جنگ و عشق ونفرت و کودک   

آملا یک مادر مسلمان بوسنیائی است. با فرزندش و با همسرش در آلمان زندگی می کنند. هر سال برای تعطیلات به سارایو ،شهری که زداگاهش است می آید.عاشق بوسنی و عاشق سارایو است.زنی است بسیار  آرام و ظریف ومهربان و معتقد به دینش.هر سال سعی می کند که ماه رمضان را در سارایو باشد.چر ا که می گوید در سارایو دلنشین تر و حقیقی تر می تواند روزه بگیرد و هر شب بعد افطار همراه همسر و پسرش به نماز تراوی برود.آملا می گوید قشنگ ترین دوران زندگیش را به مدت چهار سال در محاصره دشمنان و در زیر زمین و همراه با ترس مدام از مرگ و همراه با شاهد پاره پاره شدن عزیزانش در برابر چشمانش گذرانده است.چه زخمه ها که هر لحظه بر دل نازک تر از گلش نخورده است.و در نهایت بیمار شده و به هر وسیله ای که بوده از سارایو خارج می شود و در آلمان ماوا می گیرد.و در آنجا ازدواج می کند و صاحب فرزند می شود.تمام زندگیش یک پسرش است بنام آدیس.آدیس نه سال دارد.او به مسجد می رود و با عشق و علاقه در نماز جمعه شرکت می کند.نماز جمعه در اینجا یعنی عشق و دوستی و یعنی کسب معرفت الهی.نه برای کنکور است و نه برای ترس و نه برای ریا.نماز برای دل است.با هر ظاهری که دالری وارد مسجد شو و با خدای خودت راز و نیاز کن.و برای همین مساجد اینجا در اکثر اوقات پر است.آدیس پسر بسیار باهوشی است.و برای  شرکت در نماز جمعه و تبریک عید فطر همراه با پدر و مادرش  به نزد من آمده بود.یکی از اساتید بر جسته دانشگاه سارایو که انسان عارف و وارسته و محقق مشهوری است.وقتی که آدیس را و رفتار درست و خودباوری که او در خویش دارد را دید.با تحسین به مادر ش و  به پدرش  گفت این فرزند شما آدم بزرگی خواهد شد. و به مادر و پدرش تبریک گفت.پدر آدیس آدم آرامی است.او  جوانی است که به هویت بوسنیائی و اسلامی خویش می بالد.او از دست غربیها ناراحت و ناراضی است.من به او حق نمی دهم.خیلی دارد تند میرود.احساس می کنم مسلمانان در غرب دچار یک نوع تند روی خطرناک شده اند.و احساس می کنم کشور هائی مثل چین و روسیه دارند از مسلمانان به عنوان سربازان خویش برای مبارزه با غرب سوئ استفاده می نمایند.مسلمانان بوسنیئی نگاهشان به اسلام نگاه خاصی است.آنها آزاد می پوشند وروابط آزادی دارند.ولی از طرف دیگر از طالبانها در برابر غرب حمایت می کنند.

به نظر می رسد لازم است هم غرب و هم مسلمانان در اندیشه ها و سیاستهای خود






تجدید نظر نمایند.چرا که اگر بدینسان اوضاع ادامه یابد ،خدای ناکرده ممکن است دنیای اسلام وحتی بشریت به خطر بیافتد.

زمان آن رسیده است که همه ادیان با هم به گفتگو بنشینند و از طریق گفتگو به یک تفهم برسند.

آری،داشتم در مورد  این خانواده می گفتم.آنها نگران بروز جنگ در ایران بودند.آنها آمریکا را مقصر این مشکلات می دانستند.و مخالف اسرائیل بودند. اما من می گفتم که با این سیاست آمریکا نادرست است و نیز می دانم که اسرائیل سالهاست بر فلسطینیان ظلم می کند،با این حال من اعتقاد دارم که نباید ما مردم و کشور خودمان را به خطر بیاندازیم.

باید اینقدر هوشمند و گسترده اندیش باشیم که بتوانیم با درایت و گفتگو جوی را که غرب بر علیه ما درست کرده است را و متاسفانه جوی را که گروهی نا آگاهانه در داخل  ودر حکومت ایران بر علیه ایران   درست کرده اند را ، به نحوی نیکو تغییر دهیم.به سرنوشت کشور وملت بیاندیشیم.و خود را نماینده خدا بر زمین ندانیم که این عوام فریبی وخود فریبی است.چرا که اکنون هر کسی خود را نمایند خدا بر زمین می شمارد.کدام درست می گویند.؟!

حارث همسر آملا معتقد است که باید ما با آمریکا سر شاخ شویم. او می گوید که آمریکا از شما شکست خواهد خورد.چون خدا با شماست.اما من می گویم.اگر چنین است چرا شما با دشمنهایتان که تا دیروز به شما تجاوز می کردند و بسیاری از عزیزانتان را کشتنه اند و اکنون هم در همه جا حضور دارند،.نمی جنگید؟

یک زمانی شما اسلحه نداشتید و تنها بودید.حالا سلاح دارید و دشمن هم راست راست دارد از برابرتان هر روز می گذرد.حارث کمی اندیشیده و می گوید که نم ما نمی توانیم چون آموقع تمام غرب بر علیه ما خواهد شد.

می گویم خوب پس چرا انتظار داری ما مردم و کشور خودمان را به خاطر جهالت و نادانی به خطر بیاندازیم. واو سکوت می کند.من او را درک می کنم   بر او بسیار ستمها روا داشته شده است .اما،...

من ایمان دارم که به مسلمانان بوسنی بدترین ظلمها و تجاوز ها روا دااشته شده است.که متاسفانه کسی مجاز نیست از ان سخن بگوید.آنهم با نظارت غربیها.و در دل غرب و در دل اروپا.به جنایت کاران حکومتی در داخل حکومت بوسنی اجازه داده اند بکشند و بسوازانند و تجاوز نمایند. و اکنون جنایتکاران نه تنها حکومتی در داخل کشور بوسنی دارند ،بلکه  حتی بخشی از شهر سارایو  را در اختیار دارند و نامی برای حکومت خویش انتخاب نموده اند که با آن نام جنایات هولناکی بر مسلمانان بی دفاع مر تکب شده اند.دشمنان رادیو و تلویزیون و مدارس و ..بنام جنایت دارند و حتی الفبایشان را هم  در داخل حکومت بوسنی در بسیاری از شهرها و روستاها تغییر داده اند.با انها کسی کار ندارد.اما مسلمانان نمی توانند رادیوئی و یا تلویزیونی به نام اسلام داشته باشند.

و هنوز هم باز متاسفانه مسلمانان را متجاوز و تروریست می شمارند.


همه این ها نه شعار است و نه تعصب.واقعیت است.اما چه باید کرد؟!ما باید آرام باشیم و از راه تدبیر و گفتگو به تمام جهانیان به تفاهم برسیم .نه بازیچه غرب باشیم و نه شرق.و این را بپذیریم که تمام کشور ها به دنبال منافع خویشند.نه چین ونه روسیه ونه مالزی  ونه.. منافعشان را به خاطر ما به خطر نخواهند انداخت.

حکومت ها باید مردم خویش را باور داشته باشند.عوام فریبی نکنند و خودرا نمایند خدا ندانند. خودی غیر خودی نباید باشد.همه ما از اوئیم.

همسر  حارث آملا اما تا حدودی بامن موافق است.او می گوید اسلام برای من دین امنیت و دوستی است.و من هر گونه که خواستم می گردم.اما اجاز ه نمی دهم مرا به خاطر دینم تحقیر نمایند. و لی با همه اینها مایل نیستم که شما کشور های قدرت مند را تحریک کنید.چون انها منافعشان در همین تحریکهاست.آنها خودشان برای 100سال دیگر برنامه دارند.می گوید مثلا امریکائیها در ایتالیا یک زمانی یک گروه بسیار تند رو کمونیستی  درست کرده بودند که به نام مبارزه برای خلق می کشتند و جنایت می کردند و جالب این است که حتی رهبران این گذروه نمی دانستند که ابزار و آلت دست امریکا هستند و  مدام هم به آمریکا فحش می دادند. وخود  را مخالف سرسخت آمریکا می دانستند.؟!

آملا ،درست می گفت.ما باید هوشیار باشیم.با تمامی مردم و کشورها دوست باشیم.مردم آمریکا مردمان خوبی هستند.درک بالائی دارند.و حتی حکومت امریکا هم می تواند خوب باشد.اگر اعتقاد بر این است که عده ای در برخی از کشور ها بهترین شیوه حکومتی را دارند و به نوعی الهی هستند .پس باید بهترین راه و قشنگ ترین راه بیابند و  منافع و جان مردمشان را به خطر نیاندازند.

اگر آنها خود را بسیار وارسته و وصل به حق تعالی می دانند ،تازه ترین راه و مقبول ترین شیوه را برای جلب قلوب حتی دشمنان به کار گیرند.

بسیار سخن ها گفتیم.آدیس گوئی اصلا به صحبت های ما توجه نمی کرد و گوئی حتی به صحبت های ما می خندید .و در چهره اش که نگاه می کردم احساس می کردم که او شاید حتی صحبت های ما را هضم نمی کند. او جنگ را ندید بود.اما مدام از پدر ومادرش در باره جنگ بوسنی شنیده بود.احساس کردم آدیس به نوعی می خواهد از هه این صحبت ها ما را به بیرون و به یک دنیای پاک بکشاند.


شاید آدیس که یکی از  استادان مطرح سارایو  وقتی او و رفتار او را در گالری ما دید ،او را بسیار ستود. ، شایدبه یک راه حلی برای انسان زیستن  ودرکنار هم زیستن می اندیشد. شاید او راه حل بسیار ساده ای برای مثل آ دم زندگی کردن دارد.



















لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱ - parviz mohammadi

   راز قالی ایرانی و دختر بوسنیائی   








دیروز پنج شنبه 28 دی ماه 1385 از طرف یکی از مدارس سارایو سه معلم همراه با یک دانش آموز آمده بودند برای تهیه یک گزارش در باره هنر فرش و بافته های ایرانی. آمینا که ده سال سن داشت به عنوان خبر نگار مدرسه شان انتخاب شده بود تا در مورد هنر قالی ایرانی  گزارش مستندی برای مدرسه شان تهیه نماید.البته  خیلی از  مدارس سارایو و حتی شهرهای دیگر بوسنی  دانش آموزان خود را برای بازدید از گالری ماآورده اند و  می آورند..و نیز  هر سال دانشجویان رشته هنر و معماری  و شرق شناسی هم برای بازدید به گالری ما  می ایند  همراه با اساتید خویش.

شاید برای یک کودک و دانش آموز ایرانی فرش و گلیم و بافته های دیگر ایرانی ،چندان جذابیت  نداشته باشد. شاید یک کودک و دانش آموز ایرانی راز های نهفته در بافته های ایرانی را لمس نکند و نبیند.چرا که با ان ها بزرگ شده است.اما اروپائیها و بچه های اروپائی رنگها و نقوش و طرحهای قالیها و گلیمها را  با اشتیاق و علاقه تماشا می نمایند و تماشای آنها احساس قشنگ در قصه های خوش گردش کردن را می یابند.

اروپائیها و بچه های اروپائی به صورت حسی و به نیز از طریق علمی و استدلالی سعی می کنند راز نقوش و ترکیب رنگها و طرحها قالیها و گلیمهای ایرانی را درک نمایند .بسیاری از خانواده ها ای تحصیل کرده از جمله پزشکان و اساتید و آموزگاران فرزندانشان را برای گردش هنری و برای آشنا سازی روح فرزندانشان با دریای بیکران هنر ایرانی  به گالری ما می آورند.و اساتید و پزشکان و سیاستمداران میهمانهای خارجی خویش را برای بازدید به گالری ما می آورند.و یکی از افتخارات بوسنیائیها داشتن گالری  هنرهای ایرانی در شهر سارایو است که نامش اصفهان است.هر ورز خدایرا شکر می کنم که به بنده این توانائی  را اعطا فرمود تا بتوانم در این سرزمین کوچک اما دریا دل بوسنی و هرزگوین بخش کو چکی از هنر ایرانی را به نمایش بگذارم.به گونه ای که حتی در کانال سیان ان هم گالری ما به عنوان یکی از چهارده مکان جالب کشور بوسنی و هرزگوین  هر چند وقت یک بار به نمایش گذاشته می شود.

به جرات می توانم بگویم که هنر ایرانی جان وروحی در دل نهفته دارد که می تواند به همه انسانها حس آرامش و حس قشنگ عشق و دوستی هدیه بدهد.ما هر روز شاهدیم که جوانان و پدران ومادران از کشورهای مختلف به گالری ما آمده و ساعتها وقتشان را در تماشای نقوش قالیها و گلیمها و خورجین و جاجیمهای و دیگر بافته ای ایرانی و.. صرف می نمایند.عکس ها می گیرند و مقاله ها می نویسند.

ما ایرانیها با هنر قالی و بافته های دیگرمان می توانیم در جمع خانوداه ها در تمامی کشورهای جهان حضوری صادقانه  والهی داشته باشیم و به تمامی انسانهای جهان و به تمامی ادیانها و حتی به تمامی انسانهائی که اعتقادی به دین ندارند،عشق و حس قشنگ دوستی بدهیم.

هزاران سال است ایرانی با هنر خویش از موسیقی و شعر و قالی و گلیم ومعماری خویش به جهانیان عشق آسمانی هدیه بخشیده است.افتخار همه بزرگان جهان براین بوده  است و می باشد که یک قالی ایرانی در خانه خویش داشته باشند.و حتی افتخارشان بر این است که بر روی قالی ایرانی به دنیا آمده اند.

در تلویزیون ایران که کار می کردم ،چه تلخی ها و تحقیرها را که تحمل نکردم.به خاطر اصرار و پافشاریم برای ساخت فیلم در مورد بافته های ایرانی و در مورد ادبیات ایرانی و در مورد خطاطی و معماری و قالی ایرانی.خدای را گواه می گیرم گه چندین سال طول کشید تا بتوانم در اذهان مسئولین انگیزه و تمایل برای اندیشیدن در مورد هنر ایرانی ایجاد نمایم.

و به جرات می توانم بگویم بنده  تنها کسی بودم که در شبکه جهانی مدام در حال تحقیق و نوشتن بودم .و بدون هیچ چشم داشتی طرحهایم را برای ساخت برنامه تلویزیونی در اختیار مسئولین و حتی دیگران قرار می دادم.تحقیقات بسیاری انجام دادم و طرحهای بسیاری نوشتم.از تاریخ  رام کردن اسب در ایران و حیات وحش ایران و گیاهان داروئی و معماری مسجد و معماری کویر .. و ساخت فیلم در مورد قالیهای ایرانی و طرح ساختن فیلم در مورد حافظ شیرازی و مولانا و خیام . سهرودی و فردوسی وامام محمد غزالی .طرح ساخت فیلم در مورد محمد حسین شهریار  وعاشق ها ی ساز بدست و...

این ها عرض کردم که دوستان جوان و فرزندان نیکوی سرزمین درخشان ایران به وجود گنجینه های بسیاری که در سرزمین خویش داریم ایمان داشته باشند.وخود را باور داشه باشند.فرزندان ایرانی باید با الهام از هنر و ادبیات خویش که  قرنهاست قلوب جهانیان را تسخیر نموده است،به خود ایمان داشته باشند و به پیش بروند و در علم و ایمان و هنر باز هم اثری تازه خلق نمایند.

فرهنگ ایرانی فرهنگ عشق الهی و کار و خلاقیت و تعهد بوده است.اکنون هم دوباره ما باید بر خیزیم و با یاری خداوند تعالی و با ایمان به خویش و فرهنگ متعالی خویش زندگی سالم و فعال و پاکیزه  برای خویش بسازیم. باید در جهت علم و تکنولوژی  و درجهت هنر و ادبیات  به پیش برویم.

من همیشه افتخار کرده ام که یک ایرانی مسلمان و یک روستائی هستم.و افتخار کرده ام و می کنم که از قروه درجزینم. و دیروز این دانش آموز و دختر خانم ده ساله از من پرسید ،شما در مقدمه کتابچه ای  که در مورد گالری اصفهان و هنر ایرانی نوشته اید،. آورده اید که اهل یک روستائی هستید که در کودکی شما در آنجا برق نداشتید و تلویزیون نمی دانستید که چیست.آیا ممکن است کمی در مورد دوران کودکی خویش و فضای اجتمائی و فرهنگی آئ دوران برای ما بگوئید.

به او گفتم ..وقتی که رنگین کمان در آسمان پیدا می شد ،مادربزرگم  که به آباجی می گفتیم.می گفت حضرت فاطمه زهرا دارد قالی می بافد. ومن نگاه می کردم و یک با نوی نورانی را می دیم که از الیاف نور الهی دارد قالی می بافد .من می دیدم که قالی حضرت زهرا راهیست تا بهشت. عمه ام می گفت اگه دلت پاک باشه می تونی حضرت فاطمه را ببینی.

آمینا دختر ده ساله بوسنیائی ،با شوق خاصی بر گشت و به یکی از معلمانش نگاه کرد و گفت ،خانم معلم ..خوشا به حال این ایرانی ها که با این قصه ها و باور ها بزرگ شده اند.

او بر خاست به طرف یکی از قالی رفت و با احترام و با آرامش و حسی خاص آن را لمس کرد .و گفت.پس راز قالی ایرانی این است؟!از نور الهی الهام گرفته است و فرشته ای آن را در آسمان بافته است.!؟

دخترک در نگاهش یک شوق مقدس پیدا شده بود.و او از من خواست باز هم از روستایمان بگویم...گفتم وقتی که می خواستند دار قالی را بر پا سازند و ریشه های قالی را و یا اساس قالی را بر پانمایند.زنان جمع می شدند و با نام خدا شروع می کردند و کودکی را ویا کسی را می گفتند پای بر برکت دارد و یا به ترکی می گفتند ایاقو یونگولدو..و از او می خواستند که اورد شود و دستی به دار قالی بزند.و بعد تارهای بر دار قالی ردیف می شد.همانند تارهای یک ساز بزرگ در اتاقی.و مادران ودختران از یوماقهای رنگی که با ضربه زدنهای دفه بر بالای دار قالی می رقصیدند،رشته ای را می گرفتند و گره ای می زدند و ذره ذره قالی جان می گرفت.دختران و مادران بر دار قالی گاه دوبیتی های عاشقانه می خواندند و گاه تعزیه می خواندند و آرام می گریستند.و در داخل هر خانه یک دار قالی همانند یک تابلو نقاشی بود که ما بچه ها با آن نقاشیها روحمان هر روز جانی تازه می گرفت.

دخترک بوسنیائی گفت> پس قالی یک نقاشی است؟ گفتم بله .نقاشی ی که با دستان پاک مادران  ذره به دره جان گرفته اند و ترکیب رنگها و نقش سنفونی دلهای عاشق  نسلهای هزاران ساله هر ایرانی است.

دخترک به یکی از معلمانش گفت،.ایرانی چقدر فرهنگ پرباری داشته و دارند.خوش به حالشان.

تصوریری از روستای کاج و کوه چانوگرین و گنبد امام زاده درگزین را که جوان هنرمند و دوست خوبم آقای علی کاکاجی فرستاده بود را به ایشان نشان دادم.گفتم یک زمانی از این کوه تا این امام زاده  وتا چند کیلومتر دیگر ،همه درون یک شهر با شکوه و عالم پروری بنام درگزین بوده است.ما چهار دانشکده داشته ایم.ومردم درگزین پاک و منزه بوده اند و همه اهل علم وایمان.با شعر و دوبیتی و علم و باکار بزرگ می شدند. و با قصه های بسیار.

گفتم کاروانها از شهرها و روستاهای دور و نزدیک به اینجا می آمدند و هر مدام تحفه ای و کالائی آورده و یا می بردند و هر کدام قصه ونغمه ای .از همین دیار درگزین چند صد سال پیش قشنگ ترین قالی ابریشم به سلطان امپراطوری عثمانی هدیه داده شد.و از این منطقه هنز هم آثا ر هنری شگفتی توسط زنان عادی و جوانان خلق می شود.معلمان و آمینا با علاقه به تصاویر کوه چانوگرین و روستای شوند و گنبد درگزین نگاه کردند.

آمینا آن دختر ده ساله دانش آموز بوسنیائی گفت.کاش یک روز من بتوانم این جا ها ببینم.
ومعلم گفت اگر خدا بخواهد تو خواهی رفت و شاید کتابی بتوانی بنویسی.



















لینک
۱۳۸٥/۱٠/٢٩ - parviz mohammadi

   راز سیمرغ و جوانی از پاریس   



این جوان نامش نجات و یا نجات الله است.از مسلمانان بوسنیائی است که از کودکی همرا با خانواده اش به فرانسه کوچ کرده اند.می گوید که پدرش یکی از معماران مطرح پاریس است و مادرش هم خیاط است.برای همین در خون او عشق به خلاقیت و هنر می جوشد.او طراح است.ویک شرکت طراحی دارد.فارغ التحصیل رشته طراحی هنری است وبیشتر با همراهی نامزد فرانسویش به طراحی لباس می پردازند.چندین ساعت را در گالری ما گذراندند.به جرات می توانم بگویم که این دو جوان سرمست رنگها و نقوش بافته ها ی ایرانی شده بودند.و گاه حتی از حیرت نمی توانستند کلامی بر زبان بیاورند.این اعتراف خودشان بود.می گفتند برای ما که در رشته طراحی تحصیل نموده ایم.و زبان هنر را می شناسیم،غیر قابل باور است که آنسانهای عادی بتوانند این آثا را خلق نمایند.دختر خانم که نامش آووا یا به قولی حوا بود.می گفت حتما ما در طراحیهایمان از نقوش بافته های ایرانی از این پس استفاده خواهیم کرد.از برخی از بافته ها بارها و بارها عکس می گرفتن و با شوق و با تحسین به آنها نزذیک می شدند و مثل یک موجو زیبا و ظریف آنها را لمس می کردند.و در نگاهشان یک غرق گشتگی دیده می شد.

در باره طرحها برای انها توضیح می دادم.به تصویر ققنوس و یا سیمرغ در یکی از قالیها رسیدم.راز سیمرغ را برای آنها توزیح دادم.

گفتم که سیمرغ .پرنده یا بوده است که بنا به قولی در قله کوهی در ایران باستان زندگی می کرده است.وقتی که زال همسرش رودابه حامله بود و می خواست فرزندش را بدنیا بیاورد،فرزند رودابه یعنی رستم چنان بزرگ بوده است که رودابه نمی توانسته فرزندش را بدنیا بیاورد.و از شدت درد می خواسته بمیرد.و در ان هنگام زال با سوزاندن پر سیمرغ .سیمرغ را به یاری می تلبد.سیمرغ به زال می گوید یک موبدی هست که می تواند شکم زنت را بشکافد و فرزند تو بیرون بیاورد و بعد دوباره شکم همسرت را بدوزد.زال باورش منی شود.و می ترسد ..ولی در نهایت آن موبد می اید و شکم رودابه را می برد و رستم را بدنیا می اورد و دو باره شکم رودابه را می دوزد...آنها با تعجب گفتند این قصه مربوط به چه سالهائیست؟

گفتم حداقل شاید 2200 سال پیش.آنها با تعجب گفتند یعنی در ان زمان سزارین وجود داشته است؟!

بعد گفتم بعد از اسلام سیمرغ شد یاور انسانهای دلپاک و عاشق.و سیمرغ شد سمبل راهنما و مرشد به سوی خداوند متعال و راهنمائی شد برای انسانهای تشنه ای که به دنبال خدای خویش و به دنبال سعادت بودند.سیمرغ هر روز بارها می سوزد و از خاکسترش چندین سیمرغ دیگز بر می خیزند و او دو باره تولدی دوباره می یابد...گفتم که یکی از قشنگ ترین نوشته های راجع به سیمرغ .،متعلق به عطار نیشابوری است که حدود هفت صد سال پیش نوشته است که نوشته ای عطار نیشابوری دستمایه ای شده است برای بسیار ی از نویسندگان غربی.که این کتاب را دوست خوبم احمد آناندا به بوسنیائی ترجمه نموده است.و پیشنهاد کردم که آنرا بخوانند.گفتم که خود احمد آناندا هم انسان عجیبی است.او سالها در هندوستان زیسته  ومدتی در غارها به تنهائی روزگار گذرانده.و در نهایت به لندن آمده سات.و چندین سال در لندن سر پرست مرکز مراقبه وتمرکز بوده است.و بعد به ندای دلش که سالها قبل درهندوستان در غاری شنیده بود.یعنی به بوسنی آمدن و مسلمان گشتن پاسخ داده .و اکنون او مسلمان شده است.

یک باره  نجات حالتش تغییر یافت.و چشمانش درخشید.گفت می دانی من بچه که بودم سوار بر پشت یک قطار برقی شدم و جریان بسیارقوی برق از بدنم گذشت.و من سوختم.و  پزشکان همه بر آن شدند که من مرده ام.اما  من در سرد خانه دوباره زنده شدم. .الان هم تمام بدنم سوخته است.اما  زنده ام و عاشقم و شاکر خداوندم.او ادامه داد من هم مثل سیمرغ سوخته ام و دوباره زنده شده ام.نامزدش نگاه محبت آمیزی به نجات انداخت و او را در آغوش گرفت.گفت تو سیمرغ من هستی.جوان گفت یک چیز من به شما بگویم...مادرم همیشه به من می گوید چون نام تو نجات بوده سات ف.خداوند به خاطر نام تو  ،تو را نجات داده است.


لینک
۱۳۸٥/۱٠/٢٩ - parviz mohammadi

   به آن دوست. به علیرضا طاهری در قروه درجزین   



در انجماد تلخ ناباوریها.تو ای دوست ،چه صمیمی و چه دل افروز و دلگرم  مرا صدا می کنی.!
به  بودنت ای دوست چقدر افتخار می کنم! فردای قروه با دستان اندیشه و ایمان یاران عاشقی چون تو  ،چه پر شکوفه و پر بار خواهد گشت.و با دستان معرفت یارانی چون شما چه چشمه ها ی مروت در قروه خواهد جوشید!

آری ای علیرضا طاهری.همانروز که برای شراب پیراستگی ها را نوشیدن،به هفت چشمه با برادرنت رفتی.من با خودم گفتم خدایا ،اینان طاهرانی خواهند بود که دوباره چشمه های مهر خداونی را در قروه و در دیار درگزین جاری و باقی خواهند ساخت.از آن پس هر دم که در خیالم به دنبال ریشه هایم در دشتهای درگزین می گردم،شما را می بینم و برای عرض ادب و احترام به خدمت شما برادران طاهری می آیم.  و از دست شما یک پیاله شراب معرفت از چشمه های قروه طلب می نمایم. و به سلامتی دختران و پسران  و به سلامتی فرزندان قروه و دیار درگزین می نوشم .دست و دلتان طاهر بادا.آری  شما ساغی گشته اید.باید اینگونه می شد. چون ابوالقاسم طاهری بوسیله کبوترانش از اوج های آسمانها راز مروت و محربانی را به هدیه آورده بود.و شما همیشه نگاهتان به اوج ها بود .و دلتان در قالب انجماد ها نمی گنجید.

آری باید اینگونه می گشت. پدرتان با دوچرخه راها را شبانه روز طی می نمود و از آن سوی  خیال ها برای شما سبد سبد نان پاک بودن می آورد.

آری باید اینگونه می شد،تو ای علیرضا طاهری .دلت به نوای نی دائی شریفت حاج حمدالله  پر از شکوفه های عشق است..حاج حمدالله درستکار و آرام.شبها چراغ بر دست در کوچه های قروه ئی می نواخت. حاج حمدالله در مراسم عاشورا با ئی اش خیال  مردم قروه را پر از مروارید محبت حسینی می کرد.

آری ای دوست نادیده ام.ای علیرضا طاهری.تو باید اینگونه باشی چرا که جدتان  یکی از وارستگان دیار درگزین بوده است.برای اینکه قرنها ست طاهری وشور شوق حق تعالی را در سر دارند.تا دیار روسیه رفته اند و 7 سال در غربت ها مانده اند.

آری ای دوست جوانم.خداوند نگه دارتان باد.همه شما ها را و همه قروه ایها را و در گزینی ها را.و همه جوانان دختر و پسری که دل در گرو او دارند و عشق ساختن و خلاقیت دارند.

شما سه بردار به هفت چشمه رفتید .و از شراب شور انگیز هفت چشمه سر کشیدید.و از آن روز شما ساقیان چشمه مروت  ومحبت قروه درگزین شدید. مبارکتان بادا این ردای ساقی گریتان.به تشنه گان به نام حسین ع  پیاله ای دهسید تا بنوشند.

ومن اما تشنه و ره گم کرده بودم.












لینک
۱۳۸٥/۱٠/٢۸ - parviz mohammadi

   ای شاعر شوریده حال   

ای شاعر شوریده حال

ای در میان قیل و قال

یک شعر تازه ای بگو

یک حس تازه ای بجو

غوغا فکن در جان ما

شوریده کن احوال ما

تا مست و بی پروا شویم

تا ما همه رسوا شویم

این جسم و تن را وا نهیم

از بهت و زندان وا رهیم

ما ومنی را بشکنیم

رنگ و ریا را بر کنیم

ای شاعر شوریده حال

یک حس تازه ای بیار

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱٥ - parviz mohammadi

   حس قشنگ دوستی در روزهای برفی   

این دختر خانمی که وسط ما نشسته است ایوانا  نام دارد.او از یک خانواده کروات بوسنیائی می باشد.مادرش یک معلم بازنشسته ای است که  روزگارش را با بچه های بیمار در بیمارستانها می گذراند.او معلم ادبیات بوده است.و شاعر است.شعرهایش بیشتر برای بچه هاست .او قصه نویس هم هست.در میان قصه هایش بچه ها می توانند فارغ از همه دردها و ترس ها قشنگی های دنیا را لمس نمایند.در میان قصه های او بچه ها خود را در میان یک خانواده بزرگ و محکم و سالم می یابند. و احساس امنیت و خوشبختی می نمایند.

مادر ایوانا قدی بلند و صورتی مهربان و درخشان دارد.و نگاهش از ایمان و عشق سوسو می زند. چند وقت پیش با ایوانا امده بودند به گالری ما.از قصه هایش و از شعر هایش برای من خواند.من احساس کردم که سالهاست او را می شناسم.احساس کردم که او زمانی معلم من بوده است.و برای من قصه ها و شعر ها گفته است.او می گفت عاشق قصه است.و با قصه هایش بچه های بی سر پرست را به زندگی و به علم و کار و عشق ورزیدن فرا می خواند.ا...آری ایوانا دختر چنین مادریست.و هر وقت می آید گوئی با خودش عالمی ستاره های درخشان عشق و یکرنگی برای ما می اورد.

آن مرد جوان در کنار ایوانا،نامش آلن است.یک جوان خوب آمریکائی که نامزد ایوانا می باشد.او در یک سازکمان تحقیقات اجتمائی دولت آمریکا در بالکان کار می کند.دو سال در بوسنی کار کرده است و اکنون در بلغارستان مشغول به کار می باشد.به اتفاق ایوانا به آمریکا رفته بودند.و چند ساعت پیش به سارایو رسیده بودند. و بلافاصله برای تبریک گفتن و دیار به گالری ما آمده بودند.

آلن از بلغارستان برای من یک رومیزی قدیمی سوزن دوزی شده آورده بود.خیلی قشنگ بود.البته خودش می گفت در برابر زیبائی های آثار موجود در گالری ،رومیزی او چندان جلوه ای ندارد.ولی برای من بسیار ارزشمند و زیبا بود.آلن رفتار و منش بسیار متین و نیکوئی داشت.با ادب و با نزاکت بود.او در دوسال اقامت و کارش در بوسنی اغلب با ایوانا به گالری ما می امدند و با هم می نشستیم و چای و قهوه می خوردیم و از هر دری سخن می راندیماز خانواده اش پر سیدم..مادرش معلم است مثل مادر ایوانا.

گفت قرار است که مادرش به زودی به سارایو بیاید .گفتم که خیلی خوب است.حتما یک روز میهمان ما در خانه ما باشید. و با هم یک غذای ایرانی بخوریم. و شعر های ما

در ایوانا را گوش بدهیم و شعری از شاعران ایران را بخوانیم.

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱٥ - parviz mohammadi

   معشوق همینجاست ،بیائید ،بیائید   


هنوز هم در عالم خیال گاهی دف بر دست می گیرم و راهی شهر ودیار می گردم.هنوز هم با سوزانا آن دختر نازک اندام و فرشته سان صرب که نامش را فرشته دماوندی نهاده است ، عاشق و شوریده و تشنه به دنبال مولانا و به دنبال شمس تبریزی می گردم.

سالها قبل در دانشکده فلسفه سارایو با سوزانا آشنا شدم.روزگار و احوال خاصی داشتم.پس از سه سال تحصیل در رشته پزشکی ،آنرا ها نموده وبه شهر سارایو امده بودم .و در دانشکده سارایو  در رشته شرق شناسی مشغول به تحصیل شده بودم.روزگارم در شرم و تلاتم های بی پایان و شوریدگی و سر گشتگیهای  بی پالیان گوئیا سپری می گشت.هر دم در برابر هجوم تخیلات و اندیشه های گوناگون می شکستک و می سوختم .اما باز بر می خاستم و خدا را یاد می کردم و دوباره حرکت و دو باره نوشتن و دوباره کتاب ها خواندن و شبها را با دف و مولانا و حافظ به صبح رساندن. و گاه ساعتها در میان جنگلها و کوه ها راه رفتن و راه رفتن .

عشق و سیاست و دل تنگیها و شرم از خویش ،از من سر گشته ای ساخته بود که هر دم در جهانی دیگر وارد می شدم و عالمی تازه را می یافتم.در نهایت گم گشتگی ها من خدا را می یافتم.
یک روز در راهرو دانشده فلسفه دختری سبزه و تزه اندام و ریز با جهره آسمانی به فارسی به من سلام د اد.من با تعجب به او نگریستم!!پرسیدم شما ایرانی هستید؟!

پاسخ داد نه.من بوسنیائیم.گفت که دانشجوی سال 4 شرق شناسی است. و چه شیرین و چه نیکو به زبان مولانا و حافظ سخن می گفت.گفت که نامش سوزاناست ولی خوشتر می دارد که او را پروانه دماوندی صدایش کنم!؟
پروانه دماوندی؟!

دوباره نگاهش کردم.براستی که همچو پروانه ای سبک بال و خوشرنگ می نمود.وقتی از مولانا می خواند از چشمانش به ارامی اشک شوق و حیرت می چکید.
می گفت استادی از همدان امده بود بنام استاد حسن مشتاق.می گفت مرد بس شریف و استادی وارسته بود.می گفت او این لقب را به من داده است.
دانشکده فلسفه ،آغازی تازه در زندگی من شد.دوستان تازه و سوزانا و پروانه دماوندی و سخن گفتن از ادبیات فارسی و همراه شدن با حافظ شیرازی و هر روز به خدمت شمس تبریزی شدن مرا جانی تازه می بخشید. و شب ها باز گاه سربه جنگل و بیابان می نهادم.

و دفتر وقلم و گاه دفی بردست و خواندن و نواختن.و نوشتن .در همان موقع ها داستانی را بر اساس زندگی سوزاناآغاز به نوشتن کردم . که بعد ها آنرا به صورت سناریو در آوردم.و نامش را نهادم به دنبال مولانا از سارایو تا .....

پس از چند سال مطرح نمودن طرح ساخت فیلم.و جواب های رد شنیدن،در نهایت طرح ساخت فیلم مولانا تصویب شد.آه..من راهی خواهم شد .من راهی خواهم شد و دوباره سوزانا را خواهم یافت.
آیا سوزانا زنده است؟!
آیا سوزانا  اگر زنده باشد ،هنوز هم همان سوزاناست.آیا نفرت ایجاد شده بین مسلمانان و
 صربها ،دامن او را گرفته است؟

نه سوزانا عوض نمی شود.او عوض نمی شود.در خیالم.به دنبالش راه افتادم.او را نمی یافتم.در همه جا نگاه پاک و معصومش با من بود.اما هر چه به دنبالش می گشتم نمی یافتمش.
آرزو دشتم که پیاده با یاران عاشق دف بر دست منزل به منزل به دنبال سوزانا و به دنبال مولانا و به دنبال شمس تبریزی بروم.آرزو داشتم که در کوچه و بازار در هر شهر و دیار دف بنوازم و به رقص در آیم  و نشان او را بگیرم.شاید در کی از این کوچه پس کوچه های غربت او نوای دف مرا بشنود و خود را به من بنمایاند.

و اکنون در سارایو  هستم.هر روز از میان تاریخ و و رودخانه و جنگل و انبوه گردشگران می گذرم.و به دفتر کارم می روم.دفتر کارم در یک مکان تاریخی و مشهور سارایو است که در آنجا با هنر ایرانی سالنهای تو در تو آراسته و تزئین شده اند.و گوئی هر روز ما خود وارد قصه های عشق و شور مستی می گردیم و مسافرین را هم با خویش به درون قصه ها دعوت می نمائی....و در سفر روزانه مان گاه به اوج ها پر می کشیم و گاه به اعماق تاریخ فرو می رویم.در همه حال راضی و خوشنودیم.
امروزنتوانستم در دفترم بمانم. به گالری دیگرمان که در بازار اصلس قرار دارد رفتم.از برابر این گالری هر روز انبوه مسافرین از کشورهای مختلف عبور می نمایند. آنجا نشستم.

دفی که روی آن را نقاشی کرده بودم بر ویترین آویزان بود.و روبرویم و چشم اندازم یک راسته بازار بود که به کوهستان افراشته و پوشیده از برف ختم می گشت.گوئی من در دامن این کوه نشسته بودم.کوه پوشیده از درختان انبوه و پوشیده از برف با عضمت بود و گوئی قبائی از پوستین سفید بر تن داشت.و گوئی من در میان رنگهای قالیها و نقوش انها در کنار آن به احترام نشسته بودم.

به دف نگاه کردم  وبه کوه سر بلند و انبوه رهگذران. در عالم خیال خود را دیدم که دف بر دست دارم  و می نوازم . بر خاستم و دف را بر دست گرفتم و نواختم.
پسرکی 5 ساله که دست اندر دست پدر جوانش داشت .یک باره  به من نگاه کرد .آرام و مسلط به خویش بود.دست پدرش را به سوی گالری ما کشید و درب را باز کرد. و با متانت و تسلط  گفت .می توانم دف را ببینم؟!
واقعا تعجب کردم.پرسیدم پسرم تو دف را می شناسی؟!
با اعتماد به نفس نگاهی به من کرد و نگاهی به پدرش و گفت بله می شناسم.

گفتم آفرین دف را به دست او دادم. واو با دستان کوچکش آنرا نواخت.پرسیدم پسرم از کی یاد گرفته ای؟گفت از دائیم.
پرسیدم اسم دائیت چیست؟
جواب داد .شمس الدین!
بعد رو کرد و به پدرش گفت بابا !هر وقت حقوق گرفتی بیا این دف را برای من بگیر.
گفت من این دفی که رویش را نقاشی کرده ای می خواهم
گفتم .باشد نامت را بگو که بر روی دف بنویسم. گفت اسم من عالیا ست. یعنی علی..


لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱٤ - parviz mohammadi

   امسال سال میلادی خوبی خواهد بود   


تا دیروز همه جا را برف سنگین پوشانده بود.واز دیروز بارش تند باران آغاز شده است و هنوز ادامه دارد.دیروز صبح اولین روز سال 2007 میلادی بود.تمامی شب آسمان سارایو نور باران بود و صدای موسیقی و صدای ترقه و بمب و..تا صبح در فضای خانه می پیچید.من دوست داشتم تنها باشم به دور از غوغا.دوست داشتم دلم را به قشنگ ترین باغ خاطره ها بسپارم.دوست داشتم در عالم خیال دسته گلی از شعر  به در خانه هر دوستی و عزیزی ببرم.دوست داشتم که پرواز کنم در آسمان پر ستاره عشق الهی و دوست داشتم تا صبح تن و دل و اندیشه خویش را از همه کدورت ها وتلخی ها و شکستن ها و سوختن ها ،بشویم.دوست داشتم که غرق بشوم در دریای بیکران عشق غرق بشوم.و انگاه دوباره تازه و پر شکوفه به دنیا بیایم.احساس می کردم که سال جدید میلادی سال دلنشین و پر از نغمه های دوستی و محبت خواهد بود.احساس می کردم کسی به من می گوید پرویز!!  غم به دل راه مده بر خیز که سال خوش دوستی ها و خلاقیت ها فرا خواهد رسید.آیا چنین خواهد شد؟!

آیا امسال سال خوش دوستی و خلاقیت و کار و خوشبختی برای تمامی جهان خواهد بود.؟
روز شنبه در بوسنی روز عید قربان بود.همه مردم شاد و آراسته دختران و پسران خندان و زیبا به نماز عید قربان می رفتند.و لباس نو بر تن داشتند.چه شور و حالی بود!براستی که مردم بوسنی دلپاک و بخشنده هستند.خداوند نگه دارشان باشد.بازار قدیمی سارایو پر از گردشگران جوان دختر و پسر از کشورهای مختلف بود.مسافرینی که به دنبال یک دم انسانی بودن می گشتند.با بسیاری از مسافرین نشستیم و سخنها گفتیم .از ههمه چیز از فردای جهان و از سیاست و از دین و از عشق .گاه سکوت کردیم و گاه تعامل نمودیم و به گاه به فکر فرو رفتیم و گاه قاه قاه خندیدیم.و گاه ساز زدیم و خواندیم.مسافرینعاشق بوسنی شده بودند.خانواده های از امریکا از سوئد و از المان و از..از خوش قلبی مردم بوسنی و زیبائی های فرهنگی و تاریخی بوسنی ،شگفت زده بودند.
آری روز عید قربان در سارایو با هیاهوها و دست د ادن ها و دل تپیدن ها و ّا آشنائیها و خدا حافظی ها  معنی می یافت.من باید برای برنامه ای که ساعت 6 بعد از ظهر در یکی از کانال های تلویزیونی داشتم آماده می شدم.

با ید متفاوت بود.باید با خود و با مردم و با خدا یک رنگ و یکدل بود.در دستانم و در دلم چه داشتم که برای مردم خوب بوسنی به هدیه ببرم؟
دف و نی را بردم و شعر مولانا را .در دستانم و دلم شکوفه های عشق الهی را که از دیار باستانی درگزین و از روستایم قروه درجزین و از قصه های مادر بزرگم و عمه هایم  و از اواز برزگران  از کودکی ،بدست اورده بودم، را بردم.

براستی که در دلم دریا دریا عشق و دریا دریا احساس های قشنگ دوستی موج می زد.

و من این همه را از دیار خویش داشتم . از پدرم و از مادرم و از عمه ها و عموهایم و خاله هایم و دوستانم و از تمامی مردم دیار درگزین و قروه داشتم.با خودم می گفتم امشب باید متفاوت باشم .حرفی تازه بگویم که از دل باشد. امشب باید ...

و من در تلویزیون حضور یافتم. ساده و بی الایش.خودم بودم .از عشق و دوستی گفتم و از مردم خوب بوسنی .از گوهر های ارزشمندی که من در طی سالها زندگی در میان انها بدست آورده ام.از فرداهای خوش گفتم.و از خوشبختی گفتم.و از اینکه امسال سال نو میلادی با عید قربان یکی شده است و این شاید پیامی برای جهانیان داشته باشد.پیام صلح و دوستی و کار و سلامتی و یاری رسیدن از سوی خداوند خوبیها.

و من از مراسم عید قربان در قروه درجزین گفتم و از مراسم دوبیتی خوانی و از مرسم  در کوزه منجوق ریزان . و دمی دف نواختم و دمی دیگر بر نی دمیدم. از تاریخ دف و فلسفه آن سخن گفتم  . و ازنی گفتم و       ... بشنو از نی چون حکایت می کند

                                                 وز جدائی ها شکایت می کند..

و انگاه ترجمه انرا به بوسنیائی که عارف نامی و بزرگ بوسنیائی  مرحوم حاجی بایریچ سالها قبل آنرا ترجمه کرده است. و از تاریخ نی نوازی و مثنوی خوانی در بوسنی...

و من از حافظ شیرازی گفتم و من از مولانا و دل دادن به آن خداوند خوبیها گفتم.و گفتم که امروز به هر بچه ای که با برنامه تماس بگیرد عیدی خواهم داد.باید دل بچه ها را شاد کرد و باید با آنها بود.و دیروز خیلی از بچه ها به گالری آمدند و هدیه های عید قربانشان را گرفتند.بچه های بوسنی چه حس قشنگی در چهره شان دیده می شد. و من به انها بخاطر اینکه در چنین روز مقدسی برنده شده اند تبریک می گفتم.و اکثرا با پدر و مادر هایشان امده بودند.آیکی از مادران می گفت که انگار من و فرزندم آمده ایم به یک جای رویائی در سرزمین دور اما در دل نزدیک. او حق داشت .گالری ما در ان فشای قدیمی و با ان نقش و نگار ها و رنگهای اعجاب انگیز فرش و گلیم و سالن های تو در تو هر تازه وارد را مجذوب و محصور خویش می نماید.و بچه خود را در میان قصه های هزار و یک شب می بینند. در این
قصه ها هدیه از تاریخ هنر ایرانی می گیرند.
  ...و تمامی دیروز بازار سارایو پر بود از مسافرین و تورستها . با انها سخن گفتم .از هنر ایرانی و از عشق نهفته در میان نقوش و رنگهای قالیها و گلیم ها.برخی از دوستان قدیمی آمدند از هر دری سخن گفتیم و  گاه نواختیم و خواندیم و گاه شعری و گاه نعمه ای. و دیشب برای دوستی از قروه درجزین نامه نوشتم . و شب هم نامه ای دیگر. حالا دیگر ای دوست خوب ! ای محمد طاهری و ای علیرضا طاهری  که در تو شوریده گی ها می بینم. و ای امیر کاظمی و ای علی کاجی و ای محسن مرادی و ای رامین اسفندیاری و ای ایرج احمدی ای پسر عمه خود ساخته ام و ای یاران ...حالا دیگر ما تنها نیستیم

و امروز سه شنبه است دومین روز سال نو میلادی. بیرون باران می بارد و من دل شادم . صبح برخاسته و دایره بدست گرفتم و خواندم.به ترکی و به فارسی  برای دخترم خواندم...

دخترم نازم دلارا

بال پروازم دلارا

وه که چه خوبی دلارا

به تو می نازم دلارا

..

با
 
لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱٢ - parviz mohammadi

   عاشق و مست   


ما عاشق  و مستیم ای دوست

ما باده پرستیم ای دوست

روزگار بیشمار  در ره ما دام نهاد

هر بار به عشق دام گسستیم ای دوست

در کوچه حق نعره مستانه زدیم

یعنی که نمردیم و هستیم ای دوست

از باده حق کافر مطلق گشتیم

از هر دو جهان ما برستیم ای دوست

گه به میخانه و گه به بتخانه شدیم

بت هر کیش در خویش  شکستیم ای دوست

از دیار درگزینیم  عاشقیم  از قروه ایم

 ما دو مستیم  ، حق  پرستیم ای دوست

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٤ - parviz mohammadi