صبح قشنگ شنبه   

صبح قشنگ شنبه

غصه ها دور از تن به

دلها عاشق با جنبه

نرم و لطیف چون پنبه

قارقار می کنه کلاغ

بلبل می خونه درباغ

دلها شاد و در فراغ

نباشد دل در فراق

در دشت باز و فراخ

اسب دلها بی یراق

با آرامش در چرا

عاشق نباشیم چرا

بیا من و تو باشیم

درباغ عشق واشیم

لینک
۱۳٩٦/٢/۱٥ - parviz mohammadi

   باخوشلارون شعر و غزل   

هر گون گوزل سن له اولور

سن له یاشام خیر و اوغور

باخوشلارون شعر وغزل

باخدوقجا جان شعرله دولور

سن له گوزل گوندوز گجه

گوندوز گجه عشق و سرور

گونلون گوزل گوزلر کیمین

صاف وزلال عین بلور

گونلومده ساخلارام سنی

من تاپارام سن له غرور

قصر غزل سالام سنه

یرین باشوم اوسته بویور

شوقون ادر آیدون جانوم

سن له تاپارام من حضور

لینک
۱۳٩٦/٢/۱٥ - parviz mohammadi

   یک شب مهتاب دارم   

یک لیوان آب دارم

یک دلبر ناب دارم

یک دل بی تاب دارم

یک شب مهتاب دارم

به ریشه هایم وصلم

ازریشه هایم اصلم

عاشق در همه فصلم

نیک اند همه نسلم

یه عالمه عزیز دارم

در عشق ناپرهیز دارم

جای عزیزان دردلم

عطر اونا در منزلم

از اونا الهام می گیرم

از اونا من جام می گیرم

عاشقم و پرویزم

از عشق دوست لبریزم

لینک
۱۳٩٦/٢/۱٥ - parviz mohammadi

   امان الله مرادی بلبلی خوش اواز از قروه درجزین   

حدود یک سال پیش   دوست شاعر و محقق ام جناب آقای مهندس بهمرام بهرامی لطف نمودند و پس از سالها   نداشتن ارتباط ، باعث ارتباط بنده با  بلبل نغمه خوان قروه درجزین مرحوم امان الله مرادی شدند.با ایشان صحبت کردم.تصویری از خود برایم فرستاد.خوشنود شدم. ارادت خاص داشتم به او . قلبا او را دوست داشتم. به او احترام  خاص قایل بودم.صدایش در وجود من آتش به پا می کرد.همیشه  پدر مرحومم  از او تعریف می کرد.همچنین مادر عزیزم از او به عنوان یک همسایه خوب و دلسوز یاد می نمود.

با خودم عهد بسته بودم که اینبار اگر به قروه درجزین و به زادگاهم رفتم به خدمتش مشرف گردم.اما ای دریغ که او رفت.

دوست وارسته و شاعرم جناب آقای بهمرام دو سه ماه پیش خبر بیماری اش به بنده دادند.شاید اغراق نباشد  که بگویم اغلب روزها به فکرش بودم و دعایش می کردم.با خودم  جند بیت شعر ترکی  برای او می خواندم. چند روز بود که نمی دانم چرا هر روز با خودم شعر امان الله را با صدای بلند در خانه می خواندم

 

آمان الله  ، آمان

حالوم چوخ یامان ،  آمان

حالوم چوخ یامان ،   آمان

حالوم چوخ یامان

اوخو  آمان ، اوخو

سسین دردیمه درمان

سسین دردیمه درمان

اوخو سن آمان

سسین قالار جاندا

گئچر بو زمان  آمان

گئچر بو زامان  آمان

 امان الله مرادی  که بود؟

ساده و بی آلایش بود.

در کنار زلال جاری اب به دنیا آمده بود. در محله ای که درختان سرو تبریزی به ردیف در کنار جریان زلال و مهربان کاریز قد کشیده بودند.درختانی که با شاخه وبرگ های بسیار با نسیمی می رقصیدند.  کمی آنسوتر  .بیشه زارها  بود و باغ ها ی درختان زرد آلو. امان االه از کودکی با نغمه پرنده گان و بلبل های رشد یافت بود. غوغای قورباغه ها و  و آواز پرستو ها  و انواع پرنده گان غروب ها  تمام فضای محله آنها را پر می کرد. بالکن خانه شان در کنار کاریز  و در کنار راه بود.  دوسه سالی از من بزرگتر بود .از دوران دبستان او را می شناختم.زرنگ و تیز رو بود.خوب می دوید.تند حرف می زد. نگاه  صمیمی و مهربانی  داشت.

پدر امان لله مرادی مرحوم حاج تقی مرادی بود. می گفتند که حاج تقی در جوانی  دف و دایره می نواخته است.

 امن الله  ساده و بی الایش بود. در درونش اما اتش عشق .در صدای شور انگیز او می توانستی  نغمه دل هزران عاشق را حس کنی.  من همیشه او را در خیالم همانند بلبلی در قروه درجزین می دانستم.اوایل انقلاب بود. حدود سال  شاید اواخر تاستان 1358 . خیلی ها به دنبال اندیشه های گوناگون بودند.از جمله خود من.

یک روز امان الله را دیدم.دفتر کوچکی از جیبش در اورد .چند شعر  حکیمانه برای من از دفترش خواند.گفت که اینها را از روی سنگ قبر های قدیمی نوشته.ما شگفت زده شدم. او را یک جوان اهل معرفت و اهل تحقیق  با درک بالایی یافتم. انگار تازه  من داشتم آن امان الله حقیقی را  می دیدم. خودم را در برابر او حقیر بی مایع یافتم.انگار پرده ای از جلو چشمان من  به کنار رفت و من آمان الله حقیقی را  یک باره پس  از سالها شناختم.

من کجا بودم؟

آمان  الله کجا بود؟!

مرحوم امان الله مرادی بلبل خوش نوای قروه درجزین سالها بی آنکه عیان بدارد،از محضر عالم و عارف شوریده مرحوم حجت الاسلام مشکات رهبر کسب فیض نمود ه بود.

او  نور معرفتش در دل عاشقان خواهد ماند و صدای دلنشینش  در فضای دل عاشقان همیشه طنین خواهد داشت.

حق تعالی رحمتش نماید.


 

لینک
۱۳٩٥/۱٢/۸ - parviz mohammadi

   راز گل سرخ درقروه درجزین   

خانه  انها  همنشین و همدم  دشت ها و باغهای  فراخ  بود.انسوتر ها کوهستان بود و روستاهای   مهربانی  که در میان درختان لبخند می زدند.پنجره های خانه خشتی و دلنشین آنها رو به باغچه و رو به دشت های فراخ باز می شدند.

 خانه باغ انها در کنار راه خاکی روستایی  قرار داشت. راه خاکی باریکی  که روستاهای اطراف را به قروه وصل می کرد . گذر روستاییان با اسب و الاغ و گاه با شتر با لباسهای مختلف  و با بار های مختلف از آن راه و از کنار خانه آنها  دلنشین بود. بعد ها راه شوسه درست شد ماشین های قدیمی  هز آزگاهی از آن عبور می کردند.شاید در روز یک ماشین و یا دوماشین از آن راه عبور می کرد.تماشای آن راه و ماشینها با عث می شد که فرزندان آن خانه خیالشان با آن ماشین ها تا دور دست ها سفر کنند .

از کنار باغچه و خانه آنها جویباری  می شد. جویباری زلال و مهربان .  آفتاب که بر تن جویبار می تابید  سنگ ریزه های کف جوبیار همچون گوهرهای رنگارنگ می درخشیدند. این جویبار انگار همیشه می خندید و برای بچه های آن خانه ترانه عشق و امید و صمیمیت را زمزمه می کرد.انگار این جویبار زنده بود و روح داشت. جویبار مهربانانه و سبک بال جاری می شد  و کمی پایین تر به صورت آبشاری به بیشه زار ها و دشت ها  جاری می شد. صدای آبشار که به آن خور خور می گفتند  شب  ها روح بچه های خانواده را نوازش می داد. روزگار دختر های آن خانواده  با  شستن لباس و ظرف ها در کنار  جویبار آب خانه شان  و غروب ها  همنشینی با  دختران همسایه در کنار جوبیار  و در در جلو خانه شان و با کار های خانه   مثل  رسیدن به گاو و گوسفندان و رسیدن به مرغ ها و خروس ها  و بافتن جوراب و پیراهن  و پشم ریسی   و..  می گذشت. پرواز کبوتران بر بالای بام خانه شان و نشستن کبوتران  غروب ها بر لب بامشان  به دل بچه آرامش و صفا می بخشیدند.

پسران خانواده هم در تهیه  علوفه برای دامها و نیز در بیل زدن باغچه و رسیدن به گاو و گوسفند به اعضای خانواده کمک می کردند.

آ نهاخانواده بزرگی بودند.پدرشان عاشق گل بود و مردی با سلیقه ای بود.باغ بزرگی داشتند  و پدر خانواده  انواع سبزی و انواع گلها را با سلیقه می کاشت و به آنها رسیدگی می کرد.بهار و تابستان در  خانه آنها بوی  علف های خیس و بوی عطر گلهای سرخ و بوی گلهای یاس می پیچید. دختران گل های سرخ را می چیدند و بر بام خانه پهن می کردند تا خشک شود.

سالهاپیش وقتی که پدر خانواده  با همسرش ازدواج کرده بود، یک غروب بهاری در گوشه باغجه بزرگشان یک بوته گل سرخ کاشته بودند.آن بوته گل سرخ قد بر افراشته بود.تنها بوته گل سرخی بود در قروه درجزین که مثل یک درخت قد کشیده بود.اواخر خرداد پر از گل سرخ می شد و عطر گل سرخ  تا محله دیگر هم پخش می شد.در باره این بوته بزرگ و با شکوه گل سرخ مردم قصه های می گفتند.گل سرخ ها ی این بوته بزر را دختر های خانواده خشک می کردند و مردم از آنها می خریدند.مردم اعتقاد داشتند که دم کرده این گل سرخ به آنها ارامش می ده.حتی دختر ها باور داشتند که اگر یک ماه دم کرده  گل سرخ را بنوشند،سورتشان مثل گل می شه.

شب ها قصه بود و چیستان و بش ها و ترانه های ترکی. اغلب شبها صدای ترانه های ترکی کشاورزان که در صحرا می خواندند در خانه ها می پیچید. در سال های حدود 1348 در کنار خانه شان اولین دبیرستان که تا کلاس نهم  بیشتر نداشت ساخته شد.بنام دبیرستان بدر. مدرسه در و پیکر نداشت. دانش آموزان در زنگ تفریح در بیشه زار ها ی اطراف به بازی مشغول می شدند. ایجاد دبیرستان در نزدیکی خانه آنها یک تحول قشنگ بود.هر روز دانش آموزان کتاب بدست را تماشاکردن.بازی آنها را تماشا کردن.دیدن دانش آموزانی که با دوچرخه و یا پیاده از روستاهای دیگر به مدرسه می آمدند برای بچه های خانواده دلپذیر و آموزنده بود.

انگار بچه های آن خانواده از هر کدام از این دانش آموزان چیزی یاد می گیرند.کم کم راه شوسه که خانه آنها در کنار آن قرار داشت،شلوغ شد.بعد هم راه اسفالت شد. امد و رفت ماشین ها  و موتور ها و دوچرخه  کم کم بیشتر می شد.اما باز  بیشتر اوقا ت بعد از ظهر  ها راه  ها ساکت و خاموش و بی صدا بودند.کمتر کسی رفت و امد می کرد.

بعد از مدتی  موتور برق هم  به قروه آورده شد. غروب ها موتور برق گُر و گُر صدا می کرد و صدای متور در تمام فضای قروه درجزین می پیچید.  .روشن شدن لامپ مثل رویا بود. انگار ستاره ها بر ابلای تیر های برق نشسته اند و چشمک می زنند. روشن شدن لامث ها حس بسیار دلپذیری به بچه ها می داد.

بعد هم روبروی خانه شان یک خانه بزرگ ساخته شد و یک کار خانه چوب بری .برای اولین بار بود که کار خانه چوب بری به قروه می آمد. صدای اره برقی که چوب ها را  می برید با صدای موتور برق  و صداهای دیگر در هم می آمیخت.این کارخانه چوب بری هم برای بچه های این خانواده  دروازه یک دنیای جدیدی  دیگری را می گشود.

در کنار چوبری خانه سید حسن بود.سید حسن مرد شوخی بود.بی ریا و  صمیمی  و زلال .سید حسن یک هنرمند طنز پردازی بود که می توانست فی البداهه نقش های بیافریند  و مردم را بخنداند.سید حسن در ماه رمضان شیپور می نواخت .صدای شیپور سید حسن برای آنها  مقدس و شور آفرین بود.حتی سید حسن برای اولین بار در تاتر مدرسه هم بازی کرد.سید حسن در نقش ارباب  چنان خوب نقش کمدی را بازی کرده بود  که حیرت همه را بر انگیخته بود.کاهی در بالکن خانه سید حسن مردمان اهل دل جمع می شدند و شعر می خواندند.عارف وش اعر و عالم  متواضع حجت الاسلام مشکات رهبر که خانه اش در بالای  تپه در نزیدکی خانه آنها قرار داشت .گاهی یم آمد در بالکن خانه سید حسن می نشست و مثنوی و یا اشعار عارفانه می خواند و گاهی هم دایره می نواخت.صدای بسیار دلانگیزی داشت.لحن صدایش بر همه تاثیر می گذاشت.

روزگار این خانواده هر روز رنگ و آهنگ تازه ای داشت.ساده بودند.مهربان و باشرافت.به سنت های خود اهمیت می دادند.دخترها هنرمند بودند.اضافه بر کار های خانه در بافتن قالی مهارت داشتند.نقش های خیالشان را بر قالی می بافتند.

یکی از دختر ها از همه بیشتر به گذشته ها و به امروز و فردا می اندیشید.خلاق بود.در هر کاری خلاق بود.اسم این دختر را پدرش سلطان بانو گذاشته بود.پدرش خیلی به دخترهایش علاق داشت.اما می گفت سلطان بانو از همه دختر هایش و حتی پسر هایش توانمندتر است. پدرش تعریف می کرد و می گفت که آنها در حقیقت از  حکمرانان بسیار قدیم  این منطقه بود ه اند.

پدرش می گفت فرزندانم یادتان باشد  اصالت  انسان هیچ  وقت از بین نمی روزد.  او  اغلب از  پدر بزرگ  اش  نقل می کرد که پدر بزرگش هم  از پدر بزرگشان نقل می کرده است  که اجداد آنها حکمران منطقه بوده اند  و  اجدا د آنها را حکمرانان عادل می نامیدند. برای همین  ن قدیمی ها آنها را  با نام عادل حاکم می خواندند و مور احترام خاص بودند. گاهی بچه ها به حرفهای پدرشان می خندیدند و حرف پدرشان را باور نمی کردند.

 

 

در چند خانه آن سو تراز  خانه و باغ این خانواده ،  در یک کوچه باغی خانواده  ای زندگی می کردند. که ترکیب فرهنگی جالبی داشتند.پدر خانواده از تبار هندسه دانان و بناها و معماران بود. نیز  که راز خاک و راز اب  را می دانستند.آنها که خاک گل  را می کردند و گل را با پا ورز می داند و بعد با عشق و لذت در قالب  چوبی قالب زده و خشت می زدند و تصویر انگشتانشان بر تمامی خشت ها می ماند.  در کنار دیوار در جوچه ها خشت می زدند  .تا خشت ها خشک شوند و در ساختن بناها بکار برده شوند.

انها در خشت خام نقش یار را می دیدند.نقشه خانه را در دل خویش می کشیدند. خانه ها و بناهای قشنگی می ساختند.  تاقهای خشتی و گرد و منظم و   قشنگی می زدند مادر این خانواده از تبار پیامبران بود این زن و مرد پسری داشتند که  با ذکاوت و مهربان و خلاق بود.می گفتند او به دایی اش کشیده است.خندان و پر تحرک و منظم. .پسر جوان دایی اش را دوست می داشت.دایی  اش مردی شوخ طبع و خلاق بود.با صدای  تار حلاجی  و زخمه هایی که بر تار جلاجی می زد پنبه ها و پشم ها به رقص می آمدند.خودش همه با حالت رقص حلاجی می کرد و بعد چه لحاف و تشک های زیبایی می دوخت و با سوزن دوزی نقش گل و بر لحاف می انداخت.دایی دایی اش را پیامبر می نامیدند.

پیامبر قربانعلی مردی آرام  که قصه و شعر و  سخنان حکمت آموز بسیاری می دانست. صدای خوبی داشت.همه به او احترام می گذاشتند.عالمان و پیشه وران و بزرگران عاشقان همه و همه او را دوست می داشتند.

خانه این پسر در نزدیکی چشمه کاریز قرار داشت.غروب ها آنجا  غوغا می شد.دختران کوزه بر دوش به سرچشمه کاریز می آمدند.درختان بلند راجی و زبان گنجشک  با شاخه و برگ های انبوه و سبز و ترد ، خویش را بر اینه آب تماشا می کردند و بر روی شاخه های درختان انواع  پرنده گان  و بلبلان آواز می خواندند.

ا بالای این سرچشمه  قنات بزرگ ،قبرستان قرار داشت. یک تپه  قدیمی در آن قبرستان بود که می گفتند قبر شیخ الف   می باشد که  یکی از عرفای قرن هفتم   بوده است،در بالای تپه قرار دارد . وقتی که می خواستند اولین بهداری  را در حدود سالهای 1350در قروه بسازند ،آن تپه را ویران کردند.می گفتند یک سنگ قبر به صورت صندوق از انجا در آمده بود که بسیار زیبا بوده و نوشته های بسیار زیبایی داشته است. بعد در بالای سرچشمه  قنات مدرسه دخترانه ساختند.حال هوای محله آن  عوض شده بود.

 

آن پسر می خواست چیزی خلق کند که به بتواند شگفتی بوجود بیاورد.می خواست دستگاهی بسازد که بتواند برخی از مایحتاج مردم را در قروه درجزین تولید کند.ان جوان  ذهن خلاقی داشت و اغلب در گوشه ای از انبار خانه در حال ساختتن چیزی بود.

او از پدر و مادرش ویزه گی های ممتازی را به ارث برده بود.حالا دیگر یک جوان برازنده و کاری شده بود.

با شناختی که خانواده این جوان  از خانواده سلطان بانو داشتند ،به خواستگاری سلطان بانو  رفتند.

بدینسان ان جوان که از تبار خلاقان بود با سلطان بانو که از تبار حکمرانان عادل بود و از تبار پرورش دهنده گان گل و از تبار آب های زلال و از تبار قصه های قشنگ بود،ازدواج کردند.

آن دو صاحب فرزندی شدند که نامش  را  نیکداد گذاشتند.نیکداد خندان و روان و با هوش بود. دنیایش باغ بود و قصه بود و سخن های حکیمانه مادر و ترانه های و طرح ها و نقشه های  پدرش و نیز  تماشای خانه هایی که پدر بزرگش ساخته بود.نیکداد اغلب  به باغ پدر بزرگش می رفت و در کنار یک بوته گل باشکوه گل سرخ می نشت و با خدا راز و نیاز می کرد.

نیکداد به گذشته و به فردا ها می اندیشید .اغلب مادرش قصه ها و خاطرات آم.زنده ای برای او نقل می کرد.در عین حال او به دنبال اندیشه های تازه و نو بود. نمی خواست در گذشته ها بماند .هچو پدرش ذهنی خلاق داشت و عاشق ساختن بود.گاه شب ها مدتها به ستارگاه خیره می شد.می خواست رابطه آنها را با هم بفهمد.  عاشق علم هندسه و حساب بود.در عین حال قدرت تخیل بسیار بالایی داشت.گاه لرزش یک برگ روح و روان او به  شور و شوق می انداخت . به  علوم جدید هم علاقه است. در عین حال به سعادت انسانها می اندیشید. به  دنبال یافتن راهی بود که به جوانها بفهماند که در وجود آنها نور خدایی وجود دارد و اگر کمی تلاش کنند ،می توانند از بند همه تیره گی  نجات یابند.

هنوز   پانزده سالش نشده بود که یک روز که در کنار بوته بزرگ گل سرخ نشسته بود ،یک روشنایی زلالی تمام وجودش را گرفت.احساس کرد بهتر می تواند فکر کند .احساس کرد که وجودش لبریز از عشق خداوندشده.

امد پیش مادرش.مادرش در نگاه پسرش روشنایی قشنگی دید  و حالت پسرش بسیار دلنشین بود.

مادرش به پسرش گفت برو وضوع بگیر و دو رکعت نماز بخوان. تو خواهی توانست خیلی ها را از تیره گی ها نجات بدهی

لینک
۱۳٩٥/۱۱/٢٩ - parviz mohammadi

   حافظ شیرازی در سارایو   

سلیمان یکی از فیلمبرداران قدیمی تلویزیون بوسنی و هرزگوین می باشد.در ضمن سلیمان سالها یکی از رزمی کاران خوب کشور بوسنی بوده است.

مردی خندان و ملایم و بسیار نجیب می باشد.مسلمان است.مسلمانی درستکار و با گذشت.روز های چمعه  به مرکز قدیمی سارایو  می آید با عشق  در نماز جمعه شرکت می کند.در دوران جنگ شاهد صحنه های دلخراش و گاه غیر قابل باوری بوده است و ناچار بوده که آنها را ضبط کند.گاهی دیگر می توانسته است به یلمبرداری ادامه دهد و جانش را به خطر انداخته و برای نجات مجروحین زید بمبارانها و گلوله بارانها می رفت.

سلیمان در حقیقت یک درویش است.اغلب به خانقاه می رود و بهعبادت و ذکر مشغول می شود.

سلیمان بسیار با احساس و و بسیار مهربان می باشد. گاه با شنیدن درد یک نفر  بی اختیار اشک می ریزد.

او عاشق مردم ایران و فرهنگ مردم ایران است.

قبل در خانقاه های بوسنی در باره حافظ شیرازی و اشعار او بار و بارها از مرشدان  و دراویش شنیده بوده.اما در ایرانی اتفاقی برای  او می  افتد که باعث می شود که به حافظ  باور داشته باشد .

او چندین سال قبی همراه با یک گروه ورزشکاران بوسنیایی به عنوان فیلم بردار سفر کرده بود.

او محو خوبی های مردم و محو معماری  بناهای مدرن و تاریخی شده بود.در یک جا تمام وسایل و دوربین فیلمبرداری او را  می برند.او خیلی غممگین و دلسرد میگردد. نمی دانست چکار کند.چون متعلق به تلویزیون بود و حتی کاپشنی هم را که برده بودند  را قرض گرفته بوده است.همه پولهایش را هم برده بودند.

سلیمان شب ناامید و نگران و غمگین به هتل می آید و ناارام به خواب می رود.در خواب یک شاعر کروات را که همیشه مست بوده را در خواب می بیند.او در خواب به سلیما پول می دهد و او را دلجویی می دهد.

سلیمان از خواب بر می خیزد .با خودش می اندیشد که چرا این شاعر همیشه مست به او پول داده است؟چرا مثلا مرد مقدسی به خواب او نیامده است.

فردا با گروه می روند به دربند.

سلیمان حالت پریشانی داشته است. سلیمان یک پیر مردی را می بیند که  دارد در دستش پیزی می فروشد.یکی از جوانان بوسنیایی که درایران درس می خواند و همراه گروه بوده به سلیما می گوید که یکی از پاکتها را بردارد.

سلیمان با تردید و تعچب می پرسد این پاکت ها چی  هستند؟

می گیوند این فال حافظ شیرازی است.با بی میلی و کمی هم با اکراه  و تمسخر پاکتی را بر می دارد.

فال حافظ را برای او دانشچوی بوسنایی می خواند و معنی می کند و می گوید  به تو پولی از یک جا خواهد رسید.سلیمان باور نمی کند و  می خندد.

اما فردا یک پاکتی به او می دهند که حاوی مبلغ قابل توجهی پول بود.سلیمان متحیر می ماند.از آن پس به حافظ شیرازی علاقمند می شود.گاهعی که دلش می گیرد می آید نزد من و از می می خواهد از حافظ برایش بخوانم و یا برایش فال بگیرم.

اما حافظ شیرازی در بوسنی بیش از   پانصد سال است که حضور دارد.سوری بوسنوی  و بعد احمد سودی بوسنوی  در حدود 450 سال قبل شرحی بر دیوان حافظ شیرازی نوشته اند.

شرح سودی  شرح مهمی می باشد که احمد سودی آنرا به ترکی نوشته است و از ترکی به فارسی برگردانده شده است و در ایران شرح سودی مشهور می باشد.

کلا زبان و ادبیات فارسی در بوسنی و هرزگوین جایگاه دیرینه دارد.به طوری که تا حدود هفتاد و یا هشتاد سال پیش در بسیاری از مدئارس و مکتب خانه زبان فارسی خوانده می شد.

لینک
۱۳٩٥/۱۱/۱٩ - parviz mohammadi

   عاشق و مستی در دیار درگزین (بخشی از شهرستان رزن کنونی)   

دوباره کتاب دومسافر نوشته  محقق و عالم و شاعر شوریده یعنی  حجت الاسلام سید علی تهرانی را  در دست می گیرم.

به دنبال رد و نشان عاشقانی هستم که  به  دیار دُردی کشان درگزین و شهرستان رزن و قروه درجزین  آمده اند و یا از آن دیار بر خاسته اند و تاثیر مهمی در شوریده گی و اندیشه ورزی  و عاشقی و پویایی مردم  این منطقه مقدس گذاشته اند

آری کتاب دومسافر را برای چندمین بار می خوانم.مطالب ارزنده اش را دوباره تجزیه و تحلیل می نمایم. حال و هوای شصت و یا هفتاد  سال پیش   و یا حتی پیشتر منطقه درگزین و رزن وقروه درجزین  را  در لابلای شعر ها و راویات و نقل و قول ها  احساس و درک می کنم.

 

عاشق حق تعالی ای  از کوجه های زنجان  تشنه  به بزم سالار شهیدان رفته و از دست حسین ع  مولا علی ع جامی گرفته و نام گرفته.کتابها خوانده و عبادت ها نموده  و حسرت ها کشیده ، سوخته شعله ور شده  و خاکستر شده و دوباره عاشقانه تر  از پیش روییده و سر برافراشته و آنگاه  لبریز شده و ساقی  مستان شده و بذر   عشق در دلها کاشته  و بر بام دلها بیرق حق را افراشته.

شیخ مقیم زنجانی از دشت کربلا با خود رار چشمه های عشق را به منطقه درگزین و شهرستان رزن و قروه درجزین   اورده  و چشمه ساران عاشقی را در کویر تشنه دلها جاری و باقی ساخته.

شیخ در فارسجین مقیم گشته و  جامها به دست مشتاقان داده جامهایی از باده  خم خانه های کربلا و نجف .

براستی شیخ مقیم زنجانی که بود؟

شیخ مقیم زنجانی فقیه فیلسوف صاحب کرامتی بود که اجتهادش از سوی آبت الله محمد تقی شیرازی تایید شده بود .به درخواست خان فا رسجین حاج علی مراد یمین نظام  ،  آیت الله شیرازی  ،شیخ مقیم زنجانی را به فارسجین اعزام  نموده بود.

شیخ مقیم زنجانی در فارسجین شاگردان بسیاری تربیت نمود.در عین حال وجود عاشق او در منطقه  و در  روستاها ی اطراف شور و حالی در وجود حتی انسانهای عادی بوجود اورده بود.

اولین کسی که از دست شیخ مقیم زنجانی در مدرسه روستای فارسجین جام گرفته است،حجت الاسلام سید ابراهیم حسینی  فارسجینی  پدر بزرگ نویسنده کتاب دومسافر می باشد .یعنی روحانی عالم و عارف و شاعر و محقق و عاشق حق تعالی سید علی تهرانی   که جام شیخ مقیم زنجانی را از پدرشان گرفته اند.

سید علی تهرانی در کتاب دو مسافر می فرمایند که  پدر بزرگشان سید ابراهیم در روستای نینج مدفون می باشند.او به سفارش استاد خویش سالها  به اطراف زنجان و خمسه و دمق و بیجار برای تبلیغ سفر  می نموده  است

حجت الاسلام سید ابراهیم   فارسجینی  علاوه بر  مقام علمی و فقهی و ادبی   و خط زیبا در علوم غریبه هم  (به ویژه در تسخیرات و طلسمات )بسیار ماهر بوده و ظاهرا این علوم را از پدر خویش فرا گرفته بوده است.

 سید ابراهیم حسینی اولین شاگرد  شیخ مقیم زنجانی بوده است . او در سال 1287 شمسی تولد یافته و در سال 1339 شمسی از دنیا رخت بر بسته است.

آری  اولین شاگرد شیخ مقیم زنجانی  سید ابراهیمحسینی فارسجنینی 14 سال پس از استادش به جهان باقی می شتابد. اما راز عاشقی را که از استادش مقیم زنجانی گرفته بود را به فرزندش  می سپارد و فرزندش آن را به سید علی تهرانی می سپارد.

و این عارف و عاشق حق تعالی سید علی تهرانی کیست؟

سید علی در سال 1353  شمسی به دنیا آمده است .در همه دوران ابتدایی شاگرد ممتاز بوده است.دوران راهنمایی را در مدرسه راهنمایی نمونه ابن سینا به پایان رسانده .بشرح لمه را زمانی به پایان م رسانده  که  مقام سوم را   در مدرسه علمیه حضرت معصومه س بدست آورده است .همچنین دروس سطح را در مدرسه علمیه ولی عصر  عج با بالاترین نمرات به پایان  رسانده است .سالها از محضر عالم ربانی و عارف سالک آیت الله بهجت کسب فیض  نموده است.

 

 

مطلب ادامه خواهد داشت......

مطالب این مقاله بر گرفته از کتاب دومسافر نوشته سید علی  تهرانی  یم باشد.

لینک
۱۳٩٥/۱۱/۱٧ - parviz mohammadi

   روستای دل انگیز عین آباد رزن و شاعر و عالم و عارفی بنام شیخ احمد داوری   

روستای دل انگیز عین آباد در دامنه کوه خراقان  و در مسیر  راه یکی از شاخه های راه ابریشم و یا راه اصفهان  قرار دارد.روستای عین آباد دشت های دلنواز و سرسبزی دارد.

روستای  باصفای عین آباد مردمانی نیک سرشت دارد.مردم عین آباد به زبان ترکی سخن می گویند و لهجه بسیار شیرینی دارند.مانند لهجه روستای شوند.

روستای عین اباد بنا به قولی محل اقامت یا پایتخت  تابستانی پادشاهان و سلاطین بوده است.

مرحوم نصرالله خان کهاردی  متخلص به فانی در شعری  می فرماید که عین آباد شاه نشین و یا سلطان نشین بوده است....

......شمالش شاه بلاغی  در بهاران کوه سرتاسر

چمن یابی و گل بینی طبیعی  در گلستانش

رمه اندر رمه بینی به صحرا خیل آهویش

نوا اندر نوا یابی به کوه از کبک خندانش

هم از ریواس شیرینش که از آن کوهسار آید

نی اسکنجبین ..

یقین دارم بر شاهان مادها پایتخت ییلاقی 

بُدی در ملک عین آباد و آن خرم کُهستانش

نیز از روستای عین اباد علما و عرفا و دانشمندان و صنعت گران و زنان و مردان  نیکی ظهور نموده اند.

یکی از این عالمان و عارفان و شاعران برجسته عین آباد مرحوم شیخ احمد داوری فرزند ملا مهرعلی عین آبادی  می باشد.

اولین بار در سال 1361 مرحوم استاد علی کمالی ساوه  بند امیری ساوه ای ، محقق و شاعر و نویسنده و وکیل برجسته دادگستری  به معرفی شیخ احمد داوری عین آباد ی در مجله ترکی و فارسی وارلیق معرفی نمودند.

شیخ احمد داوری عین آبادی در مدرسه فرانسوی ها  در همدان تحصیل نموده و آنگاه سالها از محضر عارف و عالم و عاشق حق تعالی یعنی شیخ مقیم زنجانی در روستای فارسجین کسب فیض نموده است.

شیخ احمد داوری  زبان فرانسه  می دانسته است و  به عربی و فارسی و ترکی شعر سروده است.

شیخ شوریده شیخ مقم زنجانی که در روستای فارسجین  تدریس می نموده است و خود از مجتهدین مورد تایید علمای آن زمان بوده است،شیخ احمد را بسیار   باور داشته و او را تشویق می نموده است و احترام خاصی به او قایل بوده است.

شیخ احمد داوری عین آبادی اغلب فاصله 26 کیلومتری بین روستای عین آباد و فارسجین را پیاده طی می کرده است تا در جلسه  درس  استاد نادرش حاضر گردد.

 

شیح اجمد داوری عین آبادی در سرودن شعر ترکی و فارسی و عربی تبحر داشته است.اشعار طنز هم می سروده و مشکلات مردم را به زبان ساده با شعر بیان می نموده است.

پوزقون قلبیم توتولماقدان باز اولماز

عمریم گئچدی باهار اولماز یاز اولماز

منیم یاریم منیم له دمساز اولماز

ای بی وفا بیل بوقدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

من بیلمه دیم سئودیم سن تک مارالی

صیاد ایدیم صید اولموشام یارالی

هئچ دئمیرن منیم یاریم هارالی

ای بی وفا بیل بو قدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

 

بیر بولبولام عشقین سالیبدیر دیلدن

آیریلموشام سن تک جمالی گولدن

زولف  سیاهین باج آلیر سونبولدن

ای بی وفا  بیل بو قدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

 

قاشلار هلال و گوزلرین شهلادیر

قدین صنوبر تک گوزل رعنا دیر

قلبیم سنه ای ماهرو شیدا دیر

ای بی وفا بو قدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

 

شمع جمالیوه منم پروانه

یاندیرمیشان قلبیم نار هجرانه

عشقیندن اولدوم واله و دیوانه

ای بی وفا بیل بوقدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

من پور داورم تک گللم نوایه

بئل باغلادی سنین تک بی وفایه

مژگانلارین منی سالیب بلایه

ای بی وفا بیل بوقدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

جوانان دختر و پسر منطقه رزن و یا درگزین  و قروه درجزین باید به خود ببالند که علما و عرفا و شعرا یی همچو شیخ احمد داوری و مجتهد وارسته و عالم و شاعر بزرگ سید احمد تفرشی درگزینی و نیز ملا حسینقلی شوندی یکی از نا و ملاعلی وفسی  همدانی  و 

ایت الله شهید دکتر مفتح و ..از این منطقه بر خاسته اند.

به یقین دانشمندان و صنعت گران و هنرمندان و انسانهای خلاق بسیاری  در منطقه  رزن و درگزین باستان ظهور یافته و می یابند که هر کدام از آنها در عرصه ای  می توانند رهگشا و الگو باشند.

اعتقاد من این است که همانگونه که شهید بزرگوار دکتر مفتح همکاری  حوزه و دانشگاه را مطرح نمودند،بسیاری از علوم در گذشته در نزد آخوند و ملایان بوده است.

چرا که  در مدارس قدیمی  یا به قولی در حوزه های علمیه در گذشته فقط علوم دینی تدریس نمی شده است.بلکه علوم مختلفی مانند طب و نجوم و فلسفه و ریاصیات و کیمیا و علم موسیقی و ...تدریس می شده است.حافظ شیرازی و خیام و ابن سینا و مولانا جلاالدین بلخی رومی و شیخ عطار نیشابوری و سهروردی و عین القضا ت همدانی و بابا طاهر ها و هزاران عالم و عارف و شاعر و دانشمند از این حوزه های و یا مدارس بر خاسته اند.

 1400 سال علوم مختلف در این مدارس دینی و یا به قولی در حوزه های علمیه  تدریس می شده است.علوم مختلف از زبان های دیگر به عربی و یا فارسی و یا ترکی ترجمه می شده و در این مدارس تدریس  می شده است.

مثلا در قرن حدود سوم در بصره  حتی در دکانهای کتابفروشی  علما و دانشمندان می نشستند و در باره اندیشه ها و علوم  گوناگون و درباره ادیان مختلف گفتگو می کردند

 

 در عصر حاضر هم   یکی از بزرگترین کتابخانه های  نسخ خطی  کشور مان را مرحوم آیت الله مرعشی نجفی بنیان نهاده اند .این کتابخانه  گنجینه  ای منحصر به فرد از کتب . نسخ خطی است که داشتن چنین کتابخانه ای برای هر ملت و کشور افتخار بزرگی محسوب می شود.

 هم اکنون در منطقه ما علما و یا آخوند هایی وجود دارند که بی سر و صدا در حال تحقیق و نوشتن در عرصه های  مختلف هستند.

 

در اینجا جا دارد که  از استاد و محقق بزرگوار جناب آقای سید علی تهرانی  قدردانی نمایم. ایشان نویسنده کتاب ارزشمند دومسافر  هستند که اطلاعات بسیار ارزنده ای در باره شیخ مقیم زنجانی  ساکن روستای فارسجین داده اند .  شیخ بزرگوار و مجتهد  ارجمند و عالم  و عارف کم نظیری  که در فارسجین به مدت 18 سال تدریس نمودند و عالمان و عارفان و شاعران خوبی تربیت نمودند.

نیز درود می فرستم به روح استاد همیشه گی ام  و دوست و برادر بزرگوارم مرحوم  دکتر علی کمالی بند امیری ساوه ای  که عمر خویش را  در جهت گرد آوری آثار بزرگان منطقه ساوه و قم و اراک و همدان و .. صرف نمودند.

همچنین برای دوست  وارسته و هنرمند جناب آقای دکتر علی داوری  که نوه مرحوم شیخ احمد داوری می باشند ،ارزوی سلامتی و سربلندی روز افزون دارم.

منابع:

1-مجله وارلیق 1361  مرحوم دکتر علی کمالی بند امیری ساوه ای محقق و شاعر و طنز پرداز و تورک شناس 

2-دیوان نصرالله خان فانی  کهاردی درگزینی رزنی

3-  استاد   روحانی سید علی تهرانی  محقق و شاعر و نویسند  وارسته  نوه عالم بزرگوار سید ابراهیم  فارسجینی

لینک
۱۳٩٥/۱۱/۱٢ - parviz mohammadi

   شوکران عشق   

آخ که چه شیرین است شوکران عشق تو را نوشیدن

همه قالب ها زمانه را شکستن

عربده کشیدن

خروشیدن

سوختن و جهانی را از سوز عشق تو افروختن

دار و ندار خویش به پای عشق تو ریختن

خاکستر شدن

اما دوباره و دوباره

تولد یافتن

و باز به تو دل باختن

انگور عشقت در نهانخانه  دلم

شراب می شود

ناب می شود

من از شراب عشق تو سیر نمی شوم

با عشق تو جوان می شوم

هیچ پیر نمی شوم

عشقت گاه شوکرانیست  تلخ

که حریسانه چون شرابی شیرین سرش می کشم

بندهای زمانه را می شکنم

من به غیر از عشق تو

بر همه چیز عصیان گرم

سر کشم

لینک
۱۳٩٥/۱۱/٢ - parviz mohammadi

   در نگاه تو   

در نگاه تو چیست؟

در پس نگاه راز آمیز تو ،کیست؟

فرشته آسمانی ؟

یا پری زمینی؟

چرا از تماشای تو سیر می نمی شوم؟

باز . باز نگاهت می کنم

نگاهت می کنم

در نگاه تو رازیست

که شاید نتوانم توصیفش کنم

شاید نگاه تو  نمایانگر دنیای شگفت درونت باشد

شاید در نگاه تو هزاران غزل نا خوانده باشد

از نگاه تو من شور وشوقی تازه می یابم هر دم

عاشقت می شوم باز

عاشقی استوار و محکم

می نگاهت می کنم

در نگاهت من سیاحت می کنم

می گیرم  از تو الهام ها

از بند های زمانه می گرذم رها

از نگاه تو می یا بم گوهر پر بها

بیش از دیروز عاشقت می شوم

 هر روز در نگاه تو تولد ستاره تازه ای  سوسو می زند

که هر روز به نور تازه  به دنیا می آیند

من نگاهت می کنم

لینک
۱۳٩٥/۱٠/۳٠ - parviz mohammadi