بیل جادویی   

توی روستا  موضوعی دهان به دهان می گشت.

خیلی ها داشتند در باره یک بیل خاص و معجزه گر صحبت می کردند.

بیلی که پدری برای پسرش سفارش داده بود.این بیل توسط بهترین استاد آهنگر ساخته شده بود.خم نمی شد و کند نمی شد و نمی شکست.خیلی خوش دست بود.طوری ساخته شده بود که فقط صاحبش می توانست با آن شخم بزند.هر کس آن را به دست می گرفت نمی توانست با آن زمین را شخم بزند.

 آری او تنها پسری بود که یبل کوچک و جادویی داشت.

  پسر  حدود 5 و یا 6 سال سن داشت.که یک روز پدرش با یک بیل کوچک جادویی به خانه آمد.پسرک با دیدن آن بیل انگار تمام شادی های دنیا را برای او هدیه آورده اند.

پسرک با خودش می اندیشید که با آن خواهد توانست باغ های قشنگی بکارد و زیمن های سخت را شخم بزند و زمینهای خود و دیگران را آباد نماید.

 

از آن پس پسرک که قدی بلند و چهره منزه و مردانه و نیز پیشانی بلندی داشت،آن بیل را بر می داشت و در باغچه خانه شان به شخم زنی مشغول می شد.سخت ترین زمین ها را شخم می زد.

از کودکی کشاورزان دشت میلاجرد قروه درجزین به زرنگی این پسرک آفرین می گفتند.او را مانند پدر بزرگش حشمت الله می دانستند که به رشادت و درستی مشهور بود.

پدر پسرک عاشق آبادانی بود و دوست داشت زمینهای سخت و خشک را آباد نماید.

در بین بچه ها ی محل و حتی بین بچه های محلات دیگر صحبت  بیل جادویی بود.همه بچه ها آرزو داشتند مثل آن بیل را داشتن باشند.

با آن بیل پسرک همراه عمویش و پدرش به مزرعه می رفت و به آنها کمک می کرد.

لینک
۱۳٩٥/٩/٩ - parviz mohammadi

   رضا نمازی   

تو خود در دل و در زبان داری

هزاران ترانه و اوازی

از پیشینیانت داری در دست سازی

با جمله ای در دل من نغمه دوستی می نوازی

راضی به رضای اویی

با نام خدا خوش  عطر و بویی

 

دلت خدا  خدا می خواند

با سازی در دست

می خوانی نمازی

آنگاه به اوج های شوردیگی دست می یازی

دل به خداوند عشق می بازی

تو را دیگر چه نیاز به نمازی

لینک
۱۳٩٥/٩/٩ - parviz mohammadi

   مروارید سیاه در قروه درجزین   

در قروه درچزین نشانه زیبا بودن زنان و دختران سفید رو بودن  و توپول بودن آنها بود. می گفتند ماشالله دختر فلانی مثل کاغذ سفیده .

برای همین بیشترمادرها آرزو داشتند که بخصوص دختران سفید به دنیا بیاورند. اما این مادر جوان که حدود بیست دو سالش بود و قرار بود  چهارمین فرزند خود را به دنیا  بیاورد،ارزو داشت یک دختر سبزه د اشته باشه.هروقت این آرزویش را با شوهرش در میان می گذاشت،شوهرش به او می خندید.

آن زمانها زنان بسیار کار می کردند.زنان بیشتر با

اب سر د و نداشتن پودر  رختشویی به لباس شستن می پرداختند.لباس شستن یکی از کار های دشوار بود.بخصوص در فصل زمستان. .چرا  که وسایل گرم کردن آب بسیار محدود بود.از طرفی اب لوله کشی هم نبود.بسیاری حتی تلمبه هم درخانه  نداشتند.بلکه بوسیله چرخ چوبی  و با سطل از چاه   ،آب   بالا می کشیدند . همانطور که گفته شد،در آن زمان پودر  رخت شویی  هم نبود.بلکه صابون وجود داشت که  صابون ها هم دست ساز بودند .

البته بسیاری از زنان و دختران لباس ها را و ظروف را به کنار ابهای قنات ها که از وسط روستا و یا از کنار روستا می گذشتند می بردند و می شستند.

برای همین این بانوی جوان هم مثل اغلب مادران  به شستن لباس  ها و رسیدن به گاو و گوسفندان مشغول می شد.  نیز با امکانات  محدودی که وجود داشت به پختن غذا بر روی چراغ نفتی و یا اجاق می پرداخت.

برای بچه هایش لباس می دوخت و یا جوراب  و پیرهن پشمی می بافت.

دوران بارداری چهارمین فرزندش با همه سختی ها زیبا بود.او احساس خوبی داشت.همیشه دور و برش پر بود از همسایه ها و دختر دایی هایش و نیز همسران پسر دایی هایش که با  هم سن و سال بودند.

چند روزی بود که همسرش در مسافرت بود.اغلب همسرش به همدان می رفت.آن زمان  از روستاهای اطراف تخم مرغ های محلی  را  به قروه درجزین می آوردند. همه ی این تخم مرغ ها در مغازه این مرد جوان و پدرش جمع می شد و آنها را در پانصد تا پانصد تا در صندوق های چوبی همراه با کاه بسته بندی می کردند و هر چند روز یک بار تخم مرغ ها را  با کامیون به همدان و یا به تهران می فرستادند.انها هم بزرگترین تاجر پوست بودند و هم بزرگترین صادر کننده تخم مرغ محلی از قروه درجزین به تهران و همدان بودند.از طرفی  دیگر از تهران قند و یا چایی و  و صابون ودیگر مواد مصرفی را وارد می ساختند.از جنوب ایران خرما وارد می کردند.از لرستان نخود.

برای همین چند شب بود که همسرش در مسافرت بود.شبها دایی اش که همسایه روبروی آنها بودند می آمد و در خانه آنها می ماند.

آن شب خیلی دلش برای همسرش تنگ شده بود.رفت سر صندوق لباس ها و لباس های شوهرش را مرتب کرد.دستمالی را که شوهرش اولین بار برای او آورده بود را از صندوق در آورد و لمسش کرد.یادش آمد که وقتی که همسرش 17 سالش بود با دستمال پر آمد به خانه آنها.آن زمان تازه با هم نامزد شده بودند.توی دستمال یک قطعه پارچه بسیار زیبای ابریشم بود.یک عدد صابون بود و یک عدد عطر و توئی کیسه کوچکی که از ابریشم بافته شده بود.یک گردنبند بیار زیبای مروارید.گردنبند را بر گردنش انداخت.رفت جلو آیینه .در وسط ایینه عکس شوهرش بود.دلش خیلی برای شوهرش تنگ شده بود.

خوابش نمی برد.دلهره داشت و نگران بود.تا پاسی از شب خوابش نبرد . آنقدر بیدارماند که تا وقت آماده کردن خمیر نان  فرا رسید .چون تقریبا  هفته ای یک بار او در نیمه شب خمیر را برای پخت نان آماده می کرد.دم دم های صبح خمیر ور می آمد و آماده پخت می شد. برای همین رفت در اتاق کناری و لانجین را  که یک ظرف بزرک سفالی با لعاب ابی بود ،آورد و ارد و آب ریخیت توی آن .و برای فردا خمیر نان را آماده کرد.یکی دوساعتی  برای طلوع افتاب نمانده بود که خوابش برد.

 در خواب دید که با همسرش در دشت های  سر سبز راه می روند.یک باره باران باریدن گرفت. اما در آن سو تر آفتاب بود. هر دو خندیدند و گفتند چقدر بارش باران قشنگه.و چقدر جالباست یک طرف باران می بارد و طرف دیگر آفتاب است.   آنها  به یک کلبه کوچک چوپانی پناه بردند. بعد یک باره باران قطع شد و آفتاب تابیدن گرفت و رنگین کمان زیبایی در آسمان پیدا شد. از پس رنگین کمان یک بانوی نورانی  بسیار زیبا بیرون آمد.زن جوان او را صدا کرد یا فاطمه زهرا .!

مردم قروه درجزین اعتقاد داشتند که رنگین  کمان قالی است که حضرت فاطمه زهرا س آن را می بافد تا پاکان از روی آن به بهشت بروند.

 

آن بانوی مقدس  پایین آمد و  دستمال زیبایی را به مادر جوان داد .وقتی که دستمال را باز کرد  یک مروارید سیاه و درشت  درون آن دستمال دید. نور و روشنایی خاصی فضا را گرفت و یک جوری احساس کرد که روشنایی تمام وجودش را هم فرا گرفت.

آن بانوی  مقدس گفت تو زن خوبی هستی و مادر نمونه ای هستی.این هدیه را از آسمان برای تو آورده ام.

مادر جوان چهره اش از خوشحالی برق زد و دلش یک جوری تپید.گفت این گوهر سیاه است .این گوهر را هیچ کس ندارد.آن فرشته ادامه داد ،این گوهر  همیشه دل شما را روشن خواهد کرد .یک باره از خواب برخاست.دلش می تپید.احساس کرد که شوهرش در آنجا حضور دارد و گرمی وجود شوهرش را حس می کرد.

اصلا انگار در یک عالم دیگری بود.خیلی دلش تنگ شده بود برای شوهرش.

 صبح زن دایی اش امد تا در پختن نان به او کمک کند.زن دایی او که یک زن بسیار مهربان و دانا و زحمتکشی بود ،در بسیاری از کار ها به او کمک می کرد.خوابش را به زن دایی اش تعریف کرد.زن دایی او که از روستای قدیمی رازین بود.خیلی زن سخن دان و نکته سنجی بود.ضر ب المثل  ها و شعر های بسیاری می دانست.چون روستای رازین از قدیم محل عرفا و شعرا بود و رازین را شیراز کوچک صدا می کردند.مردم آنجا در حکمت و معرفت و عرفان پیشینه دیرینه داشتند.آنها در عین حال کوزه گر هم بودند.

زن دایی اش صلوات فرستاد و حضرت فاطمه زهرا  س  صدا کرد.با خوشحالی گفت خوابت خیلی خوبه.

زن دایی ادامه داد خداوند به تو یک دختر خواهد داد که در وجودش گوهری خواهد داشت که به تو و به اطرافیانش روشنایی خواهد بخشید.

زن جوان خیلی خوشحال شد.حالت مقدسی یافته  بود و فرزندش را در شکم خود حس می کرد و به آن عشق می ورزید.

همسر  زن جوان در مسافرت بود و در همدان در خیابان اکباتان در مسافرخانه مرکزی خوابیده بود.با شریکش محمد  درچزینی که هر دو در کار خرید و فروش پوست گوسفند بودند  از نوجوانی با هم دوست و همکار بودند.چون پدرانشان هم در این کار بودند و گاهی با هم شریک می شدند..در خواب دید که  با دایی اش که او را پیامبر قربانعلی می نامیدند،در یک باغی می گردند.پیامبر قربانعلی با صدای زیبایش داشت شعر ترکی می خواند.یک پرنده ای خوش رنگ و بسیار زیبایی آمد نشست بر دوش آن مرد جوان.پیامبر قربانعلی خنده با معنی کرد و گفت خوش به حالت !بعد که خوب به پرنده نگاه کرد دید که بر گردن پرنده یک دانه مروارید سیاه رنگ بسیار زیبا آویزان است.اینقدر  آن مروارید زیبا بود که برق آن تمام وجودش را روشن کرد.

از خواب بر خاست و نشست.خواب عجیبی دیده بود.حالت قشنگی پیدا کرده بود. یاد همسرش افتاد.یک باره احساس کرد که نزد همسرش است .

 بانوی جوان حالت خاصی داشت و با یک شوقی با زن دایی اش نان می پخت.بوی نان تازه فضای خانه و باغچه و کوچه را گرفته بود.

صبح مادر آن زن به شوهرش گفت برو به دخترمان سر بزن.پدر آن زن جوان دخرش را خیلی دوست داشت.وقت و بی وقت به دیدارش می رفت.

  پدر این بانوی جوان  شاعر بود و مردی نترس و عدالت خواه و روشنفکر که در آن زمان یکی از اولین کسانی  بود که دخترانش را به مدرسه فرستاده بود. در آن زمان  تازه مدرسه ایجاد شده بود.حتی بسیاری از    پدر ان و مادران  از فرستادن پسران   خود نیز  به مدرسه اجتناب می کردند. چه برسد به دختر ها .اما پدر او  اندیشه ای باز داشت و معتقد بود که باید به دختران میدا ن داد و به داشتن دختر  افتخار کرد  و معتقد بود که دختران تواناییهای خاصی دارند. برای همین او اغلب دختر خود را    همراه خود به مسافرت های تجاری می برد و با دوستان و همکاران و همفکران خود آشنا می ساخت.  همراه بردن دختر به سفرهای تجاری در آن زمان خیلی عجیب بود.اما پدر او می خواست دخترش جهان دیده باشد. این مادر چوان با صدای خوش پدرش بزرگ شده بود و با شعر های ترکی و فارسی که پدرش مانوس شده بود. مادرش هم از طایفه شناختهش ده بود. مادرش چهره گرد و زیبایی داشت.بسیار باشرف و متعهد به خانواده اش بود. شوهر این مادر جوان  پسر دایی او بود.

مردی تلاشگر و بسیار متعهد.همسرش را بسیار دوست می داشت. همان طور که گفته شد ، این بانوی جوان بیست دو سالش بود که داشت چهارمین فرزند خود را بدنیا می آورد.دختر دایی هایش یعنی خواهر های شوهرش  که بسیار مهربان بودند و  همیشه مثل فرشته  دورش می گشتند. او خواهر های شوهرش یعنی دختر دایی هایش را خیلی دوست داشت. از طرفی خانه دایی دیگرش در چند قدمی خانه آنها  بود و پنجره یکی از اتاقهایشان رو به باغچه دایی اش  باز می شد.زن دایی این مادر جوان در بسیاری از کارها به او کمک می کرد.

این زن جوان با همه همسایه ها رابط ه خیلی خوبی داشتبا زنان همسایه هر غروب شیرهای گاوهایشان را تقسیم می کرد.به این صورت که چند همساید با هم قرا می گذاشتند که هر هفته شیر ها هایشان را ببرند برای یکی از اعضاء. به این نوع همکاری به ترکی واراداش می گفتند.یعنی در  اموال و دارایی  شریک شدن.

اغلب غروب ها  زنان همسایه  که بیشترشان فامیل نزدیک بودند ،جمع می شدند و  نان تازه و پنیر تازه و چایی می خوردند.اوایل بهاریونجه تازه با سرکه می خورند. یا شبدر. اواسط بهار یمنیک و سیزیهای  خوردنی  وحشی می خورند .تابستانها  قالبیر بر سر خندان و شاداب به باغ های انگور می رفتند و انگور می آوردند .  و غروب ها با هم اتراق می کردند و انواع انگور را با نان تازه و پنیر تازه می خوردند . گاهی هم آب و دوغ  خیار   می خورند.

مادر جوان با حس امنیت و با مهربانی عزیزانش که دورش را هر روز می گرفتند ،دوران بارداری خود را می گذراند.او زنی تمیز و مرتب و بسیار متعهد به تمیز و پاکیزه نگه داشتن فرزندان خود بود.

 

 آنها خانه خیلی بزرگی در قروه درجزین داشتند.اتاق های جور با جور با درب های پوبی و قاب های شیشه ای کوچک.هرا تاق نام خاصی داشت.انگار اتاق ها روح داشتند.یکی از اتاق ها اوجا اتاق نام داشت.به ترکی یعنی اتاق بلند.این اتاق بسیار دلباز بود.پنجره هایش رو به باعچه های پر گل  و پر درخت و  به سوی دشت های بی در و پیکر باز می شد و  پنجره ها همانند چشمانی به سوی کوهساران در دور دست ها  نگاه می کردند.آن خانه دو طرف داشت.یک طرف ردیف اتاق ها با درب های  خندان رو به بالکن دراز و بعد رو به باغچه بزرگ باز می شد.هز از گاهی از باغچه آب زلالی جاری می شد.غوغایی به پا می شد.بپه های قدم و نیم قد با هم بازی می کردند.از گل مجسمه درست می کردند.دختران از پار چه  های کهنه و چوب عروسک درست می کردند.پسران سنگ های سخت را نرم نرمک به صورت یک تیله در آوردند و یا از چوب نیز درست می کردند.

در طرف دیگر پنجره اتاق بلند روح بچه ها را به سوی دشت های بی در و پیکر و به سوی آسمانها پرواز می داد.در طرف دیگر خیال ها و رویا های  شگفت بود.

چندین خانواده در این خانه بزرگ و دلباز  زندگی می کردند.آنها با هم خویشاوند بودند.اغلب دور هم بودند. بیشتر اوقات بگو و بخند  بود و قصه بود.    دوشیدن گاو ها و گوسفندان و قالی بافتتن و ...هر روز برای آنها بهانه بود که زندگی را به گونه ای دیگر ببینند.

همان غروب مادر جوان فرزندش را به دنیا آورد.شوهرش هم از مسافرت آمد.مادر جوان یک دختر سبزه به دنیا آورد.با موهای پر پشت و مجعد و سیاه رنگ.چشمانی درشت و سیاه.

آن دختر سبزه  رو با محبت های مادر و پدر و مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمه ها و عمو و اطرافیان بزرگ  می شد.در آن خانه بزرگ با باغچه بزرگ و اتاقهای جور با جور  که بچه های قد و نیم قد زیادی در آن زندگی می کردند و همه با هم خویشاوند بودند ، آن دختر سبزه و با نمک بشاش و خندان و با هوش و ذکاوت بزرگ می شد.

دختر سبزه کم کم بزرگ می شد.با عشق و شادی .اغلب خواهر بزرگش و بردارش و عمه هایش دور و برش را می گرفتند.و بالاخره شروع به راه رفتن و حرف زدن کرد.و وقتی  شش و هفت ساله شد دیگر به مادرش کمک می کرد.

دختر سبزه رو را همه دوست داشتند.با نمک حرف می زد.به مادرش کمک می کرد.همیشه در نقاشی هایش تصویر یک دختر شاد را می کشید.از چوب و پارچه های کهنه عروسک درست می کرد.

برادری داشت که از خودش دو سال بزرگتر بود و همیشه به ایده های برادرش اهمیت می داد.گاهی با هم تصمیمی می گرفتند که نویسنده بشوند.برادرش برای عروسک های او خانه درست می کرد.خانه ای با بالکن دلباز و اتاقهای دلنواز با پنجره هایی که رو به باغ های امید و دشت صداقت و یکرنگی و معرفت باز می شدند.

با اینکه خیلی با احساس بود و روحیه ای هنرمندانه داشت.اما در عین حال با اراده و قوی بود.از کسی کینه به دل نمی گرفت.

در سیزده سالگی عروسی کرد.

شوهرش از خانواده خیلی خوبی بود.خانواده شوهرش در بلند ترین نقطه قروه درجزین خانه داشتند.انها به شرافت و درستی مشهور بودند.

بعد رفت به شهری دور.با همسرش همراه شد.دنیای همسرش را شناخت.به خانواده همسرش نزدیک گشت.یار و یاور همسرش شد.عشق عجیبی به همسرش داشت.خانواده همسرش را بسیار دوست می داشت.برای تک تک انها می اندیشید و برای انها رهنما  و همدم بود.

به خاطر داشتن تعهد بالا و احساس مسئولیت در برابر عزیزانش.مدتی دچار مشکل شد.

فکر می کرد که باید به همه کمک کند.این مسئله او را گاه چنان غمکین می کرد که احساس می کرد که دیگر یارای  بر خاستن ندارد.

اما باز با تکیه بر ایمان به خدا و با تکیه بر تربیت درستش و با یاری و همراهی و درک بالای همسرش بر می خاست .

سالها پیش مشکلی برای یکی از عزیزانشبوجود آمد.او برای حل مشکل تمام توانیی اش را گذاشت.اما به نظر می رسید که در حل مشکل عزیزش چنادن کاری از  پیش نمی تواند ببرد.این مسئله او را بسیار غمگین نمود

روز به روز او ضعیف تر می شد.انگاردیگر نای و توان بر خاستن نداشت.

یک روز همسرش  به او جمله ای گفت.همان جمله او را دوباره به دنیا آورد.

خواست بر خیزد .اما نمی توانست.

احساس می کرد که دیگر پایان عمرش است.

همسرش دستش را گرفت.

آبی به او داد.

گرمی همسرش و نگاه محبت امیز همسرش بهاو توانی افزون داد.

خدا را یاد کرد و بر خاست.

به کمک همسرش هر روز ورزش کرد و دوید.

در هر فرصتی شروع  به دویدن می نمود

روز به روز شادب تر و پر شور تر می شد.دیگر هیچ مشکلی نمی توانست او را به تسلیم وا بدارد.

او به زودی توانست شادابی و امید و محبت و عشق را به خانواده خود باز گرداند.

کم کم آوازه او در منطقه از تهران پیچید. مادر جوانی قهرمان دُوو شده است.!

اراده و توانایی و یژه گی ها ی  او مورد تحسین زنان و مادران و دختران قرا ر می گرفت.

او مربی شد.

بدون هیچ چشم داشتی بیشتر وقتش را گذاشت   وهنوز هم وقتش را می گذارد تا  مادران را از کنج عزلت و سکون و تسلیم به سوی ورزش و طبیعت و کوهنوردی  و به سوی عشق ورزیدن به خویش و به خانواده و به همسر بکشاند.

بدینسان آن دختر سبزه قروه ای  یک قهرمان شد وبه یک معلم معنویت و معلم اخلاق و معلم تربیت روح و جسم مبدل شد.

لینک
۱۳٩٥/٤/٢٩ - parviz mohammadi

   آی صنم دختری از قروه درجزین   

  بهار قروه درجزین  حس و حال قشنگی داشت.عطر شکوفه ها و آواز پرند ه گان و بوی سبزه ها آدمی را وا می داشت که به آغوش طبیعت برود  و از همه بند های زمانه و نگرانی ها رها ی رها باشد. با گلها و با بلبلان همنشین شود. اری بهار بود و سبزه های مختلف از خاک سر برون آورده بودند و دشت ها پر از لاله و قایق و بنفشه  شده بودند.این همه  شگفتی در بهار قروه درجزین  ، آدم را عاشق و مجنون می کرد.

گاه رعد و برق می زد و باران می بارید.گاه آفتاب می شد  و همه جا  لبخند می زدند.گاه در قسمتی از قروه باران  می بارید و در قسمتی آفتاب یود.مردم می گفتند گرگ ها دارند  بچه به دنیا می آورند.گاه پس از بارش باراش باران رنگین کمان در آسمان قروه درجزین پیدا می شد و زنها صلوات می فرستادند و می گفتند که حضرت فاطمه زهرا س دارد قالی می بافد.

در یک خانه بزرگ یک خانواده خوشخبت در قروه درجزین زندگی می کردند.خانواده ملا ابوالحسن را همه به نیکی می شناختند.

ملا ابوالحسن مرد دانا و متدین و مردم داری بود.آنها نسل اندر نسل عالم بودند.در صحرای میلاجرد قروه درجزین آسیابی داشت.میرزا ابوالحسن در طب سنتی هم دست داشت.گیاهان دارویی را با کمک همسرش و دخترش جمع می کرد و انواع داروها را تهیه می نمود.

تهیه دارو  و کمک یه بیماران را وظیفه خود می دانست.او را ملای  خندان لقبش داده بودند .همیشه خنده ای بر لب داشت.ا

در سال 1283 ایران  در تب و تاب  انقلاب مشروطیت بود.  در بیشتر ایران  ناآرامی    و آشوب وجود داشت..روسها و انگلیسی ها و عثمانی ها در مناطق مختلف  ایران حضور داشتند.

ملا ابوالحسن دختری داشت بنام آی صنم .آی صنم  نسبتا قدی کوتاه داشت و صورتی گرد و سفید و نگاهی تیز و مهربان و دماغی کشیده.بسیار زرنگ و با هوش بود.چرا که هم پدرش نسل اندر نسل از عالمان بود و هم مادرس از خانواده عالمان بود.

آی صنم به  معنی بت و یاری همچو ماه .  اسم قشنگی را بر او نهاده بودند.واقعا هم مثل ماه زیبا بود و می درخشید. از 5 سالگی نزد پدرش خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و بعدقرآن وزبان و ادبیات عربی و فارسی و ترکی را نزد پدرش تا سیزده سالکی خوانده بود.

آی صنم دختر ماه روی قروه ای طب و دارو سازی را هم نزد پدرش آموخته بود.گاهی شعر می نوشت و طرز تهیه دارو ها  رادر یک کتابی گرد آوری نموده بود.

یک روز بهاری همرا ه  با دوستش که او هم سیزده سال سن داشت ،رفتند از باغچه خودشان گل بنفشه بچینند

یک دسته از سربازان روسی از آن حوالی می گذشتند.دختر ها خواستند که پنهان شوند ،اما دیگر  دیر شده بود و روسها آنها را دیده بودند.

آنها شروع به دویدن کردند و فریاد زدند. ولی کسی صدای آنها را نشنید.روس ها آنها را اسیر کرده و دهانشان را بستند.آی صنم متوجه شد که عده زیادی از دختران از جاهای دیگر  هم هستند که اسیر شده اند .

آی صنم باید تمام هوش و حواس خود را و تمام دانسته های خود را بکار می برد،تا بتواند خود و دوستش را نجات دهد.

جند روز بود که در راه بودند.به دشتی رسیدند که دیگر آبادای در آن دیده نمی شد.دهان اسرا را باز کردند.

آی صنم می دید که  فرمانده و برخی از سربازان  روسی زخمی و بیمار هستند.برخی از اسرا هم در حال مرگ بودند.آی صنم با اتکا به نفس خود را به فرمانده رساند.گفت که من طبیب هستم .اجازه بدهید  زخم شما را معالجه کنم .فرمانده نگاه به جثه کوچک دختر کرد  و ناباورانه و با تحقیر گفت تو طبیبی؟!!

آی  صنم با وقار و استحکام جواب داد بله سرورم.من دختر ملا ابوالحسن هستم.

فرمانده روسی قانع شد.آی  صنم دست به کار شد و در صحرا با دختر ها دنبال گیاهان دارویی گشت.سرباز های روسی مواظب بودند که آنها فرار نکنند.

 ای صنم دارویی درست کرد و ضخم فرمانده و سربازان زخمی را شسته و بعد بست .برای دختر های اسیر هم  که در حال مرگ بودند و از ترس و نا امیدی چیزی نمی خوردند و خودشان را به دست مرگ سپرده بودند،دارو و غذا درست کرد.

چند روز ی در یک منطقه روس ها چادر زده بودند. ای صنم متوجه شد که چند تا از سربازان روس از ترکمنستان و مسلمان هستند .رفتار آی صنم طوری بود که همه به او احترام می گذاشتند.او با فرمانده صحبت کرد و او را قانع کرد که اسرا را آزاد کند.

فرمانده دو نفر به نزدیک ترین روستا فرستاد و گفت بروید و به بزرگ روستا اطلاع بدهید تا بیایند اسرا را تحویل بگیرند .

بنا بر این آی صنم باعث شد که تمام اسرا ازاد شوند.

اما فرمانده از آی صنم خواسته بود تا درازای آزادی اسرا آی صنم و دوستش همراه آنها  تا روسیه بروند.

بالاخره آنها رسیدند به عشق آباد ترکمنستان.آن سربازهای ترکمن نقشه فرار  را برای آی صنم و دوستش کشیدند.

گفتند شما فرار کنید و بروید به خانه ما.خانواده ما شما را به یک خانواده محترم ایرانی که در همسایگی ما زندگی می کنند تحویل خواهند داد.

شب هنگام آی صنم و دوستش از اردوگاه فرار کردند.

با سختی بسیار خانواده سربازان ترکمن را پیدا کردند.ماجرا را برای آنها تعریف کردند. آنها آی صنم و دوستش را به خانه یک تاجر ایرانی بردند.

تاجر ایرانی همراه با خانواده اش که در اصل اهل شهر شیروان خراسان بودند .این خانواده به پاکی و درستی مشهور بودند.در ضمن یک نانوایی مشهوری هم در شهر عشق آباد داشتند.قرار شد در اولین فرصت تاجر ایرانی راهی پیدا کند و آنها را همراه با خانواده اش به ایران ببرد.

اما شرایط بسیار دشوار بود.همه جا نا امن بود.آی صنم در آنجا به دختر های آن تاجر ایرانی درس می داد و برای خانمها هم طبابت می کرد.آنم تاجر پسر داشت بنام غلا م علی .17 سالش بود.جوان نجیب و درستکار که همراه پدر تجارت می کرد.

پس از یک سال آی صنم به عقد غلام علی در آمد.

ای صنم در عشق آباد تا سال 1318 یعنی تا چنگ جهانی دوم در عشق اباد با همسرش زندگی می کرد.درآن سال تصمیم می گیرند به ایران بر گردند.

در همان سال در شهر شیروان مستقر می شوند.ای صنم و همسرش دارای چهار پسر به نامهای  غلامحسین و غلامحسن و ولی و مهدی  و دو دختر بنامهای زهرا و شهر بانو بودند.ای صنم از شوهرش خواسته بود که نام پدرش را به عنوان نام فامیلی خود انتخاب کند.غلام علی هم قبول کرده بود که نام فامیلی اش نام پدر آن صنم باشد. هم آی صنم فامیلش ابوالحسن زاده بود و هم شوهر ش.

ای صنم اغلب برای بچه هایش از قروه درجزین صحبت می کرد.از باغهایش و از مادرش و از پدرش و زا فامیلهایش. در طی سالها هیچ لهجه اش عوض نشده بود.زنی دانا و اهل کتاب  بود و گاهی شعر می نوشت.

گاهی خیلی دلش هوای قروه درجزین و خانواده اش را می کرد.اما می ترسید.

از آبروی پدر و مادرش و عکس العمل مردم می ترسید.

آی صنم در سال 1355 در حالی حصرت دیدار زادگاهش و خانواده اش را در دل داشت،از دنیا رفت.

در سال 1377 جوانی از یکی از روستاهی سردرود آمد به قروه  می آید  و سراغ ملا ابوالحسن را  می گیرد.او را به خانه تاریخ دان منطقه  میرزا خیرالله احمدی راهنماییمی کنند

آن جوان  می گوید  که به دنبال رد و نشان ملا ابوالحسن است.

آن جوان ماچرا را اینگونه تعریف می کند ،در سربازی با یک جوان اهل شیروان خراسان  همدوره بوده .وقتی او می فهمد که او اهل منطقه قروه درجزین می باشد،از او می خواهد که در باره ملا ابوالحسن و بازماندگان او تحقیق نماید و و آدرس فرزندان احتمالی ملا ابوالحسن را برای او بفرستد.

چرا که آن جوان نوه آی صنم دختر ملا ابوالحسن قروه ای می باشد و می خواهد  به آرزوی مادر بزرگش جامعه عمل بپوشاند و اجداد خویش را پیدا کند.

لینک
۱۳٩٥/٢/۱٠ - parviz mohammadi

   تولوقوم تولوقوم   

تولوقوم تولوقوم چالخانسو

آیرولسو  یاقدان سو 

ایران چیلخا یاق اولسو

قیزیم یسی ساق اولسو

داماغو چوخ چاق اولسو

 گونلو گوزل باغ اولسو

قیزیم گولسو اویناسو

غمی جانارقویماسو

لینک
۱۳٩٥/٢/٩ - parviz mohammadi

   کتابی برای مادرم توران قنبری ، دختر حسن بابو   

مادرم می گوید یک خانم خیلی مهربانی که در اصل اهل قروه درجزین است و لی در ساوه زندگی می کند،در خوا ب دیده است که یک مرد مقدس و هیبت امام ها را داشته است.به مادرم یک کتاب نفیس و خیلی زبا هدیه داده است.

آری مادر من از فرشته های کتابی به هدیه گرفته است.آن کتاب شاید بخاطر خواهر کوچکک لیلا به مادرم هدیه داده شده است.جرا که خواهرم عمرش را برای یاد گیری صرف کرده است.یا شاید آن کتاب به خود مادرم هدیه داده شده است.چرا که مادر در تمام زندگی اش به سعادت انسانها و مخصوصا جوانها اندیشیده و می اندیشد.

 

از خودم می پرسم،تعبیر این خواب زیبایی که برای مادرم از طرف یک بانوی  مهربان دیده شده است،چه می تواند باشد؟

از ان روز ی که مادرم خوابی را که برایش دیده اند را برای من  تعریف کرده است، اغلب در خیالم تصویر شگفتی از آن مرد مقدس می بینم  و  تصویر  کتابی  را می بینم  که جلد بسیار دل انگیزی دارد و با خطی خوش نوشته شده است.آن کتاب عطر خاصی دارد.مادرم آن کتاب را در دست گرفته و با تبسمی زیبا و با لحنی دل انگیز انرا باز می کند .وقتی که کتاب را باز می کند هر صفحه اش  مانند یک باغی  دلفریب به رویمان باز می شود. 

به یاد دارم که در سال 1364 وقتی در استانبول روزگارم با فرمولهای شیمی و فیزیک می گذشت.

یک بعد از ظهر زمستان کتاب بر دستم دراتاقی که پنجره هایش با عقاقیها همنشین بودند و مرغکان دریا در قاب پنجره پیدا می شدند و  گاه صدای امواج دریا مرا به سوی خود فرا می خواند . من به خواب رفتم.

در خواب دیدم که در خانه پدر بزرگم هستم.خیلی از آشنایان دریک اتاق نشسته بودند.

احمد بی بی اوغلو پسر عمه  پدرم  و شریک  پدرم و شوهر عمه ام ،مثل اکثر اوقات دارد به میهامانان خدمت می کند.پدر بزرگم حسن بابا در بالای مجلس نشسته بود.کمی عصبانی به نظر می رسید.

برای او دو جلد کتاب آوردند.یکی از آنها  کتاب مدهبی بود و دیگری گویا رباعیات عمر خیام بود.او کتاب عمر خیام را گرفت  و شروع به خواندن کرد.

از خواب بیدار شدم.

از ایران تلفن کردند که باباحسن از این جهان رخت بر بست.

نوشته های بسیاری از بابا حسن از بین رفت.

باباحسن هر جا کاغذی می یافت شعر بر آن می نوشت.

نوشته های باباحسن همه از بین رفتند.

اما انساندوستی و حقیقت گرایی  او همچنان جاری است.

دختر بزرگ باباحسن خاله مهربان،مرحومه سکینه عاشق کتاب بود و عاشق شعر.همیشه لبخند دلنشینی بر لب داشت. به طور عجیبی  انسان دوست بود.شعر های بسیاری می دانست. کتاب های وجودش را به ما هدیه داد و در قلب  و اندیشه ما ماندگار شد .

نیز اخیرا مادرم در خواب دیده است که مادرش زهرا در یک باغی زندگی می کند.باغی که پر از درختان انار می باشد که درختان انار پر زا شکوفه هستند.

انار شاید نشانه عشق و امید و دوستی و بخشیدن است.

مادرم همیشه ما را به بخشیدن تشویق می نموده و می نماید.

چقدر دلنشین است کتاب مادر را خواندن.

لینک
۱۳٩٥/٢/۸ - parviz mohammadi

   بیایید برای شما از جواد امینی سخن بگویم(گلین سیزه جواد دان من دانوشوم)   

گلین سیزه من جواددان دانوشوم

جواد منیم یاقچو دوستوم یولداشوم

بیروارودو بیر یوخودو دوستلاروم

دوستلارونان خوشویدو روزگاروم

یاقچو منیم رفیق لریم وارودو

بیزه غمه تسلیم اولماک عارویدو

دوستلارومون ایچینده میرزا جوا وارودو

جواد اولان  جمعه صفا یارودو

بیزیم جواد کینه دن آزادودو

فیکری اونون ساقودو آبادودو

اوشاقلوخدان او گوزلرین آچموشدو

خیالونو اولدوزلارا قاتموشدو

 آتون مینیب  اوزاقلارا چاپموشدو

او گوهری   ریشه سینده تاپموشدو

معرفت گوهری جاندا  پارول لار

حق یولونو بیلنه حق یارو اولار

بیزیم جواد میرزا چعفر اوغلودو

اونون قلبی معرفت له دولودو

باغچا لارو دالوندا سل آخاردو

بیزیم جواد  عالم کیمین باخاردو

میرزا جعفر گوزل قرآن اوخوردو

آنا جاندا حق نقشینی توخوردو

اوشالوخدا متینیدی رفتارو

گوزلیدی دانوشقو گفتارو

هم مکتب ده مدرسه ده مرتب

یاشودلارو ایچینده چوخ مودب

اوشاغلوخدان حکمتدن دانوشاردو

او فیکر ایله اولدوزا داروشاردو

اوشاغلوخدان علم و صنعت اورگندی

معرفتله او آچاردو هر بندی

ای اوشاغلار سیز بیلین

حل ادردی او قوروانون مشکیلین

میرزا جعفر کیمین خییردی جواد

خییر انسانون عمرو اُلماز برباد

جواد اولدو دوستلار ایچینده امین

یِمز چواد بو دنیانون هچ غمین

 

 شعرواره ای سال قبل در حین صحبت با دوست عزیز و متفکرم جناب آقای میرزا جواد امینی نوشته بودم که امروز تصمیم گرفتم آنرا در ولاگم قرار دهم.این شعرواره ترکی بی نقص نیست.اما حرف دل است.عرض ادب و احترام به همه جوانان دختر و پسر قروه درجزین که برای  تعالی خویش و جامعه خویش می کوشند.

 

 

لینک
۱۳٩٥/٢/٧ - parviz mohammadi

   میرزا جعفر امینی در قروه درجزین   

میرزا جعفر واقعا میرزا بود

پشت اندر پشت نیکانش از عالمان بودند

میرزا جعفر بود اهل ایمان

شاد بود

از دل آباد بود

در ماه رمضان مناجات می خواند

صدای دلنشینی داشت

میرزا جعفر سبک بال بود

میرزا جعفر صنعتگر بود

خیر خواه مردم بود

در وجودش گوهر  درخشان داشت

کوهر انسانیت

گوهر عشق به حق تعالی

او چراغ ساز بود

چراغ خانه مردم را روشن نگه یم داشت

با اذان صبح

عشق و امید در دلها می کاشت

میرزا جعفر سبک بال بود و خندان بود

میرزا جعفر ساعت ساز بود

با خدا اهل نیاز و راز بود

خیر خواه و کارساز بود

دور ازحرص و آز بود

دروزا ه باغ دلش به روی انسانها باز بود

آری قروه درجزین

نیک مردی چون میرزا چعفر داشت

 

 

لینک
۱۳٩٥/٢/٧ - parviz mohammadi

   برای مهندس حمید غفرانی   

کبوتری دراسمان قروه پرید

پرنده اندیشه مان بندهای زمانه را درید

اوج گرفتیم ما درفراسوی زمان و مکان

دل ما عشق فرشته گان را به جان خرید

و بیش از پیش ما گشتیم عاشق

زمانه عاشق تر از ما عاشق تری ندید

دوبرادر بودیم دو دوست

دوهم ریشه

در دشت و بیشه دوعاشق پیشه

تو حمید پر از عشق و امید

و من پرویز از عشق لبریز

کاریز زلال جاری بود

دلها از غصه عاری بود

رویاها گل می دادند

مارا  در رویاها دلبر و  یاری بود

درختان در دوسوى کاریز می رقصیدند

با نسیم

غوغای پرستوها

جیک جیک گنجشکان

عوعو سگ ها

به فضا دلگرمی می بخشیدند

همه جا  پراز عطر عشق بود

و پر از عطر یارى بود

پنجره ها خندان خویش را در آینه زلال آب تماشا می کردند

باغ های قالی پر از شکوفه های

دوست داشتن می شد

ما اهل کتاب بودیم

ما در پی افتاب و مهتاب بودیم

براى بزرگ شدن بی تاب بودیم

ما قهرمان قصه ها بودیم

برای کبرای قصه کتاب تاز می نوشتیم

با برزگران کتاب باغ فردا را می کاشتیم

مرد اسب سوار کتاب بودیم

مزرعه ای داشتیم

ما یک عالمه قصه و راز داشتیم

ما در پی ساختن  بالی بودیم

شوق بسیار برای پرواز داشتیم

دوازده سالمان بود

گاه صمد در فیلم سرکار استوار می شدیم

گاه تارزان می شدیم

گاه سوار بر اسب در مزرعه چاپارل بودیم

کوچه ها ما را می شناختند

و کلاغ ها

نامه های عاشقانه ما را به فرشته ها می رساند

و کبوتران حرف دل ما می فهمیدند

ما مدام بالی می ساختیم

و دل به ماه می باختیم

و گاه در دشت های بیکران خیال

سوار بر اسب امید می تاختیم

 

پرچم آرزو هایمان را بر بلندای زمانه می افراشتیم

بر باغ های فرداهایمان

گل های عشق می کاشتیم

آخ که چه روزگار قشنگی داشتیم

اکنون چهل سال از آن دوران می گذرد

 

ما سال به سال همدیگر را نمی بینیم

اما نور دلهایمان در بی انتهای جهان

گاه همدیگر تلاقی می نمایند

انگاه یک حس شگفتی

تمام وجود ما را در بر می گیرد

حس رهایی و عاشقی

حس قهرمان بودن

حس اینکه زندگی معنی تازه ای یافته است

یعنی بین دلها فاصله ای نسیت

لینک
۱۳٩٥/٢/٦ - parviz mohammadi

   برای کسی که ازنوجوانی برای اعتلای جامعه می کوشد   

قمری اول

سن آی اول

امیرلره سن تای اول

ایشق سال سن جانلارا

قارشودور طوفانلارا

ربی چاقور احد اول

محبوب حق صمداول

عشق یولونو بلد اول

 

عشق یولوندا اول دلیر

ملک عشقه اول امیر

 

گوهر عشق قانوندا

مولا علی جانوندا

عطر علی سوزونده

نور مولا گوزونده

علیدن بیزه دانوش

اِد  بیزی عشقله تانوش

آیو جانلارا گتیر

غمه اولمویاک اسیر

جانلارا سن جلا ور

مسی آل سن طلاور

اورگت شعباندان حکمت

اولاک رسولا امت

آلله هو بیز چاقوراک

عشقی بیز بورداقوراک

عاشق لر گلسی بیزه

یول گور ست اوغلان قیزه

لینک
۱۳٩٥/٢/٦ - parviz mohammadi