای ناودان و پارس سگ ها

و بانگ خروسی که می خواند در دورها ،..

آهنگ زندگی تازه ای را در فضای خیالم خلق می نمایند

من زنده هستم!

من عاشقم !

از پنجره بیرون را تماشا می کنم

خانه ها با بامهای سرخ و سفالین

خانه ها در در بالای تپه ها

خانه ها در میان انبوه درختان عریان

خانه ها با پنجره های خاموش

خانه ها چه راز ها در دل خویش نهان دارند!

و آنگاه به آسمان خیره می شوم

آه ای آسمان !

ای آسمان که هنوز تک ستاره ای در تو سو سو می زند،


ای آسمان فراخ!

ای بی انتها ی شوق رهائی ها

روحم را به سوی خویش فرا خوان


تا در تو با تمامی وجودم عشقم را به آواز بخوانم

...... وآنگاه بر می خیزم و می خوانم

برای فرزندانم می خوانم..

و دخترم نق می زند !!

بابا بزار بخوابیم!

می خندم و از خانه بیرون می زنم

بوی باران و بوی هیزم سوخته و وبی زمین خیس

مرا به دوران دور می برد.کسی در کوچه نیست. درختان باغهای روبریمان

خیسند .

نگاهشان می کنم و لمسشان می کنم

درختان دارند بیدار می شوند!!

درختان دارند جوانه می زنند!

در زلال سیاه و سفید صبح

چند زاغ در باغ سر و صدا به راه انداخته اند

در دلمان می گویم ای زاغ مهربان چه خبر داری برای من؟!

از میان علفهای خیس می گذرم

رودخانه بزرگی در جلو خانه ما جاریست

وصدای جاری شدن آن روحم را نوازش می دهد


و زلال آب مرا به رویاهای دیشبم می برد


با خودم می گویم

براستی که مهربانی خداوند را در همه جا حس می کنم!!

براستی که زندگی را دوست می دارم

روبروی مغازه کوچک آن طرف رودخانه

ماشینی ایستاده است.

مردی دارد مغازه اش را باز می کند

سلام می دهم

و مرد همسایه با خنده جوابم را می دهد

می پرسم نان آمده است؟!

می گوید همین الان آمد.

و چند عدد نان گردد می گیرم و به خدا می آیم

همسرم بیدار شده است

به او سلام می دهم

و می گویم ای دختر پادشاه روستای نییر

برایتان از میان قصه های دور نانی تازه آورده ام

و او می خندد و می پرسد از کجا آورده ای؟

می گویم این نان را مادر مهربانم

بانوی خوبیها از روستای قروه در جزین برای عروس شاه بانویش فرستاده است

و او نان را می گیرد و بو می کند،

و می گوید به به !

دستت مادر تان درد نکند،چه نانی پخته است.

چه هدیه با معنی برای عروسش فرستاده است.


لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - parviz mohammadi

   غم عشقت بیابون پروروم کرد   









غم عشقت بیابون پرورُم کرد

هوای عشق با بال و پرُم کرد

هوایِ عشق تو افروخت جان را

گُداز عشق تو دُر گوهرُم کرد > با بر گرفته از بابا طاهر ، شعر از شهید شعبان میرزائی 1353 همدان

سال 1353 بود و من چهارده سالم بود.من و برادرم و عمویم که دوسال از من بزرگتر بودند .،با لحاف و تشک و چند من نان لواش که مادر پخته بود با چند دبه ماست و روغن و ترشی .سوار بر پشت وانت راهی همدان شدیم.با آرزو ها و رویاهای تاریک و روشن.در یک خانه قدیمی در محله قدیمی همدان در کوچه بابانظر ساکن شدیم.این خانه متعلق به دوست وهمکار پدرم ،پنام آقای بیات بود.ایشان مردی بسیار مومن و درستکار بودند و خود ایشان همراه با خانواده مومن و مذهبیشان در خانه مدرن که بوسیله یک دروازه کوچکی به خانه ای که ما در ان ماوا گرفته بودیم راه داشت.آن خانه ،خانه عجیبی بود.برای وارد شدن به آنجا می بایستی چند پله از یک ورودی بدون دروازه ای پایین می رفتیم و وارد یک دالان تاریک و طولانی می گشتیم.در انتهای دالان در حدود 30متر آنسوتر

نوری از لابلای درز دروازه کوچک چوبی ،آدمی را به میهمانی کاخ پری قصه ها دعوت می کرد.از تاریکی ها و بهت ها و دالان تنگ و تاریک یک باره وارد یک قصر می شدی.حوضی در وسط حیاط و چاه ابی در گوشه ای که چرخ اب بر بالای ان است.بوته های گلی در اطراف حوض و آنگاه پنجره های بزرگ با شیشه های رنگارنگ. و ستون آجری شاه نشین جلو یکی از اتاقها.و سقف های چوبی که استادانه با آیینه ترکیب شده اند.و رفه های چوبی در دیوار    ..یکی از اتاقها بسیار بزرگ بود. ,و  در انتهای آن اتاق بارگاه مانندی بود که با دو ستون گچی ،جلوه ای با شکوه به آن اتاق بخشیده بود.

به غیر از ما یک خانواده دیگر هم در آن خانه زندگی می کردند.آنها در آن سوی حیاط در اتاقهای تو در تو  زندگی   می کردند .خانواده آرامی بودند.بزرگ خانواده سیدی بود که دیگر پیر و از پا افتاده بود.و پیر زن مسئولیت خانواده را برعهده داشت.پسر بزرگشان راننده اتوبوس بود .و پسر دیگرشان سرباز بود.  پسر بزرگ که سید عباس نام داشت زنش را طلاق داده بود و یک پسر هفت ساله داشت که مادر بزرگش او را بزرگش می کرد.    با آنها ما رابظه ی چندانی نداشتیم.اصولا پدرم و برادرم اجازه نمیدادند با دیگران زیاد رابطه داشته باشیم.

با آنکه از قروه تا همدان تنها 80 کیلومتر راه بود.ولی برای ما این راه گوئی هزاران فرسخ می نمود.   حس غربت و تنهائی و ترس از عدم موفقیت در درس و ترس از عدم درک مردم همدان و دانش اموزان و معلمان   .  همه اینها ما را کمی گیج کرده بود ند.  در ان موقع هر روز یک و یا دوماشین از قروه به همدان می امد.  و مسافران قروه مجبور بودند که شب را در مسافر خانه بمانند.  و همدان برای ما غربتی دور محسوب می شد.

نوجوان بودیم.  شوریده وعاشق ورویاهای بزرگی در سر داشتیم.  از دانش آموزان قروه درجزین چندین نفر دیگر هم در همدان درس می خواندند.گاهی دوستان قروه ای را در میدان همدان می دیدیم.وبا هم گشتی در خیابان مظفری که خیابان معرفی بود و  در آنجا دختر ها را دید می زدیم.روزگاری بود . وه که گاه چه شور انگیز بود   !!دوران عاشقی و دلدادگی ها .  وه که چه غوغا و ولوله ای در درونمان بود آن زمانها.  گاه خویش را عالمی می دیدیم.گاه جاهلی و بی سر و پائی که ره گم کرده است .   و تنها به دنبال هوس است و به دنبال دختران زیبا.گاه تمامی خیالمان پر از دختر می شد. مدرسه ما در پائین خیابان اکباتان بود.  خیابان  اکباتان در آن زمان یکی از شلوغ ترین  خیابانهای همدان بود.  اغلب گاراژ ها  و کاروانسراها در این خیابان واقع شده بودند. و از روستا ها و شهرهای  دور و نزدیک به این شهر می امدند .برای خرید مایحتاجشان و یا فروش کالاهایشان . و خیابان اکباتان محل استقرار بیشتر مسافرین و پیشه وران روستای و شهری بود.اسب ها و دورشگه ها ها که بار می بردند و الاغ ها و قاطر ها  در کنار خیابان و یا از وسط خیابان در آمد و شد وبو دند     . آری مدرسه ما  در پائین این خیابان واقع شده بود. که تپه باستانی هکمتانه در انتهای این خیابان قرار داشت. که نوز هم به صورت پراکنده خانه های قدیمی در روی تپه دیده می شد.  و فحشاخانه همدان بر بالای این تپه   قرار داشت.   که به  به آن سر قلعه می گفتند. جائی که نگاه کردن به ان محل هم شرم آفرین و  نجس تلقی می شد. مدرسه ما در پشت فحشاخانه واقع شده بود.  یعنی در پشت محله سر قلعه ...سر قلعه چندین محله قدیمی بود با با خانه های کوچک و قدیمی و تنگ . و درهر یک از این خانه های قدیمی و کثیف چندین زن به خود فروشی می پرداختند..  زنان پیر و خوان و حتی کور و شل و یا زیبا و باور نکردنی.زنانی معصوم و مهربان .زنانی گاه شرور و ناسزا گو.باید اینگونه می بودند .آنان را نا ملایمات زمانه و هوس مردان نابکار به آنجا کشانده بود. آنان هنوز هم معصوم بودند. ما بودیم آن گناهکاران هوس باز.  من و چند تا از دوستان می خواستیم جامعه را پاک و الهی نمائیم. می خواستیم با شعر و سخن در فحشاخانه گستانی بسازیم.و خانه های عشق الهی که در ان خانه به تو معرفت و مروت هدیه می دادند. اما خود گاه اسیر هوس می شدیم.  اولین بار که قدم به انجا نهادم از ترس و شرم و احساس گناه و تاسف خوردن و میل و تحریک میل جنسی نوجوانیم  مرا منقلب و دگرگون ساخت. خدایا !! این سرزمین من است؟ خدایا این منم که در این جا با نگاهم هوس می رانم؟! من چهارده سال بیش تر نداشتم.با خودم گفتم ،.. یک روز در این باتلاق انسانهای معصوم بوته های معرفت شکوفه خواهند داد. و در خیالم کتابی را نوشتم . در خیالم سازی به دست خواندم . آلهی سینه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز.. در همان محل در یکی از آن خانه های قدیمی و در به داغون ، در یک انباری که دروا زه اش به کوچه باز بود   ،اسبی  تنها و مظلوم مدام بر دور خود می چرخید و با خود سنگ بزرگی را می چر خاند.همه جای آن انبار سفید بود و نیز اسب بیچاره هم به تمامی سفید می نمود. وگرد سفید بر روی آن نشسته بود.آنجا واجبی و یا دارو ی نظافت در ست می کردند..اولین بار با دوستان قروه ای به آنجا رفتیم.تنمان ودلمان وتمام وجودمان لرزید.هم می ترسیدیم.هم شرم می کردیم و عرق شرم از تمام وجودمان سر ازیر می گشت.هم لذت می بردیم . وهوس عشق بازی با آنها تمام زاوایای وجودمان را در آتش می سوزاند.وهم متاسف می گشتیم.زنان عریان و گاه پیرزنا نی که بر دروازه برخی از خانه های کثیف وتنگ ایستاده بودند و سیگار بر دست ،داد می زدند !!..دو تومن.بیا !!!!!دو تومن !!!! آری آنان زنانی بودند که دیکر کسی به سرغشان نمیرفت و خود را حراج کرده بودند.در هر گوشه ای از کوچه های سر قلعه ،عده ای از مردان گاه ژولیده و ترسناک و گاه با سبیل و کلاه لبه دار ،جمع شده بودند . و خال بازی می کردند. بدین صورت که،..  عده ای در زمین نشسته و  با سه ورق بازی می کردند. یکی از آن ورق ها رنگ و یا نشانی متفاوت از دو ورق دیگر داشت. و هر کس می توانست از بین سه ورق آن ورق نشان دار را بیابد،. آن فرد برنده محسوب می گشت. که البته هیچوقت برنده ای در کار نبود.آقا بیا شانستو امتحان کن.!!!!پنج تون بزاری ده تومن می بری!! ده تومن بزاری بیسشت تومن می بری.و چند نفر با شور و با عجله پول در می اوردند و می گفتند ،..آقا !! آقا !! این ورق مال منه .! من اول گفتم.!پول را وسط می گذاشتند.و یکی از ورق ها را بر می داشتند. و به ضاهر برنده می شدند و می رفتند. در حقیقت آنها همه جزو یک باند بودند.  و آنها  با هم هم دست بودند و برا ی فریب و بازار گرمی اطرافیان ساده و ره گذاران روستائی را تهییج می نمودند که وارد میدان بشوند.  و پول روستائیان را به تمامی می بردند. بسیاری از روستائیان که برای خرید مایحتاج خویش به همدان آمده بودند ،در آنجا تمام موجودیشان را می باختند و آس و پاس به خانه بر می گشتند.    آری من داشتم به بیراهه می رفتم.چه باید می کردم؟    شور و عشق در وجود من در فوران بود.و اند یشه های عالمانه و هوسهای دوران جوانی و اندیشه های فلسفی و هزاران نوع رویاهای تلخ وشیرین مرا در خویش غرق می نمودند.       و من گم می شدم. ......ومن راهی مزار بابا طاهر می گشتم.کتابی بر دست و قلمی بر دست.آه ..آه در آنجا من چه آرام می گشتم.و من با صدای بلند دوبیتی های بابا طاهر را می خواندم.
ز دست دیده و دل هر دو فریاد .....
هر آنچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

...غم عشقت بیابون پرورم کرد
هوای عشق بی بال و پرم گرد
همی گفتی صبوری کن صبوری

صبوری عاقبت چه خاکی بر سرم کرد

و من ساعتها در کنار بابا طاهر می ماندم.و می اندیشیدم که که شاید وقتی بزرگ گشتم و مردی برای خود شدم. خواهم توانست با شعر و سازم خود را و پیرامون خود را به سوی دوستی ها فرا خوانم.

با خودم می اندیشیدم چه رازی بابا طاهر در میان دوبیتی هایش نهاد ه است ؟!   که وجود مرا از تیره گیها می شوید.  مرا گاه می گریاند و مر ا گاه می خنداند و گاه می شوراند و می سوزاند  !؟ و انگاه با شرابی از سر چشمه های عشق های آتشین تمام وجودم را خنک و آرام می سازد.    این چه حکمتی است  !!در بابا طاهر ؟!که گاه تمام خیالم را طوفانی می سازد و گاه چون نسیم دل انگیزی روحم را نوازش می دهد. و بال و پرم می بخشد و مرا به سوی بی نهایتهای عشق و محبت پروازم می دهد.؟!

وقتی بر می گشتم خانه برادر پاک سرشتم که براستی که برای من همچو پدر بود و همچو یک  دوست بود و نیز  هم برادر !نگران از روزگار من !مرا نصیحت می کرد. ومن آرام و من گاه پر خاشگر و من گاه عاصی و ویرانگر.

شبها گاه ساعتها بر بام خانه نشسته و ستاره گان را تماشا می کردم.خدا خدا می کردم و از همه ئ غیل و غال ها رها می شدم.آنجا دیگر گناهی نبود.آنجا دیگر غیل غالی نبود.

و قلم بر دست می گرفتم ومی نوشتم.و هر صبح از چاه یک سطل آب می کشیده و موهایم را می شستم و با چراع نفتی موهایم را خشک می کردم.و چند مشت بر دیوار می زدم!!!و چند  بار شنا می رفتم و ورزش می کردم.به رسم فیلمهای آن زمان و به رسم فردین دکمه هایم باز می کردم و سینه ام را سپر کرده و دستان را به رسم پهلوانان حرکت می دادم.    وراهی مدرسه می گشتم.مدرسه علویان مدرسه پر آشوبی بود. در آن مدرسه اغلب  دعواهای گروهی به راه می افتاد.و  در جلو مدرسه چوب فروشیها ئی  بودند که به هنگام دعوای گروهی از تیر های  چوبی طرفین دعوا همچون سلاحی برای  مبارزه استفاده می کردند.اما در همان مدرسه دانش آموزان نابغه ای هم بودند.مثل مرحوم شهید شعبان میرزائی.او از 12 سالگی تنها در همدان زندگی می کرد.جوانی لاغر و با موهای زرد  که کمی هم از وسط موهایش کچل بود.شعبان ا صورتی کشیده داشت و کمی می لنگید.آدم بسیار ساده ای بود.اما در تمامی دروسش نابغه بود.او اهل دستگرد همدان بود و پدرش کشاورز بود.روزگارش با نان ویسب زمینی می گذشت.معلم ها در برابر او گاه نمی دانستد چه باید بکنند.چرا که او بسیار جلوتر از معلمان بود.با شعبان دوست شدیم.گاه شعری باهم می نوشتیم و قصه ای و داستانی.ما می خواستیم نویسنده بشویم.

جلو مدرسه پیر مردی نان و سیب زمینی پخته می فروخت.که همدانی ها به ان نان و سیب می گفتند.با هم دو ریال می دادیم و نان و سیبی می خوردیم.شعبان میرزائی دوبیتی هایش حرف نداشت .گاه با دوبیتی هایش مرا به گریه وا می داشت.گاهی با هم به فحشاخانه می رفتیم. به آنجا می رفتیم تا مگر بتوانیم کسی را نجات دهیم . اما در عین حال برای دین زنان هم می رفتیم.با دست و دلی لرزان و با هزاران شرم .  ما همش چهارده سالمون بود.کم کم جمع ما بیشتر شد.عباس نیک عدل هم به جمع ما پیوست. ما نوجوانانی گشتیم که می خواستیم با فروشندگان مواد مخدر و با دلال زنان بی گناه و با زور گیران و با خال بازان  مبارزه کنیم. اما همیشه از آنها کتک می خوردیم.  عباس هم آدم خاصی بود.او هم خیلی خوب می نوشت.نوشته های  عباس گویا برای اون زمونا نبود.بچه می گفتند مادرش فاحشه بوده است. می گفتند عباس بچه سر قلعه است.اما هیچوقت کسی جلو رویش این را به او نگفت.چون عباس هم زرنگ بود و هم بسیار تمیز با داب..هوس نوجوانی و حسرت زن و دختر و عشق ونیاز جنسی و نیاز روانی و اندیشه ساختن جامعه پاک ما را به فحشا خانه می کشید.  وهمانگونه که گفتم ،..با خال بازها و آنها ئی که در آن زمان در فحشاخانه مواد مخدر  و..می فروختند سر شاخ می شدیم.تقریبا اغلب اوقات کتک می خوردیم.آخرما همش چهارده سالمون بود. یک روز با خال بازها و قاچاقچق ها حسابی در گیر شدیم . ما را بردند کلانتری .  آنجا به ما ناشرا گفتند. گفتند که شما حق ندارید که با اینها در گیر بشوید. وچند کشیده هم از پاسبانها نوش جان کردیم. تصمیم گرفتیم که راهمان را عوض کنیم.  ...یک روز عباس به من گفت راستی امازاده خضر رفتی؟گفتم نه/کجاست؟گفت زیاد دور نیست .یه روز بیانید با هم برویم.من هر وقت امتحان داشته باشم می روم آنجا.

امام زاده خضر......من و شعبان و عباس .و دوست دیگرمان قدرت امامی.قدرت یا صیف الله امامی اهل قروه درجزین بود.پسر بی سر و صدائی بود.پدرش مرحوم حاج نصرت یکی از شکسته بندهای معروف همدان بود.صیف الله.مثل ما بی قرار نبود. دنبال یک زندگی ارام و مرفهی بود.آن روز در امامزاده خضر خیلی حالت عجیبی یافته بودیم.آنجا تصمیم گرفتیم بیشتر درس بخوانیم.تصمیمی گرفتیم بیشتر با خدا باشیم.عباس مارا  به یک خانه که نزدیک امامزاده بود برد .گفت بیائید اینجا از این خانه آب بگیریم بخوریم.چون آب اینجا گناههای ما را می شوید.!!

هنگام برگشتن من هم پر از حس خوبی بودم و هم می تر سیدم که باز به برادرم چه باید بگویم.و اینکه اگر بروم خانه و پدرم آمده باشد،!! برای دیر کردنم چه جوابی باید بدهم.    چون پدرم شدیدا مراقب ما بود. اما  به خیر گذشت.بردارم مثل همیشه نگران من بود.یک تشر به من زد  و جر و بحثی  با هم کردیم ،و بعد آرامش و دوستی بر قرار شد.  .برادر برادر است.آن هم برادری مثل او که یکی از پاکان روزگار بود.  پاک و بی غل وغش.سرش به درس بود و مواظب خرج و مخارج ما.

روزگار نوجوانی .روزگار شیرینی بود.با همه تلخی هایش.غربت و نداریهایش.احساسهای گناه و شرمش.دل تپیدنهایش و عاشق شدنهایش.در آن خانه که قصر پریان بود. برادرم و عموی بزرگوارم که دوسال از من بزرگتر بودند،زندگی دلنشینی ساخته بودیم.گاهی با هم کشتی می گفتیم. و گاهی کشتی ما به دعوا ختم می شد. وگاه به خوشی و خرمی.پنج شنبه ها از مدرسه کا می امدیم،می رفتیم حمام عمومی و لباسهایمان را هم در آنجا می شستیم.بعد بر روی چراغ نفتی قورمه سبزی را بار می گذاشتیم و می رفتیم سینما.سعی می کردیم که فیلمهای خوبی برویم.ولی فیلم خوب آن موقعا کمتر بود.و گاهی هم به دور از چشم بردار من فیلم های دیگر را تماشا می کردم.و در سینما هر پنج شنبه ها دوستان قروه ای را هم می دیدیم.و با هم باز گشتی در میدان همدان و در خیابان بو علی می زدیم.

و گاه وقتی به خانه بر می گشتیم.می دیدیم که دود چراغ همه جا را گرفته است و قورمه سبزی هم به بار است.هر سه با صدای بلند درس می خواندیم.عمویم عادت داشت که هنگام درس خواندن با سرعت در اتاق حرکت کند و درسش را تکرار با صدای بلند  نماید.برادرم هم با صدای بلند در یک جا درسش را می خواند.من هم گاه نشسته درس می خواندم و گاه بلند و گاه  با آواز و رقص و دبه بر دست می گفتم و درسهای انگلیسی و یا فارسی را و..با  آهنگ و رقص می خواندم؟!!.و از اینجا دوباره درگیری ها و دعواها آغاز می شد. و..عمویم با حروف لاتین نصحیت نامه ای به صورت رمز برای خودش نوشته بود و به دیوار زده بود .ومن هم همش به دنیبال کشف رمز او بودم.من هم عکس خودم را کشیده بودم و بر دیوار زده بودم و و در زیر آن نوشته بودم..   ای عشق در دل من چرا لانه کردی؟!

بردارم هم چند بار خواسته بود انرا پاره کند.می گفت اگر پدرمان ببیند پدرت را در می آورد!!!
روز گار پر از احساسات شگفت و تلخ وشیرین.روزگاری پر از امید ویاس .روزگاری که دل به وجود پدر و مادرمان بسته بودیم.و جود آنها برای ما دلگرمی و امنیت به ارمغان می اورد.پدر م شرافت و تلاش و درستی و ایمان را به ما آموخته بود و می اموخت و مادر اندیشه و خیالش در آسمانها بود.مادر به ما گذشت ومهربانی و پرواز به سوی حق تعالی را آموخته بود.و پدر بزرگم بابا حسن اندیشه ورزی و فلسفه و مروت.او از کودکی اندیشه ما را به فرا سوهای باور های عامیانه وموجود فرا خوانده بود.او ما را با مولانا و خیام و سعدی و با شعر و شور و منطق و استدلال آشنا ساخته بود. پدر بزرگم دست یازیدن به آنسوی آسمانها را به من آموخته بود.

آری  زندگی ما در همدان بدین سان می گذشت...

ومن و شعبان و عباس هر ورز نوشته های جدیدمان را برای همدیگر می خواندیم.همانطور که گفتم عباس در نوشتن غوغا می کرد. وحتی معلم مان هم باورش نمی شد که عباس بتواند اینگونه بنویسد.

سال 1355 من راهی تهران شدم .و با دوبیتی های بابا طاهر هر شب در بام خانه روحم را از انبوه بناهای بلند و صداهای ماشین و بوق ..رها می ساختم.سالهای طوفانی و پر شور وعشقی را پشت سر  نهادیم.  سال 1358 سال های انقلاب،.. من غرق اندیشه و فلسفه. کدامین راه را باید می رفتم؟من شعر می نوشتم.من به دنبال راهی می گشتم که کسی کشته نشود. کسی آسیب نبیند. به دنبال راه الهی می گشتم.؟و...
ومن با شعبان میرزائی  با نامه در ارتباط بودم . شعبان ا در دانشکده افسری به نیروهای  انقلاب  پیوسته بود. و به عنوان  نیروی کمیته انقلاب اسلامی خدمت می کرد. و به مناطق مرزی برای ماموریت رفته بود. . بهار سال 1359من در پادگان فرح آباد اصفهان سرباز بودم.

اولین سربازی بودم که همراه با گیتارم در جمهوری اسلامی خدمت می کردم.در پادگان اصفهان در دامنه کوه صوفه ،در کنار یک آبراه یک اتاقک کوچک را به صورت گیتارخانه در اوردم.اغلب با دوستان غروبها جمع می شدیم و من قصه غربت خود را به ساز می خواندم.یک روز که نگهبان بودم.نامه ای بدست من رسید.از برادر شعبان میرزانی بود  و ..شعبان شهید شده بود.بی اختیار از بابا طاهر خواندم و گریستم.اما هیچ وقت مرگش را باور نکردم.شعبان ،!!آن دوست نابغه من و ان شاعر شوریده یک روز بر خواهد گشت و ما با هم با عباس و شعبان با شعرهایمان در فحشاخانه ها گل خواهیم کاشت. و با شعرهایمان در دلها گل خواهیم کاشت.

سال 1363 .در همدان هستم.هر روز صبح ساعت پنج از مرغداریمان در چهار کیلومتری قروه در مسیر روستای بهکندان گاه پیاده و گاه با موتو ر راهی قروه می شوم و از انجا می روم به همدان.مربی ذوب فلزات در هنرستان دیباج همدان هستم.دستانم راز فولات و چدن و المینیوم را می شناسند. و آتش و حرارت 2200 درجه سانتیگراد را .صدای کوره و بوی ماسه ریخته گری و بول دود گازوئیل وبوی چدن مذاب و شاگران خوب همدانی. دستانم هنوز هم دوست دارند که ساز بر دست بگیرند و قلم بر دست بگیرند و دستانم دوست دارند جاری باشند. آخر من و عباس و شعبان در امام زاده خضر قول دادیم بهم دیگر که همیشه بنویسیم.من همیشه می نویسم و لی دلم برای نوشته های شعبان و عباس تنگ شده است. آخه آنها حرف دل مرا بهتر از من  می نوشتند. سالهاست که منتظرم آنها بیایند.

گاهی که در همدان می مانم .طبق معمول دوران نوجوانیم سری به مقبره بابا طاهر میزنم .تنهایم.شعبان دیگر نیست و عباس هم نیست.با خودم می خواهم .

به دریا بنگرم دریا ته وینم

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم

به هر جا بنگرم کوه و در و درشت
نشان از قامت رعنا ته وینم.

اما..من نمیدانم برای چه کسی می خوانم؟ به دنبال چه کسی می گردم؟!گم شده من کیست؟ به سوی تپه هکمتانه میروم.یاد سالهای 1353 می افتم.خدا را شکر .دیگر زنی در اینجا داد نمی زند ..بیا دو تومن!!
از زمان کودکی به دنبال راز گذشته گان بودم.و اغلب در خرابه ها و تپه های اطراف قروه درجزین به دنبال رد و نشان گذشتگان بودم.و در زمان دانش اموزیم در همدان هم در خرابه ها و در تپه هکمتانه به کاوش می پرداختم. ..در ویرانه های هکمتانه می گردم. خودم و گذشته را می کاوم.و من راهی غربت دور می گردم تر کیه و شهر تارخی و پر هیاهوی استانبول. و دریا و درس و نگرانی از ورود به دانشگاه و عشق به وطن و خانواده و عشق گم شده ام در تاریخ.روزگارم با مسایل فیزیک و شیمی و ..می گذرد. چه شیرین مسایل را حل می کنم. اما سوداهای بیکران و اندیشه های بی پگایان و عشق و عشق های بی در و پیکر و نگرانی  برای خانواده ام و دلتنگیهایم  وهمه وهمه اینها درونم را پر از شعله ها نموده اند. اما باکی نیست .من می خوانم. من عاشق درسم.من  می نویسم.و آنگاه ساعتها در کنار دریا می نشینم... و بعد یک سال راهی سرزمینی دیگر می شوم سرزمینی.بسیار دور .جائی که نامش را در ایران کسی نشنیده بود. بوسنی و هرزگوین و یا یوگسلاوی ان زمان. هشت سال در غربت می مانم. در همه جا سازم با من است. و قلم ودفتر. حافظ و مولانا و..روزگارم  اب تلاتمها و طوفانه سپری می گردد. و پس از هشت سال دوباره  به وطنم بر می گردم.و در دانشگاه تهران با ستانشناسی می خوانم....

سال 1373 باستانشناس شده ام. در تپه های هکمتانه از محضر استادم دکتر صراف کاوش عملی را می اموزم.و هر روز لایه به لایه همراه با کاوش زمین خویش را نیز می کاوم.چشم براه هستم .شاید عباس بیاید.شاید شعبان میرزائی بیاید.

و زمزمه می کنم...

مو که افسرده حالوم چون ننالو

شکسته پر بالوم چون ننالوم

همه گویند فلانی ناله کم کن
ته آیی در خیالم چون ننالوم...

عادتم این است.همیشه خونده ام و می خوانم.در سر کلاس درس.در سربازی در خانه ..هنوز هم می خوانم.من به دنبال که و چه هستم!!

چند روز بود حالت خاصی داشتم.دلم در کویر هابود.شبها در کویر با ستارگان همنشین می شدم.و مست از سنفونی سکوت کویر . و رقص ستارگان.و روحم فراغ بال گشته بود.

دوستی در کویر بود. و یک سپیده از خواب بر خاستم. با خودم گفتم ..آری یافتم !!

شاید او از تبار باباطاهر باشد...


















لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٠ - parviz mohammadi

   جویباران عشق   

دلت یه جوری می تپه

      دل تو دلت نیست امروز

احساس غریبی داری

     انگاری که یارت ازراه می رسه

            یاری که عشقش برات رهائی از قفسه

                یاری که عطر عشقش برای شوریده گیهات بسه

انگاری همه باتو دوستند

انگاری پنجره ها به تو سلام می دهند

آسمون وه که چه آبیست

جویبار امید در لابلای بوته  های زندگی

                      با ترنم جاریست

دست به قلم می بری

                دست و دلت میلرزد

             این لرزش دل بر هر آرامشی می ارزد

کودک عاشق درونت از آشکار شدن عشقش

                          شرم دارد و می ترسد

می خواهی ترانه ای بخوانی

               تا پرندگان  ، عشقت را

به دلهای تاریک طنین انداز شوند

تا مرغکان مانده در قفس تنهائی ها

                  قفس را بشکنند

                و بسوزانند به نغمه ای و ، مست از شوق پرواز شوند

                 نگاه ها همه با معنی و پر راز شوند .

تو دلت می لرزد

بی قرار بی قراری

     از خودت می پرسی..

آیا عشق من را او ،از نگاهم خوانده است؟

   آیا دراین ترانه من

                   او عشق پنهان مرا خواهد یافت

آیا در لابلای شعر من او

شکوفه های عشقش را
                                          خواهد دید

آیا جاری شدن جویباران عشقش را

                 در باغچه های بودنم  خواهد شنید

            آیا پنجره ها قصه انتظار دیرینه مرا

                        به او خواهند گفت؟

آه امروز من چه حالی و چه روزگاری دارم!!!

























لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - parviz mohammadi

   نگاهی به تاریخ ارتباطات در قروه درجزین   

با یاد و نام خداوند عاشقان

و با احترام به سرور آزادگان

از مادر بزرگ بزرگوار همسر بزرگوارم،خانم فرخ لقا جعفری ،بسیار قدردانی می نمایم.خداوند متعال به ایشان سلامتی دهد و سرفرازی.

غروب قروه است.و صدای دوشیدن دامها و صدای گاوه ها و گوسفندان  در کوچه ها پیچیده است.بوی شبدر و علف و بو ی هیزم  فضای قروه درجزین را در بر گرفته است.بر بالای بام خانه ای که بر بلندترین تپه قروه بنا شده است که به آن قالا دینگه سی می گویند،مردی دست بر گوشش نهاده و فریاد می زند >>غریب داوار سالان هووی!!! آهای کسی که کوسفند غریب را به خانه راه داده ای!!

و صدا در تمامی فضای قروه می پیچد.آری،گوسفند کسی گم شده است.و بدینسان مرد کشاورز به دنبال گوسفند خویش است و اینگونه به دنبال گم شده خویش است.هنوز در قروه بلند گو نیامده است و ما نمی دانیم که بلند گو  چیست.برای ایجاد ارتباط و برای  مطلع کردن مردم از وقایع مختلف از افراد و از صدای افراد استفاده می شود.شاید در حدود سالهای 1348 بود که اولین بار آقای حاج یوسف کلبه رحمان که مردی بسیار نیک و خیر خواه بود،بلندگو را به قروه آورد.و پس از آن آقای میرزا جعفر امینی ساعت ساز که ایشان هم مردی مومن و خیر خواه و صنعتگری خوب بودند،بلندکوی دیگری را به قروه آوردند.و آن را بر بالای خانه خویش نسب نمودند و بوسیله آن آذان می گفتند و یا در ماه رمضان مناجات می خواندند.

و آنگاه در همان سال برای مسجد بلند گو خریداری شد.اصولا مردم قروه مردمی خیر خواه و منسجمی بودند.بخصوص بازاریان مدام در اندیشه تعالی قروه در ابعاد معنوی و علمی و صنعتی بودند.قروه ایها خود امور مختلف روستارا با درایت به پیش می بردند. و در حدود سال 1350 هم موتو ربرق را اهالی قروه با همیاری  به قروه آوردند.

آمدن موتو ربرق به قروه یک تحول بزرگ را منجر شد.از یک نظر شاید آمدن برق و به دنبال آن آمدن تلویزیونباعثشناخت مردم از جهان بیرون گشت و لی از جهتی دیکر به سرعت بنیانهای سنتی فرهنگ و روابط اجتمائی را پریشان ساخت.

موتور برق در اجار ه جناب آقای حاج یوسف بود.و آقا رضا نامی از همدان که برق کار بودند برای نگه داری و به کار گیری آن به قروه آمدند.که از پس آقا رضا در قروه ماندگارشدند و در رشته لوله کشی و امور فنی دیگر هم فعالیت نمودند.آقا رضا مردی درست کار و مومن بود.خداوند سلامتیش دهد.

ما نمی دانستیم که تلویزوین پیست.می گفتند که یک قوطی است که آدمها می آیند و در آن صحبت می کنند.باور کردنی نبود.مرحوم حسینعلی علی نیا که یکی از اولین رانندگان اتوبوس در قروه بود .که بخاطر دارم ایشان یک روز به همدان می رفت.و روز دیگر بر می گشت.و مردم مجبور بودند در همدان در مسافر خانه بمانند.چون راه ها ناجور بود و اتوبوس هم قدیمی و راه قروه درجزین تا همدان تقریبا یک روز طی می شد.آقا حسین علی علی نیا مرد با استعدادی بودند و اعتقاد زیادی به عزاداری داشتند.و  سر شیری را که در روز عاشورا از جنگل برای یاری به امام حسین ع می آمد، ایشان چنان ماهرانه درست کرده بودند که می شد آن را به عنوان یک اثر هنری مطرح ساخت.

بله ایشان اولین فردی بودند که به قروه درجزین تلویزیون تلویزیون آوردند.تمام همسایه و اقوام خانه آنها و حتی در بیرون خانه جمع می شدند تا تلویزیون تماشا کنند. من یادم هست که خدا خدا می کردم که بروم خانه آنها و تلویزیون تماشا کنم.یادم هست که من حتی از دیدن برفک تلویزیون خوشحال می شدم.

سالها قبل از آمدن تلویزیون به قروه درجزین یعنی در سال 1328 یعنی در حدود 58 سال پیش مرحوم مشهد علی جعفری یکی از تاجران با سواد و اندیشمند قروه ،اولین رادیو را به قروه آوردند.و این واقعه خود یک انقلابی در قروه ایجاد نمود.بنا به گفته دختر بزرگوار ایشان ،که خداوند به ایشان سلامتی دهد،مردم در آن زمان در جلو خانه مرحوم مشهذی علی جعفری جمع می شدند تا رادیو گوش کنند.

در همان زمانها یعنی در سال حدود 1329 به قروه درجزین پست و تلگراف آورده شد.و یکی از اولین تلفتچی های قروه مرحوم حاج هادی بودند.که ساعتها زحمت می کشیدند تا با همدان ارتباط بر قرار سازند.

نامه هم یکی از وسایل ارتباط بود .اما بخاطر اینکه اغلب مردم بی سواد بودند نامه ها را افراد خاصی می نوشتند.مثلا مرحوم اکبر قنبری که از مردان نیک و عالم و شاعر و صنعتگر قروه بود ،نامه را می نوشت و نیز نامه هائی که برای برخی می امد می خواند.

البته قبل از امدن پست به قروه مردم از دیر باز توسط نامه با هم در ارتباط بوده اند.که نامه توسط مسافرین و یا کاروانها به قروه آورده می شده است.چرا که همانگونه که در نوشته های پیشن به عرض رسید ،قروه درجزین و به طور کل درگزین  در مسیر یکی از شاخه ها مهم ارتباطی بین شرق و غرب بوده است. و در قروه درجزین بسیاری از خانواده ها بوده اند که به شغل چاروه داری اشتغال داشته اند.مثلا  چاروه دار ها با داشتن چندین الاغ ،از قروه به شمال می رفتند و از انجا برنج و یا نفت می اورده اند. ویا به تهران و یا همدان می رفته اند.و بسیاری از کاروان ها که از شهرهای تبریز و یا خراسان به طرف همدن و یا بغداد و یا اصفهان می رفتند ، در منطقه ما درگزین و یا در قروه توقف می نمودند.برای همین این مسئله در ایجاد ارتباط با مناطق مختلف ایران و جهان به مردم منطقه درگزین و قروه بسیار کنک می نمود.

باید به عرض رساند که ،در گذشته انتقال اطلاعات و علم و ایجاد ارتباط از طریق شعر و قصه و ترانه زبان به زبان نقل شده و خیلی سریع به مناطق دیگر گسترش می یافت.که بسیار از وقایعی که در منطقه می افتاد توسط زنان و مردان آن واقعه به صورت  شعری کوتاه در امده  و زبان به زبان گسترش می یافت.

و یا کبوتر هائی که در اغلب خانه بودند و مردم شور و عشق خاصی بدانها نشان می داند و به وسیله آن از بند بغض ها و کینه ها رها می گشتند،این کبوتران باز ماند همان کبوتران نامه بر بودند.

آری حدود 23 سال تلفن کم کم به خانه راه یافت. و اکنون هم اخیرا اینترنت به قروه درجزین آمده است.

و یکی از پیشگامان نیکو اندیش و خیر خواه در این مسیر ،اقای امیر کاظمی مستقیم می باشند. که در قروه مرکز خدمات اینتر نتی را ایجاد نموده اند.بنا تز نت.خداوند ایشان را و تمامی جوانان دختر و پسر قروه درجزین یاری دهد تا ازاین  وسیله ارتباطی در جهت ایجاد ارتباطات صحیح و تعالی فرهنگ و علم ومعرفت استفاده نمایند.

باشد که دختران و پسران  اهل قروه درجزین با کمک از امکانات نوینی که در اختیار دارند، در مسیر ثبت خاطرات و اندوخته و تجارب بزرگان حرکت نمایند. و انشاالله قروه درجزین با دستان و اندیشه و ایمان جوانان دختر و پسر از الودگیها منزه گردد.و نام خدا و عطر الهی در کوچه های قروه درجزین بپیچد.

و شاید یکی از آنها در کوچه های خیال ،به نغمه ای خوش بخواند >>آهی مردم قروه درجزین فصل برخاستن و فصل ساختن و فصل ایمان فرا رسیده است.

و فصل باور  های نیک.

زمانی در قروه درجزین ،پیامبر قربانعلی ها راز معرفت الهی را به شعر و ترانه وقصه  بیان  می نمودند.و عاشقهای ساز بدست که از بندهای خود خواهی و خود پرستی رسته و به حق پرستی و خدا پرستی رسیده بودند.عشق پنهان  عاشقان را به ساز و سخن بیان می نمودند.

و غروب ها از خانه صدای ترانه ترکی می امد به گوش.و یا از صحرا نغمه دلنشین برزگری که هنگام ابیاری داشت از دلش می خواند.

در سال 1319 مرحوم نایب حیدر  کیانی که یکی از بزرگان قروه در جزین بود،اولین گرام فون  را به قروه آورد.یعنی در حدود66سال پیش.مردم باورشان نمی شد.!چگونه صدا توی یک صفحه سیاه جا گرفته است؟!

بعد در حدود سالهای  1351 اولین ضبط صوت توسط گویا حاج یوسف به قروه اورده شد. و بعد بعضی از مردم ضبط صوت را در دست گرفته  و ان را روشن کرده از کوچه های قروه می گذشتند و به شب نشینی ها می رفتند.

اقای قاسم مطلبی که اولی صفحه فروش در قروه بوند نوار فروش هم شدند.
و خود ایشان به عنوان یک استودیو از عاشقهای مطرحی که به قروه می امدند،نوار تهیه نمودند و به فروش می رساندند.

او از تعزیه و مراسم نوحه خوانی هم نوار تهیه کرده و به فروش می رساند.و برخی از مردم هم در هنگام تعزیه ضبط صوت بر دست گرفته و  صدای تعزیه خوانها را ضبط می نمودند.
کم کم دیگر از صحرا صدای بش خوانی برزگران نمی امد به گوش واز پنجره خانه ها ییر ترکی دل ها را نواز ش نمی داد.از پنجره ها صدای ضبط صوت می امد که می خواند.آن هم دلنشین بود.پنجره های باز و آسمان صاف و دلهای پاک و امیدها بسیار.و صدای ضبط صوتی که می خواند.

اکنون ،دوباره باید خواند و دوباره به شب نشینی و حکمت آموزی باید رفت.می شود به میهمانی همسایه ای در ان سوی دنیا رفت.و قصه  قروه درجزین را و دیار پر راز و رمز درگزین باستانی و رزن را به خانه همسایه ای در امریکا و یا افریقا می توان برد.


پنجره خانه ما از قروه درجزین می تواند به باغچه رویاهای یک خانواده اهل ایمانی در سیبری ویا در امریکا و یا در افریقا  و یا در هندوستان و.. باز شود. و تو ای جوان قروه ای از پنجره خیالت نام خدا را برای کوچه های آنسوی دنیا بخوان.


لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - parviz mohammadi

   من شیعه ام   


شیعه یعنی شور وعشق

شیعه را با رنگ دل باید نوشت

شیعه یعنی هر نفس الله گفتن

شیعه یعنی دل به عشق از کینه شستن

شیعه یعنی آن رسول نیک را پیرو شدن

شیعه یعنی  تازه گشتن نو شدن

شیعه یعنی آن کتاب عشق را از بر شدن

از همه رنگ و ریا ها در شدن

شیعه یعنی در میان سروها سر شدن

مرغ دل را با عشق مولا پر شدن

شیعه گشتن از بدی ها رستن است

شیعه بر سر چشمه های معرفت پیوستن است

شیعه یعنی بخشش و مردانگی

شیعه یعنی عالمی فرزانه گی

شیعه یعنی خوش منش  خوش مرام

شیعه یعنی شور و مستی مدام

شیعه یعنی نیک خوی و نیکمنام

 عاشقانه در راه حق می نهد گام

راه شیعه راه انسانیت است

دوستی ومعرفت شیعه ها را نیت است

شیعه یعنی در ره مولای حق فرههیخته

راه مولا در دلش شور دگر انگیخته

شیعه ام الله گویم هر زمان

شیعه ام حق را پویم هر زمان

از دیار در گزینم شیعه ام

عاشق حقم همین است پیشه ام

از گلزار قروه است من ریشه ام

جز ره مولا مباد اندیشه ام

 

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - parviz mohammadi

   مرگ بر عشق   

بر دیوار ها نوشتند  مرگ بر عشق

و بلبلان را گفتند که آواز نخوانید

               و بالهایتان را سیاه کنید

و به گل نیاندیشید

به باغها نروید

و پرواز نکنید

به گل ها گفتند  خویش را نیارائید

عطر میافشانید

با نسیم بهاری نرقصید

با بلبلان همنشین نگردید.

بر دیوار های شهر نوشتند مرگ بر تو

مرگ بر تو که آراسته ای

مرگ بر تو که با شعرت به هواداری گلها و بلبلان بر خاسته ای

قشنگ ترین حس عشق را و دوست داشتن را  در وجود من

                                                  شیطان خواندند.

و هر روز بر پای دیوار کوچه مان

                   مرغ دلم را به دار زدند

آری مرغکان جانم را هر روز بنام پادشاه درونشان

                           قربانی نمودند.

آری،هر روز احساسات مرا

 برای یک دانه خرما

با قیافه حق به جانب

به دار آویختند.

من اما ،عاشق تر از پیش شدم

من اما ،با عشق هم کیش شدم

من شاعر  گلها ماندم

من به یاد گلها همنوا با بلبلان خواندم

              دار ها با من یار شدند

            یاران عاشق بسیار شدند

از مرگ ها زنده شدیم

از دوست آکنده شدیم

در سیاهی ها  درس عشق آموختیم

با سیاهی ها  شعله ها افروختیم

آری ،آری ما مرد ه ایم  در راه عشق

باز ما از نو شکفته ای در باغ عشق

















لینک
۱۳۸٥/۱۱/٧ - parviz mohammadi

   باغ رویا های تو   

ترنم تازه ترانه های دلت را

برای من تو ساز کن

پنجره باغ رویاهایت را

              به سوی من ای  گل ، باز کن

دوباره برای من عشوه کن و ناز کن

دو باره مرغ جانم را

پر از شوق پر واز کن

 به ترانه تازه ای

                    سکوتم را پر از رقص و آواز کن

ای که در نگاه تو عشق می زند سو سو

با نگاهت در دلم می شکوفد

                  هزاران باغ آرزو

با نگاهت  من شکوفا می شوم

من دو باره

شور و غوغا می شوم

می رهم از هست ونیست

در تو پیدا می شوم

ای گل باغ های آرزو

ای گل خوش عطر وبو 

               همه سکوت من با تو ترانه می شود

دلم از همه بند رها،

                 ولی

در بند عشق تو می ماند

                  رها نمی شود   .       

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۳ - parviz mohammadi