تاریخ هنر و باستانشناسی ازقروه درجزین تا سارایو |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
آچان گولوم سولدی منیم نینییم(شعری زیبا از شاعر جوان قروه ای)
یازقو یازان بخته قارا یازاندا
غریب عاشوق غملی سازون چالاندا
عزیز یولداش اوز رفیقین ساتاندا
غملی اورک یار یولوندا یاناندا
منده داهو بوردا آرتیق قالمارام
یامان یرده مسکنیمی سالمارام
هر نه قاچام بیلیرم کی چاتمارام
قارا گیلم گلینجه من یاتمارام
دونیا دولو درد دی منه نینَییم
اسسی اَلی سردی منه نینییم
آچان گولوم سولدی منیم نینییم
تورکو دیلیم کسدی منیم نینییم
هارای هارای عاشق اولدوم بیلمه دیم
اور گیمدن اونون عشقین سیلمه دیم
عشق اُتوندا یاندوم دوستلار دینمه دیم
اُندان باشقا عشق نامازون قیلمه دیم
وطنیمدن اوزاغلارا گئتمیشم
کرج یرین یاشاماقا سئچمیشم
خامودوم من عشق اوتوندا پیشمیشم
غربت ائلین شرابونو ایچمیشم
قروالویام درگزیندی دیاروم
غربت لرده آلله اولوبدو یاروم
حق جمالو منیم اولوب نگاروم
مولام عشقی اورکده یادیگاروم
قروالویام منیم آدومدو هادو
تورک شعرلریمین واردو دادو
شعریم اولدو عاشقلرین فریادو
دیلیمدن دوشمه دی آلله هون آدو
با اجازه دوست شاعر اهل اندیشه و ایمان و جوانم ،جناب آقای هادی س.ف.شعر زیبای ترکی شما را در وبلاگ خویش آوردم.می خواستم جنابعالی را برای جوانان و رهپویان منطقه مقدس معرفی نمیم.اما چون اجازه جنابعالی را نداشتم،دست نگه داشتم.
از خداوند متعال خواهانم که جوانانی اینگونه را موفقیت و سربلندی مرحمت نماید.و منطقه مقدس ما با قلم و قدم و دستهای این جوانان از تلخی ها پاک گردد.
| لینک | ۱۳٩۱/۱/٢٧ - parviz mohammadi |
عاشقم!عاشق!
سپیده با صدای بلبلان عاشق بر خاستم
پنچره را رو به باغ ها و جنگل را باز کردم
نسیم صبحگاه بهاری بر سر م دست نوازش می کشید
آه...
ومن نفس عمیق کشیدم
وآنگاه گویی از بند زمانه گشتم رها
با بلبلان عاشق
همدم شدم و برای شکوفه ها خواندم
و خیالم با نسیم بهاری جاری شد و لغزید به آرامی
در نهانخانه یار
فاصله ها
دیوار ها
عیب و عار ها
همه ناپیدا شدند
و من رها
بی پروا
نغمه عشق سر دادم
آهای بلبلان عاشق!
آهای ای گلهای عاشق!
آهای ای آسمان!!
آهای ای پنجره ها!
من عاشقم!
عاشقم!
عاشق!
| لینک | ۱۳٩۱/۱/۱٧ - parviz mohammadi |
قارا گوزلو قروا لو قیز
قارا گوزلو قروالو قیز
اسمر اوزلو سن دادلوقیز
الچی گلیریک سیزه بیز
قاراگوز قروا گوزَلی
عاشقم سویرم سنی
اَگر گَلین اُلسای مَنَه
عشقدن بیر باغ سالمام سنه
من باغبان قاللام سنه
قاراگوز قروا گوزلی
عاشقم سویرم سنی
عشقین منی سر مست ادیب
غُصا لار باشوم نان گئدیب
گونلوم یالنوز سنی سویب
قاراگوز قروا گوزلی
عاشقم سویرم سنی
قروالو قیز بیلن اولار
اورک سوزون دیلن اولار
عشق ناما زون قیلن اولار
قراگوز قروا گوزلی
عاشقم سویرم سنی
جان سوزون بیان ایلرم
سووگیمی عیان ایلرم
عشقیمی جریان ایلرم
قراگوز قروا گوزلی
عاشقم سویرم سنی
قروالویام برکم داشام
عاشقلر ایچینده باشام
حق عاشیقینه یولداشام
قرا گوزقروا گوزلی
عاشقم سویرم سنی
| لینک | ۱۳٩۱/۱/۱٦ - parviz mohammadi |
دخترم نازم دلارا
دخترم نازم دلارا
شوق پروازم دلارا
وه چه خوبی
وه چه زیبا
به تو می نازم دلارا
...
دوست داری زندگی را
شادی و سر زندگی را
توسبک بالی
باحالی
در تو می بینم عزیزم برازندگی را
......
آرزو یت رنگ با رنگ
نغمه هایت بس خوش آهنگ
با نگاه مهربانت
خوش زبانت
نرم می گردد دل سنگ
....................
ای دلارا
دخت والا
تو قشنگی چون گلی
خوش نوا چون بلبلی
نگه دار تو الله
..............
خوش مرامی و تونازی
نغمه خوش می نوازی
می رقصی نرم
همیشه دلگرم
باشکوهی سرفرازی
..............
دوستت دارد مادرت
او دارد باورت
با تو او شاد
در دل آباد
در همه جا یاورت
....................
نیک اندیشه داری
در عشق ریشه داری
وه چه نازی
سر فرازی
نیکی را پیشه داری
...............
دخترم نازم دلارا
شوق پروازم دلارا
وه چه خوبی
وتو محبوبی
به تو می نازم دلارا
به تو می نازم دلارا
| لینک | ۱۳٩۱/۱/۱٢ - parviz mohammadi |
باغ ستاره گان
پاسی از شب گذشته
صدای پارس سگها در همه جا حکم فرماست
من به بالکن می روم
و دمی روبرویم را تماشا می کنم
روبرویم بر بلندیها در میان در ختان عریان
چراغ ها سوسو می زنند
من تپش دل های مردمان خفته
در آ ن خانه ها رامی شنوم
من این مردم را دوست دارم
من با این مردم پیوند خورده ام
و آنگاه به آسمان خیره می شوم
وه چه زیباست آسمان!
و خنده و چشمک زد ن ستاره گان
لحظه ای در باغ ستاره گان
دلم پرواز می کند
عطر گلهای ستاره گان مرا مست و شیدا می کند
من مست می شوم
و دوباره به کوهستان روبرویم خیره می شوم
سوسوی پنجره ها بر دامنه و بر قله کوهستانها
دلم را روشنی می بخشند
دل به فردا های روشن می بندم
با خودم می اندیشم
من به این پنجره ها
من به مردمان خوب این سرزمین
من به این آسمان بی انتها
من به این ستارکان مهربان
وصل هستم
من به تمامی این کهکشان بی انتها وصل هستم
و این شب با من همدم است
و من همدم دلهای عاشقم
ما به هم وصلیم
ما همه اصلیم
ای عاشق !
آسمان و زمین و خدا مال ماست
و ما متعلق به آنهاییم
ای عاشق فردا مال ماست!!
سارایو.ساعت 2 بامداد جمعه 16 مارس 2012.
| لینک | ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ - parviz mohammadi |
کوسا(کُسسا) ویا ا عمو نوروز در قروه درگزین
برف ها آب می شدند.گیزلین نفس(نفس پنهان)که زمین را گرم می کرد ،پنهانی شب ها برف ها را با خود می برد.و از زیر برف ها ویخ ها،جوانه های گیاهان همانند دهان و منقار پرنده گان باز می شدند و آمد نوروز و بهار را مژده می دادند.آری نوروز می آید!!
عطر نوروز در همه جا می پیچید.
فکر تعطیلی مدرسه ها آدمی را قلقلک می داد. فکر اینکه قرار است لباس نو بپوشیم وبه دید وباز دید برویم و عیدی بگیریم ،ما را سرمست می کرد. خیال خوردن پُلو شب عید آرام و قرار را از ما می گرفت.با ترس و لرز و با شرمندگی یک ماه قبل از عید به پدرمان گوشزد می کردیم که باید پارچه بخرد تا بدهیم به خیاط تا برای ما کت و شلوار بدوزد. در ان زمان چندین خیاط مشهور در قروه بودند.اغلب سرشان شلوغ بود.و ما هر روز می رفتیم جلو مغازه خیاطی نگاه می کردیم تا ببینیم که آیا خیاط لباس ما را دست گرفته است یا نه.
نوروز می امد!!
و همه چیز تازه و جوان می شدند.دختران چون گل می شکفتند.و لباسهای رنگی بر تن می کردند.
دوره گرد ها با صندوق کوچکی بر دوش و یا بر روی دوچرخه در کوچه ها داد می زدند.
شانه داریم.صابون عطری داریم!!
سوزن و سنجاق داریم!!
النگو و گوشواره داریم!
روی و مس می خریم!!
و زنان و دختران اطراف دوره گرد ها می گرفتند.
و بعد صدای زنگوله در کوچه های قروه می پیچید.
کوسسا .!
مردی که پوستین وارونه بر تن کرده بودو کلاهی از پوست بز و پر مو بر سر نهاده بود.دو عدد شاخ بر سرش نهاده و دو عدد زنگوله بزرگ بر کمرش بسته بود همراه با یک پسر بچه که لباس زن بر تن کرده بود در کوچه های قروه رقص کنان می گشت.جلو هر دروازه ای می ایستاد و با پسرش می رقصید و چوبدستی خود را بر دروازه می زد و صاحب خانه تکه نانی و یک کاسه گندم می داد.
بچه هادنبال کوسسا راه می افتادند.و شادی می کردند.
در زمان ما ،کوسسا مردی بود بنام ابیل.
ابیل مخفف ابوالقاسم بود.در قروه بسیاری از اسامی را کوتاه می کردند.
مثلا به محمد ممل و یا ممخ و یا ممیش می گفتند.به ابراهیم ایبیش و به اسماییل ایسی و به حسین حوسو و به عبدالله اپیش و.. می گفتند.
کوسا ابیل مرد بی آزاری بود.به کارهای سخت دست می زد و لی زندگی بسیار فقیرانه ای داشت.
پسرش رضا همراه با پدرش لباس زنانه می پوشید و کشمش خانم می شد و جلو کوسسا می رقصید.
و اینگونه بود که روزگاران ما با همه تلخی و شیرینهایش با همه دارا و ندار هایش،با معنی و دلنشین بود.
از خانه ها صدای قاه قاه بلند خنده مردان وز نان به گوش می رسید.و نیز شب در خانه ها و از کوچه ها صدای سوت زدن جوانهای سرمست و صدای ترانه های ترکی به گوش می رسید.
شب های چهارشنبه سوری همه بدون استثناء بر بالای بامهای خود می رفتند و آتش به پا می کردند و از روی آتش می پریدند.
ریش سفیدها و بزرگتر ها خیلی عیب و آر می دانستند اگر که کسی بر بام خانه اش آتش روشن نباشد
روشنی آتش بر بام ها نشانه سرزندگی صاحب خانه بودو نشانه خوش یومی و نیکی سال جدیدی برای صاحب خانه.
در خانه ها بر روی کرسی ها یک سینی بزرگ که مجمعی خوانده می شد،قرار داده می شد.
شیرینی و آجیل سال نو در قروه بیشتر شامل شاهدانه،قووت(آردنخودچی با شکر)و کشمش ،گردو و....از این قبیل خوردنی ها بود.شیرینی به مفهوم امروز در قروه درگزین درگزین وجود نداشت.
بیشتر خانواده ها سالی تنها یک بار برنج می پختند.آن هم شب عید.وبوی دیگ های پلو که بر روی اجاقها در حال دم کشیدن بود در فضای قروه درگزین می پیچید.
و عید می آمد.همه با هم دوست می شدند.
کینه و کدورت ها شسته می شدند.
بزرگتر ها به آشتی دادن کسانی می رفتند که احیانا با هم کدورتی داشتند .و بدینسان سال جدیدبا عشق و دوستی آغاز می گشت.
من به یاد دارم که پدر مرحوم بنده که براستی مردی درستکار و زحمت کش بود،مشهور به این بود که دستان پر خیر و برکتی دارد.برای همین مردم از جاهای مختلف می آمدند و از پدر بنده مرحوم حاج فتحعلی که به حشمت اوغلو فتلی معروف بود،به عنوان نشانه خیر وبرکت (دشت)می گرفتند.می گفتند فتلی نین اَلی خییر لی دی.
روز ها و شب ها به دید و باز دید می گذشت.و به باز ی کردنها.
پیر مرد ها هم در کنار دیوار ها و در محله ها به بازی هخدیرمه می پرداختند.صدای قهقه و شادی در همه جا می پیچید
و کم کم در صحرا سبزی های خود رو و خوردنی از خاک سر بیرون می اوردند.
و دختران و زنان با لباسهای رنگارنگ برای چیدن یونجه و یا ییمنیک و یا ..به صحرا می رفتند.
در یونجه زار ها که یونجه ها تازه از خاک سر بیرون آورده بودند و یا چند سانتی متری بلند شده بودند،دختران وز نان با ظرافت و با خنده و شادی به چیئدن یونجه مشغول می شدند.
با یونجه آش درست می کردند.
نان یونجه درست یم کردند.
یونجه را با پیاز و سیب زمینی می پختند.
و یا یونجه را با سرکه می خوردند.
هر کس یونجه بلندتری می یافت ،به دیگری آن را با افتخار نشان داده ومی خواند،هوججا گلب قاپویا ورمه سی سیچر ساچویا!!و طرف مقابل باید تمام یونجه هایش را به او می داد!!
| لینک | ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ - parviz mohammadi |
اللی یاشومو آشموشام من
بو یا نا ،اُو یا نا قاچموشام من
اللی یاشو مو آش موشام من
با قلو قاپولار آچموشام من
هَلَه دَ گَنَه دَ ییرلَرَم من
غمی غَصه نی بیلمَرَم من
چالورام اوخورام اُوینورام من
عاشقم عشقدن دویمورام من
دوستلوق ریشه سین اویمورام من
بیر قوشام قفسه گیرمَرَم من
آزادالوق قنه تیم قیر مَرَم من
آزادلوق نغمه سین اوخورام من
حق نقشین جانا توخورام من
عاشقم یانورام قورخمورام من
عشقیمین قدرینی بیله رم من
عشقین اوتونا گیر َرَم من
| لینک | ۱۳٩٠/۱٢/٦ - parviz mohammadi |
تولد یک شاهزاده خانم کوچک در روستای نییر

نگاهی از پنجره خانه برای یک تولدی دیگر 7.10.1390.سارایو
عروس خیلی کوچک بود.مادرش زنی بود بسیار مسئول ومتعهد.او از یک خانواده متشخص و سرشناس بود.باشرافت ،درستکار و معتقد به اصول خانواده.او یکی از اولین دختران قروه درگزین بود که در سال1313 وقتی که مدرسه مدرن در قروه درگزین باز شده بود همراه پسرها به مدرسه رفته در یک کلاس با پسر ها نشسته بود.خیلی با هوش بود.و استعداد عجیبی در یاد گیری داشت.نجیب و متین بود.دخترش را هم با شرافت و با نجابت بار آورده بود.
دختر آرام و ملایم و بسیار مهربان بود.صورتی گرد و سبزه داشت و موهایش سیاه و صاف بود.و همیشه تبسمی صمیمی بر لب داشت و بسیار نجیب بود.
هنوز خیلی کوچک بو د که او را به قدرت الله (مشهور به مشهد)پسربزرگ حاج نظر یکی از بزرگان روستای نییر دادند.
قدرت الله مانند شاهزاده بزرگ شده بود.به عنوان پسر بزرگ خاندان حاج نظر همه توجه ات به او بود. گوئی او را برای پادشاهی آماده می ساختند.اما قدرت الله چندان تمایلی به ادامه شیوه سلطنت پدر نداشت.آزاد اندیش و رها و اندیشه ورز و انسان دوست بود.بسیار مهربان و دل نازک..از کودکی با اسب و مدرسه و دوستان مانوس .قد بلند و باهوش و با فراست.بسیار شوخ طبع و در عین جوانمرد .
عروس کوچک صبور و آرام و نجیب ،همیشه سعی می کرد که به همه مهربانی کند.و سعی می کرد کسی را از خودش نرنجاند.
خیلی خجالت می کشید.
کم کم زایمان فرزندش داشت نزدیک می شد.
در 8 بهمن ماه 1342روستای نییر سرد بود وهمه جا را برف پوشانده بود.اما عروس جوان دلگرم و امیدواربود.

دلش می تپید .بی قراری می کرد.
اما به کسی چیزی نمی گفت.
دردش شروع شده بود.
یکی از خانمهای خانه را به آرامی به اتاقش صدا کرد.
با ادب و نجابت و با شرم حیا ،گفت انگار بچه می خواهد به دنیا بیاید.
اما خواهش می کنم فعلا به کسی چیزی نگو.
عروس کوچک دردش هر لحظه بیشتر می شد.
تبسمی برلب داشت مثل همیشه و عرق سردی بر پیشانیش نشسته بود.
در دلش خدا را صدا کرد
در وجودش خدا را به یاری خواست
و و جودش پر از محبت الهی شد.و احساس مقدسی به او دس داد.انگاری فرشته ای از دور ها برایش هدیه آسمانی آورد
یکباره صدای اذان بر خاست
روستای نییر با نوای الله الله اکبر،تبسم کرد.
و صدای گریه دلنشین کودک....
موذن اذان گفت.و دل ها تپیدند.
و صدای گریه کودک لبخند دلنشینی بر لب مادر و بر لب اعضای خانواده نشاند.
دختری کوچک با چهره ای سبزه و موهای صاف و با حالتی دلنشین به دنیا آمد.
او را افسانه نامش نهادند.در حقیقت ،او اولین نوه پسرس حاج نظر بود که به دنیا می آمد.از هر دو طرف دارای ریشه های اصیل.او را برای پادشاهی سرزمین شرافت در نظر گرفته بودند.
آری افسانه به دنیا آمد.
افسانه یعنی قشنگ ترین آرزو ها.

بدون افسانه ها زندگی چندان دلنشین نخواهد بود
ه
| لینک | ۱۳٩٠/۱۱/٩ - parviz mohammadi |
درویش مریم رازینی و دلی ناصر(عاشق کوچک قسمت چهارم)
می گفتند مریم درویش است.
او را دُوروش مریم یعنی درویش صدایش می کردند.!
در زمان ما یعنی حدود 40 ،50 سال پیش در قروه افرادی بودند که به درویش معروف بودند.مثل اُلو درویش.یا درویش فتح الله درویش غیب علی و بسیاری دیگر که بر خی از آنها از روستاهای دیگر می آمدند.آنها کشکول بر دست و یا توبره ای بر دوش با ردایی بر تن و دستاری بر سر اشعار نصیحت آموز و حکمت آمیز واشعار عرفانی و یا در مدح مولا علی و ائمه می خواندند و در کوچه ها و بازار قروه درگزین می گشتند.
بخاطر دارم که سه درویش گویا از همدا ن به قروه درگزین آمده بودند.آنهاکلاه بلند نمدی بر سر داشتند و دور کلاه خود نوار از پارچه بسته بودند و ردای بلند خاکستری رنگ بر تن و کشکولی بر دست.آنها ریشهای بلند و گوشواره ای بر گوش خود داشتند.آن موقع برای من که شاید حدود شش و یا هفت سال سن داشتم،دیدن مردانی که گوشواره بر گوش داشتند،عجیب بود.
بیشتر دراویش اهل روستای ایمان و یا عمان و یا به تعبیری اُومان و یا رازین بودند. درباره روستای اومان و یا ایمان و نیز رازین مردم قروه اعتقاد داشتند که انها مردمان خاصی هستند و دارای توانایی ها و امتیازات مخصوص می باشند.

روستای رازین
زمانی به آن شیراز کوچک می گفتند.مردمانی ره پوی.و خلاق که با گِل به گُلهای دلها آب می دادند.آنها کوزه گر بودند.
و نیز برای تشنه گان عاشق از ک.زه معرفت پیاله ای می نوشاندند.
بیایید رازهای رازین را زنده نگه داریم.بیایید نگذاریم آن تپه مهم و عظیم باستانی رازین زخمی شده و و به دست نا آگاهان کشته شود.آنجا شاید کلید تاریخ و گذشته ما باشد.شاید چراغ راه آینده ما در آنجا باشد.....
...........................................................................................
برخی نظرشان بر این بود که روستای ایمان یا اومان قدیمی تر از قروه درگزین است.به قول یکی از بزرگان ایمان،گروهی در این روستا نسل اندر نسل طبیب و جراح بوده اند.و گروهی به فلز گری مشغول بوده اند.گروهی هم پس از آموختن علوم مختلف دینی و علم طب و کیمیا و موسیقی و ادبیات و با یاد گیری یک صنعت و پیشه به دستور استاد خویش برای فرا خواندن مردمان دیگر بلاد به سوی خداوند متعال ،راهی روستا ها و شهر ها دیگر می شدند.
ایشان همچنین معتقد بود که اسم روستای ایمان اومان می باشد.او به معنی آب و مان به معنی سد و بند و یا محل تجمع.یعنی جائی که آب جمع می شود.
بر اساس همین نظرات و نیز با توجه به تحقیقات اینجانب در مورد شاعر بزرگ اثیر الدین عبد الله اومانی،نظر بنده این است که ایشان از منطقه درگزین و از روستا ویا محله اومان بوده اند. سالها قبل این نظریه را یعنی اینکه زادگاه اثیرالدین اومانی می تواند روستای عُمان و یا ایمان باشد را مطرح نمودم.اکنون هم علمای چندی از روستای اومان در قم در نهایت تواضع و گم نامی مشغول به تحقیق و تدریس علو دینی می باشند.از جمله آنها حجت الاسلام عبدالغنی مهدوی صفت می باشند.سالها قبل بنده چند بار از طریق تلفن
از محضر ایشان بهره بردم.
در بین مردم شعر ی خوانده می شد به این عنوان ...
احمد آباد کمننان هرنه چیخر ایمانان
یعنی احمد آباد و کمندان هر چیز ی در ِ آید از ایمان
احمد آباد کمندان روستا های نزدیک به هم در نزدیکی روستای ایمان و رازین بودند. سال 1356 یک بررسی مختصری در تپه های باستانی این دو روستا انجام داده بودم. در سال 1372 دوباره تپه های باستانی احمد آباد و کمندان را بررسی نموده و به صورت کار تحقیقی به استاد بزرگوارم جناب آقای دکتر سرفراز رئیس وقت گروه باستانشناسی دانشگاه تهران تقدیم نمودم. تپه احمد آباد به نظرم بسیار ارزشمند آمد. و تکه سفالهایی که بر روی تپه عظیم آن پراکنده بود،بیانگر تمدن باشکوه در آنجا بود. روستای ایمان و یا اومان از دیر باز محل پرورش عرفا و علما و صوفیان بوده است.و شاید منظور این شعر این باشد که افراد خاص از روستای ایمان در ِ می ایند. به بیان دیگر روستای اومان یا ایمان محل پرورش انسانها ی عارف و ره پوی می باشد.
سالها قبل بنده با پیر مرد درویشی که اهل کمال و اهل شعر و ادب می نمود آشنا شدم.او گفت که در قم ساکن است.اما در اصل اهل روستای ایمان می باشدو می گفت که مرشد او نور علی تاکستانی بوده است.
باید به این مسئله بسیار مهم اشاره نمود که یکی از خانقاه های مشهور و بسیار باا همیت از زمان قازان خان تا قرنها بعد در منطقه درگزین و در روستای بوزنجرد قرار داشته است.شیخ یوسف همدانی که پس از قرنها هنوز هم از هندوستان گرفته تا مرکز اروپا او را عارفان و عاشقان الهی شیخ بزرگ خویش میدانند اهل همین منطقه درگزین بوده است و در خانقاه بوزنجرد عالمان و عارفان بسیاری تربیت نمود.و بسیاری از طرایق از جمله طریقه نقشبندیه نیز او را شیخ کبیر خود می داند.
بدینسان مریم درویش هم از تبار این مردمان شوریده و عاشق بود.مریم با اینکه 14 یا 15 سال بیشتر نداشت.اما گوئی از کودکی از شراب عشق الهی نوشیده و عاشق و راهی گشته است.
مریم شاید تنها دختر و یا زنی بود که به او لقب درویش داده بودند.شاید بسیاری او را به تمسخر دُوروش مریم خطاب می نمودند.
با اینحال و با اینکه خیلی کوچک بود اما بین خیلی از هم سن و سالهای خودش مورد احترام بود.ساده وسبک بال بود.
اغلب غروب ها کوزه بر دوش و چادر ساده و ارزان با گلهای ساده بر سر و تبسمی بر لب همراه دختران به کاریز می رفت.
بعضی از پیر زنان سر راه مریم می ایستادند و از او آب می خواستند و او با روی باز از کوزه خود آبی به یک پیاله مسی کوچکی که با نخی بر دهانه کوزه بسته شده بود، می ریخت و به پیر زنان می داد. آن پیاله مسی بر رویش علامت ها و نوشته هایی داشت که می گفتند مادر بزرگ مریم آنها را نوشته است و انها دعای خیر است.
بعضی ها می گفتند که هر کس قلبش پاک باشد و هر روز کار نیکی انجام دهد و خدا را با تمام وجودش بخواند و امام حسین را یاد کند و از دست درویش مریم واز کوزه او آب بخورد ،احساس سبکی و خوشنودی خواهد کرد.
غروب های قروه درگزین ،پر از شور و غوغا می شد.دختران با پیرهن های گلدار و روسری های رنگارنگ کوزه بر دوش خرامان و خندان به سرچشمه ها و کاریز ها می رفتند.
در حقیقت سرچشمه ها و کاریز ها میعادگاه دختران جوان بود. سرچشمه ها محل گرد آمدن دختران جوان و محل دوستی ها وبگو و بخند ها و محل غیبت و محل درد دل کردنها بود.هر غروب دختران قروه درگزین خود را می آراستند و با هزاران امید و با شور وشوق برای دیدن یارشان و یا برای دیدن دوستانشان به کاریز می رفتند.آوردن آب یکی از راه هایی بود که بدون اعتراض پدر و مادران دختران می توانستند خود را بیارایند و از خانه بیرون بروند.سرچشمه ها و کاریز ها ،محل اجتماع دختران و صحبت و خوش و بش کردن ها بود.
دختران دم بخت نیت می کردند که در بین راه و یا در سرچشمه ، عاشق خویش را ببینند. یااینکه دعا می کردند تا شاید جوانی سوار بر اسب به هنگام گذشتن از کوچه و یا به هنگام عبور از سرچشمه،نگاهش به نگاه آنها بیافتد و یک دل نه،صد دل عاشق و دلباخته آنها بگردد.
پسران جوان پیاده و یا با موتور و دوچرخه و یا با الاغ به بهانه های مختلف از کنار سرچشمه ها می گذشتند.پسران با دوستانشان به هنگام گذر از سرچشمه ها ،زیر چشمی به دختران نگاه می کردند.و دختران هم یواشکی در حالی که با دختر کناری خود مشغول صحبت و خنده بودند ،پسرا ن را زیر چشمی دید می زدند.
گاه با یک نگاه دلی می تپید و می لرزید.گاه با یک نگاه تنی داغ می شد و چهره ای سرخ می گشت.یک نگاه!! یک نگاه!!
آیا مریم هم دلش برای مرد جوانی می تپید؟
آیا مریم هم برای دیدن جوان مورد علاقه اش کوزه به دوش گرفته به بهانه آوردن آب ،به نیت دیدن یارش می رفت؟
چند بار آن کوزه عجیب را دزدیده بودند.
اما پس از مدتی آن را دوباره شبانه آورده و پشت دروازه خانه مریم گذاشته بودند.چون هر کسی که آن کوزه را می دزدید و به خانه خود می برد،در مدت کوتاهی همه ظروف و کوزه های دزدِکوزه خود به خود ترکیده ومی شکستند .عاقبت کسانی که آن کوزه را دزدیده بودند با ترس از اینکه ممکن است دودمانشان ویران شود،با صد ها بسم الله و توبه گفتن آن را بر گردانده بودند.
کوزه با اینکه به ظاهر رنگش مثل کوزه های دیگر بود اما جذابیت خاصی داشت..حتی شبها انگار بانور ملایمی پیرامون خود را روشن می ساخت.سبک بود و بارها افتاده بود اما نشکسته بود.درباره آن کوزه افسانه ها گوناگونی بر سر زبانها بود.
برخی از مردم می گفتند که گِل آن گوزه از گوهر مخصوصی می باشد.که تنها سازنده آن می داند که چیست.
برخی دیگر می گفتند که آن کوزه هزار سال عمر دارد و از نسلی به نسل دیگر انتقال داده شده است و راز های زیادی در میان ان کوزه وجود دارد.
آیا این کوزه واقعا اسرار آمیز بود؟
به راستی مریم که بود؟
آن کوزه از کجا آمده بود؟
آن کوزه چه رازی در خود داشت؟
پدر و مادر مریم اهل روستای رازین بودند.روستای رازین در حدود 6 کیلومتری قروه درگزین واقع شده بود.
روستای رازین راز های بسیاری در دل خویش نهان داشت.

کندوی خانه مرحوم عزت بیک(عزت بی)شوهر عمه مرحو مه ام بالقیس.مرحوم عزت بی کدخدای رازین بود و اصل یاشان گویا از روستای عمان بوده است.فامیل او رستمی بود.
در زمانهای قدیم رستم خان نامی بر درگزین حکومت می کرده است.احتمالا مرحوم عزت بی از تبار رستم خان بوده است.
خانه عزت بی خانه رویاای بود.اتاقهای آیینه کاری شده.تاقچه ها و رفه های گونانگون.اجاقی گچ بری شده بسیار زیبا.جوی آبی از وسط حیاط جاری بود. و گلها و
درختان در اطراف جوی روا ن .
.............................................................................................................
مریم چند بار از پدر و مادر خود و چندین بار هم از معلم و مرشد خود یعنی از مشکات در باره معنی رازین و تاریخ رازین پرسیده بود.
پدرش می گفت که قدیمی ها می گفتند که نام رازین از کلمه ری آمده است.ری و یا رگا و یا رغه و یا رنوخا به معنی جایی که چشمه دارد.و همچنین ری به معنی خوبی و نیکوئی هم گفته می شود. پدرش از قول قدیمی ها می گفت که به قولی رازی و یا ری به معنی شهر پادشاهان و یا پایتخت خوانده می شده است.نیز به کسی که اهل ری بوده است ، رازی می گفته اند.
تپه عظیم و تاریخ رازین.که متاسفانه در حال تکه تکه شدن و مردن است.این تپه شاید یکی از مهم ترین ابهامت تاریخ مادها و هخامنشی راروشن و حل نماید.و می توان با ساختن موزه در آنجا جلوه تمدن عظیم را به جهانیان نشان داد.
بنده در سال 1372 به اتفاق عمو و استاد بزرگوارم آقای محمد اسفندیاری و دوستان اهل ادب و ره پویم آقاین وثاقتی و جهانگیر طاهری به رازین رفتیم.
مرشد مُشکات می گفت رازین در کنار راه ابریشم قرار داشته است. چرا که هنوز هم راهی که از شوند و بالای رازین گذشته و به سوی روستای سامان و ..به ساوه و اقم و اصفهان می رود را راه اصفهان می گویند.این راه ابریشم شرق و غرب عالم را به هم وصل می کرده است. کاروانها از کشور های متخلف با زبانها و فرهنگها ی گوناگون در رازین اتراق می نموده اند.شاید هم گاه از رازین کوزه می خریدند و یا کالاهایشان را در رازین می فروخته اند.بدینسان در این مسیر فرهنگها ی گوناگونی از طریق این راه ها با هم تلاقی می نموده اند. و رازین محل تلاقی اندیشه ها و فرهنگهای مختلف بوده است. و چون شهر ری از دیر باز یکی از قدیمترین پایتخت ها ی مشهور جهان بوده است،و یکی از شاخه های مهم راه ابریشم به شهر ری می رفته است از نزدیکی رازین می گذشته.
و شاید در ان زمان عده ای برای تحصیل و یا کار به پایتخت رفته و دوباره پس از سالها به منطقه بر گشته اند.و در بخشی از شهر بزرگ درگزین خانه هایی برای خود ساخته اند و به انها لقب رازی ها و یا رازین داده اند.به عنوان مثل ذکریا رازی .
برای همین شاید نام روستای رازین گویای این باشد که در انجا مردمانی از ری آمده اند و یا اینکه مدتی در ری اقامت داشته اند.
مشکات و پدر مریم هر دو از آثا ر قدیمی بسیاری یاد می کردند که مردم از گذشته در حین کشاورزی و غیره از اطراف رازین پیدا می کرددند. بعضی از انها قدمت بسیار زیادی داشته اند.برای همین آنها معتقد بودند که رازین از چند هزار سال پیش محل سکونت بوده و یا اینکه کاخ سلطنتی ییلاقی و یا محل مهم اسناد پادشاهان هخامنشی ویامادی بوده است.

تپه ای که شاید بتواند تاریخ منطقه را دگرگون بسازد ،توسط ناآگان زخمی می شود و و هویت نابود می گردد.
در سال 1372 بنده حفره های بسیاری در جاهای مختلف تپه مشاهده نمودم.یکی از آن حفره ها حدود 2 متر توسط قاچاقچی ها حفاری شده بود. در عمق دو متری سفالهایی که زخیم بودند و به دوره های بسیار قدیم تعلق داشتند مشاهده می شد.
سالها قبل عده ای از تپه رازین مهره هایی یافته بودند که بر روی آنها تصاویر پادشاهان قدیم بوده است و اطراف انها به خط میخی نوشته شده بوده است.در وسط آنها سوراخی بوده .گویا آنها بوسیله نوار های چربی به صورت گردنبدی به هم وصل بودند و احتمالا این مهره های سفالی صفحات کتابی بوده اند و شاید تپه رازین کتابخانه پادشاهی و یا محل نگه داری اسناد و مدارک بوده است.
مشکات و میرزا خیرالله و پدر مریم از کتب قدیمی نام می بردند که در باره روستای رازین و اومان و یا عمان و روستا های دیگر درگزین اطلاعات خوبی در خود داشته اند.
از طرفی برخی از طایفه ها در منطقه نسل اندر نسل وظیفه داشته اند که تاریخ منطقه را دقیق به خاطر بسپارند.و انها در نزد بزرگان منطقه ارج و قربی خاص داشته اند.
میرزا خیرالله و مشکات و.. برخی دیگر از بزرگان منطقه اطلاعات بسیار مهمی در باره گذشته منطقه داشتند.
مثلا آنها با استفاده از اشعار بزرگانی چون ملا احمد درگزینی تفریشی و نیز اشعار مرحوم نصرالله خان کهاردی ،می گفتند که این منطقه ییلاق پادشاهان مادی بوده است.
آنها می گفتند که رازین را شیراز کوچک لقب داده بودند.و طایفه عاشقلو ا زحدود 800 سال پیش در رازین مسکن گزیده اند و احتمالا با ساکنان اولیه در آمیخته اند.عاشقلو ها یکی از طوایف بزرگ قراگوزلو بودند که در دینداری و میهن دوستی مشهور بوده اند.
عاشیق ها ،در حقیقت کسانی بودند که معرفت اسلامی را با ساز و شعر برای مردم باز گو می نمودند.آنها گاه قابلیت این را داشتند که در رابطه با موضوع و شخصی فی البداهه شعر بخوانند و آهنگی بنوازند.برای همین عاشق ها به عنوان دانایان حکمت و معرفت ونیز کسانی که درد و اندوه انسانها را گرفته وبه انان شور و حرکت و تفکر هدیه می دادند،مورد احترام خاص بودند.عاشیق ها ساز بدست از دیاری به دیاری دیگر سفر می کردند.به نوعی آنها عارف و درویش بودند.شاید تفاوتشان با دراویش این بوده است که عاشیق ها به میان مردم می رفتند و در شادی و غم مردم شریک می گشتند .و زندگی عادی داشتند .
رازین از دیر باز محل کوزه گری بوده است.کوزه گری یک علم و یک صنعت مهم بوده است.
هنر کوزه گری از دیر باز در رازین در بین مردم رازین مقدس شمرده می شد.و اغلب مردم رازین کوزه گر بودند.
هنر کوزه گری ،هنر جان دادن به گل بود.مردم و حتی بچه های رازین به کوزگری عشق می ورزیدند.وقتی خاک رس را الک کرده و آب بر آن می افزودند و با دست و یا با پا گِل را ورز می دادند،احساس دلنشینی به بچه ها دست می داد.بچه ها اشکال گوناگون از گل می ساختند.و آنها را در کوره می گذاشتند و می پخت .در حقیقت بچه های رازین از کودکی مجسمه سازی را یاد می گرفتند.
شکل دادن به کِل با نوازش دستها و انگشتها ،روح مردم رازین را صیقل می داد. معنویت گرایی و رهایی یافتن از خود پرستی ها و عشق به بیکران زیبایی یعنی خداوند متعال در اعماق وجود بر خی از رازینی ها ریشه داشت.درویش گونه بودن بخشنده بودن و درک و تحمل اندیشه دیگران را داشتن و دل به حق تعالی سپردن و عشق به پیامبر و مولا علی و ائمه داشتن در ذات و در رفتار بسیاری از رازینی ها نمایان بود. در کنار همه اینها ،کوزگزی این هنر آسمانی هم باعث گشته بود که بیشتر مردم رازین روان و صیقل یافته و سبک بال باشند. خاک زمین را با عشق آسمانی شکل می بخشیدند.و کوزه ها از رازین به جاهای دور دست می رفتند و هر کدام از انها در دست یاری قرار می گرفتند. از آن کوزه ها به یاد تشنه گان کربلا بسیاری آب می نوشیدند.
همین خلاقیت و هنر کوزگری به مردم رازین ویژه گی منحصر به فردی بخشیده بود.مردمی که زبان خاک و زبان گِل و زبان گُل را درک می کردند.مردمی که خلاقیت را دوست داشتند و خالق را دوست داشتند.
رازینی ها هر کدام چشمه ی رازی بودند.
رازینی ها در کوزه وجودشان گویی شراب عشق داشتند
مریم هم از تبار رازینی ها بود.در دلش آتش داشت.این آتش او را نا آرام می ساخت.به دنبال گم شده خویش بود و نمی دانست که گم شده اش کیست و چیست.سرگشته بود لیک سرسپرده خداوند متعال. ره گم کرده بود اما رهرو حق .در درون مریم گاه طوفانی برپا می شد و گاه در درونش آتش زبانه می کشید.اما این ها همه به مریم آرامش و رضایت و خوشنودی از زندگی را هدیه می دادند.
مریم دختری بود قد بلند با چهره ای کشیده و گندمی رنگ. موهای بلندی داشت وچشمانی نسبتا درشت وسیاه رنگ . راه رفتنش کمی تند بود. گاه تند سخن می گفت و گاه طوری با عجله وتند حرف می زد که گوئی وقت کم آورده است.مریم مهربان و بخشنده بود.هر چند خانواده مریم به سختی روزگار می گذراندند ،اما مریم گاه وسایلی که برای خودش ارزش داشت رابه دوستانش هدیه می داد.
مریم از کسی کینه به دل نمی گرفت.و سعی می کرد با خنده و شوخی کدورت هایی که گاه بین او و دوستانش بوجود می امد،برطرف نماید.
مریم سپیده صبح راخیلی دوست داشت.هر صبح با پدر و مادرش به نماز بر می خواست.و صدای نغمه خروس و صدای اذان دل انگیز مشکات که در همسایگی آنها بود.همه و همه برای مریم معنی خاصی داشتند.
خانه آنها و خانه مرشد مُشکات و چند خانه گلی دیگر در منطقه به دور افتاده از قروه درگزین بود.
گوئی آن چند خانواده در دنیای دیگری زندگی می کردند.شاید هم بیشتر مردم قروه به ان چند خانواده به عنوان خانواده هایی که خصوصیاتی جداگانه دارند می نگریستند.
آری غروب های قروه درگزین هر گوشه اش یک دنیا راز و رمز داشت.صدا ها و نوا های گوناگون.بوی شیر و بوی نان تازه و بوی هیزم هایی که در اجاقها و یا در تنور ها می سوخت.
صدای آمدن گله های گوسفندان و گاوها و گوساله ها با صدای هی هی ِ چوپانان و صدای صاحبان گوسفندان و بزها که برای جدا کردن حیوانات خویش در کوجه ها صداهای مختلف در می آوردند.مثلا برای صدا کردن گوسفندان دولب را بر هم چسبانده و و لب ها را به جلو آورده و با دم هوا از لب های بسته بیرون آمده می گفتند دُوووَه دُوووَه.و برای صدا کردن کاو ها صدا می کردند..اُوهَه.برای صدا کردن مرغ ها می گفتند توو توو توو.و از طرفی صدای زنی که همسایه اش را صدا می زد با و می گفت مثلا اکرم باجو هوووو !!!!و این نوای زنانه با صدا های ی مختلف به هم می آمیختند و سنفونی زندگی در قروه درگزین اجرا می کردند.
دختران با لباسهای رنگی و رو سری بر سر و کوزه بر دوش به چشمه ها و سر قنات ها و کاریزها می رفتند. وجوانان برای دیدن دختران به بهانه های مختلف از کنار آبگاه ها می گذشتند.
در این میان کریز باشو ( سر چشمه کاریز)به عنوان میعادگاه دختران و محل دیدار دختران بود.دختران خود را می آراستند و به بهانه آوردن آب به کاریز می رفتند.با دختران دیگر به صحبت می نشستند و خوش و بش می کردند.
هر غروب دختری کوزه ای بردوش به کاریز می رفت.می گفتند هر کس از آن کوزه آب بخورد ،درواز ه معرفت به رویش باز می شود
تازه گی ها انها به محله مفت آباد کوچ کرده بودند.پدرش با دستان خودش خانه ای در کنار سیل گاه ساخته بود. خانه ای کوچک که گوئی درایی از عشق در خود دارد.پیرامون خانه کوچک گلی آنها دو تا سه خانه بیشتر نبود.
می گفتند که کوزه را دایی مادرش از رازین برای او آورده است.آنها در یک محله که به آن مفت آباد می گفتند و در سالهای نه چندان دور آنجا قبرستان یهودیها بودو به آن چوودلر قبیر صاندوقو می گفتند.
چند خانواده کولی و نیز مرشد مشکات رهبر در یک خانه گلی زندگی می کردند
کولی ها به صورتی گروهی هر سال به قروه می آمدند و در اطراف قنات ها دور از روستا چادر می زدند.زنانشان قالبیر درست می کردند و به مردم می فروختند.مردانشان بیشتر در خانه می ماندند و یا داریه درست می کردند و یا اینکه به شکار می رفتند و از پوشت شکار برای ساخت شبکه و یا توری برای ساخت الک و یا قالبیر استفاده می کردند. مادر بزرگوارم می گوید که هنگامی که کودک بوده با مادرش نزد کولی ها رفته و کولی انگشتر او را درست کرده اند.این بدین معنی می باشد که کولی مثل اغلب کولی های دیگر در کار فلز گری و زیور آلات سازی هم بوده اند.کولی ها بی آزار بودند.حتی بچه هایشان را به مکتب و به مدرسه گذاشته بودند.در قروه درگزین هر زنی و یا دختر بچه ای که اهل بگومگو و داد و فریاد بود می گفتند که مثل کولییه.
مُشکات مورد احترام خاص و عام بود.با وقار و بسیار با سواد بود.اما ساده زندگی می کرد.صدای دلنشینی داشت و بسیار زیبا دف و دایره می نواخت. اغلب شبها که دوستان وشاگردانش به دیدارش می امدند،از اوخواهش می کردند که بخواند و او با صوت زیبایش بلند می خواند.اشعار ترکی و فارسی را زیبا می خواند.چنان زیبا که گوئی کلمات و جمله ها درونشان باز می شد و آدم احساس می کرد گفتارها و اشعار ی که از زبان او جاری می شدند ،دارای جان و روح می باشند.
صدای درویش مشکات در تمامی فضای قروه درگزین می پیچید و دلها و جانهای تشنه را سیراب می نمود.
مشکات گاه فضای فراخ قروه برایش تنگ می شد.او درویش و عارف بی ادعایی بود.او می جوشید و می خواست با شراب وجودش دیگران را سرمست نماید،اما گوئی کمتر کسی آتش درون او را و جوشش وجودش را می دید و لمس می کرد.
آری گاه مشکات خود را در قفس می یافت و دنیا برایش تنگ و نفس گیر می گشت.برای همین گاهی سر به بیابان می نهاد. کشکولی بر دست و ذکر مولا علی بر لب.از دیاری به دیاری سفر می کرد.
حق یولو تیکان ا ُلو راه حق خار زار می شود
برای دوستدار حق چوجان می شود
حق سِوَنه جان اُلو
عاشق گئدر بویولو عاشق می رود این راه را
اورگی عشق له دولو دل عاشق پر از عشق می گردد
مشکات چند تا شاگرد بیشتر نداشت..و مریم هم در کلاس درس مشکات حضور می یافت چون مشکات با پدر او و دایی مادرش که کوزه گری بود اهل روستای رازین دوست بود. و همچنین مشکات همسایه آنها بود.
مریم در نزد مشکات خواندن قران و گلستان و بوستان فارسی و ادبیات ترکی (کتاب قمری نامه) را می خواند.ومریم همچنین از مرشد مشکات دف نوازی را یاد گرفته بود.
در آن زمان در مکتب خانه ها دختر ها و پسر ها با هم درس می خواندند.مثلا مادر من و مادر بزرگ همسرم در نزد مرحوم میرزا بیرا م تقوی درس خوانده اند.می گویند مرحوم میرزا بیرام خیلی سخت گیر بوده است.و شاگردانش را به فلک می بسته است.
بنده خودم سالها در مکبت خانه مرحوم میرزا مهدی قنبری درس خوانده ام.در زمان بنده چند نفر دختر هم همراه با ما به مکتب خانه می آمدند.یکی از دختران مرحوم میرزا مهدی و دو نفر از دختران همسایه بودند.حتی دختر مرحوم میرزا مهدی مدتی مبصر ما هم بود.
حتی زمانی نه چندان دور خانمی بوده است که در قروه مکتب داری می کرده است.ایشان فرزند مرحوم شیخ صادق نامی بوده است .که از او چند قرآن خطی به جا مانده است.
برای همین از دیر باز زنان و دختران نیز در منطقه ما همراه با پسران تحصیل می کرده اند.چرا که در منطقه درگزین نزدیک به هزار سال است که مکتب و مدرسه وجود داشته است. بیشتر علوم آن زمان یعنی علوم دینی ریاضیات و هندسه و نجوم و طب و کیمیا و مویسقی و.. در آن مدارس تدریس می شده است.یعنی به نوعی در منطقه درگزین چندین دانشگاه وجود داشته است. و نیز منطقه درگزین محل عرفان اسلامی بوده است.
دلی ناصر هم گاهی همراه با دایی اش به خانه مشکات می آمد.
گروهی خرقه پوشانند در عمان و رازینش
که کوس فقر و فخری میزنند اصحاب عرفانش
اگر خوبان رازین پرده بر گیرند از عارض
ننازد ملک ری هر گز به مه رویان تهرانش
اگر آن ترک رازینی بدست آرد دل ما را
به حسن صورتش بخشد دلوجرد و کمندانش
به فر نابرده دست اما مسلسل زلف پر چینش
به می ناسود لب لیکن خمار آلود چشمانش
(شعر از مرحوم نصراله خان اصلانی کاهاردی1271_1317 شمسی)
آن غروب مریم حال عجیبی داشت.آن صدا و ان نوا که برای مدتی در فضای قروه پیچیده بود و همه را مبهوت خویشکرده بود.برای او آشنا بود.
پس از طنین انداختن صدای ساز و آواز دلی ناصر یعنی ناصر دیوانه در فضای قروه درگزین.همه در باره دلی ناصر حرف می زدند.اما مریم گوئی درونش آتشی بر پا شده بود.مدتی دوستانش که در کنارش نشسته بودند هر چه مریم را صدا می کردن مریم جواب نمی داد.انگار مریم خشکش زده بود.
مریم به سختی خودش را جمع و جور کرد.سرخ شده بود.چیزی نمی توانست بگوید.
بسم الله گفت و کوزه اش را پر کرد. و منظر دوستانش نشد و راه افتاد.
هر چه دوستانش او را صدا کردن که مریم صبر کن ما هم باییم !!
مریم گوئی هیچ چیز نمی شنید.
مریم برای رفتن به خانه اش باید از کوچه ی دلی ناصر و از جلو دروازه آنها می گذشت.هر چه به خانه دلی ناصر نزدیک می شد.گویی صدای اسز دلی ناصر همراه با صدای حیرت انگیز دلی ناصر طنینش در وجود مریم بیشتر می شد.مریم گویی مست شده بود.
یک باره متوجه شد که پیر زنی با التماس دست مریم را کشیده و دارد می برد به خانه دلی ناصر .مریم ترسیده بود. شرم و حیرت تمام وجودش را گرفته بود.
فکر می کرد که دارد خواب می بیند.
خئا کند خواب باشد.
هر کاری می کرد که بیداربشود نمی توانست.
قیزیم مریم!!
قیزیم مریم تز اول!!
دخترم مریم زود باش!
اوغلان الیمیزدن گئدیری!
پسر داره ازدستمون میره!
قیزیم آلله مرادوی ورسی تز اول!!
دخترم زود باش خدا مرادت رو بده !!
مریم دید در حیاط دلی ناصر عده ای دور دلی ناصر جمع شده اند.
وقتی مریم چهره دلی ناصر را دید آرام گرفت.به نظرش رسید روح ناصر در عالم ملکوت در پرواز است.
مادر دلی ناصر به آرامی گریه می کرد و خانم دیگری داد و بیداد می کرد و به سر و صورت خودش می زد.
ناصیریم اولدو!1
ناصر من مرد!
مریم از کوزه اش آب بر کاسه کوچک می ریخت و کاسه را بر لب دلی ناصر نهاد.
و مریم در دلش کفت یا حضرت زهرا !!
ناصر چشمانش را باز کرد.تبسمی آسمانی بر لب داشت.!!
چهره ناصر اکنون نورانی شده بود.....
| لینک | ۱۳٩٠/۸/٢٤ - parviz mohammadi |
شیخ رشتی عبدالقادر گیلانی
صد ها سال پیش در سرزمین گیلان،سرزمین که پنجره هایش به دریا و جنگل باز می شد.سرزمین که گاه در میان مِه فرو می رفت و پر از اسرار میشد.
سرزمین که مردمانش با خنده و شوخی و رقص و با آواز مشکلات را حل می کردند
آنان با هوش بودند.و دشمان را با زبان نرم و خنده و شوخی نرم می کردند.
از آنجا از یک خانواده متعادل و صمیمی و عالم و عاشق پسری به دنیا آمد که در سن حدود 16 سالگی بار سفر به سوی بغداد بست.تا در آنجا که مرکز مهم علمی دنیای آن روز بود و بسیاری از اساتید آنجا ایرانی بودند،علم بیاموزد.
او در همان اولین سفر با رفتار خویش راهزنان و دزدانی که کاروان انها را چپاول نموده بودند ،با رفتار خویش مسلمان می کند.
او عبدالقادر نام داشت.
هنوز هم پس از قرنها از چین گرفته تا اروپا،با شراب عشق عبدالقادر گیلانی گروهی از بند خودپرستی ها رها یافته و به سوی خدا راهی می شوند. و عاشقانه در راه رسیدن به خدا گام بر می دارند
......چند وقت پیش...
یک زن و مرد جوان با شوق وارد گالری شدند.گوئی در میان نقوش و رنگهای قالی ها و بافته های
قدیم ایرانی غرق شده اند.گوئی باورشان نمی شد که در سارایو شهری که در میان جنگل ها و کوهساران پوشیده از درختان و در میان رودخانه ها و تاریخ قرار دارد،هنر با شکوه ایرانی را ببینند.با احترام و صمیمانه سلام کردند.
من تحت تاثیر ،برخورد شوریده گونه انها قرار گرفته بودم.جواب سلام را دادم.مرد جوان گفت ما آمریکائی هستیم.
خانم من ریشه ایرانی دارد
و نی می نوازد.
انگار دروازه ای به رویم باز شد. و باغی پر ازشکوفه و گل و پرنده گان بسیار،پدیدار شدند
مرد جوان در ادامه گفت،ما یک خورده پایین تر از اینجا در یک دکان که قالی و گلیم و آثار هنری داشت،یک نی و یک دف دیدیم.و فروشنده گفت که این نی فروشی نیست. و ما را به اینجا آورد.
آنها را دعوت به نشستن کردم.پرسیدم چای می خورید؟
با علاقه و سریع به هم نگاه کردند و بعد با حالت احترام و اشتیاق،ج.اب دادند ،آه!!
چای ایرانی!!
بله می خوریدم
خانم خانم در آمریکا به دنیا آمده بود
و اصلا ایران نبوده.
و فارسی را خوب حرف می زد.شوهرش آمریکائی بود.اما چیزی که برای من تعجب آور بود این بود که ،او هم فارسی بلد بود.اما کتابی حرف میزد.
گفت که در دانشگاه زبان و ادبیات فارسی خوانده است.
من نی را آوردم و به خانم دادم.او با عشق به نی نگریست و با احترام بر آن بو سه زد. و بسم الله گفت
و شروع کرد به نواختن ،خیلی قشنگ می نواخت.و مرد جوان با عشق به همسرش می نگریست و و با نوای نی ،گوئی پرواز می کرد
خانم جوان اسمش سُرودا بود
45 سال پیش پدر برگ سرودا همراه با خانواده اش به اروپا سپس به آمریکا مهاجرت کرده بودند.
پدربزرگ اهل تبریز بود و تاجر فرش بود و مادرش اهل رشت.پدر بزرگ باز خانواده اصیل و با سواد بوده و علاقه زیادی به ادبیات فارسی و ترکی داشته است.و مادر بزرگ هم از یک خانواده اهل هنر رشت.مادر بزرگ اغلب ترانه می خوانده و نوه هایش رابا ترانه و رقص از خواب بیدار می کرده است
و پدر بزرگ ساز می نواخته و به ترکی و فارسی ترانه می خوانده است
سرودا 7 سال پیش با همرش آشنا می شود.
همسر سرودا به من گفت که فرهنگ و رفتار خانواده سرودا منوعلاقمند به فرهنگ ایرانی کرد.
و من رفتم به دنبال ادبیات فارسی.
و اکنون هم تز دکترای من در باره تاثیر اندیشه عبدالقادر گیلانی در بالکان بخصوص در بوسنی می باشد.
پرسیدم حالا چرا بوسنی را انتخاب کرده اید؟
گفت پدر من یک نظامی بود.و در بوسنی خدمت می کرد.او شیفته مردم بوسنی شده بود. و در اینجا با یک خانواده آشنا می شود که آنها درویش بوده اند و اهل طریق عیدالقادر گیلانی.
و پدرم نیز پس از باز گشت به آمریکا باز نشسته شده و بیشتر اوقاتش راصرف تحقیق در باره مردم بوسنی،می کند.و اکنون یک انجمنی ایجاد کرده بنام قهوه بوسنیائی.
خیلی برایم عجیب بود.
من با تعجب و به شوخی گفتم خوب،شاید اصلا خانم شما یعنی سرودا خانم ،نوه عبدالقادر گیلانی باشد؟!
چون مادر بزرگ خانم شما اهل رشت هستند و عبدالقادر گیلانی هم به قولی اهل رشت بوده است.
مرد جوان و سرودا خندیدند.
گاه صحبت های ما گل می کرد.زن و مرد جوان عاشق ادبیات ایرانی بودند. عاشق حافظ و مولانا و عطار نیشابوری و..
گاه با آنها زمان و مکان را در هم می نوردیدیم و به گذشته دور سفر می کردیم . و با نوای نی سرودا در بیا بانها شوریده و عاشق به دنبال چشمه ساران الهی می گشتیم
با خودم می اندیشیدم،چگونه می شود ،که آتش عشق یک جوان گیلانی پس از قرنها هنوز هم در جاهای مختلف جهان،دلها را روشنی می بخشد. !؟
چه اسراری در ذات سرزمین ما نهفته است،که هنوز هم شاعران و عارفانش جهان تشنه را سیراب می نماید؟
برای آنها تعریف کردم که همین دو روز پیش برای دخترم در باره عبدالقادر گیلانی صحبت می کردم.
و دخترم گفت که قصه عبدالقادر گیلانی را معملش در سوم ابتدائی یعنی 5 سال پیش برای آنها تعریف کرده است
معلم دختر من اهل ترکیه است.انسانی نجیب و مومن وپاک سرشت و دانا که شاگردانش را بسیار دوست می دارد.
و اکنون شما از آمریکا به بوسنی آمده اید تا به خدمت عبدالقادر گیلانی بروید.؟!
حدود 25 سال پیش وقتی شروع کردم به تحقیق و نوشتن در باره تاثیر فرهنگ و تمدن اسلامی در بوسنی،با دنیایی از شگفتیها رویرو شدم.
در آن زمان به اسنادی بر خوردم که نشان می داد ،مردم بوسنی حتی در روستاها در مکتب خانه ها چهار زبان یاد می گرفته اند.عربی و ترکی و فارسی و زبان محلی خودشان را.
به اسامی شاعران بوسنیائی بسیاری برخوردم که به زبان ترکی و عربی و فارسی شعر سروده اند.
و اینگونه بود که من در بو سنی روح مولانا و حافظ و عطار و خیام و.. زیارت می نمودم.
هنوز هم در کاوشها و تحقیقات خود به اسناد و آثاری بر خورد می نمایم کهدیدن آنها مرا متحیر و گاه مستم می نماید.
یک سال پیش با یکی از همکلاسیهای دانشگاهی ام رفته بودیم برای تحقیق در باره آثار باقی مانده یک شهر قدیمی 2300 ساله در میان جنگل ها و کوهساران در غرب بوسنی.
ساعت ها راه رفتیم.و در نهایت به آثاری شگرف از یک شهر بزرگ در میان جنگل ها و بر بالای کوه رسیدیم.
تا دیر وقت در انجا بودیم.
زمان را گم کرده بودیم
دیدن سنگ های تخته سنگ های عظیم تراشیده شده و به تصویر کشیدند عظمت ان شهر و بنا های آن و نیز طبیعت عجیب آنجا ما را مبهوت ساخته بود
دیر وقت برگشتیم
در شهر ی بنام استولاتس که در که شهری است بسیار زیبا و تاریخی که اگبر مردم آن مسلمانان اهل علم و دانش بوده اند. و متاسفانه در جنگ اخیر دشمنان بسیاری از مردم آنجا را شهید نموده و خانه ها و مساجد را ویران ساخته اند.
اما باز روح مردمان مسلمان و عالم و عارف آن شهر را می توان حس نمود
پیر مردی ما را با اصرار به خانه اش برد
و چندین کتاب قدیمی آورد.
گفت چند سال پیش چوپانی در میان کوهستانهای جنگلی گوسفندش گم می شود.و قتی به دنبال گوسفند خود می رود. یک صندوق قدیمی می بیند.ابتدا می ترسد.
و اما بعد آرام آرام به صندوق نزدیک می شود و وقتی آن را باز می کند. می بیند که صندوق پر از کتاب است.
وقتی من انها کتابها را دیدم .خداوند متعال را شکر گفتم.
براستی گاه خداوند حکیم نشانه هایش چه زیبا به ما می نمایاند.
آن کتاب ها عربی ترکی و فارسی بودند.و من هنوز دارم در باره آنها تحقیق می کنم. و آن پیر مرد اصیل.که در جنگ با دشمنان عزیزانش را از دست داده بود و خود نیز بخشی از وجودش را داد بود،شیخ بود
شیخی ساده و بی ریا
و اهل طریقت عبدالقادر گیلانی
.....
و اکنون شما از آمریکا به اینجا آمده اید!
برای زیارت عبدالقادر گیلانی!
بیائید من شما را می برم به خانقاه عبدالقادر گیلانی .همینجا نزدیک است.
کعبه العشاق باشد این مکان هر ناقص آمد اینجا شد تمام
کتیبه هائی به زبان عربی ترکی و یک بیت فارسی در ایوان ورودی خانقاه
| لینک | ۱۳٩٠/۸/۱۸ - parviz mohammadi |
