آی صنم دختری از قروه درجزین   

  بهار قروه درجزین  حس و حال قشنگی داشت.عطر شکوفه ها و آواز پرند ه گان و بوی سبزه ها آدمی را وا می داشت که به آغوش طبیعت برود  و از همه بند های زمانه و نگرانی ها رها ی رها باشد. با گلها و با بلبلان همنشین شود. اری بهار بود و سبزه های مختلف از خاک سر برون آورده بودند و دشت ها پر از لاله و قایق و بنفشه  شده بودند.این همه  شگفتی در بهار قروه درجزین  ، آدم را عاشق و مجنون می کرد.

گاه رعد و برق می زد و باران می بارید.گاه آفتاب می شد  و همه جا  لبخند می زدند.گاه در قسمتی از قروه باران  می بارید و در قسمتی آفتاب یود.مردم می گفتند گرگ ها دارند  بچه به دنیا می آورند.گاه پس از بارش باراش باران رنگین کمان در آسمان قروه درجزین پیدا می شد و زنها صلوات می فرستادند و می گفتند که حضرت فاطمه زهرا س دارد قالی می بافد.

در یک خانه بزرگ یک خانواده خوشخبت در قروه درجزین زندگی می کردند.خانواده ملا ابوالحسن را همه به نیکی می شناختند.

ملا ابوالحسن مرد دانا و متدین و مردم داری بود.آنها نسل اندر نسل عالم بودند.در صحرای میلاجرد قروه درجزین آسیابی داشت.میرزا ابوالحسن در طب سنتی هم دست داشت.گیاهان دارویی را با کمک همسرش و دخترش جمع می کرد و انواع داروها را تهیه می نمود.

تهیه دارو  و کمک یه بیماران را وظیفه خود می دانست.او را ملای  خندان لقبش داده بودند .همیشه خنده ای بر لب داشت.ا

در سال 1283 ایران  در تب و تاب  انقلاب مشروطیت بود.  در بیشتر ایران  ناآرامی    و آشوب وجود داشت..روسها و انگلیسی ها و عثمانی ها در مناطق مختلف  ایران حضور داشتند.

ملا ابوالحسن دختری داشت بنام آی صنم .آی صنم  نسبتا قدی کوتاه داشت و صورتی گرد و سفید و نگاهی تیز و مهربان و دماغی کشیده.بسیار زرنگ و با هوش بود.چرا که هم پدرش نسل اندر نسل از عالمان بود و هم مادرس از خانواده عالمان بود.

آی صنم به  معنی بت و یاری همچو ماه .  اسم قشنگی را بر او نهاده بودند.واقعا هم مثل ماه زیبا بود و می درخشید. از 5 سالگی نزد پدرش خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و بعدقرآن وزبان و ادبیات عربی و فارسی و ترکی را نزد پدرش تا سیزده سالکی خوانده بود.

آی صنم دختر ماه روی قروه ای طب و دارو سازی را هم نزد پدرش آموخته بود.گاهی شعر می نوشت و طرز تهیه دارو ها  رادر یک کتابی گرد آوری نموده بود.

یک روز بهاری همرا ه  با دوستش که او هم سیزده سال سن داشت ،رفتند از باغچه خودشان گل بنفشه بچینند

یک دسته از سربازان روسی از آن حوالی می گذشتند.دختر ها خواستند که پنهان شوند ،اما دیگر  دیر شده بود و روسها آنها را دیده بودند.

آنها شروع به دویدن کردند و فریاد زدند. ولی کسی صدای آنها را نشنید.روس ها آنها را اسیر کرده و دهانشان را بستند.آی صنم متوجه شد که عده زیادی از دختران از جاهای دیگر  هم هستند که اسیر شده اند .

آی صنم باید تمام هوش و حواس خود را و تمام دانسته های خود را بکار می برد،تا بتواند خود و دوستش را نجات دهد.

جند روز بود که در راه بودند.به دشتی رسیدند که دیگر آبادای در آن دیده نمی شد.دهان اسرا را باز کردند.

آی صنم می دید که  فرمانده و برخی از سربازان  روسی زخمی و بیمار هستند.برخی از اسرا هم در حال مرگ بودند.آی صنم با اتکا به نفس خود را به فرمانده رساند.گفت که من طبیب هستم .اجازه بدهید  زخم شما را معالجه کنم .فرمانده نگاه به جثه کوچک دختر کرد  و ناباورانه و با تحقیر گفت تو طبیبی؟!!

آی  صنم با وقار و استحکام جواب داد بله سرورم.من دختر ملا ابوالحسن هستم.

فرمانده روسی قانع شد.آی  صنم دست به کار شد و در صحرا با دختر ها دنبال گیاهان دارویی گشت.سرباز های روسی مواظب بودند که آنها فرار نکنند.

 ای صنم دارویی درست کرد و ضخم فرمانده و سربازان زخمی را شسته و بعد بست .برای دختر های اسیر هم  که در حال مرگ بودند و از ترس و نا امیدی چیزی نمی خوردند و خودشان را به دست مرگ سپرده بودند،دارو و غذا درست کرد.

چند روز ی در یک منطقه روس ها چادر زده بودند. ای صنم متوجه شد که چند تا از سربازان روس از ترکمنستان و مسلمان هستند .رفتار آی صنم طوری بود که همه به او احترام می گذاشتند.او با فرمانده صحبت کرد و او را قانع کرد که اسرا را آزاد کند.

فرمانده دو نفر به نزدیک ترین روستا فرستاد و گفت بروید و به بزرگ روستا اطلاع بدهید تا بیایند اسرا را تحویل بگیرند .

بنا بر این آی صنم باعث شد که تمام اسرا ازاد شوند.

اما فرمانده از آی صنم خواسته بود تا درازای آزادی اسرا آی صنم و دوستش همراه آنها  تا روسیه بروند.

بالاخره آنها رسیدند به عشق آباد ترکمنستان.آن سربازهای ترکمن نقشه فرار  را برای آی صنم و دوستش کشیدند.

گفتند شما فرار کنید و بروید به خانه ما.خانواده ما شما را به یک خانواده محترم ایرانی که در همسایگی ما زندگی می کنند تحویل خواهند داد.

شب هنگام آی صنم و دوستش از اردوگاه فرار کردند.

با سختی بسیار خانواده سربازان ترکمن را پیدا کردند.ماجرا را برای آنها تعریف کردند. آنها آی صنم و دوستش را به خانه یک تاجر ایرانی بردند.

تاجر ایرانی همراه با خانواده اش که در اصل اهل شهر شیروان خراسان بودند .این خانواده به پاکی و درستی مشهور بودند.در ضمن یک نانوایی مشهوری هم در شهر عشق آباد داشتند.قرار شد در اولین فرصت تاجر ایرانی راهی پیدا کند و آنها را همراه با خانواده اش به ایران ببرد.

اما شرایط بسیار دشوار بود.همه جا نا امن بود.آی صنم در آنجا به دختر های آن تاجر ایرانی درس می داد و برای خانمها هم طبابت می کرد.آنم تاجر پسر داشت بنام غلا م علی .17 سالش بود.جوان نجیب و درستکار که همراه پدر تجارت می کرد.

پس از یک سال آی صنم به عقد غلام علی در آمد.

ای صنم در عشق آباد تا سال 1318 یعنی تا چنگ جهانی دوم در عشق اباد با همسرش زندگی می کرد.درآن سال تصمیم می گیرند به ایران بر گردند.

در همان سال در شهر شیروان مستقر می شوند.ای صنم و همسرش دارای چهار پسر به نامهای  غلامحسین و غلامحسن و ولی و مهدی  و دو دختر بنامهای زهرا و شهر بانو بودند.ای صنم از شوهرش خواسته بود که نام پدرش را به عنوان نام فامیلی خود انتخاب کند.غلام علی هم قبول کرده بود که نام فامیلی اش نام پدر آن صنم باشد. هم آی صنم فامیلش ابوالحسن زاده بود و هم شوهر ش.

ای صنم اغلب برای بچه هایش از قروه درجزین صحبت می کرد.از باغهایش و از مادرش و از پدرش و زا فامیلهایش. در طی سالها هیچ لهجه اش عوض نشده بود.زنی دانا و اهل کتاب  بود و گاهی شعر می نوشت.

گاهی خیلی دلش هوای قروه درجزین و خانواده اش را می کرد.اما می ترسید.

از آبروی پدر و مادرش و عکس العمل مردم می ترسید.

آی صنم در سال 1355 در حالی حصرت دیدار زادگاهش و خانواده اش را در دل داشت،از دنیا رفت.

در سال 1377 جوانی از یکی از روستاهی سردرود آمد به قروه  می آید  و سراغ ملا ابوالحسن را  می گیرد.او را به خانه تاریخ دان منطقه  میرزا خیرالله احمدی راهنماییمی کنند

آن جوان  می گوید  که به دنبال رد و نشان ملا ابوالحسن است.

آن جوان ماچرا را اینگونه تعریف می کند ،در سربازی با یک جوان اهل شیروان خراسان  همدوره بوده .وقتی او می فهمد که او اهل منطقه قروه درجزین می باشد،از او می خواهد که در باره ملا ابوالحسن و بازماندگان او تحقیق نماید و و آدرس فرزندان احتمالی ملا ابوالحسن را برای او بفرستد.

چرا که آن جوان نوه آی صنم دختر ملا ابوالحسن قروه ای می باشد و می خواهد  به آرزوی مادر بزرگش جامعه عمل بپوشاند و اجداد خویش را پیدا کند.

لینک
۱۳٩٥/٢/۱٠ - parviz mohammadi

   تولوقوم تولوقوم   

تولوقوم تولوقوم چالخانسو

آیرولسو  یاقدان سو 

ایران چیلخا یاق اولسو

قیزیم یسی ساق اولسو

داماغو چوخ چاق اولسو

 گونلو گوزل باغ اولسو

قیزیم گولسو اویناسو

غمی جانارقویماسو

لینک
۱۳٩٥/٢/٩ - parviz mohammadi

   کتابی برای مادرم توران قنبری ، دختر حسن بابو   

مادرم می گوید یک خانم خیلی مهربانی که در اصل اهل قروه درجزین است و لی در ساوه زندگی می کند،در خوا ب دیده است که یک مرد مقدس و هیبت امام ها را داشته است.به مادرم یک کتاب نفیس و خیلی زبا هدیه داده است.

آری مادر من از فرشته های کتابی به هدیه گرفته است.آن کتاب شاید بخاطر خواهر کوچکک لیلا به مادرم هدیه داده شده است.جرا که خواهرم عمرش را برای یاد گیری صرف کرده است.یا شاید آن کتاب به خود مادرم هدیه داده شده است.چرا که مادر در تمام زندگی اش به سعادت انسانها و مخصوصا جوانها اندیشیده و می اندیشد.

 

از خودم می پرسم،تعبیر این خواب زیبایی که برای مادرم از طرف یک بانوی  مهربان دیده شده است،چه می تواند باشد؟

از ان روز ی که مادرم خوابی را که برایش دیده اند را برای من  تعریف کرده است، اغلب در خیالم تصویر شگفتی از آن مرد مقدس می بینم  و  تصویر  کتابی  را می بینم  که جلد بسیار دل انگیزی دارد و با خطی خوش نوشته شده است.آن کتاب عطر خاصی دارد.مادرم آن کتاب را در دست گرفته و با تبسمی زیبا و با لحنی دل انگیز انرا باز می کند .وقتی که کتاب را باز می کند هر صفحه اش  مانند یک باغی  دلفریب به رویمان باز می شود. 

به یاد دارم که در سال 1364 وقتی در استانبول روزگارم با فرمولهای شیمی و فیزیک می گذشت.

یک بعد از ظهر زمستان کتاب بر دستم دراتاقی که پنجره هایش با عقاقیها همنشین بودند و مرغکان دریا در قاب پنجره پیدا می شدند و  گاه صدای امواج دریا مرا به سوی خود فرا می خواند . من به خواب رفتم.

در خواب دیدم که در خانه پدر بزرگم هستم.خیلی از آشنایان دریک اتاق نشسته بودند.

احمد بی بی اوغلو پسر عمه  پدرم  و شریک  پدرم و شوهر عمه ام ،مثل اکثر اوقات دارد به میهامانان خدمت می کند.پدر بزرگم حسن بابا در بالای مجلس نشسته بود.کمی عصبانی به نظر می رسید.

برای او دو جلد کتاب آوردند.یکی از آنها  کتاب مدهبی بود و دیگری گویا رباعیات عمر خیام بود.او کتاب عمر خیام را گرفت  و شروع به خواندن کرد.

از خواب بیدار شدم.

از ایران تلفن کردند که باباحسن از این جهان رخت بر بست.

نوشته های بسیاری از بابا حسن از بین رفت.

باباحسن هر جا کاغذی می یافت شعر بر آن می نوشت.

نوشته های باباحسن همه از بین رفتند.

اما انساندوستی و حقیقت گرایی  او همچنان جاری است.

دختر بزرگ باباحسن خاله مهربان،مرحومه سکینه عاشق کتاب بود و عاشق شعر.همیشه لبخند دلنشینی بر لب داشت. به طور عجیبی  انسان دوست بود.شعر های بسیاری می دانست. کتاب های وجودش را به ما هدیه داد و در قلب  و اندیشه ما ماندگار شد .

نیز اخیرا مادرم در خواب دیده است که مادرش زهرا در یک باغی زندگی می کند.باغی که پر از درختان انار می باشد که درختان انار پر زا شکوفه هستند.

انار شاید نشانه عشق و امید و دوستی و بخشیدن است.

مادرم همیشه ما را به بخشیدن تشویق می نموده و می نماید.

چقدر دلنشین است کتاب مادر را خواندن.

لینک
۱۳٩٥/٢/۸ - parviz mohammadi

   بیایید برای شما از جواد امینی سخن بگویم(گلین سیزه جواد دان من دانوشوم)   

گلین سیزه من جواددان دانوشوم

جواد منیم یاقچو دوستوم یولداشوم

بیروارودو بیر یوخودو دوستلاروم

دوستلارونان خوشویدو روزگاروم

یاقچو منیم رفیق لریم وارودو

بیزه غمه تسلیم اولماک عارویدو

دوستلارومون ایچینده میرزا جوا وارودو

جواد اولان  جمعه صفا یارودو

بیزیم جواد کینه دن آزادودو

فیکری اونون ساقودو آبادودو

اوشاقلوخدان او گوزلرین آچموشدو

خیالونو اولدوزلارا قاتموشدو

 آتون مینیب  اوزاقلارا چاپموشدو

او گوهری   ریشه سینده تاپموشدو

معرفت گوهری جاندا  پارول لار

حق یولونو بیلنه حق یارو اولار

بیزیم جواد میرزا چعفر اوغلودو

اونون قلبی معرفت له دولودو

باغچا لارو دالوندا سل آخاردو

بیزیم جواد  عالم کیمین باخاردو

میرزا جعفر گوزل قرآن اوخوردو

آنا جاندا حق نقشینی توخوردو

اوشالوخدا متینیدی رفتارو

گوزلیدی دانوشقو گفتارو

هم مکتب ده مدرسه ده مرتب

یاشودلارو ایچینده چوخ مودب

اوشاغلوخدان حکمتدن دانوشاردو

او فیکر ایله اولدوزا داروشاردو

اوشاغلوخدان علم و صنعت اورگندی

معرفتله او آچاردو هر بندی

ای اوشاغلار سیز بیلین

حل ادردی او قوروانون مشکیلین

میرزا جعفر کیمین خییردی جواد

خییر انسانون عمرو اُلماز برباد

جواد اولدو دوستلار ایچینده امین

یِمز چواد بو دنیانون هچ غمین

 

 شعرواره ای سال قبل در حین صحبت با دوست عزیز و متفکرم جناب آقای میرزا جواد امینی نوشته بودم که امروز تصمیم گرفتم آنرا در ولاگم قرار دهم.این شعرواره ترکی بی نقص نیست.اما حرف دل است.عرض ادب و احترام به همه جوانان دختر و پسر قروه درجزین که برای  تعالی خویش و جامعه خویش می کوشند.

 

 

لینک
۱۳٩٥/٢/٧ - parviz mohammadi

   میرزا جعفر امینی در قروه درجزین   

میرزا جعفر واقعا میرزا بود

پشت اندر پشت نیکانش از عالمان بودند

میرزا جعفر بود اهل ایمان

شاد بود

از دل آباد بود

در ماه رمضان مناجات می خواند

صدای دلنشینی داشت

میرزا جعفر سبک بال بود

میرزا جعفر صنعتگر بود

خیر خواه مردم بود

در وجودش گوهر  درخشان داشت

کوهر انسانیت

گوهر عشق به حق تعالی

او چراغ ساز بود

چراغ خانه مردم را روشن نگه یم داشت

با اذان صبح

عشق و امید در دلها می کاشت

میرزا جعفر سبک بال بود و خندان بود

میرزا جعفر ساعت ساز بود

با خدا اهل نیاز و راز بود

خیر خواه و کارساز بود

دور ازحرص و آز بود

دروزا ه باغ دلش به روی انسانها باز بود

آری قروه درجزین

نیک مردی چون میرزا چعفر داشت

 

 

لینک
۱۳٩٥/٢/٧ - parviz mohammadi

   برای مهندس حمید غفرانی   

کبوتری دراسمان قروه پرید

پرنده اندیشه مان بندهای زمانه را درید

اوج گرفتیم ما درفراسوی زمان و مکان

دل ما عشق فرشته گان را به جان خرید

و بیش از پیش ما گشتیم عاشق

زمانه عاشق تر از ما عاشق تری ندید

دوبرادر بودیم دو دوست

دوهم ریشه

در دشت و بیشه دوعاشق پیشه

تو حمید پر از عشق و امید

و من پرویز از عشق لبریز

کاریز زلال جاری بود

دلها از غصه عاری بود

رویاها گل می دادند

مارا  در رویاها دلبر و  یاری بود

درختان در دوسوى کاریز می رقصیدند

با نسیم

غوغای پرستوها

جیک جیک گنجشکان

عوعو سگ ها

به فضا دلگرمی می بخشیدند

همه جا  پراز عطر عشق بود

و پر از عطر یارى بود

پنجره ها خندان خویش را در آینه زلال آب تماشا می کردند

باغ های قالی پر از شکوفه های

دوست داشتن می شد

ما اهل کتاب بودیم

ما در پی افتاب و مهتاب بودیم

براى بزرگ شدن بی تاب بودیم

ما قهرمان قصه ها بودیم

برای کبرای قصه کتاب تاز می نوشتیم

با برزگران کتاب باغ فردا را می کاشتیم

مرد اسب سوار کتاب بودیم

مزرعه ای داشتیم

ما یک عالمه قصه و راز داشتیم

ما در پی ساختن  بالی بودیم

شوق بسیار برای پرواز داشتیم

دوازده سالمان بود

گاه صمد در فیلم سرکار استوار می شدیم

گاه تارزان می شدیم

گاه سوار بر اسب در مزرعه چاپارل بودیم

کوچه ها ما را می شناختند

و کلاغ ها

نامه های عاشقانه ما را به فرشته ها می رساند

و کبوتران حرف دل ما می فهمیدند

ما مدام بالی می ساختیم

و دل به ماه می باختیم

و گاه در دشت های بیکران خیال

سوار بر اسب امید می تاختیم

 

پرچم آرزو هایمان را بر بلندای زمانه می افراشتیم

بر باغ های فرداهایمان

گل های عشق می کاشتیم

آخ که چه روزگار قشنگی داشتیم

اکنون چهل سال از آن دوران می گذرد

 

ما سال به سال همدیگر را نمی بینیم

اما نور دلهایمان در بی انتهای جهان

گاه همدیگر تلاقی می نمایند

انگاه یک حس شگفتی

تمام وجود ما را در بر می گیرد

حس رهایی و عاشقی

حس قهرمان بودن

حس اینکه زندگی معنی تازه ای یافته است

یعنی بین دلها فاصله ای نسیت

لینک
۱۳٩٥/٢/٦ - parviz mohammadi

   برای کسی که ازنوجوانی برای اعتلای جامعه می کوشد   

قمری اول

سن آی اول

امیرلره سن تای اول

ایشق سال سن جانلارا

قارشودور طوفانلارا

ربی چاقور احد اول

محبوب حق صمداول

عشق یولونو بلد اول

 

عشق یولوندا اول دلیر

ملک عشقه اول امیر

 

گوهر عشق قانوندا

مولا علی جانوندا

عطر علی سوزونده

نور مولا گوزونده

علیدن بیزه دانوش

اِد  بیزی عشقله تانوش

آیو جانلارا گتیر

غمه اولمویاک اسیر

جانلارا سن جلا ور

مسی آل سن طلاور

اورگت شعباندان حکمت

اولاک رسولا امت

آلله هو بیز چاقوراک

عشقی بیز بورداقوراک

عاشق لر گلسی بیزه

یول گور ست اوغلان قیزه

لینک
۱۳٩٥/٢/٦ - parviz mohammadi

   من از سرزمین دور می ایم   

من از سرزمین دور می آیم

من از دیار آفتاب و نور می آیم

پدرم زبان زمین را به من آموخت

و مادرم زبان ستاره گان را

پدرم نغمه دل سنگ را می دانست

و مادرم نغمه دل فرشته گان آسمانی را

پدرم از ساختن گفت

مادرم از دل باختن

پدرم از حرکت گفت

مادرم از برکت

پدرم گفت با قلمت راه انسانیت را بساز

مادرم گفت با نی قلم ات نوای دل عاشقان را بنواز

پدرم گفت باقلمت جاری شو

 با باغ دلها باقی شو

مادرم گفتبا نی قلمت برای بیداری دلها بنواز

جارچی شو

کبوتر چاهی شو

راهی شو

پدرم گفت قلم ات را شیوا کن

مادرم گفت قلم ات را شیدا کن

پدرم گفت ،

نیک بسرای و نیک بنویس

و از خط جامعه خارج نشو

مادرم گفت با خط خوش تمام خطوط ابهام بین دلها را بشکن

با قلم ات  لبا س غم را از دلها بر کن

و دلها را به هم پیوند زن

و با قلمت انسانها را به سوی دوستی فرا خوان

پدرم گفت اگر قلمت شکست،

با زبانت و با قدم ات

انسان بودن را معنی کن

و به سوی ساختن زندگی برای خود و برای عزیزان خویش

   پیش رو

و با قدمهای شمرده حرکت کن

مادرم گفت،شعر هایت را قلم زار کن

قلم ات را قلمه بزن بر ریشه قلم های عاشق

و من جانم را به جان عاشقان جاری پیوند زدم

و قلم و قدمم همه عشق شدند

و من با قلمم راز گل سرخ سرودم

لینک
۱۳٩٥/٢/٥ - parviz mohammadi

   سلام اولسون عالم دوستا حکیمه   

برای قدردانی از دوست بسیار عزیز و قدیمی  ام جناب اقای دکتر محمد یوزباشی  دیزجی تبریزی  که بیش از سی سال است  که با هم دوست هستیم.در زمان دانشجویی هم منزل بودیم.بسیار از فلسفه و زبان و ادبیات ترکی و  ادبیات فارسی و از تمدن ایران و  آذربایجان سخن رانده  ایم و می رانیم. ساعتها در باره یافتن راه سعادت برای همه انسانها به گفتگو می نشستیم  و  خستگی نمی شناختیم.او نیک مردی عالم و جراحی تواناست.در زمان  دانشجویی ایشان حکم سفیر  را برای ما داشتند.

سلام اولسون عالم دوستا حکیمه

معرفتنده او باش اولدو هر کیمه

بیر طرفی میرزا عالم شاهزاده

بیر طرفی یوزباشی دی آزاده

آناسو  آبا    دان معرفت درسین آلوب

معرفتدن بیر آبادان باغ سالوب

هر کیم گزر باغو ندا  آباد اولار

باشدان آتار غوصانو آزاد اولار

حکیم یوزباشو باغوندا سیزلر دولانون

دوستلوق دونیاسونا اوندان یول آلون

یاقچو جراحدو  معجز دی اللری

او حکیمدی درمان ادر دردلری

گلین دوستلار اولون خوشنود و راضی

سیزلره ورسین عشق شرابون رازی

ذکریای رازی دن درس آلون

جاندان آباد  غوصادان آزاد قالون

سالمایون قفسه احساسوز هرگیز

گوزل احساس لار باغو دو شهریمیز تبریز

اورک لر باغ اولسو لاله و نرگیز

بو سوزلری دییر قوروالو پرویز

سلام اولسون شهریارا و ایرجه

گلین گئدک تبریزدن بیز دیز جه

چوخ حکایت وار امامزاده داشوندا

تاج معرفت کلبه ابراهیم باشوندا

اوتوراک بیز  سوفراسونون باشوندا

صداقت دادو وار اونون آشوندا

اوتوراک بیز دوستلار دوز چورک ییک

اورک سوزون کلبه ابراهیمه دئیک

کلبه ابراهیمدن معرفت دیلک

کلین دوستلار  کوکوموزو بیز بیلک

کدورتی اورک لردن بیز سیلک

عشق نامازون دیزج ده دوستلار قیلک

حکیم اولسو بیزه دوستلار پیش ناماز

عاشق اولمویان عشق نامازون قانماز

آبا .دکتر یوزباشی مادرش را آبا خطاب می نماید.خدا مادر متدین و با درایتش را بیامرزد

لینک
۱۳٩٥/٢/٤ - parviz mohammadi

   هانسو گروهین بیله مولاسو وار   

هانسو گروهین بیله مولاسو وار

عشق ایله سن باغ وجودون سووار

عشقه سوسوزوک جانوموز یانورو

عشق ایله جانلار علی نی تانورو

شیعه ییک و آلله هون عاشیق لری

عاشق حق ایک ازل دن بری

هانسو گروهین بیله مولاسو وار

شیعه لرین حضرت عباسو وار

عشق چراغو گونلوموز ده یانورو

جانلاروموز کربلانو تانورو

حق یولو پیغمبریمیز یولودو

عشق علی له جانوموز دولودو

این یک بیت از نوحه ای است که در قروه درجزین قمه زنان هنگام قمه زنی می خواندند.حرکات  قمه زنها و ادای  نوحه دارای ریتم و استحکام خاص بود.من بر اساس این یک بیت نوحه سعی کرده ام که شعر و نوحه به نوع دیگر کامل نمایم.همچنینی این نوحه را با ریتمی که قمه زنها می خواتند من با دف خوانده و ضبط نموده ام.

هانسو گروهین بیله مولاسو وار

شیعه لرین حضرتی عباسو وار

 

 

 

لینک
۱۳٩٥/٢/٤ - parviz mohammadi