راز گل سرخ درقروه درجزین   

خانه  انها  همنشین و همدم  دشت ها و باغهای  فراخ  بود.انسوتر ها کوهستان بود و روستاهای   مهربانی  که در میان درختان لبخند می زدند.پنجره های خانه خشتی و دلنشین آنها رو به باغچه و رو به دشت های فراخ باز می شدند.

 خانه باغ انها در کنار راه خاکی روستایی  قرار داشت. راه خاکی باریکی  که روستاهای اطراف را به قروه وصل می کرد . گذر روستاییان با اسب و الاغ و گاه با شتر با لباسهای مختلف  و با بار های مختلف از آن راه و از کنار خانه آنها  دلنشین بود. بعد ها راه شوسه درست شد ماشین های قدیمی  هز آزگاهی از آن عبور می کردند.شاید در روز یک ماشین و یا دوماشین از آن راه عبور می کرد.تماشای آن راه و ماشینها با عث می شد که فرزندان آن خانه خیالشان با آن ماشین ها تا دور دست ها سفر کنند .

از کنار باغچه و خانه آنها جویباری  می شد. جویباری زلال و مهربان .  آفتاب که بر تن جویبار می تابید  سنگ ریزه های کف جوبیار همچون گوهرهای رنگارنگ می درخشیدند. این جویبار انگار همیشه می خندید و برای بچه های آن خانه ترانه عشق و امید و صمیمیت را زمزمه می کرد.انگار این جویبار زنده بود و روح داشت. جویبار مهربانانه و سبک بال جاری می شد  و کمی پایین تر به صورت آبشاری به بیشه زار ها و دشت ها  جاری می شد. صدای آبشار که به آن خور خور می گفتند  شب  ها روح بچه های خانواده را نوازش می داد. روزگار دختر های آن خانواده  با  شستن لباس و ظرف ها در کنار  جویبار آب خانه شان  و غروب ها  همنشینی با  دختران همسایه در کنار جوبیار  و در در جلو خانه شان و با کار های خانه   مثل  رسیدن به گاو و گوسفندان و رسیدن به مرغ ها و خروس ها  و بافتن جوراب و پیراهن  و پشم ریسی   و..  می گذشت. پرواز کبوتران بر بالای بام خانه شان و نشستن کبوتران  غروب ها بر لب بامشان  به دل بچه آرامش و صفا می بخشیدند.

پسران خانواده هم در تهیه  علوفه برای دامها و نیز در بیل زدن باغچه و رسیدن به گاو و گوسفند به اعضای خانواده کمک می کردند.

آ نهاخانواده بزرگی بودند.پدرشان عاشق گل بود و مردی با سلیقه ای بود.باغ بزرگی داشتند  و پدر خانواده  انواع سبزی و انواع گلها را با سلیقه می کاشت و به آنها رسیدگی می کرد.بهار و تابستان در  خانه آنها بوی  علف های خیس و بوی عطر گلهای سرخ و بوی گلهای یاس می پیچید. دختران گل های سرخ را می چیدند و بر بام خانه پهن می کردند تا خشک شود.

سالهاپیش وقتی که پدر خانواده  با همسرش ازدواج کرده بود، یک غروب بهاری در گوشه باغجه بزرگشان یک بوته گل سرخ کاشته بودند.آن بوته گل سرخ قد بر افراشته بود.تنها بوته گل سرخی بود در قروه درجزین که مثل یک درخت قد کشیده بود.اواخر خرداد پر از گل سرخ می شد و عطر گل سرخ  تا محله دیگر هم پخش می شد.در باره این بوته بزرگ و با شکوه گل سرخ مردم قصه های می گفتند.گل سرخ ها ی این بوته بزر را دختر های خانواده خشک می کردند و مردم از آنها می خریدند.مردم اعتقاد داشتند که دم کرده این گل سرخ به آنها ارامش می ده.حتی دختر ها باور داشتند که اگر یک ماه دم کرده  گل سرخ را بنوشند،سورتشان مثل گل می شه.

شب ها قصه بود و چیستان و بش ها و ترانه های ترکی. اغلب شبها صدای ترانه های ترکی کشاورزان که در صحرا می خواندند در خانه ها می پیچید. در سال های حدود 1348 در کنار خانه شان اولین دبیرستان که تا کلاس نهم  بیشتر نداشت ساخته شد.بنام دبیرستان بدر. مدرسه در و پیکر نداشت. دانش آموزان در زنگ تفریح در بیشه زار ها ی اطراف به بازی مشغول می شدند. ایجاد دبیرستان در نزدیکی خانه آنها یک تحول قشنگ بود.هر روز دانش آموزان کتاب بدست را تماشاکردن.بازی آنها را تماشا کردن.دیدن دانش آموزانی که با دوچرخه و یا پیاده از روستاهای دیگر به مدرسه می آمدند برای بچه های خانواده دلپذیر و آموزنده بود.

انگار بچه های آن خانواده از هر کدام از این دانش آموزان چیزی یاد می گیرند.کم کم راه شوسه که خانه آنها در کنار آن قرار داشت،شلوغ شد.بعد هم راه اسفالت شد. امد و رفت ماشین ها  و موتور ها و دوچرخه  کم کم بیشتر می شد.اما باز  بیشتر اوقا ت بعد از ظهر  ها راه  ها ساکت و خاموش و بی صدا بودند.کمتر کسی رفت و امد می کرد.

بعد از مدتی  موتور برق هم  به قروه آورده شد. غروب ها موتور برق گُر و گُر صدا می کرد و صدای متور در تمام فضای قروه درجزین می پیچید.  .روشن شدن لامپ مثل رویا بود. انگار ستاره ها بر ابلای تیر های برق نشسته اند و چشمک می زنند. روشن شدن لامث ها حس بسیار دلپذیری به بچه ها می داد.

بعد هم روبروی خانه شان یک خانه بزرگ ساخته شد و یک کار خانه چوب بری .برای اولین بار بود که کار خانه چوب بری به قروه می آمد. صدای اره برقی که چوب ها را  می برید با صدای موتور برق  و صداهای دیگر در هم می آمیخت.این کارخانه چوب بری هم برای بچه های این خانواده  دروازه یک دنیای جدیدی  دیگری را می گشود.

در کنار چوبری خانه سید حسن بود.سید حسن مرد شوخی بود.بی ریا و  صمیمی  و زلال .سید حسن یک هنرمند طنز پردازی بود که می توانست فی البداهه نقش های بیافریند  و مردم را بخنداند.سید حسن در ماه رمضان شیپور می نواخت .صدای شیپور سید حسن برای آنها  مقدس و شور آفرین بود.حتی سید حسن برای اولین بار در تاتر مدرسه هم بازی کرد.سید حسن در نقش ارباب  چنان خوب نقش کمدی را بازی کرده بود  که حیرت همه را بر انگیخته بود.کاهی در بالکن خانه سید حسن مردمان اهل دل جمع می شدند و شعر می خواندند.عارف وش اعر و عالم  متواضع حجت الاسلام مشکات رهبر که خانه اش در بالای  تپه در نزیدکی خانه آنها قرار داشت .گاهی یم آمد در بالکن خانه سید حسن می نشست و مثنوی و یا اشعار عارفانه می خواند و گاهی هم دایره می نواخت.صدای بسیار دلانگیزی داشت.لحن صدایش بر همه تاثیر می گذاشت.

روزگار این خانواده هر روز رنگ و آهنگ تازه ای داشت.ساده بودند.مهربان و باشرافت.به سنت های خود اهمیت می دادند.دخترها هنرمند بودند.اضافه بر کار های خانه در بافتن قالی مهارت داشتند.نقش های خیالشان را بر قالی می بافتند.

یکی از دختر ها از همه بیشتر به گذشته ها و به امروز و فردا می اندیشید.خلاق بود.در هر کاری خلاق بود.اسم این دختر را پدرش سلطان بانو گذاشته بود.پدرش خیلی به دخترهایش علاق داشت.اما می گفت سلطان بانو از همه دختر هایش و حتی پسر هایش توانمندتر است. پدرش تعریف می کرد و می گفت که آنها در حقیقت از  حکمرانان بسیار قدیم  این منطقه بود ه اند.

پدرش می گفت فرزندانم یادتان باشد  اصالت  انسان هیچ  وقت از بین نمی روزد.  او  اغلب از  پدر بزرگ  اش  نقل می کرد که پدر بزرگش هم  از پدر بزرگشان نقل می کرده است  که اجداد آنها حکمران منطقه بوده اند  و  اجدا د آنها را حکمرانان عادل می نامیدند. برای همین  ن قدیمی ها آنها را  با نام عادل حاکم می خواندند و مور احترام خاص بودند. گاهی بچه ها به حرفهای پدرشان می خندیدند و حرف پدرشان را باور نمی کردند.

 

 

در چند خانه آن سو تراز  خانه و باغ این خانواده ،  در یک کوچه باغی خانواده  ای زندگی می کردند. که ترکیب فرهنگی جالبی داشتند.پدر خانواده از تبار هندسه دانان و بناها و معماران بود. نیز  که راز خاک و راز اب  را می دانستند.آنها که خاک گل  را می کردند و گل را با پا ورز می داند و بعد با عشق و لذت در قالب  چوبی قالب زده و خشت می زدند و تصویر انگشتانشان بر تمامی خشت ها می ماند.  در کنار دیوار در جوچه ها خشت می زدند  .تا خشت ها خشک شوند و در ساختن بناها بکار برده شوند.

انها در خشت خام نقش یار را می دیدند.نقشه خانه را در دل خویش می کشیدند. خانه ها و بناهای قشنگی می ساختند.  تاقهای خشتی و گرد و منظم و   قشنگی می زدند مادر این خانواده از تبار پیامبران بود این زن و مرد پسری داشتند که  با ذکاوت و مهربان و خلاق بود.می گفتند او به دایی اش کشیده است.خندان و پر تحرک و منظم. .پسر جوان دایی اش را دوست می داشت.دایی  اش مردی شوخ طبع و خلاق بود.با صدای  تار حلاجی  و زخمه هایی که بر تار جلاجی می زد پنبه ها و پشم ها به رقص می آمدند.خودش همه با حالت رقص حلاجی می کرد و بعد چه لحاف و تشک های زیبایی می دوخت و با سوزن دوزی نقش گل و بر لحاف می انداخت.دایی دایی اش را پیامبر می نامیدند.

پیامبر قربانعلی مردی آرام  که قصه و شعر و  سخنان حکمت آموز بسیاری می دانست. صدای خوبی داشت.همه به او احترام می گذاشتند.عالمان و پیشه وران و بزرگران عاشقان همه و همه او را دوست می داشتند.

خانه این پسر در نزدیکی چشمه کاریز قرار داشت.غروب ها آنجا  غوغا می شد.دختران کوزه بر دوش به سرچشمه کاریز می آمدند.درختان بلند راجی و زبان گنجشک  با شاخه و برگ های انبوه و سبز و ترد ، خویش را بر اینه آب تماشا می کردند و بر روی شاخه های درختان انواع  پرنده گان  و بلبلان آواز می خواندند.

ا بالای این سرچشمه  قنات بزرگ ،قبرستان قرار داشت. یک تپه  قدیمی در آن قبرستان بود که می گفتند قبر شیخ الف   می باشد که  یکی از عرفای قرن هفتم   بوده است،در بالای تپه قرار دارد . وقتی که می خواستند اولین بهداری  را در حدود سالهای 1350در قروه بسازند ،آن تپه را ویران کردند.می گفتند یک سنگ قبر به صورت صندوق از انجا در آمده بود که بسیار زیبا بوده و نوشته های بسیار زیبایی داشته است. بعد در بالای سرچشمه  قنات مدرسه دخترانه ساختند.حال هوای محله آن  عوض شده بود.

 

آن پسر می خواست چیزی خلق کند که به بتواند شگفتی بوجود بیاورد.می خواست دستگاهی بسازد که بتواند برخی از مایحتاج مردم را در قروه درجزین تولید کند.ان جوان  ذهن خلاقی داشت و اغلب در گوشه ای از انبار خانه در حال ساختتن چیزی بود.

او از پدر و مادرش ویزه گی های ممتازی را به ارث برده بود.حالا دیگر یک جوان برازنده و کاری شده بود.

با شناختی که خانواده این جوان  از خانواده سلطان بانو داشتند ،به خواستگاری سلطان بانو  رفتند.

بدینسان ان جوان که از تبار خلاقان بود با سلطان بانو که از تبار حکمرانان عادل بود و از تبار پرورش دهنده گان گل و از تبار آب های زلال و از تبار قصه های قشنگ بود،ازدواج کردند.

آن دو صاحب فرزندی شدند که نامش  را  نیکداد گذاشتند.نیکداد خندان و روان و با هوش بود. دنیایش باغ بود و قصه بود و سخن های حکیمانه مادر و ترانه های و طرح ها و نقشه های  پدرش و نیز  تماشای خانه هایی که پدر بزرگش ساخته بود.نیکداد اغلب  به باغ پدر بزرگش می رفت و در کنار یک بوته گل باشکوه گل سرخ می نشت و با خدا راز و نیاز می کرد.

نیکداد به گذشته و به فردا ها می اندیشید .اغلب مادرش قصه ها و خاطرات آم.زنده ای برای او نقل می کرد.در عین حال او به دنبال اندیشه های تازه و نو بود. نمی خواست در گذشته ها بماند .هچو پدرش ذهنی خلاق داشت و عاشق ساختن بود.گاه شب ها مدتها به ستارگاه خیره می شد.می خواست رابطه آنها را با هم بفهمد.  عاشق علم هندسه و حساب بود.در عین حال قدرت تخیل بسیار بالایی داشت.گاه لرزش یک برگ روح و روان او به  شور و شوق می انداخت . به  علوم جدید هم علاقه است. در عین حال به سعادت انسانها می اندیشید. به  دنبال یافتن راهی بود که به جوانها بفهماند که در وجود آنها نور خدایی وجود دارد و اگر کمی تلاش کنند ،می توانند از بند همه تیره گی  نجات یابند.

هنوز   پانزده سالش نشده بود که یک روز که در کنار بوته بزرگ گل سرخ نشسته بود ،یک روشنایی زلالی تمام وجودش را گرفت.احساس کرد بهتر می تواند فکر کند .احساس کرد که وجودش لبریز از عشق خداوندشده.

امد پیش مادرش.مادرش در نگاه پسرش روشنایی قشنگی دید  و حالت پسرش بسیار دلنشین بود.

مادرش به پسرش گفت برو وضوع بگیر و دو رکعت نماز بخوان. تو خواهی توانست خیلی ها را از تیره گی ها نجات بدهی

لینک
۱۳٩٥/۱۱/٢٩ - parviz mohammadi

   حافظ شیرازی در سارایو   

سلیمان یکی از فیلمبرداران قدیمی تلویزیون بوسنی و هرزگوین می باشد.در ضمن سلیمان سالها یکی از رزمی کاران خوب کشور بوسنی بوده است.

مردی خندان و ملایم و بسیار نجیب می باشد.مسلمان است.مسلمانی درستکار و با گذشت.روز های چمعه  به مرکز قدیمی سارایو  می آید با عشق  در نماز جمعه شرکت می کند.در دوران جنگ شاهد صحنه های دلخراش و گاه غیر قابل باوری بوده است و ناچار بوده که آنها را ضبط کند.گاهی دیگر می توانسته است به یلمبرداری ادامه دهد و جانش را به خطر انداخته و برای نجات مجروحین زید بمبارانها و گلوله بارانها می رفت.

سلیمان در حقیقت یک درویش است.اغلب به خانقاه می رود و بهعبادت و ذکر مشغول می شود.

سلیمان بسیار با احساس و و بسیار مهربان می باشد. گاه با شنیدن درد یک نفر  بی اختیار اشک می ریزد.

او عاشق مردم ایران و فرهنگ مردم ایران است.

قبل در خانقاه های بوسنی در باره حافظ شیرازی و اشعار او بار و بارها از مرشدان  و دراویش شنیده بوده.اما در ایرانی اتفاقی برای  او می  افتد که باعث می شود که به حافظ  باور داشته باشد .

او چندین سال قبی همراه با یک گروه ورزشکاران بوسنیایی به عنوان فیلم بردار سفر کرده بود.

او محو خوبی های مردم و محو معماری  بناهای مدرن و تاریخی شده بود.در یک جا تمام وسایل و دوربین فیلمبرداری او را  می برند.او خیلی غممگین و دلسرد میگردد. نمی دانست چکار کند.چون متعلق به تلویزیون بود و حتی کاپشنی هم را که برده بودند  را قرض گرفته بوده است.همه پولهایش را هم برده بودند.

سلیمان شب ناامید و نگران و غمگین به هتل می آید و ناارام به خواب می رود.در خواب یک شاعر کروات را که همیشه مست بوده را در خواب می بیند.او در خواب به سلیما پول می دهد و او را دلجویی می دهد.

سلیمان از خواب بر می خیزد .با خودش می اندیشد که چرا این شاعر همیشه مست به او پول داده است؟چرا مثلا مرد مقدسی به خواب او نیامده است.

فردا با گروه می روند به دربند.

سلیمان حالت پریشانی داشته است. سلیمان یک پیر مردی را می بیند که  دارد در دستش پیزی می فروشد.یکی از جوانان بوسنیایی که درایران درس می خواند و همراه گروه بوده به سلیما می گوید که یکی از پاکتها را بردارد.

سلیمان با تردید و تعچب می پرسد این پاکت ها چی  هستند؟

می گیوند این فال حافظ شیرازی است.با بی میلی و کمی هم با اکراه  و تمسخر پاکتی را بر می دارد.

فال حافظ را برای او دانشچوی بوسنایی می خواند و معنی می کند و می گوید  به تو پولی از یک جا خواهد رسید.سلیمان باور نمی کند و  می خندد.

اما فردا یک پاکتی به او می دهند که حاوی مبلغ قابل توجهی پول بود.سلیمان متحیر می ماند.از آن پس به حافظ شیرازی علاقمند می شود.گاهعی که دلش می گیرد می آید نزد من و از می می خواهد از حافظ برایش بخوانم و یا برایش فال بگیرم.

اما حافظ شیرازی در بوسنی بیش از   پانصد سال است که حضور دارد.سوری بوسنوی  و بعد احمد سودی بوسنوی  در حدود 450 سال قبل شرحی بر دیوان حافظ شیرازی نوشته اند.

شرح سودی  شرح مهمی می باشد که احمد سودی آنرا به ترکی نوشته است و از ترکی به فارسی برگردانده شده است و در ایران شرح سودی مشهور می باشد.

کلا زبان و ادبیات فارسی در بوسنی و هرزگوین جایگاه دیرینه دارد.به طوری که تا حدود هفتاد و یا هشتاد سال پیش در بسیاری از مدئارس و مکتب خانه زبان فارسی خوانده می شد.

لینک
۱۳٩٥/۱۱/۱٩ - parviz mohammadi

   عاشق و مستی در دیار درگزین (بخشی از شهرستان رزن کنونی)   

دوباره کتاب دومسافر نوشته  محقق و عالم و شاعر شوریده یعنی  حجت الاسلام سید علی تهرانی را  در دست می گیرم.

به دنبال رد و نشان عاشقانی هستم که  به  دیار دُردی کشان درگزین و شهرستان رزن و قروه درجزین  آمده اند و یا از آن دیار بر خاسته اند و تاثیر مهمی در شوریده گی و اندیشه ورزی  و عاشقی و پویایی مردم  این منطقه مقدس گذاشته اند

آری کتاب دومسافر را برای چندمین بار می خوانم.مطالب ارزنده اش را دوباره تجزیه و تحلیل می نمایم. حال و هوای شصت و یا هفتاد  سال پیش   و یا حتی پیشتر منطقه درگزین و رزن وقروه درجزین  را  در لابلای شعر ها و راویات و نقل و قول ها  احساس و درک می کنم.

 

عاشق حق تعالی ای  از کوجه های زنجان  تشنه  به بزم سالار شهیدان رفته و از دست حسین ع  مولا علی ع جامی گرفته و نام گرفته.کتابها خوانده و عبادت ها نموده  و حسرت ها کشیده ، سوخته شعله ور شده  و خاکستر شده و دوباره عاشقانه تر  از پیش روییده و سر برافراشته و آنگاه  لبریز شده و ساقی  مستان شده و بذر   عشق در دلها کاشته  و بر بام دلها بیرق حق را افراشته.

شیخ مقیم زنجانی از دشت کربلا با خود رار چشمه های عشق را به منطقه درگزین و شهرستان رزن و قروه درجزین   اورده  و چشمه ساران عاشقی را در کویر تشنه دلها جاری و باقی ساخته.

شیخ در فارسجین مقیم گشته و  جامها به دست مشتاقان داده جامهایی از باده  خم خانه های کربلا و نجف .

براستی شیخ مقیم زنجانی که بود؟

شیخ مقیم زنجانی فقیه فیلسوف صاحب کرامتی بود که اجتهادش از سوی آبت الله محمد تقی شیرازی تایید شده بود .به درخواست خان فا رسجین حاج علی مراد یمین نظام  ،  آیت الله شیرازی  ،شیخ مقیم زنجانی را به فارسجین اعزام  نموده بود.

شیخ مقیم زنجانی در فارسجین شاگردان بسیاری تربیت نمود.در عین حال وجود عاشق او در منطقه  و در  روستاها ی اطراف شور و حالی در وجود حتی انسانهای عادی بوجود اورده بود.

اولین کسی که از دست شیخ مقیم زنجانی در مدرسه روستای فارسجین جام گرفته است،حجت الاسلام سید ابراهیم حسینی  فارسجینی  پدر بزرگ نویسنده کتاب دومسافر می باشد .یعنی روحانی عالم و عارف و شاعر و محقق و عاشق حق تعالی سید علی تهرانی   که جام شیخ مقیم زنجانی را از پدرشان گرفته اند.

سید علی تهرانی در کتاب دو مسافر می فرمایند که  پدر بزرگشان سید ابراهیم در روستای نینج مدفون می باشند.او به سفارش استاد خویش سالها  به اطراف زنجان و خمسه و دمق و بیجار برای تبلیغ سفر  می نموده  است

حجت الاسلام سید ابراهیم   فارسجینی  علاوه بر  مقام علمی و فقهی و ادبی   و خط زیبا در علوم غریبه هم  (به ویژه در تسخیرات و طلسمات )بسیار ماهر بوده و ظاهرا این علوم را از پدر خویش فرا گرفته بوده است.

 سید ابراهیم حسینی اولین شاگرد  شیخ مقیم زنجانی بوده است . او در سال 1287 شمسی تولد یافته و در سال 1339 شمسی از دنیا رخت بر بسته است.

آری  اولین شاگرد شیخ مقیم زنجانی  سید ابراهیمحسینی فارسجنینی 14 سال پس از استادش به جهان باقی می شتابد. اما راز عاشقی را که از استادش مقیم زنجانی گرفته بود را به فرزندش  می سپارد و فرزندش آن را به سید علی تهرانی می سپارد.

و این عارف و عاشق حق تعالی سید علی تهرانی کیست؟

سید علی در سال 1353  شمسی به دنیا آمده است .در همه دوران ابتدایی شاگرد ممتاز بوده است.دوران راهنمایی را در مدرسه راهنمایی نمونه ابن سینا به پایان رسانده .بشرح لمه را زمانی به پایان م رسانده  که  مقام سوم را   در مدرسه علمیه حضرت معصومه س بدست آورده است .همچنین دروس سطح را در مدرسه علمیه ولی عصر  عج با بالاترین نمرات به پایان  رسانده است .سالها از محضر عالم ربانی و عارف سالک آیت الله بهجت کسب فیض  نموده است.

 

 

مطلب ادامه خواهد داشت......

مطالب این مقاله بر گرفته از کتاب دومسافر نوشته سید علی  تهرانی  یم باشد.

لینک
۱۳٩٥/۱۱/۱٧ - parviz mohammadi

   روستای دل انگیز عین آباد رزن و شاعر و عالم و عارفی بنام شیخ احمد داوری   

روستای دل انگیز عین آباد در دامنه کوه خراقان  و در مسیر  راه یکی از شاخه های راه ابریشم و یا راه اصفهان  قرار دارد.روستای عین آباد دشت های دلنواز و سرسبزی دارد.

روستای  باصفای عین آباد مردمانی نیک سرشت دارد.مردم عین آباد به زبان ترکی سخن می گویند و لهجه بسیار شیرینی دارند.مانند لهجه روستای شوند.

روستای عین اباد بنا به قولی محل اقامت یا پایتخت  تابستانی پادشاهان و سلاطین بوده است.

مرحوم نصرالله خان کهاردی  متخلص به فانی در شعری  می فرماید که عین آباد شاه نشین و یا سلطان نشین بوده است....

......شمالش شاه بلاغی  در بهاران کوه سرتاسر

چمن یابی و گل بینی طبیعی  در گلستانش

رمه اندر رمه بینی به صحرا خیل آهویش

نوا اندر نوا یابی به کوه از کبک خندانش

هم از ریواس شیرینش که از آن کوهسار آید

نی اسکنجبین ..

یقین دارم بر شاهان مادها پایتخت ییلاقی 

بُدی در ملک عین آباد و آن خرم کُهستانش

نیز از روستای عین اباد علما و عرفا و دانشمندان و صنعت گران و زنان و مردان  نیکی ظهور نموده اند.

یکی از این عالمان و عارفان و شاعران برجسته عین آباد مرحوم شیخ احمد داوری فرزند ملا مهرعلی عین آبادی  می باشد.

اولین بار در سال 1361 مرحوم استاد علی کمالی ساوه  بند امیری ساوه ای ، محقق و شاعر و نویسنده و وکیل برجسته دادگستری  به معرفی شیخ احمد داوری عین آباد ی در مجله ترکی و فارسی وارلیق معرفی نمودند.

شیخ احمد داوری عین آبادی در مدرسه فرانسوی ها  در همدان تحصیل نموده و آنگاه سالها از محضر عارف و عالم و عاشق حق تعالی یعنی شیخ مقیم زنجانی در روستای فارسجین کسب فیض نموده است.

شیخ احمد داوری  زبان فرانسه  می دانسته است و  به عربی و فارسی و ترکی شعر سروده است.

شیخ شوریده شیخ مقم زنجانی که در روستای فارسجین  تدریس می نموده است و خود از مجتهدین مورد تایید علمای آن زمان بوده است،شیخ احمد را بسیار   باور داشته و او را تشویق می نموده است و احترام خاصی به او قایل بوده است.

شیخ احمد داوری عین آبادی اغلب فاصله 26 کیلومتری بین روستای عین آباد و فارسجین را پیاده طی می کرده است تا در جلسه  درس  استاد نادرش حاضر گردد.

 

شیح اجمد داوری عین آبادی در سرودن شعر ترکی و فارسی و عربی تبحر داشته است.اشعار طنز هم می سروده و مشکلات مردم را به زبان ساده با شعر بیان می نموده است.

پوزقون قلبیم توتولماقدان باز اولماز

عمریم گئچدی باهار اولماز یاز اولماز

منیم یاریم منیم له دمساز اولماز

ای بی وفا بیل بوقدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

من بیلمه دیم سئودیم سن تک مارالی

صیاد ایدیم صید اولموشام یارالی

هئچ دئمیرن منیم یاریم هارالی

ای بی وفا بیل بو قدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

 

بیر بولبولام عشقین سالیبدیر دیلدن

آیریلموشام سن تک جمالی گولدن

زولف  سیاهین باج آلیر سونبولدن

ای بی وفا  بیل بو قدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

 

قاشلار هلال و گوزلرین شهلادیر

قدین صنوبر تک گوزل رعنا دیر

قلبیم سنه ای ماهرو شیدا دیر

ای بی وفا بو قدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

 

شمع جمالیوه منم پروانه

یاندیرمیشان قلبیم نار هجرانه

عشقیندن اولدوم واله و دیوانه

ای بی وفا بیل بوقدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

من پور داورم تک گللم نوایه

بئل باغلادی سنین تک بی وفایه

مژگانلارین منی سالیب بلایه

ای بی وفا بیل بوقدر ناز اولماز

اندازه وار بیهوده پرواز اولماز

 

جوانان دختر و پسر منطقه رزن و یا درگزین  و قروه درجزین باید به خود ببالند که علما و عرفا و شعرا یی همچو شیخ احمد داوری و مجتهد وارسته و عالم و شاعر بزرگ سید احمد تفرشی درگزینی و نیز ملا حسینقلی شوندی یکی از نا و ملاعلی وفسی  همدانی  و 

ایت الله شهید دکتر مفتح و ..از این منطقه بر خاسته اند.

به یقین دانشمندان و صنعت گران و هنرمندان و انسانهای خلاق بسیاری  در منطقه  رزن و درگزین باستان ظهور یافته و می یابند که هر کدام از آنها در عرصه ای  می توانند رهگشا و الگو باشند.

اعتقاد من این است که همانگونه که شهید بزرگوار دکتر مفتح همکاری  حوزه و دانشگاه را مطرح نمودند،بسیاری از علوم در گذشته در نزد آخوند و ملایان بوده است.

چرا که  در مدارس قدیمی  یا به قولی در حوزه های علمیه در گذشته فقط علوم دینی تدریس نمی شده است.بلکه علوم مختلفی مانند طب و نجوم و فلسفه و ریاصیات و کیمیا و علم موسیقی و ...تدریس می شده است.حافظ شیرازی و خیام و ابن سینا و مولانا جلاالدین بلخی رومی و شیخ عطار نیشابوری و سهروردی و عین القضا ت همدانی و بابا طاهر ها و هزاران عالم و عارف و شاعر و دانشمند از این حوزه های و یا مدارس بر خاسته اند.

 1400 سال علوم مختلف در این مدارس دینی و یا به قولی در حوزه های علمیه  تدریس می شده است.علوم مختلف از زبان های دیگر به عربی و یا فارسی و یا ترکی ترجمه می شده و در این مدارس تدریس  می شده است.

مثلا در قرن حدود سوم در بصره  حتی در دکانهای کتابفروشی  علما و دانشمندان می نشستند و در باره اندیشه ها و علوم  گوناگون و درباره ادیان مختلف گفتگو می کردند

 

 در عصر حاضر هم   یکی از بزرگترین کتابخانه های  نسخ خطی  کشور مان را مرحوم آیت الله مرعشی نجفی بنیان نهاده اند .این کتابخانه  گنجینه  ای منحصر به فرد از کتب . نسخ خطی است که داشتن چنین کتابخانه ای برای هر ملت و کشور افتخار بزرگی محسوب می شود.

 هم اکنون در منطقه ما علما و یا آخوند هایی وجود دارند که بی سر و صدا در حال تحقیق و نوشتن در عرصه های  مختلف هستند.

 

در اینجا جا دارد که  از استاد و محقق بزرگوار جناب آقای سید علی تهرانی  قدردانی نمایم. ایشان نویسنده کتاب ارزشمند دومسافر  هستند که اطلاعات بسیار ارزنده ای در باره شیخ مقیم زنجانی  ساکن روستای فارسجین داده اند .  شیخ بزرگوار و مجتهد  ارجمند و عالم  و عارف کم نظیری  که در فارسجین به مدت 18 سال تدریس نمودند و عالمان و عارفان و شاعران خوبی تربیت نمودند.

نیز درود می فرستم به روح استاد همیشه گی ام  و دوست و برادر بزرگوارم مرحوم  دکتر علی کمالی بند امیری ساوه ای  که عمر خویش را  در جهت گرد آوری آثار بزرگان منطقه ساوه و قم و اراک و همدان و .. صرف نمودند.

همچنین برای دوست  وارسته و هنرمند جناب آقای دکتر علی داوری  که نوه مرحوم شیخ احمد داوری می باشند ،ارزوی سلامتی و سربلندی روز افزون دارم.

منابع:

1-مجله وارلیق 1361  مرحوم دکتر علی کمالی بند امیری ساوه ای محقق و شاعر و طنز پرداز و تورک شناس 

2-دیوان نصرالله خان فانی  کهاردی درگزینی رزنی

3-  استاد   روحانی سید علی تهرانی  محقق و شاعر و نویسند  وارسته  نوه عالم بزرگوار سید ابراهیم  فارسجینی

لینک
۱۳٩٥/۱۱/۱٢ - parviz mohammadi

   شوکران عشق   

آخ که چه شیرین است شوکران عشق تو را نوشیدن

همه قالب ها زمانه را شکستن

عربده کشیدن

خروشیدن

سوختن و جهانی را از سوز عشق تو افروختن

دار و ندار خویش به پای عشق تو ریختن

خاکستر شدن

اما دوباره و دوباره

تولد یافتن

و باز به تو دل باختن

انگور عشقت در نهانخانه  دلم

شراب می شود

ناب می شود

من از شراب عشق تو سیر نمی شوم

با عشق تو جوان می شوم

هیچ پیر نمی شوم

عشقت گاه شوکرانیست  تلخ

که حریسانه چون شرابی شیرین سرش می کشم

بندهای زمانه را می شکنم

من به غیر از عشق تو

بر همه چیز عصیان گرم

سر کشم

لینک
۱۳٩٥/۱۱/٢ - parviz mohammadi

   در نگاه تو   

در نگاه تو چیست؟

در پس نگاه راز آمیز تو ،کیست؟

فرشته آسمانی ؟

یا پری زمینی؟

چرا از تماشای تو سیر می نمی شوم؟

باز . باز نگاهت می کنم

نگاهت می کنم

در نگاه تو رازیست

که شاید نتوانم توصیفش کنم

شاید نگاه تو  نمایانگر دنیای شگفت درونت باشد

شاید در نگاه تو هزاران غزل نا خوانده باشد

از نگاه تو من شور وشوقی تازه می یابم هر دم

عاشقت می شوم باز

عاشقی استوار و محکم

می نگاهت می کنم

در نگاهت من سیاحت می کنم

می گیرم  از تو الهام ها

از بند های زمانه می گرذم رها

از نگاه تو می یا بم گوهر پر بها

بیش از دیروز عاشقت می شوم

 هر روز در نگاه تو تولد ستاره تازه ای  سوسو می زند

که هر روز به نور تازه  به دنیا می آیند

من نگاهت می کنم

لینک
۱۳٩٥/۱٠/۳٠ - parviz mohammadi

   دکان کوچکی در قروه درچزین که دانشگاه بزرگی شد   

قروه ای باشعوره

قروه ای با غروره

قروه عشق و   سروره

قروه ای از غم دوره

قروه  ای در دل آباده

از کینه ها ازاده

بیا بیا به قروه

تحفه ببر تو توبره

تو توبره ات صفا ببر

گوهر پر بها ببر

تحفه قروه صفاست

قروه ای اهل وفاست

قروه ای وفا داره

روح رها داره

قروه ای تاریخ داره

در عمق عشق بیخ داره

ریشه اش تو عشق عمیقه

میوه اش دُر و عقیقه

قروه ای تو کار دقیقه

قروه با خدا رفیقه

قروه خدا رو می خواد

خدا قروه رو می پاد

بپا رخ خدا را

با عشق او خود آرا

با عشقش زیبا می مونی

به عشقش آواز می خونی

با عشق او به پا خیز

به عشق او بیاویز

 

ارا به عشق دل را

اباد کن منزل را

بیا به قروه بیا

عاشق و پاک و بی ریا

قروه بازار داره

بلبل با سار داره

بازار از  غم  بیزاره

تودل شادی میزاره

باز ارش راز داره

باغاش سرو ناز داره

قروه بیا شاد باش

در دلت اباد باش

دل کسی را نیازار

به عشق گل را به ناز آر

بازار کتاب داره

نان و کباب داره

شاعر ناب داره

گل و گلاب داره

تاجر طاهر داره

استاد ماهر داره

در یک دکان نقلی

نشسته علی اوغلی

علی طبل نواز بود

دلش در فراز بود

ساکت و خاموش بود

رطلش همه نوش بود

نشسته جای پدر

استاد والا پسر

نوه اُردوخانه

افسر دل و جانه

حکمت عرضه میداره

پند ارزونی داره

پندش دُر و گوهره

کلام او نوبره

اندیشه ات قشنگ می شه

دُنیات رنگارنگ می شه

فکر تو تازه میشه

عشقت بی اندازه می شه

مهدی مهدش اندیشه است

مهدی با عشق هم ریشه است

گوهر و عقیق داره

دلی رقیق داره

بسیار رفیق داره

ساعت دقیق داره

در کار دل دقیقه

با عاشقا رفیقه

حرفاش شیرینه شهده

دکانش علم را مهده

دکانش دانشگاهه

سفره حق به راهه

دور از افسوس آهه

اگر تو عاشق باشی

خلاق و شایق باشی

مدرک دل می گیری

دور می شی از اسیری

امیر معرفت می شی

محکم و با همت می شی

دیده دلت باز می شه

احوال تو ساز می شه

دنیا برات ناز می شه

گفتارت  آواز می شه

بیا با عشق خود آرا

تا حس کنی خدا را

خندان سوی مهدی برو

 با شوق بی حدی برو

خادم و دربانی برو

سلطان و شعبانی برو

نونزد شعبانی برو

گر این گر آنی برو

گر یدکدل و جانی برو

بنده عشق و شور باش

از غم وغصه دور باش

 

لینک
۱۳٩٥/۱٠/٢٩ - parviz mohammadi

   رد و نشانی از تاریخ شطرنج در منطقه رزن و قروه درجزین و یا درگزین باستان   

اولیا چلبی  سفر نامه نویس مشهور امپراطوری عثمانی در حدود سیصد و هفتاد سال پیش از شهر درجزین و یا درگزین دیدار نموده است.

او این شهر را بسیارزیبا  توصیف  کرده و می نویسد شهر درچزین دارای بازار های سنگ فرش شده و تمیز می باشد و نیز شهر درگزین و یا درجزین دارای پنج مدرسه است.در مدارس آن زمان علوم مختلف از جمله نجوم و کیمیا  یا شیمی و فلسفه و ریاضیات و طب و علوم دیگر تدریسمی شده است.به نوعی می توان گفت که درجزین و یا درگزین دارای پنج دانشگاه بوده.

او اضافه می کند که مردم درگزین در علم نجوم و ریاضی مهارت دارند.

لازمه مهارت داشتن مردم یک منطقه  در یک موضوع و در علم و یا صنعتی ،   داشتن سابقه طولانی آموزش زیر بنایی و اصولی آن علم در آن  منطقه می باشد.همچنین شاید بتوان گفت یافتن مهارت در علم ریاضی و نجوم نیاز به توانایی ذاتی و موروثی داشته باشد.بدین معنی که مهارت  مردم درجزین و یا درگزین و منطقه رزن و قروه  در علم ریاضی و نجوم نشان از داشتن ذهنی پویا و جستجوگر مردم آن منطقه از دیر باز  باشد.

همانگونه  که در نوشته های پیشین به استحضار رسیده است.منطقه درجزین و یا درگزین و یا رزن و قروه درچزین در کنار یکی از شاخه های راه ابریشم قرار داشته است.ارتباطات تجاری و علمی  و فرهنگی با ملل مختلف باعث این شده  بوده است که مردم این منطقه اطلاعات خوبی از کشورهای مختلف داشته باشند و بسیاری از علوم را  از  این طریق بیاموزند.

با توجه به اینکه مردم این منطقه در ریاضیات و نجوم تبحر داشته اند،شاید بتوان گفت از دیر باز مردم منطقه رزن و درگزین  و قروه درجزین در شطرنج هم مهارت داشته اند.چرا که شطرنج ذهنی حسابگر و هوشی تیز می خواهد.

 

یکی از نمونه عالمان و دانشمندان نابغه منطقه درجزین و رزن  که به نظر می رسد  که در بازی شطرنج و تخته نرد   مهارت داشته  و در شعری بسیار زیبا  به توصیف شطرنج و تخته نرد  پرداخته است  ،مرحوم سید احمد مجتهد تفرشی درگزینی می باشد.

دانشمند و عالم و شاعر نابغه منطقه درگزین و یا درجزین و رزن سید احمد درگزینی تفرشی شاید  یکی از عالمان و دانشمندان بر جسته منطقه ما باشد که متاسفانه آثارشان معرفی نشده است و یا در طول زمان از بین رفته است.

سید احمد مجتهد درجزینی و یا در درگزینی تفرشی در حدود صد و پنج سال پیش از دنیا رفته اند.

 نبوغ  و توانیی  قابلیت  های شگفت او را در عرصه های مختلف می توان در اشعار پخته و قوی او یافت.

  این عالم و شاعر و دانشمند بزرگ را یعنی سید احمد تفرشی درگزینی را  مرحوم علی کمالی   در مجله وارلیق در  سال 1365  معرفی نمود ه اند.

مرحوم علی کمالی  بند امیری  ساوه ای  محقق خستگی ناپذیر و نویسنده و شاعر و طنز پرداز و ترک شناس بر جسته ای بودند که عمر خویش را صرف گرد آوری اثار شاعران ترکی و فارسی نویس منطقه همدان و ساوه و اراک و شیراز نمودند.خدا وند متعال رحمتشان کند.

اینک نمونه ای ازاشعار سید احمد مجتهدتفرشی درگزینی را در اینجا خدمت شما می آورم.

در این شعر این شاعر و دانشمند نابغه شناخت  و تبحر خود را در شطرنج و تخته نرد و نجوم به نمایش می گذارد

شبانگه راهب زر بفت دستار مسیحایی

بخاک افتاده بهر سجده اندر کنج تنهایی

ز دیر دیر پا آویخت بس قندیل رخشنده

عیان تربیع خاج اماده تثلیث چلیپایی

زبس اشکال تو در تو چو انجیل نگون بر رو

گرفته کیش ترسا چرخ با این خط ترسایی

فکنده سفره شطرنک آورده دو صد نیرنگ

بمانی راه بسته تنگ بر هر شاه والایی

عجایب تخته نردی ساخته بازیگر گردون

به ششدر در همه زان مهر ه سیمین  تخته سینایی

شده ناهید خنیاگر و بهرام جنگ آور

نه آن را مهر احبابی نه این را کین اعدایی

جهان از ظلمت آسوده  خلایق جمله آلوده

من از افکارفرسوده به نفرت از تن آسایی

آشنایی من با شطرنج

معلمی بنام فیروز احدی

به یقین باید گفت یکی از کسانی که  من در خانواده از او الهام گرفته ام،پسر خاله دانشمند و اندیشمند م جناب اقای مهندس فیروز احدی  می باشند. هنوز خیلی کوچک بودم که از او یاد گرفتم به مسایل کشور بیاندیشم و اخبار را پی گیری نمایم.

مهندس فیروز احدی را می توان نابغه ای خواند که ذهنی پویا و تحلیل گر در مسایل ریاضی و مسایل فلسفی و ادبی  و هنری  دارند.او از دانشجویان پلیتکنیک زمان شاه بودند.کتابهای او را که در خانه خاله ام  می خواندم.

اشعار شعرای نو پردازی مثل احمد شاملو را اولین بار از میان کتابهای یافته و خواندم.درک اشعار احمد شاملو برایم دشوار می نمود. شاید چند ماه کتاب اشعار احمد شاملو را با خودم به صحرا می بردم و در خلوت می خواندم ولی درک نمی کردم.

کوه نوردی را هم از ایشان آموختم.در سالهای 1352 شروع به کوه نوردی کردم. کتابهای او را در زمینه شناخت موسیقی و آموزش شطرنج و فلسفه زیبایی شنانسی را خواندم.

شاید در سال 1353 پسر خاله ام فیروز شطرنج  را به برادرانش آموخت.من هم در خانه خاله ام مرحوم سکینه قنبری شطرنج را از پسر خاله هایم آموختم.باید بگویم خاله ام مرحومه سکینه قنبری که بانویی  اهل کتاب و اهل شعر و ادب بودند تاثیر به سزایی  بر اندیشه و روح من نهاده اند.خانه خخاله ام محل اندیشه های فیلسوفانه و ومحل صحبت های ادبی بود.بخصوص که خاله مرحومم در ادبیات ترکی شفاهی  تبحری خاص داشتند.

عاشق شطرنج شده بودم.

در آن زمان تابستانها جوانها در جلو  دبیرستان بدر قروه درجزین که تا کلاس نهم یا سوم راهنمایی بیشتر کلاس نداشت ، جمع می شدند.   مدرسه دیوار نداشت. اطرافش بیابان بود و بیشه زار . جوانها  در بشه زار  جمع می شدند و ورق بازی می کردند.من اولین بار  شطرنج را به  آن جمع بردم. ابتدا با دید تمسخر آمیز به من و شرنج نگاه می کردند. ولی کم کم شطرنج بین دوستان رواج یافت و ما حتی  اغلب  روز ها  یک دیگ کوچک و یک کتری و قوری به صحرا می بردیم و غذا و چای درست می کردیم و در صحرا ساعتها شطرنج بازی می کردیم.بعضی مواقع بازی ما تا تاریکی شب طول می کشید و بازی ادامه اش برای فردا می ماند.

در سال 1358 که به سربازی رفتم  دوره آموزشی را در کرمان گذراندم.بعد به پادگان اصفهان آمدم.

بازی شطرنج را در آنجا راه انداختم.ابتدا بعضی از  تعدادی سربازان  باشطرنج مخالفت می کردند و آنرا حرام می دانستند.حتی یک  عده ای از انها بار بازی ما را به هم زدند و برای همین  من با آنها در گیر شدم .در نهایت بازی شطرنج در خوابگاه جا افتاد.کسانی که من به انها شطرنج یاد داده بودم مرا گاهی وقتها می بردند.

بعد از سربازی هم در قروه با دوستان اغلب در شب نشینی ها شطرنج بازی می کردیم.

دختر یک اسطوره در قروه درجزین که قهرمان شطرنج شد

 

 دختر بزرگوار دوست اندیشمند و اسطوره سانم جناب آقای مهدی شعبانی که نقش مهمی در کتابخوانی و سالم سازی محیط و کتابخوانی و اندیشه ورزی در میان نسل های مختلف داشته و دارند،قهرمان شطرنج در استان و منطقه هستند.استاد مهدی شعبانی شطرنج را در دانشکده افسری اموخته بودند.ایشان در چندین رشته قهرمان بودند.

 

لینک
۱۳٩٥/۱٠/٢٩ - parviz mohammadi

   بیل جادویی   

توی روستا  موضوعی دهان به دهان می گشت.

خیلی ها داشتند در باره یک بیل خاص و معجزه گر صحبت می کردند.

بیلی که پدری برای پسرش سفارش داده بود.این بیل توسط بهترین استاد آهنگر ساخته شده بود.خم نمی شد و کند نمی شد و نمی شکست.خیلی خوش دست بود.طوری ساخته شده بود که فقط صاحبش می توانست با آن شخم بزند.هر کس آن را به دست می گرفت نمی توانست با آن زمین را شخم بزند.

 آری او تنها پسری بود که یبل کوچک و جادویی داشت.

  پسر  حدود 5 و یا 6 سال سن داشت.که یک روز پدرش با یک بیل کوچک جادویی به خانه آمد.پسرک با دیدن آن بیل انگار تمام شادی های دنیا را برای او هدیه آورده اند.

پسرک با خودش می اندیشید که با آن خواهد توانست باغ های قشنگی بکارد و زیمن های سخت را شخم بزند و زمینهای خود و دیگران را آباد نماید.

 

از آن پس پسرک که قدی بلند و چهره منزه و مردانه و نیز پیشانی بلندی داشت،آن بیل را بر می داشت و در باغچه خانه شان به شخم زنی مشغول می شد.سخت ترین زمین ها را شخم می زد.

از کودکی کشاورزان دشت میلاجرد قروه درجزین به زرنگی این پسرک آفرین می گفتند.او را مانند پدر بزرگش حشمت الله می دانستند که به رشادت و درستی مشهور بود.

پدر پسرک عاشق آبادانی بود و دوست داشت زمینهای سخت و خشک را آباد نماید.

در بین بچه ها ی محل و حتی بین بچه های محلات دیگر صحبت  بیل جادویی بود.همه بچه ها آرزو داشتند مثل آن بیل را داشتن باشند.

با آن بیل پسرک همراه عمویش و پدرش به مزرعه می رفت و به آنها کمک می کرد.

لینک
۱۳٩٥/٩/٩ - parviz mohammadi

   رضا نمازی   

تو خود در دل و در زبان داری

هزاران ترانه و اوازی

از پیشینیانت داری در دست سازی

با جمله ای در دل من نغمه دوستی می نوازی

راضی به رضای اویی

با نام خدا خوش  عطر و بویی

 

دلت خدا  خدا می خواند

با سازی در دست

می خوانی نمازی

آنگاه به اوج های شوردیگی دست می یازی

دل به خداوند عشق می بازی

تو را دیگر چه نیاز به نمازی

لینک
۱۳٩٥/٩/٩ - parviz mohammadi