تاریخ هنر و باستانشناسی ازقروه درجزین تا سارایو |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تولد یک شاهزاده خانم کوچک در روستای نییر
عروس خیلی کوچک بود.مادرش زنی بود بسیار مسئول ومتعهد.او از یک خانواده متشخص و سرشناس بود.باشرافت ،درستکار و معتقد به اصول خانواده.او یکی از اولین دختران قروه درگزین بود که در سال1313 وقتی که مدرسه مدرن در قروه درگزین باز شده بود همراه پسرها به مدرسه رفته در یک کلاس با پسر ها نشسته بود.خیلی با هوش بود.و استعداد عجیبی در یاد گیری داشت.نجیب و متین بود.دخترش را هم با شرافت و با نجابت بار آورده بود.
دختر آرام و ملایم و بسیار مهربان بود.صورتی گرد و سبزه داشت و موهایش سیاه و صاف بود.و همیشه تبسمی صمیمی بر لب داشت.بسیار نجیب بود.
هنوز خیلی کوچک بو د که او را به قدرت الله (مشهور به مشهد)پسربزرگ حاج نظر یکی از بزرگان روستای نییر دادند.
قدرت الله مانند شاهزاده بزرگ شده بود.به عنوان پسر بزرگ خاندان حاج نظر همه توجه ات به او بود. گوئی او را برای پادشاهی آماده می ساختند.اما قدرت الله چندان تمایلی به ادامه شیوه سلطنت پدر نداشت.آزاد اندیش و رها و اندیشه ورز و انسان دوست بود.بسیار مهربان و دل نازک..از کودکی با اسب و مدرسه و دوستان مانوس .قد بلند و باهوش و با فراست.بسیار شوخ طبع و در عین جوانمرد .
عروس کوچک صبور و آرام و نجیب ،همیشه سعی می کرد که به همه مهربانی کند.و سعی می کرد کسی را از خودش نرنجاند.
خیلی خجالت می کشید.
کم کم وقت زمیان فرزندش داشت نزدیک می شد.
در 8 بهمن ماه 1342روستای نییر سرد بود وهمه جا را برف پوشانده بود.اما عروس جوان دلگرم و امیدواربود.
دلش می تپید .بی قراری می کرد.
اما به کسی چیزی نمی گفت.
دردش شروع شده بود.
یکی از خانمهای خانه را به آرامی به اتاقش صدا کرد.
با ادب و نجابت و با شرم حیا ،گفت انگار بجه می خواهد ه دنیا بیاید.
اما خواهش می کنم فعلا به کسی چیزی نگو.
عروس کوچک دردش هر لحظه بیشتر می شد.
تبسمی برلب داشت مثل همیشه و عرق سردی بر پیشانیش نشست بود.
در دلش خدا را صدا کرد
در وجودش خدا را به یاری خواست
یکباره صدای اذان بر خاست
روستای نییر با نوای الله الله اکبر،تبسم کرد.
موذن اذان گفت.و دل ها تپیدند.
و صدای گریه کودک لبخند دلنشینی بر لب مادر و بر لب اعضای خانواده نشاند.
دختری کوچک با چهره ای سبزه و موهای صاف و با حالتی دلنشین به دنیا آمد.
او را افسانه نامش نهادند.در حقیقت ،او اولین نوه پسرس حاج نظر بود که به دنیا می آمد.از هر دو طرف دارای ریشه های اصیل.او را برای پادشاهی سرزمین شرافت در نظر گرفته بودند.
آری افسانه به دنیا آمد.
افسانه یعنی قشنگ ترین آرزو ها.
بدون افسانه ها زندگی چندان دلنشین نخواهد بود
ه
| لینک | یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩٠ - parviz mohammadi |
شیخ رشتی عبدالقادر گیلانی
صد ها سال پیش در سرزمین گیلان،سرزمین که پنجره هایش به دریا و جنگل باز می شد.سرزمین که گاه در میان مِه فرو می رفت و پر از اسرار میشد.
سرزمین که مردمانش با خنده و شوخی و رقص و با آواز مشکلات را حل می کردند
آنان با هوش بودند.و دشمان را با زبان نرم و خنده و شوخی نرم می کردند.
از آنجا از یک خانواده متعادل و صمیمی و عالم و عاشق پسری به دنیا آمد که در سن حدود 16 سالگی بار سفر به سوی بغداد بست.تا در آنجا که مرکز مهم علمی دنیای آن روز بود و بسیاری از اساتید آنجا ایرانی بودند،علم بیاموزد.
او در همان اولین سفر با رفتار خویش راهزنان و دزدانی که کاروان انها را چپاول نموده بودند ،با رفتار خویش مسلمان می کند.
او عبدالقادر نام داشت.
هنوز هم پس از قرنها از چین گرفته تا اروپا،با شراب عشق عبدالقادر گیلانی گروهی از بند خودپرستی ها رها یافته و به سوی خدا راهی می شوند. و عاشقانه در راه رسیدن به خدا گام بر می دارند
......چند وقت پیش...
یک زن و مرد جوان با شوق وارد گالری شدند.گوئی در میان نقوش و رنگهای قالی ها و بافته های
قدیم ایرانی غرق شده اند.گوئی باورشان نمی شد که در سارایو شهری که در میان جنگل ها و کوهساران پوشیده از درختان و در میان رودخانه ها و تاریخ قرار دارد،هنر با شکوه ایرانی را ببینند.با احترام و صمیمانه سلام کردند.
من تحت تاثیر ،برخورد شوریده گونه انها قرار گرفته بودم.جواب سلام را دادم.مرد جوان گفت ما آمریکائی هستیم.
خانم من ریشه ایرانی دارد
و نی می نوازد.
انگار دروازه ای به رویم باز شد. و باغی پر ازشکوفه و گل و پرنده گان بسیار،پدیدار شدند
مرد جوان در ادامه گفت،ما یک خورده پایین تر از اینجا در یک دکان که قالی و گلیم و آثار هنری داشت،یک نی و یک دف دیدیم.و فروشنده گفت که این نی فروشی نیست. و ما را به اینجا آورد.
آنها را دعوت به نشستن کردم.پرسیدم چای می خورید؟
با علاقه و سریع به هم نگاه کردند و بعد با حالت احترام و اشتیاق،ج.اب دادند ،آه!!
چای ایرانی!!
بله می خوریدم
خانم خانم در آمریکا به دنیا آمده بود
و اصلا ایران نبوده.
و فارسی را خوب حرف می زد.شوهرش آمریکائی بود.اما چیزی که برای من تعجب آور بود این بود که ،او هم فارسی بلد بود.اما کتابی حرف میزد.
گفت که در دانشگاه زبان و ادبیات فارسی خوانده است.
من نی را آوردم و به خانم دادم.او با عشق به نی نگریست و با احترام بر آن بو سه زد. و بسم الله گفت
و شروع کرد به نواختن ،خیلی قشنگ می نواخت.و مرد جوان با عشق به همسرش می نگریست و و با نوای نی ،گوئی پرواز می کرد
خانم جوان اسمش سُرودا بود
45 سال پیش پدر برگ سرودا همراه با خانواده اش به اروپا سپس به آمریکا مهاجرت کرده بودند.
پدربزرگ اهل تبریز بود و تاجر فرش بود و مادرش اهل رشت.پدر بزرگ باز خانواده اصیل و با سواد بوده و علاقه زیادی به ادبیات فارسی و ترکی داشته است.و مادر بزرگ هم از یک خانواده اهل هنر رشت.مادر بزرگ اغلب ترانه می خوانده و نوه هایش رابا ترانه و رقص از خواب بیدار می کرده است
و پدر بزرگ ساز می نواخته و به ترکی و فارسی ترانه می خوانده است
سرودا 7 سال پیش با همرش آشنا می شود.
همسر سرودا به من گفت که فرهنگ و رفتار خانواده سرودا منوعلاقمند به فرهنگ ایرانی کرد.
و من رفتم به دنبال ادبیات فارسی.
و اکنون هم تز دکترای من در باره تاثیر اندیشه عبدالقادر گیلانی در بالکان بخصوص در بوسنی می باشد.
پرسیدم حالا چرا بوسنی را انتخاب کرده اید؟
گفت پدر من یک نظامی بود.و در بوسنی خدمت می کرد.او شیفته مردم بوسنی شده بود. و در اینجا با یک خانواده آشنا می شود که آنها درویش بوده اند و اهل طریق عیدالقادر گیلانی.
و پدرم نیز پس از باز گشت به آمریکا باز نشسته شده و بیشتر اوقاتش راصرف تحقیق در باره مردم بوسنی،می کند.و اکنون یک انجمنی ایجاد کرده بنام قهوه بوسنیائی.
خیلی برایم عجیب بود.
من با تعجب و به شوخی گفتم خوب،شاید اصلا خانم شما یعنی سرودا خانم ،نوه عبدالقادر گیلانی باشد؟!
چون مادر بزرگ خانم شما اهل رشت هستند و عبدالقادر گیلانی هم به قولی اهل رشت بوده است.
مرد جوان و سرودا خندیدند.
گاه صحبت های ما گل می کرد.زن و مرد جوان عاشق ادبیات ایرانی بودند. عاشق حافظ و مولانا و عطار نیشابوری و..
گاه با آنها زمان و مکان را در هم می نوردیدیم و به گذشته دور سفر می کردیم . و با نوای نی سرودا در بیا بانها شوریده و عاشق به دنبال چشمه ساران الهی می گشتیم
با خودم می اندیشیدم،چگونه می شود ،که آتش عشق یک جوان گیلانی پس از قرنها هنوز هم در جاهای مختلف جهان،دلها را روشنی می بخشد. !؟
چه اسراری در ذات سرزمین ما نهفته است،که هنوز هم شاعران و عارفانش جهان تشنه را سیراب می نماید؟
برای آنها تعریف کردم که همین دو روز پیش برای دخترم در باره عبدالقادر گیلانی صحبت می کردم.
و دخترم گفت که قصه عبدالقادر گیلانی را معملش در سوم ابتدائی یعنی 5 سال پیش برای آنها تعریف کرده است
معلم دختر من اهل ترکیه است.انسانی نجیب و مومن وپاک سرشت و دانا که شاگردانش را بسیار دوست می دارد.
و اکنون شما از آمریکا به بوسنی آمده اید تا به خدمت عبدالقادر گیلانی بروید.؟!
حدود 25 سال پیش وقتی شروع کردم به تحقیق و نوشتن در باره تاثیر فرهنگ و تمدن اسلامی در بوسنی،با دنیایی از شگفتیها رویرو شدم.
در آن زمان به اسنادی بر خوردم که نشان می داد ،مردم بوسنی حتی در روستاها در مکتب خانه ها چهار زبان یاد می گرفته اند.عربی و ترکی و فارسی و زبان محلی خودشان را.
به اسامی شاعران بوسنیائی بسیاری برخوردم که به زبان ترکی و عربی و فارسی شعر سروده اند.
و اینگونه بود که من در بو سنی روح مولانا و حافظ و عطار و خیام و.. زیارت می نمودم.
هنوز هم در کاوشها و تحقیقات خود به اسناد و آثاری بر خورد می نمایم کهدیدن آنها مرا متحیر و گاه مستم می نماید.
یک سال پیش با یکی از همکلاسیهای دانشگاهی ام رفته بودیم برای تحقیق در باره آثار باقی مانده یک شهر قدیمی 2300 ساله در میان جنگل ها و کوهساران در غرب بوسنی.
ساعت ها راه رفتیم.و در نهایت به آثاری شگرف از یک شهر بزرگ در میان جنگل ها و بر بالای کوه رسیدیم.
تا دیر وقت در انجا بودیم.
زمان را گم کرده بودیم
دیدن سنگ های تخته سنگ های عظیم تراشیده شده و به تصویر کشیدند عظمت ان شهر و بنا های آن و نیز طبیعت عجیب آنجا ما را مبهوت ساخته بود
دیر وقت برگشتیم
در شهر ی بنام استولاتس که در که شهری است بسیار زیبا و تاریخی که اگبر مردم آن مسلمانان اهل علم و دانش بوده اند. و متاسفانه در جنگ اخیر دشمنان بسیاری از مردم آنجا را شهید نموده و خانه ها و مساجد را ویران ساخته اند.
اما باز روح مردمان مسلمان و عالم و عارف آن شهر را می توان حس نمود
پیر مردی ما را با اصرار به خانه اش برد
و چندین کتاب قدیمی آورد.
گفت چند سال پیش چوپانی در میان کوهستانهای جنگلی گوسفندش گم می شود.و قتی به دنبال گوسفند خود می رود. یک صندوق قدیمی می بیند.ابتدا می ترسد.
و اما بعد آرام آرام به صندوق نزدیک می شود و وقتی آن را باز می کند. می بیند که صندوق پر از کتاب است.
وقتی من انها کتابها را دیدم .خداوند متعال را شکر گفتم.
براستی گاه خداوند حکیم نشانه هایش چه زیبا به ما می نمایاند.
آن کتاب ها عربی ترکی و فارسی بودند.و من هنوز دارم در باره آنها تحقیق می کنم. و آن پیر مرد اصیل.که در جنگ با دشمنان عزیزانش را از دست داده بود و خود نیز بخشی از وجودش را داد بود،شیخ بود
شیخی ساده و بی ریا
و اهل طریقت عبدالقادر گیلانی
.....
و اکنون شما از آمریکا به اینجا آمده اید!
برای زیارت عبدالقادر گیلانی!
بیائید من شما را می برم به خانقاه عبدالقادر گیلانی .همینجا نزدیک است.
کعبه العشاق باشد این مکان هر ناقص آمد اینجا شد تمام
کتیبه هائی به زبان عربی ترکی و یک بیت فارسی در ایوان ورودی خانقاه
| لینک | چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳٩٠ - parviz mohammadi |
آلله قوروایا باخار
قروایا قناری قونار
غصه نی قروادان قووار
عشق نغمه سین بیزه اوخور
عشق لوواسون بوردا قورار
.........
قروادا قُمرو لار اوخور
یاروم عشق نقشینی توخور
یارومون نقشی جانومدا
عطیر خیالومدا قوخور
..................
قروادا شاعر گَزَر
اورک لرده عشق اَکَر
عشق قروادا گول آچار
قروا اوزونو بَزَر
..................
آلله قروایا باخار
قروادا بولاق آخار
یاروم بولاقا گئدر
بوینونا بویماق تاخار
..................
آلله قروایا باخار
اورک لَرَه نور یاقار
قاراگوزلو گوزل قیز
اَلینَه حنا یاخار
......................
قلیان قوش آقاجا قونماز
گونلوم قوشو سندن دویماز
قووساندا گونلوم قوشونو
جانوم سنی یالقوز قویماز
..............
قورواد یادیگاروم وار
قاراگوز گوزل یاروم وار
آیرو ییرده قراروم یوخ
قوروادا من قراروم وار
.........................
| لینک | شنبه ۳٠ مهر ،۱۳٩٠ - parviz mohammadi |
سنفونی عشق مادر به فرزند
بوی انواع ترشی که همسرم این روز ها دارد آمده می سازد و بوی نان شیرین اگیردک که یک نوع نان شیرین محلی در زادگاهمان قروه بود،همراه با بوی هیزم که در اجاق می سوزد و بوی گلها،وجود و اندیشه مرا به گذشته ها می برد.
احساس می کنم که همسر م روحش و جودش با فرزندمان در دور دست هاست.
همسرم به پسرش عشق و عشق هدیه داده است. و اکنون که او دور از ماست ،اما همسرم در هر لحظه ای او را یاد می کند

همسرم با دستپت خویش وجود من و فرزندانمان را به ریشه های قشنگ دیارمان وصل می سازد.
او دارد برای پسرمان شهریار که در کشوری دیگر تحصیل می کند غذا آماه می کند.چندین روز با شور و با عشق تا دیر وقت بیدار است.و یک سنفونی ای از عطر ها و رنگ خلق نموده است.

و من یقین می دانم که این سنفونی ها روح و اندیشه فرزندانمان را به ریشه های گذشته مان پیوند خواهد زد.و فرزندانمان اندیشه هایی پر از عطر دوستی ها و شادمانی ها خواهند داشت.
صدای جیک جیک پرنده گان روح آدمی را می نوازد. و پنجره ها به کوهساران بلند پوشیده از درختان و آسمان و باغ سیب نگاه می کنند.
پاییز می آید،پاییز رازی با خود دارد.
پاییز هزاران رنگ و هزاران نغمه با خود دارد
پاییز دل می تپد و باز دل عاشق می شود
حدود یک بعد از ظهر است. بوی عطر گلهای همسرم که امروز آنها را از بالکن
به راهرو اورده است ،در فضای خانه پیچیده است.

همسرم عاشق گل است .او با گلهایش حرف می زند
و با عشق و احساس خاصی هر رو ز انها را آب می دهد و انها را نوازش می کند.
چند روزی بود که نگران گلها بود.می گفت هوا دارد سرد می شود و گلها سردشان می شود.
حالا که گلها را آورده است خانه خیالش راحت شده است.
گلدانها را پشت دیوار شیشه ای راه پله گذاشته است. و آنها را با دلگرمی به من نشان می دهد.
لحظه ای احساس می کنم که گلها دارند با خنده ملایمشان از همسرم تشکر می کنند.

گوله گوله گول لرینن دانشودون
اُزون گول تک خیالوموزدا آچدون
اوشاغلارون خیالوندا گول اکدین
عطیر لی نسیم تک جانلارا اسدین
قوشلارو ایله دین عشق له سن قوناق
گلین دئدین عشقله دردلری قوواق
خنده کنان با گلها سخن گفتی
مثل گل در خیال ما شکفتی
در خیال بچه ها گل تو کاشتی
پرچم عشق در دل ما افراشتی
گفتی بیائید با عشق درد را دور کنیم
دلهای تاریک را پر از نور کنیم
چون فرشته از آسمان رسیدی
چون نسیم معطری بر جان ما وزدیدی
پرنده ها را با عشق تو میهمان نمودی
ترس و درد را از جانشان زدودی
به اصرار همسرم،امروز ماشین را در خانه می گذارم و پیاده راهی محل کارم در بازار قدیمی سارایو می شوم.از خانه که بیرون می آیم نگاهی به باغچه خانه می اندازم.
به گلهای سرخ درشت باغچه سلام می دهم . با دیدن گوجه فرنگی های سرخ بر بوته ها احساس خوبی می یابم.

بوی بوته های گوجه فرنگی مرا به یادآغاز فصل پاییز در زادگاهم قروه درگزین می اندازد. آنهنگام که نسیم پاییز به آرامی وزیدن می گرفت و همه جا رنگ و بوی رویائی می یافت.

و زنان و دختران قالبیر بر سر خندان و خرامان با لباسهای رنگارنگ و مردان با الاغ و دوچرخه و پباده برای آخرین بار به باغهای انگور می رفتند تا مویز و کشمش های را که بر پهنه ِ با نه های باغ های انگور پهن نمموده بودند را به خانه بیاورند.
هنگامی که..
بستانها را و جالیزارها را بر می چیدیم.و بوته های خیار و شاهدانه و خربزه و گوجه فرنگی را به خانه می آوردیم.عطر بوته ها خیار و گوجه فرنگی و شاهدانه ما را مست می کرد.
در آن زمانها پر از احساسات بودیم.وزش باد پاییزی و رنگارنگ شدن صحرا و دشت و باغهای انگور.و باز شدن مدرسه.این ها این احساسات قشنگ از گذشته با منند. و من با آنها روحم به اوج فردا ها پر می کشند.
وتو
وتو
....پسرم اکنون در دور دست هائی.اما بسیار بسیار نزدیک به دل و وجود ما.تو با عشق به دنیا آمده ای و با عشق بزرگ شده ای.اکنون تو هم چون که روح از گذشته ها الهام می گیرد. گذشته ها و آنچیز هائی که روح تو در دوران کودکی و نوجوانی نوازش داده اند ،به تو حس بودند و نیک بودند را هدیه خواهند داد.
می دانم و ایمان دارم که راه متعادل و نیکی را در پیش خواهی گرفت
با کتاب و قلم مانوس باش
و این دوران قشنگ را ارج بنه
دلهره ها و امید ها
بوی کتاب تازه
و دیدن دوستان
و عشق های پنهان
تپش دل با یک نگاه
و دل سپردنها
و آرزوهای بزرگ داشتن ها
و پرنده خیال را به سوی فردا های رویائی پرواز دادن ها.
و خود را در فردا ها ،خوشنود و عاشق دیدن ها.
و اکنون هم گاه پرنده ها ی خیالت به گذشته های دور پرواز می کند
و گاه به فرا سوها ،به آنسوی این زمان ها و مکانها.
امید است که همیشه پر از احساسات شگفت باشی
خدا را شکر کنی
و خدا را به عشق بخوانی
پسرم خدا را با عشق بخوان
پسرم خدا را با عشق بخوان
و با صدای بلند شروع می کنم به خواندن ترانه به ترکی
کوچه لره سو سپمیشم .... کوچه ها رو آب پاشیدم
یار گلنده توز اولماسون.....وقتی که یار میاد گرد و خاک نشه
ایله گلسین ایله گئتسین....طوری بیاد ،طوری بره
آراموزدا سوز اولماسون.....بین ما حرفی پیش
نیادسماوره اود سالموشام.....سماور رو روشن کردم
استکانا قند سالموشام.......تو استکون قند انداختم
یاروم گئدیب تک قالموشام.....یارم رفته تنها مونده ام
از باغ سیب جلو خانه سیب سرخی می چینم.
همسرم را صدا می زنم
و به بالکن می اید و سیب را برایش می اندازم
قیرمیزی آلما....سیب قرمز
آل ییره سالما...بگیر زمین نیانداز
همیشه شاد قال..همیشه شاد بمون
غصه نی آلما...غصه رو به خودت نگیر
........
| لینک | جمعه ٢٢ مهر ،۱۳٩٠ - parviz mohammadi |
درگزین را همچو دُری بر گُزین
درگزین زالودگیها پاک بود
درگزینی در ره دین خدا چالاک بود
درگزینی عامی اش فرزانه بود
برزگر را دفتری و خامه ای در خانه بود
درگزین از دیر باز دُردانه بود
عاشقش در راه عشق مردانه بود
دُر ِ دل با دیدِ دل باید که دید
عشق بُوَد دروازهِ دل را کلید
دُر ِدل عشق است و عشق
عشق را باعشق حق باید سرشت
عاشقان درگزین دریا دلند
رهروانِ عاشق ِ مولا علی ِ عادلند
دُر دل عشقت و نیست بر تر جُز این
درگزین را همچو دُری برگزین
شاه ِدارا درگزین را بر گُزید
وسمه عشقی کشید او بر دو دید
دید ه ِ دل را به عشق بینا نمود
هر که آمد درگزینی را ستود
درگزین دارای دین دلبریست
دلبری کو خاتم پیغمبریست
قروه ای هستم دیارم درگزین
شاخه هایم اوج حق و ریشه هایم در زمین
ای خدا دروازه حق را مبند
دور گردان درگزین را از گزند
| لینک | پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳٩٠ - parviz mohammadi |
بوگنجه
بیر گوزل قدیمی موسیقی
بیر گوزل گجه
یاقوش یاقوب گوللر و آغاچلار ایسلانوبلا
و بیر سرین نسیم اسیری
یارو گئجه دی
من گوزل نقش لر ایچینده
و چبراغانلوق ایچینده
اوتور موشام یازورام
هر طرفده ساز لار
هر طرفده کتابلار
بو گئجه گاه ساز ایله همدم اولاجایام
گاه کتابلاردا گزجه یم
بوگئجه ارته یه جک گوللر ایله
گاه خیاللار ایله
یولداش اولاجایام
غزل اوستادونون
شیزالو حضرت حافظین شعر لرینی
اوخویاجایام
غزلر ایچینده یارومو آختاراجایام
بوگئجه اوزوم ،اوزوم اولاجایام
بوگنجه ارته یه جک
اولدوزلار ایله همدم اولاجایام
بو گئجه من ینگی بیر معنی یاشام دان تاپاجایام
بوگنجه ...
| لینک | سهشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٠ - parviz mohammadi |
عاشق ِکوچک(بالاجاعاشیق)قسمت سوم

آلله هو چاقورا هر کس اورکدن
اورگینده آلله هون عشقی یانار
اورک اولار آزاد هر درد و هر بلادن
جسم و جان آلله هو درک اِدَر قانار
عاشیق ناصیر ! یولون مبارک لای لای!!
هر کس خدا را از دل صدا کنه
عشق خدا در دلش شعله ور میشه
دل میشه آزاد از هر درد و بلائی
جسم و جان خدا رو حس می کنن
ای عاشق کوچک راهت مبارک!لالائی
دائی غلام در حالی که ساز را بر سینه فشرده بود و در بالین ناصر نشسته بود.به آرامی می نواخت و می خواند.
خانه دائی غلام بر بالای تپه ای که به آن قالا دینگه سی می گفتند قرار داشت.و از بالکن خانه دائی غلام تمام قروه دیده می شد.و پدر بزرگ ناصر هر صبح و غروب و شب بر بالای بام خانه اذان می گفت.
ناصر گوئی ساهلست به خواب رفته است.گوئی روز ها راه رفته و سنگ حمل کرده و چنان خسته است که روز ها نخواهد توانست از خواب بیدار شود.
اما یک تبسم دلنشین بر چهره اش بود.و آرام و سبک بال خوابیده بود.پدر ناصر سراسیمه آمد به خانه و سراغ ناصر را گرفت.
مادر ناصر که هنوز به خودش نیامده بود.در برابر سوال شوهرش که سراغ ناصر را می گرفت،زبانش بنده آمده بود.و تنها با لکنت زبان گفت ناصر ..غلام ..ساز
پدر ناصر با عجله به سوی خانه غلام رفت.دید که همه در بالکن جمع هستند.و دروسط ناصر به آرامی خوابیده است.
رنگ از رخ پدر ناصر پریده بود و نمی دانست چکار باید بکند.
از دست غلام خواهر زنش و خانواده زنش عصبانی بود.محکم با کشیده زد به صورت غلام!!
اوغوموی باشونا نه گَتیرمیشَی!!؟
بر سر پسرم چه بلائی آورده ای؟
اونو دلی ایله میشَی!
او را دیوانه کرده ای!
ساز را از دست غلام گرفت و شکست ...و پرت کرد از بالا به پائین.
پسرش را بر کول گرفت و برد.
پدر ناصر نمی دانست چکار باید بکند.با خودش می گفت .
یا حسین اغولومو سندن ایستیرم!
یا حسین پسرم رو از تو می خوام!
| لینک | یکشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳٩٠ - parviz mohammadi |
عاشق کوچک(بالاجا عاشیق) 2
یک غروب دل انگیز بود.غروب دل انگیز بهاری در قروه درگزین.انگار حتی بلبلها و پرنده گان و کلاغ ها و پرستو ها که در اطراف کاریز و بر بالای مسیر آب که پر از درختان بلند سرو تبریزی بود،ولوله کنان پرواز می کردند ،همه ساکت شده بودند. و همه داشتند به یک نغمه عجیب و شور انگیز گوش می کردند.!
و دختران قروه که برای آوردن آب به سرچشمه کاریز و چشمه های دیگر می رفتند و هر غروب در سر پشمه ها غوغا به پا می کردند و صدای خنده های قشنگشان در فضا می پیچید.همه و همه ساکت شده بودند...
برای لحظه ای تمام مردم قروه محصور نغمه سازی که سوزناک بود و صدائی که طنینی آسمانی داشت ،شده بودند.
دلی ناصر چنان بر سیم ساز می نواخت که تار با ارتعاش نوای پنهان فرشته گان با نوای قلب عاشقان خاموش ،هم نوا شده بود.و صدای دلی ناصر انگار روح آدم ها رو به اوج عشق الهی وصل نموده بود و دمی همه مردم قروه درگزین دلهایشان آلله می گفت.
من گئدیرم حق یولو نا نهایت
آلله هون عشقیدی منه کفایت
قروالو عاشقم قالون سلامت
قروالونو اسیر ائتمز جهالت
مولانو چاقوران مرادون آلار
قروالونون اورگینده حق یانار
منه دئیین ،دئیین دلی دیوانه
قروالو دینیندن اُلماز بیگانه
قروالو ناصرم یار علی اوغلو
اورگیمده دریا ،دریا سوز دولو
.....
به راستی گوئی به دریای بیکران عشق الهی وصل شده بود.و با نوای سازش و صدای دلنوازش بردلهای تشنه شراب عشق الهی می ریخت.
برخی از مردها که سیگار دستشان بود، آن را زیر پا اندخته و له کردند.
در برخی از خانه ها عده ای خما ر بودند و عده ای در کنار منقل نشسته بودند. آنها که خمار بودند در دلشان نور خدا و نوای آلله پیچید. و برخاستن و پیمانه ای آب سر کشیدند و به گفتند سلام بر حسین!!
و از بند ابلیس رها شدند.
مادران و زنان که سالها فرزندشان وی ا همسرانشان در بند اعتیاد بودند و رنج و بدبختی بسیار کشیده بودند ،با دیدن عزیزان خویش که یک باره آثار گندیده گی از وجودشان محو می گردد،تبسمی نمودند و یا زهرا گفتند.
و آنان که کنار منقل بودند،یا علی گفتند و یک از بالا به جسم گندیده خویش نگاه کردند و باورشان نشد که آین اجساد گندیده انها باشند.!
و درد رنج زن و فرزندان و مادر و پدر خویش را لمس کردند .سوختند.و دوباره گوئی نور حق در وجودشان تابید.
و پاک شدند.
مادر دلی ناصر در خانه محو نوای ساز و صدا شده بود.
و فریاد زد یا حضرت معصومه!!
بو منیم اوغلوم ناصردی!!
و پدر ناصر که در صحرا داشت علف می چید،از نوای ساز و طنین صدا در حالت خاصی فرو رفته بود.
در دلش صلوات می فرستاد!
باروش نمی شد!
این یعنی ناصر پسر من است؟!
نه!
غلام دائی ناصر یک باره به خودش آمد .از چشمانش اشاک جاری بود. نمی دانست کجاست و در چه مکانی و در چه زمانی قرار دارد.
انگار سالها گذشته بود.
به خودش امد.
دید ناصر پسر خواهرش ساز بر دست دارد و شوریده و رها می نوازد و می خواند.و صدایش چنان طنین داشت غلام تمام وجودش آتش شده بود.
اما نگران ناصر شده بود.ناصر بر افروخته بود و چشمانش را بسته بود و اشک از چشمانش جاری بود.
غلام با نگرانی صدا کرد ناصر !
دایو جان داهو بسدی یاندوردون منی!
داهو بسدی دایو جان اوزونده یانور ای!
دائی دیگه بسه! منو سوزوندی!
بسه دیکه دائی جان خودت هم داری می سوزی!
ناصر لحظه ای چشمش را باز کرد وب ه دائی اش نگاه کرد.
و لحظه ای مکث کرد.
و به دانی عمیق نگاه کرد و تبسمی نموده
و ساز را بیشتر به سینه اش فشرد گفت یا علی!!
منیم عاشیق دایو م غلام
مولام علییه من قولام
ایستیرم من عشق له دولام
عاشقلره من دوست اولام
قلبیم آلله آدون چالا
دردلری جانلاردان آلا
منی ایله عشق له تانوش
دائم منه عشقدن دانوش
..... این را که خواند یک باره ناصر از حال رفت...
غلام گوئی که حدس زده بود که ممکن است ناصر حالش دگرگون شود.فورا پرید و ناصر را گرفت.و به آرامی پیکر ناصر را روی زمین گذاشت.و رفت اب اورد و سر ناصر را بر روی پاهایش گذاشت و آب داد و گفت یاحسین!!
ناصر تبسمی کرد و سبک بال گفت دایو جان باقوشلا!
من بیر آز ایستیرم یوخلویام!
دائی جان ببخش می خوام کمی بخوابم...
......
| لینک | شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳٩٠ - parviz mohammadi |
سنی گورورم
هر ییره با خورام سنی گورورم
سنی چوخ ایستیرم،سنی سوویرم
م
| لینک | جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳٩٠ - parviz mohammadi |
عشق از درگزین تا آمریکا
معلم عشق بود.
پاک سرشت بود
شیخ هِلمینسکی(helminski) با همسرش از آمریکا به سارایو امده بود.او سی و چند سال است که ره عشق می پیماید.مسلمان گشته است.و دلش آلله می گوید.و پیرو محمد ص و مرید مولا علی ع است .انسانها را به دوستی فرا می خواند.
آرام
اما در تلاتم
دوست امریکائی من داوید ، او را به سارایو دعوت کرده بود. داوید همسرش ایرانی بوده و با همسرش اشعار شعرای ایرانی را به انگلیسی ترجمه و چاپ کرده اند.داوید خود شوریده ای است در یا دل.
من ترتیبی دادم که جمع کوچکی در خدمت استاد هلمینسکی و همسر سبک بالش باشیم.
او از دل گفت
از بی قراری گفت
از معشوق گفت
برای یار خواند
تار نواخت و همسرش دف.
گفتم از دیار همدانم از درگزینم.
گفت آنجا مقدس است چرا که اولین شیخ من یوسف همدانی بوزنجردی است.
گفتم از بوزنجرد زاد گاه من فاصله خیلی کمی دارد
گفت برای همین عطر یار مستت نموده و سر گشته شده ای!
گفتم آری !
سر گشته ام!
به معشوق دل بسته ام
گفت این دل بستگی ات پیوسته باد
تا به او بپیوندی!

| لینک | سهشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٠ - parviz mohammadi |

