یه روزی بر خواهم گشت   

بر گشتم و برای اخرین بار پشت سرم را نگاه کردم

روستایم در میان غروب غبار الود اعتیاد غرق می شد

کبوترهای عباس بر لب بام کز کرده بودند

عباس ان همبازی ساده ام بر اثر تزریق هرویین مرده بود

زن جوان و فرزند کوچکش بی کس شده بودند

همه جا پر از سرنگ و زر ورق بود

همه جا بوی تریاک و هرویین

همه جا خمودگی

دیگر جای ماندن برای من نبود

دفاتر شعرم را برای پخت نان در تنور سوزانده بودم

من زما نی می اندیشیدم

که با شعرم علم حسین را بر خواهم افراشت

و در دلها عشق علی را خواهم کاشت

دیگر چیزی نداشتم

ردای مردانگی را که از پدر با مرامم مانده بود


خاکش کرده بودم


نشان مروت را از بازویم پاکش کرده بودم

و سازم را که روزها و ماهها با شوق

تنه قطور درختی را تراشیده

و از درون ان سازی را برون اورده بودم

را به یک دختر کولی داده بودم


سازم را که همدمم بود.

دیگر هیچ نداشتم

دیگر هیچ

کوله بارم را بسته بودم

از ان همه درد خسته بودم

...بر گشتم و برای اخرین بار پشت سرم را نگاه کردم


همه عزیزانم را گذاشته و می رفتم

..اما در اعماق وجودم فردای روشنی را می دیدم

از فراسوی درد ها من نغمه خدایی می شنیدم

با خودم گفتم .من می روم .اما

یک روز با دستانی پر از شکوفه بر خواهم گشت

سازم را دو باره خواهم نواخت

من بر خواهم گشت

و از رقص مرگ در روستا خسته بودم



لینک
۱۳۸٥/٢/۱ - parviz mohammadi

   از همدان تا سرزمین ترانه   

سالهای 1352 بود و با سه مفرش که لحاف و تشکمان را در ان مادرمان پیچیده بود و بغچه بزرگ نان لواش که مادر مهربانم پخته بود و با چند دبه پر از ماست و روغن و گوشت قیمه شده من و برادرم و عمویم با یک وانت نیمه شب در پشت وانت با چند تا از بچه های دیگر از قروه درجزین به سوی همدان براه افتادیم.شاد و اواز خوان با هزاران امید و ارزو و حسرت و اه . در یک محله قدیمی همدان در خانه قدیمی که برای وارد شدن به خانه از یک دالان تاریک و کوتاه که خیلی دراز بود .باید می گذشتیم.دروازه قدیمی به رویمان باز می شد.و خانه ای شگفت با پنجره های سراسر بلند با شیشه های رنگارنگ و حوضی در وسط و چاه ابی در گوشه حیاط.14 و15 ساله بودیم.و غریب با انکه از روستایمان تنها 80 کیلو متر فاصله داشتیم اما گویی هزاران فرسنگ از ریشه های خویش و یاران و عزیزان دور شده بودیم.یک چراغ نفتی و یک گلیم که تنها بخشی از اتاق بزرگ و پراز گنجه های چوبی را پوشانده بود.و باید می رفتیم از فشاری در سر محله اب خوردن می اوردیم.خجالت می کشیدیم و دقیقه ها می ایستادیم تا زنها به ما راه بدهند.شهر همدان شهر بازارچه ها و میدان ها و سینماها و شهر دختران زیبا بود.و به رسم فیلم های فردین و ناصر ملک مطیعی و.. من یاران جمعی را درست کردیم تا به زنان خود فروش که در خانه های خراب تپه هکمتانه خود را به دو تومان می فروختند و نیز به روستاییانی که خال بازهای همدانی با نیرنگ تمامی توشه راهشان را گرفتند یاری کنیم. پس هر روز با اب چاه موهای بلند خود را می شستم و با چراغ نفتی خشک می کردم.و باز به رسم فردین ورزش می کردم و سینه را سپر کرده و دکمه ها پیرهن را باز کرده به راه می افتادم.و البته همیشه کتاب همراهمان بود. از خال بازهای همدانی کتک می خوردیم.

و برای اینکه ما دختر باز قلمداد نشیم. کتاب بر دست در خیابان شلوغ مظفریه که خانمها و دختر خانمها به انجا می امدند .قدم می زدیم .و هر چند وقت یک بار در ان شلوغی با دل عاشق و لرزان
کتاب را باز کرده به اصطلاح درس می خواندیم.

و گاهی می رفتیم به مقبره بابا طاهر تا از گناهان پاک بشیم.من در مقبره بابا طاهر می خوندم و گریه می کردم. و شبها در مهتابی می نش ستم و خدا خدا می کردم.و شعر می نوشتم. و روز ها را می شمردم کی عید خواهد شد کا ما به روستایمان برویم. و در روستایمان دو باره سوار بر موتور در صحرا عشقانه بتازم.سازم را دو باره بدست بگیرم و بنوازم.و شبها در صحرا با صدای بلند بش ترکی بخوانم.و چقدر دلم برای مادرم و عزیزانم تنگ می شد.همدان با ان عظمت و بزرگی برای من تنگ و زندان می شد.و یارانی چون شعبان میرزایی یافتم نابغه بود از روستای دستجرد همدان
. او ساده و بی الایش بود .لاغر و کمی کچل.او از ده سالگه تنها در همدان درس می خواند.در همه درسها براستی نابغه بود.

ح
لینک
۱۳۸٥/۱/۳٠ - parviz mohammadi

   صدای پای بهار   

صدای پای بهار و شوق دیدار یار

از من گرفته است صبر و قرار

ای دوست بیا چو من دل به دلدار سپار

عاشق شو و در ره عشق بگذار دار و ندار

مست شو از عشق تا که شوی هوشیار

مگو عشق دیوانگیست و کار مردم بیکار

که عشق معنی زندگیست


عشق الهی فرزانه گی است



لینک
۱۳۸٥/۱/٢٩ - parviz mohammadi

   اگه یار بیاد   

اگه یار بیاد

با اون بوی بهار میاد

اگه یار بیاد

روحم از قفس ازاد میشه

باغ دلم اباد میشه
اگه یار بیاد در اغوشش می گیرم
چشماشو من می بوسم
درداشو من می گیرم

به جاش خوشبختی میدم

اگه یار بیاد
قلمم جاری میشه

شعرمن باغی میشه
اگه یار بیاد
دست به دست هم می دیم

از بچه گی هامون می گیم

به فرداها ما دل می دیم

به اوجها پر می کشیم

به باغ دل سر می کشیم
اگه یار بیاد

از تیره کیها پاک می شم

بی ریا و صاف می شم

یه دست مثل خاک می شم

اگه یار بیاد

نامشو تکرار می کنم

براش شعر دل می خونم

ارزوهاشو می سازم

بهش بازم دل می بازم

دو باره عاشقش می شم

با اون به حق من می رسم

اگه یار بیاد

با اون بوی بهار میاد

اگه یار بیاد

لینک
۱۳۸٥/۱/٢۸ - parviz mohammadi

   گوردون او گونلری سن؟بیراینجی قیسمت   

گوردون او گونلری سن

او اوجامان داغلاری

ناسیل قیش سووق التوندا .

یقینیب سیخیلیب .دیزلرین قوجاقلایوب کیزلمیشدی

سانکی قیشدن قورخوب . قار التونا گیریب. برکینیب گیزلنمیشدی

نه جراتی نه هیبتی .داغدا داغلوخ قاماموشدو.

گوردون باغلاردا

لوپ لوت کمیک ایسکیلیت کیمین اقاچلارو

یاپ یالقوز.

بوداقلاروندا نه بیر قورو یاپراق نه بیر بالا قوش

قیراقلاروندا نه بیر کووا اوت نه یاشول پارلاق قیاق

نه بیر ییر نه بیر سس نه بیر اوخوماق

ایله بیل کی

هر شی سارالموش سولموش .اولوب دونموشودو

گوردون من

بیر قارانلوق اوده .اوشودوردوم تتریردیم

چرکین کهنه پالاسو چولانوب باشوما چکیردیم


کیمسیه سوز دمیردیم

بیر اوغلوم ذغال ایله .کهنه لاوالو دیفارلارا قوش عکسینی چکیردی

گونلری سایوردو .بیر گون ایکی گون .بیر ای .ایکی ای

دیفارا خط خط چیزیردی

اناسو نه دانلوردو .قیزیردی

نه دانوشوب دینیردی


او بیر اوغلوم......


مات مات باغلو پنجره یه باخوردو

گوزلریندن گوز یاشلارو اخوردو


اوشاغوم .نه یخیلیب قالخوردو

نه گولوردو اغلوردو

بارماقلارون یالوردو


قیزیم اما.قیزیم اما

حالا گولومسه ییردی

گوزلری ایشیقیدی

بووز اوجاقو دشیردی

ییر اوخوردو. شعر دییردی

بلکه ده او عشق ایشیقین

حقی یقین گوروردو

عشقی قانوردو .بیلیردی

بلکه اونون اورگینده حق چراغو یانوردو

او الله هو حس ادیردی تانوردو

هیه دوستوم.او گونلر ایله ایدی

هامو یالقوز قالموشدو

اومودوموز شیطان بیزدن الموشدو

نه بیر گلن نه بیر گدن

نه دینن .نه دیندیرن

نه سالوب نه سیندیرن

سانکی کندده ادام .یاشامدا ادام قالماموشدو

کیمسه حقدن ده بیر نشان الماموشدو

قیشیدی دوستوم .سووق بیر قیش

ییر گوندن اوزاغلاشموشودو

اورکلر محبتدن بوشالموشودو.






لینک
۱۳۸٥/۱/٢٧ - parviz mohammadi

   به لیلا خواهرم   

لیلای من ای خواهرم

ای خواهر حق باورم

با شو ر و عشق بار امدی

صافی و پاک از افتی

در باغ دل بالنده ا ی

از معرفت اکنده ای

فردا چه غوغا می شود

زیبا چو رویا می شود

از حق ندایی می رسد

لطف الهی می رسد

یاران غزلخوان میشوند

جانان همه جان می شوند

ای خواهرم لیلای من


ای شور و ای شیدای من

دلپاکی و فکرت بلند


بر گو لفظی و بخند

ان حق مطلق یار توست

باغی تو .ایمان بار تست

ای خواهرم لیلای من

نامت امید افزای من

حق با یاور می شود

فکر تو بارور می شود


لینک
۱۳۸٥/۱/٢٧ - parviz mohammadi

   یاد یار مهربان   

یاد یار مهربان

شور و حالی میده به من

با یادش روزگارم گاه بارونی گاه افتابی میشه

تو کویر ارزو هام . رودخونه صافی میشه

جاری میشه

یاد یار مهربان تو دلم باغی میشه

در عالم خیال

با او پرواز می کنم


باهاش راز و نیاز می کنم


قشنگ ترین ترانه را ساز می کنم


تو کویر تشنگی .یاد یار مهربان


می باره بر سرم مثل باران


فکرم شکوفه میده .میشه مثل بهاران


یاد یار مهربان

یاد یار مهربان

لینک
۱۳۸٥/۱/٢٧ - parviz mohammadi

   من قروه ای هستم   

من قروه ای هستم

باده عشق الهی زده ام .من مستم

از دیار درگزینم .از تبار همدان

من از اویم.نه ازینم نه از ان



عشق مولا یم علی شوری فکنده است درسرم

یاد حق حق داده است بال و پرم


شرف و مردانگی داده به من .با مروت پدرم


قلمت را به زمین نگذاری پسرم


سفر اخرتش گفت به من .









لینک
۱۳۸٥/۱/٢٧ - parviz mohammadi

   من بلبلم   

من بلبلم . در قفسم میانداز مرا

من با پرواز معنی یافته ام

بالم را مسوزان تو مرا

من برای اواز خواندن خلق شده ام

زبانم را مبر .بگدار بخوانم بخاطر خدا


من عاشق گلها یم

مسلکم عشق است


باغها را از من مگیر

من بلبلم
لینک
۱۳۸٥/۱/٢٦ - parviz mohammadi

   ادامه عاشق جوان   

..........پسرک در دستش چیزی مثل ساز داشت.حاضرین در مجلس هنوز غرق در امواج شگفت ساز و سخن عاشق حیدر بودند.و گویی در فضایی از اخلاص و یکرنگی و عشق الهی در پرواز بودند.مردم گویی پسرک را نمی دیدند. پسرک سلام کرد و از میان جمعیت به سوی عاشق حیدر رفت در برابرش تعظیم نمود و ادی احترام.جماعت او را باتعجب نگاه می کردند .او را می شناختند او فرهاد پسر حاج صالح بود. حاج صالح مرد درستکارو با ابرویی بود و سرش توی کار خودش بود و در این نو مراسم ها شرکت نمی کرد و بچه هایش را نمی گذاشت در این جور مراسمها شرکت کنند .فرهاد پسر سر به زیرو خجالتی بود و چهارده سال بیشتر نداشت اغلب در خانه و یا در مغازه پدرش و یا در مدرسه بود.

عاشق حیدر نگاه با افتخاری به پسرک کرد و گفت چه ساز قشنگی داری .مردم نگاه متعجبانه ای به عاشق حیدرو پسرک و تکه چوبی که در دست پسرک بود کردند .ان تکه چوب شباهتی به ساز نداشت.پسرک گفت استاد اجاره می خواهم سازم را بنوازم وبخوانم .استاد گفت البته پسرم.مردم با تعجب و تمسخر به پسرک و ساز ش نگاه می کردند.اما پسرک گویی تنها استادش را میدید و چهره ا ش گلگون شده بود. استاد پرسید چه می خواهی بخوانی ؟پسرک جواب داد شعر عاشق ناصر دیوانه را مجلس پر از ولوله و غوغا شد .مردم قاه قاه می خندیدند .ناصر دیوانه را می شناختند پسر کربلایی اکبر بود برزگر فقیری بود.و .............
لینک
۱۳۸٥/۱/٢۳ - parviz mohammadi

   ادامه عاشق جوان   

..........پسرک در دستش چیزی مثل ساز داشت.حاضرین در مجلس هنوز غرق در امواج شگفت ساز و سخن عاشق حیدر بودند.و گویی در فضایی از اخلاص و یکرنگی و عشق الهی در پرواز بودند.مردم گویی پسرک را نمی دیدند. پسرک سلام کرد و از میان جمعیت به سوی عاشق حیدر رفت در برابرش تعظیم نمود و ادی احترام.جماعت او را باتعجب نگاه می کردند .او را می شناختند او فرهاد پسر حاج صالح بود. حاج صالح مرد درستکارو با ابرویی بود و سرش توی کار خودش بود و در این نو مراسم ها شرکت نمی کرد و بچه هایش را نمی گذاشت در این جور مراسمها شرکت کنند .فرهاد پسر سر به زیرو خجالتی بود و چهارده سال بیشتر نداشت اغلب در خانه و یا در مغازه پدرش و یا در مدرسه بود.

عاشق حیدر نگاه با افتخاری به پسرک کرد و گفت چه ساز قشنگی داری .مردم نگاه متعجبانه ای به عاشق حیدرو پسرک و تکه چوبی که در دست پسرک بود کردند .ان تکه چوب شباهتی به ساز نداشت.پسرک گفت استاد اجاره می خواهم سازم را بنوازم وبخوانم .استاد گفت البته پسرم.مردم با تعجب و تمسخر به پسرک و ساز ش نگاه می کردند.اما پسرک گویی تنها استادش را میدید و چهره ا ش گلگون شده بود. استاد پرسید چه می خواهی بخوانی ؟پسرک جواب داد شعر عاشق ناصر دیوانه را مجلس پر از ولوله و غوغا شد .مردم قاه قاه می خندیدند .ناصر دیوانه را می شناختند پسر کربلایی اکبر بود برزگر فقیری بود.و .............
لینک
۱۳۸٥/۱/٢۳ - parviz mohammadi

   عاشق جوان   

ان شب در قروه غوغایی بود .در خانه یکی از قروه ایها عروسی بود و یکی از عاشقان مشهور همدان بنام عاشق حیدر امده بود و با ساز و سخنش قلوب قروه ایها را تسخیر نموده بود.عاشق شدن کار هر کسی نبود.باید ابتدا عاشق خدا می شدی از خود پرستی ها رها میشدی و دلت اتشفشان مهر و محبت می گشت و درد پنهان عاشقان را درک می کردی.و نغمه مانده در گلوی عاشقان را می شنیدی و می خواندی و دل در گرو حق تعالی داشتی.و می بایست انگشتانت و تمام وجودت با سازت همراه می گشت و صدایت به عرش می رفت و از دیاری به دیاری سفر می کردی و بارها و بارها می سوختی و خاکستر می شدی و عاشق عاشق می شدی. مردم با حکایت ها ی عاشقان بزرک شده بودند و خود مردم اهل سخن و حکمت بودند. اما از زبان عاشق حیدر قصه عاشق غریب را شنیدن حکایت دیگری بود.عاشق غریب جوانی بود که سالها بود دیارش را و عزیزانش را ترک کرده و غربت اختیار نموده بود.پس از هفت سال جوانی به خانه پیر زنی میاید پیر زن بیمار و کور بود .میگوید مادر شنیده ام که شما در خانه سازی دارید ایا می توانم ان را ببینم.پیر زن اشک ریزان می گوید ای جوان ان ساز مال پسرم عاشق غریب است .تنها او می تواند ان ساز را بزند .جوان ساز بر می دارد و ساز به صدا در می اید و تمامی روستا مبهوت می شود و پیر زن فریاد می زند پسرم ..

عاشق حیدر با صدای ساز ش و حنجره اش اتش بر جانها زده بود.پسرکی وارد مجلس شد
لینک
۱۳۸٥/۱/٢۳ - parviz mohammadi

   به دنبال خوشبختی   

در دانشکده فلسفه سارایو سالها قبل با او اشنا شدم. ریزه اندام و شرقی.نامش سوزانا بود و لقبش پروانه.او مسیحی بود و اهل شهر تاریخی یایتسا که در کنار ابشار بزرکی قرار دارد. به زبان فارسی دلنشین سخن می گفت.به زبان حافظ و مولانا....باورم نمیشد که ایرانی نباشد.از من پرسید در دیار غریب در پی چه امده ای ؟گفتم خوشبختی.تبسمی کرد و این بیت را خواند

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همینجاست بیا یید بیایید

و من خندیدم و گفتم یعنی خوشبختی من تو هستی؟!!!!!!!!!!
لینک
۱۳۸٥/۱/٢٠ - parviz mohammadi

   غروب قروه   

بازار کوچک قروه غروب قشنگی داشت

باراریهای قروه هم تاجر بودند هم برزگر هم شاعر

تو دکانهای کوچک جمع می شدند

شاهنامه و یا گلستان سعدی می خواندند


مسافران از غافله مانده با شتاب

با رشان را بسته بر الاغشان هی می زدند

و گله ها با غوغا از بازار و کوجه ها می گذشتند

و صدای برزگری که اواز می خواند در دور ها می پیجید در فضای غروب قروه
لینک
۱۳۸٥/۱/۱۸ - parviz mohammadi

   چشم به راهم   

هنوزم چشم به راهتم

اگه بیای پناهتم
همیشه با تو یار میشم

بمون مثل بهار پیشم

دنیا پر از خوبی میشه

بمون کنارم همیشه

با تو خدا رو میبینم


عاشقتم من همینم


با تو من افتابی میشم

پر می کشم راهی میشم


هنوزم چشم به راهتم

عاشق اون نگاهتم

یه باغ شعر اون نگات

مرغ دل اون باغو می خواد

لینک
۱۳۸٥/۱/۱٧ - parviz mohammadi

   سارایو ای سنفونی دلنشین دوستی   

سارایو هنوز پنجره ها یت همچو چشمانی عاشق

به دنبال امدن یارند

یاری که نورانیست

و اواز خدایی در گلو دارد

مردمانت همه لبخند زنان زخمه های دل خویش را پنهان میسازند

سارایو چه مهربانی

سارایو چقدر غریبی و تنهایی


تپه ها ی سبز در اغوشت گرفته اند


و رود خانه ها ارزوها یت را به فردا ها می برند


و بازارچه ها ی قدیمیت دستها و نگاهها غریبه ها را با هم اشتی میدهد


سارایو جوان میشوی

سارایو غزلخوان می شوی



لینک
۱۳۸٥/۱/۱۳ - parviz mohammadi

   تو را باور دارم   

تو را باور دارم

چرا که اصلی و به سرچشمه عشق الهی وصلی

بنوشان ما را از ان که تشنه ایم هر چند که در سر چشمه ایم

مستمان کن شورمان ده که سخت خسته ایم و بخت به گشته ایم


ما تو را باور داریم


لینک
۱۳۸٥/۱/۱۳ - parviz mohammadi

   قروه درجزین   

شهر قروه درجزین
لینک
۱۳۸٥/۱/۸ - parviz mohammadi